میان این دعواییدن ها، میان آن آبی های که غیرتشان روی روح هلنا بود و آنان که قسم راستشان به ریش مرلین بود،
روزالین روی بابا مرلین بسیار حساس بود، غیرت کوهیاش اجازه سکوت نمیداد.
- آی نفسکش! چه کسی جرئت کرده به بابا مرلینی ما توهین کند؟
کسی روی شانهاش زد.
- باشه رز، ما هم میخوایم دعوا کنیم، ولی چرا یهو لحجت کوهی شد؟
روزالین چند ثانیه فکر کرد.
- چیز… راست میگی جیمی خب.
گلویش را صاف کرد، صافتر ایستاد و دوباره همان ژست قهرمانانه را گرفت.
- آی نفسکش!کی جرئت کرده به بابا مرلینی توهین کنه؟
چشمانی از چهار طرف سالن ریونکلاو به او زل زده بودند. روزالین که فشار نگاه جمعیت را روی خودش حس میکرد، چاقوی کوچکی از جیب ردایش بیرون کشید. چاقویی صورتی با طرح هلو کیتی که بیشتر شبیه وسیله بریدن کیک تولد بود تا سلاح نبرد، آن را بالای سرش گرفت.
- آی نفسکش! اگر فقط ذرهای از خون گودریک توی رگهام جاری باشه، با این شمشی…
به چاقو نگاه کرد.
- خب شمشیر نیست، ولی بالاخره. اصلا ببینم کی گفت برای مرلین به این نازی زن روحی بگیریم؟مگه زن کمه تو این دنیا؟اصلا ما میخوایم یکی دیگرو بگیریم.
در این میان طلسمی به سمت روزالین پرتاب شد که در آن دعواییدن ها و ریش دراز مرلین مشخص نبود چه بود.
- کی جرئت کرده سمت خواهر کوهی من طلسم پرتاب کنه؟ قودا!
تاتسو که غرور ساموراییاش سخت جریحهدار شده بود، نگاه چپی به جیمز انداخت و کاتانایش را از غلاف بیرون کشید.
- سکوت کن بچه کوچولو. اومدم که انتقام گریفی رو بگیرم.
مرلین که تا آن لحظه با امید اینکه اوضاع خودش آرام شود نظارهگر ماجرا بود، ناگهان فریادی از ته گلویش کشید.
- هی فرزندانم! بس است دیگر! این پیرمرد قلبش ضعیف است، خجالت بکشید، اگر می خواهید زنی جدید برای من بستونید باید مراقبم باشید!
همه برای چند لحظه ساکت شدند.مرلین فرصت را غنیمت شمرد، دستش را روی سر سالازار گذاشت و خودش را به بالا مبلی که کنار سالازار بود رساند تا صدایش بهتر به همه برسد.
- ممنون سالاد جان.
سپس دستی به ریشش کشید و ادامه داد.
- بس است دیگر! انگار نه انگار کسی آمده خواستگاری. اصلا مگر عقل مرلینی ما اجازه میدهد دختری کوچکتر از خودمان ازدواج کنیم؟
مرلین که سکوت را نشانه تایید گرفته بود، با یک حرکت دراماتیک خودش را از بالای مبل داخل بغل جیمز پرت کرد.
-اخ ، جیمز عرضه گرفتن مارو هم نداری فرزندم.
قبل از اینکه جیمز بتواند واکنشی نشان دهد، یک اردنگی هم نصیبش شد.
-فرزند موردعلاقهمان هستی مثلا! این همه آموزههای مرلینی را به خوردت دادیم، آخرش کجا به دردت خورد؟
- بابا مرلین من فقط داشتم از رز کوهی دفاع میکردم!
سپس مرلینکه مطمئن شد آتش بس را قطعی کرده و می تواند دنبال زن رویاهایش برود، یقه روزالین و تاتسو را گرفت؛ یکی را از این طرف و یکی را از آن طرف و همزمان به ملانی چشم و ابرویی آمد.
-جمعشون کن دخترم.
مرلین روزالین و تاتسو را چند قدم به سمت در هل داد.
- برید فرزندانم، برید.ما که مرلینیم هیچگاه مزاحم نمیشیم و همیشه مراحم هستیم اما ببخشید فرزندانمان مزاحم شما شدند.
- ولی بابا مرلین…
- برید.
-اما…
-برید.
-ما هنوز…
-گفتم برید.
چند دقیقه بعد تقریباً همه از سالن بیرون رانده شده بودند.مرلین در سالن عمومی ریونکلاو را بست، سرش را بین چهارچوب در گرفت و نفس عمیقی کشید؛ نگاهی به هلنا انداخت، لبخند غمگین و نمایشیای زد، دستی روی سینه اش گذاشت و گفت.
-هلنا جان Maybe in another life,شب شما مرلینی.
و قبل از اینکه کسی بتواند دربارهی تصمیم مرلینی اش نظری بدهد، در را آرام بست و رفت. خودش را سریعا به ملانی رساند و جوری که کسی صدایش را نشوند آرام گفت.
-چیزه…میگم ملان بابا این اطلاعیه رسمیه زن گرفتن ما بود؛ هنوز داریش؟
-اره چطور؟
-میگم که اینو بگو بزنن دوباره یه جای که بقیه بتونن ببین، شاید یک بنده مرلینی درخور شخصیت ما پیدا کردیم.