جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  39 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  158 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  166 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  277 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  190 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: زمان‌برگردان مرگخواران
ارسال شده در: شنبه 9 خرداد 1405 01:59
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
یک عدد ممد مرگخوار که از ممد مرگخوار نامیده شدن خسته شده بود و دوست داشت به جای ممد مرگخواری در حاشیه و بی‌هویت بودن، هویت خودشو پیدا کنه، قبل از این که بذاره نقطه‌ی پایان دیالوگ لرد منعقد بشه، در مقابلِ نگاه‌های متعجب باقی مرگخوارا که روش قفل شده بود و باعث می‌شد سراشون همزمان با حرکتش، حرکت کنه، جلو می‌ره و خودشو به در می‌رسونه.

ممد مرگخوار با رسیدن به جلوی در، یجوری خودشو پهن‌تر از همیشه می‌کنه تا بقیه نبینن که دقیقا داره چی کار می‌کنه. چرا؟ چون در واقع داشت دنبال قفل در می‌گشت و این چیزی نبود که بخواد بقیه بدونن! علتش هم این بود که تو فیلمای ماگلی زیاد دیده بود که به قفل در شلیک می‌کنن و بعدش در باز می‌شه. چرا این در باید متفاوت می‌بود خب؟

اشتباه نکنین ممد مرگخوار در اصل ماگل‌زاده نبود. حتی دورگه هم نبود. کاملا اصیل‌زاده بود! ولی خب فیلم ماگلی زیاد دیده بود و این چیزی نبود که بخواد بقیه مرگخوارا در موردش بفهمن در حالی که احتمالا حرکتی که در شُرُفِ انجامش بود می‌تونست لوش بده. واسه همینم یجوری جلو در پهن می‌شه که کسی نبینه.

ممد مرگخوار مسلسلشو رو به قفل می‌گیره و نه یه شلیک، بلکه کلی شلیک می‌کنه. ولی خبری از آسیب دیدن قفل در و باز شدن در به روی مرگخوارا نمی‌شه. برای همین ممد مرگخوار آهی می‌کشه و دست از پا درازتر به جمع مرگخوارا برمی‌گرده تا به زندگی ممد مرگخواریش ادامه بده بلکه روزی بالاخره شانس در خونه‌ی اونو هم بزنه. ولی امروز نه!

لرد با چشم‌غره‌ای ممد مرگخوارو بدرقه می‌کنه و در یک آن مرگخوارا انگار که بهشون الهام شده باشه، همگی با هم شروع به شلیک به سمت تمامی نقاط در می‌کنن. اما گلوله‌ها به همون سرعتی که شلیک شده و به در برخورد می‌کنن، با همون سرعت هم جذب در می‌شن و اثری ازشون باقی نمی‌مونه. انگار که در موجودی زنده باشه با نیازی به نام گرسنگی و قوت غالبش هم تیر مسلسل باشه، تک‌تک گلوله‌ها رو یه لقمه‌ی چپ می‌کنه انگار نه نگار که هرگز شلیک شده باشن!

- یاران ما! این یکی جواب نداد، راهکار بعدی!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: زمان‌برگردان مرگخواران
ارسال شده در: جمعه 8 خرداد 1405 16:26
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید


زمستان ۱۹۳۶ - خانه ریدل‌ها

آن‌سوی تارهای تاریک و عنکبوت‌های سیه‌چرده، جایی در اعماق دالان‌های خفه و خاک‌خوردهٔ خانهٔ ریدل‌ها، جایی که حتی تاریکی‌اش هم آن‌قدر بدبخت بود که نیمه‌شب‌ها می‌رفت سر کوچه گدایی سیاهی می‌کرد، تکه‌ای الکتریسیته به دنیا آمد.

تکه‌هه روی سیمش سُر خورد و رفت تا رسید بالای دستگاهی چند طبقه و پر از خنزرپنزرهای مکانیکی. دستگاهه داشت صداهای بدی می‌داد. عین صدایی که نِی نوشابه می‌دهد وقتی نوشابه تمام شده. کنارش هم موجودی ناشبیه به آدمیزاد نشسته‌بود، شدیدا مستأصل و ناامید، و داشت کله‌اش را می‌خاراند. تکهٔ الکتریسیته دلش برای دستگاهه سوخت. به هر حال خودش هم دستگاه بود. یک جورهایی. دستگاه‌زاده که بود حداقل. پس دلش سوخت. ولی کاری نمی‌تانست بکند. الکتریسیتهٔ کوچک و بدبختی بود که تا چند دقیقهٔ دیگر تمام الکتریک‌هایش ریسیده‌ می‌شدند و می‌مُرد.

تکهٔ الکتریسیته آهی کشید. دست‌هایش را کرد توی جیبش و گذر ثانیه‌ها را به انتظار پایانشان شمرد.

چیزی سبز خزید.

تکهٔ الکتریسیته اخم کرد. چی شده‌ بود؟ چیزی خزیده بود؟ کجا؟

سبز عین گشنیز.

تکهٔ الکتریسیته اطرافش را نگاه کرد. عنکبوت‌ها شانه بالا انداختند. تکهٔ الکتریسیته به تاریکی اطرافش نگاه کرد. درست است که تاریکی بدبختی بود، ولی حتی آن هم سبز نبود.

چیز گشنیزرنگ در اعماق تکهٔ الکتریسیته جهید و لغزید و خمید. یکهو، تکهٔ الکتریسیته را برق گرفت. تکهٔ الکتریسیته ترکید. یک عالمه تکهٔ الکتریسیتهٔ کوچک‌ و سبز ازش باریدند روی دستگاه خنزرپنزری زیرش.

دستگاهه صداهای بدتری داد. دستگاهه ویز ویز کرد. تق تق هم کرد. تلق تلق هم صدا داد. آن وسط‌ها یک کم آواز هم خواند. بلند شد و رقصید حتی.
- به هنگام شنا مثل یه دست و پا چلفتی، بپا به مسیر دهن کوسه نیفتی.

موجود ناشبیه به آدمیزاد از جایش جهید و دستکش‌های کلفتش را مشت کرد.
- وینکی بهترین شناگر تاریخ بود. کوسه‌ها باید مواظب بود به مسیر دهن وینکی نیفتاد.

بادی که از دستگاه شروع کردن به وزیدن روپوش دانشمندیِ وینکی را گرفت و کشید. وینکی عینکش را سفت چسبید. دستگاهه قوی‌تر و قوی‌تر لغزید و چرخید و رقصید و کلی الکتریسیته ازش بیرون ریختند و آن‌قدر همه‌جا را جرقه گرفته‌بود که تاریکی ترسید و پرید توی جیب عنکبوت‌ها و همراهشان فرار کرد و گرد و غباری که فضا را گرفته‌بود، آتش گرفت و چندتا از دیوارهای دخمه ترکیدند.

دستگاه چیزی داغ و خطرناک تف کرد سمت وینکی. وینکی از هوا قاپیدش. نگاهش کرد.

- یعنی شد؟ یعنی ممکن بود؟

وینکی مسلسلش را با دو دست بلند کرد.
- برای اولین بار در تاریخ... وینکی، جن مخترع!

ولی دستگاه خنزرپنزری هنوز کارش تمام نشده‌بود. دستگاه محکم‌تر رقصید و جهید. این بار شروع کرد به خواندن تمام آهنگ‌های شماعی‌زاده، همزمان. وینکی برگشت سمتش.
- کار دستگاه تموم بود دیگه. دستگاه، جن آزاد. دستگاه، جن دابی!

دستگاه خاموش شد.

و بعدش، سِیلی از مسلسل‌ها از تویش فوران کرد.

اکنون - تابستان ۱۹۴۵

لرد ولدمورت با نوک مسلسلش پیام امروزِ امروز را از کف چاله برداشت. صفحهٔ اولش نوشته بود:

نقل قول:
پیروزی ارتش تاریکی؟

پس از ۶ سال جنگی ویرانگر میان نیروهای ارتش تاریکی به پیشوایی لرد ولدمورت و شورشیان محفل ققنوس، در ساعات آغازین امروز، ارتش تاریکی اعلام کرد که نیروهایش سرانجام با فتح خانه‌های شماره ۱۱ و ۱۳ گریمولد، تا درب جلویی خانهٔ شماره ۱۲ پیش رفته‌اند. این حملهٔ غافلگیرانه در حالی انجام شده که بسیاری، پس از سقوط مدرسهٔ علوم و فنون جادوگری هاگوارتز به همراه جنگل‌هایش، اعلام بی‌طرفی دمنتورهای آزکابان، و تسلیم شدن وزارت سحر و جادو، خانه شماره ۱۲ گریمولد را آخرین مقر مقاومت علیه مرگخواران می‌دانستند. همزمان، شایعاتی شنیده می‌شوند از تلاش محفلیون محصور برای ساخت بمبی مخوف که نه تنها توان برابری، بلکه شکست سلاح مرگخواران را داشته باشد--سلاحی به اختراع جنی خانگی که مسلسل نام دارد و تحلیلگران آن را دلیل عمده پیروزی‌های مرگخواران می‌دانند علیه دشمنانی که هنوز از تسلیحاتی ساده‌تر برای نبرد بهره می‌گیرند. تا این لحظه اما، جنگ همچنان در خیابان‌ گریمولد ادامه دارد.


لرد ولدمورت سرش را از پشت سنگر آورد بالا. دیوارهای خانه گریمولد زیر آماج گلوله‌های مرگخواران ترک خورده‌بودند. چند ویزلی‌زاده از لای پنجره‌های بالایی خانه گریمولد اکسپلیارموس شلیک می‌کردند. ولی چوبدستی‌هاشان خراب بود و اکسپلیارموس‌ها برمی‌گشت می‌خورد به خودشان. دامبلدور رفته بود بالای سقف و ریشش را تاب می‌داد و باهاش گلوله‌ها را parry می‌کرد. هرپوی کثیف کله‌اش را از دودکش خانه آورده‌بود بیرون و لنگه‌های جوراب پرت می‌کرد پشت سنگر مرگخواران. لنگه‌ها هر جا که می‌خوردند، چهارتا بیماری ناشناخته ازشان بیرون می‌پریدند و مرگخواران را کتک می‌زدند.
- هرپوپوپو!

لرد ولدمورت نگاهش را آورد پایین. درِ ورودی خانه گریمولد بهش چشمک می‌زد.

- مرگخواران ما.

مرگخوارها یک لحظه مسلسل‌هایشان را غلاف کردند. حتی کاتانا هم مسلسلش را گذاشت کنار. اما هرپو بی‌ادب بود. بی‌توجه به لرد، هرپو همچنان داشت جوراب پرت می‌کرد.

- مرگخواران ما.
- بله ارباب.
- این درو می‌بینین؟
- نه ارباب.
- جورابو بردار از روی چشمات.
- بله ارباب. حالا می‌بینمش.
- این در چرا بسته‌س؟
- چون آم... یکی هلش داده ارباب. بعد درا معمولا یه چیزکی دارن که میره توی یه چیزک توی دیوار، گیر می‌کنه. بسته می‌شن اینطوری.

لرد ولدمورت مسلسلش را درآورد و باهوشعلی مرگخوارزاده را زد.
- مرگخواران ما.
- بله ارباب.
- ما نمی‌خوایم این در بسته باشه. مسلسل‌هاتون رو در بیارید. این در رو برای ما و ارتشمون باز کنید. امروز روزیه که ما خانه گریمولد رو فتح می‌کنیم.
ویرایش شده توسط وینکی در 1405/3/8 16:33:35
ویرایش شده توسط وینکی در 1405/3/8 16:38:28
ویرایش شده توسط وینکی در 1405/3/8 16:41:09
ویرایش شده توسط وینکی در 1405/3/8 16:42:50

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ: زمان‌برگردان مرگخواران
ارسال شده در: جمعه 8 خرداد 1405 14:20
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پایانی


و اما، لرد ولدمورت اعصار، لرد ولدمورتی که این‌قدر بدبختی و چرخیدن و لفزیدن در زمان را به هورکراکس خریده‌بود تا از قتل باباش جلوگیری کند ولی آن وسط‌ها نمی‌دانست چه شد که چند ماهی پیتر پتی‌گرو شد و بهش گفتند برای اینکه دوباره خودش شود باید مو در می‌آورد و دوباره کچل می‌شد. ولی هیچکس بهَش مو نداده‌بود. هی بیچاره‌ترین قدرقدرتای جهان را از این تایم‌لاین می‌فرستادند آن یکی تا آخر سر رسیده‌بود به گهوارهٔ سالازار اسلیترین و دید که این نوزاد که قرار بود زلفانش به سیاهی شبان بی‌ماه باشند و آن‌قدر بلند که بخرامند تا کمرش و عین آبشار در نسیم شبانگاه خزان برقصند و آوایی ازشان بیرون گراید که شنوندگان را از خود بیرون کند به درندشت در جستجوی مراد و مرشد، کچل بود. ها. سالازار نوزاد از ناخن کوچکهٔ لرد هم کچل‌تر بود. دندان هم نداشت تازه. صورتش هم کلی پف‌پفی بود. همه‌اش هم جیغ ویغ می‌کرد. لرد که این‌ها را دید آن‌قدر عصبانی شد که خونش جوشید و از گوش‌هایش زد بیرون. مغزش که بی‌خون مانده‌بود وحشت کرد و یک عالمه لرد کوچولو تویش روی سر و کلهٔ هم پریدند و خودشان را آتش زدند و مدارک مغزی همدیگر را دریدند و تمام خاطرات لرد را ریختند و پاشیدند.

برای یک لحظه، لرد ماتش برد و با ریسهٔ بزاقی آویزان از گوشهٔ دهانش محو تماشای نوزادلازار شد.

چه چشمان سبزی...

سبز عین سبزی...

عین گشنیز.

عین پرتقال. اگر پرتقال‌ها سبز بودند.

عین چشم‌های یک نوزاد دیگر. یک نوزاد دیگر در اعماق افکار پاره پورهٔ لرد ولدمورت.

عین...

- هررررری پاتر؟

لرد ولدمورت چوبدستی‌اش را بیرون کشید و آوادا کداورایی گوارا فرستاد سمت نوزادلازار. آوادا کداورای لرد یک لحظه ایستاد. به اطرافش نگاه کرد. به لرد. به نوزادلازار. به مروپ گانت. به بابای نوزادلازار. به عمویش که داشت می‌رفت روی دیوار غارشان نقاشی کند چون سالازار اسلیترین خیلی قدیمی بود. بعد آوادا کداورا از جیبش شجره‌نامهٔ سالازار را درآورد، انگشتش را گذاشت روی اسم تمام هانصد نفری که این بچه قرار بود بابا و بابابزرگ و جدشان شود، و اخم کرد. بعدش شانه بالا انداخت. شجره‌نامهٔ سالازار را یک گوشه پرت کرد و رفت خورد میان دو چشم گشنیزرنگ نوزادترین سالازار جهان.

زمان ایستاد.

هفت گاو چاق گشتند دنبال هفت گاو لاغر، ولی پیداشان نکردند.

چینی‌ها می‌خواستند چرخ را اختراع کنند که یادشان رفت.

فرعون سوار فرغون شد و قبل از اینکه کسی بفهمد، فرار کرد.

سیبه هیچوقت نیفتاد پایین. نیوتن جاذبه را اختراع نکرد. مردم شنا کنان از اتمسفر خارج شدند.

و خط زمانی تاریخ، یگانه تایم‌لاین مقدس کیهان، دل‌پیچه گرفت.


...

پایان؟

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ به: زمان‌برگردان مرگخواران
ارسال شده در: یکشنبه 28 مرداد 1403 00:29
نمایش جزئیات
آفلاین
- ارباب صبر کنید من بغلتون کنم بعد برید!

و گابریل پرید به سمت لرد سیاه و مروپ که در حال چرخیدن به دور خودشون بودن.

- گابریل نه!

و الستور هم به سمت گابریل شیرجه زد که جلوش رو بگیره.
سایه‌‎ش هم تلاش کرد از نزدیک شدن بیش از حد الستور به لرد سیاه و مروپ در حال چرخش و ورود به تونل زمان جلوگیری کنه و خودش رو چسبوند به سایه ایزابل.
همه این تلاش‌ها در نهایت هیچ بود. نوک انگشت گابریل به کله لرد سیاه در حال چرخیدن رسید... و در کم‌تر از یک ثانیه، همه مرگخوارا در حال چرخیدن و فریاد زدن بودن.

لرد با آرامش در حال چرخیدن و گاز زدن ساندویچش بود که گابریل روی صورتش فرود اومد و بغلش کرد. بقیه مرگخوارا هم مثل توده‌ای عظیم شدن و لرد سیاه و مروپ رو هم توی خودشون بلعیدن و بعدش همگی با هم غیب شدن تا توی زمان سفر کنن.

و چند ثانیه بعد، مرگخوارا که دست و پاشون توی چشم و چالشون رفته‌بود و به‌هم گره خورده‌بودن، روی زمین سفت فرود اومدن. در نگاه اول، فکر کردن توی تاریکی و سیاهی بین زمان گیر افتادن. اما بعد، تونستن با یکم لمس محیط اطراف، بفهمن که سفرشون توی زمان با موفقیت انجام شده، و در واقع همگی توی کمد کوچیکی ظاهر شده‌بودن. طبیعتا همگی تلاش کردن بدون جلب توجه، از لای کمد سرک بکشن تا بهتر محیط رو شناسایی کنن، اما لرد سیاه و مروپ همه‌شون رو با پس گردنی سرکوب کردن و خودشون خیلی آروم سرشون رو از لای درهای کمد بیرون آوردن.

- ولی قیافه‌ش شبیه یه کورنلیوسه...

توی کمد کوچیکی، توی اتاق یه بچه تازه به دنیا اومده ظاهر شده‌بودن که پدر و مادرش داشتن بالای گهواره‌ش روی نام گذاریش بحث می‌کردن.

- اسمش رو میذاریم سالازار. حرف آخر من همینه.

پدر بچه در حالی که صداش رو کمی بالاتر می‌برد، گفت.

لرد سیاه و مروپ خیلی آروم سرشون رو به داخل کمد برگردوندن.
- ما الان شاهد نام‌گذاری جد بزرگمون که تازه به دنیا اومده بودیم؟
- آخییی... بچه به دنیا اومده؟ من میخوام بغلش کنم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Smile my dear, you're never fully dressed without one
پاسخ به: زمان‌برگردان مرگخواران
ارسال شده در: چهارشنبه 24 مرداد 1403 13:40
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدمورت از ایده بسیار خوشحال شد، هم می‌توانست ترفندهای رشد موهای بلند و زیبا را از جدش آموخته و هم کنار او، مقداری شکنجه و کشتار انجام دهد. این سفر در زمان، به نظرش سرگرمی‌ای دلپذیر و مهیج آمد. با شور و هیجانی که پیش‌تر در او دیده نشده بود، زمان‌برگردان را برداشت و به سمت مروپ چرخید:

- چند ساندویچ برای سفر آماده کن، نمی‌خواهیم در مسیر زمان گرسنه بمانیم.

مروپ، که خوب می‌دانست تنها فکر شکنجه و کشتار می‌تواند پسرش را اینچنین هیجان‌زده کند، تصمیم گرفت همراه او در این سفر باشد تا در کنار هم سفری خونین و تفریحی را در خلوت خانوادگی اسلیترین/گانت تجربه کنند، دور از دخالت‌های خانواده‌های اصیل دیگر. به همین منظور، مروپ بلافاصله به سمت آشپزخانه رفت، و پس از چند دقیقه، با دست‌هایی پر از ساندویچ‌های خوشمزه به سمت پسرش بازگشت. (بله، در دنیای جادوگری تهیه ساندویچ فقط چند دقیقه زمان می‌برد، نه ساعت‌ها پای گاز، حسودیتون شد؟ )

- بریم؟
- تنها میرویم مادر ، تو از خونه ریدل ها نگهداری کن تا ما برگردیم.
- ولی اگر ارباب مامان وسط راه زمان دوباره گرسنه اش بشه و ویتامین های خونش بیاد پایین و همین باعث بشه تعداد موهاش از اینم که هست کمتر بشه چی؟

به نظر می‌رسید که این آخرین جمله ولدمورت را قانع کرده است. با نگاهی که حاکی از عزم راسخ او بود، زمان‌برگردان را به دور گردنش آویخت و در حالی که به سر کچل خود دست می‌کشید و آینده‌ای با موهای بلند تصور می‌کرد، افزود:

- پس بریم.

و به این ترتیب بود که ولدمورت و مروپ، دور خود چرخیدند و چرخیدند و چرخیدند و سفر آنها به زمان تأسیس هاگوارتز آغاز شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: زمان‌برگردان مرگخواران
ارسال شده در: جمعه 19 مرداد 1403 00:57
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد که بلاخره فرصتی یافته بود تا مو‌های جوانی‌اش را به سرش برگرداند، معجون را لاجرعه سر کشید. بلافاصله دود سیاه‌رنگی از جسم پتی‌گرویی‌اش برخاست و او را لحظه‌ای از نظرها ناپدید کرد.

- ارباب خوبین؟

لرد سیاه که این‌بار جدی جدی سیاه شده بود و دود غلیظی صورت و بدنش را فرا گرفته بود، سرفه‌کنان از میان دود بیرون آمد.
- ما هرگز خوب نیستیم. ما همواره بد می‌باشیم! حال از موهای پر ابهت ارباب‌تان تعریف کنید. منتظریم!

مرگخواران نگاهی به کله کویری ارباب‌شان انداختند. کله کویری ارباب‌شان نیز نگاهی با محتوای "اگر جرات دارین بگین هنوز کچلم!" به آنها انداخت.

مروپ که طاقت دلشکستگی یکی یک‌دانه‌اش را نداشت اولین نفر جلو رفت.
- به ‌به... عین نارگیل شدی عزیزمامان! مامان قربون موهات که عین تاج آناناس روی سرت استوار شده بره اصلا!
- ای که یوجین بشیم راپونزل‌مون شما باشین ارباب!
- ارباب یه وقت نرین ایران‌ها! با این همه مو ممکنه اس‌ام‌اس حجاب دریافت کنین!

لرد دستی به سرش کشید؛ درست زمانی که دستش بدون آنکه با تار مویی برخورد کند از این سمت سرش به آن سمت سُر خورد، متوجه شد که اوضاع بر وفق مراد ارباب نیست!
- به ما دروغ گفتین! ما را فریب دادین!

مروپ که در جمع کردن موقعیت‌های سخت کارآزموده بود به سرعت دیپلماسی مادرانه‌اش را به کار گرفت.
- عزیزمامان بیا نیمه پر لیوانو ببینیم. حداقل الان به چهره پر ابهت خودت برگشتی و دیگه شبیه پیتر نیستی. اصلا مامان شنیده جد بزرگوارمون سالازار کبیر حتی در زمان پیری موهای بلند و پر ابهتی داشتن. حالا که زمان برگردونم داریم فقط کافیه خودمونو به زمان جد بزرگوار مامان برسونیم و راز موهای بلندشونو ازشون بپرسیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: یکشنبه 16 اردیبهشت 1403 11:38
نمایش جزئیات
آفلاین
هکتور نگاهی به لرد سیاه کرد.
-

هکتور نگاهی به لرد جوان نیز کرد!
-

لرد جوان اطلاع چندانی از دلیل وحشت ورژن دیگر خودش و بقیه مرگخواران از جنب و جوش هکتور نداشت. با هر حرکت ملاقه ی هکتور، مرگخواران که گویی صحنه های ناهنجاری را می دیدند، خودشان را جمع می کردند. لرد سیاه نیز دست کمی از آن ها نداشت. با اینکه هکتور از مرگخواران وفادارش بود، ولی این وفاداری کوچکترین دلیلی برای علاقه لرد سیاه به معجون هایش ایجاد نمی کرد.

- خب... یکمم زالو بریزیم... اوا یکم زیاد شد. مشکلی نیست البته. پر قوه میشه.

هکتور لبخندی به مرگخواران زد و معجون را داخل لیوانی که از ردایش در آورده بود، ریخت. مایع داخل لیوان، کوچکترین شباهتی به معجون تغییر شکل نداشت. هکتور از جلوی مرگخوارها که همگی از ترس تماس با قطرات آن معجون، در یک جا جمع شده بودند گذشت و به سمت لرد جوان رفت.
- خب... یکمی از موهای شما کار رو در میاره.

لرد جوان دسته ای از موهایش را به هکتور داد. با افزودن موها به داخل لیوان، مایع به رنگ سفید شفافی در آمد.
- خب ارباب... وقتشه که سرنوشتتون رو کامل کنین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: شنبه 1 مهر 1402 17:21
نمایش جزئیات
آفلاین
تام ریدل که به نظر قانع نشده بود، سرش را کمی کج کرد و گفت:
-اگر بهت از موهام بدم شبیه هم میشیم و ممکنه بخوای جای منو بگیری! نه! اصلا راه نداره.
-ما جای تورو بگیریم؟ ما خودمون جای تو هستیم. اصلا ما تو هستیم. تو که هستی که به ما بگویی که باشیم.

مرگخواران در حالی که از گفتگوی میان دو ارباب، سرگیجه گرفته بودند کمی عقب تر ایستادند.ناگهان یکی از آنها که گویی روح مرلین در او حلول کرده باشد، جلو آمد و گفت:

-البته یک نکته ای هست. ارباب دقیقا شبیه شما نمیشن ارباب!
-منظورت چیه؟ یعنی شبیه من نمیشه؟
-البته شبیه شما میشن، فقط یکم...چجوری بگم، یکم خاکستری تر، و بی دماغ تر.

لرد که زیاد علاقه نداشت بحث دماغش به وسط کشیده شود، چشم غره ای به مرگخوار بیچاره رفت که باعث شد باقی مرگخواران به صورت کاملا خودجوش، دست و پای او را گرفته و به سمت پاتیل مواد مذاب هدایت کنند.

-خب برگردیم به بحث اصلی. در حقیقت ما بسیار خوشتیپ تر و پر جلال و جبروت تر از تو هستیم جوان. البته خوفناک تر هم هستیم. بالاخره نمی شود که، ما ارباب جهانیم، اصلا در شان مان نیست دماغ داشته باشیم.
-
-قیافه شو!

تام ریدل جوان بالاخره قانع شده بود. از نظر او لرد پتی گرویی نمی توانست برای او و نقشه هایش خطرناک باشد،مگر یک موجود خاکستری بی دماغ چقدر خطرناک است؟

-داریم افکارت را می شنویم تام!
-اهم، فقط چون اربابِ منطقی ای به نظر می رسی. بگیرشون.

تام جوان،دسته ای از مو های سیاهش را با اکراه کند و به دستیکی از یاران لرد پتی گرویی داد. حالا عملیات برگرداندن لردسیاه باید دوباره به جریان می افتاد و آن هم بدون معجون تغییر شکل و مرگخواری که حتی فکرخودشو معجون هایش هم لرزه به دل ها می انداخت میسر نبود.

-
-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: یکشنبه 19 شهریور 1402 00:34
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه تا آخر این پست:

لرد سیاه قصد سفر به گذشته برای جبران قتل پدرش رو داره؛ اما زمان برگردان خرابه و لرد به چند دوران نه چندان مناسب برده می شه و بعد از کمی سرگردانی بالاخره موفق می شه به زمان قتل پدرش بره.
لرد اشتباهی معجونی می نوشه و به شکل پیتر پتی گرو در میاد. بعد هم با لرد جوان(خود قدیمیش) مواجه می شه و ازش می خواد بهش کمی مو بده که به شکل خودش در بیاد.

.....................................................


لرد پتی گرویی و مرگخواران به سرعت به ناکترن آپارات کردند.

- یاران ما... زمین را بگردید و هر مویی که به چهره ما بیاید یافتید به ما بدهید. چرا که آن موی ما است و با آن می توانیم معجون خوشمزه برای تبدیل شدن به خودمان درست کنیم.

مرگخواران چهار دست و پا روی زمین مشغول گشتن شدند.

- ارباب این یکی می شه؟

لرد به دسته ای موی پشمکی سفید در دست مرگخوار نگاه کرد.

- نظر خودت چیه؟ می شه؟

مرگخوار مورد اشاره خیلی زود متوجه شد که نمی شود.

- از زیر دست و پای ما کنار بروید! دارید چکار می کنید بی خردان؟

مرگخواران کمی گیج شدند.

- ارباب خودتون دستور دادین...

لرد سیاه در مقابلشان ایستاده بود. ولی صدایی که به گوش می رسید از پشت سرشان بود.
مرگخواران به پشت سرشان برگشتند و تام ریدل را مشاهده کردند.

- ارباب جوان!

نیم ساعت بعد!

- من می گم می کشیم... پس می کشیم. من اربابم.
- تو همین نیم ساعت پیش ارباب شدی. من سالهاست که اربابم. نمی فهمی. متوجه نیستی. پشیمون می شی . جوونی نکن!

تام ریدل نگاهی به لرد سیاه انداخت.
- ببین صورت جذاب منو به چه شکلی در آوردی. مشخصه که زیاد هم نمی شه روی انتخاب هات حساب کرد.

مرگخواران آن وسط گیج شده بودند!

-ارباب... با ارباب دعوا نکنین!

لرد پتی گرویی به یاد شکل و قیافه اش افتاد.
- این که ما نیستیم. مرگخوارمونه. بسیارهم زشته. حالا فعلا کمی مو به ما بده به قیافه واقعیمون برگردیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: جمعه 10 تیر 1401 03:12
نمایش جزئیات
آفلاین
- اما ارباب، کدوم مأموریت از اهمیت بیشتری برخوردداره؟ آیا هیچ کدوم از مأموریت‌ها اهمیت داره؟
- ارباب، آیا لازمه موهامونو کوتاه کنیم یا نه؟ آیا موی بلند موجب نابودی و کند شدن روند مأموریت نمی‌شه؟
- ارباب، در نبود ما، شما تحت فشار قرار نمی‌گیرین؟ ما چطور ارباب؟ ما چطور فراق از شما رو تحمل کنیم؟
- ارباب، در این ماموریت چه کسی سرلیدر هست؟ آیا لیدر و زیر لیدر هم داریم؟
- ارباب احیاناً قصد ندارین اون خال‌های جوشنده روی صورتتون رو بترکونین؟ خیلی زشت و... رو مخ هستن.


لرد ولدمورت، تحت محاصره‌ی سیلی از سوألات که از سوی مرگ‌خواران روانه شده‌بود، قرار گرفت. او متوجه شد که نمی‌تواند پای خودش را از این قسمت بیرون بکشاند.
با اینکه لرد، اربابی قوی، قدرتمند، مستعد و بسیار تاریک بود و او می‌توانست در مقابل بازی‌های روانیِ دشمنانش، بخصوص آن سفیدانِ محفلی که مثلاً خودشان را خیلی باهوش می‌دانستند، مقاومت کند؛ اما این حجم از سوالات بی‌ربط و مسخره، قابل تحمل نبود. او خشمگین و بهت‌زده شده‌بود و با چوبدستی‌اش، چندی از مرگ‌خواران را که بی‌ربط‌ترین سوالات را پرسیده‌بودند، تحت شکنجه‌ی شدید قرار داد. توجه کنید، او آنها را نکشت، زیرا لرد ولدمورت، یک ارباب آگاه و هوشیار بود و می‌دانست که در چنین شرایطی که تمام یارانش در پیش او نیستند، هر عضو از مرگ‌خواران، هر چقدر هم خنگ باشد، می‌تواند باعث مقاومت لرد در مقابل دشمنانش شوند.
لرد صدایش را صاف کرد. نه تنها برای یک ارباب به ابهت لرد ولدمورت، بلکه برای هر سخنران خوبی، لازم بود که این کار را انجام دهد. باور کنید سِحر و جادوی خاصی در افزایش توجه به سخنران دارد که هیچ‌کس، از جمله استجن هاج‌کینگ، همان که تخمین زد چندین میلیارد سال دیگر خورشید به مناسبت چهارشنبه سوری خود را می‌ترکاند تا مردم خوشحال‌تر شوند و جلال دیگری به چهارشنبه سوری ببخشد نیز، دلیل آن را نمی‌داند. به‌هرحال بگذریم از ترکیدن خورشید. لرد پس از اینکه صدایش را دوباره صاف کرد، تا تاثیر را دوچندان کند و سپس گفت:
- مرگ‌خواران ما، گوش‌ها و مخ و مخچه‌تان را به ما بسپارید و دل‌هایتان را به تاریکی! گروهی از شما لاخه مویی از ما می‌یابید و برای ما معجون مرکب پیچیده درست می‌کنید تا ما را به شمایل اولیه‌ی خود بازگردانید و گروهی دیگر نیز رهسپار عمارت ریدل ها می‌شوید تا پدر ما را یافته و در گوشه‌ای پنهان کنید. آیا مفهوم است؟

لرد به چهره مرگ‌خواران نگاهی انداخت. او کتی را دید که پنجول های قاقارو را درون گوش خود فرو برده تا مغزش را دربیاورد و ببیند که آیا متوجه شده‌است یا نه و همچنین جیسون را دید که سعی می‌کرد دهانش را بازگرداند و با به نمایش گذاشتن دندان خون‌آشامی خود، سعی داشت مغزش را مطیع و رام خود کند تا حرفی را که لرد زده‌بود، بفهمد. همچنین نگاهی به چند مرگ‌خواری که به اشتباه با او به آنجا آمده بودند انداخت، آنها نیز وضع بهتری از کتی و جیسون نداشتند.
لرد حال دلش بیش از پیش برای بلاتریکس تنگ شده‌بود. اگر او آنجا بود می‌دانست چگونه رفتار کند تا مرگ‌خواران بفهمند. برای او واقعا تعجب‌آور بود که برای چه بلاتریکس را با خود نیاورده و چنین مرگ‌خوارانِ خنگ و ناامیدکننده‌ای را با خود آورده‌است. اما این دلیل نمی‌شد که لرد بس کند و به گوشه‌ای کز کرده و هق‌هق گریه کند. او علاج را در این دید که خودش وارد ماجرا شود. شاید نمی‌توانستند با گروهبندی، همزمان چند کار را انجام بدهند اما به‌هرحال نباید وقت را تلف می‌کردند.
- همین حالا به‌دنبال ما راه بیفتید و پشت مغازه بورگین و برکز استتار کنید تا آخرین لاخه‌ی مویمان که در اینجا ریخته است را برداریم. در ضمن هر چه برای معجون مرکب پیچیده لازم است را به ذهن بسپارید تا همه را از همین بورگین و برکز بگیریم. بشتابید!

حال لرد و یاران مرگ‌خوارش، وارد عملیات اول، یعنی بازگرداندن لرد از ظاهر پیتر پتی‌گرو به ظاهر و شمایل اولیه‌اش شده‌بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارلک در 1401/4/10 8:59:29

لــونــه‌ی خــودمــه، مال خودمه! هرکی با نگاهِ چپ نگاش کنه، به چشاش نوک می‌زنم!

" Only Raven "