جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  73 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  147 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  259 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  251 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  337 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  236 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: شیطنت‌های گریفیندوری
ارسال شده در: یکشنبه 24 خرداد 1405 01:14
نمایش جزئیات
آفلاین
میان این دعواییدن ها، میان آن آبی های که غیرتشان روی روح هلنا بود و آنان که قسم راستشان به ریش مرلین بود،
روزالین روی بابا مرلین بسیار حساس بود، غیرت کوهی‌اش اجازه سکوت نمی‌داد.
- آی نفس‌کش! چه کسی جرئت کرده به بابا مرلینی ما توهین کند؟

کسی روی شانه‌اش زد.
- باشه رز، ما هم می‌خوایم دعوا کنیم، ولی چرا یهو لحجت کوهی شد؟

روزالین چند ثانیه فکر کرد.
- چیز… راست میگی جیمی خب.

گلویش را صاف کرد، صاف‌تر ایستاد و دوباره همان ژست قهرمانانه را گرفت.
- آی نفس‌کش!کی جرئت کرده به بابا مرلینی توهین کنه؟

چشمانی از چهار طرف سالن ریونکلاو به او زل زده بودند. روزالین که فشار نگاه جمعیت را روی خودش حس می‌کرد، چاقوی کوچکی از جیب ردایش بیرون کشید. چاقویی صورتی با طرح هلو کیتی که بیشتر شبیه وسیله بریدن کیک تولد بود تا سلاح نبرد، آن را بالای سرش گرفت.
- آی نفس‌کش! اگر فقط ذره‌ای از خون گودریک توی رگ‌هام جاری باشه، با این شمشی…

‌به چاقو نگاه کرد.
- خب شمشیر نیست، ولی بالاخره. اصلا ببینم کی گفت برای مرلین به این نازی زن روحی بگیریم؟مگه زن کمه تو این دنیا؟اصلا ما میخوایم یکی دیگرو بگیریم.


در این میان طلسمی به سمت روزالین پرتاب شد که در آن دعواییدن ها و ریش دراز مرلین مشخص نبود چه بود.
- کی جرئت کرده سمت خواهر کوهی من طلسم پرتاب کنه؟ قودا!

تاتسو که غرور سامورایی‌اش سخت جریحه‌دار شده بود، نگاه چپی به جیمز انداخت و کاتانایش را از غلاف بیرون کشید.
- سکوت کن بچه کوچولو. اومدم که انتقام گریفی رو بگیرم.

مرلین که تا آن لحظه با امید اینکه اوضاع خودش آرام شود نظاره‌گر ماجرا بود، ناگهان فریادی از ته گلویش کشید.
- هی فرزندانم! بس است دیگر! این پیرمرد قلبش ضعیف است، خجالت بکشید، اگر می خواهید زنی جدید برای من بستونید باید مراقبم باشید!

همه برای چند لحظه ساکت شدند.مرلین فرصت را غنیمت شمرد، دستش را روی سر سالازار گذاشت و خودش را به بالا مبلی که کنار سالازار بود رساند تا صدایش بهتر به همه برسد.
- ممنون سالاد جان.

سپس دستی به ریشش کشید و ادامه داد.
- بس است دیگر! انگار نه انگار کسی آمده خواستگاری. اصلا مگر عقل مرلینی ما اجازه می‌دهد دختری کوچک‌تر از خودمان ازدواج کنیم؟

مرلین که سکوت را نشانه تایید گرفته بود، با یک حرکت دراماتیک خودش را از بالای مبل داخل بغل جیمز پرت کرد.
-اخ ، جیمز عرضه گرفتن مارو هم نداری فرزندم.

قبل از اینکه جیمز بتواند واکنشی نشان دهد، یک اردنگی هم نصیبش شد.
-فرزند موردعلاقه‌مان هستی مثلا! این همه آموزه‌های مرلینی را به خوردت دادیم، آخرش کجا به دردت خورد؟
- بابا مرلین من فقط داشتم از رز کوهی دفاع میکردم!

سپس مرلینکه مطمئن شد آتش بس را قطعی کرده و می تواند دنبال زن رویاهایش برود، یقه روزالین و تاتسو را گرفت؛ یکی را از این طرف و یکی را از آن طرف و همزمان به ملانی چشم و ابرویی آمد.
-جمعشون کن دخترم.

مرلین روزالین و تاتسو را چند قدم به سمت در هل داد.
- برید فرزندانم، برید.ما که مرلینیم هیچگاه مزاحم نمیشیم و همیشه مراحم هستیم اما ببخشید فرزندانمان مزاحم شما شدند.
- ولی بابا مرلین…
- برید.
-اما…
-برید.
-ما هنوز…
-گفتم برید.

چند دقیقه بعد تقریباً همه از سالن بیرون رانده شده بودند.مرلین در سالن عمومی ریونکلاو را بست، سرش را بین چهارچوب در گرفت و نفس عمیقی کشید؛ نگاهی به هلنا انداخت، لبخند غمگین و نمایشی‌ای زد، دستی روی سینه اش گذاشت و گفت.
-هلنا جان Maybe in another life,شب شما مرلینی.

و قبل از اینکه کسی بتواند در‌باره‌ی تصمیم مرلینی اش نظری بدهد، در را آرام بست و رفت. خودش را سریعا به ملانی رساند و جوری که کسی صدایش را نشوند آرام گفت.
-چیزه…میگم ملان بابا این اطلاعیه رسمیه زن گرفتن ما بود؛ هنوز داریش؟
-اره چطور؟
-میگم که اینو بگو بزنن دوباره یه جای که بقیه بتونن ببین، شاید یک بنده مرلینی درخور شخصیت ما پیدا کردیم.
فرزند تبعید شده مرلین، به کوه اورست.
پاسخ: شیطنت‌های گریفیندوری
ارسال شده در: شنبه 23 خرداد 1405 16:04
نمایش جزئیات
آفلاین
اون صدای پا، اون صدای پای هولناک و سنگین، بلی... صدای پای فلوری بود که رفته بود آرایشش رو تمدید کنه و از همه جا بی‌خبر وسط این شلم شوربای تالار ریونکلاو برگشته بود.
جمعیت گریفیندوری‌ها و ریونکلاوی‌ها که از ترس دیده شدن توسط بقیه گروه‌های هاگوارتز و بی‌آبرو شدن، نفسشون رو حبس کرده بودند، با دیدن فلور راحتی کشیدند و دوباره برگشتند به دعوای خودشون.
- شما رو دختر ما اسم گذاشتید، نمیشه که همینطوری دربرید از زیرش!
- آخه شما سن مرلین ما رو می‌دونید؟ هلنای شما خیلی جوونه براش، درحدی که زیر سن قانونیه!
- مهم عشق و علاقه‌س! هلنا الان انسانه!

اما بی‌خبر بودند که میون این دعواها و ناخواسته بودن‌ها، هلنا که نمی تونست این وضعیت رو دوباره و دوباره توی زندگیش بپذیره، ناامید و ناامید شد و کم‌کم آبی و آبی‌تر شد و شفاف! هلنا که متوجه تغییر آب و هوای توی بدنش شد نگاهی به دستاش انداخت و جیغ بنفشی سر داد که تمام توجه رو به خودش جلب کرد.
با دیدن این اتفاق، نگاه همه به صورت خیلی قضاوتگر به سمت مرلین برگشت. مرلین که دید اوضاع خیطه دستی به قسمتی از ریشش که نزدیک تر به خودش بود کشید.
- فرزندانم همونطور که امید کلید موفقیته، ناامیدی هم زندگی ما رو ازمون می‌گیره!

هلنا با بغض و حرصِ روحیات روحیش، یه نگاهی به مرلین انداخت و یه نگاهی به سالازار که‌ گوشه تالار داشت نون و ماست می‌خورد و به هیچ وجه اهمیت نمی‌داد.
- بابا سالازار؟ شما یه چیزی بگو لااقل.

هر چند قبل اینکه سالازار فرصت هر گونه ری اکشنی رو داشته باشه، مرلین که دید اوضاع کاملا مناسب بهونه آوردن برای یه دعوای مفصله، با زیرکی تمام رفت تو جلد شخصیت تئاتریش که اواخر قرن شونزدهم میلادی با داداشیش شکسپیر درآورده بودنش و باهاش کلی پول ماگلی به جیب زده بودند.
- سالازار؟ سالازار کی باشه؟ بزرگترین جادوگر تمام دوران‌ها مرلینه و مرلین بوده. دخترشم که عاشق هر کی میشه که از راه می‌رسه، البته باید بگم سلیقه‌ش تو انتخاب بنده بد نبودا!

همین شد که به غرور سالازار و ریونکلاوی ها برخورد و گریفیندوری‌‌ها رو که انتظار این وجه از شخصیت مرلین رو نذاشتند، مقصر همه چیز بدونند و به سمتشون یورش ببرند. اینطوری شد که جنگ بین قرمز و آبی، بین آتش سرخ و آب زلال شروع شد! همه در همدیگه می‌دعواییدن و گه‌گاهی پاهاشون بین ریشای مرلین گیر می‌کرد و طلسم‌هاشون به در و دیوار آبی تالار می‌خورد.
پاسخ: شیطنت‌های گریفیندوری
ارسال شده در: شنبه 23 خرداد 1405 14:44
نمایش جزئیات
آفلاین
چشم های ریونی و گریفیندوری‌ها از تعجب باز ماند !
همه می‌خواستند ببینند این صدای کیست.
این صدا ، صدای کسی نبود جز هلنا.!

ناگهان مرلین که ریش هایش دورش پیچیده شده بود از جا بلند شد.

او با دستی که لرزش خفیفی داشت، سعی کرد سرش را صاف کند، اما به محض اینکه نگاهش به جمعیتِ بالای سرش افتاد، بیهوش شد.
هلنا باز صدا کرد.
_مرلین...مرلینکم...دوباره چی شد.
مرلین با شنیدن این صدا دوباره مثل جت از جا پرید

همون لحظه ملانی که از شدت هیجان، دمپایی‌اش را در دست گرفته بود، فریاد زد:
— مرلین! زنده‌ای؟ یا روح هلنا رفته توی ریشات؟

مرلین با صدایی که انگار از ته چاه در می‌آمد، زمزمه کرد:
— من... من حس می‌کنم دارم توی یک ابر از پشم گوسفند غرق می‌شم... تلما! اون دمنوش... اون دمنوش مزه‌ی... مزه‌ی خاطرات ممنوعه می‌داد!

تلما، در حالی که سعی می‌کرد با نگاه‌های کینه‌توزانه‌ی ریونکلاوها مقابله کند، با عجله به سمت اون رفت. اما قبل از اینکه بتونه دستش را به سمت اون دراز کنه، یکی از ریونی یا جلوش رو گرفت و گفت:
_فکر کردید اینجا کجاست؟فکر کردید راحت میتونید با احساسات دختر ما بازی کنید.

تلما رو به اون ریونی کرد و گفت:
_این ازدواج از اولش هم سوری بود .

این جر و بحث ها ادامه پیدا کرد و داشت به کتک و کتک کاری کشیده می‌شد که... .

در همین لحظه، صدای قدم‌های سنگین و ریتمیک از سمت درِ تالار به گوش رسید. همه سکوت کردن. حتی ریش‌های مرلین هم انگار از شدت ترس، کمی جمع و جور شدند. کسی که داشت می‌آمد، نه از گریفیندوری‌ها بود و نه از ریونکلاوها؛ اما حضورش چنان سنگین بود که ترس، به اندام همه انداخته بود و حتی معجون عشق در شکم مرلین جا خورده بود.

در باز شد و اون آدم داخل اومد... .
°Sapere Aude°
پاسخ: شیطنت‌های گریفیندوری
ارسال شده در: شنبه 23 خرداد 1405 13:14
نمایش جزئیات
شغل
آنلاین
-من اوخ! وای! آااه! اوف! غش!

در کسری از ثانیه تمام سرها به سمت صدای تالاپی از سمت زمین چرخید. همه چشم‌ها در‌حال جست‌وجوی چیزی که زمین افتاده بود، از بین ریش‌های پخش بر زمین می‌گشتند؛ اما مگه بین اون‌همه ریش مرلین چیزی معلوم بود؟

-وایستید ببینم مرلینکم کو! مرلیییین؟!

لحظه‌ای بعد، تمام ریونیون که با افتادن مرلین هول کرده بودن، چهار دست و پا افتاده بودند روی زمین و لابه‌لای آن دریای ریش مرلین به دنبال مرلین می‌گشتند و گریفیندوری ها هم برای طبیعی جلوه‌دادن نقشه‌شون شروع به گشتن به دنبال مرلین کردن.
هر چند ثانیه هم چیزی از دل آن ریش بیرون کشیده می‌شد؛ یک مبل واژگون، فرش‌های آبی له‌شده، و حتی یک گلدان آبی لاجوردی با رگه های سفید…

-اوهو! حواست به اون گلدونه باشه ها! عتیقه‌ست! گلدون مادربزرگ روونا ریونکلاوه!

عملیات یافتن مرلین با رمز “یا مرلین” به قدری طول کشید که خود مرلین هم از شدت بی‌توجهی به خودش، حوصله‌اش سر رفت.

از دل همان دریای ریش، یکهو صدای کش‌دار و خسته‌ای بلند شد:

— اووووف!... ااه!... آی...
— اوه مرلینکم! مرلین! آاااه مرلین! من بدون تو چطور سر کنم مرلین؟ عااااه!

Only Raven

پاسخ: شیطنت‌های گریفیندوری
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 خرداد 1405 23:44
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بعد از اینکه زوج عاشق آگاتا و هرپو تالار ریونکلاو رو با کلی شوق و ذوق، به مقصد ماه عسلشون ترک می‌کنن و به‌دنبال این میوفتن تا در منظومه‌های دیگه پیداش کنن، نوبت به مراسم ازدواج مرلین و هلنا می‌رسه.

ملانی که در تموم پست‌های قبلی نقش مادر داماد رو بازی کرده بود، چادر گل‌گلیش رو به دندون می‌کشه و آقا داماد که مرلین بود رو پشت خودش جا میده. با افتخار بهش نگاه می‌کنه و طوری که انگار زیادی توی نقش مادرشوهریش غرق شده، رو به هلنای جوون می‌کنه.
- خب عروس خانوم! بسه دیگه انقدر ناز کردن! الان وقتشه که مراسم عروسی رو راه بندازیم و شما جوون‌هارو بفرستیم خونه‌ی بخت!

اما هلنا موهای آبی رنگش رو تکونی میده و درحالی‌که به ناخون‌هاش نگاه می‌کنه، میگه:
- ملانی جون پس مراسم نامزدی و حنابندون و عقد و پاتختی و... چی میشه؟ به هرحال من به این جوونی و زیبایی آرزوها واسه مراسم‌های ازدواجم دارم!

ریونکلاوی‌ها حرف هلنا رو تائید می‌کنن. به هرحال قرار نبود به‌عنوان خونواده‌ی عروس اجازه بدن دختر ترگل ورگل‌شون به این سادگی از دست بره.

- هلنا حق داره. از قدیم گفتن زنی که خرج داره، ارج داره!

گریفیندوری چشم‌غره‌ای به لیلی‌لونا می‌زنن.

- ایراد نداره. اصلاً کل مراسم‌ها و خرج‌ها فدای یک تار موی ...

مرلین که داشت با شروط هلنا موافقت می‌کرد، خیلی ناگهانی دچار شوک می‌شه. بدون حرکت می‌ایسته و چندین بار رنگ عوض می‌کنه. تا اینکه انگار دکمه‌ی تنظیمات کارخونه‌اش رو فشار داده باشن، لبخند احمقانه و چشمای شیفته به هلنای مرلین، جای خودشون رو به حالت همیشگی خودش می‌دن. همون نگاه‌های بابابزرگونه‌ی قبلی برمی‌گردن. مرلین که انگار از حضورش در تالار ریونکلاو متعجب شده بود، شلوار پارچه‌ایش رو به سختی تا بالای نافش بالا می‌کشه.
- ملانی بابا اینجا چه خبره؟

همه از این وضعیت شگفت زده شده بودند؛ به‌جز تلما که گوشه‌ای ایستاده بود و سعی می‌کرد خودش رو به کوچه‌ی هری‌چپ بزنه!

تالار گریفیندور_ساعاتی پیش

گریفیندوری‌ها که بعد از دعوت ناگهانی آگاتا به تالار همسایه یعنی ریونکلاو، فرصت زیادی برای آماده شدن نداشتن، با عجله این‌ور و اون‌ور می‌دویدن. البته، همه به غیر از مرلین که درست وسط تالار، دست به کمر ایستاده بود.
- گریفیندوری‌های بابا! اجازه بدین مرلین فرتوت یک شیردال تنها باقی بمونه. چه علاقه‌ای دارین برای من زن بستونین؟

ملانی بعد از انتخاب دمپایی موردنظرش برای مهمونی، لبخندی می‌زنه.
- بابا مرلین آخر عمری می‌خوای تنها بمونی؟ عمراً اگه بذاریم!
- اصلاً من نمیام مهمونی!

مرلین مثل بچه‌های کوچیک قهر کرده بود و به نظر نمیومد میلی به راضی شدن داشته باشه. هرکس هرکاری کرد نتونست اون رو راضی کنه.

- بابا مرلین! بیا برات دمنوش گیاهی آوردم. آرام‌بخشه!

تلما از بین همه رد میشه و لیوان رو به‌دست مرلین میده. کنارش می‌نشینه و توی گوشش زمزمه می‌کنه:
- منم به این آگاتا اعتماد ندارم بابا مرلین. نمی‌ذارم کسی برات زن بگیره. باور کن!

مرلین که با لبخند معصومانه‌ی تلما، کلک خورده بود، دمنوش رو تا ته سر می‌کشه. بی خبر از اینکه بدونه محتویات اون دمنوش شامل معجون عشقی بود که روح هلنا ریونکلاو از وسطش رد شده!

پایان فلش‌بک

- خب بین این همه آدم چرا هلنا آخه؟
- با خودم گفتم روحه، شوهرش نمی‌دن. من چه بدونم ریونی‌ها مشتاقن دختر عروس کنن! فقط می‌خواستم از شر آگاتای مشکوک خلاص بشیم.

گریفیندوری‌ها دور هم گرد اومده بودند. مرلین آهی می‌کشه.
- تلمای بابا الان مرلین چی‌کار کنه که اسیر یک ازدواج ناخواسته و اجباری شده؟

تلما سعی می‌کنه به نگاه‌های ترسناک ملانی توجه نکنه.
- بابا مرلین کاری نداره که. فقط کافیه بهونه بیارین و با هلنا ازدواج نکنین. همین!

گریفیندوری‌ها بعد انواع چشم و ابرو اومدن برای هم، به سمت بقیه جمع برمی‌گردن. با این تفاوت که لبخندهای احمقانه‌ای به صورت داشتن و توی ذهن‌شون فقط به راه‌هایی برای پیچوندن هلنا و ریونی‌ها، و کنسل کردن این ازدواج سوری فکر می‌کردن!
Certainty is a delightful illusion
پاسخ: شیطنت‌های گریفیندوری
ارسال شده در: شنبه 9 خرداد 1405 22:54
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
چشمان چپول هرپو به چشمان آگاتا تلاقی نمودند و راستول شدند.

- جــــــــــــــیـــــــــــــــــــــغ!

نه اشتباه نکنید؛ این هرپو نبود، مرلین بود که ردایش داغول شده بود و از این رو برای خنک‌شدن جست و خیز می‌کرد و می‌جیغید همراه با آهنگ نیناش‌ناش دی‌جی آستریکس که خودش واضحاً در ماتحتش عروسی بود و معلوم نبود دی‌جی عروسیِ ماتحتش کیست.

هرپو اما که در زباله‌دانش هیچ بانویی به باوقاری آگاتا ندیده بود و هیچ سطل زباله‌ای نیافته بود که به کمرباریکی او باشد، قر در کمرش فراوان شد و آمد قر بدهد که یکهو کمرش گرفت و اعصابش از درد و خراب‌شدن موقعیتی چنین مناسب برای قر ریختن سگی شد و عصای مرلین که افتاده بود آن گوشه را پرت کرد به‌سوی ماتحت آستریکس تا دی‌جی عروسی‌اش بفهمد این تو بمیری از این تو بمیری‌ها نیست و باید آهنگ احساسی‌تری بتوازد و حتی هرپو همانطور که کمرش گرفته بود، کجکی میکروفون را جلوی دهان بوگندویش گرفت و شروع به خواندن کرد:
- وقتــــــــــی کــه من عـــــــــــــــاشـــــق می‌شــــم، دنیــــــــــــا برام رنــــــگ دیگـــــــــــــــــه‌ست...

قلب آگاتا نرم شد و لب‌های باریکش به لبخندی مکارانه گشوده شدند که حتی تناقضی با مهر توی چشمانش نداشت از نظر این پیرمرد. لذا حتی هیجان‌زده‌تر گشته و جست زد روی دم و دستگاه دی‌جی‌ای و پایکوبان آهنگی شادتر خواند:
- تمام دنیا یک طرف، تو یک طرف، عزیزم! تمام خوبا یک طرف، تو یک‌طرف، عزیزم!

در اینجا هرپو ناگهان چنان بویی از خود به در نمود که نصف جمعیت مانند لاله پژمردند، البته آگاتا بود که با قامتی راست همچنان وسط جمعیت ایستاده بود و چشم از هرپو برنمی‌داشت و دست‌های بلندانگشتش را روی هم می‌مالید و لبخند مکارانه رضایتمندش قصد ماسیدن نداشت.

هرپو از توی پارگی پاچه‌اش گل رز سرخ پژمرده‌‌ای به پژمردگی پوست خودش و آگاتا بیرون آورد و بین دندان‌های نداشته‌اش گذاشت و به شیوه‌ی رمانتیکی دستش را دعوت‌گرانه به سوی پیرزن دراز کرد و او هم لطف نمود و دست پیرمرد را گرفت. هرپو دست‌هایشان را برد بالا و دست دیگرش را دور کمر آگاتا گذاشت و به عقب خم شد و آگاتا نیز با او همراهی کرد، به طوری که دماغ‌های درازشان به طرز دلکشی با هم مماس شدند.
- آهسته و پیوسته، مهرت به دل نشسته. طلسم ناامیدی، تو قلب من شکسته؛ عزیزم، عزیزم!

لیموزین مشکی و براقی در تلاش برای ورود، درب سالن را ترکاند و متلاشی کرد و ذراتش خار شدند و رفتند توی چشم حسودان این زوج استثنایی و باقلوایی.

لیموزین پیش پای پیرزن و پیرمرد ایستاد و راننده که عینک دودی زده بودی درب صندلی عقب را برای آگاتا باز کرد تا سوار شود و پشت سرش هم هرپو پرید داخل درحالی که عینک آفتابی راننده را قرض کرده و بر چشم گذاشته و همچنان گل رز زیر تک‌دندان طلایش بود.
- حالا جونم به جونت بسته، عزیزم، عزیزم!

آگاتا از همین حرکت مطمئن شد که بهترین شریک جرم دنیا را انتخاب کرده.
درب لیموزین بسته شد و درحالی که دنده عقب ویراژ می‌داد، زوج چروکیده برای جمعیت دست تکان دادند و آگاتا درحالی که با انگشت درازش خطی افقی روی گلویش می‌کشید گفت:
- هرکی بیاد پاتختیم، شب اول قبر می‌آم سراغش.

لیموزین غیغاژ داد و در افق‌ها ناپدید شد.
ویرایش شده توسط هرپوی کثیف در 1405/3/10 7:49:39
ویرایش شده توسط هرپوی کثیف در 1405/3/10 9:08:53
ویرایش شده توسط هرپوی کثیف در 1405/3/10 13:33:39
پاسخ: شیطنت‌های گریفیندوری
ارسال شده در: شنبه 9 خرداد 1405 21:37
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه: گریفیندوریا که از دست رفتارای عجیب و غریب بزرگِ تالار_مرلین_ به ستوه اومده بودن، تصمیم میگیرن براش زن بستونن. آگاتا، پیرزن سالخورده و مکار ریونکلاوی به محض شنیدن این خبر، مرلین و بقیه گریفیندوریا رو به صرف چای نبات دعوت میکنه به تالار ریونکلاو تا بتونه با خوروندن معجون عشق به مرلین اونو برای خودش تور کنه. اما مرلین در بدو ورود به تالار ریونکلاو، یه دل نه صد دل عاشق هلنا میشه و همه برنامه های آگاتا نقش بر آب. اما پیرزن حیله گر به این راحتیا بی خیال نمیشه و قصد داره هرجور شده مرلینو از آن خودش کنه...
***

پیرزن رنگ پریده که انبوه افکار شیطانی اش به او هجوم آورده بود، به دور از چشم بقیه به گوشه ای از مراسم عروسی پناه برد. ناخن های کج و معجوش را به کف دستان چروکیده اش می فشرد تا آشوب درونی اش را آرام کرده باشد و چاره ی کار بیااندیشد. طولی نکشید که ذهنش دیوانه وار مشغول چینش مهره های جدید بود؛ مهره هایی که قرار بود بازی را دوباره به نفع وی بازگردانده و به خانه بخت بفرستندش...
چنین شد که پس از مدت کوتاهی، لبخندی موذیانه بر لبان چروکش نشست، لبخندی که خبر از فتنه ی جدید پیرزن می داد. با صدایی تصنعی که سعی در آرام نگه داشتنش داشت تا لرزش بدنش فاش نشود، طی مرحله اول نقشه اش، موافقت خود را اعلام نمود.
-حالا که مهر مرلین و هلنا به دل هم نشسته، منم موافق پیوندشون و یه مراسم همه چی تمومم.

پیرزن با خوشحالی ناشب از برداشتن گام اول نقشه ی مرموزش ادامه داد:
- حالا که پیوند میون ما و شما داره به میمنت و مبارکی شکل میگیره یه چای نباتمون نشه؟

و پیش از آنکه کسی به نیات شومش شک کند، برای برداشتن گام دوم نقشه درنگ نکرد. در کنجی از سالن، پیرزن به دور از چشمان کنجکاو جماعت حاضر در مراسم، دست بر درون گریبان خز دارش کرده و ویال کوچک حاوی معجون عشقی را که تمام دیشب مشغول تهیه کردنش بود بیرون آورد، به تعداد حاضرین چایی نبات آماده کرد و با لرزش خفیف دستانش محتوای معجون عشق را درون سومین لیوان خالی نمود. سپس با نگاهی مکارانه، جایگاه مرلین در تالار را به خاطر سپرده و چینش لیوان هارا به گونه ای تنظیم نمود که لیوان محتوی معجون عشق درست در مقابل مرلین قرار بگیرد و با خوراندنش به او مرحله پایانی نقشه را عملی نموده و خوشبخت شود...
سینی را برداشت و به سوی تالار بازگشت، جایی که قرار بود مبدا عشق اجباری آگاتا و مرلین و دگرگونی سرنوشتشان باشد. عزم پیرزن جزم بود و قلب سیاهش برای لحظه ی اثرگذاری معجون به تپش افتاده بود. از گوشه ی جمع شروع به تعارف چای کرد و طبق محاسبات دقیقش کم کم به سمت جایگاه مرلین پیش می رفت...
مادامی که نگاهش مرلین عاشق پیشه را دنبال میکرد، سینی چایی را مقابل پیرمردی ژولیده گرفت. پیرمردی که بوی نامطبوعش خبر از وضع نظافتش میداد و مشغول ساخت توپک های ریزی از چرک کف دستان پینه بسته اش بود. پیرمرد سرش را بالا آورد. نگاهی کوتاه و گنگ به سینی چایی انداخت و سپس چشمانش در یک نگاه ناگهانی به چشمان مرموز آگاتا گره خورد.

جماعت حاضر از مکث ناگهانی آگاتا و خیره شدن به هِرپو در سکوت فرو رفته بودند. برق عجیبی در چشمان این پیرزن میدرخشید. برقی که ناشی از یافتن نیمه ی گمشده اش پس هشتاد و یک سال تلاش ناموفق بود. دستان لرزانش که تا چند لحظه پیش با دقت سینی نقره ای را حمل میکرد، سست شد. سینی از دستش رها شد و چای نبات داغ و محتوی معجون عشق را روی عبای نیلگون مرلین چپه کرد. اما داد و فریاد مرلین که ناشی از آتش گرفتن هستی اش بود و آشوب به وجود آمده هیچکدام نتوانست توجه پیرزن جلب نماید، چرا که همچنان محو تماشای معشوقه ی جدیدش، هرپو بود...
ویرایش شده توسط آگاتا تیمز در 1405/3/9 21:44:04
پاسخ: شیطنت‌های گریفیندوری
ارسال شده در: دوشنبه 4 خرداد 1405 17:48
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
از بین همه ی گریفندوری ها که ناراحت بودن یک عامویی بود به نام رزالینو که بگی نگی خیلی هم ناراحت نبود.
چون رزالین قصه ما خیلی بابایی بود و میترسید اگه این بابا مرلینو جونش با این هلنا ازدواج کنه، بابا مرلین هم مثل هلنا او خاکستری بشه.
کسی نبود بهش بگه کاکو جسم دار شدن اصلا یکی از شروط هلنا بوده

بگذریم در حین حال که چند تا از این گریفیا رفته بودن تا با هلنا حرف بزن که از این تصمیمی که گرفته کنار بیاد و بذاره ای عروسیو بقیه روندش رو پیش بره، ای جیمزو که منفعل نبود تو این چیزا نمدونم بخاطر این لهجه او که گرفته بود نشسته بود یک گوشه تا بقیه برن کارو پیش ببرن.

بغل ای جیمزو، رزالینو نشسته بود و به ریش مرلین میخندید.
- پیشت، به چی میخندی؟
- معلوم نیست؟ نمیبینی عروسی بهم خورد
- خب، خوشحالی الان؟
- نباشم؟ بابایم دیگه نمیره تو گروه دیگه ای، تو خوابگاه کنار خودمونه.
- اصلا گیریم تو این خوابگاهو موند، مگه مردا میتونن بیان پیش شما؟
- مرلینه ها، چی توقع داری؟ اونم نتونه بیاد؟
- منم فرزند موردعلاقه مرلینم برا چی من نتونم بیام؟ الان یک سئوال دیگه برام پیش اومد،‌کوینم میتونه بیاد؟
- اره کوینم میتونه بیاد.
- ای خوابگاهو برا ما خارداره فقط و ای استریکسو پس.
- زر، زر اضافه کنی همین خوابگاه الانتونم میگیریم.
- عجب، برو ببین این جریانو چی شد؟ ای کل چپیو سالازار اشتی میکنه اخرش یا نه؟
- خودت پاشو برو، مگه نمتونی راه بری.
- کاکو از تو بهتر راه میرم منتهی حالشو ندارم

در همین حینو مثکه مرلین قول دو سه متری از او ریشای قدیمیش رو به سالازار داده بود تا هلنا رو راضی کنه بذاره این عروسی سر بگیره.
که ای کل چپیو هم راضی شد و گذاشت عروسی سر بگیره و همزمان با شروع شدن خوندن اهنگ
- جینگ و جینگ ساز میاد و از بلای شیراز میاد

توسط جیمز رزالین دوباره ای هق هقو رو شروع کرد
برو جلو یک قهرمان بشو فقط بجنگ و نا امید نشو
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: شیطنت‌های گریفیندوری
ارسال شده در: یکشنبه 3 خرداد 1405 14:09
نمایش جزئیات
آفلاین
در حالی که مرلین و سالازار و انواع و اقسام جادوگران و موجودات داشتند وسط بخاطر خوشحالی می‌رقصیدند، هلنا بخاطر چایی و معجون منفی‌نگری‌ای که اگاتا به خوردش داده بود، افکار منفی اش را بلند هوار کشید.

- هوی... مرلین پر ادعا! این عروسی منه یا عروسی بابایی که حتی یه بارم تو عمرش باهام حرف نزده؟
- معلومه تو هلنای ناز م...

مرلین با صدای خرناس‌مانند و عصبی سالازار حرفش را قورت داد و یاد تعهدش به سالازار در سالن عمومی اسلترین افتاد.
- اهم... هلنا جان، عروس این عروسی شمایی ولی پدر...
- از اولش می‌دونستم مرلین! تو این عروسی رو فقط بخاطر موقعیت من می‌خوای! تو حتی الانم که داری با من حرف می‌زنی، داری به این فکر می‌کنی که چطوری با این پیوند مضحک، نفوذت رو توی هاگوارتز بیشتر کنی. تو یه کلکسیونر قدرتی، نه یه عاشق!
هلنا وقتی این حرف را زد که اشک از چشمانش سرازیر می‌شد و صدای گریه‌اش هر لحظه شدیدتر.

- چرا چرت و پرت می‌گ...این حرفا چیه؟ ما مرلین هستیم. کم کسی نیستیم.
- دقیقا! مشکل همینه! تو مرلینی! تو همیشه طوری رفتار می‌کنی که انگار دنیا باید دور ریش‌های بلندت بچرخه. اصلاً تو بلدی جز خودت، کس دیگه‌ای رو هم ببینی؟ یا تمام این عروسی ،فقط یه نمایش دراماتیک برای تالار آینه‌هاست که توش خودت رو تحسین کنی؟
- نه... ن...

هلنا با چشم‌هایی که حالا از خشم و تاریکی می‌سوخت، به مرلین خیره شد.
-فکر کردی من نمی‌فهمم؟

تمام جادوگرانی که توی سالن بودند سرشان با هر حرفی بین مرلین و هلنا به سمتشان برمی‌گشت و سالن عروسی به سالن کوییدیچ تبدیل شده بود. ملانی که متوجه خشم گریفیندوری ها بخاطر ناراحتی بابا مرلینشان شده بود، در حالی که سعی می‌کرد با نگاه کردن به سقف، خودش را به نشنیدن بزند، بسیار ماهرانه وارد بحث شد.
- هلنا جان این حرفا چیه؟ شگون نداره بین زوج نوگل نوشکوفته دعوا باشه.

هلنا با پوزخندی که قلب مرلین را لرزاند، گفت.
-زوج؟ تو اسم این معامله‌ی تجاری رو می‌ذاری زوج؟ و می‌دونی چیه؟ دارم می‌فهمم که حتی اون لبخندهای اول آشناییمون هم احتمالا یه ورد کنترل ذهن درجه‌سه بوده که از توی کتابای ممنوعه دزدیدی!
- هلنای ناز ما... قلب این پیرمرد ضعیف است؛ با ما اینجوری نکن. سزار جان تو یه چیزی بگو.

سالازار با خونسردی ترسناکی گفت.
- ما پدر عروسیم. هر چه عروس بگوید!

هلنا فریاد زد.
- آره، هر چی من بگم! پس من می‌گم این عروسی تعطیله!
فرزند تبعید شده مرلین، به کوه اورست.
پاسخ: شیطنت‌های گریفیندوری
ارسال شده در: پنجشنبه 31 اردیبهشت 1405 14:02
نمایش جزئیات
شغل
آنلاین
آگاتا خشمگین بود. اون این همه فسفر سوزونده بود تا هلنا رو ضد مرلین کنه و با به هم زدن این وصلت، خودش عروس مجلس بشه و ناگهان تمامش انگار نه انگار که هرگز اتفاق افتاده باشه، پودر شده بود رفته بود هوا. اما آگاتا ریونکلاوی‌ای نبود که با این نادیده گرفتن‌ها کوتاه بیاد. خصوصا که الان دوباره موقعیتی بوجود اومده بود تا دوباره توطئه‌شو از سر بگیره.

آگاتا پاورچین پاورچین خودشو به هلنا می‌رسونه که مشتاقانه به بابا سالازارش خیره شده بود تا رضایت بده.
- دیدی هلنا؟ نگفتم بهت؟

هلنا بدون این که نگاهشو از سالازار برداره با حواس‌پرتی می‌پرسه:
- چیو؟

آگاتا یک لحظه آمپر بالا می‌زنه.
- دِ تو که دیگه نباید یادت بره قبلا چی بهت گفتم.

عصبانیت ناگهانی آگاتا باعث می‌شه هلنا بالاخره دست از نگاه کردن به سالازار برداره و به آگاتایی نگاه کنه که مثل لبو سرخ شده بود، اما حالا با دیدن هلنا که بهش زل زده بود داشت به رنگ عادیش برمی‌گشت. آگاتا خودش خودشو به کشیدن چند نفس عمیق دعوت می‌کنه و وقتی آرامش به وجودش برمی‌گرده و اکسیژن‌رسانی به مغزش دوباره از سر گرفته می‌شه، به آرومی می‌گه:
- بهت که گفتم. تو اصلا تو این مجلس اهمیت نداری. اونا به خاطر مامان بابات تو رو می‌خوان. ببین چقد تلاش می‌کنن سالازارو راضی کنن. اصلا دیگه به تو توجهی ندارن. به حرفای من باور نداری، به چشمات که داری؟

آگاتا با دو دستش سر هلنا رو می‌گیره و به سمت جمعیتی برمی‌گردونه که در تلاش بودن با وعده‌هاشون از برگزاری یه جشن باشکوه، سالازارو راضی کنن. آگاتا که می‌دید شک و تردید داره به دل هلنا راه پیدا می‌کنه، از موقعیت استفاده می‌کنه و چای نباتی از لای موهاش در میاره و در حالی که به نشانه‌ی دلداری آروم رو کمر هلنا می‌زنه می‌گه:
- بنوش دلت آروم بگیره دختر جون. بنوش که این حق تو نبود. دامادی که تو رو برای خودت نخواد و به خاطر شهرت بابات بخواد، نمی‌خوایم نمی‌خوایم. ... اهم. نمی‌خوایم.

آگاتا که یهو به خاطر این که خیلی به نقشه خودش مفتخر شده بود قر تو کمرش فراوون شده بود، سعی می‌کنه دوباره چهره غمگین خودشو از سر بگیره.
و هلنا از چای نبات می‌نوشه و می‌نوشه و می‌نوشه بدون این که خبر داشته باشه آگاتا چه معجونِ منفی‌نگری‌ای با چای نباتش قاطی کرده.
🦅 Only Raven 🦅