سوژه جدید
زمستان ۱۹۳۶ - خانه ریدلها آنسوی تارهای تاریک و عنکبوتهای سیهچرده، جایی در اعماق دالانهای خفه و خاکخوردهٔ خانهٔ ریدلها، جایی که حتی تاریکیاش هم آنقدر بدبخت بود که نیمهشبها میرفت سر کوچه گدایی سیاهی میکرد، تکهای الکتریسیته به دنیا آمد.
تکههه روی سیمش سُر خورد و رفت تا رسید بالای دستگاهی چند طبقه و پر از خنزرپنزرهای مکانیکی. دستگاهه داشت صداهای بدی میداد. عین صدایی که نِی نوشابه میدهد وقتی نوشابه تمام شده. کنارش هم موجودی ناشبیه به آدمیزاد نشستهبود، شدیدا مستأصل و ناامید، و داشت کلهاش را میخاراند. تکهٔ الکتریسیته دلش برای دستگاهه سوخت. به هر حال خودش هم دستگاه بود. یک جورهایی. دستگاهزاده که بود حداقل. پس دلش سوخت. ولی کاری نمیتانست بکند. الکتریسیتهٔ کوچک و بدبختی بود که تا چند دقیقهٔ دیگر تمام الکتریکهایش ریسیده میشدند و میمُرد.
تکهٔ الکتریسیته آهی کشید. دستهایش را کرد توی جیبش و گذر ثانیهها را به انتظار پایانشان شمرد.
چیزی سبز خزید.
تکهٔ الکتریسیته اخم کرد. چی شده بود؟ چیزی خزیده بود؟ کجا؟
سبز عین گشنیز.
تکهٔ الکتریسیته اطرافش را نگاه کرد. عنکبوتها شانه بالا انداختند. تکهٔ الکتریسیته به تاریکی اطرافش نگاه کرد. درست است که تاریکی بدبختی بود، ولی حتی آن هم سبز نبود.
چیز گشنیزرنگ در اعماق تکهٔ الکتریسیته جهید و لغزید و خمید. یکهو، تکهٔ الکتریسیته را برق گرفت. تکهٔ الکتریسیته ترکید. یک عالمه تکهٔ الکتریسیتهٔ کوچک و سبز ازش باریدند روی دستگاه خنزرپنزری زیرش.
دستگاهه صداهای بدتری داد. دستگاهه ویز ویز کرد. تق تق هم کرد. تلق تلق هم صدا داد. آن وسطها یک کم آواز هم خواند. بلند شد و رقصید حتی.
- به هنگام شنا مثل یه دست و پا چلفتی، بپا به مسیر دهن کوسه نیفتی.

موجود ناشبیه به آدمیزاد از جایش جهید و دستکشهای کلفتش را مشت کرد.
- وینکی بهترین شناگر تاریخ بود. کوسهها باید مواظب بود به مسیر دهن وینکی نیفتاد.

بادی که از دستگاه شروع کردن به وزیدن روپوش دانشمندیِ وینکی را گرفت و کشید. وینکی عینکش را سفت چسبید. دستگاهه قویتر و قویتر لغزید و چرخید و رقصید و کلی الکتریسیته ازش بیرون ریختند و آنقدر همهجا را جرقه گرفتهبود که تاریکی ترسید و پرید توی جیب عنکبوتها و همراهشان فرار کرد و گرد و غباری که فضا را گرفتهبود، آتش گرفت و چندتا از دیوارهای دخمه ترکیدند.
دستگاه چیزی داغ و خطرناک تف کرد سمت وینکی. وینکی از هوا قاپیدش. نگاهش کرد.
- یعنی شد؟ یعنی ممکن بود؟
وینکی مسلسلش را با دو دست بلند کرد.
- برای اولین بار در تاریخ... وینکی، جن مخترع!

ولی دستگاه خنزرپنزری هنوز کارش تمام نشدهبود. دستگاه محکمتر رقصید و جهید. این بار شروع کرد به خواندن تمام آهنگهای شماعیزاده، همزمان. وینکی برگشت سمتش.
- کار دستگاه تموم بود دیگه. دستگاه، جن آزاد. دستگاه، جن دابی!
دستگاه خاموش شد.
و بعدش، سِیلی از مسلسلها از تویش فوران کرد.
اکنون - تابستان ۱۹۴۵لرد ولدمورت با نوک مسلسلش پیام امروزِ امروز را از کف چاله برداشت. صفحهٔ اولش نوشته بود:
نقل قول:
پیروزی ارتش تاریکی؟
پس از ۶ سال جنگی ویرانگر میان نیروهای ارتش تاریکی به پیشوایی لرد ولدمورت و شورشیان محفل ققنوس، در ساعات آغازین امروز، ارتش تاریکی اعلام کرد که نیروهایش سرانجام با فتح خانههای شماره ۱۱ و ۱۳ گریمولد، تا درب جلویی خانهٔ شماره ۱۲ پیش رفتهاند. این حملهٔ غافلگیرانه در حالی انجام شده که بسیاری، پس از سقوط مدرسهٔ علوم و فنون جادوگری هاگوارتز به همراه جنگلهایش، اعلام بیطرفی دمنتورهای آزکابان، و تسلیم شدن وزارت سحر و جادو، خانه شماره ۱۲ گریمولد را آخرین مقر مقاومت علیه مرگخواران میدانستند. همزمان، شایعاتی شنیده میشوند از تلاش محفلیون محصور برای ساخت بمبی مخوف که نه تنها توان برابری، بلکه شکست سلاح مرگخواران را داشته باشد--سلاحی به اختراع جنی خانگی که مسلسل نام دارد و تحلیلگران آن را دلیل عمده پیروزیهای مرگخواران میدانند علیه دشمنانی که هنوز از تسلیحاتی سادهتر برای نبرد بهره میگیرند. تا این لحظه اما، جنگ همچنان در خیابان گریمولد ادامه دارد.
لرد ولدمورت سرش را از پشت سنگر آورد بالا. دیوارهای خانه گریمولد زیر آماج گلولههای مرگخواران ترک خوردهبودند. چند ویزلیزاده از لای پنجرههای بالایی خانه گریمولد اکسپلیارموس شلیک میکردند. ولی چوبدستیهاشان خراب بود و اکسپلیارموسها برمیگشت میخورد به خودشان. دامبلدور رفته بود بالای سقف و ریشش را تاب میداد و باهاش گلولهها را parry میکرد. هرپوی کثیف کلهاش را از دودکش خانه آوردهبود بیرون و لنگههای جوراب پرت میکرد پشت سنگر مرگخواران. لنگهها هر جا که میخوردند، چهارتا بیماری ناشناخته ازشان بیرون میپریدند و مرگخواران را کتک میزدند.
- هرپوپوپو!

لرد ولدمورت نگاهش را آورد پایین. درِ ورودی خانه گریمولد بهش چشمک میزد.
- مرگخواران ما.

مرگخوارها یک لحظه مسلسلهایشان را غلاف کردند. حتی کاتانا هم مسلسلش را گذاشت کنار. اما هرپو بیادب بود. بیتوجه به لرد، هرپو همچنان داشت جوراب پرت میکرد.
- مرگخواران ما.

- بله ارباب.
- این درو میبینین؟

- نه ارباب.
- جورابو بردار از روی چشمات.

- بله ارباب. حالا میبینمش.
- این در چرا بستهس؟

- چون آم... یکی هلش داده ارباب. بعد درا معمولا یه چیزکی دارن که میره توی یه چیزک توی دیوار، گیر میکنه. بسته میشن اینطوری.
لرد ولدمورت مسلسلش را درآورد و باهوشعلی مرگخوارزاده را زد.
- مرگخواران ما.

- بله ارباب.

- ما نمیخوایم این در بسته باشه. مسلسلهاتون رو در بیارید. این در رو برای ما و ارتشمون باز کنید. امروز روزیه که ما خانه گریمولد رو فتح میکنیم.