کی؟
هیزل استیکنی
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1401/07/07
تولد نقش: 1401/07/15
آخرین ورود: سهشنبه 22 مهر 1404 00:01
از: قبرستون!
پستها:
33

-ای وای! دیدید چی شد رئیس گوریل ها؟! دوباره ریزش کردم! حتما خیری توش بوده!
-ما مسخره توییم؟ سریع دست از این مسخره بازی ها بردار داریم میخاریم! میدیم سوپت کنند ها.
-عه وا! ارباب، چقدر این جناب گوریل شبیه شما حرف میزنند.
-
-
-آواداکداورا.
شدت نور سبز ساطع شده و جیغ بلند مرگخواری که این شباهت را بیان کرده بود، به قدری زیاد بود که چند لحظه ای هر دو گروه مرگخواران و میمون ها را در جایشان میخکوب کرد.رئیس میمون ها اما گویی از نمایش رنگی که روبه رویش اتفاق افتاده بود خرسند بود گفت:
-چقدر جالب بود.میمان هایم،دیدید؟ این اربابشان زیاد هم حوصله سر بر نیست!
-نه خیر، ما بسیار هم حوصله سر بر و خسته کننده ایم!
-چقدر جالب. ما هم در دسته میمون ها همین ویژگی را داریم!
در لحظاتی ارتباط چشمی عمیقی میان رئیس میمون ها، لرد میمونیان و لرد سیاه برقرار شد. گویی هر یک از آنها قصد داشت تا با...
-ارباب، ایوان رو دوباره وصلش کردم.
-
-ارباب به مرلین قسم هنوز وصل نشدم!
همه مرگخواران منتظر اظهار نظری از جانب لرد سیاه بودند، اما حواس لرد سیاه جای دیگری بود.لرد میمونیان و ارباب تاریکی مشغول بحث جدی ای بودند و هیچکدام متوجه اتصال ایوان توسط هکتور هرچند به نادرستی، نشده بودند.
ناگهان لرد میمونیان رو به لشکر میمون ها کرد و گفت:
-ما از این ارباب سیاه خوشمان آمده است.
-لرد سیاه هستیم!
-بله بله لرد سیاه، همونطور که میگفتیم ما به این نتیجه رسیدیم تا به صورت آزمایشی یاران با وفایمان را با یکدیگر تعویض کنیم تا دیگر لرد سایه...
-لرد سیاه!
-بله بله، لرد سیاه مجبور نشوند یارانشان را فدا کنند. در عوض ما یاران خودمان که شما مرگخواران باشید را فدا میکنیم.
-
سیل عظیم مرگخواران و لشکر میمون ها بهت زده به لرد سیاه و لرد میمونیان نگاه می کردند.حالا قرار بود به مدت یک شبانه روز هر گروه، به رئیس گروه دیگر خدمت کند.لرد میمونیان با قدم های به جلوی جمعیت نه چندان هیجان زده مرگخواران آمد و گفت:
-یاران عزیزم، حرکت کنید. فردا در همین ساعت دوباره به اینجا باز می گردیم.
-اما ارباب ما...
-
-اربابببببببببب.
مرگخواران درحالی با بغض از لرد سیاه دور می شدند که او در حال دسته بندی لشکر میمون ها بود و متوجه چشمان اشکبار و محزون یارانش نشده بود.
-ما مسخره توییم؟ سریع دست از این مسخره بازی ها بردار داریم میخاریم! میدیم سوپت کنند ها.
-عه وا! ارباب، چقدر این جناب گوریل شبیه شما حرف میزنند.
-
-
-آواداکداورا.
شدت نور سبز ساطع شده و جیغ بلند مرگخواری که این شباهت را بیان کرده بود، به قدری زیاد بود که چند لحظه ای هر دو گروه مرگخواران و میمون ها را در جایشان میخکوب کرد.رئیس میمون ها اما گویی از نمایش رنگی که روبه رویش اتفاق افتاده بود خرسند بود گفت:
-چقدر جالب بود.میمان هایم،دیدید؟ این اربابشان زیاد هم حوصله سر بر نیست!
-نه خیر، ما بسیار هم حوصله سر بر و خسته کننده ایم!
-چقدر جالب. ما هم در دسته میمون ها همین ویژگی را داریم!
در لحظاتی ارتباط چشمی عمیقی میان رئیس میمون ها، لرد میمونیان و لرد سیاه برقرار شد. گویی هر یک از آنها قصد داشت تا با...
-ارباب، ایوان رو دوباره وصلش کردم.
-
-ارباب به مرلین قسم هنوز وصل نشدم!
همه مرگخواران منتظر اظهار نظری از جانب لرد سیاه بودند، اما حواس لرد سیاه جای دیگری بود.لرد میمونیان و ارباب تاریکی مشغول بحث جدی ای بودند و هیچکدام متوجه اتصال ایوان توسط هکتور هرچند به نادرستی، نشده بودند.
ناگهان لرد میمونیان رو به لشکر میمون ها کرد و گفت:
-ما از این ارباب سیاه خوشمان آمده است.
-لرد سیاه هستیم!
-بله بله لرد سیاه، همونطور که میگفتیم ما به این نتیجه رسیدیم تا به صورت آزمایشی یاران با وفایمان را با یکدیگر تعویض کنیم تا دیگر لرد سایه...
-لرد سیاه!
-بله بله، لرد سیاه مجبور نشوند یارانشان را فدا کنند. در عوض ما یاران خودمان که شما مرگخواران باشید را فدا میکنیم.
-
سیل عظیم مرگخواران و لشکر میمون ها بهت زده به لرد سیاه و لرد میمونیان نگاه می کردند.حالا قرار بود به مدت یک شبانه روز هر گروه، به رئیس گروه دیگر خدمت کند.لرد میمونیان با قدم های به جلوی جمعیت نه چندان هیجان زده مرگخواران آمد و گفت:
-یاران عزیزم، حرکت کنید. فردا در همین ساعت دوباره به اینجا باز می گردیم.
-اما ارباب ما...
-
-اربابببببببببب.
مرگخواران درحالی با بغض از لرد سیاه دور می شدند که او در حال دسته بندی لشکر میمون ها بود و متوجه چشمان اشکبار و محزون یارانش نشده بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1401/07/07
تولد نقش: 1401/07/15
آخرین ورود: سهشنبه 22 مهر 1404 00:01
از: قبرستون!
پستها:
33

تام ریدل که به نظر قانع نشده بود، سرش را کمی کج کرد و گفت:
-اگر بهت از موهام بدم شبیه هم میشیم و ممکنه بخوای جای منو بگیری! نه! اصلا راه نداره.
-ما جای تورو بگیریم؟ ما خودمون جای تو هستیم. اصلا ما تو هستیم. تو که هستی که به ما بگویی که باشیم.
مرگخواران در حالی که از گفتگوی میان دو ارباب، سرگیجه گرفته بودند کمی عقب تر ایستادند.ناگهان یکی از آنها که گویی روح مرلین در او حلول کرده باشد، جلو آمد و گفت:
-البته یک نکته ای هست. ارباب دقیقا شبیه شما نمیشن ارباب!
-منظورت چیه؟ یعنی شبیه من نمیشه؟
-البته شبیه شما میشن، فقط یکم...چجوری بگم، یکم خاکستری تر، و بی دماغ تر.
لرد که زیاد علاقه نداشت بحث دماغش به وسط کشیده شود، چشم غره ای به مرگخوار بیچاره رفت که باعث شد باقی مرگخواران به صورت کاملا خودجوش، دست و پای او را گرفته و به سمت پاتیل مواد مذاب هدایت کنند.
-خب برگردیم به بحث اصلی. در حقیقت ما بسیار خوشتیپ تر و پر جلال و جبروت تر از تو هستیم جوان. البته خوفناک تر هم هستیم. بالاخره نمی شود که، ما ارباب جهانیم، اصلا در شان مان نیست دماغ داشته باشیم.
-
-قیافه شو!
تام ریدل جوان بالاخره قانع شده بود. از نظر او لرد پتی گرویی نمی توانست برای او و نقشه هایش خطرناک باشد،مگر یک موجود خاکستری بی دماغ چقدر خطرناک است؟
-داریم افکارت را می شنویم تام!
-اهم، فقط چون اربابِ منطقی ای به نظر می رسی. بگیرشون.
تام جوان،دسته ای از مو های سیاهش را با اکراه کند و به دستیکی از یاران لرد پتی گرویی داد. حالا عملیات برگرداندن لردسیاه باید دوباره به جریان می افتاد و آن هم بدون معجون تغییر شکل و مرگخواری که حتی فکرخودشو معجون هایش هم لرزه به دل ها می انداخت میسر نبود.
-
-
-اگر بهت از موهام بدم شبیه هم میشیم و ممکنه بخوای جای منو بگیری! نه! اصلا راه نداره.
-ما جای تورو بگیریم؟ ما خودمون جای تو هستیم. اصلا ما تو هستیم. تو که هستی که به ما بگویی که باشیم.
مرگخواران در حالی که از گفتگوی میان دو ارباب، سرگیجه گرفته بودند کمی عقب تر ایستادند.ناگهان یکی از آنها که گویی روح مرلین در او حلول کرده باشد، جلو آمد و گفت:
-البته یک نکته ای هست. ارباب دقیقا شبیه شما نمیشن ارباب!
-منظورت چیه؟ یعنی شبیه من نمیشه؟
-البته شبیه شما میشن، فقط یکم...چجوری بگم، یکم خاکستری تر، و بی دماغ تر.
لرد که زیاد علاقه نداشت بحث دماغش به وسط کشیده شود، چشم غره ای به مرگخوار بیچاره رفت که باعث شد باقی مرگخواران به صورت کاملا خودجوش، دست و پای او را گرفته و به سمت پاتیل مواد مذاب هدایت کنند.
-خب برگردیم به بحث اصلی. در حقیقت ما بسیار خوشتیپ تر و پر جلال و جبروت تر از تو هستیم جوان. البته خوفناک تر هم هستیم. بالاخره نمی شود که، ما ارباب جهانیم، اصلا در شان مان نیست دماغ داشته باشیم.
-
-قیافه شو!
تام ریدل جوان بالاخره قانع شده بود. از نظر او لرد پتی گرویی نمی توانست برای او و نقشه هایش خطرناک باشد،مگر یک موجود خاکستری بی دماغ چقدر خطرناک است؟
-داریم افکارت را می شنویم تام!
-اهم، فقط چون اربابِ منطقی ای به نظر می رسی. بگیرشون.
تام جوان،دسته ای از مو های سیاهش را با اکراه کند و به دستیکی از یاران لرد پتی گرویی داد. حالا عملیات برگرداندن لردسیاه باید دوباره به جریان می افتاد و آن هم بدون معجون تغییر شکل و مرگخواری که حتی فکرخودشو معجون هایش هم لرزه به دل ها می انداخت میسر نبود.
-
-
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1401/07/07
تولد نقش: 1401/07/15
آخرین ورود: سهشنبه 22 مهر 1404 00:01
از: قبرستون!
پستها:
33

نه اینکه بنفش رنگ بدی باشد. مشکل اینجا بود که ترکیب آن به پوست لردسیاه نمی آمد. لینی با صدایی که فقط برای مرگخوارنا قابل شنیدن بود گفت:
-ارباب دارن بنف..بنفش میشن!
-ارباب رو چه به این رنگ های شاد و محفلی؟
-عه وا.آرررررره ارباب دارن تغییر رنگ میدن!
-نکنه دارن ری استارت میکنن؟!
کوین هم که از رنگ جدید لرد-بالون،رضایت داشت نخ را بیشتر کشید. فقط لینی بود که هنوز نظرات مرگخواران او را راضی نکرده بود لینی انگشت اشاره اش را روی بینی کوچکش گذاشت و بلند گفت:
-همگی ساکت. این صدای چیه؟
توجه مرگخواران به صدای کمی که از لرد-بالون می آمد جلب شد.
-کوین ارباب رو بکش پایین تر ببینیم چه می فرمایند.
-پفسسسسسسسسسسسسسس.
-
-پفسسسسسسسسسسسسسسسسسست!
ناگهان نخی که به لرد-بالون بسته شده بود پاره شد و باد داخل لرد با صدای پفسسسسست شروع به خارج شدن کرد.لرد بالون-با سرعت دیوانه واری به دور خودش و مرگخواران می چرخید و به این طرف و آنطرف می رفت.وزش باد از ناکجا آباد هم موجب حرکت سریعتر لرد-بالون شده بود.
-عه وا.ارباب!
-ارباب صبر کنید. کجا میرید؟
-بادکنکم لَفت!
-یکی اربابوووووو بگیرههههههه!
اما دیگر خیلی دیر شده بود. لرد بالون با سرعت هرچه تمام تر از مرگخواران دورتر و دورتر می شد.
-ارباب دارن بنف..بنفش میشن!
-ارباب رو چه به این رنگ های شاد و محفلی؟
-عه وا.آرررررره ارباب دارن تغییر رنگ میدن!
-نکنه دارن ری استارت میکنن؟!
کوین هم که از رنگ جدید لرد-بالون،رضایت داشت نخ را بیشتر کشید. فقط لینی بود که هنوز نظرات مرگخواران او را راضی نکرده بود لینی انگشت اشاره اش را روی بینی کوچکش گذاشت و بلند گفت:
-همگی ساکت. این صدای چیه؟
توجه مرگخواران به صدای کمی که از لرد-بالون می آمد جلب شد.
-کوین ارباب رو بکش پایین تر ببینیم چه می فرمایند.
-پفسسسسسسسسسسسسسس.
-
-پفسسسسسسسسسسسسسسسسسست!
ناگهان نخی که به لرد-بالون بسته شده بود پاره شد و باد داخل لرد با صدای پفسسسسست شروع به خارج شدن کرد.لرد بالون-با سرعت دیوانه واری به دور خودش و مرگخواران می چرخید و به این طرف و آنطرف می رفت.وزش باد از ناکجا آباد هم موجب حرکت سریعتر لرد-بالون شده بود.
-عه وا.ارباب!
-ارباب صبر کنید. کجا میرید؟
-بادکنکم لَفت!
-یکی اربابوووووو بگیرههههههه!
اما دیگر خیلی دیر شده بود. لرد بالون با سرعت هرچه تمام تر از مرگخواران دورتر و دورتر می شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1401/07/07
تولد نقش: 1401/07/15
آخرین ورود: سهشنبه 22 مهر 1404 00:01
از: قبرستون!
پستها:
33

بندن وارد اتاق شد و تکه کاغذ مچاله ای که روی آن سوالاتی با دستخط خرچنگ قورباغه به چشم می خورد را روی میز گذاشت.
-الان مثلا این سوالاتتونه؟
-اوهوم...
-
با نوک تیز عصایش کاغذ را روی میز به جلو هل داد و ناگهان با صدای ویژزژژژژژی ناپدید شد.
1. ای کوین دلها چرا انقدر مشکوک میزنی؟ حقیقت را بگو!
2. اولین خاطره ای که یادت میاد چیه؟
به نظرم میاد این کم سن و سال بودنت یه ربطی به سیستم پیک های مرگ هم داشته باشه!
3. راستشو بگو کجای سیستم باگ داشته اسم خودتو وارد کردی؟
4. اگر از شخصیت رنگی رنگیت بخوای یه رنگو انتخاب کنی اون چه رنگیه؟(البته به جز رنگ بسیار زیبای لجنی!
)
مشکلت با پدرت چیه؟ بیچاره از دستت کچل میشه!
5. نکنه هدفت اینه که در آینده پدرتو جای لرد سیاه جا بزنی؟
6. اگر سنت رو نمی دونستی خودت رو چند ساله می دیدی؟
7. کدوم مهمتره برات وسیله یا هدف؟ و اینکه آیا بادکنک هات رو به عنوان وسیله می پنداری؟
با توجه به سن وسال کمت سوال آخر رو جهت بهبود فعالیت های جامعه پیک مرگان و سانتریفیوژ کنندگان روح پاسخ بده!
8. آیا زمانی که به ما برای زندگی داده شده منصفانه است؟(چرا؟)
و
9.لطفا عرض و طول و ارتفاعت رو پایین این برگه بنویس!(باور کن هیچ قصدی مبنی بر استفاده از این اعداد جهت ساخت تابوت ندارم.
)
با تچکرات
-الان مثلا این سوالاتتونه؟
-اوهوم...

-
با نوک تیز عصایش کاغذ را روی میز به جلو هل داد و ناگهان با صدای ویژزژژژژژی ناپدید شد.
1. ای کوین دلها چرا انقدر مشکوک میزنی؟ حقیقت را بگو!
2. اولین خاطره ای که یادت میاد چیه؟
به نظرم میاد این کم سن و سال بودنت یه ربطی به سیستم پیک های مرگ هم داشته باشه!
3. راستشو بگو کجای سیستم باگ داشته اسم خودتو وارد کردی؟
4. اگر از شخصیت رنگی رنگیت بخوای یه رنگو انتخاب کنی اون چه رنگیه؟(البته به جز رنگ بسیار زیبای لجنی!
)مشکلت با پدرت چیه؟ بیچاره از دستت کچل میشه!
5. نکنه هدفت اینه که در آینده پدرتو جای لرد سیاه جا بزنی؟
6. اگر سنت رو نمی دونستی خودت رو چند ساله می دیدی؟
7. کدوم مهمتره برات وسیله یا هدف؟ و اینکه آیا بادکنک هات رو به عنوان وسیله می پنداری؟
با توجه به سن وسال کمت سوال آخر رو جهت بهبود فعالیت های جامعه پیک مرگان و سانتریفیوژ کنندگان روح پاسخ بده!
8. آیا زمانی که به ما برای زندگی داده شده منصفانه است؟(چرا؟)
و
9.لطفا عرض و طول و ارتفاعت رو پایین این برگه بنویس!(باور کن هیچ قصدی مبنی بر استفاده از این اعداد جهت ساخت تابوت ندارم.
)با تچکرات
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1401/07/07
تولد نقش: 1401/07/15
آخرین ورود: سهشنبه 22 مهر 1404 00:01
از: قبرستون!
پستها:
33

و کتی با صدای تلپی روی زمین افتاد. مرگخواران با نگرانی به پیکر او و قارقارو که روی سرش نشسته بود نگاهی انداختند. بلاتریکس کتی را مانند وزنه به گوشه درخت سدریم و خانواده کوالایی اش کشید که آسیبی نبیند.صدای خش خش بیشتر و بیشتر می شد. به نظر می رسید، شکار بزرگی منتظر آنهاست.
دوریا با چشم به دیگر مرگخواران علامت داد. بلاتریکس تله هایش را برای بار 978 ام چک کرد و هکتور پاتیل بزرگی که تمام دیدش را گرفته بود، از روی سرش برداشت بلکه بتواند با حرکت سریع شکار را در آن گیر اندازد.
هیجان مرگخواران برای به دام انداختن طعمه به قدری بالا رفته بود که حتی سدریک هم چند لحظه ای نگاهش را از جای خوابش که آنچنان هم نرم و گرم نبود گرفت و به علف ها نگاه کرد.
ایوان دورخیز کرده بود و آماده حمله بود. لینی به بال های کوچکش تکانی داد و با صدایی که شنیدنش چندان هم راحت نبود گفت:
-با شمارش من حمله کنید. یک، دو...
-حملهههههههههههههههههههههه!
-
هکتور که نتوانسته بود منتظر شمارش لینی بماند، قبل از اتمام شمارش حمله کرد و بقیه مرگخواران نیز به تبعیت از او روی سر شکار پریدند. در همین حین بلاتریکس با دیدن تپه ای از مرگخواران که بیشتر به نظر می رسید در حال کتک زدن یکدیگر هستند، آهی کشید و برای جدا کردن آنها به میان جمعیت رفت.
-مگه نشنیدید گفت با شمارش؟! وای به حالتون اگر ارباب اینجا بودن و ما رو در این وضعیت میدیدن.
-
مرگخواران با پشیمانی به بلاتریکس چشم دوختند،البته این چیزی بود که او فکر می کرد.در این میان فقط لینی بود که متوجه افزایش سرعت ویبره هکتور شده بود. به سرعت خود را به جلوی دسته رساند و رو به هکتور گفت:
-چرا سرعت ویبره زدنت بالا تر رفته؟ نکنه زیر دستو پا له شدی؟
-گرفتمش!
-
-گرفتمش!
همه نگاه ها به پاتیل هکتور که روی زمین بود جلب شد.مرگخواران دوباره حالت حمله گرفتند این بار حتی سدریک هم با بالشتش به آنها پیوسته بود. هکتور به آرامی پاتیلش را برداشت.
- یا مرلین این دیگه چی بود؟
-
- تو اینجا چیکار میکنی؟ داشتی ما رو تعقیب می کردی؟
کتی که تازه به هوش آمده بود این جمله را با صدای خسته ای بیان کرد.بندن در حالی که به سختی خود را از زیر پاتیل بیرون می کشید و باقیمانده معجون های درون پاتیل را از روی ردایش پاک می کرد، رو به روی مرگخواران ایستاد، دستش را روی عصایش که به دلیل ضربه کمی کج شده بود تکیه داد و با صدای بلند گفت:
-بر طبق یادداشت های رسیده از جهنم، یکی از مرگخواران در مدتی که اینجا بودید دچار گزش مار بوای جنگلی با خال های زرد شده، و تا چند ساعت دیگه میمیره! با عرض پوزش جهت سانتریفیوژ روح و اندازه گیری تابوت مزاحم شدم.
بله! عملیات شکار مرگخواران شکست خورده بود، و حالا یکی از آنها قرار بود تا چند ساعت آینده بمیرد.
دوریا با چشم به دیگر مرگخواران علامت داد. بلاتریکس تله هایش را برای بار 978 ام چک کرد و هکتور پاتیل بزرگی که تمام دیدش را گرفته بود، از روی سرش برداشت بلکه بتواند با حرکت سریع شکار را در آن گیر اندازد.
هیجان مرگخواران برای به دام انداختن طعمه به قدری بالا رفته بود که حتی سدریک هم چند لحظه ای نگاهش را از جای خوابش که آنچنان هم نرم و گرم نبود گرفت و به علف ها نگاه کرد.
ایوان دورخیز کرده بود و آماده حمله بود. لینی به بال های کوچکش تکانی داد و با صدایی که شنیدنش چندان هم راحت نبود گفت:
-با شمارش من حمله کنید. یک، دو...
-حملهههههههههههههههههههههه!
-
هکتور که نتوانسته بود منتظر شمارش لینی بماند، قبل از اتمام شمارش حمله کرد و بقیه مرگخواران نیز به تبعیت از او روی سر شکار پریدند. در همین حین بلاتریکس با دیدن تپه ای از مرگخواران که بیشتر به نظر می رسید در حال کتک زدن یکدیگر هستند، آهی کشید و برای جدا کردن آنها به میان جمعیت رفت.
-مگه نشنیدید گفت با شمارش؟! وای به حالتون اگر ارباب اینجا بودن و ما رو در این وضعیت میدیدن.
-
مرگخواران با پشیمانی به بلاتریکس چشم دوختند،البته این چیزی بود که او فکر می کرد.در این میان فقط لینی بود که متوجه افزایش سرعت ویبره هکتور شده بود. به سرعت خود را به جلوی دسته رساند و رو به هکتور گفت:
-چرا سرعت ویبره زدنت بالا تر رفته؟ نکنه زیر دستو پا له شدی؟
-گرفتمش!
-
-گرفتمش!
همه نگاه ها به پاتیل هکتور که روی زمین بود جلب شد.مرگخواران دوباره حالت حمله گرفتند این بار حتی سدریک هم با بالشتش به آنها پیوسته بود. هکتور به آرامی پاتیلش را برداشت.
- یا مرلین این دیگه چی بود؟
-
- تو اینجا چیکار میکنی؟ داشتی ما رو تعقیب می کردی؟
کتی که تازه به هوش آمده بود این جمله را با صدای خسته ای بیان کرد.بندن در حالی که به سختی خود را از زیر پاتیل بیرون می کشید و باقیمانده معجون های درون پاتیل را از روی ردایش پاک می کرد، رو به روی مرگخواران ایستاد، دستش را روی عصایش که به دلیل ضربه کمی کج شده بود تکیه داد و با صدای بلند گفت:
-بر طبق یادداشت های رسیده از جهنم، یکی از مرگخواران در مدتی که اینجا بودید دچار گزش مار بوای جنگلی با خال های زرد شده، و تا چند ساعت دیگه میمیره! با عرض پوزش جهت سانتریفیوژ روح و اندازه گیری تابوت مزاحم شدم.
بله! عملیات شکار مرگخواران شکست خورده بود، و حالا یکی از آنها قرار بود تا چند ساعت آینده بمیرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1401/07/07
تولد نقش: 1401/07/15
آخرین ورود: سهشنبه 22 مهر 1404 00:01
از: قبرستون!
پستها:
33

مرگخواران به یک دیگر و سپس به جثه لینی که در حال تقلا در میان موهای بلاتریکس بود نگاه کردند.
-الان گفت چی رو خوش نمیاد؟
-اربابو...
-
مرگخواران در شکنجه کردن لینی مردد مانده بودند و این پا آن پا می کردند. به راستی چه می شد اگر ارباب را خوش نمی آمد؟
در همین حین لرد سیاه که چند لحظه ای به علت خروج روح از بدنش، دچار سرگیجه و ضعف شده بود بعد از ری استارت کردن سیستمش، رو به مرگخوارانش کرد و با صدای خشمگین گفت:
-چرا اتفاقا ما را خیلی هم خوش می آید! دستور می دهیم، آن روح پلید را به هر قیمتی ریش ریش کنید و برایمان بیاورید!
لینی جیغ گوشخراشی کشید که البته برای دیگران آنچنان هم گوشخراش نبود، و بالهایش را بار دیگر تکان داد.
-شنیدید ارباب چه فرمودند؟ هرچه سریعتر شکنجه اش کنید.
-ولی چجوری روح رو ریش ریش کنیم آخه؟
-
مرگخوار بیچاره با نگاه خشمگین بلاتریکس که در آنها آتش شعله می کشید، از ادامه گفتگو منصرف شده و جهت پیدا کردن روشی مناسب جهت ریش ریش کردن روح از صحنه خارج شد.
-میگم که، معجونی چیزی نمی خواید؟
-هکتوررررررر!
-صبر کنید. صبر کنید ببینم. ایده بدی به نظر نمیرسه! هکتور ببینم میتونی معجون سوسک کش درست کنی؟
-بعلهههههههه.معلومه که میتونم!
-یا موسی بن مرلین، لینی رو از دست دادیم.
هکتور بدون اینکه توجهی به اعتراضات مرگخواران بکند، پاتیل معجونش را در آورد و آماده ساخت معجون سوسک کش شد.
-الان گفت چی رو خوش نمیاد؟
-اربابو...
-
مرگخواران در شکنجه کردن لینی مردد مانده بودند و این پا آن پا می کردند. به راستی چه می شد اگر ارباب را خوش نمی آمد؟
در همین حین لرد سیاه که چند لحظه ای به علت خروج روح از بدنش، دچار سرگیجه و ضعف شده بود بعد از ری استارت کردن سیستمش، رو به مرگخوارانش کرد و با صدای خشمگین گفت:
-چرا اتفاقا ما را خیلی هم خوش می آید! دستور می دهیم، آن روح پلید را به هر قیمتی ریش ریش کنید و برایمان بیاورید!
لینی جیغ گوشخراشی کشید که البته برای دیگران آنچنان هم گوشخراش نبود، و بالهایش را بار دیگر تکان داد.
-شنیدید ارباب چه فرمودند؟ هرچه سریعتر شکنجه اش کنید.
-ولی چجوری روح رو ریش ریش کنیم آخه؟
-
مرگخوار بیچاره با نگاه خشمگین بلاتریکس که در آنها آتش شعله می کشید، از ادامه گفتگو منصرف شده و جهت پیدا کردن روشی مناسب جهت ریش ریش کردن روح از صحنه خارج شد.
-میگم که، معجونی چیزی نمی خواید؟
-هکتوررررررر!
-صبر کنید. صبر کنید ببینم. ایده بدی به نظر نمیرسه! هکتور ببینم میتونی معجون سوسک کش درست کنی؟
-بعلهههههههه.معلومه که میتونم!
-یا موسی بن مرلین، لینی رو از دست دادیم.
هکتور بدون اینکه توجهی به اعتراضات مرگخواران بکند، پاتیل معجونش را در آورد و آماده ساخت معجون سوسک کش شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1401/07/07
تولد نقش: 1401/07/15
آخرین ورود: سهشنبه 22 مهر 1404 00:01
از: قبرستون!
پستها:
33

مرگخواران با ناباوری به یکدیگر و سپس به آسمان که پر از ابر بود نگاهی انداختند.
-همچین ایده بدی هم نیست ها!
-
سدریک درحالی که صدای خروپفش لحظه به لحظه افزایش می یافت، ناگهان به اذن مرلین بیدار شده و با نگاهی عاقل اندر صفیحانه خطاب به کوسه و مرگخواران گفت:
-هرچه سریعتر چوب و هیزم را جمع کنید و مراسم دعای باران را اجرا کنید تا باران ببارد و از این مخمصه عطیم رهایی یابیم!
مرگخواران که با جمله آخر سدریک مطمئن شده بودند او جن زده شده است، چند قدمی از او فاصله گرفتند.لینی حرکتی به بال های کوچکش داد و دست هایش را به کمرش زد.
-ما بریم دنبال چوب و دعا خوندن اونوقت تو چیکار میکنی؟
اما دیگر دیر شده بود و سدریک دوباره به خواب عمیقی فرو رفته بود.هرچند ایده دعای باران چندان چنگی به دل نمی زد اما مرگخواران با دیدن کوسه که با جدیت درحال بررسی و محاسبات دقیق حجم آب اقیانوس بود، تصمیم گرفتند که آن را عملی کنند.
حدود نیم ساعت بعد مرگخواران از ناکجا آباد چوب جمع کرده بودند و همگی دور آتش حلقه زده بودند.
-طبق این متن بسیار علمی و معتبری که به دستم رسیده، روش دعای باران اینه که افراد باید به صورت برعکس روی دستهاشون دور آتش بچرخند و همزمان با تکان دادن کمرشان به چپ و راست و عقب و جلو متن دعا رو بخوانند.
-
-به مرلین راست میگم. اصلا بیاید خودتون بخونید.
حالا به جز آب نگرانی دیگری هم داشتند، چه می شد اگر لرد سیاه، یاران با وفایش را درحال انجام حرکات احمقانه دعای باران می دید؟ لینی به سرعت برگه را از دست مرگخوار بخت برگشته قاپید و بعد از اطمینان از صحت ماجرا با اکراه، همراه دیگر مرگخواران آماده اجرا مراسم شدند.
-همچین ایده بدی هم نیست ها!
-
سدریک درحالی که صدای خروپفش لحظه به لحظه افزایش می یافت، ناگهان به اذن مرلین بیدار شده و با نگاهی عاقل اندر صفیحانه خطاب به کوسه و مرگخواران گفت:
-هرچه سریعتر چوب و هیزم را جمع کنید و مراسم دعای باران را اجرا کنید تا باران ببارد و از این مخمصه عطیم رهایی یابیم!
مرگخواران که با جمله آخر سدریک مطمئن شده بودند او جن زده شده است، چند قدمی از او فاصله گرفتند.لینی حرکتی به بال های کوچکش داد و دست هایش را به کمرش زد.
-ما بریم دنبال چوب و دعا خوندن اونوقت تو چیکار میکنی؟
اما دیگر دیر شده بود و سدریک دوباره به خواب عمیقی فرو رفته بود.هرچند ایده دعای باران چندان چنگی به دل نمی زد اما مرگخواران با دیدن کوسه که با جدیت درحال بررسی و محاسبات دقیق حجم آب اقیانوس بود، تصمیم گرفتند که آن را عملی کنند.
حدود نیم ساعت بعد مرگخواران از ناکجا آباد چوب جمع کرده بودند و همگی دور آتش حلقه زده بودند.
-طبق این متن بسیار علمی و معتبری که به دستم رسیده، روش دعای باران اینه که افراد باید به صورت برعکس روی دستهاشون دور آتش بچرخند و همزمان با تکان دادن کمرشان به چپ و راست و عقب و جلو متن دعا رو بخوانند.
-
-به مرلین راست میگم. اصلا بیاید خودتون بخونید.
حالا به جز آب نگرانی دیگری هم داشتند، چه می شد اگر لرد سیاه، یاران با وفایش را درحال انجام حرکات احمقانه دعای باران می دید؟ لینی به سرعت برگه را از دست مرگخوار بخت برگشته قاپید و بعد از اطمینان از صحت ماجرا با اکراه، همراه دیگر مرگخواران آماده اجرا مراسم شدند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1401/07/07
تولد نقش: 1401/07/15
آخرین ورود: سهشنبه 22 مهر 1404 00:01
از: قبرستون!
پستها:
33

بندن به سیل عظیم جن هایی که هر کدام با شکل ها و اندازه های متفاوت جلوی کلاس ایستاده بودند نگاهی انداخت و دستگاه مکش روحش را که روح دیانا در مخزنش وول می خورد را به کناری گذاشت، شاید در تکلیف پروفسور گودریک گریفندور نکته ای نهفته بود و او باید به نظر سنجی تدریس گروهی، پاسخ منفی می داد. شاید...
افکار بندن با حرکت جادوآموزان به سمت جن های آماده به خدمت ساکت شدند. بندن هم جن بخت برگشته ای را که در گوشه ایستاده بود نشان داد و او را انتخاب کرد. در حالی که به سختی سعی داشت تا لباس لاتکسش را بپوشد، به گفتگوی بقیه جادوآموزان درمورد کار هایی که باید انجام می دادند، گوش می کرد.
-جنمون باید برامون مسلسل بسازه! مسلسل به چه دردمون میخوره؟
-باید به این بیچاره ها شلیک کنیم؟
-چجوری زیر 600 کلمه تمومش کنم؟!
-افعال سوم شخص گذشته ساده؟ اونا دیگه چین؟
-لئو چی چی؟ منظورش همون لئوناردو دیکاپریوعه یا لئوناردو داوینچی؟
بندن پروسه پوشیدن لباس لاتکس و کفش پاشنه بلند را بالاخره تمام کرد. قیافه اش با نجینی مو نمی زد! حتی از جهاتی به لرد سیاه شباهت پیدا کرده بود! در هر حال بدون لحظه ای تردید رو به جن بیچاره کرد و گفت:
-دستور میدم برام یه مسلس؟ یا مسلسلس بسازی؟
-مسلسل؟
- اره، اره! همون منظورمه سریعتر یه مسلسل بساز برام که قابلیت های ویژه و خوفناکی داشته باشه!
جن سرش را به نشانه پیروی از دستورات تکان داد و شروع به ساخت مسلسل دارای قابلیت قتل و کشش همزمان روح، مناسب برای استفاده توسط پیک مرگ و گونه های مشابه، کرد.
در همین حین که همهمه دانش آموزان بالا گرفته بود، در کلاس که به تازگی توسط پروفسور وینکی ساخته و نصب شده بود به آرامی باز شد و چهره ای آشنا وارد کلاس شد. ظاهر فرتوت و ریش های بلندش، بندن را به یاد دامبلدور می انداخت، اگرچه به اندازه دامبلدور از او نفرت نداشت ، و دیدار با او آنچنان هم بد نبود. تنها مشکلی که وجود داشت این بود که بندن به وضوح یادش می آمد جان او را درست در یکی از روزهای پاییزی سال 1910 در ایستگاه قطاری در روسیه گرفته بود!
آیا در حال خواب دیدن بود؟ آیا تولستوی توانسته بود از چنگال مرگ فرار کند؟ و حتی اگرپاسخ این سوال ها مثبت بود او در هاگوارتز چکار میکرد؟ بندن به سختی بلند شد و با دو دست چنگی به شلوار لاتکسش که در حال پایین رفتن بود، زد و برای صحبت با او به جلوی کلاس رفت. قبل از اینکه موفق شود تا از میان جادوآموزان که حالا بیشتر شبیه کرم های بزرگ سیاه شده بودند عبور کند ، زینکی جن متوسط رو به خوب که کار ساخت مسلسل را تمام کرده بود، اورا صدا کرد و گفت:
-زینکی، جن متوسط رو به خوب مسلسل آماده شد. ترکاند.منفجر کرد.
- اصلا کسی بهتون زبان یاد میده؟ چرا همه تون انقدر نامفهموم صحبت می کنید؟
-زینکی، جن متوسط رو به خوب!
بندن مسلسلش را از زینکی گرفت و آن را دردستش سبک سنگین کرد. کیفیت مواد به کار رفته در مسلسل و به خصوص رنگ سیاه و لجنی آن مورد تایید بندن بود. همچنین مخزن نگه داری و مکش روح هم که نام بندن روی آن حکاکی شده بود به زیبایی مسلسل می افزود. بندن بدون لحظه ای تردید دستور دوم را اجرا کرد.
پاااااااااااااااااققققققق
زینکی که اصلا انتظار نداشت که به او شلیک شود، نتوانست جا خالی دهد و با شلیک مسلسل به انتهای کلاس پرتاب شد و مرد!
بندن که صحنه مرگ یک موجود زنده برایش اصلا دلخراش و ناراحت کننده نبود، خود را به انتهای کلاس رساند و دکمه دستگاه مکش روحش را زد. او باید هر چه سریعتر و قبل از فاسد شدن روح، آن را به درون مخزن می کشید! با این وجود به دلیل کیفیت داغونی که دستگاه مکش روح چینی بندن داشت، فقط قابلیت نگه داری یک روح را در مخزنش داشته و حالا بندن باید انتخاب می کرد! روح دیانا کارتر، یا روح زینکی، جن متوسط رو به خوب؟
بندن در فکر فرو رفته بود که لئو تولستوی برای بار دوم وارد کلاس شد و خطاب به بندن گفت:
-اوسو بودیته دوشو دیانی ای ورنیت دوشو زینکی وی یگو تلو!
-
-چی چی گفت؟
-روسی حرف زد فکر کنم! آخه اینجا نوشته جادوگر شهیر روسی!
بندن تصمیمش را گرفته بود، لئو تولستوی راست می گفت! او باید هم روح دیانا را آزاد می کرد و هم روح زینکی را به بدنش بر می گرداند! به هر حال چه معنی داشت جنی بمیرد و توانایی برآورده کردن دستور را نداشته باشد؟!بندن دستش را روی دکمه بازگشت گذاشت و دکمه را فشار داد. دستگاه با صدای بلندی شروع به کار کرد.
قققققققققغغغغغغغغپتپتپتپتپتپتپتپتپتپپتپت زارررررررررررررررت
روح دیانا از مخزن خارج شد و به بدنش برگشت. روح زینکی هم بعد از مدتی سردرگمی وارد بدنش شد. بندن پیروزمندانه سرش را تکان داد و به تولستوی که از کلاس خارج می شد نگاه کرد. پروفسور وینکی هم که جلوی در ایستاده بود به بندن نگاه کرد وگفت:
-وینکی، جن خوب؟
-
-وینکی،جن خوووووووب؟
-اهم بله، بله پروفسور وینکی جن خوب!
بندن شلوارش را برای بار هزارم بالا کشید و خوشحال از انجام ماموریتش، تا پایان زمان کلاس روی نیمکتی که همان نزدیکی ها بود لم داد.
افکار بندن با حرکت جادوآموزان به سمت جن های آماده به خدمت ساکت شدند. بندن هم جن بخت برگشته ای را که در گوشه ایستاده بود نشان داد و او را انتخاب کرد. در حالی که به سختی سعی داشت تا لباس لاتکسش را بپوشد، به گفتگوی بقیه جادوآموزان درمورد کار هایی که باید انجام می دادند، گوش می کرد.
-جنمون باید برامون مسلسل بسازه! مسلسل به چه دردمون میخوره؟
-باید به این بیچاره ها شلیک کنیم؟
-چجوری زیر 600 کلمه تمومش کنم؟!
-افعال سوم شخص گذشته ساده؟ اونا دیگه چین؟
-لئو چی چی؟ منظورش همون لئوناردو دیکاپریوعه یا لئوناردو داوینچی؟
بندن پروسه پوشیدن لباس لاتکس و کفش پاشنه بلند را بالاخره تمام کرد. قیافه اش با نجینی مو نمی زد! حتی از جهاتی به لرد سیاه شباهت پیدا کرده بود! در هر حال بدون لحظه ای تردید رو به جن بیچاره کرد و گفت:
-دستور میدم برام یه مسلس؟ یا مسلسلس بسازی؟
-مسلسل؟
- اره، اره! همون منظورمه سریعتر یه مسلسل بساز برام که قابلیت های ویژه و خوفناکی داشته باشه!
جن سرش را به نشانه پیروی از دستورات تکان داد و شروع به ساخت مسلسل دارای قابلیت قتل و کشش همزمان روح، مناسب برای استفاده توسط پیک مرگ و گونه های مشابه، کرد.
در همین حین که همهمه دانش آموزان بالا گرفته بود، در کلاس که به تازگی توسط پروفسور وینکی ساخته و نصب شده بود به آرامی باز شد و چهره ای آشنا وارد کلاس شد. ظاهر فرتوت و ریش های بلندش، بندن را به یاد دامبلدور می انداخت، اگرچه به اندازه دامبلدور از او نفرت نداشت ، و دیدار با او آنچنان هم بد نبود. تنها مشکلی که وجود داشت این بود که بندن به وضوح یادش می آمد جان او را درست در یکی از روزهای پاییزی سال 1910 در ایستگاه قطاری در روسیه گرفته بود!
آیا در حال خواب دیدن بود؟ آیا تولستوی توانسته بود از چنگال مرگ فرار کند؟ و حتی اگرپاسخ این سوال ها مثبت بود او در هاگوارتز چکار میکرد؟ بندن به سختی بلند شد و با دو دست چنگی به شلوار لاتکسش که در حال پایین رفتن بود، زد و برای صحبت با او به جلوی کلاس رفت. قبل از اینکه موفق شود تا از میان جادوآموزان که حالا بیشتر شبیه کرم های بزرگ سیاه شده بودند عبور کند ، زینکی جن متوسط رو به خوب که کار ساخت مسلسل را تمام کرده بود، اورا صدا کرد و گفت:
-زینکی، جن متوسط رو به خوب مسلسل آماده شد. ترکاند.منفجر کرد.
- اصلا کسی بهتون زبان یاد میده؟ چرا همه تون انقدر نامفهموم صحبت می کنید؟
-زینکی، جن متوسط رو به خوب!
بندن مسلسلش را از زینکی گرفت و آن را دردستش سبک سنگین کرد. کیفیت مواد به کار رفته در مسلسل و به خصوص رنگ سیاه و لجنی آن مورد تایید بندن بود. همچنین مخزن نگه داری و مکش روح هم که نام بندن روی آن حکاکی شده بود به زیبایی مسلسل می افزود. بندن بدون لحظه ای تردید دستور دوم را اجرا کرد.
پاااااااااااااااااققققققق
زینکی که اصلا انتظار نداشت که به او شلیک شود، نتوانست جا خالی دهد و با شلیک مسلسل به انتهای کلاس پرتاب شد و مرد!
بندن که صحنه مرگ یک موجود زنده برایش اصلا دلخراش و ناراحت کننده نبود، خود را به انتهای کلاس رساند و دکمه دستگاه مکش روحش را زد. او باید هر چه سریعتر و قبل از فاسد شدن روح، آن را به درون مخزن می کشید! با این وجود به دلیل کیفیت داغونی که دستگاه مکش روح چینی بندن داشت، فقط قابلیت نگه داری یک روح را در مخزنش داشته و حالا بندن باید انتخاب می کرد! روح دیانا کارتر، یا روح زینکی، جن متوسط رو به خوب؟
بندن در فکر فرو رفته بود که لئو تولستوی برای بار دوم وارد کلاس شد و خطاب به بندن گفت:
-اوسو بودیته دوشو دیانی ای ورنیت دوشو زینکی وی یگو تلو!
-
-چی چی گفت؟
-روسی حرف زد فکر کنم! آخه اینجا نوشته جادوگر شهیر روسی!
بندن تصمیمش را گرفته بود، لئو تولستوی راست می گفت! او باید هم روح دیانا را آزاد می کرد و هم روح زینکی را به بدنش بر می گرداند! به هر حال چه معنی داشت جنی بمیرد و توانایی برآورده کردن دستور را نداشته باشد؟!بندن دستش را روی دکمه بازگشت گذاشت و دکمه را فشار داد. دستگاه با صدای بلندی شروع به کار کرد.
قققققققققغغغغغغغغپتپتپتپتپتپتپتپتپتپپتپت زارررررررررررررررت
روح دیانا از مخزن خارج شد و به بدنش برگشت. روح زینکی هم بعد از مدتی سردرگمی وارد بدنش شد. بندن پیروزمندانه سرش را تکان داد و به تولستوی که از کلاس خارج می شد نگاه کرد. پروفسور وینکی هم که جلوی در ایستاده بود به بندن نگاه کرد وگفت:
-وینکی، جن خوب؟
-
-وینکی،جن خوووووووب؟
-اهم بله، بله پروفسور وینکی جن خوب!
بندن شلوارش را برای بار هزارم بالا کشید و خوشحال از انجام ماموریتش، تا پایان زمان کلاس روی نیمکتی که همان نزدیکی ها بود لم داد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج