جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] زمان‌برگردان مرگخواران

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: زمان‌برگردان مرگخواران
ارسال شده در: یکشنبه 7 تیر 1405 19:25
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه:

پس از اختراع مسلسل‌هایی پیشرفته توسط وینکی، جنگی میون ارتش سیاه و سفید شکل می‌گیره و به نفع مرگخوارا پیش می‌ره. اونا خونه گریمولد، رو محاصره می‌کنند. اما درِ جادویی خونه که اختراع هرپوئه در برابر همه حملات، از مسلسل و معجون گرفته تا احضار مرلین، مقاومت می‌کنه. در نهایت، پس از شکست همه راه‌ها، تلما پیشنهاد می‌ده به جای زور، یا با در، مذاکره کنند یا به اون محبت کنند یا به اون لگد بزنند!
_______________________

مرگخوارا که یادشون نمی‌اومد آخرین‌بار که از هنر مذاکره بجای چوبدستی‌شون استفاده کردن اصلا بدنیا اومده بودن یا نه، تصمیم می‌گیرن یه مذاکره‌کننده استخدام کنند. اولش می‌خواستن بتر کال سال انجام بدن ولی بعد دیدن تا آقای نورمنگاردچی هست چرا به آقای سال زحمت بدن؟

- الو؟! آقای نورمنگاردچی؟ ما به یک مورد مذاکره نیاز داریم.

بلافاصله آقای نورمنگاردچی با هیبت گلرت گریندل‌والد از داخل تلفن جادویی بیرون پرید و دستشو بین مو‌های بورش برد و اونارو مرتب کرد. بعد خودشو جلوی توالتی که میرتل با خودش از هاگوارتز سوغاتی آورده بود رسوند و تریبون سخنرانی‌شو اونجا گذاشت.
- اونا لولاهاشونو از دست دادن... کلیداشون الان در اعماق چاه توالته. حتی هیچ قفلی ندارن که بتونن بسته بمونن. اگر بخوان به این مقاومت ادامه بدن ما می‌ریم تمام زیرساختای چوبی‌شونو با مسلسل‌هامون موریانه بارون می‌کنیم. با اینکه وانمود می‌کنن در خونه گریمولد هنوز بسته هست ولی برای ما درهای مذاکره فعلا بازه. البته فعلا!

هرپوی کثیف از بالای ساختمون یدونه جوراب دیگه ول داد پایین که از میرتل رد شد و میرتل از بویی که پس از سالها مردگی تونسته بود احساس کنه انقدر غرق شادی و شعف شد که زد زیر گریه و مویه‌کنان صورت خراشید.
- این جوراب که بر سر ماست هدیه هرپوی ماست! لبیک یا کثیف!

لرد با تأسف به دلیل تایید فرم مرگخواری میرتل، چشم‌غره‌ای بهش رفت و میرتل رو دچار احساس ناکافی بودن کرد.

- خطرناک‌تر از مسلسل‌های موریانه‌ای و درهای مذاکره، درهای جهنمیه که به روتون باز می‌کنیم.

هرپو از روی شیروونی‌ای که وایساده بود، دستشو بلند کرد و خواست زیر بغلشو به گلرت نشون بده که یهو میرتل از داخل مسلسل وینکی پرتاب شد و از وسط هرپو رد شد و پیرمرد چنان یخ‌ زد که مجبور شدن تا تابستون دیگه بذارنش جلوی خورشید که یخش آب بشه و بجاش ریموس لوپین رو قرار بدن تا عملیات مقاومت رو ادامه بده!

ریموس پشت تریبون بالای خونه گریمولد فریاد زد:
- ما اجازه نمی‌دیم یخ هرپوی کثیف از اینی که هست کثیف‌تر بشه! ما انتقام‌شو می‌گیریم!

ریموس با دیدن میرتلی که به دلیل پرتاب شدنش مُکَدر شده بود و بالای سرش زار می‌زد و اشکای یخیش روی سرش می‌چکید، آب دهنشو قورت داد.
- ما که مذاکره نمی‌کنیم! اصلا فکر مذاکره رو هم نکنید. مگه هرپوی کثیف کم کثیف بود که ما بخوایم یادشو فراموش کنیم و با یخ‌کننده‌هاش سر میز مذاکره بشینیم؟ ولی می‌دونید از اونجایی که به دلیل محاصره، شکلات توی خونه گریمولد کمیاب شده، اگر یک کیلو شکلات مرغوب ۹۹ درصد به ما بدین این در که هیچی، در قلب‌مونم به روتون باز می‌کنیم. البته ما هنوزم بهتون بی‌اعتمادیم‌ها. یخ هرپوی کثیفم با شکلات معاوضه نمی‌کنیم اصلاها! فقط شما شکلاتو تحویل‌مون بدین ما نه‌تنها در رو باز می‌کنیم بلکه حین ورودتون براتون قر هم می‌دیم.
پاسخ: زمان‌برگردان مرگخواران
ارسال شده در: پنجشنبه 4 تیر 1405 13:39
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- ارباب اگه هرچه زودتر از سد این در عبور نکنیم، از لشگر جوراب‌های هرپو شکست می‌خور... آخ مادرجان.

جلوی جفت چشمای مرگخوارانی که گوش جان سپرده بودن به سخنان مرگخواری که جمله پیشین رو به زبون آورده بود، مرگخوار چون نگاهش رو به بالا بود و دهنش باز بود، جوراب یکراست در دهنش فرو می‌ره و به اینم بسنده نمی‌کنه و حتی به صورت خودجوش قورت داده می‌شه و مراحل رسیدن به معده رو در بدن طی می‌کنه. برای مرگخوارا مثل روز روشن بود که این مرگخوار در همون لحظه‌ی بلعیدن جوراب راه نجاتی براش باقی نبود.

- هرهرپوپو!

مرگخوارا نگاهشون رو از هرپو برمی‌دارن و به احترام این مرگخوار که حتی نامش رو هم نمی‌دونیم و بعنوان مرگخوار بی‌نام در تاریخ ثبت می‌شه، یک ثانیه سکوت اختیار می‌کنن.

- یاران ما، تا خودتون رو به در نکوبوندیم، این مانع رو از جلوی راه ما بردارین!

تلما که تمام مدت در حال بررسی رفتارهای در بود و به سرعت در حال نُت‌برداری از مشاهداتش، بالاخره تصمیم می‌گیره نتیجه‌ی تحقیقاتش رو با سایرین به اشتراک بذاره.
- ارباب طبق بررسی‌های من، از راه‌های معمولِ گشودن در فقط سه راهه که هنوز تست نشده. مذاکره با در، ابراز محبت به در و لگد زدن به در! اگه اینا جواب نبودن، بعدش می‌تونم راه‌های غیر معمول رو براتون شرح بدم.

مرگخوارا با تعجب نگاهی بین هم رد و بدل می‌کنن. مذاکره یا ابراز محبت به در دقیقا چطور در دسته‌ی "راه‌های معمول" می‌تونست قرار بگیره؟ با این اوصاف روونا باید بخیر می‌کرد راه‌های غیر معمول رو!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: زمان‌برگردان مرگخواران
ارسال شده در: یکشنبه 31 خرداد 1405 13:14
نمایش جزئیات
آفلاین
از دفترچهٔ خاطرات کاتانا
ورق چهاردهم، باب هفت


یه دهِ شب دیگه توی شهری که ازم متنفره. نورِ نژند ابوطیاره‌های کریه باز می‌تابه توی گودالچه‌های آب، چشمو می‌سوزونه، عین چراغای ابله بالاسرشون که خیابونا رو روشن نگه می‌دارن. روشن نگه می‌دارن؟ اگه سر هر میدون یه کبریت می‌ذاشتن بهتر می‌دیدیم. این فانوسای بدبخت حتی نمی‌تونن شب‌پره‌ها رو گول بزنن.

پسرک بنزین‌فروش صبرمو طاق کرده. در حالی که زشت‌ترین گالن بنزین زمونو جلوی تیغه‌م تکون میده میگه دستم بیشتر از سهمم درازه. میگه تازه همین صبح باکمو پر کردم. میگه وسط جنگیم و ملتی هستن که به این بنزین بیشتر از من نیاز دارن. میگم مثل کی، ارتش دامبلدور؟ رنگ از صورتش در می‌ره. پسرک بنزین‌فروش می‌دونه من واسه کی کار می‌کنم، می‌دونه چی می‌دونم. بهش میگم یه روز، شاید زودتر از چیزی که فکر می‌کنه، ممکنه دراز بیفته کنار خیابون، در حال نشت خون. و اون روز کسی نیست که قاتلشو پیدا کنه، چون به اندازه نیاز بهم بنزین نداده که سر وقت برسم به پرونده‌های دیگه‌م و سه ماهه که اداره اخراجم کرده.

تازه، همین صبح نبود که باکمو پر کردم. هیجده ساعت پیش بود. از لحاظ فنی می‌شه چهارِ شب. دیشب.

نتیجهٔ این رقص کهنه مرگ وقت منه. وقتی به صحنهٔ جرم می‌رسم خیلی دیر شده.

آتش‌بسی که اطراف خونه شماره دوازده گریمولده از اعصاب منم ظریف‌تره. هر لحظه یکی ممکنه عطسه کنه و چهارتا کله بترکن. ولدمورتیا چمباتمه زدن تو سنگرشون، دامبلدوریا کز کردن تو خونه--یه عالمه چشمِ چشمک‌زن کنار پنجره‌هاشون عین شب‌تاب. کسی تو خیابون نیست که راهنماییم کنه سمت جسد. محفلیا از ترس مسلسل بیرون نمیان، مرگخوارا از ترس جورابای هرپو. تنها راهنمام میشه انگشت خمیده و ترنجیدهٔ -احتمالا- بلاتریکس لسترنج که از روی سنگرشون در اومده. عین قلاب ماهی‌کُشی. ناخن سیاه و ترک‌خورده‌ش اشاره می‌کنه به بدن بی‌حرکتی که کنار در خونهٔ گریمولد افتاده.

سرنخ که نانیمو، جسد مرلین حتی تو وضعی نیست که بهم سر سوزن بده.

لباساش که نیستن. از ریشش هم خبری نیست. نبود جوراباش بهم می‌گه دست هرپو توی کار بوده--مهمات واسه دستای پُرپرتابش. دهنش بعنوان جاسیگاری استفاده شده (سوروس اسنیپ) و کف دستاش اونقدر خونده شده که خط‌هاش پاک شده (سیبل تریلانی).

خیسیِ نوک یه پستونک از تراس خونهٔ گریمولد برق می‌ندازه به گوشهٔ چشمم. وقتی بالا رو نگاه می‌کنم، چیزی نمی‌بینم جز صدای بی دندونِ کوین کارتر.

- آقا کالآگاهه، این مرگخولا می‌خواستن دَلِ خونهٔ ما لو بشکستونن. مسلسل آولدن و آب آلوالو آولدن و کلی زول زدن. ولی نتونستونن بشکستونونن. آخلش کالآگاه خودشونو آولدن تا ببینن چیکال کنن. ولی کالآگاهشون کالآگاهی بلد نبود و اشتباهی آلِزو کلد مللین بیاد. مللین هم اومد. بعد ما همه داشتیم کلی تعجب می‌کلدیم از این اتفاق و حواسمون پلت بود که یهو بلگشتیم دیدیم مللین مُلده. جسد شده. هیچکی هم نمی‌دونست کی کشتتش.

با یه پلپ ملموس، پستونک برمی‌گرده سر جای گرم و نرمش، توی دهنِ کوین کارتر. به وضوح حس می‌کنم برگشتن این نوباوه رو به درون سیاهی‌های امن خونهٔ گریمولد. عدم حضورش مثل عدم حضور بالشتیه که نصف یه شبو روش خوابیدی، وقتی یهو دستی از زیر سرت می‌کِشَدش بیرون و میارَدش روی صورتت تا هواتو بدزده، خفه‌ت کنه.

نگاهم بر‌می‌گرده سمت در. درِ خونهٔ گریمولد. سترگ و ثقیل توی بطن یه خونهٔ عظیم. مثل ورودیِ یه غار--ورودی اولین غاری که آدما توش لونه ساختن. توی تاریکیِ این شب بی صاحاب، یه چیز ماقبل‌ تاریخیه. داره از تمدن دفاع می‌کنه. یه دژ غیرقابل نفوذ علیه تمام شرارت تاریکی، علیه شب، علیه مرگ.

نور ماه دلِ سنگِ یه تیکه ابر رو پاره می‌کنه تا بریزه روی در. و برای یک لحظه، سایه‌های روی در به جسد نگاه می‌کنن. و لبخند می‌زنن.

در از کارش راضیه.

و در باز هم می‌کُشه. اگه لازم باشه.

سیگارمو می‌ذارم گوشهٔ لبم و روشنش می‌کنم. نور ملتهبش تنها رنگیه که تا میلیون‌ها کیلومتر وجود داره. کام اول گلومو قلقلک می‌ده. ذره‌ذره، سیگار قبض روح می‌شه.

همین لحظه‌ست که یه لنگه جوراب میفته روم.

- هرپوپوپو!

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ: زمان‌برگردان مرگخواران
ارسال شده در: شنبه 30 خرداد 1405 11:57
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آنلاین
مرگخوارها نا امیدانه به در خیره شدن. اگه مسلسل های وینکی و معجون‌های اسنیپ جواب نداده بود، چه کار دیگه‌ای می‌تونستن انجام بدن؟
نگاه‌های مرگخوارها بین همدیگه رد و بدل میشه تا اینکه بالاخره روی تلما، ساکن می‌مونه. تلما که به سرعت منظور اونا رو می‌فهمه، کمی عقب میره.
- چرا به من نگاه می‌کنین؟ من چیکار می‌تونم بکنم؟

دراکو چشم‌غره‌ای به تلما می‌زنه.
- همیشه داری پرونده‌های مسخره حل می‌کنی! یعنی یکی از اون پرونده‌هات مربوط به یک در دیوونه نبوده؟

در که از لفظ دیوونه خوشش نیومده بود، تکونی به نشونه‌ی اعتراض می‌خوره. مرگخوارها از ترس صدای ایجاد شده، از در فاصله می‌گیرن.

- خیلی ببخشین! تا حالا با این درهای دیوونه درگیر نشده بودم!

تلما درحالی که به ناخن‌هاش نگاه می‌کنه، با ریلکس ترین حالت ممکن، میگه:
- من کارم شک کردنه‌؛ نه راه حل پیدا کردن. الان مثلا بهتون می‌گم این در مشکوک می‌زنه.

ویولا که توی اون شرایط نگران بود موهاش بد حالت بمونن، آهی می‌کشه.
- هرکاری می‌خواین بکنین، زودتر انجام بدین. باید کرلی هام رو تمدید کنم!
- راستش با این وضعیت هیچ‌کاری به‌جز دعا کردن به درگاه مرلین کمک‌مون نمی‌کنه...

طولی نمی‌کشه که نوری غیر طبیعی به روی ملت می‌تابه، آسمون دهن باز میکنه و بوی گل و شکوفه توی فضا می‌پیچه. لحظه‌ای بعد، پیرمردی با ریش سفید بلند، از آسمون به پایین نازل میشه.
- من رو خواستین باباجان؟
- مرلین بزرگ؟!
- بله فرزند بابا!

مرگخوارها به همدیگه نگاهی می‌کنن و لبخندهای شیطانی‌ای به لب همه‌شون می‌نشینه... با کمک مرلین می‌تونستن در رو باز کنن. البته، اونا اونجور فکر می‌کردن...
Certainty is a delightful illusion
پاسخ: زمان‌برگردان مرگخواران
ارسال شده در: جمعه 29 خرداد 1405 16:09
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
سوروس اسنیپ این بار پا به میدان گذاشت، آن هم دستِ پُر. سیگاری بر گوشه‌ی لبش و دود نازکی نیز از آن به بالا روان. به‌جای ردا نیز بارانی مشکی بلندی به تن داشت و حسابی تیپ فیلم‌های نوآر را زده بود. آب بارانی که اصلا معلوم نبود از کجا باریده از نوک موهای چربش می‌چکید و حتی جرئت به دل راه نمی‌داد که سیگار او را خاموش کند.

دست اندر جیب نامحدود بارانی‌اش کرد و از تویش شیشه‌ی معجون ریز و گردالی‌ آلبالویی رنگی بیرون آورد و آن را به سمت درب بدقلق نشانه رفت.

پــــــــــــــــــــــــــوخ!

درب قلپ‌قلپ مانند زمین تشنه معجون را به خود جذب نمود، اما دیری نپایید که شربت آلبالوی اسنیپ اثر خودش را گذاشت و درب اسهال گرفت و قلپ‌قلپ محتوای قهوه‎ای و نسکافه‌ای و شتری و موتوری بیرون داد و حتی گلوله‌های مرگخواران هم رویشان سوار شده بودند و با عینک دودی و بدون کلاه ایمنی غیغاژ می‌دادند و جیغ شادی می‌کشیدند و موج‌سواری می‌کردند؛ انگار که آمده باشند تعطیلات. محتویات اما مأمور و مأذور بودند و مانند اسید سوزان پاشیدند به سر و صورت مرگخواران ولی خودشان را گرفتند که روی لرد نپاشند، مبادا او به جرم اهانت و خدشه‌دارکردن خفانت پخ‌پخ‌شان کند.

هرپو از آن بالا مالاها خنده‌ی هرپویی سر داد.
- هرهرهرپـــــــــو!

وینکی فکر کرده بود مخترع است؟ هرپو به او نشان خواهد داد که از او مخترع‌تر است. هنوز ندیده بودند چه درب کثافتی تعبیه نموده!
ویرایش شده توسط هرپوی کثیف در 1405/3/29 16:29:55
پاسخ: زمان‌برگردان مرگخواران
ارسال شده در: شنبه 9 خرداد 1405 01:59
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
یک عدد ممد مرگخوار که از ممد مرگخوار نامیده شدن خسته شده بود و دوست داشت به جای ممد مرگخواری در حاشیه و بی‌هویت بودن، هویت خودشو پیدا کنه، قبل از این که بذاره نقطه‌ی پایان دیالوگ لرد منعقد بشه، در مقابلِ نگاه‌های متعجب باقی مرگخوارا که روش قفل شده بود و باعث می‌شد سراشون همزمان با حرکتش، حرکت کنه، جلو می‌ره و خودشو به در می‌رسونه.

ممد مرگخوار با رسیدن به جلوی در، یجوری خودشو پهن‌تر از همیشه می‌کنه تا بقیه نبینن که دقیقا داره چی کار می‌کنه. چرا؟ چون در واقع داشت دنبال قفل در می‌گشت و این چیزی نبود که بخواد بقیه بدونن! علتش هم این بود که تو فیلمای ماگلی زیاد دیده بود که به قفل در شلیک می‌کنن و بعدش در باز می‌شه. چرا این در باید متفاوت می‌بود خب؟

اشتباه نکنین ممد مرگخوار در اصل ماگل‌زاده نبود. حتی دورگه هم نبود. کاملا اصیل‌زاده بود! ولی خب فیلم ماگلی زیاد دیده بود و این چیزی نبود که بخواد بقیه مرگخوارا در موردش بفهمن در حالی که احتمالا حرکتی که در شُرُفِ انجامش بود می‌تونست لوش بده. واسه همینم یجوری جلو در پهن می‌شه که کسی نبینه.

ممد مرگخوار مسلسلشو رو به قفل می‌گیره و نه یه شلیک، بلکه کلی شلیک می‌کنه. ولی خبری از آسیب دیدن قفل در و باز شدن در به روی مرگخوارا نمی‌شه. برای همین ممد مرگخوار آهی می‌کشه و دست از پا درازتر به جمع مرگخوارا برمی‌گرده تا به زندگی ممد مرگخواریش ادامه بده بلکه روزی بالاخره شانس در خونه‌ی اونو هم بزنه. ولی امروز نه!

لرد با چشم‌غره‌ای ممد مرگخوارو بدرقه می‌کنه و در یک آن مرگخوارا انگار که بهشون الهام شده باشه، همگی با هم شروع به شلیک به سمت تمامی نقاط در می‌کنن. اما گلوله‌ها به همون سرعتی که شلیک شده و به در برخورد می‌کنن، با همون سرعت هم جذب در می‌شن و اثری ازشون باقی نمی‌مونه. انگار که در موجودی زنده باشه با نیازی به نام گرسنگی و قوت غالبش هم تیر مسلسل باشه، تک‌تک گلوله‌ها رو یه لقمه‌ی چپ می‌کنه انگار نه نگار که هرگز شلیک شده باشن!

- یاران ما! این یکی جواب نداد، راهکار بعدی!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: زمان‌برگردان مرگخواران
ارسال شده در: جمعه 8 خرداد 1405 16:26
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید


زمستان ۱۹۳۶ - خانه ریدل‌ها

آن‌سوی تارهای تاریک و عنکبوت‌های سیه‌چرده، جایی در اعماق دالان‌های خفه و خاک‌خوردهٔ خانهٔ ریدل‌ها، جایی که حتی تاریکی‌اش هم آن‌قدر بدبخت بود که نیمه‌شب‌ها می‌رفت سر کوچه گدایی سیاهی می‌کرد، تکه‌ای الکتریسیته به دنیا آمد.

تکه‌هه روی سیمش سُر خورد و رفت تا رسید بالای دستگاهی چند طبقه و پر از خنزرپنزرهای مکانیکی. دستگاهه داشت صداهای بدی می‌داد. عین صدایی که نِی نوشابه می‌دهد وقتی نوشابه تمام شده. کنارش هم موجودی ناشبیه به آدمیزاد نشسته‌بود، شدیدا مستأصل و ناامید، و داشت کله‌اش را می‌خاراند. تکهٔ الکتریسیته دلش برای دستگاهه سوخت. به هر حال خودش هم دستگاه بود. یک جورهایی. دستگاه‌زاده که بود حداقل. پس دلش سوخت. ولی کاری نمی‌تانست بکند. الکتریسیتهٔ کوچک و بدبختی بود که تا چند دقیقهٔ دیگر تمام الکتریک‌هایش ریسیده‌ می‌شدند و می‌مُرد.

تکهٔ الکتریسیته آهی کشید. دست‌هایش را کرد توی جیبش و گذر ثانیه‌ها را به انتظار پایانشان شمرد.

چیزی سبز خزید.

تکهٔ الکتریسیته اخم کرد. چی شده‌ بود؟ چیزی خزیده بود؟ کجا؟

سبز عین گشنیز.

تکهٔ الکتریسیته اطرافش را نگاه کرد. عنکبوت‌ها شانه بالا انداختند. تکهٔ الکتریسیته به تاریکی اطرافش نگاه کرد. درست است که تاریکی بدبختی بود، ولی حتی آن هم سبز نبود.

چیز گشنیزرنگ در اعماق تکهٔ الکتریسیته جهید و لغزید و خمید. یکهو، تکهٔ الکتریسیته را برق گرفت. تکهٔ الکتریسیته ترکید. یک عالمه تکهٔ الکتریسیتهٔ کوچک‌ و سبز ازش باریدند روی دستگاه خنزرپنزری زیرش.

دستگاهه صداهای بدتری داد. دستگاهه ویز ویز کرد. تق تق هم کرد. تلق تلق هم صدا داد. آن وسط‌ها یک کم آواز هم خواند. بلند شد و رقصید حتی.
- به هنگام شنا مثل یه دست و پا چلفتی، بپا به مسیر دهن کوسه نیفتی.

موجود ناشبیه به آدمیزاد از جایش جهید و دستکش‌های کلفتش را مشت کرد.
- وینکی بهترین شناگر تاریخ بود. کوسه‌ها باید مواظب بود به مسیر دهن وینکی نیفتاد.

بادی که از دستگاه شروع کردن به وزیدن روپوش دانشمندیِ وینکی را گرفت و کشید. وینکی عینکش را سفت چسبید. دستگاهه قوی‌تر و قوی‌تر لغزید و چرخید و رقصید و کلی الکتریسیته ازش بیرون ریختند و آن‌قدر همه‌جا را جرقه گرفته‌بود که تاریکی ترسید و پرید توی جیب عنکبوت‌ها و همراهشان فرار کرد و گرد و غباری که فضا را گرفته‌بود، آتش گرفت و چندتا از دیوارهای دخمه ترکیدند.

دستگاه چیزی داغ و خطرناک تف کرد سمت وینکی. وینکی از هوا قاپیدش. نگاهش کرد.

- یعنی شد؟ یعنی ممکن بود؟

وینکی مسلسلش را با دو دست بلند کرد.
- برای اولین بار در تاریخ... وینکی، جن مخترع!

ولی دستگاه خنزرپنزری هنوز کارش تمام نشده‌بود. دستگاه محکم‌تر رقصید و جهید. این بار شروع کرد به خواندن تمام آهنگ‌های شماعی‌زاده، همزمان. وینکی برگشت سمتش.
- کار دستگاه تموم بود دیگه. دستگاه، جن آزاد. دستگاه، جن دابی!

دستگاه خاموش شد.

و بعدش، سِیلی از مسلسل‌ها از تویش فوران کرد.

اکنون - تابستان ۱۹۴۵

لرد ولدمورت با نوک مسلسلش پیام امروزِ امروز را از کف چاله برداشت. صفحهٔ اولش نوشته بود:

نقل قول:
پیروزی ارتش تاریکی؟

پس از ۶ سال جنگی ویرانگر میان نیروهای ارتش تاریکی به پیشوایی لرد ولدمورت و شورشیان محفل ققنوس، در ساعات آغازین امروز، ارتش تاریکی اعلام کرد که نیروهایش سرانجام با فتح خانه‌های شماره ۱۱ و ۱۳ گریمولد، تا درب جلویی خانهٔ شماره ۱۲ پیش رفته‌اند. این حملهٔ غافلگیرانه در حالی انجام شده که بسیاری، پس از سقوط مدرسهٔ علوم و فنون جادوگری هاگوارتز به همراه جنگل‌هایش، اعلام بی‌طرفی دمنتورهای آزکابان، و تسلیم شدن وزارت سحر و جادو، خانه شماره ۱۲ گریمولد را آخرین مقر مقاومت علیه مرگخواران می‌دانستند. همزمان، شایعاتی شنیده می‌شوند از تلاش محفلیون محصور برای ساخت بمبی مخوف که نه تنها توان برابری، بلکه شکست سلاح مرگخواران را داشته باشد--سلاحی به اختراع جنی خانگی که مسلسل نام دارد و تحلیلگران آن را دلیل عمده پیروزی‌های مرگخواران می‌دانند علیه دشمنانی که هنوز از تسلیحاتی ساده‌تر برای نبرد بهره می‌گیرند. تا این لحظه اما، جنگ همچنان در خیابان‌ گریمولد ادامه دارد.


لرد ولدمورت سرش را از پشت سنگر آورد بالا. دیوارهای خانه گریمولد زیر آماج گلوله‌های مرگخواران ترک خورده‌بودند. چند ویزلی‌زاده از لای پنجره‌های بالایی خانه گریمولد اکسپلیارموس شلیک می‌کردند. ولی چوبدستی‌هاشان خراب بود و اکسپلیارموس‌ها برمی‌گشت می‌خورد به خودشان. دامبلدور رفته بود بالای سقف و ریشش را تاب می‌داد و باهاش گلوله‌ها را parry می‌کرد. هرپوی کثیف کله‌اش را از دودکش خانه آورده‌بود بیرون و لنگه‌های جوراب پرت می‌کرد پشت سنگر مرگخواران. لنگه‌ها هر جا که می‌خوردند، چهارتا بیماری ناشناخته ازشان بیرون می‌پریدند و مرگخواران را کتک می‌زدند.
- هرپوپوپو!

لرد ولدمورت نگاهش را آورد پایین. درِ ورودی خانه گریمولد بهش چشمک می‌زد.

- مرگخواران ما.

مرگخوارها یک لحظه مسلسل‌هایشان را غلاف کردند. حتی کاتانا هم مسلسلش را گذاشت کنار. اما هرپو بی‌ادب بود. بی‌توجه به لرد، هرپو همچنان داشت جوراب پرت می‌کرد.

- مرگخواران ما.
- بله ارباب.
- این درو می‌بینین؟
- نه ارباب.
- جورابو بردار از روی چشمات.
- بله ارباب. حالا می‌بینمش.
- این در چرا بسته‌س؟
- چون آم... یکی هلش داده ارباب. بعد درا معمولا یه چیزکی دارن که میره توی یه چیزک توی دیوار، گیر می‌کنه. بسته می‌شن اینطوری.

لرد ولدمورت مسلسلش را درآورد و باهوشعلی مرگخوارزاده را زد.
- مرگخواران ما.
- بله ارباب.
- ما نمی‌خوایم این در بسته باشه. مسلسل‌هاتون رو در بیارید. این در رو برای ما و ارتشمون باز کنید. امروز روزیه که ما خانه گریمولد رو فتح می‌کنیم.
ویرایش شده توسط وینکی در 1405/3/8 16:33:35
ویرایش شده توسط وینکی در 1405/3/8 16:38:28
ویرایش شده توسط وینکی در 1405/3/8 16:41:09
ویرایش شده توسط وینکی در 1405/3/8 16:42:50

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ: زمان‌برگردان مرگخواران
ارسال شده در: جمعه 8 خرداد 1405 14:20
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پایانی


و اما، لرد ولدمورت اعصار، لرد ولدمورتی که این‌قدر بدبختی و چرخیدن و لفزیدن در زمان را به هورکراکس خریده‌بود تا از قتل باباش جلوگیری کند ولی آن وسط‌ها نمی‌دانست چه شد که چند ماهی پیتر پتی‌گرو شد و بهش گفتند برای اینکه دوباره خودش شود باید مو در می‌آورد و دوباره کچل می‌شد. ولی هیچکس بهَش مو نداده‌بود. هی بیچاره‌ترین قدرقدرتای جهان را از این تایم‌لاین می‌فرستادند آن یکی تا آخر سر رسیده‌بود به گهوارهٔ سالازار اسلیترین و دید که این نوزاد که قرار بود زلفانش به سیاهی شبان بی‌ماه باشند و آن‌قدر بلند که بخرامند تا کمرش و عین آبشار در نسیم شبانگاه خزان برقصند و آوایی ازشان بیرون گراید که شنوندگان را از خود بیرون کند به درندشت در جستجوی مراد و مرشد، کچل بود. ها. سالازار نوزاد از ناخن کوچکهٔ لرد هم کچل‌تر بود. دندان هم نداشت تازه. صورتش هم کلی پف‌پفی بود. همه‌اش هم جیغ ویغ می‌کرد. لرد که این‌ها را دید آن‌قدر عصبانی شد که خونش جوشید و از گوش‌هایش زد بیرون. مغزش که بی‌خون مانده‌بود وحشت کرد و یک عالمه لرد کوچولو تویش روی سر و کلهٔ هم پریدند و خودشان را آتش زدند و مدارک مغزی همدیگر را دریدند و تمام خاطرات لرد را ریختند و پاشیدند.

برای یک لحظه، لرد ماتش برد و با ریسهٔ بزاقی آویزان از گوشهٔ دهانش محو تماشای نوزادلازار شد.

چه چشمان سبزی...

سبز عین سبزی...

عین گشنیز.

عین پرتقال. اگر پرتقال‌ها سبز بودند.

عین چشم‌های یک نوزاد دیگر. یک نوزاد دیگر در اعماق افکار پاره پورهٔ لرد ولدمورت.

عین...

- هررررری پاتر؟

لرد ولدمورت چوبدستی‌اش را بیرون کشید و آوادا کداورایی گوارا فرستاد سمت نوزادلازار. آوادا کداورای لرد یک لحظه ایستاد. به اطرافش نگاه کرد. به لرد. به نوزادلازار. به مروپ گانت. به بابای نوزادلازار. به عمویش که داشت می‌رفت روی دیوار غارشان نقاشی کند چون سالازار اسلیترین خیلی قدیمی بود. بعد آوادا کداورا از جیبش شجره‌نامهٔ سالازار را درآورد، انگشتش را گذاشت روی اسم تمام هانصد نفری که این بچه قرار بود بابا و بابابزرگ و جدشان شود، و اخم کرد. بعدش شانه بالا انداخت. شجره‌نامهٔ سالازار را یک گوشه پرت کرد و رفت خورد میان دو چشم گشنیزرنگ نوزادترین سالازار جهان.

زمان ایستاد.

هفت گاو چاق گشتند دنبال هفت گاو لاغر، ولی پیداشان نکردند.

چینی‌ها می‌خواستند چرخ را اختراع کنند که یادشان رفت.

فرعون سوار فرغون شد و قبل از اینکه کسی بفهمد، فرار کرد.

سیبه هیچوقت نیفتاد پایین. نیوتن جاذبه را اختراع نکرد. مردم شنا کنان از اتمسفر خارج شدند.

و خط زمانی تاریخ، یگانه تایم‌لاین مقدس کیهان، دل‌پیچه گرفت.


...

پایان؟

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ به: زمان‌برگردان مرگخواران
ارسال شده در: یکشنبه 28 مرداد 1403 00:29
نمایش جزئیات
آفلاین
- ارباب صبر کنید من بغلتون کنم بعد برید!

و گابریل پرید به سمت لرد سیاه و مروپ که در حال چرخیدن به دور خودشون بودن.

- گابریل نه!

و الستور هم به سمت گابریل شیرجه زد که جلوش رو بگیره.
سایه‌‎ش هم تلاش کرد از نزدیک شدن بیش از حد الستور به لرد سیاه و مروپ در حال چرخش و ورود به تونل زمان جلوگیری کنه و خودش رو چسبوند به سایه ایزابل.
همه این تلاش‌ها در نهایت هیچ بود. نوک انگشت گابریل به کله لرد سیاه در حال چرخیدن رسید... و در کم‌تر از یک ثانیه، همه مرگخوارا در حال چرخیدن و فریاد زدن بودن.

لرد با آرامش در حال چرخیدن و گاز زدن ساندویچش بود که گابریل روی صورتش فرود اومد و بغلش کرد. بقیه مرگخوارا هم مثل توده‌ای عظیم شدن و لرد سیاه و مروپ رو هم توی خودشون بلعیدن و بعدش همگی با هم غیب شدن تا توی زمان سفر کنن.

و چند ثانیه بعد، مرگخوارا که دست و پاشون توی چشم و چالشون رفته‌بود و به‌هم گره خورده‌بودن، روی زمین سفت فرود اومدن. در نگاه اول، فکر کردن توی تاریکی و سیاهی بین زمان گیر افتادن. اما بعد، تونستن با یکم لمس محیط اطراف، بفهمن که سفرشون توی زمان با موفقیت انجام شده، و در واقع همگی توی کمد کوچیکی ظاهر شده‌بودن. طبیعتا همگی تلاش کردن بدون جلب توجه، از لای کمد سرک بکشن تا بهتر محیط رو شناسایی کنن، اما لرد سیاه و مروپ همه‌شون رو با پس گردنی سرکوب کردن و خودشون خیلی آروم سرشون رو از لای درهای کمد بیرون آوردن.

- ولی قیافه‌ش شبیه یه کورنلیوسه...

توی کمد کوچیکی، توی اتاق یه بچه تازه به دنیا اومده ظاهر شده‌بودن که پدر و مادرش داشتن بالای گهواره‌ش روی نام گذاریش بحث می‌کردن.

- اسمش رو میذاریم سالازار. حرف آخر من همینه.

پدر بچه در حالی که صداش رو کمی بالاتر می‌برد، گفت.

لرد سیاه و مروپ خیلی آروم سرشون رو به داخل کمد برگردوندن.
- ما الان شاهد نام‌گذاری جد بزرگمون که تازه به دنیا اومده بودیم؟
- آخییی... بچه به دنیا اومده؟ من میخوام بغلش کنم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Smile my dear, you're never fully dressed without one
پاسخ به: زمان‌برگردان مرگخواران
ارسال شده در: چهارشنبه 24 مرداد 1403 13:40
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدمورت از ایده بسیار خوشحال شد، هم می‌توانست ترفندهای رشد موهای بلند و زیبا را از جدش آموخته و هم کنار او، مقداری شکنجه و کشتار انجام دهد. این سفر در زمان، به نظرش سرگرمی‌ای دلپذیر و مهیج آمد. با شور و هیجانی که پیش‌تر در او دیده نشده بود، زمان‌برگردان را برداشت و به سمت مروپ چرخید:

- چند ساندویچ برای سفر آماده کن، نمی‌خواهیم در مسیر زمان گرسنه بمانیم.

مروپ، که خوب می‌دانست تنها فکر شکنجه و کشتار می‌تواند پسرش را اینچنین هیجان‌زده کند، تصمیم گرفت همراه او در این سفر باشد تا در کنار هم سفری خونین و تفریحی را در خلوت خانوادگی اسلیترین/گانت تجربه کنند، دور از دخالت‌های خانواده‌های اصیل دیگر. به همین منظور، مروپ بلافاصله به سمت آشپزخانه رفت، و پس از چند دقیقه، با دست‌هایی پر از ساندویچ‌های خوشمزه به سمت پسرش بازگشت. (بله، در دنیای جادوگری تهیه ساندویچ فقط چند دقیقه زمان می‌برد، نه ساعت‌ها پای گاز، حسودیتون شد؟ )

- بریم؟
- تنها میرویم مادر ، تو از خونه ریدل ها نگهداری کن تا ما برگردیم.
- ولی اگر ارباب مامان وسط راه زمان دوباره گرسنه اش بشه و ویتامین های خونش بیاد پایین و همین باعث بشه تعداد موهاش از اینم که هست کمتر بشه چی؟

به نظر می‌رسید که این آخرین جمله ولدمورت را قانع کرده است. با نگاهی که حاکی از عزم راسخ او بود، زمان‌برگردان را به دور گردنش آویخت و در حالی که به سر کچل خود دست می‌کشید و آینده‌ای با موهای بلند تصور می‌کرد، افزود:

- پس بریم.

و به این ترتیب بود که ولدمورت و مروپ، دور خود چرخیدند و چرخیدند و چرخیدند و سفر آنها به زمان تأسیس هاگوارتز آغاز شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.