هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: ستاد انتخاباتی اما ونیتی
پیام زده شده در: امروز ۱۴:۱۷:۰۵
#1
اینجا هرج و مرج و خون و خون‌ریزی بیشتری حاکم هست و این رو دوست دارم. سرگرم کننده‌ست. تاریک هم هست، سایه‌م دوست داره. حمایت میکنم، البته به شرطی...
در ازای این حمایت، ازت ایستگاه رادیویی اختصاصیم رو می‌خوام، و اشخاصی برای شکنجه و پخش صدای جیغشون توی رادیو. قبوله؟


Smile my dear, you're never fully dressed without one


تصویر کوچک شده


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: امروز ۱:۵۵:۴۹
#2
مرگخوارا یکم فکر کردن. نمی‌دونستن تک‌ماده چیه. تقریبا اکثرشون مجبور شده بودن با حداقل چهار، پنج ماده دروسشون توی هاگوارتز رو قبول بشن. بعضیاشون حتی نمی‌دونستن میشه با تک ماده هم دروس رو قبول شن. در نتیجه شروع کردن به پچ پچ کردن و فحش دادن به سیستم آموزشی وزارت و هاگوارتز.

- میوه پلاسیده‌های مامان، از قضیه اصلی منحرف نشیم. الان شفتالوی مامانو میگیرم و میارم پایین، همه باید به صف بشید که ازش استقبال کنید.
- ولی بانو... این فاصله پونزده سانتی‌متر نیست... پونزده متره.

چشمای مروپ خیلی آروم تنگ شدن، و مرگخواری که دیالوگ رو گفته بود، قبل از اینکه سیل گوجه و انواع میوه‌های آب‌دار دیگه به سمتش پرتاب بشن، پشت بقیه سنگر گرفت.
مروپ دوباره روی پاشنه پاهاش بلند شد و دستاشو به سمت لرد دراز کرد و تلاش کرد لرد رو بگیره.

و همون‌موقع، کلاغی از ناکجا اومد و روی کله لرد نشست.
کلاغ از زیر بال و پر سیاهش، یه تیکه صابون درآورد و لیس زد، و بعدش بلعیدش و گفت:
- به به عجب جای مناسبی برای لونه سازی... عالیه اصلا.
- الان به شفتالوی مامان گفتی لونه؟
- آره خب... لونه‌ست دیگه. چی بگم؟

و مروپ نفس عمیق کشید، چندتا انگور خورد و کظم غیظ کرد و گفت:
- ببین کلاغ مامان، میشه به جاش شفتالوی مامان رو بندازی پایین و ما هم بهت یه لونه حتی بهتر بدیم؟
- اسمم کروئه... سیلوی کرو. دوستام سیلوی صدام میکنن.
- خیلی هم عالی، سیلوی ماما...
- گفتم دوستام. شما همون کرو صدام کنید.
- کروی مامان؟ منقارت مثل طلسمای شفتالوی مامان تیز و برّنده‌ن. میشه شفتالوی مامانو بندازی پایین و به جاش مامان بهت یه لونه بهتر بده؟
- نه من همین یدونه رو می‌‎خوام اصلا.

و کلاغ یه دور خیلی آروم کله لرد رو نوک زد.
- چغر و بد بدنه. عالی. یه لونه مناسب در مقابل طوفان و بقیه خطرنات.

ولی مروپ هنوز هم حاضر نبود بذاره فرزند دل‌بندش تبدیل به لونه سیلوی بشه. بنابراین سریع شروع کرد به خوندن:
- به به چقدر زیبایی، چه سری چه دُمی عجب پایی، پر و بالت سیاه‌رنگ و قشنگ، نیست بالاتر از سیاهی رنگ، گر خوش‌آواز بودی و خوش‌خوان، نبودی بهتر از تو در مرغان.

پرهای سیلوی از شدت تعجب ریختن. منقارش قرمز شد. چشماش درشت شد. تا حالا توی زندگیش کسی ازش انقدر زیبا تعریف نکرده بود، و این موضوع اثرات عمیقی روش گذاشته بود. و حتی باعث شد تصمیم بگیره حرفه خوانندگی رو شروع کنه و در همه جای دنیا کنسرت بذاره و حسابی معروف بشه و هردفعه با وعده آخرین کنسرتش، حسابی بلیط‌های کنسرتاشو وارد پاچه ملت بکنه. اما یه مشکلی وجود داشت، صابونی که چند ثانیه قبل توسط سیلوی بلعیده‌ شده بود، بالاخره به انتهای معده‌ش رسیده بود و آماده دفع بود.
و بعد دفع شد، بدون اینکه سیلوی بتونه جلوشو بگیره.
روی کله لرد سیاه.
با صدایی شبیه قالارت.

- اوپس.

و پرهای سیلوی از شدت تعجب و شوک اتفاق افتاده، سفید شدن و ریختن و پرهای ریخته‌شده‌ش هم از شدت خجالت از صحنه متواری شدن و خودشم که نصف پرهاشو از دست داده بود دنبال پرهاش از صحنه خارج شد و از نظرها ناپدید شد.

الستور یک قدم جلو گذاشت، نفس عمیقی کشید، دماغش رو چین داد و گفت:
- بوی گوشت سوخته میاد... فکر میکنم جریان برق داره بدن ارباب رو کباب میکنه، که البته سرگرم کننده‌ست، ولی میخوایم اینبار بهتر تلاش کنیم برای پایین آوردنشون؟


Smile my dear, you're never fully dressed without one


تصویر کوچک شده


پاسخ به: اطلاعیه های وزارت سحر و جادو !
پیام زده شده در: دیروز ۱۲:۴۹:۰۵
#3
تصویر کوچک شده

ستاد برگزاری نوزدهمین دوره انتخابات وزارت سحر و جادو
اطلاعیه شماره 3: زمان برگزاری مناظرات انتخاباتی



ساعت 00:45 تاریخ 31 اردیبهشت، مناظره انتخاباتی سیریوس بلک و آستریکس.
ساعت 16:30 تاریخ 31 اردیبهشت، مناظره انتخاباتی جوزفین مونتگومری و ریموس لوپین.
ساعت 22 تاریخ 31 اردیبهشت، مناظره انتخاباتی سیریوس بلک و اما ونیتی
ساعت 19 تاریخ 1 خرداد، مناظره انتخاباتی سیریوس بلک و اسکورپیوس مالفوی.
ساعت 00:00 تاریخ 2 خرداد، مناظره انتخاباتی اما ونیتی و اسکورپیوس مالفوی.
ساعت 15 تاریخ 3 خرداد، مناظره انتخاباتی پاتریشیا وینتربورن و اسکورپیوس مالفوی.
این پست ویرایش خواهد شد!

برنامه زمان بندی نوزدهمین دوره انتخابات وزارت سحر و جادو:

24 تا 28 اردیبهشت: ثبت نام از کاندیداهای وزارت سحر و جادو
29 اردیبهشت: اعلام اسامی نامزدهای نهایی انتخابات
30 اردیبهشت تا 3 خرداد: فعالیت ستادهای انتخاباتی و تبلیغاتی
4 و 5 خرداد: رای‌گیری نهایی


Smile my dear, you're never fully dressed without one


تصویر کوچک شده


پاسخ به: ستاد انتخاباتی ریموس لوپین
پیام زده شده در: ۱۶:۱۴:۲۵ سه شنبه ۱ خرداد ۱۴۰۳
#4
ریموس!
علی‌رغم این‌که گفتم ستادت سرگرم کننده نیست، یکی از دوستان قدیمیم که چند دقیقه‌ای توسط مرگ از جهنم برگشته بود تا با هم احوال‌پرسی کنیم، ازت سوالاتی داشت، که من تصمیم گرفتم به جاش ازت بپرسم.
احتمالا هم بشناسیش، به‌هرحال نقش بزرگی در تبدیلت به مردی که الان هستی داشته.
من سوالات رو به صورت نقل قول شده از خودش برات میذارم.

نقل قول:
فنریر گری‌بک نوشته:
1. تو خجالت نمیکشی؟!
2. تو آبروی هرچی گرگینه‌ست بردی!
3. تو اصلا با چه رویی اومدی کاندیدا شدی واسه من؟
5. آخه شکلات شد رژیم غذایی مردک؟! گوشت بزن! گوشت! مخصوصا گوشت مادربزرگ دختران جوان که هیچ‌کس به جز مادربزرگشون رو ندارن!
4. تو خجالت نمی‌کشی معجون گرگ خفه‌کن رو عین نوشیدنی کره‌ای میری بالا آخه؟ این چه وضعشه؟ اسم خودتو گذاشتی گرگینه؟ از اون زخمی که بهت دادم سال‌ها پیش خجالت بکش!
6. نکنه موقع گرگینه‌ای هم موهاتو اصلاح میکنی؟ آخه گرگینه انقدر تمیز؟ گرگینه باید بوی لجن و گل و خون و فاضلاب بده!
7. خجالت بکش! گرگینه؟ تو مرغینه‌م نیستی!


Smile my dear, you're never fully dressed without one


تصویر کوچک شده


پاسخ به: عتیقه فروشی گل نیلی
پیام زده شده در: ۱۲:۴۹:۲۲ سه شنبه ۱ خرداد ۱۴۰۳
#5
بنفش یه نگاه به بقیه اسبا کرد که کم کم داشتن خودشونو آزاد می‌کردن، یه نگاه به کاری کرد. و شیهه‌ای از سر شوک کشید. بنفش هنوز باورش نشده بود. بالاخره آزاد شده بود. بالاخره می‌تونست برای خودش بره همه‌جا رو بگرده و از زندگی لذت ببره و مجبور نباشه داخل کاروسل صاف وایسه و کاروسل بچرخونتش.

- بنفش؟ کجایی؟ هنوز پیش مایی؟ پیست پیست!

بنفش هنوز غرق افکارش بود و اصلاً صدای کاروسل رو نمی‌شنید. انگار که اصلا وارد دنیای جدیدی شده بود و توی چشماش پر از ماه و ستاره و رنگین کمون و شیرینی و پاپ‌کورن و چیزای قشنگ قشنگ بود و کاروسل رو هم به جا نمی‌آورد.

اون‌طرف، لرد و بلاتریکس هم‌چنان در حال سقوط بودن و همون‌طور که به زمین نزدیک می‌شدن، اتم‌های هوا باهاشون دست تکون می‌دادن و سعی می‌کردن باهاشون سلام احوال پرسی کنن که البته توسط دستان پر توان لرد و بلاتریکس، پس زده می‌شدن و باید می‌رفتن یه جای دیگه گریه می‌کردن.

لرد همون‌طور که سقوط می‌کرد، خودش رو صاف کرد، دست به سینه شد، و گفت:
- ما دچار افکار مزاحم شدیم!

بلاتریکس که موقع سقوط، موهاش وارد گوش و چشم دهانش شده‌بودن نتونست جواب خاصی به لرد بده، که باعث شد لرد حتی بیشتر دچار افکار مزاحم بشه. لرد افکار مزاحم رو دوست نداشت. ولی به‌نظر می‌رسید افکار مزاحم لرد رو دوست داشته باشن.
- خب الان مثلا ما چرا باید دچار تفکر این موضوع بشیم که آمدنمون بهر چه بود؟ خب بهر زیبایی و قدرت بی‌کران و بی‌مانندمون بود دیگه! به همین سادگی!

و لرد و بلاتریکس همچنان داشتن به زمین نزدیک می‌شدن. و هکتور همچنان داشت با نگرانی ناخناشو می‌جوید و ویبره می‌زد و دور و برش رو پر از ناخنای جویده‌ شده‌ش می‌کرد و پاتریشیا هم همونجا بود تا از اتفاقات سر در بیاره و بنفش هم غرق افکارش و بی‌توجهی به کاروسل.


Smile my dear, you're never fully dressed without one


تصویر کوچک شده


پاسخ به: ستاد انتخاباتی ریموس لوپین
پیام زده شده در: ۲۰:۵۵:۱۴ دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۳
#6
هممم چقدر اینجا پر از خالیه! سرگرمی نمیبینم. خارج میشم به سمت ستادهای سرگرم کننده‌تر!


Smile my dear, you're never fully dressed without one


تصویر کوچک شده


پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱۱:۲۸:۴۱ یکشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۳
#7
لرد-تسترال و تسترال اول به نقشه، بعد به هم‌دیگه نگاه میکنن.

- ما همیشه دوست داشتیم بریم اینجا بستنی بخوریم.
- کار بیهوده‌ایه برای یه تسترال و یه لرد.

لرد-تسترال نفس عمیقی کشید که با صدایی شبیه شیهه شنیده شد و کظم غیظ کرد و صبر کرد تا تسترال ایده بده.

- من همیشه دوست داشتم اینجا برم شکار کنم...
- مگه تسترال‌ها علف و گیاه نمی‌خورن؟
- نه بابا! علف و گیاه کجا بود؟ گوشت‌خواریم ما! تازه مثل کوسه به بوی خون هم جذب میشیم و دهنمون آب میفته.

لرد-تسترال به فکر فرو رفت. تا به حال راجع به رژیم غذایی تسترال‌ها فکر نکرده بود، حتی با اینکه خودش اتاقی پر از تسترال‌های گوش به فرمانش رو داشت، که البته در اون زمان تحت فرمانش نبودن دیگه. بعد، دل سیاه و تسترالی لرد تنگ شد، و فهمید که با دونستن رژیم غذایی تسترال‌ها، حداقل یکی از دلایلش برای نفرت از تسترال بودن کم شده، که خب اتفاقی نبود که لرد-تسترال انتظارشو داشته‌باشه، و بنابراین غافلگیر شد.
- اربابی هستیم غافلگیر شده الان.
- تازه هنوز انتخاب نکردید که کجا می‌خواید برید!

لرد-تسترال و تسترال یه نگاه به هم کردن و یه نگاه به گابریل که لبخندش کل صورتش رو پوشونده بود و نقشه رو جلوشون نگه داشته بود.
- انتخاب کنیم؟
- آره به نظرم دیگه، یه پست طول دادیم انتخاب کردنو.
- میتونیم بیشترم طول بدیم‌ها!
- شاید هم حق با تو باشه.


Smile my dear, you're never fully dressed without one


تصویر کوچک شده


پاسخ به: جبهه ی سفید در تاریخ
پیام زده شده در: ۲۱:۲۴:۳۷ شنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۳
#8
هگرید وقتی آستین‌هاش رو بالا زد، کوهی از عضله و مو روی بازوهاش رو به نمایش گذاشت. انقدر عضلانی و خفن بود که رگ‌هاش هم دیده می‌شدن، و حتی رگ‌هاش هم عضلانی بودن و ترسناک و به نظر می‌رسید به‌شدت خواهان گوش‌مالی، حلق‌مالی و حتی دل و روده‌مالی فنریر باشن.

فنریر آب‌دهانشو قورت داد و شکمش از شدت اضطراب و ترس، قارت و قورت صدا کرد. شکمش رو مالش داد و چشم‌هاش رو ریز کرد و حریف قدرت‌مندش رو زیر نظر گرفت تا شاید نقطه ضعفی پیدا کنه. فنریر شاید چاق و فربه و تنبل بود. ولی چشمای تیزی داشت. و در اون لحظه چیزی رو که به نظرش نقطه ضعف می‌رسید پیدا کرد.

توی بازوهای قدرتمند هگرید، می‌تونست رگ‌هاش رو ببینه... رگ‌هایی که داخلشون به جای خون، کیک جریان داشت. هگرید با کیک دوپینگ کرده بود، کاری که به نظر براش کاملا عادی بود. بهرحال هگرید با کیک زنده بود و کیک با هگرید. هیچ‌کدوم نمی‌تونستن بدون اون یکی وجود داشته باشن.

داور که موهاش از دیدن هیکل هگرید فر خورده بود، از هگرید اجازه گرفت که یه کوچولو عضلات بازوش رو قبل از شروع مسابقه لمس کنه، که البته هگرید چون خیلی مهربون بود، بهش اجازه داد. حتی اجازه داد داور روی بازوش امضا بزنه و باهاش عکس بندازه.

و بعد، سوت شروع مسابقه به صدا در اومد. فنریر و هگرید دور هم توی رینگ چرخیدن. هرکدومشون سعی می‌کرد همزمان با حفظ فاصله، حریفش رو مطالعه کنه و نقطه‌ضعفش رو پیدا کنه.
البته، فنریر صرفاً داشت می‌چرخید و سعی می‌کرد از توی جیب شلوارش یه چیزی پیدا کنه. و بعد از سه دور چرخیدن دور رینگ و پرت شدن کلی تخم تسترال و گوجه فرنگی، بالاخره تونست چیزی که می‌خواد رو پیدا کنه.
و ثانیه‌ای بعد، فنریر گری‌بک که به خاطر چرخیدن به دور رینگ، به نفس زدن افتاده بود، ایستاد و یک عدد کیک شکلاتی دو طبقه رو بین خودش و هگرید با حالت پیروزمندانه‌ای نگه داشت.

هگرید با دیدن کیک متوقف شد. تماشاچیا با دیدن هگرید متوقف شدن. فنریر با دیدن همه اینا فریاد شادی سر داد.
و بعد، اتفاقی که فنریر پیش‌بینی نمی‌‌کرد، افتاد.

- کییییییییییییک!

چشمای هگرید درشت شده‌بودن و به رنگ شکلات روی کیک در اومده‌بودن، دهنش کف کرده‌بود، و در عرض یک چشم به‌هم زدن بالای سر فنریر وایساده بود و با هیکل عظیمش روی گرگینه سایه می‌نداخت.

- آممم... بفرمایید؟

و هگرید فرمود. دهنش مثل دهن نهنگ باز شد، و زمانی که بسته شد، فنریر و کیکی وجود نداشت.
هگرید شکمش رو مالید، نفس عمیقی کشید و بعد آروغ بلندی سر داد که یک مقداری با صدای گرگینه‌ای که خورده بود، مخلوط شده بود. بعد درحالی که تماشاچیا و داور مثل سنگ خشک شده‌بودن، گفت:
- وقتشه برم خونه... کیکایی که دیروز سفارش دادم تا الان حتماً آماده شدن و رسیدن.

پایان سوژه


Smile my dear, you're never fully dressed without one


تصویر کوچک شده


The Eye
پیام زده شده در: ۲۰:۰۵:۴۸ شنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۳
#9
جادوفلیکس


و بعد یک‌هو عوامل پشت صحنه و کارگردان شروع کردن به دست دادن با هم و سوت زدن برای هم‌دیگه. البته که سوت‌هاشون برای تشویق بود، که یک‌هو یکی دیگه از عوامل پشت صحنه که ما اینجا بهش به عنوان عامل پشت صحنه شماره دو اشاره می‌کنیم، سرشو از توی آکواریوم گوشه استودیو بیرون آورد، کپسول اکسیژنشو کرد تو حلق یکی از پیراناهای توی آکواریوم، بعدش لباس غواصیشو از تنش کند و انداخت توی صورت دلقک ماهی توی آکواریوم که بتونه تنش کنه و حرکات دلقکی خاص‌تری رو اجرا کنه و بعدش دوید جلوی کارگردان که داشت با قدرت تموم سوت میزد و با عامل پشت صحنه شماره یک داشت اینتروی اپیزود رو کار میکرد تا یه چیزی مثل اپیزود دهم رو بتونه شکل بده. ولی بعد زمانی که اون عامل پشت صحنه شماره دو خودشو تکون داد که خشک بشه و قطرات آبِ آکواریوم رو پاشوند توی دهنشون، مجبور شدن سکوت کنن و دیگه اینترو نسازن. بعدش عامل پشت صحنه شماره دو دهنشو باز کرد که افشاسازی انجام بده که البته به سرعت مورد هجوم انواع آقاهای کچل ورزشکار که هیتمن و حتی "هیت عوامل پشت صحنه" بودن، قرار گرفت که البته چون استودیوی ساخت اوپس کده بهرحال جزء اوپس کده‌ست توسط تیری که از کمان یکی از والکری‌ها به صورت کورکورانه پرتاب شده‌بود، مورد اصابت قرار گرفتن و کشته شدن و خودشون رو چال کردن و درخت ازشون رویید.
و عامل شماره دو بالاخره افشاسازی کرد.
- ولی بچه‌ها، اون 😗 که توی اینتروی اپیزود ده استفاده شد، در واقع بوسه، نه سوت.
- یعنی ما داشتیم به جای سوت زدن، بوس می‌کردیم؟ 😗
- آممم آره ولی چرا هنوزم داریم این‌کارو میکنیم؟! 😗
- شاید چون خودت بهمون گفتی این سوت زدنه؟ 😗
- من خیلی ایموجی‌هارو به جای هم‌دیگه استفاده می‌کنم خب. 😗
- تو فقط یک شغل داشتی. 😗

بعدش کارگردان و عوامل پشت صحنه دچار تشنج شدن و لرزیدن و خوردن به در و دیوار و مغز و دل روده‌شون در و دیوار استودیو رو رنگ کرد و در و دیوار استودیو ترسیدن و لرزیدن و فرار کردن تا اپیزود بعدی بالاخره شروع بشه.

توجه:

یسچنبتششنسم


ماجراهای اوپس کده


یچنبتشنسم


فصل: دوم


چنبتشم


اپیزود: دوازدهم


چشم


- من که میگم دقیقا همینطوره.

ویرسینوس گفت، در حالی که نشسته بود پشت فنریر و داشت باهاش مسابقه غذاخوری میداد. البته که غذاشون تخته سنگ بود و فنریر فقط داشت به خاطر این‌که تعداد دندوناش بیشتر بود و حتی خز پشتش هم دندون داشت و دندوناشم دندون داشتن و تقریبا مثل یه گرگ پوشیده شده از دندون بود، از ویرسینوس میبرد.

- ای تازیانه تاریکی، چنین نیست. من گرگانه و باشرافت رقابت می‌کنم.

فنریر دوتا قلوه سنگ دیگه رو جوید و قورت داد. ویرسینوس به تک تک دندونای غیرقابل شمارش فنریر نگاه کرد و سرشو تکون داد و سعی کرد شونه‌هاشو بالا پایین کنه و نشون بده که چقدر براش تقلب فنریر که فقط از یک دهن برای خوردن استفاده نمی‌کنه، فاقد اهمیته. که البته بعد فهمید اصلا شونه نداره و دچار Mental breakdown شد و چندتا آهنگ ایمو برای خودش پلی کرد و تبدیل شد به یه Emo goth girl که شیب محورشو هی خط خطی میکنه و بعد دوباره ریست فاکتوری شد و اینبار مثل یه محور سینوسی خوب و مناسب، محورشو بالا پایین کرد. فنریر و ویرسینوس انقدر مشغول سنگ خوردن بودن و میگفتن هر کی کم‌تر بخوره، بی‌ادبه و حسابی سر به سر هم می‌ذاشتن و اصلاً هم حواسشون نبود که اون دور دورا توی افق، گرد و خاک به هوا شده و لای گرد و خاک انواع پرنده و چرنده و خزنده و درخت و گیاه هم به هوا بلند میشن و به این‌طرف و اون‌طرف پرت میشن و دردشون میگیره و میمیرن و چون Already توی آزگاردن و اصلا نباید بتونن بمیرن قوانین دنیا رو نقض میکنن و روحشون میره توی void و تنبیه میشن و باید گریه کنن.

Upon Asgard's windswept plains, where ravens croak and warriors train, a lone figure stands, a sentinel of silent pain. Fenrir, they know him, the monstrous wolf, his fur matted, claws like honed daggers, a king uncrowned, aloof. For ages untold, he's paced this ground, a mournful vigil kept, his eyes scanning the endless sky, where a promise once slept. Jormungandr, his brother, the serpent vast, a legend whispered on the wind, a yearning in Fenrir's heart, a solace yet to begin. Then, a tremor shakes the very stones, a distant rumble in the air. Fenrir lifts his head, a flicker of hope, a silent, desperate prayer. From the horizon, a spectral form, vast and cold it draws near, a serpent uncoiling, casting shadows, dispelling fear. Jormungandr returns, a tear in his eye, a reunion long desired. No joyous shouts, but a mournful sigh, a silent solace acquired. Brothers bound by an ancient tie, beneath the Asgardian sky, their sorrowful embrace speaks volumes, a tear rolls by.


- آخیییییی... احساساتی شدم.

ویرسینوس گاز دیگه‌ای به تیکه قلوه سنگش زد. و بعد خواست باز هم گازش بزنه که یه قطره اشک که دو برابر قلوه سنگش بود و از چشم فنریر جاری شده بود، خورد به قلوه سنگش و خلع قلوه سنگش کرد. ویرسینوس وقت نکرد چیزی بگه، چون مجبور شد سریع خودشو به چندتا از تار موهای فنریر بپیچونه و توی سیل اشک جاری‌شده از تک تک موهای فنریر که علاوه بر دهان و دندون، چشم هم داشتن، غرق نشه.
از اون‌طرف هم یورمونگاندر با دیدن هیکل عظیم فنریر که زیر نور ماه روشن شده بود و نقره‌گون، دیگه نتونست جلوی اشکاشو بگیره و شروع کرد به گریه کردن و خزیدن به جلو و نابود کردن آزگارد و ملتی که پشتش سوار شده بودن هم به خاطر احساساتی شدن گریه‌شون گرفت و همگی با هم انقدر گریه کردن تا قطره قطره جمع شد و سیل شد و بعدش سیل اشکشون رفت و رفت تا رسید به نوح که یه طرف دیگه دنیا داشت کشتی می‌ساخت و می‌خواست از هر حیوون یه جفت برای خودش برداره و نمایشگاه حیوانات در حال انقراض درست کنه و بعدشم پسر کوچیکه‌ش رو از ارث محروم کنه. سیل اشک یه نگاه به کشتی در حال ساخت و حیوونای داخلش کرد و در حالی که با هر حرکت امواجش انگار کلمه Pathetic رو میپاشوند توی صورت نوح و حیوونا و کشتیش، همه‌شونو غرق کرد تا بهش یاد بده محروم کردن پسر کوچیکه‌ش از ارث فقط چون نژاد پرست نیست، کار زشتیه. و همون‌طور که سیل اشک داشت بقیه دنیاهارو آب میکرد، فنریر و ویرسینوس که روش نشستن و یورمونگاندر که ملت آزگاردی روش نشستن، به‌هم رسیدن.
بعدش برای دراماتیک‌تر شدن صحنه، همه از روی فنریر و یورمونگاندر پیاده شدن تا گرگ و افعی بتونن کاملاً Reassemble بشن.

Moonlight painted the plains as Asgardians, allies to the monsters, watched Jormungandr disgorge them. Tears streamed down the serpent's vast face. A lone figure, Fenrir, howled on the horizon. No battle cries, just a yearning that stretched across eons. Jormungandr lumbered towards Fenrir, not as a predator, but a brother. Their embrace, a tangle of fur and scales, a symphony of tears under the watchful stars. A bond, older than Asgard, rekindled. A night etched in memory, not for war, but for a love that defied time.

همونطور که فنریر و یورمونگاندر، برادرای جدا افتاده، به هم رسیده بودن و هم‌دیگه رو بغل کرده بودن، یورمونگاندر از چمدونش رگناروک رو در آورد، با دمش رگناروک رو گرفت، بعد رگناروک رو برد به اون سمت دنیا و جلوی اودین که داشت با نورن‌ها چونه میزد، تکون تکون داد. که البته اودین چون تنها چشمش رو ثابت نگه داشته بود روی چشمای نورن‌ها متوجهش نشد. His loss I guess. ولی یورمونگاندر خیلی Wholesome تر از این حرفا بود که فقط رگناروک توی چمدونش داشته باشه، و وسایل پیک نیک هم از توی چمدونش درآورد تا خودش و فنریر و آزگاردی‌ها و ویرسینوس، پیک نیکشون بشه.

در همون حال که فنریر و یورمونگاندر و آزگاردیا و ویرسینوس داشتن پیک نیک بازی می‌کردن و کارای قشنگ قشنگ، توی بالکن کلیسای والراون، مورگانا لی فه که اینکی پخش شده روی کاغذ رو توی دستش داشت، با لبخند وحشیانه‌ای به منظره زیر پایین نگاه می‌کرد که طلسم‌های رنگارنگ جادوگرا، درحال کشتار وایکینگ‌ها و بر باد دادن آرزوی رسیدنشون به رگناروک بود.

- مورگانای مامان؟ شام آماده‌ست.

مورگانا سرش رو چرخوند و به مروپ نگاه کرد که با نگاه مادرانه و لبخند مادرانه‌ش وایساده بود و به شام مامان پز دعوتش می‌کرد. پس سرشو به نشونه تشکر تکون داد. صحبت‌های سر شام با پیروان وفادار و فرماندهانش همیشه براش کار سختی بود و به تمرکز زیادی نیاز داشت، مخصوصاً مطالبی که اون‌شب قرار بود براشون بگه. بعد به این فکر کرد که مروپ حتی مامانش هم نیست، ولی در واقع همه رو به عنوان فرزندش می‌بینه چون معتقده بهشت زیر پای مادرانه و این بهترین روش برای جبران معجون عشقاییه که ریخته تو حلق ملت.

***


ملت جادوگر با شنلای رنگارنگ و کلاه‌های نوک تیزشون نشسته بودن سر شام و گاه‌گداری هم با حرکت چوبدستی به هم دیگه غذا پرت میکردن که تفریح مناسب جادوگرا موقع شامه و مورگانا هم با حالت معذب نشسته بود و گاهی مودبانه از جلوی غذای پرت شده به سمتش جا خالی می‌داد، چون می‌دونست جا خالی دادن از غذایی که به سمتت پرت شده کار زشتیه و بنابراین حتی بیشتر معذب شده بود. بعدش از شدت معذب شدن به جام کوچولوی جواهر نشانش که توش پر از نوشیدنی کره‌ای اعلای ساخت آزگارد بود، نگاه کرد، و بعد با قاشق جواهر نشان ساخت آزگاردش که خود والراون بهش هدیه داده بود، چندتا ضربه ریز و پرنسس وارانه و همزمان تهدید آمیز و شیطانی، به جامش زد.
طبیعتاً همه جادوگرا و ساحره‌های دور میز، سکوت اختیار کردن و دیگه به هم دیگه غذا پرتاب نکردن.

- دوستان... پیروان وفادار من، لحظه موعود درحال فرا رسیدنه. خیلی زود...

و بعد مورگانا سکوت کرد تا همه دچار حس Suspence بشن و گوشاشونو تیز کنن و چشماشونو گرد کنن و چشما و گوشاشون از سرشون بپرن بیرون و جمع شن روی میز و همگی محکم و قوی مورگانا رو زیر نظر بگیرن.

- به زودی، با خون آزگاردی‌ها که با تلاش‌های همه شما ریخته شده، مرلین کبیر رو به زندگی برمی‌گردونیم و دوره طلایی جادو رو دوباره آغاز می‌کنیم!

طبیعتا صدای تشویق حضار توی کل سالن پخش شد و حتی چشم و گوش ملت که روی میز جمع شده بودن هم مورگانا رو تشویق کردن و شعارهای Make Jadoo great again هم توی محیط طنین افکند و همه جادوگرا و ساحره‌ها حسابی کلاه‌ها و شنل‌هاشون رو پاره کردن و باهاشون مشعل درست کردن و یکی دوتا آزگاردی دیگه رو هم سوزوندن که کاملا روی قربانی آزگاردی‌ها برای برگردوندن مرلین تاکید کنن.

- تا به این لحظه، با کشتن تنها خدای حاضر در آزگارد، یعنی والراون، ما تونستیم اتحاد آزگاردی‌هارو بر هم بزنیم... که البته ممکنه با این کارمون باعث شده باشیم رگناروک یه کوچولو شروع شه، ولی اصلاً نگران نباشید، به محض پیوند مورگانای کبیر، و مرلین کبیر، رگناروک که هیچ، خود رئیس بزرگ هم حریفمون نخواهد شد!

و همه همزمان با تشویق پرشور مورگانا، یک مقداری هم با شنیدن اسم رئیس بزرگ، لرزیدن که واکنش درستی بود واقعا و آفرین بهشون. بعدش مورگانا یکی از بشقاب‌های نقره‌ای که دورش با حروف رونی کنده‌کاری شده بود و حسابی برق می‌زد رو برداشت و گذاشت وسط میز و همه رو دورش جمع کرد.
همون‌طور که جادوگرا به بشقاب نگاه می‌کردن و بدون چرخوندن چشماشون، نوشیدنی کره‌ای و نوشیدنی پنیری و کوکتل چشم وزغ می‌نوشیدن، سطح بشقاب لرزید، بعد خود بشقاب لرزید، بعد چرخید، و بعد انگار که دارن زیر سطح آب رو می‌بینن، توی سطح لرزان بشقاب تونستن منظره عجیبی رو ببینن. در نگاه اول انگار که فقط سیاهی بود و زیاد کسی تحت تاثیر قرار نگرفت. ولی بعد مورگانا اخم کرد و با نوک انگشتش یه ضربه ملایم به صحنه زد، که باعث شد همه‌چیز واضح‌تر بشه.

A monstrous shadow pulsed across Asgard, blotting out the moon. Not a storm cloud, but a writhing tide of locusts. Their countless bodies buzzed like a demented choir, their wings a deafening rasp against the desolate silence. The once-proud city lay eerily still. The grand halls stood empty, echoes of past glories mocking the present emptiness. Valraven, the all-seeing raven, was gone – silenced by a wicked spell unleashed at a celebratory feast. He was the last defender, and with him, Asgard's final guardian. The locusts descended with a horrifying hunger, a plague of biblical proportions unleashed upon a fallen kingdom. They devoured the verdant gardens, the manicured lawns, the city's very lifeblood. But their hunger wasn't sated by mere plants. With a sickening crunch, they descended upon the Asgardians, the last remnants of a glorious people. No battle cries erupted, no thunderous defense. But amidst the carnage, a lone figure emerged from the shadows. A young Asgardian, her eyes blazing with defiance, clutched a tattered spear, the last vestige of a once-mighty army. The locusts swarmed towards her, a buzzing, hungry wave. But the young warrior stood firm, her spear a beacon of defiance in the dying light. The scene hung in the balance – a single warrior against an unstoppable tide. Would she fall, another victim of the plague, or would she spark a resistance, a flicker of hope in the face of Asgard's twilight?


نفس جادوگرا توی سینه‌هاشون حبس شد. نفس نوشیدنی‌هاشونم توی لیوان‌هاشون حبس شد و شروع کردن به غل غل کردن و خفه شدن. و بعد با دیدن صحنه خورده شدن بانوی جنگ‌جوی جوان توسط ملخ‌هایی که بعدش هم آروغ زدن و نیزه‌ش رو نشخوار کردن، نفس کشیدن همه به حالت عادی برگشت. و همه مورگانا رو بابت برنامه تدارک دیده تشویق کردن.
بعد مورگانا دوباره بشقاب رو لمس کرد و بشقاب هم قلقلکش اومد و زد زیر خنده و شروع کرد به پخش کردن تبلیغات که مورگانا و جادوگرا چون اکانت آزگارد فلیکس پرمیوم نداشتن مجبور شدن بیست و چهار ثانیه صبر کنن تا صحنه بعدی براشون پخش بشه.

چیزی که این‌بار می‌دیدن، شمشیر و نیزه و تیر بود که از هر طرف پرت می‌شد و رنگای مختلف طلسم که از چوب‌دستی جادوگرها خارج می‌شد. جنگ به طور کامل در آزگارد در جریان بود و جادوگرا و مردم جنگ‌جوی آزگاردی مشغول کشت و کشتار هم‌دیگه بودن. درست مثل دو گروه متمدن که یاد گرفتن به بهترین نحو مشکلاتشون با هم‌دیگه رو حل کنن.
یک جنگ‌جوی آزگاردی با تبر بزرگش یک جادوگر رو از وسط نصف کرد، و بعد با برخورد نور سرخی به سینه‌ش تلو تلو خورد و با صورت روی زمین افتاد.
یک جادوگر نور سبزی رو به سمت یک آزگاردی فرستاد که تونست با سپرش دفعش کنه و بعد با برخورد تعداد زیادی سنگ به صورتش، با صدای خفه شده‌ای به زمین افتاد.

جادوگرا و مورگانا که حسابی از دیدن این صحنه‌ها اشتهاشون باز شده بود، دوباره دور میز نشستن و مشغول خوردن شام دوم شدن. این‌بار در سکوت البته، حرفی برای گفتن نبود.

***


توی تالاری که پونصد و چهل‌تا در داشت، که تمام پونصد و چهل‌تا درش با پونصد و چهل‌تا نیزه مهر و موم شده بودن تا هیچ‌کس نتونه واردش بشه و دیوارش پر از نیزه بود، صندلی‌هاش از نیزه ساخته شده‌بودن، میز‌هاش از نیزه ساخته شده‌بودن، دستشویی‌هاش از نیزه ساخته شده‌بودن، و وقتی شیرهای آب باز می‌شدن، ازشون نیزه‌های کوچولو کوچولو می‌ریخت، و بالای تک تک درهاش با نیزه نوشته بودن "والهالا"، تمام والکری‌ها دور تخت بزرگی حلقه زده‌بودن. چهره‌هاشون پر از وحشت و نگرانی بود و به جسم بی‌جان والراون نگاه می‌کردن. هیچ‌کدومشون نمی‌دونستن چه طلسمی تونسته یک خدا رو به این سادگی از پا در بیاره، بدون اینکه حتی اثری روی جسمش داشته باشه، و این موضوع والکری‌هایی که قرن‌ها در رکاب اودین و فریا جنگیده بودن و تعداد بی‌شماری جنگ‌جو رو به والهالا هدایت کرده بودن، و حتی تعداد بی‌شمارتری رو هلاک کرده بودن، ترسناک بود. والکری‌ها ترسیده بودن، و انقدر این حس براشون جدید بود که حتی تلاش نمی‌کردن مخفیش کنن. گاهی می‌لرزیدن، گاهی هم کلمات جویده جویده و ناقصی رو با لکنت به هم می‌گفتن.

و البته هیچ‌کدومشون به چشم‌های کوچیکی که روی سقف از جنس نیزه والهالا با ظرافت کنده‌کاری شده بودن، توجه نداشتن. چشم‌هایی که کاملاً بی‌جان به‌نظر می‌رسیدن و کاملاً ثابت. البته به‌جز یکیشون که تصمیم گرفت بچرخه به سمت جسم والراون و بهش نگاه کنه.
و بعد، پلک بزنه.


ویرایش شده توسط الستور مون در تاریخ ۱۴۰۳/۲/۲۹ ۲۰:۱۸:۰۱
ویرایش شده توسط الستور مون در تاریخ ۱۴۰۳/۲/۲۹ ۲۰:۵۴:۱۲
ویرایش شده توسط الستور مون در تاریخ ۱۴۰۳/۲/۳۰ ۱:۴۹:۲۹

Smile my dear, you're never fully dressed without one


تصویر کوچک شده


پاسخ به: آرایشگاه عمو آگریپا
پیام زده شده در: ۱:۵۰:۳۱ شنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۳
#10
مرد هم چندبار پلک می‌زنه.
دوباره بلاتریکس چندبار پلک می‌زنه.
بعدش مرگخوارا هم چندبار پلک می‌زنن.
و بعد از همه این پلک زدنا، همه‌شون یهو متوجه می‌شن که تا به حال اصلا در طی پست‌های قبلی پلک نمی‌زدن و دچار ترس شدید و گرفتگی عضلات پلک می‌شن و مجبور میشن چشمای هم‌دیگه رو فوت کنن تا گرفتگیشون برطرف بشه، بعدش از فکر اینکه پلک چشمشون عضله داره و می‌تونه بگیره، دچار فروپاشی روانی شدن. در واقع برای همه‌شون هم‌زمان سوال پیش اومد که: "چیو می‌تونه بگیره؟!" که جوابی براش وجود نداشت، به همین دلیل تا چند دقیقه به فروپاشی روانیشون ادامه دادن و اول پلک چشم خودشون و بعد پلک چشم بقیه رو حسابی کتک زدن که دیگه چیزیو نگیره.

بعدش همه چندتا نفس عمیق کشیدن، به خودشون مسلط شدن و بلاتریکس مرد رو چندبار به طرز وحشیانه‌ای تکون میده.
- تبذس کجاست؟!

مرد داشت تلاش می‌کرد افکارش رو جمع کنه و به بلاتریکس آدرس دقیقی رو بده. ولی بلاتریکس زیاد اهل صبر نبود و باز هم شروع کرد به تکون دادن مرد و سوال پرسیدن ازش. مرد در حین تکون خوردن چون می‌خواست صحبت کنه، چندبار زبونشو گاز گرفت و دهنش کف کرد، که البته برای بلاتریکس زیاد اهمیتی نداشت.

- می... م... ختخصثب... هخعابصخهعثبا... هخعصبتاع... تبذس!
- بگو دیگه! وقت ما رو تلف کردی!

و بلاتریکس بالاخره دیگه مرد رو تکون تکون نداد، مرد یه نفس عمیق کشید و سریع گفت:
- تبذس مخفف تونل بلند ذلیل شدگان سر به نیست نشده‌ست!

بلاتریکس و مرگخوارا فقط تونستن به صورت پوکرفیس به مرد نگاه کنن. ولی طبیعتا بلاتریکس زیاد به پوکرفیس موندن علاقه‌ای نداشت و در اون لحظه فکر و ذکرش پیدا کردن لرد سیاه بود، پس چندتا سیلی به صورت مرد زد و درحالی که طوری به چشمای مرد نگاه می‌کرد که تا عمق روح طرف رو بسوزونه، گفت:
- که کجاست؟


Smile my dear, you're never fully dressed without one


تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.