جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
ورود به حساب کاربری
اینستاگرام
آنلاینها
17 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
اعضای آنلاین
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
فن فیکشنها
فن فیشکن چیست؟
فن فیکشن (فن فیک، داستان پردازی طرفداران. به انگلیسی: Fan fiction)، داستان هایی تخیّلی که توسّط طرفداران یک کتاب، مجموعۀ تلویزیونی، فیلم یا گروه موسیقی نگاشته میشوند. نویسندگان این داستانها با الهام از شخصیتها و ساختار داستانهای نویسندگان اصلی، حکایت جدیدی را در قالبی نو پیریزی میکنند. این مجموعهها معمولاً بطور رسمی منتشر نمیشوند و در ابتدا تنها در مجلّات طرفداران جای میگرفتند. امّا امروزه همچون دیگر فعّالیتهای هواداران به سادگی قابل دستیابی در اینترنت اند.
فن فیکشن نویسی هری پاتر محبوب ترین نوع هواداری آنلاین و قلم محور طی یک دهه اخیر به شمار می رود. علیرغم پایان انتشار مجموعه کتاب های هری پاتر در سال ۲۰۰۷، طرفداران دنیای خیالی جی.کی.رولینگ همچنان با شوق خاصی به این نوع از فعالیت ادامه می دهند. طی تاریخ هفده ساله سایت، فن فیکشن نویسی همواره از فعالیت های پرطرفدار میان اعضا بوده است. دوران اوج فن فیکشن نویسی هری پاتر در سایت ما مربوط به پیش از انتشار کتاب های ششم و هفتم بود که از طریق مولفه هایی همچون خیال پردازی، خلاقیت و دقت، اعضا را با شوق خاصی به سوی پیش بینی قلم محور پایان هری پاتر سوق می داد.
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
— علی، جادوآموز گریفیندور
روزنامه صدای جادوگر
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز
- قلعه هاگوارتز
- سرسرای عمومی

-ها؟چته.چرا داد میزنی؟
لب ورچید و با مظلوم نمایی مخصوص خودش گفت:خیلی بدی میخواستم یه چیزی بهت بگم حالا که اینقد عصبی هستی دهن باز نمیکنم
بهش چش غره رفتم:اگه قراره در مورد جذابیت راب حرف بزنی نمیخوام.
+چقد تو بیرحمی! میدونی از اینکه بهش بگن راب خوشش نمیاد بازم تکرار میکنی؟
- به من چه .
+تو خیلی بی رحمی بلک.
-اوکی من بیرحم حالا حرفتو بگو.
دوباره هیجانش به حالت اولش برگشت: وای دورا باورت میشه هافلپافیا مارو تهدید کردن؟
چشام رفت پس کلم:هافلپاف؟تهدید؟
پرید رو میز:آرهههههه انگار آلفرد به یکی از دختراشون معجونی چیزی داده بعد از صبح داره حلزون بالا میاره کسی ام نیس بهش پادزهر بده
-باشه فقط تو حواست باشه کسی نیاد تو انبار معجون یه چیزی درست میکنم.
قیافش شبیه علامت سوال شد:چی؟
-وا مگه نیومدی ازم پادزهر بخوای؟
قیافشو کج و کوله کرد:من کی تاحالا دلم برای هافلپافیا سوخته این دومیش باشه؟
-خودت میدونی که بالاخره باید پادزهر بخوره
+حالا اونم به وقتش اصل حرفم موند قراره برای تلافی یه بازی کوئیدیچ برگزار بشه اگه ما باختیم آلفرد باید معذرتخواهی کنه.
ناخودآگاه یه تک خنده زدم:واقعا قراره اسلایترین رو شکست بدن؟
+اگه لطف کنی و بیای بازی .....نچ
شونه بالا انداختم:چه بهتر هفته بعد قراره با ریونکلا بازی کنیم خودمو گرم میکنم.
+عالیه من برم به مایک بگم اسمتو بنویسه.
یه صدایی از پشت اومد:نمیخواد بیای مینویسم.
بگشتم:سلام راب.
بوضوح دیدم تا بناگوش سرخ شد:سلام بیل بیلک.
کثافت.
یهو خنده لارا رفت هوا:هردوتاتون بچه این من میرم پیش آلفرد فعلا.
-بای.
مایک جای لارا رو گرفت و روبروم روی میز نشست:چیکار میکنی؟
با سوالش یاد امتحان ریاضیات جادویی افتادم و سرمو کوبیدم رو میز: واییییی من هیچی از ریاضی بلد نیستممممم.
با صدای متعجی گفت:حالا چرا سرتو ناقص میکنی؟ به مغزت نیاز داری هااا.
-اینجا چیکار میکنی؟
+اومدم باهات درس کار کنم.
واقعا خوشحال شدم ریاضیدانمون همین راب بود ولی یلحظه یادم افتاد سلام گرگ بی طمع نیست مشکوک نگاش کردم و قلممو گرفتم سمتش:زودباش بگو چی میخوای؟!
+لطفا باهام بیا مهمونی.
-ها؟مهمونی؟
دستشو کشید تو موهاش:تولد خواهرمه و میخواد دوستشو بهم بندازه
متملمسانه نگام کرد: بلک لطفا نجاتم بده.
تعجب کردم:خب چی میشه؟ اینقد افتضاحه؟
+نه تنها از قیافه بلکه از اخلاقم تعطیله!
- خوبه منم مهمونی دوست دارم ولی اگه تو ریاضی نمره کامل بگیرم!!
تو چشماش انگار پروژکتور روشن کردن. موهامو بهم ریخت و لپامو کشید: خیلی گلی.
یه نیمچه لبخندی زدم و باهم رفتیم سمت سالن اجتماعاتمون بزرگترین سوال زندگی من رابطم با مایکه نمیدونم ازش خوشم میاد یا نمیاد؟ دوستمه یا نه؟ تنها چیزی که میدونم اینه که باید باشه حتی با همه دعوا ها و لجبازی هامون
افرادی که لایک کردند
همه ساکت شید. حرکت نکنید. حرف نزنید. نفس نکشید،
دارم سعی می کنم فکر کنم!

معلوم نبود سوزانا چطور می توانست همزمان ، هم با ابروان در هم طنیده به افق خیره شود و هم کتابی قطور را با عنوان [نقل قول هایی از شکسپیر برای بازتر کردن چشم بصیرت شما] بخواند.
- اما آنکه نام نیکِ مرا برباید... جزیی از وجود مرا میبرد...
نور خورشید صورتش را نورانی و درخشان نشان میداد و حقیقتا معلوم نبود درحالی که پلک هایش محکم به هم فشرده میشوند ، چطور کلمات کتاب را میخواند.
- سو...

-که او را غنی نمیکند... اما در واقع... مرا حقیر میسازد...
- زانا؟...

سوزانا با وجود نجوایی که ممکن بود آرامش ملکوتی اش را فراری دهد ، چشمانش را باز نکرد.
- بودن یا نبودن...مسئله ای...
- سوزاناااااا!

ولوم جیق ربکا او را پانزده متر بالاتر از سطح زمین پرتاب کرد ، به سقف کوبید و سقوطی فرود وار برایش رقم زد. با این حال در آن زمان هیچ چیز قادر نبود حال هوای ملکوتی او را فراری دهد.
- ببین کی اینجاست!
ربکا! 
سپس طوری دستش را دور گردن ربکا انداخت که تار های صوتی اش تحت فشار قرار گرفتند و او به جای جیق فقط توانایی ویبره های بی قرار را داشت.
- می دونم تو دنبال چی هستی!

- من؟ من دنبال تو بودم!
چون ایزابل وقتی داشت تقسیم کار می کرد بهم گفت منو تو باید کف تالار رو تی بکشیم!بعد همانطور که سعی می کرد گردنش را درون بازو های سوزانا بچرخاند ، به سرامیک های کف تالار که رنگشان از شدت گل و لای و گرد و خاک از آبیِ آسمانی به لاجوردی تغییر رنگ داده بودند ، اشاره کرد.
- اوه...
و آن گرد غبار ها حال و هوای ملکوتی سوزانا را به کل
- نه!
اون چیزی که ما دنبالشیم رو روی زمین نمیشه پیدا کرد...
باید روی اوج دنبالش بگردی!سوزانا که تقلا میکرد تصویر زمین لاجوردی تالار را از یاد ببرد ، به طاقچه ای روی بلند ترین قسمت دیوار اشاره کرد.
- ما داریم دنبال اون طاقچه می گردیم؟

- ما داریم دنبال یه هدف می گردیم ربکا!
اونم وقتی همه دارن دنبال یه همراه واسه جشن می گردن!ربکا به نقطه ای که سوزانا اشاره می کرد زل زده بود تا شاید چیزی که او هدف می نامیدش را ببیند.
- بهم بگو ربکا! اونجا چی هست؟
- یه طاقچه!
- روی طاقچه رو میگم...
ربکا چشمانش را ریز کرد تا لنگه کفشی که بالای طاقچه جا خوش کرده بود را بهتر ببیند.
- یه چکمه؟
- دقیق تر ربکا!
در تالار عمومی ریونکلاو ،تنها انسانی که ممکن است چکمه هایش در چنین جایی پیدا شوند ،
تری بوت است.
- چکمه ی تری که موقع یکی از لگد هاش از پاش دراومده و پرت شده روی طاقچه؟
-همم...
- سوزان؟
میدانید... سوزانا دوباره داشت سعی میکرد کف گلی تالارشان را فراموش کند. او که تمام مدش نگاهش روبه آسمان بود ، نمی توانست اجازه دهد اولین خاطرهاش از دیدن این سرامیک ها به همچین خاطره ای بدل شود.
- سوزانا؟
آیا کارش با یک آبیلویت راه می افتاد؟ آیا از این پس می توانست به زمین زیر پایش بنگرد؟ بودن یا نبودن؟
- سوزاناااا!

این دفعه سوزانا فقط پس لرزه ای آرام از زمین زیر پای ربکا احساس کرد.
- بله...ربکا؟
- چکمه ی تری بوت!
- آهان خب...بهم بگو... باید باهاش چیکار کنیم؟

سر ربکا درون بازوان های سوزانا باز به طرف زمین خم شد.
- بپوشیمش و اینجارو تی بک...
- نههه...

سوزانا به تکاپو افتاد تا با تکان دادن سرش ، افکاری که درونشان گل و لای های روی زمین داشتند اورا می ببلعیدند را ، پراکنده کند.
- بده بستون ربکا...اینو بده بهش و یه چیزی ازش بگیر...
- چی مثلا؟

- دیگه لطف کن و خودت بلند پرواز باش...
سوزانا دستش را از دور گردن ربکا در آورد و سپس ، در حالی که هنوز دیوانه وار سرش را تکان میداد از او و چکمه دور شد.
کمی پایین تر–آشپزخانه ی قلعه
ربکا چکمه در بغل به تری بوتی نزدیک میشد که دست هایش را زیر چانه زده بود و داشت قربان صدقه ی ژله ای در میان غذا های روی میز میرفت.
- چه عطری!
چه بویی!
چه رنگی!
همه ی اینا از دستی که ژله رو درست کرده میادا... ربکا زیر چشمی به ژله ی تری نگاه کرد. خوش رنگ بود و خوش طعم هم به نظر می آمد. شروع خوبی هم برای بلند پروازی ای بود ، که سوزانا از آن حرف می زد.
اکنون تنها هدف او مبادله آن دو با یکدیگر بود.
و کنون شاید بعضی ندانند چطور میشود چکمه ای کهنه را با ژله ای ارغوانی رنگ تاخت زد ؛
باید بگویم هر کسی هم که نداند ، یک ریونکلایی می داند...
در یک شرایط سخت ، حتی اگر طلسم فرمان ناامیدتان کند،
روانشناسی معکوس امکان ندارد بکند!
- هعی... آخه چطور ممکنه کسی بخواد چکمه ای به این راحتی رو وسط تالار ول کنه؟

تری سرش را از روی ژله بالا آورد و به ربکا نگاه کرد.
- فقط با نگاه کردن به رنگش میشه فهمید چقدر ارزشمند و ظریفه...مطمعنم صاحبش باهاش کلی خاطره داره...

تری روی کفش دقیق شد ، آن چکمه چکمهی او بود.
- من که میدونم... صاحبش الان در به در داره دنبالش میگرد...

- این دست تو چیکار می کنه؟
- این تری!؟
این!؟
نمی تونی بفهمی چنین چکمه ای چقدر قدمت داره؟ نمی تونی ارزشش رو درک کنی؟تری درک میکرد. این چکمه ها کادوی تولد شش سالگی اش بودند و هنوز که هنوزه درون پاهایش لق میزدند. تری دلتنگ لق زدن هایشان بود.
- چکمهام!

- اونجوری نگاه نکن تری! حتی اگه حاضر بشی ژله ی ارغوانیِ خوش رنگت رو هم بهم بدی ، باز چکمه رو از خودم جدا نمی کنم!

اما این چکمه میراث خانوادگی تری محسوب میشد و او نمی توانست اجازه دهد آن را به راحتی از او جدا کنند.
- مطمعنی ربکا؟
این ژله طبق دستور پخت اختصاصی من درست شده ها! 
همین.
همین اشاره کافی بود تا ربکا چکمه را توی بغل تری بیندازد ، ژله را بقاپد و دور شود...
آن بالا–تالار خصوصی ریونکلاو
سوزانا که داخل تالار در به در به دنبال یک افق دید دیگر بود تا با خیره شدن به آن و تکرار کردن دیالوگ های شکسپیر احساس شاخ بودن بکند ، با دیدن ربکا دو ردیف دندان هایش کاملا نمایان شدند.
- ببین کی اینجاست...اونم با چی!

سوزانا قاشقی از جیبش در آورد و درون ژلهی ربکا فرو کرد.
- خب هدف بعدیمون چیه سوزی!

- فعلا چشم بصیرتم بسته شده...
و قاشق را درون دهانش برد.
- شاید این ژله بتونه بازش...اوهه...عقق...اهمم

تصور کنید چشمانتان را بسته اید تا از طعم دلنشین یک ژله نهایت استفاده را ببرید و درست زمانی که منتظرید بافت نرم آن زیر زبانتان آب شود ، احساس می کنید کسی گل و لای های کف تالار عمومیتان را با کمی چاشنی شکر به خوردتان داده.
سوزانا تمام محتویات درون دهانش را روی زمین تف کرد.
- لعنت بهت تری... چشم بصیرتم تا الان بسته بود...کورش کردی...

————–
Susanna & Rebecca
افرادی که لایک کردند

- فکر حالا که جشنو کنسل کردیم همه ماتم گرفتن یه گوشه نشستن زل زدن به سقف! شایدم دیوار. زمین حتی!

سدریک متوجه نمیشد که چرا لینی اصرار به اشاره به انواع و اقسام ماتمها داشت.
- حالا چرا اینقد گیر دادی به این که چطور ماتم گرفتن؟

لینی چرخ 360 درجهای دور سر سدریک میزنه و بعد از برگشتن به سرجای اولش جواب میده:
- خلاقیت حتی در ماتم گرفتن هم لازمه.

سدریک که بعد از ساعتها خوابیدن تنها یک ساعت انرژی برای سخنرانی در جمع جادوآموزان رو داشت، توجهش به خلاقیتی که لینی تو حرفاش تاکید زیادی روش داشت جلب میشه.
- ولی به نظر من خواب فقط خودش مهمه. مهم نیست چطوری میخوابی، فقط مهم اینه که روی بالشت دوستداشتنیت بخوابی.

لینی نکتهای رو گوشزد میکنه:
- ببین حرف تو ناخودآگاه حرف منو تایید میکنه! داری میگی مهم نیست "چطوری"! خود تو نشسته و خوابیده و سواره و پیاده و هرجور باشه میگیری میخوابی. این یعنی خلاقیت در خوابیدن.

سدریک شونههاشو بالا میندازه. شاید حق با لینی بود. و خوب میدونست چرا جفتشون به بحثای بیراهه میرن. هر دو نگران بودن. سدریک بیش از این نمیتونست نگرانی خودش رو پنهان کنه. بنابراین دلو میزنه به دریا.
- میگم لینی... موقع سخنرانی بهمون چیز میز پرت نکنن! همه خیلی منتظر این جشن بودن آخه.

- چی کار میکردیم خب؟ بودجه نداریم! از کجا پولشو بیاریم؟ حقوق جنای خونگی رو هم هنوز ندادیم! همین که وعده صبحانه و ناهار و شام رو کنسل نکردن جای شکرش باقیه.

- آره... ولی یعنی درک میکنن؟
لینی جواب این سوال رو نمیدونست. در واقع تمرکز قبلیش رو خلاقیت هم تلاش برای پرت کردن حواسش از واقعیات بود. شاید این جشن تنها دلخوشی بعضی از جادوآموزا بود و حالا اونا با کنسل کردنش معلوم نبود چند نفرو ناامید کردن!
بالاخره سدریک و لینی پشت درهای ورودی سرسرای عمومی میرسن. جایی که انتظار میرفت پشت درهاش هزاران جادوآموز عصبانی منتظر نشسته باشن تا به محض ورودشون اونا رو با پرتاب انواع و اقسام خوراکیا مورد استقبال قرار بدن.
سدریک قبل از باز کردن در، گوششو به در میچسبونه.
- این همه سر و صدا چیه؟ یعنی دارن علیهمون نقشه میکشن؟
لینی تصمیم میگیره داخل سوراخ کلید در بره و نیمنگاهی به سرسرا بندازه. اما سوراخ در از اون سمت با آدامس گرفته شده بود.
- اییی... خبر بدی برات دارم سدریک. تسترالمون زائیده. معلوم نیست چه نقشههای شومی برامون کشیدن. امشب شب نابودی ماست. ما حتی به سخنرانی نمیرسیم. ما بعنوان بدترین مدیران هاگوارتز در تاریخ ثبت میشیم، ما...
سدریک لینیو که همینطور نصفه تو سوراخ بود و پشت سر هم غر میزدو میکشه بیرون.
- مرگ یه بار شیون یه بار. باید با سرنوشتمون رو به رو بشیم لینی. بیا بریم.
لینی با حرکت سرش موافقت میکنه و بال در دست سدریک میذاره. هر دو چشماشون رو میبندن و سدریک درو باز میکنه. با باز شدن در ناگهان صداهای داخل سرسرا میخوابه. لینی که هنوز چشماش بسته بود زیر لب زمزمه میکنه:
- آرامش قبل از طوفانه؟

- کاش بالشتمو داشتم تا بعنوان سپر مدافع ازش استفاده کنم.

اما خبری از پرتاب هیچچیزی نبود. لینی و سدریک همزمان یکی از چشمای بستهشون رو باز میکنن و زیر چشمی نگاهی به رو به روشون میندازن. اما چیزی که در همون نیمنگاه میبینن باعث میشه جفتشون چشماشون رو به سرعت باز کنن و به فضای رو به روشون خیره بشن.
- تو هم میبینی سدریک؟
- امکان نداره!
سرتاسر سرسرا پر شده بود از جادوآموزانی که معلوم بود تا قبل از ورود مدیریت هاگوارتز هر کدوم مشغول آمادهسازی بخشی از جشن بودن. تزئیناتی که در گوشه و کنار سرسرا دیده میشد. میزهای گروههای چهارگانه که به کناری رونده شده بودن تا فضا رو باز کنن. خوراکیهای متفاوت از وعدههای غذایی روزانه که مشخص بود توسط خود جادوآموزان تهیه شده. همه و همه نشون میداد که جادوآموزان خودشون برای برگزاری جشن یولبال اقدام کردهاند، بدون این که کینهای از مدیریت به دل بگیرن!
همون موقع بچهای بدو بدو جلو میاد و با حرفاش بالاخره سکوت سرسرا رو میشکونه.
- پروفشور دیگوری... پروفشور وارنر... امیدوارم شما از کار ما نالاحت نشده باشین. ما میدونشتیم بودجه هاگوارتز نذاشت شما جشنو برگزار کنین، واشه همین خودمون تشمیم گرفتیم برگزار کنیم. میشه نالاحت نشین لطفا؟
سدریک و لینی ناباورانه نگاهی به هم میندازن.
- شوخی میکنی؟ چرا باید ناراحت بشیم؟

- اتفاقا خیلی خوشحالیم که شما درکمون کردین و سعی کردین خودتون جشنو راه بندازین.

جادوآموزان که از نگرانی تمام مدت نفسها تو سینه حبس کرده بودن، با شنیدن این حرفا دست و هورایی میکشن و دوباره مشغول آمادهسازی جشن میشن.
درسته که لینی کوچولو بود، ولی بازم وقتی تلاش و تکاپوی بقیه رو در برگزاری جشن یولبال میبینه، اونم تصمیم میگیره به جمع جادوآموزا بره و کمکشون کنه. و البته منظور از کمک قطعا تنها کمک نظارتی و دستور دادن نبود! میخواست واقعا کاری رو خودش با دستای خودش انجام بده!
سدریک هم که با دیدن اونچه رخ داده بود انرژی مضاعف گرفته بود، با خوشحالی بساط خوابشو گوشهای پهن میکنه و با خیالی آسوده به خواب میره. چیه انتظاری جز خواب داشتین؟ بیجا کردین خب.
افرادی که لایک کردند

- خب فکر کنم فقط یه راه داریم.
تری سرشو تکون داد و گفت:
- آره به نظر منم باید بریم و به ایزا بگیم که واسه جشن غذا نداریم!
- درواقع میخواستم بگم که باید خودمون دست به کار بشیم!
تری که داشت به سمت تابلو میرفت سر جاش وایستاد.
- ها؟... خودمون؟!
- آره. مگه اشکالی داره؟ تازه، بچه ها رو ما حساب کردن. باید هر جور شده غذا رو جورش کنیم!
- خب! نه... فقط! چیزه... خب...
- نیمهی پر پاتیلو ببین. کتابای آشپزی اینجان!
آیلین به سمت قفسهی پر از کتاب دوید و بعد از برداشتن یکی از کتاب ها و گذاشتنش روی میز شروع به خوندنش کرد.
- بذار ببینم. بوقلمون؟ نه به درد یول بال نمیخوره! این یکی چطوره؟ آره این یکی خیلی خوبه! خوراک مراسم جشنه.

تری با نگرانی به سمت آیلین رفت و ضربهای به شونهاش زد.
- میگم بهتر نیست غذا رو از بیرون سفارش بدیم؟
آیلین طوری به تری نگاه میکرد که انگار با تسترال طرفه.
- تری به نظر خودت میشه واسه پونصد نفر آدم غذا سفارش داد؟ تازه اون به کنار. پولشو از کجا میخوای بیاری؟
آیلین با دیدن سکوت تری به خوندنش ادامه داد.
بعد از چند دقیقه آیلین که تصمیمشو گرفته بود سرش رو بالا آورد و رو به تری کرد.
- فهمیدم چیکار کنیم. واسه پیش غذا از این ساندویچ کوچولو ها درست میکنیم. برای غذای اصلی هم به نظرم بیف استراگانف و لازانیا انتخاب های مناسبیان. یکم ژله هم واسه دسر آماده میکنیم.
تری میخواست حرفی بزنه ولی آیلین زودتر گفت:
- خب! پس شروع کنیم؟
-امم... چیزه؟من...
- تری؟ آشپزی بلد نیستی؟
-نه بابا این چه حرفیه؟ الان شروع میکنم!
- خب پس تو بیف استراگانف و ژله رو درست کن بقیهاش با من!
- باشه فقط یه چیزی! بیف استراگانوف چیه؟ یه وسیلهی آشپزیه؟
-اسم یه غذائه نابغه!
- خب چجوری درست میشه؟
- بیا. اینو بخون میفهمی!
چند دقیقه بعد
- تری این اسمش شلغمه. آخه چجوری با پیاز اشتباه گرفتیش؟ تازه این قارچا هم که سمیه! اصلا اینا رو از کجا آوردی؟
- از تو اون گلدونی که اونجاست!
- تری؟!
- بله؟
- مطمئنی که آشپزی بلدی؟
- خب... نه!
- این میتونه یکم کار رو سخت کنه... ولی یه ریونی هیچوقت تسلیم نمیشه! بیا اینجا هر کار من بهت میگمو انجام بده.
- چشم!
چند دقیقه بعدتر
- وای خدا الان سرمو میکوبم تو دیوار! آخه این کجاش شبیه سیبزمینیه؟
- من از کجا بدونم؟ گفتم شاید باشه!
آیلین با قیافهای ناامید هویج ها رو از دست تری گرفت و پرسید.
- تا حالا پاتو تو آشپزخونه گذاشتی؟
- واسه آب خوردن آره!
- بعد این جشن باید یه کلاس فشردهی آشپزی واست بذارم. خیلی خب! غذا ها رو ول کن. اونا رو خودم درست میکنم. بیا بهت بگم چطوری ژله درست کنی!
آیلین سه بار کل آشپزخونه رو گشت تا بالاخره پودر ژله و پیدا کرد و پیش تری برگشت.
تری به آیلین خیره شده بود و سعی میکرد مراحل درست کردن ژله رو حفظ کنه.
بعد از سه بار توضیح دادن به صورت عملی بالاخره تری فهمید که باید چیکار کنه.
- خب حالا یه بار دیگه بگو که باید چیکار کنی؟
- اول پودر ژله رو با آب جوش قاطی میکنم تا کاملا حل بشه. بعدش به همون اندازه آب سرد میریزم و میذارمش توی فریزر.
- آفرین حالا برو و همین مراحلو به صورت عملی انجام بده.
چند ساعت بعد
آیلین و تری پشت میز نشسته بودن و به غذا هایی که درست کرده بودن نگاه میکردن. البته فقط آیلین بود که به غذا ها هم نگاه میکرد و تری فقط با افتخار به ژله هایی زل زده بود که خودش به تنهایی درست کرده بود.
- بالاخره موفق شدیم. راست میگفتی. آشپزی اونقدر که فکر میکردم سخت نیست. خیلی آسونه. دیدی چقدر خوب ژله درست کردم؟
-آره خب اگه اون دفعه که داشتی به جای پودر ژله آرد میریختی و اون سری که به جای آب از آبلیمو استفاده کردی رو فاکتور بگیریم در کل بد نبود.
- ما اینیم دیگه! اصلا انگار آشپزی تو خونمه!
- یادم باشه به بچه ها بگم یه وقت دسر نخورن!
- چیزی گفتی؟
- نه... چیز خاصی نبود! گفتم امیدوارم زودتر جشن شروع بشه.
افرادی که لایک کردند

ایزابل به سقف چشم دوخته بود.
- آهنگ رو که هیزل داره رو به راه می کنه، اما هنوز غذا، تزئینات سالن، هماهنگ کردن با معلما و وزارت، تمیز کاری سالن ها و هزار تا کار دیگه باقی مونده که باید انجام بشه... کم کم دارم فکر می کنم شاید برگزاری این جشن خیلی ایده ی واقع گرایانه ای نباشه.
ایزابل با ناامیدی سرش را خم کرد. آلنیس از کمی آنطرف تر جلو آمد و پنجه ی راستش را اندکی بالا آورد.
-نگران نباش. اسلایترینی ها هم هستن. ما تونستیم اونا رو هم راضی کنیم که کمک کنن. درسته راضی کردن اونا کار سختیه، اما با استفاده از روانشناسی معکوس کارمون راه افتاد.
آلنیس چشمکی به ایزابل زد و به سوی هیزل رفت تا به آهنگ جدیدی که پیدا کرده بود گوش کند. در همین حین آیلین از سوی دیگر تالار ایزابل را صدا کرد. توجه ایزابل به سمت صدا جلب شد. او از جایش برخواست و به سوی صدا به راه افتاد. وقتی به آیلین رسید، آیلین پرسید:
- تا الان کسی مسئولیت غذا ها رو به عهده گرفته؟
-نه. چرا پرسیدی؟
آیلین جواب داد:
-من و تری میتونیم سعی کنیم جنّای خونگی رو راضی کنیم. آشپزخونه کنار سرسرای اصلی، نزدیک تالار هافلپافه. ما میریم اونجا و با جنّا صحبت میکنیم.
ایزابل لحظه ای فکر کرد و سر تکان داد.
-باشه. پس به بقیه ریونیا میگم.
آیلین و تری به سمت در تالار حرکت کردند. وقتی داشتند از پله ها پایین می رفتند تا از برج ریونکلاو به سرسرای اصلی برسند، آیلین گفت:
- حالا چجوری میخوایم جنّای آشپزخونه رو راضی کنیم که غذا ها رو درست کنن؟
تری همزمان که از پله های متحرک برج پایین می رفت جواب داد:
- اونا جن خونگین. طبیعتا باید از آدما دستور بگیرن. فکر کنم اگه بهشون بگیم باید به حرفمون گوش کنن.
تری و آیلین به پایین پله های برج رسیدند و مسیرشان را تا سرسرای عمومی ادامه دادند. تری پرسید:
-الان باید کجا بریم؟
- اونجوری که
آیلین به یکی از تابلو های نصب شده روی دیوار که یک ظرف پر از میوه را نشان می داد اشاره کرد. آن دو جهت حرکتشان را به سمت تابلو تغییر دادند و زمانی که به آن رسیدند، آیلین به همان شکلی که
تابلو به آرامی کنار رفت و فضای آشپزخانه از پشت آن پدیدار شد. آیلین و تری وارد آشپزخانه شدند.
- جادو آموز ریونی اینجا چیکار کرد؟
به محض اینکه تری و آیلین وارد آشپزخانه شدند، با یک جن خانگی مواجه شدند که در فاصله ی نیم متری آنها ایستاده بود. بقیه ی جن های خانگی نیز پشت سر او ایستاده بودند.
-اشکال نداره اگه ازتون بخوایم یکم دیگه بمونین؟ ما داریم یه جشن برگذار می کنیم که نمیتونیم خودمون همه ی غذاش رو آماده کنیم.
جن خانگی که مورد خطاب تری قرار گرفته بود و جِنی نام داشت، به تندی گفت:
- هاگوارتز حقوق جن های خونگی رو نداد. جِنی دیگه از آدما دستور نگرفت. جِنی خواست استئفا داد. جِنی دیگه به حرف جادوآموزا گوش نداد.
تمام اجنّه ی پشت سر جِنی حرف او را تائید کردند. در آن لحظه بود که فکری همزمان به ذهن آیلین و تری خطور کرد...
مگر اجنّه ی هاگوارتز حقوق می گرفتند؟
البته آنها وقت برای فکر کردن به این موضوع نداشتند و باید به سرعت پاسخ قیافه های حق به جانب اجنّه را میدادند. آیلین گفت:
-خب اشکال نداره اگه فقط همین یه بار رو به ما لطف کنین و غذا رو...
جِنی مهلت نداد تا حرف آیلین به پایان برسد. او به صورتی خیلی ناگهانی از کتش(!) مسلسلی در آورد و به سمت آن دو نشانه گرفت. اجنّه ی پشت سر او نیز مسلسل هایشان را بیرون آوردند. آیلین و تری انتظار این مورد را واقعا نداشتند. به هر حال، کسی نیست که انتظار این را داشته باشد که از طرف یک جن خانگی با اسلحه تهدید شود!
جِنی فریاد زد:
- وینکی یه روز از آشپزخونه دیدن کرد. وینکی به همه مسلسل داد. جِنی جنّ مسلح! جِنی خواست استئفا داد!
آیلین و تری دستانشان را به نشانه ی تسلیم بالا بردند و عقب رفتند. اجنه ی مسلسل به دست با فشار زیادی از آشپزخانه خارج شدند و تابلو را نیز پشت سرشان به جای اولش بازگرداندند. سکوت سنگینی فضا را فرا گرفت.
- خب... حالا چیکار کنیم؟

افرادی که لایک کردند

-واقعا قراره خودمون جشن رو برگزار کنیم
- معلومه ! یه جشنی میگیریم که هاگوارتز تاحالا به خودش ندیده!
هیزل خیلی خوشحل شد. اما لحظه ای درنگ کرد.
-اما هزینه اش رو چجور جور کنیم؟ تعدادمون هم خیلی کمن
ایزابل چشمکی زد و گفت
-مگه خانواده ی تو از پولدار ترین های دنیای جادوگری نیستن؟
- چرا.
-خوب دیگه هزینه امون جور شد
هیزل دستی بر سرش کوبید و گفت
-حالا گیرم هزینه جور شد. تعداد ریونکلاوی ها هم خیلی کمه . بگو حالا هالپافی ها هم بیان کمک . اصلا بگو گریفیندوری ها هم بیان. بازم کمیم. عمرا هم اسلاینترینی ها بیان.
- هالپافی ها و گریفیندور ها گفتن میان . اسلایترینی ها هم یه جوری راضی میکنیم .بالاخره اونها هم جشن دوست دارن . فعلا بیا تمام تلاشمون رو بکنیم.
هیزل کمی فکر کرد اگر انها تمام تلاششان را میکردند شاید نمی توانستند جشن را برگزار کنند بالاخره مدیریت هاگوارتز که از پس برگزاری جشن برنمی امد. پس لبخند زد و به ایزابل گفت
-پس منم برای کمک هستم.راستی می تونیم یه مسابقه ی کوییدیچ دوستانه هم داشته باشیم.. بین ریونکلاو و گریفیندور! عالی میشه اماده سازیش با من! راستی موسیقی با کیه؟
-نمی دونم میخوای خودت امادش کنی؟
-اوه ! اره! من عاشق موسیقیم پشیمون نمیشین!
2 روز بعد
سر میز ناهار
موقع تحویل نامه ها
بچه ها سر میز نهار خوری بودند که ناگهان جمعیت انبوهی از جغد ها وارد غذاخوری شد. هر جغذ نامه یا بسته ای در دست داشت و به یکی از دانش اموز ها تحویل میداد.هیزل از میان جمعیت سوزی جغدش را دید که به سمتش میامد و یک نامه در دست داشت هیزل نامه را باز کرد و خواند.
ایزابل که کنجکاو شده بود گفت
-نامه ی کیه؟
-از طرف مامانمه
- چی گفته؟
- گفته هزینه ی جشن رو تامین میکنه!
همه از سر همه ی میز ها جز اسلایترین خوشحال شدن و رفتن که برای جشن اماده شن.حالا که هزینه تامین شده بود دیگه مشکلی نداشتن! میتونستن بهترین جشن در تاریخ هاگوارتز رو برگزار کنن.
3 روز بعد
هیزل پای لپ تاپش نشسته بود و اهنگ ها رو تنظیم میکرد. ایزابل هم ...
-اینو بزارین اینجا! اوه من گفتم اینو صورتی کنین نه بنفش! این تابلو رو آویزون کنین اونجا! هیزل کی کار اهنگا تموم میشه؟
-دارم روش کار میکنم! سخته خوب طبق شرایط دلخواه شما اهنگ پیدا کرد! من اهنگ های خوب زیادی میشناسم اما سلیقه ی شما متفاوته!
-اوه! خوب اهنگ های خوب خودت هم بزار.
-وایی!ایزابل بیا اینجا یه اهنگ عالی پیدا کردم گوش کن.
هیزل اهنگ را پخش کرد
-واییی.عالیهه. حتما بزارش یه بار اول مراسم یه بار موقع کوییدیچ یه بار وسط مراسم و یه بار اخر مراسم.خوب دیگه من برم کارتو بکن.
ایزابل چرخید و...
-تری تو اینجا چی کار میکنی؟ مگه نگفتم تابلو رو نصب کن!
تری با ترس و مضطرب و من من کنان گفت
-امم..چیزه...یعنی...میخوااسستم...
-چیه زودی بگو دیگه دیرم شده.
-میخخواستم ببینم تتو ببرای جشن یویویول بال همراه نداری دیگه نه؟
-نه...برای چی؟
-میخخواستم ببیننم میشه همراهم شی؟
لبخندی بر صورت ایزابل نشست.نمی دانست چه جوابی بدهد..
-حالا ببینم چی میشه..
و بعد رفت و ادامه ی دستوراشو داد
تری هم خوشحال شد و بالا پایین پرید و رفت سر کاراش. هیزل هم که شاهد این ماجرا بود ریز ریزکی خندید و ادامه ی کارش رو انجام داد.
هاگوارتز سراسر پر از شور و هیجان برای برگزاری جشن توسط خود دانش اموزان و مسابقه ی کوییدیچ بود. هر کس مشغول یه کاری بود از اون طرف دانش اموزا مشغول پیدا کردن همراه برای خودشون بودن.امیال اولین سالی بود که دانش اموزا خودشون جشن رو برگزار می کردن و همه چی باید عالی پیش میرفت..
افرادی که لایک کردند

-یعنی چــــــــــی... مدیریت خودش قول داد به من! من جشن میخوام!

ایزابل این را گفت و خودش را با صورت روی زمین انداخت. بقیه اعضای ریونکلاو هم نگاهی به او انداخته و پس از اینکه مطمئن شدند در جایش ثابت است و خطری برای کسی ندارد، نگاهشان را به سوی تابلوی اعلانات تالار برگرداندند. البته آنهایی که فاصله کمی از او داشتند یک قدم به عقب برداشتند تا از خیس شدن کفش هایشان توسط اشک های او جلوگیری کنند.
سو همانطور که دستش را به کمرش زده بود و برای چندمین بار اطلاعیه مدیریت را میخواند، با ناامیدی نفس عمیقی کشید.
-فایده ای نداره. الان با همه ارشدا کلی حرف زدیم تو دفتر مدیریت... میگن امسال باید قید یول بال رو بزنید. نه برنامه ریزی و هماهنگیش رو میتونن به موقع انجام بدن، نه هزینهش رو دارن. حقوق جن های خونگی رو هم ندادن هنوز!

همگی سری به نشانه تاسف تکان دادند و در گروه های دو- سه نفره مشغول بحث های هیجان انگیزی پیرامون ضعف مدیریت مدرسه در تنظیم هزینه ها شدند. آنقدر این بحث ها با شدت بالا گرفت که هیچکس متوجه صدای ایزابل و آنچه که میگفت نشد. بنابراین ناچار شد صورتش را از روی زمین بلند کند و با صدای بلندتری حرفش را تکرار کند.
-خب چرا خودمون جشن رو برگزار نمیکنیم؟

با فریاد ایزابل، برای چند لحظه سکوت میان جمع برقرار شد. پیشنهادش چندان غیرعملی به نظر نمیرسید.
-ولی ما که نمیتونیم همه کارا رو انجام بدیم... مگه چند نفریم؟

-بقیه گروه ها هم هستن... اگه هر کسی یه گوشهی کار رو بگیره میشه.

سکوت جمع نشان دهندهی موافقتشان بود. این بار جادوآموزان باید برای خودشان مراسمی دست و پا میکردند...
افرادی که لایک کردند

-مشکل؟ نه ما اینجا هیچ مشکلی نداریم! اصلا مشکل کجا بود بابا جان؟ شما مشکلی میبینید؟
گرینگوت در حالی که نیم نگاهی به لیستی که در دست لری بود و حالا طولش به حدود سه متر می رسید، لبخندی به دامبلدور زد و گفت:
-خب بهتره هر چه سریع تر از دستشویی های قلعه هم بازدیدمون رو انجام بدیم و کار رو تمومش کنیم!
-چ...چی؟ نه فرزندم نه به...بهتره اول برید حیاط رو چک کنید! مگه نه فیلچ؟
دامبلدور با سردرگمی به مکان خالی که لحظاتی پیش سرایدار مدرسه در آنجا ایستاده بود نگاهی انداخت.
گرینگوت که به نظر می رسید از پیشنهاد دامبلدور بدش هم نیامده بود دستی به سیبیل مصنوعی اش کشید ، سری تکان داد و همراه با لری به سمت حیاط به راه افتاد.
دامبلدور در حالی که ریش هایش را دودستی گرفته بود و تلاش میکرد تا روی زمین بسیار لیز هاگوارتز،سر نخورد و تصادف نکند دوان دوان به طبقه سوم یعنی محل فاجعه رفت!
-هییییییح هیییییح.... سلول های سفیدم دارند به کبودی می گرایند! چرا اینجا یه آسانسور ماگلی نصب نکردیم؟
در همین حین تعداد زیادی از دانش آموزان معترض در حال ترکیدن، رو به روی دستشویی تجمع کرده بودند با دیدن دامبلدور که نفس نفس زنان به سمتشان می آمد شرع به غر زدن کردند و از وضعیت مدرسه شکایت کردند. در واقع مشکلات مدرسه شاید همان اندازه که مغز خوش بین دامبلدور آنها را نادیده می گرفت، کم نبودند!
اما الان وقت فکر کردن به مشکلات دیگر نبود! آنها باید هر چه سریعتر فکری برای درست کردن این وضعیت می کردند.
-فرزندانم! فرزندااااانم!
-
-آیا می توانید کمی بیشتر خود را نگه دارید؟
- نخیییییییر!
-غلط...اهم چیزه فرزندان هاگوارتز نگران نباشید! با قدرت عشق می توان بر هر چیزی غلبه کرد!
-پ....پروفسور ما داریم منفجر میشیم!
دامبلدور به چشمان مظلوم سال اولی که رنگ پوستش به زرد تغیر رنگ داده بود نگاهی انداخت، دستی بر ریش هایش کشید و گفت:
-نگران نباش فرزند هافلپافی ام، به زودی مشکلات با همکاری و دوستی حل می شوند!
-پروفسور من ریونکلاویی ام!
-پس چرا زردی؟
-
- اهم... خب فرزندان به چند گروه تقسیم شوید! گروه 1 برید دستشویی طبقه اول! گروه دو برید دستشویی طبقه دوم! و گروه سه برید به صحرا یعنی چیزه....پشت حیاط! فقط خیلی آروم حرکت کنید.
یکی از گریفندوری ها پرسید:
-چرا آروم حرکت کنیم پروفسور؟
-چون نیروی تاریکی و شرارت هر لحظه در کمین شماست و ...
-

-و....بهتره ساکت باشید تا توجه شر و بدی را به خود جلب نکنید!
پس از حدود نیم ساعت، دانش آموزان متفرق شدند. و حالا دامبلدور و تعدادی از پروفسور های بخت برگشته هاگوارتز رداهایشان را تا زانو بالا زده بودند و با چاه باز کنی مشنگی در دستشویی به فعالیت های بشر دوستانه می پرداختند.
- ما حقوقمون برای این کار کمه پروفسور دامبلدور!
-فرزندم روشنایی رو به یاد بیار!
-آخه بوش...
-فرزندمممم؟!
- میگم که پروفسور،نظرتون چیه لوله کش استخدام کنیم؟
پروفسورهای خسته، با خوشحالی سر هایشان را به نشانه تایید تکان دادند و با امیدواری به چهره دامبلدور که سعی داشت ریش هایش که به دلیل کشیدن روی زمین، خیس شده بودند را خشک کند خیره شدند.
-ادامه بده باباجان منظورت چیست؟
-لوله کش پروفسور! مرگخواران هم پارسال، برای گرفتگی چاه عمارت اربا....اهم... منظورم اسمشو نبره. لوله کش استخدام کرده بودند.
-
-به ریش هاتون قسم، فقط از یه نفر شنیدم!
- پروفسورقابل ذکره بنده هم، در چندین مستند ماگلی با این شغل شریف آشنا شدم!
-کدام مستند ها؟
-اهم...مهم نیست. ولش کنیم اصلا! نظرتون چیه هرچه سریعتر لوله کش رو استخدام کنیم و خودمون رو از این وضعیت اسف بار نجات بدیم؟
پروفسور دامبلدور که گویا این بار نیروی عشق و دوستی و سفیدی بیش از حد کمکی به پیشبرد کارهایش نمیکردند ، به فکر فرو رفت و بعد از چندین دقیقه تفکر هوشمندانه، گفت:
-بهتره هر چه سریعتر با مرگخواران ارتباط بگیریم اگرچه هیچ مقصود شری نداریم و فقط در راه پیروزی حق بر باطل و...
-هر چی شما بگید پروفسور. زودتر شماره لوله کشه رو گیر بیار!
- حله!
افرادی که لایک کردند

پست ابتدایی
فضای شادی بر مدرسه هاگوارتز حاکم بود، حداقل برای دامبلدور که چنین حال و هوایی وجود داشت. پس از کسب نمرات افتضاح در سمج و کاهش سطح تحصیلی جادو آموزان، خبر پذیرش اعطا پاداش به دلیل عملکرد مدرسه در قرن گذشته در جهت ارتقا جامعه جادوگری یک خبر فوق العاده بود. وزارت سحر و جادو نیز تصمیم گرفته بود بازرسانی ارسال کند تا گزارشی مفصل از وضعیت کنونی هاگوارتز ارائه کنند تا حد و حدود جایزه یا اصلا دادن و ندادنش مشخص شود. ادعا ها و مطالبات زیادی هم در باب این پول وجود داشت و همه می خواستند جایزه در همان چیزی که می خواهند هزینه شود، دامبلدور هم با سخنرانی های متعدد سعی داشت این را به بقیه بقبولاند که این جایزه باید صرف پیشبرد تفرجگاه بندری هاگوارتز که هیچ کس تا پیش از این اسم آن را نشنیده بود و نوسازی استادیوم کوییدیچ که همگی پنجاه و اندی سال منتظرش بودند شود.
بالاخره درب سرسرا به صدا درآمد، مثل اینکه زمانش رسیده بود. دامبلدور شتابان به سمت درب سرسرا هجوم برد تا بازرسان را با استقبال گرمی بدرقه کند؛ درب را باز کرد اما خبری نبود، چشمانش را تنگ و باز کرد و باز هم خبری نبود، عینکش را روی دماغش بالا و پایین میکرد، خبری نبود! یکبار درب را باز و بسته کرد و در کمال تعجب اینبار هم خبری نبود! در حال و هوا این بی خبری ها دامبلدور می خواست که سر به پایین بی اندازد و افسوس بخورد که در همان هنگامی که سرش را به پایین انداخته بود با دو گابلین مواجهه شد و حیرت جای افسوس را گرفت. گرینگوت و دستیارش بود، چشمانش درست میدید گرینگوت بانکدار بود که با کلاه بزرگ استوانه ای شکل و کت مشکی اش و سیبیل مصنوعی که بسیار استتار مزخرفی بنظر میرسید با ذره بین در حال بررسی موشکافانه جدار درب سرسرا بود.
_آقای گرینگوت شما اینجا چیکار میکنید؟
_گرینگوت کیه؟ راستی این جدار های درتون مال کیه؟ بسیار پوسیده بنظر میرسه، حتما بنده این رو باید در گزارشم درج کنم.
_جناب گرینگوت خودتون هستید دیگر بابا جان. چرا صداتون رو تغییر دادید؟ این چه ریخت و قیافیه؟ اون هم دستیارتون که تو اسمش ل داشت دیگه.
_من تا حالا در عمر گرانقدرم اسمی به نام گرینگوت نشنیدم. بنده گِیرمو هستم بازرس ارشد وزارت و ایشون هم دیویده که هیچ ل ای در اسمش وجود ندارد و لری هم نیست. بنده تمام مدارک موجود رو برای بازرسی دارم.
گرینگوت، گیرمو نما کاغذهایی را از این و آن جیبش درآورد و به دست دامبلدور داد و دامبلدور هم به دقت آن را مورد مطالعه قرار داد.
_بسیار خب درسته.بفرمایید مدارکتون... فقط برام عجیب هستش که وزارت جدیدا از گابلین ها در امور خاص اداریش استفاده میکنه.
_کاری که باید سال ها پیش انجام میداد رو انجام داد، گابلین ها موجدات ماهر و دقیقی بودن فقط خوب درک و بکار گرفته نشدن، یک نمونه بارزشم بانک گرینگوتز با مدیریت بسیار دقیق و توانمند که من نمیشناسمشون ولی تواناییشون در ثبات اقتصادی جامعه جادوگری برای ما روشنه.
لری که با عنوات دیوید معرفی شده بود هم به نشانه تایید حرف های گرینگوت سر تکان میداد و دامبلدور هم از حرف هایش به فکر فرو رفته بود.
_به هر حال که خیر مقدم عرض میکنم بازرس جان ها. ورودتان پر از عشق و روشنایی. بسیار خوشحال و شگفت زده شدم از اینکه بالاخره پاداش برای سال ها خدمت هاگوارتز پذیرفته شده!
_حقیقتا ما هم شگفت زده شدیم. تقریبا که نه، کاملا برایمان مانند یک جوک میماند که اینهمه پول بی زبان باید به عنوان پاداش اعطا شود.
_جان؟
_میگم که این موضوع جوک هست که چگونه تا الان به نقش گرانقدر هاگوارتز پی نبرده بودند. بهتر است بازرسی رو هرچه سریعتر شروع کنیم.
گرینگوت کلاهش را گرفته و سریعا از جلوی دامبلدور به داخل رفت و به سرعت شروع به اینور و آنور رفتن و سُر خوردن روی کف سرسرا نمود.
_جناب بازرس میتونم بپرسم دارید چیکار میکنید؟
_تست سنجش استحکاکه، لیزه، سرعت گیرم که نداره، حادثه آفرین میشه.
_مگه اتوبانه که ویراژ بدن سرعت گیر نباشه، دچار حادثه بشن. حتما می خواید بگید تصادف های شدیدم صورت میگیره؟ بابا جان شوخی میکنید؟
_ببین عزیزجان. جادو آموز میاد، مرلینی نکرده لیز میخوره بعد میمیره بعد از آن طرف گرینگوتز باید بیمه پرداخت کنه و آن هم از بیت الماله. این برای شما خوشاینده که همچین اتفاقی بیوفته و یک جادو آموز که بورسیم شده بیوفته و بمیره؟ مطمئنا نه.
گرینگوت پس از سُر خوردن های متمادی به جان یک صندلی بی زبان افتاد و شروع به ور رفتن با پایه اش کرد.
_لق است.
_بازرس جان خب الان انقدر انگولکش کردی لق شده دیگه.
_نه نگاه کن. فرص کن یک جادو آموز روی این صندلی بنشیند، پایه اش لق باشد و بشکند آن وقت میوفتد و میمیرد...
_بعدش باید گرینگوتز بیمه رو پرداخت کنه از بیت الماله. از قضا اون جادو آموز بورسیم بوده.
_آ باریکلا.
بعد از آن گرینگوت بر روی میز رفت و شروع به سینه خیز رفتن و با ذره بین نگاه کردن روی میز شد.
_اوه اوه ترک رو ببین.
_اون که کلا دو سانتم نمیشه، عمقی هم نداره!
_حادثه خبر نمیکنه دوست من، یکهو دیدی میز از هم شکافته شد و افتاد و فاجعه رخ داد و جادو آموازان زیر دو نیمه شکافته شده له شدند! آن وقت گرینگوتز کاملا ورشکسته میشود! پولشم که از بیت المال میرود... لری...چیز
... دیوید جان همه اینهارو یادداشت و مستند کن.گرینگوت کف دست درازش را به روی دهانش گذاشت و مخفیانه به لری گفت "پیاز داغش رو زیاد کن، دوتا پیوستم بزن تنگش که قشنگ توجیه بشن" و دامبلدوز هم آمد تا بگوید "یعنی چی که این وضعیت" ولی با آمدن فیلچ و در گوشی حرف زدن با دامبلدور حرفش را نزده باقی گذاشت.
_توالت طبقه سوم لوله هاش پوسیده بود. الانم ترکیده، همه شاکی دارن اعتراض کنان میان این سمت که چرا یک توالت درست وجود نداره و از عدم قضای حاجت میترکن و فلان.
_مشکلی پیش اومده دوستان؟
پس از این حرف گرینگوت، فیلچ و دامبلدور هر دو همزمان لبخندی تا بناگوش به گرینگوت هدیه کردند و میدانستند که باید هر چه زودتر این مشکل را مرتفع کنند.
افرادی که لایک کردند

- پیمان؟
چیزه باباجان... ای داد! دیدی چی شد؟ قرصهامو یادم رفت. 
سانتورها، زیر شلیک لگد، مشت و وردهای جادوآموزان تکه و پاره میشدند. گویی که هاگوارتزیها دل پری از جنگل ممنوعه داشتند، آخر جای سالم در بدن بیچارهها نگذاشتند خیر ندیدهها.
کمی آنطرف تر، آلبوس دامبلدور به سمت قلعه قدم بر میداشت.
"فلشبک"
- چی شده مینروا؟ چرا این وقت شب اینطور در میزنی؟ بیا تو.

معاون هاگوارتز سراسیمه در دفتر مدیر را باز کرد و تلی از کاغذ روی میزش گذاشت.
- اینا چیان؟

- قبض آب، مالیات هاگزمید، حقوق اساتید، قبض چاهبازکن دستشویی دختران طبقه سوم، قب...
دامبلدور که دید اگر همانطور آنجا بنشیند قرار است تا صبح علیالطلوع قبضهای متنوع هاگوارتز را جلوی چشمانش ببیند، سریعاً «رسیدگی میکنم»ـی گفت و قائله را خاتمه بخشید.
"پایان فلشبک"
جادوآموزان که به تازگی دست از سر سانتورک جوانی برداشته بودند، خسته و کوفته در سرسرای عمومی جمع شدند. پروفسور دامبلدور قرار بود سخنرانیای برایشان انجام دهد.
- فرزندان و عزیزانم!
نمیدانید واقعهی اخیر و اقدام سانتورها چقدر خاطر من رو مکدر کرد... اما متاسفانه دنیا همینه فرزندان! ما باید از وقایای به این شکل درس بگیریم تا خودمان روشنتر بشویم!دامبلدور چند دقیقهای را به نطق درباره روشنایی ادامه داد و در نهایت گفت:
- حالا تنها راه پیش روی هاگوارتز این است که مصالح را بخرد و برای این کار، متاسفانه باید علیرغم میل باطنی مدیریت، از شما جادوآموزان گرامی پول تقاضا کنیم. صندوقهای کمک به مدرسه در هر 2.5 متر از سرسرا قابل مشاهده هستند. امکان گنجینه به گنجینه با جغدهای قابلحمل هم موجوده عزیزان. اصلاً خودتون رو اذیت نکنید.

در سوی دیگری از مدرسه، مینروا مصالحی که از حیاط جمع کرده بودند را در اتاق ضروریات بستهبندی و مرتب میکرد. سانتورها هم احتمالاً با حق بهرهبرداری از جنگل ممنوعهای که از دامبلدور گرفته بودند راضی میشدند... به هرحال مدرسه هم خرج داشت دیگر!
افرادی که لایک کردند

نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج



