جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  25 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  123 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  243 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  240 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  323 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  226 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: مجموعه تفریحی مادام رزمرتا
ارسال شده در: دوشنبه 11 خرداد 1405 14:21
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوارا تازه سوارِ ماشین شده بودن که راننده سرِ صحبت رو با اسنیپ باز کرد:

-میگم داداش ، شما کتاب میخونی؟ نویسندهِ مورد علاقه ات کیه؟ من که خودم خیلی آدم کتابخوانی هستم
-من؟... هممممم.... تمامِ کتاب هایی که راجبِ اون باشه!

راننده حدود نیم ساعت مخ اسنیپ و بقیه مرگخوارا رو با حرفاش خورد...

-راستی ، گفتی اسمت چی بود؟

-نگفتم

راننده با تعجب نگاهی به اسنیپ انداخت
-آها، بگذریم ، ولی عجب لباسِ خوشگلی پوشیدی ها. خیلی بهت میاد!

اشک در چشمانِ اسنیپ حلقه زد
-چی؟! خوشگل؟! زیبا؟!!! من..... بعدِ اون... دیگه هیچکی بهم نگفته بود... نگفته بود : خوشگل!

تا اسنیپ این حرف رو زد ، به دم در سازمان رسیدن و سمند با یک ترمزِ نسبتا‌ً هنرمندانه، طوری جلوی سازمان مخفی شیطانی ایستاد که انگار از اول هم برای همین لحظه ساخته شده بود.

راننده هم می خواست بپرسه "اون" کیه که انقدر ذهنِ اسنیپ رو درگیر کرده ، ولی نویسنده که می ترسید داخلِ این تاپیک هم بحثِ عشق اسنیپ به لیلی باز بشه ، شخصا بلاتریکس رو واردِ بحث کرد.


ـ داداش، اینجا همونجاست دیگه؟

ـ آره، همینِه.

ـ مطمئنی؟

ـ به جون خودم… ببین اون درِ گنده رو. از این واضح‌تر؟!


راننده از توی آینه نگاهی به جمعیت عقب انداخت. اول فکر کرده بود اینا یه مشت مسافر عجیب‌غریبن که دارن برای خودشون می‌رن مسافرتی جایی، ولی حالا که به ساختمان روبه‌رو نگاه می‌کرد و بعد دوباره به قیافه‌ی جدی ولدمورت و آن یکی که داس دستش بود و آن خانمِ موفرفریِ هیجان‌زده، به این نتیجه رسیده بود که شاید بهتره اصلاً چیزی نپرسه.
بلاتریکس که هنوز دستش روی دستگیره بود و عجله داشت پیاده شود، گفت:

ـ خب آقا، کرایه رو بگو.

ـ اهم اهم... خب ،معمولاً این مسیر رو کسی نمیاد. یعنی… منم راستش تا اینجا بیشتر نرفته بودم.

بعد، انگار که تازه یادش افتاده باشد با چه کسانی طرف است، به کله کچلِ لرد نگاه کرد و سریع اضافه کرد:
ـ ولی خب… با این حجم از هیبت، همون معمولی حساب کنین.

مرگ از ردیف عقب خم شد جلو و گفت:

ـ معمولی یعنی چقدر؟

راننده یک لحظه خشکش زد. سپس دستی به سبیلش کشید و گفت:

ـ والا… بسته به ترافیک، ساعت، و این‌که شماها بعدش قراره برگردین یا نه…

یکی از مرگخوارها با صدای بلند گفت:

ـ یعنی چی؟

راننده شانه بالا انداخت
ـ یعنی بعضیا رفتن، برنگشتن.

بلاتریکس در را باز کرد و یک پا روی زمین گذاشت.

ـ نترس عمو. ما زود برمی‌گردیم.


ولدمورت که پشتِ بلاتریکس نشسته بود و صورتش به سختی از لایِ موهایِ بلاتریکس پیدا بود، با لحنی سرد و بی‌روح گفت:
ـ مهم این است که گرگ‌ها را پس بگیریم. بقیه مسائل فرعی است. عجله کنید!

راننده به سمتِ عقبِ ماشین چرخید:
-آره ، درسته. پس ببینین ، من فعلا پول نمیخوام ولی همینجا منتظرتون میمونم ، اگه برگشتین پولتون رو میدین ، اگر هم برنگشتین دیگه پولی ازتون نمیخوام. موفق باشین!

ولدمورت هم پیاده شد. بقیه‌ی مرگخوارها پشت سرش، یکی‌یکی از سمند بیرون ریختند؛ طوری که ماشین برای لحظه‌ای نفس راحت کشید. حتی کمک‌فنرها هم انگار تشکر کردند.

اسنیپ آخرین نفر بود. قبل از پیاده شدن، یک لحظه به راننده نگاه کرد.سپس سری تکان داد و پیاده شد.


لشکر مرگخواران، با هیجان و عجله درست جلوی درهای عظیم و سنگی “سازمان مخفی شیطانی” ایستادند. هوا سنگین بود و سکوتی وهم‌آلود، اطراف را فرا گرفته بود. سگ نگهبان غول‌پیکری که کنار در ایستاده بود، با دیدن جمعیت، غرش خفیفی سر داد، اما با لبخند ترسناکی که بلاتریکس بر لب داشت، عقب کشید.

مرگ گفت:

ـ اول من می‌رم.

بلاتریکس با اعتراض گفت:

ـ چرا تو؟یعنی چون داس داری، فکر کردی ویژه‌ ای؟

ـ نه. چون داس دارم،واقعا ویژه‌ام.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط دملزا رابینز در 1405/3/11 14:25:50
✨ 𝓓𝓮𝓶𝓮𝓵𝔃𝓪 𝓡𝓸𝓫𝓫𝓲𝓷𝓼 ✨
پاسخ: مجموعه تفریحی مادام رزمرتا
ارسال شده در: جمعه 8 خرداد 1405 18:18
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه تا پایان این پست : لرد و مرگخوارها توی مجموعه تفریحی هستن. اسنیپ یه گرگ خاکستری رو با دوازده تا توله اش میاره. ولی گرگ ها فرار می کنن و توسط وزارتخونه به دام انداخته می شن و در " سازمان مخفی شیطانی" زندانی می شدن . لرد و مرگخوارها باید به اون سازمان برن و گرگ ها رو پس بگیرن! بعد از کلی مشورت و صحبت سوار تاکسی کورسی میشن و به سازمان می رسند.

________________


ـ دروازه دولت.. دروازه تهرون چهار نفر!
ـ دروازه تهرون... دروازه شیراز سه نفر!
ـ دروازه شیراز ... وزارت‌‌خونه دو نفر!
ـ وزارت خونه... سازمان مخفی شیطانی یه نفر!

نگاه تمام ملت مرگخوار روی گوینده جمله آخر رفت. عده ای شوفر با تاکسی های زرد خود در گوشه ای از صحنه رخ نمایی می کردند.

دهان ها هر کدام در حالتی اسلوموشن به لبخندی درخشان و نمایی واضح از کامپوزیت های آنها می رسید. قدم ها کم کم رنگ سرعت می گرفت. آن مسیر گویی دیگر جاده خاکی نبود و حال در نقش یک زمین مسابقه دو سرعت برای پر کردن آن جای خالی یک نفر باقیمانده بود. نفس ها در سینه حبس شده بود، نگاه ها فقط متمرکز بر آن پراید تاکسی مدل 98 دور رنگ بود.
- با شنیدن صدای تپانچه آماده حرکت باشید... 1...2...3...

پاق!
تپانچه شلیک کرد.

دوندگان لشکر سیاه به سرعت راه افتادند. در سر هر یک سودای آن مدال طلا و صندلی گرم و نرم تاکسی چرخ چرخ می زد. جلوتر از همه، مرگ، آن دلاور مرد لندنی دو خم داس را گرفته بود و یکه تازی می‌کرد... صبر کنید... اون نفر اول نیست..
بلا رو ندیدم! بلاتربکس آن گرد آفرید لندنی، کروشیو‌‌زن قهار از خط پایان عبور کرد و جایگاه اول را از آن خود کرد!
ـ بردم‌..‌. همینه! آقا بزن بریم... مستقیم!
ـ پر شدس همشیره!
ـ جان؟
ـ میگم ظرفیت تکمیله‌س!
ـ چی و چی تکمیله! خودت گفتی یه نفر!
ـ خب اون یه نفر اومد نشست همشیره. شوما دیر اومدی نخوا زود بری!
ـ آبجی میخوای با من بری؟!

بلاتریکس نگاهی به شوفر دوم انداخت!
ـ چندتا جا داری؟
ـ تا بیست نفرم جا کردم! ببرم؟
ـ ببر!

اینگونه بود که آن لشکر عظیم و دونده، سوار سمند مدل 96 LX شده و دقایقی بعد رو به روی آن سازمان مخفی پیاده شدند.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط آکی سوگیاما در 1405/3/8 18:41:08
بدم کاتانا ازت سالاد درست کنه ؟!

یه وقت این قلم قصه پرداز می داد به من حس پرواز!

پاسخ: مجموعه تفریحی مادام رزمرتا
ارسال شده در: شنبه 26 اردیبهشت 1405 23:51
نمایش جزئیات
شغل
آنلاین
سواری دادن و سواری گرفتن!
مسئله‌ی بسیار بسیار بسیار مهمی که اگه بدونی کجا و چطوری ازش استفاده کنی، نونت تو روغنه. رسما دیگه حاکم دنیا می‌شی. دیگه مرلین رو بندگی نمی‌کنی. حتی مرلین رو فرزندی هم نمی‌کنی. حتی خدای مرلین رو هم بندگی نمی‌کنی. چه برسه به اینکه بخوای به بندگانشون اهمیت بدی و اعتنا کنی!

و آیا مرگخوار‌ها به این قضایا واقف بودن؟ اونا هم مطمئنا دوست داشتن که نونشون بره تو روغن و خلاصه حواسشون به تمام این قضایا بود و درحالی‌که هاگرید به مرگخوارا زل زده بود، اونا هم به هاگرید زل زده بودن و هر دو، همدیگه رو زل زل نگاه می‌کردن. مرگخوارها نگاه می‌کردن. هاگرید نگاه می‌کرد. مرگخوار‌ها نگاه می‌کردن. هاگرید نگاه می‌کرد.
که تصمیم گرفت نگاه نکنه دیگه. پس اشکاشو پاک کرد و به ناگاه یادش رفت کلا اهمیت بده و اهمیت دونش خشک شد. خمیازه‌ای کشید و روشو برگردوند.
- خیلی از دیدار شوما خوشحال شودیم. ما که رفتیم! عزت زیاد.

و رفت.

و سطل روغن هاگرید کپ شد روی نون‌های مرگخوار‌ها. و نون‌های مرگخوار‌ها رو روغنی کرد. و مرگخوار‌ها خودشون هم روغنی شدن. چرب شدن. چیل شدن. وا رفتن و کره شدن حتی. ناامید شدن اصلا. دیگه نتونستن. اونا به هاگرید خیلی وابسته شدن و وقتی دیدن که هاگرید رفت، با چشم خودشون دیدن که جانشون می‌ره.
- حالا چیکار کنیم؟
- سوار چی بشیم بریم؟
- من پیاده نمی‌تونم!

واقعا دیگه داشتن نمی‌تونستن. باید چیکار می‌کردن؟
MAYBE YOU ARE NEXT

پاسخ به: مجموعه تفريحي مادام رزمرتا
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 آذر 1402 00:14
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
هنوز ده قدم بیشتر راه نرفته بودند که با شنیدن صدای "تلپ" و پشت بند آن افتادن چیزی روی زمین، همه‌ی مرگخواران به عقب چرخیدند.
طبق معمول سدریک بود. که بعد پیاده روی ای طاقت فرسا(!) باتری خالی کرده و دراز به دراز کف آسفالت افتاده بود.

- چرا اول صداش اومد بعد افتاد؟
- چون این سدریکه! رعد و برق نیست که انتظار داری اول نورشو ببینی بعد صداشو بشنوی.

البته جواب سوازانا اصلا دوریا را قانع نکرد.
اما قبل از اینکه دوریا بتواند حرف دیگری بزند، نارسیسا با تنه زدن از کنارش عبور کرد و او را به گوشه ای راند.
- آهای نارسیسا جلوتو بپا!

نارسیسا اما جوابی نداد. او روی جسم سدریک خم شده و با دقت درحال معاینه اش بود.
دسته ای از موهای طلایی زن جوان جلوی صورت سدریک ریخته بود و نمی گذاشت مرگخواران صورت سدریک را ببینند.

- سدریک زنده ای؟

نارسیسا با آرام ترین صدای ممکن این را از پسر پرسیده بود.

-هستم... ولی خستم!

و سدریک هم با بلندترین صدایی که در توان داشت، (که متاسفانه به اندازه‌ی صدای نارسیسا آرام بود) این را گفته بود. بعد هم به زور دست راستش را بالا برده بود تا با نشان دادن لایکی، اوکی ای چیزی بگوید که همه چیز مرتب است.

- متاسفانه سدریکو از دست دادیم.

اما خب سرعت بالا بردن دستش آنقدر ها بالا نبود که بتواند با سرعت اطلاع رسانی نارسیسا برابری کند.

قبل از اینکه مرگخواران و حتی خود سدریک بتوانند این واقعه‌ی شوم را هضم کنند، نیمه غولی که هاگرید نام داشت و بسیار جوگیر بود، از ناکجا آباد وسط سوژه پرید و فوری سمت سدریک دوید. سپس او را بلند کرد و درحالی که اشک می ریخت شروع کرد داد و فریاد کردن.
- سدریک دیگوری مرده! سدریک دیگوری مرده!... شما نامردا چطور دلتون اومد سدریکو بکشین؟... سدریک یه جادوگر بود!... هیچکس حق نداشت جلوی من به سدریک توهین کنه!...

هاگرید زده بود به سیم آخر. این طرف و آن طرف می دوید و سدریک بدبخت را تکان تکان میداد و با اشک هایش مرگخواران را خیس می کرد. سدریک هم با صدایی بی رمق چیزهایی مثل"می شه کمکم کنین؟!" به زبان می آورد.

اما حواس مرگخواران جای دیگری بود.
آنها به پاهای بزرگ هاگرید نگاه می کردند که یک قدمش، برابر ده قدم آنها بود. اگر همگی سوار هاگرید می شدند و او را مجبور می کردند آنها را تا برج برساند، دیگر مجبور نبودند کل مسیر را پیاده بروند و پاهایشان درد نمی گرفت.

افرادی که لایک کردند

تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: مجموعه تفريحي مادام رزمرتا
ارسال شده در: جمعه 5 آبان 1402 12:07
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بعد از سدریک،مرگخواران نوبتی رای مخالفت خود با پیاده‌روی را اعلام کردند.از جمله هکتور و دوریا خیلی به نظر خودشان اعتقاد داشتند.
بلا که دید کسی راضی به پیاده روی نیست گفت:
_یه جوری همتون دست های درازتون رو بالا بردین انگار ۱۰۰ تا راه برای رفتن به برج هست و ما میخوایم پیاده بریم!اگه پیاده روی نمیخواین،بگین چه غلطی میخواین بکنین!
بلا جمله آخر را با نهایت توان داد زد.همگی شروع به تفکر کردند.
_این خیلی ساده است؛آپارات میکنیم دیگه!
_احمق اونجا محافظت شده است.چطوری میخوای اپارات کنی؟
_خب با تسترال بریم.
_اینجا تسترال میبینی؟
_خب یکی...
_سااااکت!
_عه.میخوام بگم با ورد وینگاردیوم لویوسا جابجا بشیم.
_هکتور،جای مغز توی کله تو چی ریختن؟هان؟
هکتور مثل همیشه ایده های مزخرف میداد و مثل همیشه بلا آنها را رد میکرد.
کوین که جمله آخر بلا را شنید گفت:_دز لیختن.دل لیختن.(گچ ریختن.گل ریختن)
ایزابل که داشت به دعوای آن دو و حرف کوین میخندید،گفت:
_خب کاری نداره که.با جارو میریم!
و به انبار جارو های نزدیکی که آنجا بود اشاره کرد.
تمام مرگخواران به انبار جارو ها نگاه کردند.بلا که به نظر میرسید راضی است به انبار نگاهی انداخت و گفت:_خوبه!برین به تعداد جارو بیارین.
_البته یدونه کم چون من پرواز میکنم.
این لینی بود که دوباره داشت پز پیکسی بودن خود را میداد.
همه نگاه چپ چپی به او انداختند و دوریا و اسکورپیوس رفتند تا جارو بیاورند.
در انباری به تعداد کافی جارو های متنوع وجود داشت.
دوریا جاروی آذرخشی برداشت و پاک جارویی به اسکور داد.
_هی؛آذرخش رو بده به من!
_نمیدم!
_بدهههه!
_نمیدممممم!
_گفتم،بدش به مننن!
اسکور از یه ور و دوریا از یه ور جارو را میکشید که در نهایت،جارو از وسط نصف شد و دوریا و اسکورپیوس به دیوار های انباری خوردند.انباری که قدیمی و درب و داغان بود با ضربه شدیدی که واردش شد،فرو ریخت و آتش گرفت.اسکور و دوریا به زور خودشان را بیرون کشیدند.
مرگخواران که با دهانی باز و پر غم و غصه به انباری نگاه میکردند،با بیرون آمدن ان دو به طرف شان رفتند و تا جایی که میشد،یک دل سیر کتک شان زدند.

یک ساعت بعد...

دوریا و اسکورپیوس،درب و داغان گوشه ای نشسته بودند و به حرف های بلا گوش میدادند.
_حالا که گند زدین به جارو ها و راه دیگه ای نیست،باید پیاده بریم.
_چی؟
_چی؟
_چی؟
_چی؟
_چی؟
_ساکتتت!گفتم بااایدد.اعتراضی نیست!
جماعت مرگخوار با غم و نگاه های تهدید آمیز به اسکور و دوریا،به راه افتادند.
Certainty is a delightful illusion
پاسخ به: مجموعه تفريحي مادام رزمرتا
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 مهر 1402 01:29
نمایش جزئیات
آفلاین
- چند صد متر رو می تونیم راه بریم خب. نمی تونیم؟

دوریا قبل از گفتن این جمله همه جا را می دید. ولی بعد از گفتنش ناگهان جهان پیش چشمانش تیره و تار شد.

دوریا کور شده بود و یک مرگخوار کور به هیچ دردی نمی خورد. به محض فهمیدن این موضوع سنگی به پای او بسته و او را به اعماق اقیانوس می انداختند. دوریا ابتدا در آب و سپس در لجن فرو می رفت. کوسه ای خونخوار به سراغش می آمد ولی چون بوی لجن گرفته بود علاقه ای به کشتنش نشان نمی داد. فقط تکه ای از بازویش را برای رفع گرسنگی می کند و با خود می برد. ردای مرگخواری مورد علاقه اش هم اینگونه پاره می شد. خون در اقیانوس پخش می شد و موجودات خونخوار دیگر را جذب می کرد. موجوداتی که شاید به بوی لجن اهمیتی نمی دادند و زندگی دوریا به همین شکل ننگین به پایان می رسید...

از فکر این عاقبت شوم، بغض کرد و یک قدم عقب تر رفت.

اولین چیزی که دید چهره بسیار نزدیک و طبیعتا بسیار بزرگ سدریک به صورتش بود.

- نمی تونیم!

سدریک به آرامی این را گفت و عقب رفت. دوریا نفس راحتی کشید.
- لعنت بهت... اینو از عقب تر هم می تونستی بگی خب. فکر کردم کور شدم. تنبل بی خاصیت!


مرگخواران باید به برج شیطانی می رسیدند و سدریک اولین رای مخالف را برای پیاده روی داده بود.

افرادی که لایک کردند

پاسخ به: مجموعه تفريحي مادام رزمرتا
ارسال شده در: شنبه 7 مرداد 1402 17:28
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه: لرد و مرگخوارها توی مجموعه تفریحی هستن. اسنیپ یه گرگ خاکستری رو با دوازده تا توله اش میاره. ولی گرگ ها فرار می کنن و توسط وزارتخونه به دام انداخته می شن. لرد به مرگخوارها دستور می ده که برن و گرگ ها رو از وزارتخونه پس بگیرن. مرگخوارا به وزارت خونه میرن و بعد از گشتن جیب خانم فیگ، یه کاغذ پیدا می کنن که محل گرگا روش نوشته شده.


همه، چشم به دهان بلاتریکس دوختند تا آدرس را بخواند. ولی صدایی از او در نیامد. به نظر می رسید سخت درحال بررسی نوشته ی روی کاغذ است.
بلاتریکس لسترنج کاغذ را برداشت و چند باری چرخاند... زیر و رویش کرد... تکان تکانش داد و حتی چند طلسم شکنجه روانه اش کرد اما باز هم اتفاق خاصی نیفتاد.

- بلا چرا اینجوری می کنی ؟خب به ما هم بگو چه اتفاقی افتاده.
- آره داری نگرانمون می کنیا.
- آدرس نداره.

بانو لسترنج بعد از گفتن این حرف، سمت بقیه چرخید و برگه را بالا گرفت. روی کاغذ با خط نسبتا درشتی نوشته شده بود: "سازمان مخفی شیطانی" ولی هیچ آدرسی زیرش وجود نداشت.
حالا دیگر مرگخواران هم مانند بلاتریکس نمی دانستند کجا باید دنبال این سازمان مخفی شیطانی بگردند.

- سازمان شیطانی؟ همون آسمون خراش معروفه؟

شاید هم می دانستند!

-اونی که از همه جای شهر معلومه؟
- آقا مگه برج میلاده که از همه جا معلوم باشه؟
- تازه خود برج میلادش هم از همه جا معلوم نیست...
- اونجا رو ببینین!

همهمه ای میان مرگخواران، با اشاره ی سوزانا به ساختمان بسیار بلندی، قطع شد.
چند صد متر آن طرف تر برجی بسیار بزرگ وجود داشت که روی تابلویش با خطی خیلی خیلی خیلی درشت نوشته بودند: سازمان مخفی شیطانی.
دور و بر تابلو هم پر از لامپ های نئونی و تزئینی چشمک زن بود که توجه هر انسانی را به خود جلب می کرد.

- این کجاش مخفیه الان؟
- روش نوشته شیطانی! فساد آشکار؟ نچ نچ نچ!
- چطور بهش مجوز ساخت دادن؟ وزیر داره چی کار می کنه؟
- وزیر برداشته با کل بودجه معجون راستی خریده تا بریزه تو حلق استخونی که اصلا جایی برای جذب و نگه داری معجون نداره. اصلا حواسش به اداره ی کشور نیست که!
- دانشمند وزیر خودمونو نگفتم. منظورم وزیر مشگا بود! زود باش از وزیر زاموژسلی معذرت خواهی کن!


قبل از اینکه دوباره همهمه اوج بگیرد و مرگخواران به جان هم بیفتند، بلاتریکس کروشیویی نثار همه کرد. سپس رفت در مرکز توجه ایستاد.
- یاران سیاه دل ارباب! از اونجایی که اینجا هیچ آدرسی نوشته نشده؛ ما فرض رو بر این میذاریم که اون برجک عجیب غریب محل نگه داری گرگ هاست. پس جای وراجی کردن بگردین ببینین آسون ترین راهی که ما رو به اون برج می رسونه چیه.

افرادی که لایک کردند

تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: مجموعه تفريحي مادام رزمرتا
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 فروردین 1402 23:37
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس با ضربه انگشتش لینی را چند متر به عقب پرتاب کرد و گفت:
- نظر شخصی منم اینه که تو بشینی سر جات و بذاری من به سفید کردن روی ارباب برسم.

لینی که بعد از پرت شدن با ضربه‌ای به آن ملایمی حس می کرد تحقیر شده، بدون توجه به اینکه طرف مقابلش بلاتریکس است خودش را سر و ته کرد و به سمت بلاتریکس هجوم برد و نیشش را در پهلوی بلاتریکس فرو کرد.
- آآآیییییی...

بلاتریکس از شدت سوزش به هوا پرید و در همان حال چند کروشیو به سمت لینی پرتاب کرد که البته به خاطر جثه کوچکش به او برخورد نکرد و ایوای بیچاره که داشت دست جدیدش را امتحان میکرد مورد هدف آنها قرار گرفت.
- چته تو؟!... منو نیش میزنی؟ اصلا تبر من کجائه؟
- اصلا خوب کردم نیشت زدم! نوش جونت... از این به بعد یادت باشه منم شایستگی دارم!

بلاتریکس که حالا دیگر کارد می‌زدی، خونش در نمی آمد تبرش را بلند کرد تا لینی را از وسط به دو قسمت نامساوی تقسیم کند که ناگهان صدای تام بلند شد.
- این که خالیه!

لینی، بلاتریکس و بقیه مرگخوارانی که دورشان جمع شده بودند و دو طرف دعوا را تشویق می کردند به سرعت به عقب برگشتند و صدای شکستن قلنج گردن خیابان را پر کرد.
تام کاغذ را باز کرده بود و در آن لحظه کاغذ خالی را رو به مرگ خواران گرفته بود.
بلاتریکس و لینی به سمت تام هجوم بردند و بدون اینکه حتی زحمت بیرون کشیدن چوبدستی را به خود بدهند تام را زیر مشت و لگد گرفتند.البته لینی با جثه کوچکش کاری از پیش نمی برد و تمام ضربه ها از جانب بلاتریکس وارد می شد.
- آخ... بلا نزن! غلط کردم!... ببخشید. بابا الان اینکه من بازش کردم مهم تره یا آخ... اینکه این برگه خالیه؟

بلاتریکس لحظه‌ای به حرف تام فکر کرد و به این نتیجه رسید که حرف منطقی‌ای است.
از روی تام که حالا هر کدام از اعضای بدنش به گوشه‌ای پرتاب شده بودند و سعی داشت تبر بلاتریکس را از آپاندیسش خارج کند بلند شد و برگه را از روی زمین برداشت. چند لحظه‌ای به برگه خیره شد و آهی از سر ناامیدی کشید و به تام خیره شد.
- میگم احیانا مغزتو جا نذاشتی امروز؟

بلاتریکس بعد از گفتن این جمله برگه را به سمت تام گرفت و تای برگه را باز کرد و خوشحال از روسفید کردن اربابش شروع به خواندن کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مجموعه تفريحي مادام رزمرتا
ارسال شده در: دوشنبه 14 فروردین 1402 22:41
نمایش جزئیات
آفلاین
بهتر بود!

برای همین اندکی بعد، یاران توانمند لرد سیاه، تکه ای کاغذ تا شده را روی زمین گذاشته و به دورش حلقه زده بودند.

- بازش نکنیم؟
- کنیم! من همین الان از خودگذشتگی کرده و این وظیفه خطیر رو بر عهده می گیرم.

مرگخوار هیجان زده دستش را به سمت کاغذ دراز کرد، که ناگهان دستش با یک ضربه تبر از شانه قطع شد.
مرگخواران مات و مبهوت به صحنه خون آلود نگاه می کردند و ایوان روزیه دور از چشم بقیه، دست قطع شده را برداشت و روی استخوان شانه اش امتحان کرد.

بلاتریکس به آرامی تبر را کنار گذاشت.
- مراقب دست و پاتون باشین که جایی که نباید، دراز نشن. منم مجبور نشم کوتاهشون کنم.

- خب بدون دست چطوری بازش کنیم؟
- من فکر می کنم با زبون بتونم!

بلاتریکس دست هایش را بالا گرفت.
- البته که با دست بازشون می کنیم. ولی با این دست ها! فقط اینا شایستگی پی بردن به همچین اطلاعات ارزشمندی رو دارن.

لینی وارنر اعتراض کرد.
- نظر شخصی من اینه که منم شایستگی دارم.

بلاتریکس در این فکر بود که نظر شخصی لینی دقیقا کجایش است که سریعتر آن را هم قطع کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مجموعه تفريحي مادام رزمرتا
ارسال شده در: پنجشنبه 23 تیر 1401 17:17
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوارا به صف، همچون جوجه اردک‌هایی که دنبال مادرشون به راه میفتن، به دنبال بلاتریکس راهی خیابون‌های لندن می‌شن. تا این که یک مرگخوار تصمیم می‌گیره این نظم و سکوت رو به هم بزنه.
- می‌گم بلا؟

بلاتریکس حتی ذره‌ای خم به ابرو نمیاره و وانمود می‌کنه هیچی نشنیده. بقیه مرگخوارا هم!

- اممم بلا؟

بلاتریکس اونقد شکیبا بود که دو بار مقاومت از خودش به خرج بده. بقیه مرگخوارا هم!

- با توام بلا؟

صبر بلاتریکس هیچ‌وقت زبانزد خاص و عام نبود. پس اختیار از کف می‌ده، برمی‌گرده تا با چشمای ترسناکش زل بزنه به چشمای مرگخوار صدازننده. بقیه مرگخوارا هم! اما متاسفانه بلاتریکس منبع صدا رو پیدا نمی‌کنه، ولی دیالوگش رو که می‌تونه بگه!
- چته؟ چشم نداری ببینی دو دقیقه بابت این که اربابو رو سفید کردم شاد باشم؟

- راست می‌گه دیگه، راهتو برو پیام بازرگانی بازیا چیه؟
- مرگخوارم مرگخوارای قدیم. مطیع و توانمند.
- چقد خوبه که ارباب اینجا نیستن تا شاهد این اتفاق شوم باشن.

لینی که بال‌بال‌زنان دقیقا پشت سر جماعت مرگخوارای شاکی بود، با این حس که ماموریتش به پایان رسیده، خودش رو رها می‌کنه.
- می‌دونم که حتی خبر ندارین دارین با کی حرف می‌زنین، ولی آیا واقعا بهتر نیست اول اون کاغذو بخونیم ببینیم کجا باید دنبال گرگا بگردیم، بعد راه بیفتیم تو خیابونا؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!