هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
پیام زده شده در: ۱۰:۴۳ پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۲
#1
کی؟
هیزل استیکنی



پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱۷:۵۶ شنبه ۱ مهر ۱۴۰۲
#2
-ای وای! دیدید چی شد رئیس گوریل ها؟! دوباره ریزش کردم! حتما خیری توش بوده!
-ما مسخره توییم؟ سریع دست از این مسخره بازی ها بردار داریم میخاریم! میدیم سوپت کنند ها.
-عه وا! ارباب، چقدر این جناب گوریل شبیه شما حرف میزنند.
-
-
-آواداکداورا.

شدت نور سبز ساطع شده و جیغ بلند مرگخواری که این شباهت را بیان کرده بود، به قدری زیاد بود که چند لحظه ای هر دو گروه مرگخواران و میمون ها را در جایشان میخکوب کرد.رئیس میمون ها اما گویی از نمایش رنگی که روبه رویش اتفاق افتاده بود خرسند بود گفت:
-چقدر جالب بود.میمان هایم،دیدید؟ این اربابشان زیاد هم حوصله سر بر نیست!
-نه خیر، ما بسیار هم حوصله سر بر و خسته کننده ایم!
-چقدر جالب. ما هم در دسته میمون ها همین ویژگی را داریم!

در لحظاتی ارتباط چشمی عمیقی میان رئیس میمون ها، لرد میمونیان و لرد سیاه برقرار شد. گویی هر یک از آنها قصد داشت تا با...
-ارباب، ایوان رو دوباره وصلش کردم.
-
-ارباب به مرلین قسم هنوز وصل نشدم!

همه مرگخواران منتظر اظهار نظری از جانب لرد سیاه بودند، اما حواس لرد سیاه جای دیگری بود.لرد میمونیان و ارباب تاریکی مشغول بحث جدی ای بودند و هیچکدام متوجه اتصال ایوان توسط هکتور هرچند به نادرستی، نشده بودند.
ناگهان لرد میمونیان رو به لشکر میمون ها کرد و گفت:
-ما از این ارباب سیاه خوشمان آمده است.
-لرد سیاه هستیم!
-بله بله لرد سیاه، همونطور که میگفتیم ما به این نتیجه رسیدیم تا به صورت آزمایشی یاران با وفایمان را با یکدیگر تعویض کنیم تا دیگر لرد سایه...
-لرد سیاه!
-بله بله، لرد سیاه مجبور نشوند یارانشان را فدا کنند. در عوض ما یاران خودمان که شما مرگخواران باشید را فدا میکنیم.
-

سیل عظیم مرگخواران و لشکر میمون ها بهت زده به لرد سیاه و لرد میمونیان نگاه می کردند.حالا قرار بود به مدت یک شبانه روز هر گروه، به رئیس گروه دیگر خدمت کند.لرد میمونیان با قدم های به جلوی جمعیت نه چندان هیجان زده مرگخواران آمد و گفت:
-یاران عزیزم، حرکت کنید. فردا در همین ساعت دوباره به اینجا باز می گردیم.
-اما ارباب ما...
-
-اربابببببببببب.

مرگخواران درحالی با بغض از لرد سیاه دور می شدند که او در حال دسته بندی لشکر میمون ها بود و متوجه چشمان اشکبار و محزون یارانش نشده بود.



پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۷:۲۱ شنبه ۱ مهر ۱۴۰۲
#3
تام ریدل که به نظر قانع نشده بود، سرش را کمی کج کرد و گفت:
-اگر بهت از موهام بدم شبیه هم میشیم و ممکنه بخوای جای منو بگیری! نه! اصلا راه نداره.
-ما جای تورو بگیریم؟ ما خودمون جای تو هستیم. اصلا ما تو هستیم. تو که هستی که به ما بگویی که باشیم.

مرگخواران در حالی که از گفتگوی میان دو ارباب، سرگیجه گرفته بودند کمی عقب تر ایستادند.ناگهان یکی از آنها که گویی روح مرلین در او حلول کرده باشد، جلو آمد و گفت:

-البته یک نکته ای هست. ارباب دقیقا شبیه شما نمیشن ارباب!
-منظورت چیه؟ یعنی شبیه من نمیشه؟
-البته شبیه شما میشن، فقط یکم...چجوری بگم، یکم خاکستری تر، و بی دماغ تر.

لرد که زیاد علاقه نداشت بحث دماغش به وسط کشیده شود، چشم غره ای به مرگخوار بیچاره رفت که باعث شد باقی مرگخواران به صورت کاملا خودجوش، دست و پای او را گرفته و به سمت پاتیل مواد مذاب هدایت کنند.

-خب برگردیم به بحث اصلی. در حقیقت ما بسیار خوشتیپ تر و پر جلال و جبروت تر از تو هستیم جوان. البته خوفناک تر هم هستیم. بالاخره نمی شود که، ما ارباب جهانیم، اصلا در شان مان نیست دماغ داشته باشیم.
-
-قیافه شو!

تام ریدل جوان بالاخره قانع شده بود. از نظر او لرد پتی گرویی نمی توانست برای او و نقشه هایش خطرناک باشد،مگر یک موجود خاکستری بی دماغ چقدر خطرناک است؟

-داریم افکارت را می شنویم تام!
-اهم، فقط چون اربابِ منطقی ای به نظر می رسی. بگیرشون.

تام جوان،دسته ای از مو های سیاهش را با اکراه کند و به دستیکی از یاران لرد پتی گرویی داد. حالا عملیات برگرداندن لردسیاه باید دوباره به جریان می افتاد و آن هم بدون معجون تغییر شکل و مرگخواری که حتی فکرخودشو معجون هایش هم لرزه به دل ها می انداخت میسر نبود.

-
-



پاسخ به: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
پیام زده شده در: ۱۰:۰۹ شنبه ۱ مهر ۱۴۰۲
#4
کجا؟
تو قبرستون...



پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۲۳:۴۱ پنجشنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۲
#5
نه اینکه بنفش رنگ بدی باشد. مشکل اینجا بود که ترکیب آن به پوست لردسیاه نمی آمد. لینی با صدایی که فقط برای مرگخوارنا قابل شنیدن بود گفت:
-ارباب دارن بنف..بنفش میشن!
-ارباب رو چه به این رنگ های شاد و محفلی؟
-عه وا.آرررررره ارباب دارن تغییر رنگ میدن!
-نکنه دارن ری استارت میکنن؟!

کوین هم که از رنگ جدید لرد-بالون،رضایت داشت نخ را بیشتر کشید. فقط لینی بود که هنوز نظرات مرگخواران او را راضی نکرده بود لینی انگشت اشاره اش را روی بینی کوچکش گذاشت و بلند گفت:
-همگی ساکت. این صدای چیه؟

توجه مرگخواران به صدای کمی که از لرد-بالون می آمد جلب شد.

-کوین ارباب رو بکش پایین تر ببینیم چه می فرمایند.
-پفسسسسسسسسسسسسسس.
-
-پفسسسسسسسسسسسسسسسسسست!

ناگهان نخی که به لرد-بالون بسته شده بود پاره شد و باد داخل لرد با صدای پفسسسسست شروع به خارج شدن کرد.لرد بالون-با سرعت دیوانه واری به دور خودش و مرگخواران می چرخید و به این طرف و آنطرف می رفت.وزش باد از ناکجا آباد هم موجب حرکت سریعتر لرد-بالون شده بود.

-عه وا.ارباب!
-ارباب صبر کنید. کجا میرید؟
-بادکنکم لَفت!
-یکی اربابوووووو بگیرههههههه!

اما دیگر خیلی دیر شده بود. لرد بالون با سرعت هرچه تمام تر از مرگخواران دورتر و دورتر می شد.



پاسخ به: خورندگان معجون راستی
پیام زده شده در: ۲۳:۲۱ پنجشنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۲
#6
بندن وارد اتاق شد و تکه کاغذ مچاله ای که روی آن سوالاتی با دستخط خرچنگ قورباغه به چشم می خورد را روی میز گذاشت.

-الان مثلا این سوالاتتونه؟
-اوهوم...
-
با نوک تیز عصایش کاغذ را روی میز به جلو هل داد و ناگهان با صدای ویژزژژژژژی ناپدید شد.

1. ای کوین دلها چرا انقدر مشکوک میزنی؟ حقیقت را بگو!
2. اولین خاطره ای که یادت میاد چیه؟


به نظرم میاد این کم سن و سال بودنت یه ربطی به سیستم پیک های مرگ هم داشته باشه!

3. راستشو بگو کجای سیستم باگ داشته اسم خودتو وارد کردی؟
4. اگر از شخصیت رنگی رنگیت بخوای یه رنگو انتخاب کنی اون چه رنگیه؟(البته به جز رنگ بسیار زیبای لجنی! )


مشکلت با پدرت چیه؟ بیچاره از دستت کچل میشه!

5. نکنه هدفت اینه که در آینده پدرتو جای لرد سیاه جا بزنی؟
6. اگر سنت رو نمی دونستی خودت رو چند ساله می دیدی؟
7. کدوم مهمتره برات وسیله یا هدف؟ و اینکه آیا بادکنک هات رو به عنوان وسیله می پنداری؟


با توجه به سن وسال کمت سوال آخر رو جهت بهبود فعالیت های جامعه پیک مرگان و سانتریفیوژ کنندگان روح پاسخ بده!

8. آیا زمانی که به ما برای زندگی داده شده منصفانه است؟(چرا؟)

و
9.لطفا عرض و طول و ارتفاعت رو پایین این برگه بنویس!(باور کن هیچ قصدی مبنی بر استفاده از این اعداد جهت ساخت تابوت ندارم. )

با تچکرات



پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۲۰:۳۴ سه شنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۲
#7
و کتی با صدای تلپی روی زمین افتاد. مرگخواران با نگرانی به پیکر او و قارقارو که روی سرش نشسته بود نگاهی انداختند. بلاتریکس کتی را مانند وزنه به گوشه درخت سدریم و خانواده کوالایی اش کشید که آسیبی نبیند.صدای خش خش بیشتر و بیشتر می شد. به نظر می رسید، شکار بزرگی منتظر آنهاست.
دوریا با چشم به دیگر مرگخواران علامت داد. بلاتریکس تله هایش را برای بار 978 ام چک کرد و هکتور پاتیل بزرگی که تمام دیدش را گرفته بود، از روی سرش برداشت بلکه بتواند با حرکت سریع شکار را در آن گیر اندازد.
هیجان مرگخواران برای به دام انداختن طعمه به قدری بالا رفته بود که حتی سدریک هم چند لحظه ای نگاهش را از جای خوابش که آنچنان هم نرم و گرم نبود گرفت و به علف ها نگاه کرد.
ایوان دورخیز کرده بود و آماده حمله بود. لینی به بال های کوچکش تکانی داد و با صدایی که شنیدنش چندان هم راحت نبود گفت:
-با شمارش من حمله کنید. یک، دو...
-حملهههههههههههههههههههههه!
-

هکتور که نتوانسته بود منتظر شمارش لینی بماند، قبل از اتمام شمارش حمله کرد و بقیه مرگخواران نیز به تبعیت از او روی سر شکار پریدند. در همین حین بلاتریکس با دیدن تپه ای از مرگخواران که بیشتر به نظر می رسید در حال کتک زدن یکدیگر هستند، آهی کشید و برای جدا کردن آنها به میان جمعیت رفت.
-مگه نشنیدید گفت با شمارش؟! وای به حالتون اگر ارباب اینجا بودن و ما رو در این وضعیت میدیدن.
-

مرگخواران با پشیمانی به بلاتریکس چشم دوختند،البته این چیزی بود که او فکر می کرد.در این میان فقط لینی بود که متوجه افزایش سرعت ویبره هکتور شده بود. به سرعت خود را به جلوی دسته رساند و رو به هکتور گفت:
-چرا سرعت ویبره زدنت بالا تر رفته؟ نکنه زیر دستو پا له شدی؟
-گرفتمش!
-
-گرفتمش!

همه نگاه ها به پاتیل هکتور که روی زمین بود جلب شد.مرگخواران دوباره حالت حمله گرفتند این بار حتی سدریک هم با بالشتش به آنها پیوسته بود. هکتور به آرامی پاتیلش را برداشت.
- یا مرلین این دیگه چی بود؟
-
- تو اینجا چیکار میکنی؟ داشتی ما رو تعقیب می کردی؟

کتی که تازه به هوش آمده بود این جمله را با صدای خسته ای بیان کرد.بندن در حالی که به سختی خود را از زیر پاتیل بیرون می کشید و باقیمانده معجون های درون پاتیل را از روی ردایش پاک می کرد، رو به روی مرگخواران ایستاد، دستش را روی عصایش که به دلیل ضربه کمی کج شده بود تکیه داد و با صدای بلند گفت:
-بر طبق یادداشت های رسیده از جهنم، یکی از مرگخواران در مدتی که اینجا بودید دچار گزش مار بوای جنگلی با خال های زرد شده، و تا چند ساعت دیگه میمیره! با عرض پوزش جهت سانتریفیوژ روح و اندازه گیری تابوت مزاحم شدم.

بله! عملیات شکار مرگخواران شکست خورده بود، و حالا یکی از آنها قرار بود تا چند ساعت آینده بمیرد.



پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۱۰:۳۶ دوشنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۲
#8
مرگخواران به یک دیگر و سپس به جثه لینی که در حال تقلا در میان موهای بلاتریکس بود نگاه کردند.
-الان گفت چی رو خوش نمیاد؟
-اربابو...
-

مرگخواران در شکنجه کردن لینی مردد مانده بودند و این پا آن پا می کردند. به راستی چه می شد اگر ارباب را خوش نمی آمد؟
در همین حین لرد سیاه که چند لحظه ای به علت خروج روح از بدنش، دچار سرگیجه و ضعف شده بود بعد از ری استارت کردن سیستمش، رو به مرگخوارانش کرد و با صدای خشمگین گفت:
-چرا اتفاقا ما را خیلی هم خوش می آید! دستور می دهیم، آن روح پلید را به هر قیمتی ریش ریش کنید و برایمان بیاورید!

لینی جیغ گوشخراشی کشید که البته برای دیگران آنچنان هم گوشخراش نبود، و بالهایش را بار دیگر تکان داد.

-شنیدید ارباب چه فرمودند؟ هرچه سریعتر شکنجه اش کنید.
-ولی چجوری روح رو ریش ریش کنیم آخه؟
-

مرگخوار بیچاره با نگاه خشمگین بلاتریکس که در آنها آتش شعله می کشید، از ادامه گفتگو منصرف شده و جهت پیدا کردن روشی مناسب جهت ریش ریش کردن روح از صحنه خارج شد.

-میگم که، معجونی چیزی نمی خواید؟
-هکتوررررررر!
-صبر کنید. صبر کنید ببینم. ایده بدی به نظر نمیرسه! هکتور ببینم میتونی معجون سوسک کش درست کنی؟
-بعلهههههههه.معلومه که میتونم!
-یا موسی بن مرلین، لینی رو از دست دادیم.

هکتور بدون اینکه توجهی به اعتراضات مرگخواران بکند، پاتیل معجونش را در آورد و آماده ساخت معجون سوسک کش شد.



پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۱۰:۱۴ دوشنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۲
#9
مرگخواران با ناباوری به یکدیگر و سپس به آسمان که پر از ابر بود نگاهی انداختند.
-همچین ایده بدی هم نیست ها!
-

سدریک درحالی که صدای خروپفش لحظه به لحظه افزایش می یافت، ناگهان به اذن مرلین بیدار شده و با نگاهی عاقل اندر صفیحانه خطاب به کوسه و مرگخواران گفت:
-هرچه سریعتر چوب و هیزم را جمع کنید و مراسم دعای باران را اجرا کنید تا باران ببارد و از این مخمصه عطیم رهایی یابیم!

مرگخواران که با جمله آخر سدریک مطمئن شده بودند او جن زده شده است، چند قدمی از او فاصله گرفتند.لینی حرکتی به بال های کوچکش داد و دست هایش را به کمرش زد.
-ما بریم دنبال چوب و دعا خوندن اونوقت تو چیکار میکنی؟

اما دیگر دیر شده بود و سدریک دوباره به خواب عمیقی فرو رفته بود.هرچند ایده دعای باران چندان چنگی به دل نمی زد اما مرگخواران با دیدن کوسه که با جدیت درحال بررسی و محاسبات دقیق حجم آب اقیانوس بود، تصمیم گرفتند که آن را عملی کنند.

حدود نیم ساعت بعد مرگخواران از ناکجا آباد چوب جمع کرده بودند و همگی دور آتش حلقه زده بودند.

-طبق این متن بسیار علمی و معتبری که به دستم رسیده، روش دعای باران اینه که افراد باید به صورت برعکس روی دستهاشون دور آتش بچرخند و همزمان با تکان دادن کمرشان به چپ و راست و عقب و جلو متن دعا رو بخوانند.
-
-به مرلین راست میگم. اصلا بیاید خودتون بخونید.

حالا به جز آب نگرانی دیگری هم داشتند، چه می شد اگر لرد سیاه، یاران با وفایش را درحال انجام حرکات احمقانه دعای باران می دید؟ لینی به سرعت برگه را از دست مرگخوار بخت برگشته قاپید و بعد از اطمینان از صحت ماجرا با اکراه، همراه دیگر مرگخواران آماده اجرا مراسم شدند.



پاسخ به: کلاس اصول تغذیه و سلامت جادویی
پیام زده شده در: ۱۴:۲۲ جمعه ۲۷ مرداد ۱۴۰۲
#10
بندن، سلانه سلانه خود را به سمت تالار خصوصی اسلیترین می کشید و در همین حین به سختی مشغول فکر کردن به تکالیف این جلسه بود.
به راستی راز طول عمر طولانی ایوان روزیه مخوف چه بود؟ چرا هر بار که بندن با زحمت و مشقت فراوان، تابوتی برای او می ساخت به طرز عجیبی از دست مرگ فرار می کرد؟ حالا تمام تابوت ها روی دست بندن باد کرده بود و عملا راهی برای فروش و غالب کردن آن به جادوگران دیگر وجود نداشت.اگر همه اینها به تغذیه جادویی مرتبط می شد چه؟ بدون شک او می بایست به صورت مستقیم، تغذیه پروفسور روزیه را زیر نظر می گرفت!

- اهم!
-چیه؟
-نیازی نیست داستان رو انقدر خوفناک تعریف کنی! با مغز خوفناک و قدرتمندم تونستم ایده ای ناب پیدا کنم!

بندن پس از صحبتی کوتاه با راوی داستان، دوباره مشغول راه رفتن شد. اما این بار مقصد او تالار خصوصی اسلیترین نبود بلکه...

-میذاری راهمونو بریم؟ صدات رو مخمه مرلینا بذار ادامه داستانو خودم بگم!
-عه! آقا ما داریم اینجا زحمت می کشیم. من راوی شدم بدون حقوق بدون مزایا، بدون مرخصی این چه وضعشه؟
-
-ادامه بدم؟
-بفرمایید.

همونطور که میگفتم، مقصد بندن تالار خصوصی اسلیترین نبود، بلکه زباله دان عظیم هاگوارتز بود! بندن در حالی که بینی نداشته اش را گرفته بود به دنبال پیدا کردن کیسه های زباله پروفسور روزیه بود چون مطمئنا این بهترین راه برای پیدا کردن راز مخوف و بزرگ او و به خصوص تغذیه اش بود.
پس از حدود نیم ساعت گشت و گذار میان کوهی از آشغال های عجیب و غریب، دو کیسه توجه بندن را به خود جلب کردند. او مطمئن بود که این کیسه ها متعلق به پروفسور روزیه هستند. البته اینکه روی آنها با خط خوانا نوشته شده بود،(کیسه های آشغال پروفسور ایوان روزیه) هم بی تاثیر نبود. اما هیچکدام از این موارد اهمیتی برای بندن نداشت. او با یک حرکت نوک عصای تیزش را به سمت کیسه اول برد و آن را پاره کرد.
-یا موسی بن مرلین اینا چین دیگه؟ اینا که خوراکی نیستن!

بندن که انتظار داشت کیسه حاوی بازمانده های غذای پروفسور روزیه باشد، نمی توانست باور کند کیسه حاوی مجلات جادویی با تصاویر...
-اهم!
-

بله، کیسه حاوی مجلات جادویی با مطالب علمی و فرهنگی بود. و برای بندن هیچگونه جای تعجبی باقی نگذاشت. وی در حالی که هوش و خردمندی پروفسور روزیه را ستایش و برای عمر طولانی اش به درگاه مرلین دعا می کرد، کیسه دوم را باز کرد.
-آها. بالاخره پیداش کردم. این چیه دیگه؟ پروفسور روزیه خیارشور میخوره؟ اینا خیارشور گاز زده است؟

بندن گیاه سبزی را که به نظر می رسید خیار شور باشد را برای بررسی بیشتر بالا آورد و پس از بررسی نهایی کیسه، بالاخره راهی تالار خصوصی اسلیترین شد.

نقل قول:
عنوان مقاله: بررسی تغذیه و راز نامیرایی پروفسور ایوان روزیه.
نویسنده: بندن بندنیان، دارای دکترای مکش روح از دانشگاه معتبر برزخ.
چکیده: در این مقاله راز های طوی عمر طولانی پروفسور روزیه را بررسی کرده و در نهایت گمان هایی مبنی بر تغذیه وی، هر چند رستناد می زنم.
روش تحقیق: بررسی میدانی و آزمایش کیسه های زباله وی.


پروفسور ایوان روزیه یکی از پیشگامان در حوزه فرار از مرگ، و همچنین استفاده درست از تغذیه جادویی است. وی آنقدر به تناسب اندام اهمیت می دهد که نه تنها هیچ گونه چربی ندارد، بلکه موفق به خلاص شدن از شر تمامی اعضای نا کارامد بدنش شده است. در این مقاله، محتوای دو کیسه از زباله های وی واقع در زباله دانی هاگوارتز،بررسی شده و گمانه هایی از راز موفقیت وی در فزیب دادن پیک های مرگ مظلوم و البته گذاشتن هزینه عظیم بر روی دست انجمن تابوت سازان و مرده شوران، را بررسی کرده، و جهت تحقیقات بیشتر پیشنهاد هایی ارائه می کنم.
1. محتوای کیسه اول بسیار نامربوط به حوزه تغذیه جادویی ارزیابی شد.
2. کیسه دوم حاوی خیار شور های گندیده گاز زده بود. که با توجه به ریشه ماگلی آنها بسیار عجیب به نظر می رسید. اگرچه میتواند یکی از ترفند های وی باشد.
دلایل: چون خیار شور شور است.( جهت نگه داری طولانی مدت از اجساد آنها را در نمک می خوابانیم.)
خیار شور سبز است و با رنگ گروه وی، اسلیترین هماهنگی دارد.
خیار شور، خیار است و دارای ویتامین های مغذی است.
و از همه مهم تر خیارشور خوردنی است و می توان آن را خورد. بنابراین در حوزه تغذیه و سلامت جادوییمی گنجد.
اگرچه با قطعیت، نمی توان گفت خوردن خیارشور موجب نامیرایی وی شده است . اما بدون شک خیارشور یکی از مهم ترین ارکان تغذیه روزانه وی بوده و بنا بر مشاهدات حجم مصرفی وی بیشتر از حد مجاز ارزیابی می شود.
پیشنهاد جهت تحقیق های آینده: بررسی خواص خیارشور- چه کسانی با خوردن خیار شور زنده مانده اند-آیا ایوان روزیه به دلیل خوردن نمک بالا از بیماری فشار خون رنج می برد؟

پس از پایان نوشتن مقاله، بندن قلم پرش را به آرامی به زمین گذاشت و نفسی عمیق کشید. سپس قیچی باغبانی سبزش را از روی میز برداشت و جهت اتمام تکالیف و هرس کردن بید کتک زن، راهی حیاط شد.







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.