مرلین دستی به ریش بلندش کشید که نتیجه ی آن چیزی نبود جز به صدا درآمدن غار غار کلاغ بیچاره ای که به تازگی لا به لای شپش های این ریش بلند، لانه کرده بود. اما قطع به یقین، این کلاغ به جایگاه والایی دست یافته بود که از آن خبر نداشت!
و اما در چنین لحظه ای بود که مرلین بعد از اندکی اندیشیدن درباره ی مسابقاتی که نامه از آن سخن گفته بود، خواست دهان مبارک را باز کرده و چیزی بگوید که اینبار به جای صدای «تق!» شکسته شدن گلدان های ریونکلاوی ها توسط دمپایی ملانی، صدای تقتق پاشنه بلند های قرمز و براق لیلی باعث جلب توجه بسیار گریفی ها شد.
از دوردست سبد گل بسیار بزرگی دیده شد که گل های رنگو وارنگ آن را فرا گرفته بودند و کمی بعد با نزدیک تر شدن لیلی، چهره ی بسیار دلفریبش نمایان شد. تابی به موهای حالت دار قرمزش داد و بعد از کمی نزدیک تر شدن ایستاد.
- آه مرلین بزرگ، من رو ببخشید که دیر رسیدم... دزدیدن این گل های زیبا و خوشبو از گلخونه کمی زمان برد. اوه البته با احتساب زمانی که محو نگاه کردنشون بودم و به کل مراسم عروسی شمارو فراموش کرده بو...
او دربین حرف زدن، حتی لحظه ای به مرلین و مابقی گریفی ها توجه نکرده بود اما بعد از اینکه نگاهش به چشم های درشت شده ی مرلین افتاد و ستاره های بزرگ درون آن را دید، نگاهش را پایین تر آورد و اینبار، دهان باز مانده ی مرلین باعث شد حرفش را قطع کند.
مرلین با به یاد آوردن متاهل بودن لیلی دهانش را بست، گلویش را صاف کرد و به ملانی که نیشخند بزرگی کل اجزای صورتش را درگیر کرده بود، جفتکی انداخت و نیشگون بزرگی گرفت.
- اهم اهم، باباجان! خوش اومدی اما دیر اومدی! حالا گلامو رد کن که بیاد.
سپس دستش را دراز کرد تا سبد گل بزرگ را هرچه سریع تر از لیلی کش برود و به فکر کردن دوباره راجب نامه ای که به دستش رسیده بود بپردازد. اما حالا با خشم درونی لیلی که ناشی از دیر رسیدنش به مراسم بود روبرو شد. او نمیخواست آن گل های دوست داشتنی را حالا که هیچ عروسی در کار نبود از دست بدهد. پس با زور زیاد سبد را به سمت خود کشید که با این کارش، مرلین هم سبد را رها نکرد و این چنین شد که آن دو مراسم کشانکشان را آغاز کردند. گریفی ها با چشمان گرد شده به دعوا بر سر یک سبد گل نگاه میکردند و شاید چون آن لحظه پفیلا در دست نداشتند، خوردن پفیلا را تصور میکردند.
لیلی با زوری که ناگهان دوبرابر قبل شد، سبد گل را به طرف خودش کشید و گرچه درحال سر خوردن روی پاشنه های ۱۰ متری کفشش بود اما تعادل خود را حفظ کرد و گل ها را با یک دست بغل کرد. صاف ایستاد، موهایش را پشت گوشش فرو برد و نگاه مهربان همیشگیش را جایگزین آن نگاه خشمگینِ روی صورتش کرد.
- هاهاها... فکر میکنم چون دیر رسیدم ایناهم باید همراه من برگردن... هاهاها... تازه، اینارو برای عروس زیبای شما آورده بودم، ولی کو عروس؟... گل به این خوشگلی رو که به دامادِ بدون عروس نمیدن.
سپس باز با به صدا درآوردن تقتق پاشنه بلند هایش، روی پاشنه ی پا چرخید و همان مسیری که از خوابگاه گریفیندور تا به اینجا آمده بود را بازگشت و بازهم گریفی ها با مرلین و نامه ای که روی دستش مانده بود تنها شدند.
آنلاینها
9 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
0
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پیام امروز
شیطنتهای گریفیندوری
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
پاسخ: شیطنتهای گریفیندوری
پاسخ: شیطنتهای گریفیندوری
پاسخ: شیطنتهای گریفیندوری
پاسخ: شیطنتهای گریفیندوری
پاسخ: شیطنتهای گریفیندوری
پاسخ: شیطنتهای گریفیندوری
پاسخ: شیطنتهای گریفیندوری
پاسخ: شیطنتهای گریفیندوری
پاسخ: شیطنتهای گریفیندوری
پاسخ: شیطنتهای گریفیندوری
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج








البته، دیگه نگرانش نباشین! انداختمش بیرون تا آشغالی ببرتش! 






اصلاً کل مراسمها و خرجها فدای یک تار موی ...





