مرلین دستی به ریش بلندش کشید که نتیجه ی آن چیزی نبود جز به صدا درآمدن غار غار کلاغ بیچاره ای که به تازگی لا به لای شپش های این ریش بلند، لانه کرده بود. اما قطع به یقین، این کلاغ به جایگاه والایی دست یافته بود که از آن خبر نداشت!
و اما در چنین لحظه ای بود که مرلین بعد از اندکی اندیشیدن درباره ی مسابقاتی که نامه از آن سخن گفته بود، خواست دهان مبارک را باز کرده و چیزی بگوید که اینبار به جای صدای «تق!» شکسته شدن گلدان های ریونکلاوی ها توسط دمپایی ملانی، صدای تقتق پاشنه بلند های قرمز و براق لیلی باعث جلب توجه بسیار گریفی ها شد.
از دوردست سبد گل بسیار بزرگی دیده شد که گل های رنگو وارنگ آن را فرا گرفته بودند و کمی بعد با نزدیک تر شدن لیلی، چهره ی بسیار دلفریبش نمایان شد. تابی به موهای حالت دار قرمزش داد و بعد از کمی نزدیک تر شدن ایستاد.
- آه مرلین بزرگ، من رو ببخشید که دیر رسیدم... دزدیدن این گل های زیبا و خوشبو از گلخونه کمی زمان برد. اوه البته با احتساب زمانی که محو نگاه کردنشون بودم و به کل مراسم عروسی شمارو فراموش کرده بو...
او دربین حرف زدن، حتی لحظه ای به مرلین و مابقی گریفی ها توجه نکرده بود اما بعد از اینکه نگاهش به چشم های درشت شده ی مرلین افتاد و ستاره های بزرگ درون آن را دید، نگاهش را پایین تر آورد و اینبار، دهان باز مانده ی مرلین باعث شد حرفش را قطع کند.
مرلین با به یاد آوردن متاهل بودن لیلی دهانش را بست، گلویش را صاف کرد و به ملانی که نیشخند بزرگی کل اجزای صورتش را درگیر کرده بود، جفتکی انداخت و نیشگون بزرگی گرفت.
- اهم اهم، باباجان! خوش اومدی اما دیر اومدی! حالا گلامو رد کن که بیاد.
سپس دستش را دراز کرد تا سبد گل بزرگ را هرچه سریع تر از لیلی کش برود و به فکر کردن دوباره راجب نامه ای که به دستش رسیده بود بپردازد. اما حالا با خشم درونی لیلی که ناشی از دیر رسیدنش به مراسم بود روبرو شد. او نمیخواست آن گل های دوست داشتنی را حالا که هیچ عروسی در کار نبود از دست بدهد. پس با زور زیاد سبد را به سمت خود کشید که با این کارش، مرلین هم سبد را رها نکرد و این چنین شد که آن دو مراسم کشانکشان را آغاز کردند. گریفی ها با چشمان گرد شده به دعوا بر سر یک سبد گل نگاه میکردند و شاید چون آن لحظه پفیلا در دست نداشتند، خوردن پفیلا را تصور میکردند.
لیلی با زوری که ناگهان دوبرابر قبل شد، سبد گل را به طرف خودش کشید و گرچه درحال سر خوردن روی پاشنه های ۱۰ متری کفشش بود اما تعادل خود را حفظ کرد و گل ها را با یک دست بغل کرد. صاف ایستاد، موهایش را پشت گوشش فرو برد و نگاه مهربان همیشگیش را جایگزین آن نگاه خشمگینِ روی صورتش کرد.
- هاهاها... فکر میکنم چون دیر رسیدم ایناهم باید همراه من برگردن... هاهاها... تازه، اینارو برای عروس زیبای شما آورده بودم، ولی کو عروس؟... گل به این خوشگلی رو که به دامادِ بدون عروس نمیدن.
سپس باز با به صدا درآوردن تقتق پاشنه بلند هایش، روی پاشنه ی پا چرخید و همان مسیری که از خوابگاه گریفیندور تا به اینجا آمده بود را بازگشت و بازهم گریفی ها با مرلین و نامه ای که روی دستش مانده بود تنها شدند.
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
9 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
|
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
شیطنتهای گریفیندوری
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/03/03
تولد نقش: 1405/03/04
آخرین ورود: دیروز ساعت 15:12
از: گودریگس هالو
پستها:
81

افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1405/4/6 14:36:26
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/02/24
تولد نقش: 1405/02/26
آخرین ورود: دیروز ساعت 20:35
از: کجا تا به کجا؟!
پستها:
139
شغل
معاون وزیر سحر و جادو

گریفیندوری ها هنوز چند قدمی بیشتر از تالار ریونکلا دور نشده بودن که صدای «تق!» بلندی در تمام راهروهای هاگوارتز پیچید. بعدِ چند ثانیه هم «تق!» دوم و سوم.
مرلین ایستاد، دستی به ریشش کشید و با نگرانی گفت:
-باباجانیان... این صدای شکستن چیزی نیست؟
ملانی که اطلاعیهی «برای مرلین همسرِ مناسب می جوییم» را در بغلش گرفته بود، گوش تیز کرد.
-نه بابا مرلین، این بیشتر شبیه صدای برخورد دمپایی من به قندونای ریونیاست.
وقتی چشمش به قیافه های ملت افتاد، سریع اضافه کرد:
-آخه اون وسط که دعوا شده بود، یه بار دمپاییم اشتباهی خورد به قندونشون و اونم درجا شکست.
در همین لحظه، مرلین نگاهی «چرا انقدر دیالوگِ ملانی رو مضحک نوشتی فرزندم؟» وار به نویسنده انداخت. نویسنده هم جوش آورد و با نگاهی متقابل به معنی «اگه ناراحتی خب خودت بیا بنویس پیرمرد!» وار به مرلین چشم غره رفت. ناگهان، جغدی که از ذهنِ نویسنده پرواز کرده بود، با سرعتی غیرقانونی از پنجره وارد شد، دور سر مرلین سه دور زد، لای ریشش گیر کرد، چند دقیقه دستوپا زد تا بالاخره نوکش را بیرون آورد و نامهای مُهر و موم شده را انداخت کف دست پیرمرد.
روی پاکت با خطی طلایی نوشته شده بود:
«از نویسندهِ دانا؛ برسد به دست پیرترین مجرد هاگوارتز»
همه ملت با کنجکاوی دورش جمع شدند. مرلین عینکش را از جیب ردایش بیرون آوردذ و به چشم زد، پاکت را باز کرد و با صدای بلند خواند:
نقل قول:
ملانی با خوشحالی گفت:
-دیدی بابا مرلین؟ گفتم مشتری داری!
اما مرلین داشت رنگش از سفید به سفیدتر تغییر میکرد.
- چهار...صد؟
جغد سرفهای کرد و ادامهی نامه را انداخت پایین.
نقل قول:
جغد پر زد و از همان پنجره ای که وارد شده بود، خارج شد و ملتِ گریف را تنها گذاشت...
مرلین ایستاد، دستی به ریشش کشید و با نگرانی گفت:
-باباجانیان... این صدای شکستن چیزی نیست؟
ملانی که اطلاعیهی «برای مرلین همسرِ مناسب می جوییم» را در بغلش گرفته بود، گوش تیز کرد.
-نه بابا مرلین، این بیشتر شبیه صدای برخورد دمپایی من به قندونای ریونیاست.
وقتی چشمش به قیافه های ملت افتاد، سریع اضافه کرد:
-آخه اون وسط که دعوا شده بود، یه بار دمپاییم اشتباهی خورد به قندونشون و اونم درجا شکست.
در همین لحظه، مرلین نگاهی «چرا انقدر دیالوگِ ملانی رو مضحک نوشتی فرزندم؟» وار به نویسنده انداخت. نویسنده هم جوش آورد و با نگاهی متقابل به معنی «اگه ناراحتی خب خودت بیا بنویس پیرمرد!» وار به مرلین چشم غره رفت. ناگهان، جغدی که از ذهنِ نویسنده پرواز کرده بود، با سرعتی غیرقانونی از پنجره وارد شد، دور سر مرلین سه دور زد، لای ریشش گیر کرد، چند دقیقه دستوپا زد تا بالاخره نوکش را بیرون آورد و نامهای مُهر و موم شده را انداخت کف دست پیرمرد.
روی پاکت با خطی طلایی نوشته شده بود:
«از نویسندهِ دانا؛ برسد به دست پیرترین مجرد هاگوارتز»
همه ملت با کنجکاوی دورش جمع شدند. مرلین عینکش را از جیب ردایش بیرون آوردذ و به چشم زد، پاکت را باز کرد و با صدای بلند خواند:
نقل قول:
«با سلام و احترام.
به اطلاع میرساند اطلاعیهی همسرگزینی جناب مرلین، به دلیل استقبال بیسابقه، در سراسر بریتانیا، اروپا و سه منظومهی مجاور منتشر گردیده است...
در حال حاضر، چهارصد و بیست و دو متقاضی ثبتنام کردهاند.»
ملانی با خوشحالی گفت:
-دیدی بابا مرلین؟ گفتم مشتری داری!
اما مرلین داشت رنگش از سفید به سفیدتر تغییر میکرد.
- چهار...صد؟
جغد سرفهای کرد و ادامهی نامه را انداخت پایین.
نقل قول:
«ضمناً جهت تسهیلِ انتخاب بین این همه مقاضی توسطِ شخصِ مرلین، مسابقهای با عنوان "همسر برتر مرلین" برگزار خواهد شد. مراحل مسابقه شامل: آشپزی، رسیدگی به ریش، تحمل غرغرهای مرلین و آزمون کتبی تاریخ جادو از سال یک قبل از میلاد تا امروز میباشد.
به اطلاع می رسانیم که نتیجه این آزمون تاثیری در انتخاباتِ وزارتِ سحر و جادو در سالِ آینده نخواهد داشت!»
جغد پر زد و از همان پنجره ای که وارد شده بود، خارج شد و ملتِ گریف را تنها گذاشت...
افرادی که لایک کردند
✨ 𝓓𝓮𝓶𝓮𝓵𝔃𝓪 𝓡𝓸𝓫𝓫𝓲𝓷𝓼 ✨

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/07/14
تولد نقش: 1402/07/15
آخرین ورود: امروز ساعت 05:06
از: من دور شو! تو خیلی مشکوکی!
پستها:
461
شغل
مدیر خزانه دیوان جادوگران، ارشد گریفیندور، کدخدای هاگزمید، بانکدار گرینگوتز
افتخارات

اما ریونیها قرار نبود به این راحتی این بیاحترامی رو ببخشن. برای همین طولی نمیکشه که گریفیها یهویی دوباره به داخل تالار ریونکلاو کشیده میشن و مبارزه دوباره شروع میشه...
- باباجان ریشم رو نکش!
مرلین که سعی داشت ریش بلند سفیدش رو از دست بردلی بیرون بکشه، این رو میگه. لیلیلونا درحالیکه با بردلی همراهی میکنه تا با هم به کشیدن ریش پیرمرد ادامه بدن، جیغ میکشه:
- فکر کردین میتونین روی دختر دسته گل من اسم بذارین؟
- باباجان چه اسمی؟ هنوز عقد مون رو توی آسمونها ننوشتن که...
دمپایی ملانی از بین همه رد میشه و مستقیم به بینی بردلی میخوره و باعث میشه ریش مرلین از دست اونا نجات پیدا کنه. بعد مثل بومرنگ، مسیر اومده رو دور میزنه و به دست صاحبش میرسه. ملانی درحالی که دنبال هدف دیگهای برای اصابت میگشت، مرلین رو از بین جمعیت بیرون میکشه.
- بابا مرلین! بیا پشتم قایم شو!
در سمت دیگه، تلما و میرا سعی داشتن ملت رو از همدیگه جدا کنن؛ ولی موفق نبودن و خودشون هم داشتن زیر دست و پا له میشدن که...
- اَه! این بوی چیه؟!
هلنا درحالیکه سعی میکرد جلوی بینیش رو بگیره تا دیگه اون بوی بد به مشامش نرسه، این رو میگه. بقیه با این حرفش، دست از کندن مو و ریش همدیگه برمیدارن و بو میکشن؛ ولی چیزی متوجه نمیشن. تا اینکه طولی نمیکشه که کل فضای تالار ریونکلاو و بهتره بگم قلعهی هاگوارتز، با اون بوی بد، پر میشه.
- چی داره اینجوری بو میده؟
- این بو از کجا میاد؟
- حالم بد شد!
ملانی دمپاییش رو غلاف میکنه و دستش رو به کمر میزنه. بعد بیرون میره تا ببینه اون بو از کجا میاد. چند دقیقه طول میکشه تا ملانی برگرده و در طی این مدت، ملت تمام سعیشون این بود که عمیق نفس نکشن تا از بوی بد اون آشغالها مسموم نشن!
وقتی تلما میبینه که ملانی برگشته، ازش میپرسه:
- کجا بودی ملانی؟
- رفتم ببینم بوی چیه که همه رو کلافه کرده!
- حالا فهمیدی چی بود؟
- آره! نمیدونم آشغالها رو از کی نگه داشته بودن؛ بوی اونا پیچیده بود. انگار مدرسه جای زبالهست...
البته، دیگه نگرانش نباشین! انداختمش بیرون تا آشغالی ببرتش! 
بعد دوباره جلو میاد و دست مرلین و بقیه گریفیها رو میگیره.
- حالا دیگه ما رفع زحمت میکنیم!
همه که از منحل شدن اون زبالهی بدبو خوشحال بودن، بیخیال دعوا کردن میشن. گریفیها هم با خوشحال تالار ریونکلاو رو ترک میکنن تا دوباره اطلاعیه رو بزنن و نامزد جدیدی برای همسری مرلین پیدا کنن.
- باباجان ریشم رو نکش!

مرلین که سعی داشت ریش بلند سفیدش رو از دست بردلی بیرون بکشه، این رو میگه. لیلیلونا درحالیکه با بردلی همراهی میکنه تا با هم به کشیدن ریش پیرمرد ادامه بدن، جیغ میکشه:
- فکر کردین میتونین روی دختر دسته گل من اسم بذارین؟

- باباجان چه اسمی؟ هنوز عقد مون رو توی آسمونها ننوشتن که...

دمپایی ملانی از بین همه رد میشه و مستقیم به بینی بردلی میخوره و باعث میشه ریش مرلین از دست اونا نجات پیدا کنه. بعد مثل بومرنگ، مسیر اومده رو دور میزنه و به دست صاحبش میرسه. ملانی درحالی که دنبال هدف دیگهای برای اصابت میگشت، مرلین رو از بین جمعیت بیرون میکشه.
- بابا مرلین! بیا پشتم قایم شو!

در سمت دیگه، تلما و میرا سعی داشتن ملت رو از همدیگه جدا کنن؛ ولی موفق نبودن و خودشون هم داشتن زیر دست و پا له میشدن که...
- اَه! این بوی چیه؟!
هلنا درحالیکه سعی میکرد جلوی بینیش رو بگیره تا دیگه اون بوی بد به مشامش نرسه، این رو میگه. بقیه با این حرفش، دست از کندن مو و ریش همدیگه برمیدارن و بو میکشن؛ ولی چیزی متوجه نمیشن. تا اینکه طولی نمیکشه که کل فضای تالار ریونکلاو و بهتره بگم قلعهی هاگوارتز، با اون بوی بد، پر میشه.
- چی داره اینجوری بو میده؟
- این بو از کجا میاد؟
- حالم بد شد!

ملانی دمپاییش رو غلاف میکنه و دستش رو به کمر میزنه. بعد بیرون میره تا ببینه اون بو از کجا میاد. چند دقیقه طول میکشه تا ملانی برگرده و در طی این مدت، ملت تمام سعیشون این بود که عمیق نفس نکشن تا از بوی بد اون آشغالها مسموم نشن!
وقتی تلما میبینه که ملانی برگشته، ازش میپرسه:
- کجا بودی ملانی؟

- رفتم ببینم بوی چیه که همه رو کلافه کرده!

- حالا فهمیدی چی بود؟

- آره! نمیدونم آشغالها رو از کی نگه داشته بودن؛ بوی اونا پیچیده بود. انگار مدرسه جای زبالهست...
البته، دیگه نگرانش نباشین! انداختمش بیرون تا آشغالی ببرتش! 
بعد دوباره جلو میاد و دست مرلین و بقیه گریفیها رو میگیره.
- حالا دیگه ما رفع زحمت میکنیم!

همه که از منحل شدن اون زبالهی بدبو خوشحال بودن، بیخیال دعوا کردن میشن. گریفیها هم با خوشحال تالار ریونکلاو رو ترک میکنن تا دوباره اطلاعیه رو بزنن و نامزد جدیدی برای همسری مرلین پیدا کنن.
افرادی که لایک کردند
واسه چی داری تعقیبم میکنی؟ 
فکر میکنی نمیدونم میخوای ازم آشرشته درست کنی؟
خیلی مشکوکی!

فکر میکنی نمیدونم میخوای ازم آشرشته درست کنی؟

خیلی مشکوکی!


جزئیات کاربر

میان این دعواییدن ها، میان آن آبی های که غیرتشان روی روح هلنا بود و آنان که قسم راستشان به ریش مرلین بود،
روزالین روی بابا مرلین بسیار حساس بود، غیرت کوهیاش اجازه سکوت نمیداد.
- آی نفسکش! چه کسی جرئت کرده به بابا مرلینی ما توهین کند؟
کسی روی شانهاش زد.
- باشه رز، ما هم میخوایم دعوا کنیم، ولی چرا یهو لحجت کوهی شد؟
روزالین چند ثانیه فکر کرد.
- چیز… راست میگی جیمی خب.
گلویش را صاف کرد، صافتر ایستاد و دوباره همان ژست قهرمانانه را گرفت.
- آی نفسکش!کی جرئت کرده به بابا مرلینی توهین کنه؟
چشمانی از چهار طرف سالن ریونکلاو به او زل زده بودند. روزالین که فشار نگاه جمعیت را روی خودش حس میکرد، چاقوی کوچکی از جیب ردایش بیرون کشید. چاقویی صورتی با طرح هلو کیتی که بیشتر شبیه وسیله بریدن کیک تولد بود تا سلاح نبرد، آن را بالای سرش گرفت.
- آی نفسکش! اگر فقط ذرهای از خون گودریک توی رگهام جاری باشه، با این شمشی…
به چاقو نگاه کرد.
- خب شمشیر نیست، ولی بالاخره. اصلا ببینم کی گفت برای مرلین به این نازی زن روحی بگیریم؟مگه زن کمه تو این دنیا؟اصلا ما میخوایم یکی دیگرو بگیریم.
در این میان طلسمی به سمت روزالین پرتاب شد که در آن دعواییدن ها و ریش دراز مرلین مشخص نبود چه بود.
- کی جرئت کرده سمت خواهر کوهی من طلسم پرتاب کنه؟ قودا!
تاتسو که غرور ساموراییاش سخت جریحهدار شده بود، نگاه چپی به جیمز انداخت و کاتانایش را از غلاف بیرون کشید.
- سکوت کن بچه کوچولو. اومدم که انتقام گریفی رو بگیرم.
مرلین که تا آن لحظه با امید اینکه اوضاع خودش آرام شود نظارهگر ماجرا بود، ناگهان فریادی از ته گلویش کشید.
- هی فرزندانم! بس است دیگر! این پیرمرد قلبش ضعیف است، خجالت بکشید، اگر می خواهید زنی جدید برای من بستونید باید مراقبم باشید!
همه برای چند لحظه ساکت شدند.مرلین فرصت را غنیمت شمرد، دستش را روی سر سالازار گذاشت و خودش را به بالا مبلی که کنار سالازار بود رساند تا صدایش بهتر به همه برسد.
- ممنون سالاد جان.
سپس دستی به ریشش کشید و ادامه داد.
- بس است دیگر! انگار نه انگار کسی آمده خواستگاری. اصلا مگر عقل مرلینی ما اجازه میدهد دختری کوچکتر از خودمان ازدواج کنیم؟
مرلین که سکوت را نشانه تایید گرفته بود، با یک حرکت دراماتیک خودش را از بالای مبل داخل بغل جیمز پرت کرد.
-اخ ، جیمز عرضه گرفتن مارو هم نداری فرزندم.
قبل از اینکه جیمز بتواند واکنشی نشان دهد، یک اردنگی هم نصیبش شد.
-فرزند موردعلاقهمان هستی مثلا! این همه آموزههای مرلینی را به خوردت دادیم، آخرش کجا به دردت خورد؟
- بابا مرلین من فقط داشتم از رز کوهی دفاع میکردم!
سپس مرلینکه مطمئن شد آتش بس را قطعی کرده و می تواند دنبال زن رویاهایش برود، یقه روزالین و تاتسو را گرفت؛ یکی را از این طرف و یکی را از آن طرف و همزمان به ملانی چشم و ابرویی آمد.
-جمعشون کن دخترم.
مرلین روزالین و تاتسو را چند قدم به سمت در هل داد.
- برید فرزندانم، برید.ما که مرلینیم هیچگاه مزاحم نمیشیم و همیشه مراحم هستیم اما ببخشید فرزندانمان مزاحم شما شدند.
- ولی بابا مرلین…
- برید.
-اما…
-برید.
-ما هنوز…
-گفتم برید.
چند دقیقه بعد تقریباً همه از سالن بیرون رانده شده بودند.مرلین در سالن عمومی ریونکلاو را بست، سرش را بین چهارچوب در گرفت و نفس عمیقی کشید؛ نگاهی به هلنا انداخت، لبخند غمگین و نمایشیای زد، دستی روی سینه اش گذاشت و گفت.
-هلنا جان Maybe in another life,شب شما مرلینی.
و قبل از اینکه کسی بتواند دربارهی تصمیم مرلینی اش نظری بدهد، در را آرام بست و رفت. خودش را سریعا به ملانی رساند و جوری که کسی صدایش را نشوند آرام گفت.
-چیزه…میگم ملان بابا این اطلاعیه رسمیه زن گرفتن ما بود؛ هنوز داریش؟
-اره چطور؟
-میگم که اینو بگو بزنن دوباره یه جای که بقیه بتونن ببین، شاید یک بنده مرلینی درخور شخصیت ما پیدا کردیم.
روزالین روی بابا مرلین بسیار حساس بود، غیرت کوهیاش اجازه سکوت نمیداد.
- آی نفسکش! چه کسی جرئت کرده به بابا مرلینی ما توهین کند؟
کسی روی شانهاش زد.
- باشه رز، ما هم میخوایم دعوا کنیم، ولی چرا یهو لحجت کوهی شد؟
روزالین چند ثانیه فکر کرد.
- چیز… راست میگی جیمی خب.
گلویش را صاف کرد، صافتر ایستاد و دوباره همان ژست قهرمانانه را گرفت.
- آی نفسکش!کی جرئت کرده به بابا مرلینی توهین کنه؟
چشمانی از چهار طرف سالن ریونکلاو به او زل زده بودند. روزالین که فشار نگاه جمعیت را روی خودش حس میکرد، چاقوی کوچکی از جیب ردایش بیرون کشید. چاقویی صورتی با طرح هلو کیتی که بیشتر شبیه وسیله بریدن کیک تولد بود تا سلاح نبرد، آن را بالای سرش گرفت.
- آی نفسکش! اگر فقط ذرهای از خون گودریک توی رگهام جاری باشه، با این شمشی…
به چاقو نگاه کرد.
- خب شمشیر نیست، ولی بالاخره. اصلا ببینم کی گفت برای مرلین به این نازی زن روحی بگیریم؟مگه زن کمه تو این دنیا؟اصلا ما میخوایم یکی دیگرو بگیریم.
در این میان طلسمی به سمت روزالین پرتاب شد که در آن دعواییدن ها و ریش دراز مرلین مشخص نبود چه بود.
- کی جرئت کرده سمت خواهر کوهی من طلسم پرتاب کنه؟ قودا!
تاتسو که غرور ساموراییاش سخت جریحهدار شده بود، نگاه چپی به جیمز انداخت و کاتانایش را از غلاف بیرون کشید.
- سکوت کن بچه کوچولو. اومدم که انتقام گریفی رو بگیرم.
مرلین که تا آن لحظه با امید اینکه اوضاع خودش آرام شود نظارهگر ماجرا بود، ناگهان فریادی از ته گلویش کشید.
- هی فرزندانم! بس است دیگر! این پیرمرد قلبش ضعیف است، خجالت بکشید، اگر می خواهید زنی جدید برای من بستونید باید مراقبم باشید!
همه برای چند لحظه ساکت شدند.مرلین فرصت را غنیمت شمرد، دستش را روی سر سالازار گذاشت و خودش را به بالا مبلی که کنار سالازار بود رساند تا صدایش بهتر به همه برسد.
- ممنون سالاد جان.
سپس دستی به ریشش کشید و ادامه داد.
- بس است دیگر! انگار نه انگار کسی آمده خواستگاری. اصلا مگر عقل مرلینی ما اجازه میدهد دختری کوچکتر از خودمان ازدواج کنیم؟
مرلین که سکوت را نشانه تایید گرفته بود، با یک حرکت دراماتیک خودش را از بالای مبل داخل بغل جیمز پرت کرد.
-اخ ، جیمز عرضه گرفتن مارو هم نداری فرزندم.
قبل از اینکه جیمز بتواند واکنشی نشان دهد، یک اردنگی هم نصیبش شد.
-فرزند موردعلاقهمان هستی مثلا! این همه آموزههای مرلینی را به خوردت دادیم، آخرش کجا به دردت خورد؟
- بابا مرلین من فقط داشتم از رز کوهی دفاع میکردم!
سپس مرلینکه مطمئن شد آتش بس را قطعی کرده و می تواند دنبال زن رویاهایش برود، یقه روزالین و تاتسو را گرفت؛ یکی را از این طرف و یکی را از آن طرف و همزمان به ملانی چشم و ابرویی آمد.
-جمعشون کن دخترم.
مرلین روزالین و تاتسو را چند قدم به سمت در هل داد.
- برید فرزندانم، برید.ما که مرلینیم هیچگاه مزاحم نمیشیم و همیشه مراحم هستیم اما ببخشید فرزندانمان مزاحم شما شدند.
- ولی بابا مرلین…
- برید.
-اما…
-برید.
-ما هنوز…
-گفتم برید.
چند دقیقه بعد تقریباً همه از سالن بیرون رانده شده بودند.مرلین در سالن عمومی ریونکلاو را بست، سرش را بین چهارچوب در گرفت و نفس عمیقی کشید؛ نگاهی به هلنا انداخت، لبخند غمگین و نمایشیای زد، دستی روی سینه اش گذاشت و گفت.
-هلنا جان Maybe in another life,شب شما مرلینی.
و قبل از اینکه کسی بتواند دربارهی تصمیم مرلینی اش نظری بدهد، در را آرام بست و رفت. خودش را سریعا به ملانی رساند و جوری که کسی صدایش را نشوند آرام گفت.
-چیزه…میگم ملان بابا این اطلاعیه رسمیه زن گرفتن ما بود؛ هنوز داریش؟
-اره چطور؟
-میگم که اینو بگو بزنن دوباره یه جای که بقیه بتونن ببین، شاید یک بنده مرلینی درخور شخصیت ما پیدا کردیم.
افرادی که لایک کردند
فرزند تبعید شده مرلین، به کوه اورست.

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/02/06
تولد نقش: 1405/02/07
آخرین ورود: امروز ساعت 11:32
از: زیر یه کُپه ریش
پستها:
43

اون صدای پا، اون صدای پای هولناک و سنگین، بلی... صدای پای فلوری بود که رفته بود آرایشش رو تمدید کنه و از همه جا بیخبر وسط این شلم شوربای تالار ریونکلاو برگشته بود.
جمعیت گریفیندوریها و ریونکلاویها که از ترس دیده شدن توسط بقیه گروههای هاگوارتز و بیآبرو شدن، نفسشون رو حبس کرده بودند، با دیدن فلور راحتی کشیدند و دوباره برگشتند به دعوای خودشون.
- شما رو دختر ما اسم گذاشتید، نمیشه که همینطوری دربرید از زیرش!
- آخه شما سن مرلین ما رو میدونید؟ هلنای شما خیلی جوونه براش، درحدی که زیر سن قانونیه!
- مهم عشق و علاقهس! هلنا الان انسانه!
اما بیخبر بودند که میون این دعواها و ناخواسته بودنها، هلنا که نمی تونست این وضعیت رو دوباره و دوباره توی زندگیش بپذیره، ناامید و ناامید شد و کمکم آبی و آبیتر شد و شفاف! هلنا که متوجه تغییر آب و هوای توی بدنش شد نگاهی به دستاش انداخت و جیغ بنفشی سر داد که تمام توجه رو به خودش جلب کرد.
با دیدن این اتفاق، نگاه همه به صورت خیلی قضاوتگر به سمت مرلین برگشت. مرلین که دید اوضاع خیطه دستی به قسمتی از ریشش که نزدیک تر به خودش بود کشید.
- فرزندانم همونطور که امید کلید موفقیته، ناامیدی هم زندگی ما رو ازمون میگیره!
هلنا با بغض و حرصِ روحیات روحیش، یه نگاهی به مرلین انداخت و یه نگاهی به سالازار که گوشه تالار داشت نون و ماست میخورد و به هیچ وجه اهمیت نمیداد.
- بابا سالازار؟ شما یه چیزی بگو لااقل.
هر چند قبل اینکه سالازار فرصت هر گونه ری اکشنی رو داشته باشه، مرلین که دید اوضاع کاملا مناسب بهونه آوردن برای یه دعوای مفصله، با زیرکی تمام رفت تو جلد شخصیت تئاتریش که اواخر قرن شونزدهم میلادی با داداشیش شکسپیر درآورده بودنش و باهاش کلی پول ماگلی به جیب زده بودند.
- سالازار؟ سالازار کی باشه؟ بزرگترین جادوگر تمام دورانها مرلینه و مرلین بوده. دخترشم که عاشق هر کی میشه که از راه میرسه، البته باید بگم سلیقهش تو انتخاب بنده بد نبودا!
همین شد که به غرور سالازار و ریونکلاوی ها برخورد و گریفیندوریها رو که انتظار این وجه از شخصیت مرلین رو نذاشتند، مقصر همه چیز بدونند و به سمتشون یورش ببرند. اینطوری شد که جنگ بین قرمز و آبی، بین آتش سرخ و آب زلال شروع شد! همه در همدیگه میدعواییدن و گهگاهی پاهاشون بین ریشای مرلین گیر میکرد و طلسمهاشون به در و دیوار آبی تالار میخورد.
جمعیت گریفیندوریها و ریونکلاویها که از ترس دیده شدن توسط بقیه گروههای هاگوارتز و بیآبرو شدن، نفسشون رو حبس کرده بودند، با دیدن فلور راحتی کشیدند و دوباره برگشتند به دعوای خودشون.
- شما رو دختر ما اسم گذاشتید، نمیشه که همینطوری دربرید از زیرش!
- آخه شما سن مرلین ما رو میدونید؟ هلنای شما خیلی جوونه براش، درحدی که زیر سن قانونیه!
- مهم عشق و علاقهس! هلنا الان انسانه!
اما بیخبر بودند که میون این دعواها و ناخواسته بودنها، هلنا که نمی تونست این وضعیت رو دوباره و دوباره توی زندگیش بپذیره، ناامید و ناامید شد و کمکم آبی و آبیتر شد و شفاف! هلنا که متوجه تغییر آب و هوای توی بدنش شد نگاهی به دستاش انداخت و جیغ بنفشی سر داد که تمام توجه رو به خودش جلب کرد.
با دیدن این اتفاق، نگاه همه به صورت خیلی قضاوتگر به سمت مرلین برگشت. مرلین که دید اوضاع خیطه دستی به قسمتی از ریشش که نزدیک تر به خودش بود کشید.
- فرزندانم همونطور که امید کلید موفقیته، ناامیدی هم زندگی ما رو ازمون میگیره!
هلنا با بغض و حرصِ روحیات روحیش، یه نگاهی به مرلین انداخت و یه نگاهی به سالازار که گوشه تالار داشت نون و ماست میخورد و به هیچ وجه اهمیت نمیداد.
- بابا سالازار؟ شما یه چیزی بگو لااقل.
هر چند قبل اینکه سالازار فرصت هر گونه ری اکشنی رو داشته باشه، مرلین که دید اوضاع کاملا مناسب بهونه آوردن برای یه دعوای مفصله، با زیرکی تمام رفت تو جلد شخصیت تئاتریش که اواخر قرن شونزدهم میلادی با داداشیش شکسپیر درآورده بودنش و باهاش کلی پول ماگلی به جیب زده بودند.
- سالازار؟ سالازار کی باشه؟ بزرگترین جادوگر تمام دورانها مرلینه و مرلین بوده. دخترشم که عاشق هر کی میشه که از راه میرسه، البته باید بگم سلیقهش تو انتخاب بنده بد نبودا!
همین شد که به غرور سالازار و ریونکلاوی ها برخورد و گریفیندوریها رو که انتظار این وجه از شخصیت مرلین رو نذاشتند، مقصر همه چیز بدونند و به سمتشون یورش ببرند. اینطوری شد که جنگ بین قرمز و آبی، بین آتش سرخ و آب زلال شروع شد! همه در همدیگه میدعواییدن و گهگاهی پاهاشون بین ریشای مرلین گیر میکرد و طلسمهاشون به در و دیوار آبی تالار میخورد.
".It's up to you how far you'll go. If you don't try, you'll never know"
Merlin
The sword in the stone

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/03/15
تولد نقش: 1405/03/17
آخرین ورود: یکشنبه 14 تیر 1405 09:21
از: توی کتابخونه یه گوشه دنج
پستها:
51

چشم های ریونی و گریفیندوریها از تعجب باز ماند !
همه میخواستند ببینند این صدای کیست.
این صدا ، صدای کسی نبود جز هلنا.!
ناگهان مرلین که ریش هایش دورش پیچیده شده بود از جا بلند شد.
او با دستی که لرزش خفیفی داشت، سعی کرد سرش را صاف کند، اما به محض اینکه نگاهش به جمعیتِ بالای سرش افتاد، بیهوش شد.
هلنا باز صدا کرد.
_مرلین...مرلینکم...دوباره چی شد.
مرلین با شنیدن این صدا دوباره مثل جت از جا پرید
همون لحظه ملانی که از شدت هیجان، دمپاییاش را در دست گرفته بود، فریاد زد:
— مرلین! زندهای؟ یا روح هلنا رفته توی ریشات؟
مرلین با صدایی که انگار از ته چاه در میآمد، زمزمه کرد:
— من... من حس میکنم دارم توی یک ابر از پشم گوسفند غرق میشم... تلما! اون دمنوش... اون دمنوش مزهی... مزهی خاطرات ممنوعه میداد!
تلما، در حالی که سعی میکرد با نگاههای کینهتوزانهی ریونکلاوها مقابله کند، با عجله به سمت اون رفت. اما قبل از اینکه بتونه دستش را به سمت اون دراز کنه، یکی از ریونی یا جلوش رو گرفت و گفت:
_فکر کردید اینجا کجاست؟فکر کردید راحت میتونید با احساسات دختر ما بازی کنید.
تلما رو به اون ریونی کرد و گفت:
_این ازدواج از اولش هم سوری بود .
این جر و بحث ها ادامه پیدا کرد و داشت به کتک و کتک کاری کشیده میشد که... .
در همین لحظه، صدای قدمهای سنگین و ریتمیک از سمت درِ تالار به گوش رسید. همه سکوت کردن. حتی ریشهای مرلین هم انگار از شدت ترس، کمی جمع و جور شدند. کسی که داشت میآمد، نه از گریفیندوریها بود و نه از ریونکلاوها؛ اما حضورش چنان سنگین بود که ترس، به اندام همه انداخته بود و حتی معجون عشق در شکم مرلین جا خورده بود.
در باز شد و اون آدم داخل اومد... .
همه میخواستند ببینند این صدای کیست.
این صدا ، صدای کسی نبود جز هلنا.!
ناگهان مرلین که ریش هایش دورش پیچیده شده بود از جا بلند شد.
او با دستی که لرزش خفیفی داشت، سعی کرد سرش را صاف کند، اما به محض اینکه نگاهش به جمعیتِ بالای سرش افتاد، بیهوش شد.
هلنا باز صدا کرد.
_مرلین...مرلینکم...دوباره چی شد.
مرلین با شنیدن این صدا دوباره مثل جت از جا پرید
همون لحظه ملانی که از شدت هیجان، دمپاییاش را در دست گرفته بود، فریاد زد:
— مرلین! زندهای؟ یا روح هلنا رفته توی ریشات؟
مرلین با صدایی که انگار از ته چاه در میآمد، زمزمه کرد:
— من... من حس میکنم دارم توی یک ابر از پشم گوسفند غرق میشم... تلما! اون دمنوش... اون دمنوش مزهی... مزهی خاطرات ممنوعه میداد!
تلما، در حالی که سعی میکرد با نگاههای کینهتوزانهی ریونکلاوها مقابله کند، با عجله به سمت اون رفت. اما قبل از اینکه بتونه دستش را به سمت اون دراز کنه، یکی از ریونی یا جلوش رو گرفت و گفت:
_فکر کردید اینجا کجاست؟فکر کردید راحت میتونید با احساسات دختر ما بازی کنید.
تلما رو به اون ریونی کرد و گفت:
_این ازدواج از اولش هم سوری بود .
این جر و بحث ها ادامه پیدا کرد و داشت به کتک و کتک کاری کشیده میشد که... .
در همین لحظه، صدای قدمهای سنگین و ریتمیک از سمت درِ تالار به گوش رسید. همه سکوت کردن. حتی ریشهای مرلین هم انگار از شدت ترس، کمی جمع و جور شدند. کسی که داشت میآمد، نه از گریفیندوریها بود و نه از ریونکلاوها؛ اما حضورش چنان سنگین بود که ترس، به اندام همه انداخته بود و حتی معجون عشق در شکم مرلین جا خورده بود.
در باز شد و اون آدم داخل اومد... .
افرادی که لایک کردند
°Sapere Aude°

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/04/20
تولد نقش: 1404/04/20
آخرین ورود: امروز ساعت 09:43
از: جایی میان خیال و واقعیت
پستها:
421
شغل
ارشد ریونکلاو، ساحره سرشمار

-من اوخ! وای! آااه! اوف! غش! 
در کسری از ثانیه تمام سرها به سمت صدای تالاپی از سمت زمین چرخید. همه چشمها درحال جستوجوی چیزی که زمین افتاده بود، از بین ریشهای پخش بر زمین میگشتند؛ اما مگه بین اونهمه ریش مرلین چیزی معلوم بود؟
-وایستید ببینم مرلینکم کو! مرلیییین؟!
لحظهای بعد، تمام ریونیون که با افتادن مرلین هول کرده بودن، چهار دست و پا افتاده بودند روی زمین و لابهلای آن دریای ریش مرلین به دنبال مرلین میگشتند و گریفیندوری ها هم برای طبیعی جلوهدادن نقشهشون شروع به گشتن به دنبال مرلین کردن.
هر چند ثانیه هم چیزی از دل آن ریش بیرون کشیده میشد؛ یک مبل واژگون، فرشهای آبی لهشده، و حتی یک گلدان آبی لاجوردی با رگه های سفید…
-اوهو! حواست به اون گلدونه باشه ها! عتیقهست! گلدون مادربزرگ روونا ریونکلاوه!
عملیات یافتن مرلین با رمز “یا مرلین” به قدری طول کشید که خود مرلین هم از شدت بیتوجهی به خودش، حوصلهاش سر رفت.
از دل همان دریای ریش، یکهو صدای کشدار و خستهای بلند شد:
— اووووف!... ااه!... آی...
— اوه مرلینکم! مرلین! آاااه مرلین! من بدون تو چطور سر کنم مرلین؟ عااااه!

در کسری از ثانیه تمام سرها به سمت صدای تالاپی از سمت زمین چرخید. همه چشمها درحال جستوجوی چیزی که زمین افتاده بود، از بین ریشهای پخش بر زمین میگشتند؛ اما مگه بین اونهمه ریش مرلین چیزی معلوم بود؟
-وایستید ببینم مرلینکم کو! مرلیییین؟!
لحظهای بعد، تمام ریونیون که با افتادن مرلین هول کرده بودن، چهار دست و پا افتاده بودند روی زمین و لابهلای آن دریای ریش مرلین به دنبال مرلین میگشتند و گریفیندوری ها هم برای طبیعی جلوهدادن نقشهشون شروع به گشتن به دنبال مرلین کردن.
هر چند ثانیه هم چیزی از دل آن ریش بیرون کشیده میشد؛ یک مبل واژگون، فرشهای آبی لهشده، و حتی یک گلدان آبی لاجوردی با رگه های سفید…
-اوهو! حواست به اون گلدونه باشه ها! عتیقهست! گلدون مادربزرگ روونا ریونکلاوه!

عملیات یافتن مرلین با رمز “یا مرلین” به قدری طول کشید که خود مرلین هم از شدت بیتوجهی به خودش، حوصلهاش سر رفت.
از دل همان دریای ریش، یکهو صدای کشدار و خستهای بلند شد:
— اووووف!... ااه!... آی...
— اوه مرلینکم! مرلین! آاااه مرلین! من بدون تو چطور سر کنم مرلین؟ عااااه!
افرادی که لایک کردند
Only Raven


جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/07/14
تولد نقش: 1402/07/15
آخرین ورود: امروز ساعت 05:06
از: من دور شو! تو خیلی مشکوکی!
پستها:
461
شغل
مدیر خزانه دیوان جادوگران، ارشد گریفیندور، کدخدای هاگزمید، بانکدار گرینگوتز
افتخارات

بعد از اینکه زوج عاشق آگاتا و هرپو تالار ریونکلاو رو با کلی شوق و ذوق، به مقصد ماه عسلشون ترک میکنن و بهدنبال این میوفتن تا در منظومههای دیگه پیداش کنن، نوبت به مراسم ازدواج مرلین و هلنا میرسه.
ملانی که در تموم پستهای قبلی نقش مادر داماد رو بازی کرده بود، چادر گلگلیش رو به دندون میکشه و آقا داماد که مرلین بود رو پشت خودش جا میده. با افتخار بهش نگاه میکنه و طوری که انگار زیادی توی نقش مادرشوهریش غرق شده، رو به هلنای جوون میکنه.
- خب عروس خانوم! بسه دیگه انقدر ناز کردن!
الان وقتشه که مراسم عروسی رو راه بندازیم و شما جوونهارو بفرستیم خونهی بخت! 
اما هلنا موهای آبی رنگش رو تکونی میده و درحالیکه به ناخونهاش نگاه میکنه، میگه:
- ملانی جون پس مراسم نامزدی و حنابندون و عقد و پاتختی و... چی میشه؟ به هرحال من به این جوونی و زیبایی آرزوها واسه مراسمهای ازدواجم دارم!
ریونکلاویها حرف هلنا رو تائید میکنن. به هرحال قرار نبود بهعنوان خونوادهی عروس اجازه بدن دختر ترگل ورگلشون به این سادگی از دست بره.
- هلنا حق داره. از قدیم گفتن زنی که خرج داره، ارج داره!
گریفیندوری چشمغرهای به لیلیلونا میزنن.
- ایراد نداره.
اصلاً کل مراسمها و خرجها فدای یک تار موی ...
مرلین که داشت با شروط هلنا موافقت میکرد، خیلی ناگهانی دچار شوک میشه. بدون حرکت میایسته و چندین بار رنگ عوض میکنه. تا اینکه انگار دکمهی تنظیمات کارخونهاش رو فشار داده باشن، لبخند احمقانه و چشمای شیفته به هلنای مرلین، جای خودشون رو به حالت همیشگی خودش میدن. همون نگاههای بابابزرگونهی قبلی برمیگردن. مرلین که انگار از حضورش در تالار ریونکلاو متعجب شده بود، شلوار پارچهایش رو به سختی تا بالای نافش بالا میکشه.
- ملانی بابا اینجا چه خبره؟
همه از این وضعیت شگفت زده شده بودند؛ بهجز تلما که گوشهای ایستاده بود و سعی میکرد خودش رو به کوچهی هریچپ بزنه!
تالار گریفیندور_ساعاتی پیش
گریفیندوریها که بعد از دعوت ناگهانی آگاتا به تالار همسایه یعنی ریونکلاو، فرصت زیادی برای آماده شدن نداشتن، با عجله اینور و اونور میدویدن. البته، همه به غیر از مرلین که درست وسط تالار، دست به کمر ایستاده بود.
- گریفیندوریهای بابا! اجازه بدین مرلین فرتوت یک شیردال تنها باقی بمونه. چه علاقهای دارین برای من زن بستونین؟
ملانی بعد از انتخاب دمپایی موردنظرش برای مهمونی، لبخندی میزنه.
- بابا مرلین آخر عمری میخوای تنها بمونی؟ عمراً اگه بذاریم!
- اصلاً من نمیام مهمونی!
مرلین مثل بچههای کوچیک قهر کرده بود و به نظر نمیومد میلی به راضی شدن داشته باشه. هرکس هرکاری کرد نتونست اون رو راضی کنه.
- بابا مرلین! بیا برات دمنوش گیاهی آوردم. آرامبخشه!
تلما از بین همه رد میشه و لیوان رو بهدست مرلین میده. کنارش مینشینه و توی گوشش زمزمه میکنه:
- منم به این آگاتا اعتماد ندارم بابا مرلین. نمیذارم کسی برات زن بگیره. باور کن!
مرلین که با لبخند معصومانهی تلما، کلک خورده بود، دمنوش رو تا ته سر میکشه. بی خبر از اینکه بدونه محتویات اون دمنوش شامل معجون عشقی بود که روح هلنا ریونکلاو از وسطش رد شده!
پایان فلشبک
- خب بین این همه آدم چرا هلنا آخه؟
- با خودم گفتم روحه، شوهرش نمیدن. من چه بدونم ریونیها مشتاقن دختر عروس کنن!
فقط میخواستم از شر آگاتای مشکوک خلاص بشیم. 
گریفیندوریها دور هم گرد اومده بودند. مرلین آهی میکشه.
- تلمای بابا الان مرلین چیکار کنه که اسیر یک ازدواج ناخواسته و اجباری شده؟
تلما سعی میکنه به نگاههای ترسناک ملانی توجه نکنه.
- بابا مرلین کاری نداره که. فقط کافیه بهونه بیارین و با هلنا ازدواج نکنین. همین!
گریفیندوریها بعد انواع چشم و ابرو اومدن برای هم، به سمت بقیه جمع برمیگردن. با این تفاوت که لبخندهای احمقانهای به صورت داشتن و توی ذهنشون فقط به راههایی برای پیچوندن هلنا و ریونیها، و کنسل کردن این ازدواج سوری فکر میکردن!
ملانی که در تموم پستهای قبلی نقش مادر داماد رو بازی کرده بود، چادر گلگلیش رو به دندون میکشه و آقا داماد که مرلین بود رو پشت خودش جا میده. با افتخار بهش نگاه میکنه و طوری که انگار زیادی توی نقش مادرشوهریش غرق شده، رو به هلنای جوون میکنه.
- خب عروس خانوم! بسه دیگه انقدر ناز کردن!
الان وقتشه که مراسم عروسی رو راه بندازیم و شما جوونهارو بفرستیم خونهی بخت! 
اما هلنا موهای آبی رنگش رو تکونی میده و درحالیکه به ناخونهاش نگاه میکنه، میگه:
- ملانی جون پس مراسم نامزدی و حنابندون و عقد و پاتختی و... چی میشه؟ به هرحال من به این جوونی و زیبایی آرزوها واسه مراسمهای ازدواجم دارم!
ریونکلاویها حرف هلنا رو تائید میکنن. به هرحال قرار نبود بهعنوان خونوادهی عروس اجازه بدن دختر ترگل ورگلشون به این سادگی از دست بره.
- هلنا حق داره. از قدیم گفتن زنی که خرج داره، ارج داره!
گریفیندوری چشمغرهای به لیلیلونا میزنن.
- ایراد نداره.
اصلاً کل مراسمها و خرجها فدای یک تار موی ...مرلین که داشت با شروط هلنا موافقت میکرد، خیلی ناگهانی دچار شوک میشه. بدون حرکت میایسته و چندین بار رنگ عوض میکنه. تا اینکه انگار دکمهی تنظیمات کارخونهاش رو فشار داده باشن، لبخند احمقانه و چشمای شیفته به هلنای مرلین، جای خودشون رو به حالت همیشگی خودش میدن. همون نگاههای بابابزرگونهی قبلی برمیگردن. مرلین که انگار از حضورش در تالار ریونکلاو متعجب شده بود، شلوار پارچهایش رو به سختی تا بالای نافش بالا میکشه.
- ملانی بابا اینجا چه خبره؟
همه از این وضعیت شگفت زده شده بودند؛ بهجز تلما که گوشهای ایستاده بود و سعی میکرد خودش رو به کوچهی هریچپ بزنه!
تالار گریفیندور_ساعاتی پیش
گریفیندوریها که بعد از دعوت ناگهانی آگاتا به تالار همسایه یعنی ریونکلاو، فرصت زیادی برای آماده شدن نداشتن، با عجله اینور و اونور میدویدن. البته، همه به غیر از مرلین که درست وسط تالار، دست به کمر ایستاده بود.
- گریفیندوریهای بابا! اجازه بدین مرلین فرتوت یک شیردال تنها باقی بمونه. چه علاقهای دارین برای من زن بستونین؟

ملانی بعد از انتخاب دمپایی موردنظرش برای مهمونی، لبخندی میزنه.
- بابا مرلین آخر عمری میخوای تنها بمونی؟ عمراً اگه بذاریم!
- اصلاً من نمیام مهمونی!
مرلین مثل بچههای کوچیک قهر کرده بود و به نظر نمیومد میلی به راضی شدن داشته باشه. هرکس هرکاری کرد نتونست اون رو راضی کنه.
- بابا مرلین! بیا برات دمنوش گیاهی آوردم. آرامبخشه!
تلما از بین همه رد میشه و لیوان رو بهدست مرلین میده. کنارش مینشینه و توی گوشش زمزمه میکنه:
- منم به این آگاتا اعتماد ندارم بابا مرلین. نمیذارم کسی برات زن بگیره. باور کن!

مرلین که با لبخند معصومانهی تلما، کلک خورده بود، دمنوش رو تا ته سر میکشه. بی خبر از اینکه بدونه محتویات اون دمنوش شامل معجون عشقی بود که روح هلنا ریونکلاو از وسطش رد شده!
پایان فلشبک
- خب بین این همه آدم چرا هلنا آخه؟

- با خودم گفتم روحه، شوهرش نمیدن. من چه بدونم ریونیها مشتاقن دختر عروس کنن!
فقط میخواستم از شر آگاتای مشکوک خلاص بشیم. 
گریفیندوریها دور هم گرد اومده بودند. مرلین آهی میکشه.
- تلمای بابا الان مرلین چیکار کنه که اسیر یک ازدواج ناخواسته و اجباری شده؟

تلما سعی میکنه به نگاههای ترسناک ملانی توجه نکنه.
- بابا مرلین کاری نداره که. فقط کافیه بهونه بیارین و با هلنا ازدواج نکنین. همین!

گریفیندوریها بعد انواع چشم و ابرو اومدن برای هم، به سمت بقیه جمع برمیگردن. با این تفاوت که لبخندهای احمقانهای به صورت داشتن و توی ذهنشون فقط به راههایی برای پیچوندن هلنا و ریونیها، و کنسل کردن این ازدواج سوری فکر میکردن!
افرادی که لایک کردند
واسه چی داری تعقیبم میکنی؟ 
فکر میکنی نمیدونم میخوای ازم آشرشته درست کنی؟
خیلی مشکوکی!

فکر میکنی نمیدونم میخوای ازم آشرشته درست کنی؟

خیلی مشکوکی!


جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/01/27
تولد نقش: 1405/01/31
آخرین ورود: دیروز ساعت 21:51
از: فکر فرستادن من به حموم بیا بیرون!
پستها:
105
شغل
مسئول و داور دوئل
افتخارات

چشمان چپول هرپو به چشمان آگاتا تلاقی نمودند و راستول شدند.
- جــــــــــــــیـــــــــــــــــــــغ!
نه اشتباه نکنید؛ این هرپو نبود، مرلین بود که ردایش داغول شده بود و از این رو برای خنکشدن جست و خیز میکرد و میجیغید همراه با آهنگ نیناشناش دیجی آستریکس که خودش واضحاً در ماتحتش عروسی بود و معلوم نبود دیجی عروسیِ ماتحتش کیست.
هرپو اما که در زبالهدانش هیچ بانویی به باوقاری آگاتا ندیده بود و هیچ سطل زبالهای نیافته بود که به کمرباریکی او باشد، قر در کمرش فراوان شد و آمد قر بدهد که یکهو کمرش گرفت و اعصابش از درد و خرابشدن موقعیتی چنین مناسب برای قر ریختن سگی شد و عصای مرلین که افتاده بود آن گوشه را پرت کرد بهسوی ماتحت آستریکس تا دیجی عروسیاش بفهمد این تو بمیری از این تو بمیریها نیست و باید آهنگ احساسیتری بتوازد و حتی هرپو همانطور که کمرش گرفته بود، کجکی میکروفون را جلوی دهان بوگندویش گرفت و شروع به خواندن کرد:
- وقتــــــــــی کــه من عـــــــــــــــاشـــــق میشــــم، دنیــــــــــــا برام رنــــــگ دیگـــــــــــــــــهست...
قلب آگاتا نرم شد و لبهای باریکش به لبخندی مکارانه گشوده شدند که حتی تناقضی با مهر توی چشمانش نداشت از نظر این پیرمرد. لذا حتی هیجانزدهتر گشته و جست زد روی دم و دستگاه دیجیای و پایکوبان آهنگی شادتر خواند:
- تمام دنیا یک طرف، تو یک طرف، عزیزم! تمام خوبا یک طرف، تو یکطرف، عزیزم!
در اینجا هرپو ناگهان چنان بویی از خود به در نمود که نصف جمعیت مانند لاله پژمردند، البته آگاتا بود که با قامتی راست همچنان وسط جمعیت ایستاده بود و چشم از هرپو برنمیداشت و دستهای بلندانگشتش را روی هم میمالید و لبخند مکارانه رضایتمندش قصد ماسیدن نداشت.
هرپو از توی پارگی پاچهاش گل رز سرخ پژمردهای به پژمردگی پوست خودش و آگاتا بیرون آورد و بین دندانهای نداشتهاش گذاشت و به شیوهی رمانتیکی دستش را دعوتگرانه به سوی پیرزن دراز کرد و او هم لطف نمود و دست پیرمرد را گرفت. هرپو دستهایشان را برد بالا و دست دیگرش را دور کمر آگاتا گذاشت و به عقب خم شد و آگاتا نیز با او همراهی کرد، به طوری که دماغهای درازشان به طرز دلکشی با هم مماس شدند.
- آهسته و پیوسته، مهرت به دل نشسته. طلسم ناامیدی، تو قلب من شکسته؛ عزیزم، عزیزم!
لیموزین مشکی و براقی در تلاش برای ورود، درب سالن را ترکاند و متلاشی کرد و ذراتش خار شدند و رفتند توی چشم حسودان این زوج استثنایی و باقلوایی.
لیموزین پیش پای پیرزن و پیرمرد ایستاد و راننده که عینک دودی زده بودی درب صندلی عقب را برای آگاتا باز کرد تا سوار شود و پشت سرش هم هرپو پرید داخل درحالی که عینک آفتابی راننده را قرض کرده و بر چشم گذاشته و همچنان گل رز زیر تکدندان طلایش بود.
- حالا جونم به جونت بسته، عزیزم، عزیزم!
آگاتا از همین حرکت مطمئن شد که بهترین شریک جرم دنیا را انتخاب کرده.
درب لیموزین بسته شد و درحالی که دنده عقب ویراژ میداد، زوج چروکیده برای جمعیت دست تکان دادند و آگاتا درحالی که با انگشت درازش خطی افقی روی گلویش میکشید گفت:
- هرکی بیاد پاتختیم، شب اول قبر میآم سراغش.
لیموزین غیغاژ داد و در افقها ناپدید شد.
- جــــــــــــــیـــــــــــــــــــــغ!
نه اشتباه نکنید؛ این هرپو نبود، مرلین بود که ردایش داغول شده بود و از این رو برای خنکشدن جست و خیز میکرد و میجیغید همراه با آهنگ نیناشناش دیجی آستریکس که خودش واضحاً در ماتحتش عروسی بود و معلوم نبود دیجی عروسیِ ماتحتش کیست.
هرپو اما که در زبالهدانش هیچ بانویی به باوقاری آگاتا ندیده بود و هیچ سطل زبالهای نیافته بود که به کمرباریکی او باشد، قر در کمرش فراوان شد و آمد قر بدهد که یکهو کمرش گرفت و اعصابش از درد و خرابشدن موقعیتی چنین مناسب برای قر ریختن سگی شد و عصای مرلین که افتاده بود آن گوشه را پرت کرد بهسوی ماتحت آستریکس تا دیجی عروسیاش بفهمد این تو بمیری از این تو بمیریها نیست و باید آهنگ احساسیتری بتوازد و حتی هرپو همانطور که کمرش گرفته بود، کجکی میکروفون را جلوی دهان بوگندویش گرفت و شروع به خواندن کرد:
- وقتــــــــــی کــه من عـــــــــــــــاشـــــق میشــــم، دنیــــــــــــا برام رنــــــگ دیگـــــــــــــــــهست...

قلب آگاتا نرم شد و لبهای باریکش به لبخندی مکارانه گشوده شدند که حتی تناقضی با مهر توی چشمانش نداشت از نظر این پیرمرد. لذا حتی هیجانزدهتر گشته و جست زد روی دم و دستگاه دیجیای و پایکوبان آهنگی شادتر خواند:
- تمام دنیا یک طرف، تو یک طرف، عزیزم! تمام خوبا یک طرف، تو یکطرف، عزیزم!

در اینجا هرپو ناگهان چنان بویی از خود به در نمود که نصف جمعیت مانند لاله پژمردند، البته آگاتا بود که با قامتی راست همچنان وسط جمعیت ایستاده بود و چشم از هرپو برنمیداشت و دستهای بلندانگشتش را روی هم میمالید و لبخند مکارانه رضایتمندش قصد ماسیدن نداشت.
هرپو از توی پارگی پاچهاش گل رز سرخ پژمردهای به پژمردگی پوست خودش و آگاتا بیرون آورد و بین دندانهای نداشتهاش گذاشت و به شیوهی رمانتیکی دستش را دعوتگرانه به سوی پیرزن دراز کرد و او هم لطف نمود و دست پیرمرد را گرفت. هرپو دستهایشان را برد بالا و دست دیگرش را دور کمر آگاتا گذاشت و به عقب خم شد و آگاتا نیز با او همراهی کرد، به طوری که دماغهای درازشان به طرز دلکشی با هم مماس شدند.
- آهسته و پیوسته، مهرت به دل نشسته. طلسم ناامیدی، تو قلب من شکسته؛ عزیزم، عزیزم!

لیموزین مشکی و براقی در تلاش برای ورود، درب سالن را ترکاند و متلاشی کرد و ذراتش خار شدند و رفتند توی چشم حسودان این زوج استثنایی و باقلوایی.
لیموزین پیش پای پیرزن و پیرمرد ایستاد و راننده که عینک دودی زده بودی درب صندلی عقب را برای آگاتا باز کرد تا سوار شود و پشت سرش هم هرپو پرید داخل درحالی که عینک آفتابی راننده را قرض کرده و بر چشم گذاشته و همچنان گل رز زیر تکدندان طلایش بود.
- حالا جونم به جونت بسته، عزیزم، عزیزم!

آگاتا از همین حرکت مطمئن شد که بهترین شریک جرم دنیا را انتخاب کرده.
درب لیموزین بسته شد و درحالی که دنده عقب ویراژ میداد، زوج چروکیده برای جمعیت دست تکان دادند و آگاتا درحالی که با انگشت درازش خطی افقی روی گلویش میکشید گفت:
- هرکی بیاد پاتختیم، شب اول قبر میآم سراغش.

لیموزین غیغاژ داد و در افقها ناپدید شد.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هرپوی کثیف در 1405/3/10 7:49:39
ویرایش شده توسط هرپوی کثیف در 1405/3/10 9:08:53
ویرایش شده توسط هرپوی کثیف در 1405/3/10 13:33:39
ویرایش شده توسط هرپوی کثیف در 1405/3/10 9:08:53
ویرایش شده توسط هرپوی کثیف در 1405/3/10 13:33:39
جزئیات کاربر
شغل
رئیس کسبه دیاگون

خلاصه: گریفیندوریا که از دست رفتارای عجیب و غریب بزرگِ تالار_مرلین_ به ستوه اومده بودن، تصمیم میگیرن براش زن بستونن. آگاتا، پیرزن سالخورده و مکار ریونکلاوی به محض شنیدن این خبر، مرلین و بقیه گریفیندوریا رو به صرف چای نبات دعوت میکنه به تالار ریونکلاو تا بتونه با خوروندن معجون عشق به مرلین اونو برای خودش تور کنه. اما مرلین در بدو ورود به تالار ریونکلاو، یه دل نه صد دل عاشق هلنا میشه و همه برنامه های آگاتا نقش بر آب. اما پیرزن حیله گر به این راحتیا بی خیال نمیشه و قصد داره هرجور شده مرلینو از آن خودش کنه...
پیرزن رنگ پریده که انبوه افکار شیطانی اش به او هجوم آورده بود، به دور از چشم بقیه به گوشه ای از مراسم عروسی پناه برد. ناخن های کج و معجوش را به کف دستان چروکیده اش می فشرد تا آشوب درونی اش را آرام کرده باشد و چاره ی کار بیااندیشد. طولی نکشید که ذهنش دیوانه وار مشغول چینش مهره های جدید بود؛ مهره هایی که قرار بود بازی را دوباره به نفع وی بازگردانده و به خانه بخت بفرستندش...
چنین شد که پس از مدت کوتاهی، لبخندی موذیانه بر لبان چروکش نشست، لبخندی که خبر از فتنه ی جدید پیرزن می داد. با صدایی تصنعی که سعی در آرام نگه داشتنش داشت تا لرزش بدنش فاش نشود، طی مرحله اول نقشه اش، موافقت خود را اعلام نمود.
-حالا که مهر مرلین و هلنا به دل هم نشسته، منم موافق پیوندشون و یه مراسم همه چی تمومم.
پیرزن با خوشحالی ناشب از برداشتن گام اول نقشه ی مرموزش ادامه داد:
- حالا که پیوند میون ما و شما داره به میمنت و مبارکی شکل میگیره یه چای نباتمون نشه؟
و پیش از آنکه کسی به نیات شومش شک کند، برای برداشتن گام دوم نقشه درنگ نکرد. در کنجی از سالن، پیرزن به دور از چشمان کنجکاو جماعت حاضر در مراسم، دست بر درون گریبان خز دارش کرده و ویال کوچک حاوی معجون عشقی را که تمام دیشب مشغول تهیه کردنش بود بیرون آورد، به تعداد حاضرین چایی نبات آماده کرد و با لرزش خفیف دستانش محتوای معجون عشق را درون سومین لیوان خالی نمود. سپس با نگاهی مکارانه، جایگاه مرلین در تالار را به خاطر سپرده و چینش لیوان هارا به گونه ای تنظیم نمود که لیوان محتوی معجون عشق درست در مقابل مرلین قرار بگیرد و با خوراندنش به او مرحله پایانی نقشه را عملی نموده و خوشبخت شود...
سینی را برداشت و به سوی تالار بازگشت، جایی که قرار بود مبدا عشق اجباری آگاتا و مرلین و دگرگونی سرنوشتشان باشد. عزم پیرزن جزم بود و قلب سیاهش برای لحظه ی اثرگذاری معجون به تپش افتاده بود. از گوشه ی جمع شروع به تعارف چای کرد و طبق محاسبات دقیقش کم کم به سمت جایگاه مرلین پیش می رفت...
مادامی که نگاهش مرلین عاشق پیشه را دنبال میکرد، سینی چایی را مقابل پیرمردی ژولیده گرفت. پیرمردی که بوی نامطبوعش خبر از وضع نظافتش میداد و مشغول ساخت توپک های ریزی از چرک کف دستان پینه بسته اش بود. پیرمرد سرش را بالا آورد. نگاهی کوتاه و گنگ به سینی چایی انداخت و سپس چشمانش در یک نگاه ناگهانی به چشمان مرموز آگاتا گره خورد.
جماعت حاضر از مکث ناگهانی آگاتا و خیره شدن به هِرپو در سکوت فرو رفته بودند. برق عجیبی در چشمان این پیرزن میدرخشید. برقی که ناشی از یافتن نیمه ی گمشده اش پس هشتاد و یک سال تلاش ناموفق بود. دستان لرزانش که تا چند لحظه پیش با دقت سینی نقره ای را حمل میکرد، سست شد. سینی از دستش رها شد و چای نبات داغ و محتوی معجون عشق را روی عبای نیلگون مرلین چپه کرد. اما داد و فریاد مرلین که ناشی از آتش گرفتن هستی اش بود و آشوب به وجود آمده هیچکدام نتوانست توجه پیرزن جلب نماید، چرا که همچنان محو تماشای معشوقه ی جدیدش، هرپو بود...
***
پیرزن رنگ پریده که انبوه افکار شیطانی اش به او هجوم آورده بود، به دور از چشم بقیه به گوشه ای از مراسم عروسی پناه برد. ناخن های کج و معجوش را به کف دستان چروکیده اش می فشرد تا آشوب درونی اش را آرام کرده باشد و چاره ی کار بیااندیشد. طولی نکشید که ذهنش دیوانه وار مشغول چینش مهره های جدید بود؛ مهره هایی که قرار بود بازی را دوباره به نفع وی بازگردانده و به خانه بخت بفرستندش...
چنین شد که پس از مدت کوتاهی، لبخندی موذیانه بر لبان چروکش نشست، لبخندی که خبر از فتنه ی جدید پیرزن می داد. با صدایی تصنعی که سعی در آرام نگه داشتنش داشت تا لرزش بدنش فاش نشود، طی مرحله اول نقشه اش، موافقت خود را اعلام نمود.
-حالا که مهر مرلین و هلنا به دل هم نشسته، منم موافق پیوندشون و یه مراسم همه چی تمومم.
پیرزن با خوشحالی ناشب از برداشتن گام اول نقشه ی مرموزش ادامه داد:
- حالا که پیوند میون ما و شما داره به میمنت و مبارکی شکل میگیره یه چای نباتمون نشه؟

و پیش از آنکه کسی به نیات شومش شک کند، برای برداشتن گام دوم نقشه درنگ نکرد. در کنجی از سالن، پیرزن به دور از چشمان کنجکاو جماعت حاضر در مراسم، دست بر درون گریبان خز دارش کرده و ویال کوچک حاوی معجون عشقی را که تمام دیشب مشغول تهیه کردنش بود بیرون آورد، به تعداد حاضرین چایی نبات آماده کرد و با لرزش خفیف دستانش محتوای معجون عشق را درون سومین لیوان خالی نمود. سپس با نگاهی مکارانه، جایگاه مرلین در تالار را به خاطر سپرده و چینش لیوان هارا به گونه ای تنظیم نمود که لیوان محتوی معجون عشق درست در مقابل مرلین قرار بگیرد و با خوراندنش به او مرحله پایانی نقشه را عملی نموده و خوشبخت شود...
سینی را برداشت و به سوی تالار بازگشت، جایی که قرار بود مبدا عشق اجباری آگاتا و مرلین و دگرگونی سرنوشتشان باشد. عزم پیرزن جزم بود و قلب سیاهش برای لحظه ی اثرگذاری معجون به تپش افتاده بود. از گوشه ی جمع شروع به تعارف چای کرد و طبق محاسبات دقیقش کم کم به سمت جایگاه مرلین پیش می رفت...
مادامی که نگاهش مرلین عاشق پیشه را دنبال میکرد، سینی چایی را مقابل پیرمردی ژولیده گرفت. پیرمردی که بوی نامطبوعش خبر از وضع نظافتش میداد و مشغول ساخت توپک های ریزی از چرک کف دستان پینه بسته اش بود. پیرمرد سرش را بالا آورد. نگاهی کوتاه و گنگ به سینی چایی انداخت و سپس چشمانش در یک نگاه ناگهانی به چشمان مرموز آگاتا گره خورد.
جماعت حاضر از مکث ناگهانی آگاتا و خیره شدن به هِرپو در سکوت فرو رفته بودند. برق عجیبی در چشمان این پیرزن میدرخشید. برقی که ناشی از یافتن نیمه ی گمشده اش پس هشتاد و یک سال تلاش ناموفق بود. دستان لرزانش که تا چند لحظه پیش با دقت سینی نقره ای را حمل میکرد، سست شد. سینی از دستش رها شد و چای نبات داغ و محتوی معجون عشق را روی عبای نیلگون مرلین چپه کرد. اما داد و فریاد مرلین که ناشی از آتش گرفتن هستی اش بود و آشوب به وجود آمده هیچکدام نتوانست توجه پیرزن جلب نماید، چرا که همچنان محو تماشای معشوقه ی جدیدش، هرپو بود...
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط آگاتا تیمز در 1405/3/9 21:44:04
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج