جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  72 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  187 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  302 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  204 خواندن  1 نظر 

پاسخ به: سه نشانه
ارسال شده در: یکشنبه 17 دی 1402 20:39
نمایش جزئیات
آفلاین
لونا لاوگود؟!

•~•~•~•~•~•

۱. وزیر
۲. زبون ناشناخه
۳. دنگ

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ به: سه نشانه
ارسال شده در: یکشنبه 17 دی 1402 11:09
نمایش جزئیات
آفلاین
تام ریدل

•~•~•~•~•~•

۱. جن
۲. بانک
۳. شمشیر گریفندور

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ به: جادوگران بیست ساله شد!
ارسال شده در: دوشنبه 11 دی 1402 13:24
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام خدمت روی گل تک تک جادوگرا و ساحره های حاضر و ناحاضر در جمع.

بیشتر از دو سال و نیم از روزی که برای اولین بار وارد این سایت شدم میگذره. روزی که خیلی اتفاقی با دیدن یک پست تو اینستاگرام آدرس سایت رو پیدا کردم و طبیعتا با کله به سمتش هجوم آوردم.
از اون روز اتفاقات زیادی برام افتاده ولی از نوشتن بگیر تا برد و باخت و غم و شادیش همشون برام لذت بخش بوده.
اونقدر کنار هم تو این سایت نوشتیم و گفتیم و خندیدیم که دیگه شده بخشی از هویتمون! شخصیت هایی رو خلق کردیم که طوری تو اعماق وجودمون جا گرفتن که دیگه قابل جدا شدن نیستن.

یه بار تو یه همچین تاپیکی یه نقل قول از لینی آوردم وسط که گفته بود، این سایت جادویی داره که هر چقدر هم که تصمیمت واسه رفتن جدی باشه بازم برت میگردونه.
برای من این فقط یک جادو نیست. عشقه! عشق به تک تک تاپیک ها و نقطه به نقطه‌ی این جهان جادوییه که برامون ساخته شده. هر چقدر بخوام برم بازم این حسم میتونه جلوم رو بگیره و حتی شده با چک و لگد سر جام بنشونه.

خیلی ها بودن که اومدن و رفتن و شاید الان تنها یادگاری که از جادوگران براشون باقی مونده، یه لینک بنفش شده باشه. ولی برای من حتی اون لینک هم مثل یه دروازه بزرگ و نورانی به سمت یه دنیای دیگه به نظر میرسه. با توجه به شناختی که از خودم دارم، میتونم به خودم این قول رو بدم که هیچوقت نمیتونم اینجا رو ترک کنم. پس فکر کنم چیزی که بیشتر از هر چیزی الان میخوام اینه که عمر این جهان بیشتر و بیشتر بشه و خانواده‌ی جادوگران هم هر چقدر که امکان داره بزرگتر!

خب دیگه، سرتونو درد نیارم!
جادوگران عزیزم، ممنون که همچین خاطرات خوشی رو برامون رقم زدی.

بیستمین چرخشت دور خورشید مبارک!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ به: بهترین تازه‌وارد
ارسال شده در: پنجشنبه 30 شهریور 1402 10:40
نمایش جزئیات
آفلاین
سلاام!
به نظرم کوین خیلی بعد عضویتش فعال بود و تقریبا همه جا دیده میشد. پس...
قطعا کوین کارتر!
امیدوارم همینجوری فعال بمونی کوین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: دوشنبه 6 شهریور 1402 14:05
نمایش جزئیات
آفلاین
نام
تری

نام خانوادگی
بوت

سن
حدفاصل بین سن قانونی خودمون و مشنگا

جنسیت
پسر

رتبه خون
اصیل زاده

چوبدستی
چوب درخت بید سفید، ۳۴ سانتی متر، با مغز موی یال تک‌شاخ

پاترونوس
عقاب طلایی

جانور‌نما
سگ (گول ظاهرشو نخورین، اصلا گوگولی نیست)

علایق؟!
جونم براتون بگه...
ریونن!
کتااااااب!
کوییدییچ!
ارباااااااااااب!

توضیحات بیشتر؟ بفرما!
تری چندین سال پیش توی لندن به دنیا اومد. یک پسر جادوگر کاملا معمولی خوره‌ی کتاب، با موهای خاکستری و چشم های زرد که هیچ مورد عجیبی توی سبک زندگیش به چشم نمی‌خورد.
همه‌چیز کاملا خوب و عادی پیش میرفت تا اینکه توی یه روز از روز های ده سالگیش، تری توی اعماق تاریک کتاب‌خونه‌ی خونوادگیشون یک کتاب دست‌نویس پیدا می‌کنه و طبیعتا زیر بغل میزنتش و میره تا بخونتش. کتاب توسط عموی تری نوشته شده بود و درواقع یک دفترچه خاطرات روزانه بود. دفترچه‌ای که نه تنها از مرگ‌خوار بودن عموش قبل از مرگش خبر می‌داد، بلکه این رو هم به تری فهموند که لردولدمورت مقتدر ترین و بزرگ‌ترین جادوگر تمام دوران هاست و هر چیزی که پدر و مادرش تا اون لحظه بهش گفته بودن فقط یک سری دروغ بوده.
تری تصمیم به صبر کردن می‌گیره تا در آینده به محضر لرد بره و درخواستش رو برای مرگ‌خوار شدن به لرد بگه.
در طی چند سالی که توی هاگوارتز درس میخوند و منتظر قبول شدن به عنوان یک مرگ‌خوار بود اتفاق ناگوار و عجیبی براش افتاد. یک معجون خورد!
درسته. یک معجون تونست زندگی تری رو از این رو به اون رو کنه! از قرار اون معجون که هیچکس نمیدونه درواقع قرار بود چیکار کنه به طرز اشتباهی آماده شد و روی مغز تری تاثیر گذاشت. اون معجون باعث شد که تری تا مدت زیادی کنترلی روی رفتارش نداشته باشه و پای راستش هم به صورت مداوم تیک بزنه و به در و دیوار کوبیده بشه.
چند روز گذشت و تاثیر معجون هم کمتر شد ولی هیچوقت کاملا محو نشد و پای تری هنوز هم با استرس، ترس یا احساس دیگه‌ای که یک جوری به آدرنالین مرتبط بشه به هوا میپره و بهتره که سعی کنید تو اینجور شرایط نزدیکش نباشین.
تری مدت زیادی با این مشکل زندگی کرد و تقریبا هم خودش و هم اطرافیانش بهش عادت کرده بودن. تا اینکه تری به عنوان یک مرگ‌خوار پذیرفته شد و مشکل اصلیش تازه شروع شد.
به محض اولین ورودش به خونه‌ی ریدل با هکتوری مواجه میشه که ویبره زنان خودش رو بهترین معجون‌ساز زنده‌ی جهان معرفی میکنه و افتخار خوردن یکی از معجون های جدیدش رو به تری میده.
تری که از خوردن معجون قبلی درس نگرفته بود این معجون رو هم میخوره و...
بله. بیماریش آپدیت میشه و بعد از یه مدت دیگه از دست دادن کنترل بدنش، حالا به جای اینکه فقط پای راستش تیک بزنه، سر تا پای بدنش پتانسیل تیک زدن داره. بنابر‌این تری در حال حاضر توی شرایط استرس زا مثل یک بمب اتم می‌مونه که هر لحظه احتمال انفجارش وجود داره.
البته بدبختی های تری فقط به این ختم نشدن و به شکلی نامعلوم پستی تحت عنوان اولین پستش ازش بیرون میاد که در اون لرد تحت ضرب و شتم قرار گرفته بود و از همون لحظه لرد که از قبول کردن درخواست مرگ‌خواری تری پشیمون شده بود اون رو توی ویترین مغازه‌ای در انتهای کوچه‌ی ناکترن میذاره و منتظر مشتری‌ای می‌مونه تا برای همیشه از دست تری خلاص بشه. ولی از اونجایی که تری هیچ مشتری‌ای نداره، الان مدت‌هاست که توی ویترین در انتظار خریدار نشسته. هر چند تقریبا همه‌ی خریدار ها رو خودش میپرونه تا بتونه مدت بیشتری رو پیش اربابش بمونه.
تری توی این مدت توی جاهایی مثل کلاس های هاگ، زمین کوییدیچ و حتی اتاق خوابش توی خونه‌ی ریدل هم دیده شده ولی هیچکس، حتی خودش و لرد هم نمیدونن که چطوری از ویترین خارج میشه.
بزرگترین آرزوی تری خدمت به اربابش حتی از پشت در های زندان شیشه‌ایشه و هنوز که هنوزه امیدوارانه منتظره تا ارباب از پشت ویترین درش بیاره تا بتونه آزادانه در محضرش خدمت کنه و جهان رو در کنار ارباب محبوبش به تسخیر سیاهی در بیاره.


●~●~●~●~●~●~●~●
سلام!
میشه قبلیو بندازین دور اینو جاش بذارین؟


انجام شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1402/6/6 14:20:48


پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: پنجشنبه 2 شهریور 1402 22:12
نمایش جزئیات
آفلاین
ایوان به سرعت می‌دوید و از مرگ‌خوار و البته بلاتریکس دور میشد.
- یا مرلین! خودت کمکم کن. من هنوز جوون... نه! یعنی هنوز کلی آرزو دارم.

ایوان توی همین فکر ها بود که پاش به سنگی گیر کرد و با سر به زمین خورد.
به سرعت از جاش بلند شد و با اینکه از شدت درد‌ حس میکرد بخش هایی از بدنش دیگه وجود ندارن به راهش ادامه داد.
پشت سرش مرگخوارها به رهبری بلاتریکس و هکتور به سمتش میومدن.
هکتور که میخواست افتخار دستگیری ایوان نصیبش بشه هرچی که دم دستش میومد رو به سمت ایوان پرت میکرد ولی از اونجایی که مدام در حال ویبره زدن بود توانایی هدف‌گیریش در حد صفر بود.
البته فقط هکتور نبود که میخواست این افتخار رو نصیب خودش کنه. از سمت هر کدوم از مرگ‌خوار ها انواع طلسم ها و اشیا مختلف از قبیل کروشیو، لنگه کفش، سنگ، چوب، آهن آلات، ضایعا... نه ولش کنین.
خلاصه که ایوان داشت بین چیزایی که به طرفش پرت میشد جاخالی میداد و پیش میرفت که یکدفعه صدای کوسه توجه همه رو به خودش جلب کرد.
- امم... فکر کنم همتون دنبال یه همچین چیزی باشین. درست نمیگم؟

کوسه درست روی نقطه‌ای که ایوان بخت برگشته زمین خورده بود وایستاده بود و تیکه استخونی رو توی دستش گرفته بود.
استخونی که خیلی شبیه فک انسان بود.

- آااااا... آااا...
صدا از سمت ایوان میومد.
همه به سمت ایوان برگشتن، با جای خالی فکش مواجه شدن و بعد دوباره به کوسه نگاه کردن. بعد از چند بار تکرار پیاپی این حرکت لخندی روی صورت مرگ‌خوار ها و کوسه نشست.

- هنوز معاملمون پابرجائه؟
کوسه خیلی خوشحال به نظر میرسید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: پنجشنبه 2 شهریور 1402 20:23
نمایش جزئیات
آفلاین
کوسه احساس خطر می‌کرد. حق هم داشت بیچاره. بعد سال ها تنهایی حالا یه دوست پیدا کرده بود و نمی‌خواست از دستش بده. باید یک فکر درست و حسابی میکرد تا بتونه ایوان رو از دست مرگ‌خوارا نجات بده.
نه... تو این شرایط وقت فکر کردن رو نداشت. الان وقت عمل بود.
می‌خواست بره جلو و دست ایوان رو بگیره که با واکنش بلاتریکس رو‌به رو شد.
- برو عقب! تا اطلاع ثانوی مامانشم حق نداره بهش دست بزنه.

کوسه می‌خواست مخالفت کنه که یکدفعه چوبدستی آماده به شلیک بلاتریکس رو دید که داره از جیب رداش خارج میشه و خیلی آروم با یه لبخند ملایم عقب‌نشینی کرد.
خب... مسلما پس گرفتن دوست عزیزش به اون سادگی ها هم که کوسه فکر میکرد نبود.
ولی... چی می‌شد اگه به جای پس گرفتن ایوان یه راه پیدا می‌کرد تا مطمئن بشه که ایوان رو بهش برمی‌گردونن؟
سریع دوید و جلوی در خونه‌ی ریدل وایستاد.
- هی... گوش کنین ببینین چی میگم. من اول اونو پیدا کردم. پس قبل از اینکه دوست شما باشه دوست من بوده. به نظر من اشکالی نداره که دوستمو برای یه مدت قرض بگیرین؛ ولی من از کجا باید مطمئن باشم که برش میگردونین؟

بلاتریکس که دیگه کاسه و حتی پاتیل صبرش لبریز شده بود چوبدستیش رو مستقیم به سمت وسط کله‌ی چکش مانند کوسه گرفت.
- هیچ تضمینی نیست که دوستت برگرده! حالا میری اونور یا بزنم ناقصت...
- بلا! آروم باش، به نظر من حق داره بیچاره.

این صدای لینی بود که حس حیوون دوستیش گل کرده بود و برای دفاع از کوسه جلوی چوبدستی بلاتریکس معلق مونده بود. لینی که دید تغییری توی صورت بلاتریکس ایجاد نشده ادامه داد.
- ببین بلا! اگه کوسه نبود نمی‌تونستیم ایوانو بگیریم. از اون گذشته فقط مرلین میدونه این بیچاره چند وقت تنها بوده. خب دلش همبازی میخواد دیگه.

بلاتریکس که دلش میخواست هر چقدر که ممکنه سریعتر این غائله رو تموم کنه کوتاه اومد.
- خیلی خب. قبوله! قول میدم که ایوان رو برمیگردونم پیشت. به هر حال اینکه ارزشی واسه من نداره. حالا میذاری بریم؟

کوسه قانع شده بود و میخواست کنار بکشه ولی از قرار معلوم هنوز حس حیوون دوستی لینی ارضا نشده بود.
- بلا، اینجوری که فایده نداره. باید یه پیمان ناگسستنی ببندیم!
- لینی. خفه‌ش...
-پیمان ناگسستنی؟ چی هست؟

دیالوگ آخر از طرف ‌کوسه گفته شده بود.
لینی بی توجه به داد و فریاد های بلاتریکس ادامه داد.
- یه نوع پیمان جادوییه که...
-لینی!
- دو طرف معامله رو مجبور میکنه...
- لینییی!
- که به عهدشون پایبند بمونن و...
- لییینیییی!
- اگر زیر قولشون بزنن میمیرن!
- لیییییییی نیییییییی!

با شکسته شدن دیوار صوتی توسط بلاتریکس و خرد شدن همه‌ی اشیا شیشه‌ای توی شعاع ده کیلومتری بالاخره لینی ساکت شد.
ولی کوسه تازه به حرف اومد!
-همین خوبه! همینو میخوام. پیمان ببندین تا بذارم برین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تری بوت در 1402/6/3 17:04:27


پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: پنجشنبه 2 شهریور 1402 17:45
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگ‌خواران در اینکه حین همه‌ی تمام تلاششون رو برای مهار بلاتریکس میکردن به پرده‌ی سینما خیره شدن تا ببینن توی این فیلم نحس قراره چه اتفاقی بیافته؟

در مخفیگاه لرد باز شد و دامبلدور با چشم‌هایی پر از اشک اومد داخل.
- تام!
- دامبلدور!
- پسرم... شنیدم که چی گفتی. همیشه میدونستم به سمت روشنایی برمیگردی.
- دامبلدووور!
- بیا پسرم... بیا! خجالت نکش.

ولدمورتِ روی پرده از جاش پرید و به طرف دامبلدور هجوم برد.

یک لحظه مرگ‌خوار ها و بلاتریکس از اینکه اربابشون هنوز اقتدارشو حفظ کرده خوشحال شدن و بی حرکت وایستادن.
ولی حرکت بعدی لرد کاملا برخلاف پیشبینیشون بود.

لرد با عجله به سمت دامبلدور دوید یکدفعه به طرز ناباورانه‌ای بغلش کرد.

بلاتریکس که با دیدن این صحنه سیم‌های مغزش قاطی شده بود جیغ کوتاهی کشید و بیهوش روی دست مرگ‌خوار ها افتاد.
ولی انگار کارگردان هنوز هم بیخیال نشده بود.

لرد در حالی که توی بغل دامبلدور گریه میکرد گفت:
- دامبلدور! ببخشید که این همه وقت اذیتت کردم. خیلی آدم بدی بودم. دیگه قول می‌دم کسی رو اذیت نکنم. از این به بعد آدم خوبی میشم و به همه کمک میکنم.
-نگران نباش مسرم من همیشه دوستت داشتم. مطمئن بودم که یه روزی برمیگردی پیشم. گذشته ها گذشته. مهم الانه...

بلاتریکس حتی با اینکه بیهوش روی دست و پای مرگخوارها پخش شده بود با شنیدن هر کلمه از جانب لرد و دامبلدور روی پرده تشنج میکرد!
مرگ‌خوارها هم نمیدونستن که اون لحظه به تماشا ادامه بدن، بلاتریکس رو بیدار کنن یا ایوانو بگیرن که دوباره از یه سوراخی فرار نکنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: چهارشنبه 1 شهریور 1402 16:34
نمایش جزئیات
آفلاین
مرد اره برقی به دست سالها بود که این همه مشتری رو یه جا با هم ندیده بود و حالا حسابی ذوق کرده بود و میخواست که به مشتریاش یه حال درست و حسابی به عنوان تشکر بده. ولی وقتی نزدیک‌تر شد و مشتری‌ ها رو بهتر دید ترجیح داد که با کشیدن یک جیغ بنفش مایل به سیاه به این ور و اون ور بدوئه و از دستشون فرار کنه. البته تعجبی هم نداره. شما هم اگه جای مرد اره‌ای بودین با دیدن یه کوسه که یه اسکلت رو بغل کرده و جیغ‌زنان میدوئه، یه حشره‌ی سخنگو و چندین و چند مورد عجیب دیگه قطعا زهره‌ترک میشدین.
مرگ‌خوار ها که فکر کرده بودن هدف مرد اره‌ای از چرخیدن دور خودش و تکون تکون دادن اره‌اش توی هوا به سمتشون نمیتونه چیز خوبی باشه به سرعت داشتن متفرق میشدن.
- فرار کنییین!
- خودت تنهایی فکر کردی؟
- الان وقت این حرفاس آخه؟ اصن تو چرا انقد ریلکسی؟ نههه... اینوری نیااا!
- خب چون این بالام و دستش بهم نمیرسه بلا جون!
- خب حداقل یه کمک برسون!
- چیکار کنم خب؟
- سوال کردن داره؟ خب باید...
درست توی همون لحظه پای بلاتریکس به یک تیکه سنگ گیر کرد و با سر روی زمین افتاد و هکتور به جاش با معلومات خودش جملش رو کامل کرد.
- میخواست بگه بهمون آدرس بده که از دستش فرار کنیم.
- آها اونجوری؟ خب اینکه کاری نداره.
کوسه سمتش چپتو بپا، مراقب پای ایوانم باش داره میافته!
ترییی... یه لگد به سمت چپ بزن!
- دست خودم که نیست خودش در میره یهو!

لینی بی توجه به تری ادامه داد.
- هکتور اون پاتیلو ول کن خودتو نجات بده، پشت سرته!
یکی کوینو از اونجا جمع... این چیه؟... نهههههه!

مرد اره به دست که به این نتیجه رسیده بود از موندن وسط مشتریا به نتیجه‌ای نمی‌رسه اره رو شانسی پرتاب کرده بود و خودش به سمت آخر راهرو فرار کرده بود و حالا اره داشت به سمت لینی حرکت میکرد.
اره نزدیک و نزدیک تر شد و در نهایت به لینی برخورد کرد و اون رو به دیواره‌ی راهرو چسبوند.
اره افتاد. ولی لینی با دیوار یکی شده بود و برای دومین بار توی اون روز تبدیل به یه طرح پیکسی‌ای شده بود. منتها این بار روی دیوار.
مرگ خوار ها خودشونو جمع و جور کردن. بلاتریکس بالاخره از روی زمین بلند شد و رو به هکتور کرد.
- آدرس؟ آدرس بده؟ من میخواستم بگم طرفو طلسم کنه نابغه!
هکتور کمی فکر کرد و به این نتیجه رسید که حرف بلاتریکس منطقیه.
- خب اینی که تو گفتی هم میشه ولی خب ببین. نقشه‌ی منم جواب داد. حالا میتونیم ادامه بدیم.
- خیلی خب! کوسه و ایوان کجان؟
بلاتریکس نگاهی به اطرافش انداخت ولی اثر از کوسه یا ایوان نبود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: چهارشنبه 1 شهریور 1402 14:22
نمایش جزئیات
آفلاین
شاید با خودتون فکر کنین که کوسه‌ای که دست نداره و حتی نمیتونه نون بیار کباب ببر بازی کنه چطوری می‌خواد یه اسکلت آموزش دیده توسط ارباب رو بگیره.
خب... در واقع بلاتریکس اصلا به این قصد کوسه رو وسط میدون نفرستاد. نقشه‌ی بلا ترسوندن مردم و ایجاد هرج و مرج و در نهایت سرقت ایوان توی شلوغی بود.
درسته، نقشه خوبی به نظر میرسه. ولی نه اینجا!
به نظرتون مردمی که نشستن و دارن برای یک اسکلت سخنگو دست میزنن، از ورود یه کوسه‌ی سخنگوی ویبره‌ای که روی دمش راه میره میترسن؟
نه تنها نمی‌ترسن؛ بلکه ذوق‌مرگ هم میشن!
- وای کوسه‌هه رو ببین چقد نازه!
- آره، راست میگفتی! این سیرک واقعا از بقیه خیلی بهتره!
- نگاه کن چجوری داره دنبال اسکلته می‌دوئه!
- اصلا انقدر طبیعی بازی میکنن که آدم فکر میکنه واقعیه.

بلاتریکس بین مرگ‌خواران با صورتی پوکر‌فیس وایستاده بود و به تعقیب و گریز ایوان و کوسه نگاه میکرد.
- حالا درسته که انتظاری هم از کوسه‌هه نداشتم. ولی خب مگه این ملت چی خوردن که فرار نمی...!
-وای خدا کوسه‌هه چقد گوگولیه!
حرف بلاتریکس با قربون‌صدقه رفتن مشنگی که یک ردیف بالاتر نشسته بود قطع شد.
بلاتریکس که دیگه کفرش در اومده بود به سمت مشنگ مذکور برگشت و گفت:
- الان این کجاش گوگولیه؟ این کوسه‌اس! کوسه ها گوشت‌خوارن. هر لحظه ممکنه این بیاد و همتونو بخوره! چرا نمی‌ترسین آخه؟
- نه خانوم نگران نباشین. من تحقیق کردم فهمیدم همه‌ی موجودات این سیرک به شدت آموزش دیدن و هیچ خطری ندارن و هیچ چیزی هم اینجا عجیب نیست.
- مرد حسابی کوسه داره بیرون آب نفس میکشه!
- خب دیگه. ببینین چقدر خوب آموزش دیده!
- شما ها چرا حرف حالیت...
صدای بلاتریکس با فریاد هکتور قطع شد.
- اینجوری نمیشه باید خودمون بریم ایوان رو دستگیر کنیم. همگی با ویب من به پیش! ویب... وییب... ویییییب!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!