جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

25 کاربر(ها) آنلاین هستند (21 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16
مهمانان
9
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  98 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  111 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  241 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  156 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  190 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک:
پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: شنبه 2 خرداد 1405 16:19
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
عامل ۸۰ درصد خونه خرابی جادوگران! مهندس خاکی خودمون!

سلام وین! خوبی وین؟

ای بابا! چرا سر بیلِ بیلِ مرلین رو زدی؟ فداکاری بزرگ برای هدفی بزرگ‌تر؟ جالب شد! جالب شد... خیلی دوست داشتم رشد درخت بیلی رو ببینم. می‌تونست به جای اینکه سر به بالا ببره، توی زمین بره و رشد کنه حتی! خلاصه خیلی از خوندن پستت لذت بردم وین! تازه پستت یچیزایی داشت وین، که باعث شد بزنم کلی :ویب:! حالا توی مجلس سنا بهت می‌گم چی داشت و چرا...

تایید شد!
چوب درخت بیلی، خلق شده با هزینه ۷ گالیون برای شما ثبت و چوبدستی شماره ۲ از سری یازدهم برای شما رزرو شد.

افرادی که لایک کردند

MAYBE YOU ARE NEXT

پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: شنبه 2 خرداد 1405 09:00
نمایش جزئیات
آفلاین
چوب درخت بیلی!


مدتی بود که کسب و کار وین دیگه رونق سابق رو نداشت و هیچکس پروژه ای رو بهش نسپرده بود؛ در حدی که وین برای امرار معاش مجبور به فروش سنگ معدنایی شده بود که اونارو با دردسر فراوان و پس از کند و کاو های طولانی از دل زمین بیرون کشیده و هر کدومشون یادآور یک عملیات معدنکاری بودن که وین توشون شرکت داشت.

وین روی تختش نشسته بود و داشت این مشکل رو ریشه یابی می‌کرد. یکی از چیزایی که فکر می‌کرد میتونه علت این رکود باشه، پرستیژ خودش بود. همکارای وین همگی کت شلواری و اتو کشیده بوده و روابط اجتماعی گسترده ای داشتن که مجموع اینا باعث می‌شد بازاریابی قوی ای داشته باشن.

اما وین چطور؟ گویا وامانده انسان یا موش کور شدن بود! با عینک ته استکانیش که بخاطر بینایی ضعیفش می‌زد و موی بلند و همیشه نامرتب سیاهی که داشت، از لحاظ ظاهر که تعطیل بود. از اونورم دامنه ارتباطیش دایره که نبود، نقطه بود! پس بازاریابی درست و حسابی هم نداشت.

توی همین فکرا بود که نگاهش به دسته بیلش افتاد که از زیر تخت بیرون زده بود. پیش خودش فکر کرد که شاید خلاص شدن از شر اون بیل، آغازی باشه برای رها کردن خصال ناپسند موش کوریش و در نتیجه کسب پرستیژ؛ پس بیلی رو از زیر تخت بیرون کشید و بی درنگ به سمت پنجره رفت تا از اونجا پرتش کنه بیرون.

- من که یارت بودم، غمخوارت بودم، همیشه همراهت بودم، بذارم برم؟

این صدای بیلی بود که سر طوسی رنگی داشت که دو نقطه از اون روشن تر از قسمتای دیگش بودن و حالا از اون دو نقطه داشت آب می‌چکید... بله، بیلی داشت گریه می‌کرد!

وین دید بیلی داره درست میگه. بیلی تقریبا همیشه  کنار وین بود. یا بیلی توی دستش بود و ازش بیگاری می‌کشید و یا بیلی رو با طنابی به پشتش می‌بست تا استراحت کنه. نهایت دوریشون در این حد بود که وین روی تخت خوابیده باشه و بیلی زیر تخت! وفاداری هافلی وین اجازه نمی‌داد اینقدر راحت بیلی رو دور بندازه.

ناگهان فکری به سر وین زد. اون تصمیم گرفت بیلی رو دور نندازه، بلکه کاربردشو تغییر بده!
- بیلی، تو قراره کارای خیلی خفن تری از حفاری انجام بدی!

وین از اتاقش خارج شد و به سمت انباری خونشون رفت. از زیر اون همه خرت و پرت، یه تبر و یه گلدون برداشت و به اتاقش برگشت. بیلی سرش رو به سمت پنجره گرفته بود و منظره بیرون رو نگاه می‌کرد.

وین از دم در اتاقش تبر رو به طرف بیلی پرت کرد و ضربه تبر، سر از تن بیلی بیچاره جدا کرد و سرِ فلزی بیلی به همراه خرده شیشه های ناشی از شکستن پنجره توسط تبر و البته خود تبر، همگی دست در دست هم تشریف بردن بیرون! وین نزدیک اومد و تنه ی چوبی بیلی رو توی گلدون کاشت.

تنها چند هفته بعد، تنه بیلی به درختچه ای تبدیل شده بود که وین شاخه باریکی از اون رو جدا کرده و برای ساخت چوبدستیش نزد مرگِ چوبدستی ساز برد.

...
تصویر تغییر اندازه داده شده

ایشون رزرو شن لطفا، تشکر.
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در 1405/3/2 12:06:43
تصویر تغییر اندازه داده شده


خونه میسازم برا ملت مثل دسته گل! تنها شباهتی که به دسته گل داره دوامشه

Hufflepuff is not yet
!lost
پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: جمعه 11 اردیبهشت 1405 14:59
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
شناسنامه چوبدستی


جادوگر برگزیده، سوروس اسنیپ!

دیدن این پیام به معنی این است که شما توانسته‌اید با موفقیت از سه مرحله ساخت چوبدستی بگذرید و صاحب چوبدستی شوید. در ادامه شناسنامه چوبدستی شما خواهد آمد که نشان از مالکیت دائمی، تمام و کمال شما خواهد بود.

تصویر تغییر اندازه داده شده

کد ثبت چوبدستی: ۳۳۰ب۱۱۲
جنس چوب: چوب درخت بید مجنون
طول چوب: ۳۰ سانتی‌متر
انعطاف‌پذیری: انعطاف‌پذیر مغرور!
هسته چوب: موی دم تسترال
مالک: سوروس اسنیپ
قیمت خرید: ۱۱ گالیون

توجه: این شناسنامه دارای اعتبار قانونی و مادام‌العمر می‌باشد. لطفا در حفظ و نگهداری آن علی‌الخصوص کد ثبت چوبدستی کوشا باشید.
MAYBE YOU ARE NEXT

پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: جمعه 11 اردیبهشت 1405 11:43
نمایش جزئیات
شغل
آنلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

مرحله سوم (لینک مرحله اول، لینک مرحله دوم)
(هسته: موی دم تسترال - موجود در کتاب)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بخش اول: دیدار.

درِ چوبی به آرامی بر پاشنه چرخید. نور آفتاب از روی شانه‌های نحیف پسرک سرک کشید تا شاید در سرمای گزنده‌ خانه نفوذ کند، اما تلاشش عبث بود. در پشت سرش بسته شد. سوروس بی‌صدا اما با شتاب، به سمت اتاقش قدم برداشت؛ چنان که گویی در میدان نبرد به سمت تنها پناهگاه باقی‌مانده می‌گریزد.

- پس بالاخره آذوقه امسالت رو هم از اون انباری تار عنکبوت بسته مامانت بیرون کشیدی‌ نه؟ آره معلومه که این‌کارو کردی... پسرم سال ششمی مدرسه خل‌و‌چلا شده!

صدای پرتاب آب دهان به گوش رسید. پسری که حالا درست جلوی ورودی آشپزخانه ایستاده بود، چشمانش را بست. نفسی کشید و به سمت پیرمردی که گوشه آشپزخانه روی زمین کز کرده بود برگشت.

- به پدرت سلام نمی‌کنی سوروس؟ پس ادبت کجا رفته پسر؟! اوه، یادم رفته بود مامان عزیزت هیچ‌وقت ادب یادت نداده و تنها تعلیمش به تو، طرز تکون دادن اون چوب ابلهانه بوده!

پیرمرد لاغراندام خنده‌ای خشک سر داد و به سختی از جایش برخاست. بخشی از موهای چرب و جوگندمی‌ای که تا شانه‌هایش می‌رسید را پشت گوشش کشید و به سمت کمد نوشیدنی‌هایش رفت. بادقت در میان شیشه‌ها جستجو کرد و یکی از آنها را که چوب‌پنبه‌اش هنوز باز نشده بود و گرد و غبار محسوسی رویش نشسته بود، بیرون آورد.
- حالا این مامان عزیزت، خوب کتاباشو نگه داشته؟ آخه سلیقه خونه‌داریش که تعریفی نداره.

اسنیپ بدون هیچ حرکتی، با لحن سردی گفت:
- چه فرقی برای تو داره؟
- هیچ فرقی... هیچ اهمیتی نداره. فقط راستشو بخوای خوشحالم که بابت یه مشت اراجیف، پولی نمی‌دم.

سوروس نگاه تیزی بطری نوشیدنی‌ای انداخت که پیرمرد با صدای تق بلندی، چوب‌‌پنبه آن را درآورد و آن را وقیحانه به سمت او تعارف زد.

- گفتی چند سالت بود؟

سوروس نیش‌خندی تلخ، گوشه لبش نشاند. پیرمرد که متوجه معنای نیشخند شده بود، بااخم، مستقیم از سر بطری شروع به نوشیدن کرد و همزمان به سمت پسر قدم برداشت. حالا درست رو به روی هم ایستاده بودند. تقریباً هم‌قد بودند، شاید سوروس حتی کمی قدش بلندتر از توبیاس بود.

همان‌طور که می‌نوشید، کتابی که درون روزنامه‌ای پیچیده شده و زیر بغل پسرش قرار گرفته بود را به زور بیرون کشید. روزنامه پاره شد و کتاب‌ روی زمین افتاد. پیرمرد، بطری را با صدای تقی روی میز چوبی آشپزخانه کوبید. به سختی خم شد و کتاب را برداشت.
- معجون... ساز... سازی... پیش... رفته... هه... چقدر مسخره! اگر قرار بود برا باسوادشدن، مدرسه درست و درمون برم هیچ‌وقت همچین کتابی به‌دردم نمی‌خورد. توی بورسیه مدرسه خل‌و‌چلا، پول و پَله خوبی هم بهت نمی‌دن نه؟ کتاب دسته دوم مامان! شاید برعکس تصور مامانت، خیلیم شاگرد باهوشی نباشی که مدرسه‌تون بخواد خرجت کنه.

پیرمرد سرش را از روی کتاب که نقش پاتیلی روی آن حک شده بود بالا آورد و با تحقیر به تنها فرزندش نگاه کرد.
- می‌دونی پسر؟ بیشتر وقتا شرمم می‌شه تو محله بگم تو پسرمی. اونا می‌پرسن... می‌پرسن پسرت چی می‌خونه؟ چه تصمیمی برای آیندش داره؟ می‌دونی چی جوابشونو می‌دم؟ می‌گم پسرم یه احمقه که عرضه بالا کشیدن آب دماغ‌شو هم نداره!

سوروس، به سرعت، همان لحن تیز پدرش را منعکس کرد. استعدادی در طعنه‌زدن که به خوبی آن را از او به ارث برده بود.
- واقعا؟ اونا بهت چی جواب می‌دن؟ نگفتن شاید پسرت شبیه خودته؟ شاید "تو" باید الگوی بهتری براش می‌بودی. به خصوص به عنوان یه احمق بی‌عرضه که متاسفانه اسمش رو پدر...

پیرمرد دستش را بالا آورد اما سوروس، زودتر مچ دست او را گرفت و در هوا نگه داشت.
- نه... دیگه نه.

چهره توبیاس متعجب شد. چیزی تغییر کرده بود. پسر ۱۶ ساله‌اش حالا مچ دستش را محکم نگه داشته بود و با کینه‌ای نگاهش می‌کرد که اگر سالها قبل، هرکدام از این جسارت‌ها را انجام داده بود تا سرحد مرگ بابت‌شان کتک می‌خورد و در آخر، مادر فداکار و دلسوزش با بینی‌ای خونی، پسرک بی‌حال را از میان لگد‌های او بیرون می‌کشید.

- می‌بینم که خفاش کوچولو یاد گرفته دندوناشو نشون بده... چقدر بامزه! اون شاخه توی جیبته که انقدر شجاعت کرده پسر؟ یا نکنه نبود اون دختره خل و چل‌تر از خودت...
- دهنتو ببند.

حالا نگاه‌ چشم‌های سرد و سرشار از کینه پسر، رنگی از خشم به خود گرفته بود.

- چرا؟ نکنه دلتو می‌شکنه بگم ولت کرده؟ آره معلومه... معلومه که ولت کرده. تا همین پارسال، هرروز هفته بخاطرش به اون پارک می‌رفتی اما حالا کل تابستون، اونجا تنهایی و کتابای اراجیفتو تنهایی می‌خونی. اونم فهمیده چقدر به‌دردنخوری؟
- خفه شو.

پیرمرد خندید. نفس‌هایش که بوی الکل می‌داد به صورت پسرش برخورد می‌کرد. مچش را از میان دست پسرش بیرون کشید و عقب‌نشینی کرد. دوباره بطری را در دستش گرفت و نوشید... نوشید و نوشید. رو به سوروس با لبخندی کریه، سکسکه‌ای زد. بطری از میان انگشتانش، تعمدانه سُر خورد با صدای بلندی روی کف‌پوش چوبی افتاد.

زنی لاغراندام با چشمانی گودافتاده و موهای بلند مشکی با پاهای برهنه از پله‌ها پایین دوید. وقتی به آشپزخانه رسید و پدر و پسر را رو به روی یکدیگر و شیشه‌های درخشان شکسته را اطراف‌شان دید، چشمانش از نگرانی گشاد شد.
- نه... حرکت نکنین. الان میام جمعش می‌کنم.
- هه هه... عامل اصلی فساد... پسرتم باهاشون جمع کن... اونم... مثل... مثل خودت یه آشغال...

وسط سکسکه دیگری، نفس مرد گرفت. شروع به سرفه کرد. سرفه‌ها به سرعت تبدیل به سرفه‌هایی از ته حلق شدند. پیرمرد تلاش کرد خودش را به سینک ظرفشویی برساند اما شیشه‌ها در پایش فرو رفتند. صدای گوش‌خراشی در میان سرفه‌هایش از ریه بیرون داد. جلوی پای پسرش روی زمین افتاد. شیشه‌ها حالا در زانویش فرو رفته بودند. به زانوی پسرش چنگ زد. چنگی از سر استیصال... چنگی برای التماس... چنگی برای التماس فقط جرعه‌ای آب.

سوروس آهسته خم شد و هم‌تراز پیرمرد پایین آمد. با همان نگاه سردش به او خیره شد. کمی سرش را کج کرد. نگاهش کنجکاو بود... آنقدر کنجکاو که گویی نمونه‌ای معجون فلاکت‌بار را در پاتیلی زنگ‌زده‌ بررسی می‌کند. رنگ معجون، کم‌کم رو به بنفش شدن گذاشت. پیرمرد با دیدن نگاه پسرش چنگش را بر زانوی پای وی محکم‌تر کرد. با دست دیگرش گلوی خودش را گرفته بود، شدیدا سرفه می‌کرد و به سینه‌اش مشت می‌زد.

آیلین که شوکه شده بود، شتابان برای کمک گرفتن به سمت تلفن رفت. تلفنی که حتی کار با آن را هم نمی‌دانست اما بخاطر شوهر ماگلش، به اجبار یکی از آن‌ها را در خانه نگه داشته بود. سوروس با شنیدن صدای پای مادرش، سرش را برگرداند و نگاه تندی به او انداخت. سرش را یک‌بار به آرامی به نشانه منع تکان داد. آیلین درجا خشکش زد. دستان لرزانش را روی دهانش گذاشت. تمام بدن زن مانند درختی دربرابر طوفان می‌لرزید اما بالاخره دربرابر آن نگاه... دربرابر سالها و سالها زندگی‌ جهنمی‌شان در آن خانه، دربرابر کودکی تباه‌شده پسرش و جوانی از دست‌رفته خودش، تسلیم شد.

سوروس وقتی اطمینانش را از مادرش حاصل کرد به سمت پدرش برگشت. معجون فلاکت‌بار حالا به رنگ سیاه دستورالعمل "معجون‌های پیشرفته" رسیده بود... همان رنگی که کتاب می‌گفت نشانه‌ تکمیل و ثبات نهایی‌ست.

بدون هیچ لبخندی سرش را آهسته کنار گوش پدرش که دیگر چنگش را رها کرده بود برد. زمزمه کرد:
- خوب بخوابی بابا.

به پشت موهای توبیاس که دیگر جانی در بدن نداشت چنگ زد و او را محکم از روی زانویش روی زمین پرت کرد. کتاب معجون‌سازی‌ را که حالا شیرازه‌اش بخاطر افتادن روی زمین خراب‌تر از پیش شده بود، برداشت و با احترام، دوباره زیر بغل گرفت و برخاست. پایش را روی پیرمردی که حالا تبدیل به پلی در میان شیشه خرده‌ها شده بود گذاشت و به سادگی از روی جسد پدرش رد شد. کنار مادرش که رسید، مکث کرد.
- حالا می‌تونی اون لباس مشکیات که سالهاست از تنت در نیاوردی رو دربیاری مامان.

و از زنی که هنوز باناباوری به جسد شوهرش خیره مانده بود گذشت و به سمت اتاقش رهسپار شد.


بخش دوم: آخرین دشمنی که باید نابود شود، مرگ است.

- فکر می‌کردم تسترالا باید موجودات هیجان‌انگیزی باشن. فکر می‌کردم وزارتخونه‌ایا دلیلی برای این طبقه‌بندی‌شون به عنوان خطرناک دارن.
- اوه والدن، خیلی قیافه ناامیدی به خودت گرفتی، رفیق.

سه پسر در میان درختان انبوه جنگل حرکت می‌کردند. هر سه، رداهایی مشکی با نوارهای حاشیه‌ سبز به تن داشتند.

- بایدم قیافه ناامیدی به خودم بگیرم مالسیبر. چیزی که نمی‌تونی ببینی رو نمی‌تونی بکشی، نمی‌تونی زجه زدن‌شو تماشا کنی و نمی‌تونی محو شدن امیدو توی چشماش ببینی. آه... کشتن یه تسترال می‌تونست یکی از افتخارات کارنامه‌ هنریم باشه.
- مطمئنم اون برای پذیرفتنت به این افتخارات جانورکشیت اهمیتی نمی‌ده. برای اون وفاداریت مهمه نه کشتن جونوری که احتمالا هیچکدوم‌مون نمی‌تونیم ببینیم. مگه نه سوروس؟

اسنیپ جوابی نداد. خیلی ساکت در کنار دو پسر دیگر در میان برگ‌های خشک قدم می‌زد.

- ببینم، نکنه تو، سر کلاس اونارو دیدی؟
- شوخیت گرفته مالسیبر؟ اون انقدر محو تماشای پاتر و اون دختره مو قرمز که کنارهم وایساده بودن بود که عمرا اصلا به دیدن یه تسترال اهمیتی...
- نه.

صدایش منجمد و بی‌روح بود. صدایی که هیچ تطابقی با آن برگ‌های رنگارنگ درختان بالای سرشان نداشت.
- نه. منم اونارو ندیدم.

مالسیبر متوجه شد که اسنیپ می‌خواهد مسیر بحث را عوض کند.
- البته که ندیدی. ما هم ندیدیم. شاید وقتی به اون بپیوندیم و یه مرگخوار بشیم بتونیم راحت ببینیم‌شون. حتماً کشتن ماگل‌زاده‌ها در راه اون می‌تونه مفید واقع بشه.

اسنیپ با لحن تحقیرآمیزی پاسخ داد:
- همینه دیگه... اگر سرکلاس، حرفارو درست گوش می‌کردی شاید وضع نمراتت این نبود. نشنیدی کتل‌بورن چی‌ گفت؟ فقط دیدن مرگ کافی نیست... باید درکش کنی تا بتونی اونارو ببینی.

با شنیدن تحقیر صدایش، بااخمی انتقام‌جویانه سکوت کرد. والدن‌مک‌نیر بی‌اهمیت به آنها، گویی کریسمس چند ماه زودتر از راه رسیده باشد، با شوقی در صدایش به تک‌شاخی که کنار برکه ایستاده بود و آب می‌نوشید اشاره کرد.
- اونجارو نگاه. این خوشگلا نمی‌تونن مثل تسترالا خودشونو ازم قایم کنن.

اسنیپ با دیدن تک‌شاخ کنار برکه، لرزش آرامی احساس کرد. لرزشی که فقط در اعماق وجودش، جایی که هنوز تاریکی به آن نفوذ نکرده بود، پدید آمده بود. جایی انباشه از خاطراتی دور... خیلی دور...
- شاید نباید چوبدستیت رو به سمت هر جونوری که می‌بینی بگیری مک‌نیر. شاید بعضی از اونا خطرناک‌تر از تصورت باشن.
- تو به یه اسب میگی‌ خطرناک؟
- این موجود خیلی پاکه. ریختن خونش هم به اندازه نوشیدنش مایه تباهیه. نفرین ابدی... کشتنش از اون هم...
- کروشیو!

قبل از آنکه بتواند جمله‌اش را تمام کند، چوبدستی مک‌نیر طلسم شکنجه‌گر را روی تک‌شاخ اجرا کرده بود. حیوان نورانی به پهلو روی خاک افتاد. برگ‌ و شاخه به یال بلندش چسبید. هنوز پوزه‌‌اش از آبی که نوشیده بود خیس بود و با پریشانی، شیهه‌هایی از درد سر می‌داد. سم‌های طلایی‌اش بین برگ‌های خشک کشیده می‌شد.

- بس کن مک‌نیر... کافیه.

با طنین فریاد بلند اسنیپ در میان درختان، طلسم متوقف شد. مالسیبر خنده‌ای بلند سر داد.
- انقدر با اون گندزاده گشته که بوی گند ترس و ترحم...

قبل از آنکه بتواند حرفش را تمام کند، نوک چوبدستی اسنیپ، قفسه سینه‌اش را نشانه رفته بود.

- چیه سوروس؟ می‌خوای یه اصیل‌زاده رو بخاطر یه گندزاده بکشی؟!
- دیگه اون کلمه رو به زبون نیار.
- چرا؟ مگه ذاتش غیر اینه؟ خودتم پارسال همینو بهش گفتی. یادت نیست؟ الانم که رهات کرده... ولت کرده. رفته با یه خائن به خون اصیل. پاتر... آره... رفته با دشمنت! این ذات گندزاده‌ها...
- سکتوم‌سمپرا!

اما مالسیبر که گویی منتظر همین لحظه بود، به سرعت خودش را کنار کشید و نور طلسم، مستقیم به تک‌شاخی که پشت سرش به سختی تلاش می‌کرد دوباره روی نعل‌هایش بایستد، برخورد کرد.

برای اولین‌بار، نگرانی در صورت اسنیپ هویدا شد. روی برگ‌های خشک قدم برداشت و به سمت تک‌شاخ رفت و کنارش روی زانو نشست. خون از زخم‌های عمیقی که پوست سفید نورانی‌اش را خدشه‌دار کرده بود مانند جویبار‌هایی از جیوه روی یال‌هایش جاری شد و بر برگ‌های خشکیده چکید. چشم سیاهش به اسنیپ خیره شده بود. نعل‌هایش با ناامیدی می‌لرزید.

- نه... والنِرا سنرتو... والنرا...

صدای خنده‌های مستانه مالسیبر و مک‌نیر را از پشت سرش شنید. دستش را روی زخم‌ها کشید. خون نقره‌ای رنگ گرم را روی پوستش حس کرد. عصایش را روی زخم عمیقی قرار داده بود و به سرعت، طلسم التیام‌بخش باطل‌کننده طلسم ابداعی خودش را زمزمه می‌کرد. دستش موجود بی‌گناه را نوازش می‌کرد گویی می‌خواست از او طلب بخشش کند اما...

- آواداکداورا.

صدای مک‌نیر بود. نور سبز، مستقیم و بی‌رحمانه از کنار بدنش گذشت و به تک‌شاخ برخورد کرده بود. قطره‌ اشکی درخشان از چشمان اسب چکید. درخشش‌اش در چشمان وحشت‌زده سوروس مانند آینه‌ای انعکاس یافت. جایی در پشت آن چشمان، دختری با موهای سرخ‌ آتشین سوار بر تک‌شاخ با شنل سیاهی روی شانه‌هایش در نور صبحگاهی می‌تاخت و لحظه‌ای بعد اما، دختر با چشمانی بسته و صورتی رنگ‌پریده در میان آن شنل سیاه که حالا مانند کفنی دور بدنش پیچیده شده بود، تا ابد خفته بود.

سوروس بلافاصله با نفس‌نفس‌هایی که گویی از اعماق اقیانوسی به سطح آمده باشد، کنار جسد اسب، از روی زانویش سُر خورد و روی زمین افتاد.

به دستان شدیدا لرزانش که حالا سراسر از خون نقره‌ای می‌درخشید نگاه کرد. می‌دانست که ناخواسته وارد پیوندی از خون و مرگ شده‌ است. نفرینی ابدی که هیچ باطل‌کننده‌ای نداشت. پیشگویی واضح بود و او ناخواسته نقشی را در آن برعهده گرفته بود.

و چقدر بهای آن خون بی‌گناه، برایش گران تمام شد.


بخش سوم: پذیرش.

مردی که دوباره از پس سالها و سالها گذر زمان در کنار آن برکه اکنون خشکیده، نشسته بود هویتش همان پسر شانزده ساله بود اما حالا جسم و روحش در اوج جوانی به مردانی سالخورده می‌مانست. خطوط پیشانی و زیر چشمانش عمیق شده و چشمان سیاهش که زمانی براق و کنجکاو بودند، حالا تبدیل به دو گودال خالی از زندگی شده بودند.

- فکر می‌کردم کمترین کاری که انجام می‌دی اینه که به مراسم خاکسپاریش بیای.

صدای پیرمرد از پشت سرش به گوش رسید. صدای عمیق و نافذش که عادت داشت ته‌مانده وجدان آدمیان را با آرامش، عذاب دهد. از آن نفرت داشت. از آن پیرمرد نیز مانند پدرش نفرت داشت.
- دیگه... دیگه‌ این‌کار چه فایده‌ای براش داشت؟
- شاید کمی انسانیت باقی موند در اعماق وجودت رو نجات می‌داد.
- من انسان نیستم، دامبلدور. از همون روز که اون پیشگویی لعنتی رو بهش گفتم تبدیل به یه هیولا شدم... شایدم... شایدم همیشه یه هیولا بودم.

دست گرمی را روی شانه‌اش حس کرد. خودش را پس کشید.
- برو... تنهام بذار.

پیرمرد با اندوهی عمیق به مردی که آینه تمام‌نمای گذشته خودش بود نگریست. رویش را برگرداند و از جنگل ممنوعه، راه بازگشت به قلعه را در پیش گرفت اما پیش از رفتن، در میان درختان سر به فلک‌کشیده زمزمه کرد:
- فقط بپذیرش سوروس... فقط سعی کن بپذیریش. می‌دونم عذابش چه دردی داره اما همه‌چی دیگه تموم شده و تو محکومی باهاش زندگی کنی. درکش کن. این درد، بخشی از هویت بشره.

پوچ، احمقانه، بی‌فایده. مثل تمام حرف‌هایش... مثل تمام قول‌هایش.

وقتی از رفتنش مطمئن شد، روی زمین دراز کشید. همان محلی که جسد تک‌شاخ روزی روی آن آرمیده بود. همان محلی که روزی، لیلی تک‌شاخ را نوازش کرده بود... برق آن چشمان سبز در نور سپیدفام.

قلبش سوخت. چشمانش را بست و پلک‌هایش را محکم بهم فشرد.

* * *

احساس کرد چیزی بازویش را لمس می‌کند. چشمان متورمش باز شد. آسمان کاملاً تاریک بود. نمی‌دانست چقدر زمان گذشته است... شاید روزها، شاید سالها و شاید قرن‌ها در آن محل آرمیده بود. به پشت غلتید. با دیدن اسبی سراسر سیاه که بالای سرش ایستاده بود و نگاهش می‌کرد، نفسش را به سینه کشید. چشمان سفید اسب به او دوخته شد بود... فقط به او...

برای هدفی به آنجا آمده بود.

با بدنی که به دلیل سرما و دردی فرای درد‌های جسمانی، خشک و منجمد شده بود، به سختی از جا برخاست. اسب، بال‌های خفاش‌مانندش را جمع کرد. به نظر می‌آمد از پروازی طولانی‌ بازگشته است. به نرمی، به پوست موجود دست کشید. حسی مانند لمس چرمی کهنه و نازک داشت؛ آنقدر نازک که اسکلت اسب، کاملا در میان پوست هویدا بود و جلوه‌ای ترسناک به موجود می‌بخشید. دیگر خبری از یال‌های بلند و سفید نبود؛ تنها موی موجود در بدنش در انتهای دم اسکلتی‌اش قرار داشت.

وقتی دست مرد به‌طور ناخودآگاه به سمت دم تسترال رفت، موجود، بلافاصله دم جنبانش را متوقف کرد. چشمان سفید و شفافش منتظر ماند. تار موی مشکی به سادگی در میان انگشتان سوروس لغزید. نه به نازکی و ابریشمی موی تک‌شاخ بلکه سیاه و زمخت.

به همان واضحی که در اعماق وجودش می‌دانست پیشگویی نفرین تک‌شاخ محقق می‌شود، می‌دانست آن مو هم یک هدیه از طرف مرگ است. هدیه‌ای که اسنیپ هرگز آن را طلب نکرده بود اما باید آن را می‌پذیرفت. هدیه‌ای به پاس درک مرگ. پاداشی که به قیمت از دست رفتن جان عزیزترینش به دست آمده بود.

درک مرگ، دردناک‌تر از خود مرگ بود.

هدیه را پذیرفت.

تصویر تغییر اندازه داده شده
𝓣𝓱𝓲𝓼 𝓼𝓲𝓰𝓷𝓪𝓽𝓾𝓻𝓮 𝓲𝓼 𝓽𝓱𝓮 𝓹𝓻𝓸𝓹𝓮𝓻𝓽𝔂 𝓸𝓯 𝓽𝓱𝓮 𝓗𝓪𝓵𝓯 𝓑𝓵𝓸𝓸𝓭 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮
پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: چهارشنبه 9 اردیبهشت 1405 19:01
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
درود!
اطلاعک!

زینپس این مکان با همکاری هلنا ریونکلاو و مرگ اداره خواهد شد!

امور گرافیکی و عکس‌ها و رزروی‌های چوبدستی با هلنا ریوکلاو و امور تایید مراحل نوشتار و ساخت چوبدستی با مرگ خواهد بود.


پیرمرد همیشه تو کف و همیشه تر! جانورشناس بزرگ!

متاسفانه دیگه حوصله این نبود که هی دراور و کشو در سرجاش بذاریم، به همین خاطر تصمیم گرفتیم تو آستین اونایی که چوبدستی ندارن، چوبدستی نکنیم. کلا نمیشه دیگه... درسته جادو و داستان و سرعت ولی خب خود الیوندر فقید انقد کشو بالا پایین کرد که آخر شغزش صدای در مغازه‌ش رو می‌داد. خلاصه که دیگه داشتیم نتونستیم! عجب ایده‌ای بود کاشت اسپیلبرگ ولی! خلاقانه و خوش ملات نوشتی نیوت، ولی خب مطمئنا این نهایت نویسندگی تو نیست.

تایید شد!
چوب درخت استخوان دایناسور، خلق شده با هزینه ۷ گالیون استفاده از توکن برای شما ثبت شد.
MAYBE YOU ARE NEXT

پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: چهارشنبه 9 اردیبهشت 1405 18:28
نمایش جزئیات
آفلاین
مرحلۀ اوّل: درخت استخوان دایناسور

با سلام و عرض ادب فراوان خدمت شما دست‌اندرکاران گرامی و باتشکر از فرصتی که در اختیار بنده قرار دادین تا بتونم به خوانندگان سلام کنم و داستانی تعریف کنم که چطور این درخت عجیب رو ابتکار و خلق کردم...
- چقدر روده‌درازی می‌کنی کفترباز، یه راست برو سر اصل مطلب دیگه.

* با دستمال دامبلدور دوز عرق روی پیشونی‌ش رو پاک می‌کنه*
بله داشتم خدمتتون عرض می‌کردم، شبی تاریک و طوفانی که نه اون‌قدرها شب بود و نه اون‌قدرها طوفانی، در محل کار خودم که فی‌الواقع همون چمدونم حساب می‌شه نشسته بودم و درحالی که داشتم چای عسلی نوش جان می‌کردم و نامه‌های طرفدارانم رو جواب می‌دادم، وجدانم اومد سراغم و یقۀ کتم رو گرفت و گفت: «مردک جلف، خجالت نمی‌کشی؟ سنی ازت گذشته اومدی نشستی با این حیوونا بازی می‌کنی؟ پاشو مثل هر جادوگر بزرگ و فرهیختۀ دیگه‌ای یه چوبدستی برای خودت بگیر و همزمان کتاب خودت رو هم تبلیغ کن.»
همین شد که من هم تحول پیدا کردم و رفتم در دکون الیوندر تا ازش چوبدستی بخرم که دیدم در دکون رو تخته کردن.
کاسۀ چه کنم چه کنم گرفتم دستم درحال یافتن خاک با بستر مناسب بودم تا بریزم تو فرق سرم که دیدم دو قدم اون‌ورتر یه دکون جدید جدید باز شده به اسم چوبدستی گستران.
ما هم خوش و خرّم و شاد و خندان، به سمت دکون جدید بودم که فهمیدم این‌جا دیگه از اون خبرا نیست که بری زرت زرت چوبدستی‌های مختلفو بگیری دستت و کلّ دکون رو بذاری رو سرت. گویا مد شده جدیداً یه دستورالعمل می‌دن دست مشتری نگون‌بخت و می‌گن چوب می‌خوای باید خود بری بکاری‌ش.
خلاصه که خواستیم اعتراض‌مون رو به این شیوه‌های نامقدس و ناخوشایند ابراز داریم و بگیم که این چه شکل مشتری‌مداریه؟ امّا نمی‌دونم چی شد که یهو زبونم نچرخید و وقتی شرایط رو بهم گفتن، یهویی از دهنم پرید که: «چشم.»
حالا ما مونده بودیم و همچنان همون کاسۀ چه کنم چه کنم و خاک با بستر مناسب که می‌خواستم تو سرم بریزم. دیگه گفتم حالا من که تو پروسۀ انجام شده قرار گرفتم، بذار حداقل یه موجودی بکارم که در حدّ و اندازۀ آدم متشخص و باسواد و حیوون‌باز... ببخشید، حیوون‌دوستی مثل بنده باشه. دیدم چه چیزی بهتر از دایناسور؟
بذارین معلومات شما رو دربارۀ این جانورهای شگفت‌انگیز و زیستگاه اونها اصلاح کنم، متأسفانه دسیسه‌های ماگلی باعث شده ما شناختی اشتباه از این حیوانات بزرگ...
- به پشیزمون هم نیست دراز بد قواره، برو آخر مطلب هزارتا کار داریم.

بله بله... ببخشید داشتم می‌گفتم، فقط این رو بگم که آموخته‌های ماگلی دربارۀ این جانوران شگفت‌انگیز بسیار اشتباه و پر از خطا بوده. از اونجایی که من دایناسور دم دست نداشتم و متأسفانه دایناسورها طبق قوانین سازمان حمایت از جانوران منقرض شدۀ قلّابی که توسط وزارت سحر و جادو پایه‌گذاری شده و خودم یکی از پایه‌گذارانش بودم، تحت حمایت و پنهان‌شوندگی دقیقی هستن. البته از نظر انسانی هم چنین رفتاری با این جانوران شگفت‌انگیز درست نیست، درنتیجه به سراغ اولین جایگزین مناسبی که به ذهنم رسید رفتم، یعنی جناب آقای اسپیلبرگ، کارگردان فیلم ماگلی پارک ژوراسیک!

- ام، چیزه... استیون جان، حالتون خوبه؟ امیدوارم که در سلامت باشین. بفرمایین خاک شین.
- جانم؟
- بنده خیلی شرمنده هستم، اتفاقاً خاک با بستر مناسب قبلاً تهیه شده تا شما رو به خوبی دفن کنم و ازتون درخت دایناسور... جسارته ها البته، ببخشید... ولی خب ازتون درخت دایناسور جوونه بزنه.
- بابا من رو چه به دایناسور بچّه جان... ببخشید پدر جان؟ من ته تهش یه فیلم ساختم که ایده‌ش هم از خودم نبود. من رو بکاری نهایتاً درخت E.T ازم سبز می‌شه.
- ببخشید، چشم، حق با شماست البته، امّا این‌جا توی این دستورالعملی که من از دکون چوبدستی گستران گرفتم نوشته که گاهی ممکنه سوژه به التماس و گریه و زاری و ننه من غریبم بیوفته. درنتیجه با عرض نهایت شرمندگی و خجالت، اون جونور غیر شگفت‌انگیز خودتونید!

جناب اسپیلبرگ که کف کرده بود که این دیگه کیه گیر ما افتاده، از ترس این‌که اون خاک با بستر مناسب رو روی سرش خالی نکنم، دوباره به التماس افتاد که: «ببین پدر جان، مگه تو خودت یکم بالاتر روی رولت ننوشتی که تصور ماگلی از دایناسورها بلا بلا بلا؟
- جسارتاً اگه می‌شه نه متا کنید نه دیوار چهارم رو بشکنید. عذر می‌خوام البته خیلی ببخشید. بفرمایید که منظور؟
- ببین بابا جان، من رو بکاری هم تهش اون چیزی درمیاد که من گفتم، نه اون چیزی که تو می‌خوای. تو باید بری سراغ یکی که اون دوران رو از نزدیک دیده و هم عصر دایناسورهاست.

خواستم ازش بپرسم منظورش کیه که خودش اومد در گوش من زمزمه کرد که: «پیش پیش پیش پیش.»
البته اگه من بخوام این «پیش پیش پیش پیش.» رو براتون ترجمه کنم، به دلایل مشخص و غیرقابل ذکر و غیر نیاز به ذکر، به زندان ماگلی تبعید می‌شم که اونجا صدتا پست هم بزنم فایده‌ای نداره.
بعد از تشکر فراوان از جناب اسپیلبرگ که به من کمک کرد تا به دایناسور زمان که نامش قابل ذکر نیست برسم و دادن کاسۀ چه کنم چه کنم به عنوان هدیه به ایشان، شخص مذکور را گرفته و این‌بار از خاکی با بستر نامناسب برای دفن کردنش استفاده کردم. دیگه به مراحل بعدی نگهداری از درخت‌سانان نرسید که یه درخت با چوب استخون دایناسور اعلا از زمین جوونه زد، و این‌طوری شد که من در خدمت شما عزیزان دل هستم.

*خمیازۀ حضار از شدت لوسی و بی نمکی*
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: چهارشنبه 9 اردیبهشت 1405 12:30
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
شناسنامه چوبدستی


ساحره برگزیده، لیسا تورپین!

دیدن این پیام به معنی این است که شما توانسته‌اید با موفقیت از سه مرحله ساخت چوبدستی بگذرید و صاحب چوبدستی شوید. در ادامه شناسنامه چوبدستی شما خواهد آمد که نشان از مالکیت دائمی، تمام و کمال شما خواهد بود.

تصویر تغییر اندازه داده شده

کد ثبت چوبدستی: ۳23ن311
جنس چوب: چوب درخت خنده خونی
طول چوب: 23 سانتی‌متر
انعطاف‌پذیری: ندارد
هسته چوب: قلب مادر
مالک: لیسا تورپین
قیمت خرید: 15 گالیون

توجه: این شناسنامه دارای اعتبار قانونی و مادام‌العمر می‌باشد. لطفا در حفظ و نگهداری آن علی‌الخصوص کد ثبت چوبدستی کوشا باشید.

افرادی که لایک کردند

🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: چهارشنبه 9 اردیبهشت 1405 10:19
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
هسته قلب مادر


لیسا که چوبدستی اش رو درست کرده بود خواست طلسم بزنه که چوبدستی کار نکرد. هرکاری کرد حتی یه جرقه هم ازش بیرون نیومد. لیسا توی این فکر بود که باید چیکار کنه که آستریکس با لیوان قهوه اش از صحنه رد شد و با بیخیالی گفت:
- هسته نداره!
لیسا نگاهی به چوبدستی اش کرد.
- هسته؟ هسته چیه دیگه؟

اما دیگه استریکس رفته بود. لیسا سعی کرد توضیحات ملانی رو به یاد بیاره.

- اول درختت رو میکاری و...
- انعطاف پذیر و انعطاف ناپذیر...
- هسته...باید ریش ریش...یچیزیه که...

لیسا با شرارت لبخند زد و اروم گفت:
- یافتم!


نیمه شب ا قبرستون متروکه

سایه مشکی از قبرستون عبور کرد. سرعت سایه خیلی زیاد بود. و بعد سایه ترمز کرد. انقدر سرعش بالا بود که موقع ترمز ازش دود بلند شد.

سایه، بیلی توی دستش بود. بالاس سر قبری ایستاده بود. دوتا قبر کاملا یکسان.
ارامگاه اگاتا واریورز-تورپین و مایکل تورپین. سایه ماسکش رو دراورد و چهره خون اشام کوچیک هاگوارتز پیدا شد.
- سلام مامان.

لیسا شروع به کندن قبر کرد. بیل میزد و بیل میزد تا اینکه به اسکلتی رسید. اسکلت هیچی نداشت. اما کنارش یک شیشه پر اب بود. داخل شیشه یک قلب قرمز گذاشته شده بود. قلب مادر لیسا. لیسا اما دستی به شیشه قلبی نزد، حتی نگاهش هم نکرد.

لیسا روی خاک و جلوی قبر نشست. خنجری برداشت و کف دستش رو بردی و توی یک لیوان خونش رو ریخت. بعد کیفش رو باز کرد و جنازه کبوتری رو برداشت و سرش رو برید و خون کبوتر رو توی همون جام ریخت.
کمی از خون رو روی صورتش ریخت و بقیه اش رو روی اسکلت و شیشه قلب. لیسا شروع کرد به ورد خوندن.


باد تندی وزید و اسکلت شروع به لرزیدن کرد. اما لیسا همچنان چشم هاش رو بسته بود و ورد رو میخوند. شیشه قلب توی هوا رفت و چرخید. بعد چند دور چرخش، باد قطع شد و شیشه با صدای تقی باز شد. لیسا لبخندی از سر رضایت زد و گفت:
- ممنون مامان.

لیسا قبر رو درست کرد و شیشه رو برداشت و به سمت هاگوارتز رفت. وارد یکی از اتاق های زیرزمینی اونجا شد . اتاق مجهز بود به وسایل ازمایشگاهی با شیشه هایی پر از خون، بچه های حیوانات و چیزهای ترسناک دیگه.

شیشه رو روی میزی گذاشت و چراغ بالای میز رو روشن کرد. لباس ازمایشگاهی پوشید و قلب رو با انبردستی از داخل شیشه دراورد و روی میز، توی یک سینی گذاشت.

شروع به جراحی کرد. چاقویی اورد و قلب رو برش داد. بعد با وسیله عجیبی هر برش رو تبدیل به یک برش کرمی کرد. بعد با چاقوی کوچیک تری هر برش کرمی رو تبدیل به یه ریسمان کرد. همینطور ادامه داد تا هر برش تبدیل به یک نخ باریک و به اندازه مو بشه. لبخندی از سر رضایت و شیطنت زد.


چوبدستی اش رو اورد و چندتا نخ باریک رو وارد چوبدستی اش کرد. و بعد وردی رو به زبون اورد.
- لوموس
اتاق با نور چوبدستی روشن تر شد. لیسا راضی از کارش، لباس هاش رو عوض کرد و به خوابگاه برگشت تا بخوابه.
هیچ لذتی بالاتر از خندیدن نیست. حتی اگر به قیمت حرص خوردن بقیه باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: چهارشنبه 9 اردیبهشت 1405 00:29
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
لیسا تورپین:

چه داستان غمناکی... چقد خیانت به اعتماد دردناکه.

تایید شد.
چوب درخت خنده خونی، انعطاف‌ناپذیر و به طول 23 سانتی‌متر برای شما ثبت شد.

افرادی که لایک کردند

🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 اردیبهشت 1405 21:53
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
مرحله دوم
۲۳ سانتی متر (هفت کلمه)و انعطاف ناپذیر(کمتر از ۷۰۰ کلمه)

داستانی که میخوام امروز براتون تعریف کنم، داستان جنگی هست که زندگی خیلی از خون‌آشام ها رو خراب کرد؛ خیلیا رو کشت و خیلیا رو بی خانواده کرد.

در (دورانی )که خون‌آشام ها مجبور بودند توی سایه ها کمین کنن و هر انسانی سعی میکرد اونها رو بکشه، ژنرالی با همسر و بچه هاش توی پناهگاه خون‌آشام ها، از مردمش مراقبت میکرد.


روزی از روزای عادی، یکی از نگهبان ها به رییس قبیله و ژنرال آگاتا، خبر اومدن یک انسان به در دروازه رو داد.
ژنرال به سرعت به سمت درپازه رفت و با دیدن انسان گارد گرفت.

انسان یک پسر جوون با موهای سیاه و چشمهایی سبز بود. پسر خودش رو ساشا معرفی کرد. ساشا معتقد بود که انسان ها درمورد خون‌آشام ها اشتباه میکنن و اونها نباید کشته بشن. اون تونست اعتماد آگاتا رو بدست بیاره و اگاتا با تضمین، رضایت بقیه ملت رو بدست اورد و (خیال) اونها رو راحت کرد از ‌خطرناک بودن ساشا. اما رییس قبیله، شرطی برای اگاتا گذاشت.

شرط اول، عدم ورود اون پسر به خونه مردم.
شرط دوم، ساشا فقط حق داره توی (خونه )خود ژنرال و زیر نظر اون باشه.
شرط سوم، ساشا نباید از حرف هیچ خون‌اشامی سرپیچی کنه و بهش بی احترامی کنه.
درصورت سرپیچی از هر شرط، اون باید خودش رو تقدیم به خزانه خونی کنه.

ساشا درکمال تعجب قبول کرد و این شد مهری برای ورود اون به خانواده اگاتا.

سالها گذشت و ساشا عضوی از خانواده ژنرال شد. برادر کوچیکتر آگاتا شناخته شد بین بقیه خون‌آشام ها، بین رییس های قبیله فردی قابل اعتماد و بین خود خانواده، مثل یک دایی مهربون برای بچه ها و مثل یک برادر برای آگاتا و همسرش بود.




یک شب اروم، وقتی آگاتا سر دخترش رو که اماده خوابیدن میشد بوسید، با تخت خالی ساشا مواجه شد.
با خودش فکر کرد ساشا به دستشویی رفته و با خیال راحت به تختش رفت. اما هنوز چشم هاش رو نبسته بود که صدای سوت (جنگ) اومد.

سوت جنگ، سوتی بود که طراحی شده بود برای مواقعی که انسان ها پناهگاه رو پیدا میکردن و حمله میکردن. آگاتا لباس رزمش رو پوشید و به بیرون دوید.

هیچ ( ایده ) ای نداشت که چطور مکانشون رو پیدا کرده بودن. ذهنش فقط یک اسم رو هشدار وار تکرار میکرد.
ساشا!

وقتی برای شک و تردید نداشت. توی خیابون های تاریک به سمت مقر فرماندهی میدوید. یکسری از ترس میدویدن، یکسری به بقیه (امید)میدادن و همدیگه رو (آروم) میکردن. تعدادی هم گریه میکردن. اما یکچیز بین همه مشترک بود. پچ پچ ها و نگاه هاشون به آگاتا درحالی که شایعه هایی پشت ساشا و اینکه اون باعث لو رفتنشون شده میگفتند.

آگاتا بی توجه به بقیه وارد مقر فرماندهی شد. سرباز ها توی تکاپو بودن. با دیدن اگاتا احترام نظامی گذاشتن. آگاتا با چهره جدی شروع به دستور دادن کرد.
- همگی به خط! باید (مانور) ضد ادمی رو اجرا کنیم. طبق تمرین هاتون عمل کنید.

سرباز ها سلاح هاشون رو برداشتن و حمله کردند.

جنگ بزرگی بود اما زمان کمی داشت. انسان ها محهز بودن و خون‌آشام ها اماده جنگ نبودن. انسان ها برتری داشتن.

اما چیزی که بیشتر باعث ضعف خون‌اشام ها، مخصوصا ژنرال شد؛ اینکه ساشا در راس حمله بود. آگاتا قلبش هزارتیکه شد و کلمه خیانت روی تک تک تیکه هاش حک شد. زیر لب با خشم گفت:
- (راسو )ی کثیف!

اونها حمله ور شدن. آگاتا مستقیما سراغ ساشا رفت. اما ساشا، تمام نقطه ضعف های اونا رو یادگرفته بود. پس شروع به تضعیف روحیه ژنرال کرد و بعد...شمشیر بلندی که از اتاق آگاتا برداشته بود رو توی سینه خود اون فرو کرد. و این شد پایان جنگ. وقتی ژنرال قوی و قدرقدرت و خانوادش قتل‌عام شدن، خون‌اشام ها تسلیم شدن؛ فرار کردن و تصمیم گرفتن سرنوشتشون مثل ژنرالشون نشه.

این پایان نسل اونا بود؛ حداقل این چیزی بود که انسان ها فکر میکردن. اما از دل خرابه ها و خاکسترا، دختر کوچیکی درحالی که خواهر و برادر خودش رو بغل کرده بود بلند شد. کسی که تمام صحنه ها رو دید و اتیش انتقام تو دلش شعله ور شد. دختر ارشد ژنرال آگاتا واریورز-تورپین

افرادی که لایک کردند

هیچ لذتی بالاتر از خندیدن نیست. حتی اگر به قیمت حرص خوردن بقیه باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده