جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  126 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  252 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کافه هاگزهد
ارسال شده در: پنجشنبه 14 تیر 1403 19:41
نمایش جزئیات
آفلاین
تام انقدر وحشت‌زده بود که جواب دو دوتا چهارتا رو پنج به دست آورد. بعدش مجبور شد مغزش رو از دماغش خارج کنه و چندتا بزنه تو سر مغزش که شاید دوباره شروع به کار کنه.
بی‌فایده بود. مغز تام از شدت ترس یه گوشه جمع شده‌بود و حاضر به دستور دادن به بقیه اعضا نبود.
در نتیجه هر کدوم از اعضای درونی و بیرونی تام شروع کردن به بندری زدن و رفتن دنبال کارای خودشون. البته که توی محدوده بدن تام باقی موندن. از ترس مروپ و مرگخوارا جرئت خروج نداشتن.

و بعد مروپ قاشقش رو یک سانتی‌متر به صورت تام نزدیک‌تر کرد.

تام دوباره به مغزش سیلی زد.
مغز تام، با تام که بهش سیلی زده‌بود قهر کرد و شورش کرد و دستوری رو صادر کرد که تام راه فراری ازش نداشت.
- خودت غذا رو بذار دهنم، همسر از گل بهترم.
- دهنو باز کن که جاروی مامان داره فرود میاد و غذای خوشمزه میاره با خودش...

و دهان تام، با زور زیادی از سمت سایه الستور، باز شد و قاشق مروپ تا انتهای حلق تام فرو رفت و ماده غذاییش رو خالی کرد، و بعد هم سایه الستور دهان تام رو بست، و بسته نگه‌داشت تا مطمئن شه تام کامل غذای خوشمزه و مغذیش رو قورت میده.

تام در عرض چند ثانیه شروع کرد به پخش کردن جرقه‌های آتیش از دهان و خروج دود از گوش‌هاش، و بعدشم شروع کرد به باد کردن و انقدر باد کرد که از زمین بلند شد و رفت روی سقف و شروع کرد به جیغ کشیدن و گریه کردن و درخواست کمک از مروپ و مرگخوارا. طبیعتا فاقد اهمیت.

- حالا مامان میتونه با خیال راحت ایده‌ش رو بگه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Smile my dear, you're never fully dressed without one
پاسخ به: کافه هاگزهد
ارسال شده در: پنجشنبه 7 تیر 1403 18:18
نمایش جزئیات
آفلاین
- شامِ مخصوص مامان رو بخور مرگخوارا ببینن.

تام همین چند دقیقه پیش شاهد افزوده شدن مقادیر به شدت بسیار زیادی فلفل درون شامش بود که حتی موجب شعله کشیدن زبانه‌های آتیش از قابلمه شده بود. دیگه اون که تامی بیش نبود که بتونه در مقابل این ذرات ریز اما خانه خراب کن دووم بیاره.

تام با دیدن مرگخوارا که دور تا دورش حلقه می‌زنن و ظرف شامش رو هم‌چون کیک تولد دست به دست می‌کنن تا به مروپ برسه، آخرین تلاش‌ها برای نجات خودش رو انجام می‌ده.
- من که همسر عزیزی بودم برات، آتیش بگیرم برم؟

هیچ‌کس گوشش بدهکار نبود. مرگخوارا هم‌چنان با هماهنگی بی‌نظیری سرگرم تدارک دیدن نقشه‌های شومِ مروپ برای تام بودن. ابتدا اسکورپیوس صندلی‌ای میاره و از پشت محکم به تام می‌کوبدش تا تام به اجبار روی صندلی نشونده بشه. بعدش الستور تکونی به عصاش می‌ده و میزی از غیب جلوی تام ظاهر می‌کنه.

ظرف بعد از این که دور سیصد و شصت درجه‌ای در دست مرگخوارا می‌زنه، بالاخره به مروپ می‌رسه. مروپ با اشتیاق جلو میاد و ظرف غذا رو با صدای گرومپی روی میز می‌کوبه که باعث می‌شه تام از ترس دو متر به هوا بپره و بعد از برخورد سرش با قابلمه‌ای که ایزابل بالای سرش گرفته بود، سقوط کنه و دوباره روی صندلی فرود بیاد.

- خودت می‌خوری؟ یا مامان خودش غذای لذیذشو بذاره دهنت؟

تام توی ذهنش یه دو دو تا چهار تا می‌کنه تا ببینه کدوم مسیر خطر کم‌تری براش به همراه داره...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: کافه هاگزهد
ارسال شده در: چهارشنبه 6 تیر 1403 22:47
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نگاه تام روی ظرف بود که ناگهان همه چیز سیاه شد. دیگر چیزی نمیدید ولی صدای مرگخواران بلند شده بود.
- هی سیلویا برو اونور! از دست این موش دراز باید به ارباب پناه ببریم!
- الان چرا میخوای اواز بخونی؟! پاشو برو اونور تا بیچاره نشدیم!
- سیلویا از روی چشمای شوهر مامان برو اونور! باید شامش رو بخوره.

تام دو دستی سیلویا را روی چشمانش نگه داشت. نمی‌خواست سیلویا کنار برود؛ شاید اینگونه مرگخواران دست از سرش برمیداشتند.

- ولی من میخوام آواز بخونم و تام رو بغل کنم! یه فررت همیشه مرگخوارا رو بغل میکنه!
- الان وقت بغل نیست سیل! برو اونور!
- یه فررت خوب بغل می‌کنه و آواز می‌خونه!

و صدای جیغ مانند فررت بلند شد. تام ناخودآگاه سیلویا را از صورتش جدا و به گوشه ای پرتاب کرد.
- وای چه جیغ بلندی بود! وای!

وای دوم به خاطر دیدن لبخند مروپ بود. احتمالا چندتا سکته را با هم تجربه کرد چون فریادی زد و به سمت جایی که سیلویا را پرتاب کرد، روانه شد.
- سیلویای عزیزم بیا و جلوی چشمای منو بگیر! وای سیلویا!

تام جیغ زنان به سمت فررت رفت اما گابریل قبل از او سیلویا را بغل کرد و از آنجا دور شد.
- وای! چه فررت نرم و بغلی‌ای! چقدر ناز و گوگولی و خوشگل! واهایی!

سیلویا هم متقابلا گابریل را بغل کرد و روی شانه اش نشست. تام دور شدن آن دو و نزدیک شدن مرگخواران با شام ترسناکش را نگاه می‌کرد.
- مروپ، همسر عزیزم؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I'll be smiling at the end of this road
And will sing the secrets of the forest all the way
پاسخ به: کافه هاگزهد
ارسال شده در: دوشنبه 4 تیر 1403 21:55
نمایش جزئیات
آفلاین
مروپ اون‌طرف با آرامش، بدون گوش کردن به تام، در حال خالی کردن فلفل توی قابلمه‌ای بود که روش نوشته‌بود "مخصوص شوهر مامان".
به محض اینکه دونه‌های فلفل، مایع کف‌آلود و قیر گونه داخل قابلمه رو لمس می‌کردن، شعله‌های آتیش از قابلمه زبونه می‌کشید.

- همسر عزیزم؟

مروپ باز هم توجهی به تام نکرد که گابریل از سر و کله‌ش بالا رفته‌بود و با خوشحالی پرچم تک‌شاخ نشان "فتح کله شوهر مامان" رو به اهتزاز در آورده‌بود.

- میشه ایده‌های زیبات رو باهامون به اشتراک بذاری؟

و مروپ فقط از گوشه چشمش نیم‌نگاهی به تام انداخت که توسط اما ونیتی به اطراف پرتاب می‌شد و با هر بار پرتاب شدن، یه جاییش کبود می‌شد.
و البته که مروپ باز هم جوابی نداد. مرگخوارا هنوز به اندازه کافی شرارت نشون نداده‌بودن و مروپ حس میکرد تام هنوزم باید قانع بشه.
البته اوضاع برای تام خیلی بدتر بود. چون همون‌طور که هی پرتاب می‌شد و سرش گیج می‌رفت، تونست تشخیص بده مروپ ملاقه‌ای رو توی قابلمه فرو برد که ملاقه بلافاصله آتیش گرفت و ذوب شد.

- ماه آسمونم؟ تو که بهترین ایده‌های دنیا رو داری، میشه لطفا با گفتن ایده‌هات این‌جا رو گلستان کنی؟
- شوهر مامان! بیا اول شامت رو بخور که حسابی مقوی و خوشمزه‌ست، بعدش میگم.

و تام به شام کابوس‌وارش نگاه کرد که توسط یکی از مرگخوارا به سمتش حمل می‌شد.

- زودی بخور که مامان حسابی ایده برای شرارت داره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Smile my dear, you're never fully dressed without one
پاسخ به: کافه هاگزهد
ارسال شده در: جمعه 18 خرداد 1403 01:19
نمایش جزئیات
آفلاین
تام انتظار داشت اگه مرگخوارا درجا حرفش رو تایید نمی‌کنن، حداقل به نشانه‌ی فکر کردن به ایده‌ش غرق در تفکر بشن. اما به جاش با جفت چشم‌هایی مواجه می‌شه که مستقیم بهش زل زده بودن. فقط همین. بدون هیچ واکنش خاص دیگه‌ای.

تام نگاهش رو از گابریل که با ذوق بهش خیره شده بود برمی‌داره و روی باقی مرگخوارا می‌چرخونه. جالب بود که در این شرایط مرگخوارا به طرز عجیبی می‌تونستن با هم هماهنگ بشن و هیچ‌کدوم از عضلات صورت یا بدنشون تکونی نمی‌خورد.

بالاخره تام چاره‌ای جز تسلیم شدن نمی‌بینه چون اگه این زل‌زدنا ذره‌ای بیشتر ادامه پیدا می‌کرد تام مطمئن بود که زیر نگاهشون آب می‌شه، از لایه‌های مختلف زیرین زمین عبور کرده و در نهایت با رسیدن به هسته زمین از هستی ساقط می‌شه.
- چیه خب؟ شما ایده‌ی بهتری دارین؟ منتظرم بشنوم!

تام اینو می‌گه و با بی‌حوصلگی می‌ره تا روی صندلی‌ای ولو شه.

- هی ما اینجا داریم زحمت می‌کشیما!

تام ناگهان از جا می‌پره و با بلیزی رو به رو می‌شه که روی صندلی جلوس کرده بود در حالی که تام حاضر بود قسم بخوره تا ثانیه‌ای پیش صندلی خالی بود.
- خیله خب آروم باش.

و عقب عقب می‌ره تا با تکیه دادن به دیوار نفسی تازه کنه که حس می‌کنه آرنج دستش تو چیز نرمی فرو رفته.

- خوش‌حال می‌شم پرایوسی بدنمو رعایت کنی و فاصله رو حفظ کنی.

تام مطمئن بود که حتی الستور هم لحظاتی پیش اونجا نبود. ولی گویا به اذن الهی که بهتره بخونین به اذن مروپ، در اون لحظه مرگخوارا دست به دست هم داده بودن تا تام آزاری کنن. همه این‌ها کافی بود تا بالاخره دو گالیونی تام بیفته.
- همسر عزیزم چه پیشنهادی دارن؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: کافه هاگزهد
ارسال شده در: یکشنبه 13 خرداد 1403 23:54
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه به مرگخوارا ماموریت داده که کارای شرورانه انجام بدن.

________________

-یه طوری نمیدونین چه کار شرورانه ای انجام بدین انگار کل عمرتون دهقان فداکار بودین!

به مروپ اشاره کرد که در حال فرو کردن پرتقال درسته ای در بینی یکی از مرگخواران میوه نخور بود.
-همین عجو...زوجه محترمه بنده! یه عمر منو توی این خونه تاریک زندانی کرده و هر وقت میگم سیسیلیا، فلفل میریزه تو حلقم! نه نه دوباره در اون جا فلفلی رو باز نکن...

به الستور اشاره کرد که با لبخندی شرورانه، دندان های تیزش را به نمایش گذاشته بود.
-این یکیم چند بار بهم گفته به عنوان شام جالب به نظر میرسم!

به لادیسلاو که با وقار و چشمانی بسته در حال عبور از صحنه بود، اشاره کرد.
-ایشونم نمیدونم اصلا چی میگه! ولی بهش میخوره چیزای شرورانه ای بگه!

به گابریل اشاره کرد که محکم بغلش کرده بود و سرش را نوازش میکرد.
-اینم ازم جدا نمیشه...هر جا میرم باهامه! حریم خصوصی برام نذاشته! یه بار میخواستم برم مستراح...شما چی بهش میگین؟ آها...مرلینگاه! هرچی بهش گفتم ولم کن بذار لااقل همینجارو تنها باشم اصرار داشت اگر دچار افسردگی بشم و کسی نباشه بغلم کنه چی! آخه من چرا باید توی مرلینگاه افسرده بشم؟!

ایزابل تاجش را مرتب کرد و سعی کرد خانم متشخصی به نظر برسد.
-اصلا خودت چه ایده ای داری مرتیکه غر غرو؟

تام ریدل سرش را کمی خاراند.
-خب...شنیدم هاگزمید یه دهدار داره که حسابی رو گوسفنداش حساسه! گوسفنداشو بدزدیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه هاگزهد
ارسال شده در: پنجشنبه 18 شهریور 1400 17:13
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس نگاهی مچش انداخت سپس سرش را خاراند. به اطراف نگاهی انداخت سپس مالیفیسنت را کشید و روی صندلی نشاند.
_همینجا میشینی تا من برگردم! شیرفهم شد؟
مالیفیسنت سرش را به نشانه ی تایید تکان داد. بلاتریکس روبه بقیه ی اعضا گفت:
_بدویید سریعا دنبالم بیایید!
همه ی اعضا پشت سر بلاتریکس راه افتادند؛ آرکوارت که از همه عقب تر بود سریعا کنار مالیفیسنت رفت تا سخنی بگوید.
_آرکوارت مگه باتو نیستم؟
آرکوارت بدون اینکه حرفی بزند به دنبال بلاتریکس رفت. بلاتریکس انها را ب ه نزدیک ترین کلبه خرابه برد و گفت:
_برای اینکه بندازیمش تو معجون، میخواد بهش علامتم بدیم
_چی؟ ولی اون فقط مخصوص مرگخوارانه که

_تنها ارباب میتونه اون نقش رو روی دست بندازه

_نباید اینکارو بکنیم!

_اینارو خودم میدونم ایده بدین... ایده!

هیچ کس پاسخی نداد که ناگهان بلاتریکس گفت:
_فهمیدم! بزنین بریم

اما وقتی رفتند... صندلی تر بود ولی مالیفیسنت نبود.کل اکیپ دربه در دنبال مالیفیسنت بودند که گروهی را با لباس های سیاه در گوشه دیدند. وقتی نزدیک شدند مالیفیسنت را در وسط جمعیت پیدا کردند.
_اها... ایناهاش... این بهم یاد داد
کل زنان شرور دور مالیفیسنت بودند که با دیدن بلاتریکس به او حمله ور شدند.
_میشه امضا بدی

_به منم خنده رو یاد میدی؟

_لباساتو از کدوم فروشگاه خریدی؟
بلاتریکس از وسط جمعیت کنار آمد، به سمت مالیفیسنت رفت و گفت:
_اینا اینجا چیکار میکنن؟
_میدونی.... از خندم فیلم گرفتم استوری کردم

_دیگه بسه! ارباب تکلیفتو مشخص میکنه
بلاتریکس آستینش را بالا داد، چوبدستی را روی علامت گذاشت . چشمانش را بست و زیر لب متنی را میخواند. مالیفیسنت که ترسیده بود رو به پلاکس گفت:
_داره چیکار میکنه؟

_ارباب الان میاد
و ناگهان پوف.... مه غلیظی اطراف را فرا گرفت.
_برای چی گفتید بیام اینجا؟
همه ی اکیپ سریعا مالیفیسنت را با انگشت نشان دادند

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Magic bridge for different hostsʕ´•ᴥ•`ʔ
پاسخ به: کافه هاگزهد
ارسال شده در: چهارشنبه 17 شهریور 1400 16:54
نمایش جزئیات
آفلاین
وقتی که مرگخواران نام "تدریس سیاه بودن" را شنیدن یکی یکی جلو آمدند و تریپ پروفسور به خود می گیرند.

-نگران نباش بلا! من خودم شیوه صحیح سیاه بودن رو یاد میدم و مدافع حقوق حشراتش می کنم، اونم به سبک سیاه!
-نگران نباش عشق من! کمالات و تشخیصش رو یاد میدم!
-منم بهش شیوه های صحیح شست و شو سیاه رو یاد میدم!

بلاتریکس دهانش را باز می کند که چیزی بگوید، اما هجوم مرگخواران به او این اجازه را نمی دهد. مرگخواران به سمت مالفیسنت حمله ور می شود و اول از همه رودولف شروع به آموزش سیاه بودن می کند...
-ببین داداش! اولین چیزی که باید یاد بگیری چشم چرونیه! یعنی اینکه ساحره با کمالات رو از بی کمالات و اینارو از نیمه کمالات تشخیص بدی! این خیلی مهمه...

اما رودولف قبل از اینکه بیشتر درباره کمالات و انواع آن صحبت کند، توسط لینی به حرکت در می آید و لینی او را به گوشه ای پرت می کند و بعد با حالت پروفسورانه گفت:
-نه خیــــر! اولین نکته حقوقه حشراته! برای سیاه بودن باید حقوق حشرات رو رعایت کنی و جزء مدافعاش بشی، اصلا بذار همین اول کار یه پیکسل مدافع حقوقه...

اما قبل از اینکه لینی هم به حرفش خاتمه دهد، گابریل به سراغش آمد و او را در مشتش له کرد و بر روی زمین انداخت و خودش با سرعت شروع به صحبت کردن کرد...
-هیچ کدوم از اینا مهم نیست! مهمترین چیز، شست و شو هست مالفیسنت! بببن قشنگ یه دوره باید آشنایی با انواع شوینده رو بگذرونی، برای این کار هم من یه کتاب نوشتم، بذار الان امضاش کنم و بدم بهت...

گابریل کتاب را امضا می کند و همراه یک بسته وایتکس و جوهر نمک به او می دهد. اما قبل از اینکه بخواهد تدریس تخصصی را شروع کند، آرکوارت به او تنه ای می زد و خودش در جای او می ایستد و به مالفیسنت لبخندی می زند و می گوید:
-ســـان! مهمترین و فوق تخصصی ترین چیز، چاقو کشیه! اگه چاقو کش خوبی نباشید، نمی تونید سیاه باشید. پس این چاقو رو برید باهاش گردن یکی رو بزنید، سان!

آرکوارت چاقو را به او می دهد و مالفیسنت با تعجب به چاقو خیره می ماند و سپس آرکوارت نیز چاقویش را می کشد و می خواهد به مالفیسنت حمله کند، که بلاتریکس چاقوی هردو را می گیرد و آرکوارت را به گوشه ای پرت می کند و شروع به صحبت می کند:
-تو اینارو ول کن! مهم ترین چیز در سیاه بودن که یکی رو از بقیه متمایز می کنه، خنده سیاهه! الان دقت کن به من، ببین چطوری می خندم؛ هاها هی‌هی هی‌هی هــوهـوهو! حالا تمرین کن!
-هی‌هی هاها! این درسته، نه؟
-نه، نه! ببین اول دو تا "ها" بعدش دو جفت "هی‌هی" و در نهایت هم سه تا "هو" که اولیش یکمی کشدار تر باشه. حالا تمرین کن...
-هاهاها هی‌هی هی‌هی هــوهـوهو! این درسته دیگه؟ چون یه حس سیاهی بهم داد!
-دقیقا! به نظر تو هم تو این امر مستعد هستی! خب دیگه حالا می تونی بپری تو معجون!

مالفیسنت کمی فکر کرد. او برای مدت مدیدی فکر کرد، تا اینکه بلاخره به نتیجه ای رسید و گفت:
-خب این خنده خیلی احساس سیاهی بهم داد اما از اون علامتا که رو ساعد چپتون هست هم می خوام! اگه اون رو روی دست من هم حک کنین، دیگه واقعا می پرم تو همون چیزتون... آهان، معجونتون!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کروینوس گانت در 1400/6/18 12:01:39
پاسخ به: کافه هاگزهد
ارسال شده در: چهارشنبه 13 مرداد 1400 14:25
نمایش جزئیات
آفلاین
- تو به چه جرئتی با من این طوری حرف می زنی؟ هان؟ اصلا تو کی هستی که بخوای با من حرف بزنی؟

-بلا!

- ساکت شو پلاکس! دارم با این آدم پیر خرفت حرف می زنم. معلوم نیست مرگخواره یا جاسوس محفل! الکی خودشو مرگخوار جا زده. مثلا من بلاتریکسم ها! چطور جرئت کرده این طوری با من حرف بزنه؟

- بلاتریکس!

- پلاکس! بس کن دیگه! تو هم مثل این نمی فهمی کی باید حرف بزنی؟ واقعا براش متاسفم. مثلا داره با یک لسترنج حرف می زنه ها. قبلا کسی جرئت نمی کرد جلوی من حتی دهنش را باز کنه!

- بلاتریکس لسترنج!

بالاخره بلاتریکس نگاهش را از آن مرگخوار می گیره و به پلاکس نگاه می کنه که با ترس و لرز به بوم خیره شده.
- چته پلاکس؟ چرا حرف منو قطع میکنی؟

- اونجا را نگاه کن.

در سمتی که پلاکس اشاره می کرد، مالفینست در حال خارج شدن از بوم بود...

- اخ جون!
- نیافتادیم تو کتاب!
- عالی شد!

- چی شده؟ من کجام؟ شما کی هستید؟

بلاتریکس جواب مالفینست را داد.
- من بلاتریکسم، بلاتریکس لسترنج. و اون ها هم مرگخوار هستند. ما سیاه ترین و تاریک ترین ارتش در دنیاییم، و تو! تو باید بری تو معجون ما!

- شما سیاهین؟ چه خوب! فوق العاده است! میشه به منم یاد بدین؟ من بلد نیستم. حتی بلد نیستم شیطانی بخندم. ببینید: ها هی هی هو... نه ... هی هی هی هی ... اینکه خنده ی معمولی است...ها هی ها هی...ای بابا! دیدین گفتم نمی تونم!

- مگه تو تو داستان شرور نیستی؟

- آره... نه... یعنی تقریبا، من فقط نقش بازی می کردم اما من دلم می خواد واقعا سیاه باشم! اگه بهم یاد بدین،می رم تو معجون!

بلاتریکس مرگخواران را جمع کرد.
- بهش یاد بدهید سیاه باشه، اگه نباشه نمی تونیم بندازیمش تو معجون! زود باشید! مثل اینکه خیلی دوست داره سیاه باشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلانیس شپلی در 1400/5/13 14:29:21
پاسخ به: کافه هاگزهد
ارسال شده در: جمعه 25 تیر 1400 11:14
نمایش جزئیات
آفلاین
-یورورو!
ناگهان این صدا از پلاکس در آمد و همه با نگاهی عاقل اندر سفی به او نگاه کردند.
-چی میگی پلاکس؟!
-خب... راستش هیچی، فقط می خواستم این سکوت از بین بره!
و بعد بلا با نگاهی ترسناک به او نگاه کرد، تا که ناگهان یکی از مرگخواران گفت:
-هی، داره یه نور چند رنگ ازش خارج میشه!
-به چه جرئت وسط نگاه من پریدی؟! نکنه از جونت سیر شدی؟!
-نه! غلط کردم!
و بعد همه با دست به نوری که از تابلو خارج می شد اشاره کردند و پلاکس با صدایی بلند گفت:
-داااااره کااااااار می ککککککنه! شایدم نه...
و بعد بلا که داشت چوب دستی اش را برای کروشیو زدن به. آن مرگخوار آماده می کرد، ناگهان متوجه صدای پلاکس شد و به بوم نگاه کرد...
-چی شده؟ یعنی اون مرگخوار راست می گفت؟
و بعد با نگاهی ترس و خفناک به مرگخوار بیچاره نگاه کرد.
-خب تو راست می گفتی... اما این دلیل بر اشتباه بودن حرف من نیست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بابا دامبلدور!

یه ریونی خفن...

Only Raven