مرگخوارا تازه سوارِ ماشین شده بودن که راننده سرِ صحبت رو با اسنیپ باز کرد:
-میگم داداش ، شما کتاب میخونی؟ نویسندهِ مورد علاقه ات کیه؟ من که خودم خیلی آدم کتابخوانی هستم
-من؟... هممممم.... تمامِ کتاب هایی که راجبِ اون باشه!
راننده حدود نیم ساعت مخ اسنیپ و بقیه مرگخوارا رو با حرفاش خورد...
-راستی ، گفتی اسمت چی بود؟
-نگفتم
راننده با تعجب نگاهی به اسنیپ انداخت
-آها، بگذریم ، ولی عجب لباسِ خوشگلی پوشیدی ها. خیلی بهت میاد!
اشک در چشمانِ اسنیپ حلقه زد
-چی؟! خوشگل؟! زیبا؟!!! من..... بعدِ اون... دیگه هیچکی بهم نگفته بود... نگفته بود : خوشگل!
تا اسنیپ این حرف رو زد ، به دم در سازمان رسیدن و سمند با یک ترمزِ نسبتاً هنرمندانه، طوری جلوی سازمان مخفی شیطانی ایستاد که انگار از اول هم برای همین لحظه ساخته شده بود.
راننده هم می خواست بپرسه "اون" کیه که انقدر ذهنِ اسنیپ رو درگیر کرده ، ولی نویسنده که می ترسید داخلِ این تاپیک هم بحثِ عشق اسنیپ به لیلی باز بشه ، شخصا بلاتریکس رو واردِ بحث کرد.
ـ داداش، اینجا همونجاست دیگه؟
ـ آره، همینِه.
ـ مطمئنی؟
ـ به جون خودم… ببین اون درِ گنده رو. از این واضحتر؟!
راننده از توی آینه نگاهی به جمعیت عقب انداخت. اول فکر کرده بود اینا یه مشت مسافر عجیبغریبن که دارن برای خودشون میرن مسافرتی جایی، ولی حالا که به ساختمان روبهرو نگاه میکرد و بعد دوباره به قیافهی جدی ولدمورت و آن یکی که داس دستش بود و آن خانمِ موفرفریِ هیجانزده، به این نتیجه رسیده بود که شاید بهتره اصلاً چیزی نپرسه.
بلاتریکس که هنوز دستش روی دستگیره بود و عجله داشت پیاده شود، گفت:
ـ خب آقا، کرایه رو بگو.
ـ اهم اهم... خب ،معمولاً این مسیر رو کسی نمیاد. یعنی… منم راستش تا اینجا بیشتر نرفته بودم.
بعد، انگار که تازه یادش افتاده باشد با چه کسانی طرف است، به کله کچلِ لرد نگاه کرد و سریع اضافه کرد:
ـ ولی خب… با این حجم از هیبت، همون معمولی حساب کنین.
مرگ از ردیف عقب خم شد جلو و گفت:
ـ معمولی یعنی چقدر؟
راننده یک لحظه خشکش زد. سپس دستی به سبیلش کشید و گفت:
ـ والا… بسته به ترافیک، ساعت، و اینکه شماها بعدش قراره برگردین یا نه…
یکی از مرگخوارها با صدای بلند گفت:
ـ یعنی چی؟
راننده شانه بالا انداخت
ـ یعنی بعضیا رفتن، برنگشتن.
بلاتریکس در را باز کرد و یک پا روی زمین گذاشت.
ـ نترس عمو. ما زود برمیگردیم.
ولدمورت که پشتِ بلاتریکس نشسته بود و صورتش به سختی از لایِ موهایِ بلاتریکس پیدا بود، با لحنی سرد و بیروح گفت:
ـ مهم این است که گرگها را پس بگیریم. بقیه مسائل فرعی است. عجله کنید!
راننده به سمتِ عقبِ ماشین چرخید:
-آره ، درسته. پس ببینین ، من فعلا پول نمیخوام ولی همینجا منتظرتون میمونم ، اگه برگشتین پولتون رو میدین ، اگر هم برنگشتین دیگه پولی ازتون نمیخوام. موفق باشین!
ولدمورت هم پیاده شد. بقیهی مرگخوارها پشت سرش، یکییکی از سمند بیرون ریختند؛ طوری که ماشین برای لحظهای نفس راحت کشید. حتی کمکفنرها هم انگار تشکر کردند.
اسنیپ آخرین نفر بود. قبل از پیاده شدن، یک لحظه به راننده نگاه کرد.سپس سری تکان داد و پیاده شد.
لشکر مرگخواران، با هیجان و عجله درست جلوی درهای عظیم و سنگی “سازمان مخفی شیطانی” ایستادند. هوا سنگین بود و سکوتی وهمآلود، اطراف را فرا گرفته بود. سگ نگهبان غولپیکری که کنار در ایستاده بود، با دیدن جمعیت، غرش خفیفی سر داد، اما با لبخند ترسناکی که بلاتریکس بر لب داشت، عقب کشید.
مرگ گفت:
ـ اول من میرم.
بلاتریکس با اعتراض گفت:
ـ چرا تو؟یعنی چون داس داری، فکر کردی ویژه ای؟
ـ نه. چون داس دارم،واقعا ویژهام.