جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  28 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  152 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  159 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  271 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  183 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: شیطنت‌های گریفیندوری
ارسال شده در: شنبه 9 خرداد 1405 22:54
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
چشمان چپول هرپو به چشمان آگاتا تلاقی نمودند و راستول شدند.

- جــــــــــــــیـــــــــــــــــــــغ!

نه اشتباه نکنید؛ این هرپو نبود، مرلین بود که ردایش داغول شده بود و از این رو برای خنک‌شدن جست و خیز می‌کرد و می‌جیغید همراه با آهنگ نیناش‌ناش دی‌جی آستریکس که خودش واضحاً در ماتحتش عروسی بود و معلوم نبود دی‌جی عروسیِ ماتحتش کیست.

هرپو اما که در زباله‌دانش هیچ بانویی به باوقاری آگاتا ندیده بود و هیچ سطل زباله‌ای نیافته بود که به کمرباریکی او باشد، قر در کمرش فراوان شد و آمد قر بدهد که یکهو کمرش گرفت و اعصابش از درد و خراب‌شدن موقعیتی چنین مناسب برای قر ریختن سگی شد و عصای مرلین که افتاده بود آن گوشه را پرت کرد به‌سوی ماتحت آستریکس تا دی‌جی عروسی‌اش بفهمد این تو بمیری از این تو بمیری‌ها نیست و باید آهنگ احساسی‌تری بتوازد و حتی هرپو همانطور که کمرش گرفته بود، کجکی میکروفون را جلوی دهان بوگندویش گرفت و شروع به خواندن کرد:
- وقتــــــــــی کــه من عـــــــــــــــاشـــــق می‌شــــم، دنیــــــــــــا برام رنــــــگ دیگـــــــــــــــــه‌ست...

قلب آگاتا نرم شد و لب‌های باریکش به لبخندی مکارانه گشوده شدند که حتی تناقضی با مهر توی چشمانش نداشت از نظر این پیرمرد. لذا حتی هیجان‌زده‌تر گشته و جست زد روی دم و دستگاه دی‌جی‌ای و پایکوبان آهنگی شادتر خواند:
- تمام دنیا یک طرف، تو یک طرف، عزیزم! تمام خوبا یک طرف، تو یک‌طرف، عزیزم!

در اینجا هرپو ناگهان چنان بویی از خود به در نمود که نصف جمعیت مانند لاله پژمردند، البته آگاتا بود که با قامتی راست همچنان وسط جمعیت ایستاده بود و چشم از هرپو برنمی‌داشت و دست‌های بلندانگشتش را روی هم می‌مالید و لبخند مکارانه رضایتمندش قصد ماسیدن نداشت.

هرپو از توی پارگی پاچه‌اش گل رز سرخ پژمرده‌‌ای به پژمردگی پوست خودش و آگاتا بیرون آورد و بین دندان‌های نداشته‌اش گذاشت و به شیوه‌ی رمانتیکی دستش را دعوت‌گرانه به سوی پیرزن دراز کرد و او هم لطف نمود و دست پیرمرد را گرفت. هرپو دست‌هایشان را برد بالا و دست دیگرش را دور کمر آگاتا گذاشت و به عقب خم شد و آگاتا نیز با او همراهی کرد، به طوری که دماغ‌های درازشان به طرز دلکشی با هم مماس شدند.
- آهسته و پیوسته، مهرت به دل نشسته. طلسم ناامیدی، تو قلب من شکسته؛ عزیزم، عزیزم!

لیموزین مشکی و براقی در تلاش برای ورود، درب سالن را ترکاند و متلاشی کرد و ذراتش خار شدند و رفتند توی چشم حسودان این زوج استثنایی و باقلوایی.

لیموزین پیش پای پیرزن و پیرمرد ایستاد و راننده که عینک دودی زده بودی درب صندلی عقب را برای آگاتا باز کرد تا سوار شود و پشت سرش هم هرپو پرید داخل درحالی که عینک آفتابی راننده را قرض کرده و بر چشم گذاشته و همچنان گل رز زیر تک‌دندان طلایش بود.
- حالا جونم به جونت بسته، عزیزم، عزیزم!

آگاتا از همین حرکت مطمئن شد که بهترین شریک جرم دنیا را انتخاب کرده.
درب لیموزین بسته شد و درحالی که دنده عقب ویراژ می‌داد، زوج چروکیده برای جمعیت دست تکان دادند و آگاتا درحالی که با انگشت درازش خطی افقی روی گلویش می‌کشید گفت:
- هرکی بیاد پاتختیم، شب اول قبر می‌آم سراغش.

لیموزین غیغاژ داد و در افق‌ها ناپدید شد.
ویرایش شده توسط هرپوی کثیف در 1405/3/10 7:49:39
ویرایش شده توسط هرپوی کثیف در 1405/3/10 9:08:53
ویرایش شده توسط هرپوی کثیف در 1405/3/10 13:33:39
Supercalifragilisticexpialidocious
پاسخ: شیطنت‌های گریفیندوری
ارسال شده در: شنبه 9 خرداد 1405 21:37
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
خلاصه: گریفیندوریا که از دست رفتارای عجیب و غریب بزرگِ تالار_مرلین_ به ستوه اومده بودن، تصمیم میگیرن براش زن بستونن. آگاتا، پیرزن سالخورده و مکار ریونکلاوی به محض شنیدن این خبر، مرلین و بقیه گریفیندوریا رو به صرف چای نبات دعوت میکنه به تالار ریونکلاو تا بتونه با خوروندن معجون عشق به مرلین اونو برای خودش تور کنه. اما مرلین در بدو ورود به تالار ریونکلاو، یه دل نه صد دل عاشق هلنا میشه و همه برنامه های آگاتا نقش بر آب. اما پیرزن حیله گر به این راحتیا بی خیال نمیشه و قصد داره هرجور شده مرلینو از آن خودش کنه...
***

پیرزن رنگ پریده که انبوه افکار شیطانی اش به او هجوم آورده بود، به دور از چشم بقیه به گوشه ای از مراسم عروسی پناه برد. ناخن های کج و معجوش را به کف دستان چروکیده اش می فشرد تا آشوب درونی اش را آرام کرده باشد و چاره ی کار بیااندیشد. طولی نکشید که ذهنش دیوانه وار مشغول چینش مهره های جدید بود؛ مهره هایی که قرار بود بازی را دوباره به نفع وی بازگردانده و به خانه بخت بفرستندش...
چنین شد که پس از مدت کوتاهی، لبخندی موذیانه بر لبان چروکش نشست، لبخندی که خبر از فتنه ی جدید پیرزن می داد. با صدایی تصنعی که سعی در آرام نگه داشتنش داشت تا لرزش بدنش فاش نشود، طی مرحله اول نقشه اش، موافقت خود را اعلام نمود.
-حالا که مهر مرلین و هلنا به دل هم نشسته، منم موافق پیوندشون و یه مراسم همه چی تمومم.

پیرزن با خوشحالی ناشب از برداشتن گام اول نقشه ی مرموزش ادامه داد:
- حالا که پیوند میون ما و شما داره به میمنت و مبارکی شکل میگیره یه چای نباتمون نشه؟

و پیش از آنکه کسی به نیات شومش شک کند، برای برداشتن گام دوم نقشه درنگ نکرد. در کنجی از سالن، پیرزن به دور از چشمان کنجکاو جماعت حاضر در مراسم، دست بر درون گریبان خز دارش کرده و ویال کوچک حاوی معجون عشقی را که تمام دیشب مشغول تهیه کردنش بود بیرون آورد، به تعداد حاضرین چایی نبات آماده کرد و با لرزش خفیف دستانش محتوای معجون عشق را درون سومین لیوان خالی نمود. سپس با نگاهی مکارانه، جایگاه مرلین در تالار را به خاطر سپرده و چینش لیوان هارا به گونه ای تنظیم نمود که لیوان محتوی معجون عشق درست در مقابل مرلین قرار بگیرد و با خوراندنش به او مرحله پایانی نقشه را عملی نموده و خوشبخت شود...
سینی را برداشت و به سوی تالار بازگشت، جایی که قرار بود مبدا عشق اجباری آگاتا و مرلین و دگرگونی سرنوشتشان باشد. عزم پیرزن جزم بود و قلب سیاهش برای لحظه ی اثرگذاری معجون به تپش افتاده بود. از گوشه ی جمع شروع به تعارف چای کرد و طبق محاسبات دقیقش کم کم به سمت جایگاه مرلین پیش می رفت...
مادامی که نگاهش مرلین عاشق پیشه را دنبال میکرد، سینی چایی را مقابل پیرمردی ژولیده گرفت. پیرمردی که بوی نامطبوعش خبر از وضع نظافتش میداد و مشغول ساخت توپک های ریزی از چرک کف دستان پینه بسته اش بود. پیرمرد سرش را بالا آورد. نگاهی کوتاه و گنگ به سینی چایی انداخت و سپس چشمانش در یک نگاه ناگهانی به چشمان مرموز آگاتا گره خورد.

جماعت حاضر از مکث ناگهانی آگاتا و خیره شدن به هِرپو در سکوت فرو رفته بودند. برق عجیبی در چشمان این پیرزن میدرخشید. برقی که ناشی از یافتن نیمه ی گمشده اش پس هشتاد و یک سال تلاش ناموفق بود. دستان لرزانش که تا چند لحظه پیش با دقت سینی نقره ای را حمل میکرد، سست شد. سینی از دستش رها شد و چای نبات داغ و محتوی معجون عشق را روی عبای نیلگون مرلین چپه کرد. اما داد و فریاد مرلین که ناشی از آتش گرفتن هستی اش بود و آشوب به وجود آمده هیچکدام نتوانست توجه پیرزن جلب نماید، چرا که همچنان محو تماشای معشوقه ی جدیدش، هرپو بود...
ویرایش شده توسط آگاتا تیمز در 1405/3/9 21:44:04
پاسخ: شیطنت‌های گریفیندوری
ارسال شده در: دوشنبه 4 خرداد 1405 17:48
نمایش جزئیات
آفلاین
از بین همه ی گریفندوری ها که ناراحت بودن یک عامویی بود به نام رزالینو که بگی نگی خیلی هم ناراحت نبود.
چون رزالین قصه ما خیلی بابایی بود و میترسید اگه این بابا مرلینو جونش با این هلنا ازدواج کنه، بابا مرلین هم مثل هلنا او خاکستری بشه.
کسی نبود بهش بگه کاکو جسم دار شدن اصلا یکی از شروط هلنا بوده

بگذریم در حین حال که چند تا از این گریفیا رفته بودن تا با هلنا حرف بزن که از این تصمیمی که گرفته کنار بیاد و بذاره ای عروسیو بقیه روندش رو پیش بره، ای جیمزو که منفعل نبود تو این چیزا نمدونم بخاطر این لهجه او که گرفته بود نشسته بود یک گوشه تا بقیه برن کارو پیش ببرن.

بغل ای جیمزو، رزالینو نشسته بود و به ریش مرلین میخندید.
- پیشت، به چی میخندی؟
- معلوم نیست؟ نمیبینی عروسی بهم خورد
- خب، خوشحالی الان؟
- نباشم؟ بابایم دیگه نمیره تو گروه دیگه ای، تو خوابگاه کنار خودمونه.
- اصلا گیریم تو این خوابگاهو موند، مگه مردا میتونن بیان پیش شما؟
- مرلینه ها، چی توقع داری؟ اونم نتونه بیاد؟
- منم فرزند موردعلاقه مرلینم برا چی من نتونم بیام؟ الان یک سئوال دیگه برام پیش اومد،‌کوینم میتونه بیاد؟
- اره کوینم میتونه بیاد.
- ای خوابگاهو برا ما خارداره فقط و ای استریکسو پس.
- زر، زر اضافه کنی همین خوابگاه الانتونم میگیریم.
- عجب، برو ببین این جریانو چی شد؟ ای کل چپیو سالازار اشتی میکنه اخرش یا نه؟
- خودت پاشو برو، مگه نمتونی راه بری.
- کاکو از تو بهتر راه میرم منتهی حالشو ندارم

در همین حینو مثکه مرلین قول دو سه متری از او ریشای قدیمیش رو به سالازار داده بود تا هلنا رو راضی کنه بذاره این عروسی سر بگیره.
که ای کل چپیو هم راضی شد و گذاشت عروسی سر بگیره و همزمان با شروع شدن خوندن اهنگ
- جینگ و جینگ ساز میاد و از بلای شیراز میاد

توسط جیمز رزالین دوباره ای هق هقو رو شروع کرد
برو جلو یک قهرمان بشو فقط بجنگ و نا امید نشو
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: شیطنت‌های گریفیندوری
ارسال شده در: یکشنبه 3 خرداد 1405 14:09
نمایش جزئیات
آفلاین
در حالی که مرلین و سالازار و انواع و اقسام جادوگران و موجودات داشتند وسط بخاطر خوشحالی می‌رقصیدند، هلنا بخاطر چایی و معجون منفی‌نگری‌ای که اگاتا به خوردش داده بود، افکار منفی اش را بلند هوار کشید.

- هوی... مرلین پر ادعا! این عروسی منه یا عروسی بابایی که حتی یه بارم تو عمرش باهام حرف نزده؟
- معلومه تو هلنای ناز م...

مرلین با صدای خرناس‌مانند و عصبی سالازار حرفش را قورت داد و یاد تعهدش به سالازار در سالن عمومی اسلترین افتاد.
- اهم... هلنا جان، عروس این عروسی شمایی ولی پدر...
- از اولش می‌دونستم مرلین! تو این عروسی رو فقط بخاطر موقعیت من می‌خوای! تو حتی الانم که داری با من حرف می‌زنی، داری به این فکر می‌کنی که چطوری با این پیوند مضحک، نفوذت رو توی هاگوارتز بیشتر کنی. تو یه کلکسیونر قدرتی، نه یه عاشق!
هلنا وقتی این حرف را زد که اشک از چشمانش سرازیر می‌شد و صدای گریه‌اش هر لحظه شدیدتر.

- چرا چرت و پرت می‌گ...این حرفا چیه؟ ما مرلین هستیم. کم کسی نیستیم.
- دقیقا! مشکل همینه! تو مرلینی! تو همیشه طوری رفتار می‌کنی که انگار دنیا باید دور ریش‌های بلندت بچرخه. اصلاً تو بلدی جز خودت، کس دیگه‌ای رو هم ببینی؟ یا تمام این عروسی ،فقط یه نمایش دراماتیک برای تالار آینه‌هاست که توش خودت رو تحسین کنی؟
- نه... ن...

هلنا با چشم‌هایی که حالا از خشم و تاریکی می‌سوخت، به مرلین خیره شد.
-فکر کردی من نمی‌فهمم؟

تمام جادوگرانی که توی سالن بودند سرشان با هر حرفی بین مرلین و هلنا به سمتشان برمی‌گشت و سالن عروسی به سالن کوییدیچ تبدیل شده بود. ملانی که متوجه خشم گریفیندوری ها بخاطر ناراحتی بابا مرلینشان شده بود، در حالی که سعی می‌کرد با نگاه کردن به سقف، خودش را به نشنیدن بزند، بسیار ماهرانه وارد بحث شد.
- هلنا جان این حرفا چیه؟ شگون نداره بین زوج نوگل نوشکوفته دعوا باشه.

هلنا با پوزخندی که قلب مرلین را لرزاند، گفت.
-زوج؟ تو اسم این معامله‌ی تجاری رو می‌ذاری زوج؟ و می‌دونی چیه؟ دارم می‌فهمم که حتی اون لبخندهای اول آشناییمون هم احتمالا یه ورد کنترل ذهن درجه‌سه بوده که از توی کتابای ممنوعه دزدیدی!
- هلنای ناز ما... قلب این پیرمرد ضعیف است؛ با ما اینجوری نکن. سزار جان تو یه چیزی بگو.

سالازار با خونسردی ترسناکی گفت.
- ما پدر عروسیم. هر چه عروس بگوید!

هلنا فریاد زد.
- آره، هر چی من بگم! پس من می‌گم این عروسی تعطیله!
پاسخ: شیطنت‌های گریفیندوری
ارسال شده در: پنجشنبه 31 اردیبهشت 1405 14:02
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
آگاتا خشمگین بود. اون این همه فسفر سوزونده بود تا هلنا رو ضد مرلین کنه و با به هم زدن این وصلت، خودش عروس مجلس بشه و ناگهان تمامش انگار نه انگار که هرگز اتفاق افتاده باشه، پودر شده بود رفته بود هوا. اما آگاتا ریونکلاوی‌ای نبود که با این نادیده گرفتن‌ها کوتاه بیاد. خصوصا که الان دوباره موقعیتی بوجود اومده بود تا دوباره توطئه‌شو از سر بگیره.

آگاتا پاورچین پاورچین خودشو به هلنا می‌رسونه که مشتاقانه به بابا سالازارش خیره شده بود تا رضایت بده.
- دیدی هلنا؟ نگفتم بهت؟

هلنا بدون این که نگاهشو از سالازار برداره با حواس‌پرتی می‌پرسه:
- چیو؟

آگاتا یک لحظه آمپر بالا می‌زنه.
- دِ تو که دیگه نباید یادت بره قبلا چی بهت گفتم.

عصبانیت ناگهانی آگاتا باعث می‌شه هلنا بالاخره دست از نگاه کردن به سالازار برداره و به آگاتایی نگاه کنه که مثل لبو سرخ شده بود، اما حالا با دیدن هلنا که بهش زل زده بود داشت به رنگ عادیش برمی‌گشت. آگاتا خودش خودشو به کشیدن چند نفس عمیق دعوت می‌کنه و وقتی آرامش به وجودش برمی‌گرده و اکسیژن‌رسانی به مغزش دوباره از سر گرفته می‌شه، به آرومی می‌گه:
- بهت که گفتم. تو اصلا تو این مجلس اهمیت نداری. اونا به خاطر مامان بابات تو رو می‌خوان. ببین چقد تلاش می‌کنن سالازارو راضی کنن. اصلا دیگه به تو توجهی ندارن. به حرفای من باور نداری، به چشمات که داری؟

آگاتا با دو دستش سر هلنا رو می‌گیره و به سمت جمعیتی برمی‌گردونه که در تلاش بودن با وعده‌هاشون از برگزاری یه جشن باشکوه، سالازارو راضی کنن. آگاتا که می‌دید شک و تردید داره به دل هلنا راه پیدا می‌کنه، از موقعیت استفاده می‌کنه و چای نباتی از لای موهاش در میاره و در حالی که به نشانه‌ی دلداری آروم رو کمر هلنا می‌زنه می‌گه:
- بنوش دلت آروم بگیره دختر جون. بنوش که این حق تو نبود. دامادی که تو رو برای خودت نخواد و به خاطر شهرت بابات بخواد، نمی‌خوایم نمی‌خوایم. ... اهم. نمی‌خوایم.

آگاتا که یهو به خاطر این که خیلی به نقشه خودش مفتخر شده بود قر تو کمرش فراوون شده بود، سعی می‌کنه دوباره چهره غمگین خودشو از سر بگیره.
و هلنا از چای نبات می‌نوشه و می‌نوشه و می‌نوشه بدون این که خبر داشته باشه آگاتا چه معجونِ منفی‌نگری‌ای با چای نباتش قاطی کرده.
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: شیطنت‌های گریفیندوری
ارسال شده در: پنجشنبه 31 اردیبهشت 1405 12:52
نمایش جزئیات
آفلاین
هنوز از سر و صدای مرلین در تالار ریون‌کلاو کم نشده بود که در کناری باز شد و فلور با یک لیوان نوشیدنی در دست وارد شد. همه او را می‌شناختند؛چند سال بود با همین خونسردی،در جشن‌ها پلاس بود.

لیسا با آرنج زد به روزالین.
- ببین فلورم اومد… حالا این بنده مرلین ببینه مرلین چجوری میرقصه، سکته می‌کنه.

فلور نگاهی به وسط سالن انداخت که مرلین داشت با همان صدای "دودودورو" دست تکون می‌داد و میرقصید، بعد آهی کشید.
- دوباره این یادش رفت چه رقص هایی بهش یاد دادم.

اما همون‌جا موند و جلو نرفت تا مرلین رو از این رقص فاجعه بار نجات بده.

سالازار که داشت سعی می‌کرد جدیتش را جمع کند، زیر لب غرید:
- اگر یک نفر دیگر از آن‌طرف تالار "دودودورو" بگوید، من همین‌جا عروسی را لغو میکنم.

تاتسویا فوری دستش را پشت کمرش زد و قیافه‌ی مودبانه گرفت:
- چشم آقا سالازار… ما دیگه دودو نمی‌گیم.

مرلین همچنان با شادی وسط سالن می‌چرخید و هلنا تلاش می‌کرد دامن لباسی که فلور طراحی‌اش کرده بود رو از زیر پاش جمع کنه.
- مرلین… مرلین صبر کن… انقدر دور من نچرخ پات گیر می‌کنه به لباسم میخوری زمین.
- هلنا! داماد منم و توهم عروسی، هر دو باید بدرخشیم!

سالازار با شنیدن این جمله چنان ابرو بالا داد که انگار سقف تالار هم بالا رفت:
- مرلین…نبینم دیگه دختر منو با اسم کوچیک صدا کنی ها!
- دِ آخه زنمه

فلور آرام کنارشان قدم زد، لیوانش را بالا نگه داشته بود که کسی بهش نخورد، آهسته گفت:
- جناب اسلیترین، اجازه بده جشن مرد بیچاره رو خراب نکنیم.

سالازار نگاهش را تیز کرد:
- فلور، تو دخالت نکن. من همین الان دارم فکر می‌کنم این مراسم اصلاً رسمی‌ست یا برنامه‌ی کمدی.
لیسا خندید:
- اگه کمدیه، پس منم میرم وسط.

روزالین سرش را تکان داد:
- کاشکی مرلین یه ذره وایسته… من نگران زانوهاشم. این زانوها پنجاه ساله ضمانت ندارن!

اما مرلین انگار تازه گرم شده بود. چرخید، نفس نفس، و رو به جمع فریاد زد:
- خب! هلنا! مونده استاد جان بله خودشو رسماً بده!

هلنا که کم مونده بود بخوره زمین گفت:

- بابا این مراسم بله گرفتن نیست که… ما فقط معرفی کردیم.تو چرا هر بار از نو عروسی می‌گیری؟

سالازار با صدایی بم و اخمو گفت:
- من هنوز بله نمی‌دهم.تا جشنی درخور ما نگیرید بله نمی‌دهم.

روزالین به لیسا گفت:
_ چه سخت گیره.حتما بعدش میخواد بگه تا بابا مرلینی از هفت خان سالازار رد نشه دختر نمیدم.

مرلین هنوز در تلاش بود که سالازار رو راضی کنه، اما نگاه سرد سالازار نشون می‌داد که هنوز کاملاً راضی نشده.
𝐌𝐚 𝐛𝐞𝐚𝐮𝐭é 𝐧'𝐞𝐬𝐭 𝐪𝐮'𝐮𝐧𝐞 𝐜𝐨𝐪𝐮𝐢𝐥𝐥𝐞, 𝐦𝐚 𝐯𝐫𝐚𝐢𝐞 𝐟𝐨𝐫𝐜𝐞 𝐞𝐬𝐭 𝐝𝐚𝐧𝐬 𝐦𝐨𝐧 𝐜œ𝐮𝐫 𝐪𝐮𝐢 𝐧'𝐚 𝐣𝐚𝐦𝐚𝐢𝐬 𝐩𝐞𝐮𝐫.
پاسخ: شیطنت‌های گریفیندوری
ارسال شده در: پنجشنبه 31 اردیبهشت 1405 10:49
نمایش جزئیات
آفلاین
مرلین که قر در شلوار دومادی ملانی دوزش فراوان بود جلو از تاتسویا میرفت و کبکش خروس میخواند.
-عروس چقدر قشنگه....مرلین مبارکش باد.مرلین خوش آب و رنگه....هلنا مبارکش باد.
-چیز بابا مرلین میگم یه وقت سالازار صداتو نشونه بد بشه!
-پِه...بابا جان مرلینتو دست کم گرفتیا!مرلین شاگرد سالازار بوده مگه میشه سالازار دست رد به سینش بزنه!

مرلین رو به روی در‌ ورودی خوابه اسلترین ایستاد.نفسی عمیق وارد ریه های پیر و فرتوتش‌ کرد و با صدای هن هن وارد سالن عمومی اسلترین شد.
سالازار که با عظمتی‌ که آن را به اسلترین برگردانده بود مرکز‌سالن نشسته بود و زیر چشمی مرلین را زیر نظر گرفته بود.
-چه میخواهی پیرمرد؟چه چیزی باعث شده به خودت جرعت بدهی و آرامش مارا بهم بزنی؟

پیرمرد داماد به دلیل عروسی که در قلبش گرفته بود با پرشی از درب وورودی به مرکز سالن خودش را رو به روی سالازار رساند.
-سلام بر استاد مهربان و اخموی ما!مزاحم اوقات فراقتتان شدیم که دختر...
-چی؟
-سزار جان..نه یعنی سالاد جان...ای بابا منه پیرمرد رو اذیت نکن استاد.
-مرلین چه میگویی دختر دگر چیست؟
-جنسیست مون...
-دختر که میدانیم چیست نادان!آن موقع که تو در بغل مادرت گریه می‌کردی ما...اهم بیخالش ما دختری نداریم پیر مرد،اشتباه آمده ای ما دختری نداریم.
-چه میگویی سزار جان.
-مرلین ما استادت هستیم،تو‌‌ اشتباه میکنی نه ما!
-سزار عزیزم،گوش بده شما به من.شما یه دختری داری به هلنا...
-چی؟هلنا؟

سالازار خنده ای بلند سر میدهد و ناخوادآگاه چهار زانو مینشیند؛عظمتی که به سالن اسلترین برگردانده بود را پودر در هوا میکند.
-آه همین هلنای خودمان را میگویی؟همان که بارون خون آلود،خون آلودش کرد؟
-اهم..راجب زن ما درست سخن بگویید ای سزار جان،به قول جوون های امروز بارون دگر نکسی بیش برای هلنا نیست.

سالازار که احساس کرد دوباره به عظمتش احتیاج دارد.آنی در لحظه دوباره صاف نشست و نگاه سالازارنه ای به مرلین کرد.
-خب...خب؛حرف از زن زدی.آن هم با دختر ما؟پیرمردی شدی ای برا خودت.تورا چه به دختر ما؟
-استاد عزیز این پیر جسم شمارو به دخترتون برگردوند.
-پیر شده ای یاوه میگویی!

تاستویا که متوجه شده باید پشت بابا مرلینش در بیاد سامورایی وار خودش را وارد این بحث میکنه.
-اهم...سلام اقا سالازار تاتسو‌ هم‌کوچیک‌شما.این بابا مرلین ما راست میگه دخترتون دیگه جسم داره و به بابا مرلین ما بله گف....
تاتسو بنده مرلین با نگاه گوشه چشمی و خیره هر‌دو پیرمرد دوباره سکوتی اختیار کرد.

-باشد مرلین!ما میاییم و اگر عروسی درخور ما بگیری شاید رضایت دهیم!
-میگویم سزار جان!عروسی دخترت است باید با خواست او باشد.

سالازار با کوبیدن عصایش روی زمین مرلین را سرجایش میخکوب کرد.

-اخ سزار جان...اخلاقت تند و‌ تیزت را گلوی این پیرمرد بردار.ناز های پرنسسی ات را کنار بگذار.مردی برای خودت هستی!

بالاخره سالاد..نه ببخشید چیز سالازار راضی شد که بیاد و عروسی در خورد پدر عروس بگیرن شاید هم تصمیم گرفت تو همون مراسم دخترو گردن بگیره.

تالار روینکلاو جشن عروسی مرلین و هلنا:

صدای فریاد مرلین از پشت درهای تالار اهنگ شینقلی نانای آستریکس را قطع میکند.همه ی سرها به سمت درب ووردی برمیگردد.

-دود رو دو.....دود دورو دو....
مرلین با صدای بوق در اودنش به نفس نفس میوفتد .
-اهم....اوردیمش اوردیمش
و هچنان با قر خودش را به وسط سالن میرساند و چشم دوخته باه بانوی هلنایش قر میدهد.

روزالین به زور در این مراسم حضور داشت با دیدن بابا مرلینی اش نوچ نوچی سر میدهد.
-نوچ نوچ نوچ نگا.پدر منو به چه روزی انداختن.اخه مرد به این نازی پیر شده گناه نداره؟

لیسا با نگاهی پر از تعجب به روزالین جوابش را میدهد.
-چیز..رز بابا مرلین نه تنها خودش رفته وسط.بلکه سالازار هم برده
پاسخ: شیطنت‌های گریفیندوری
ارسال شده در: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 18:34
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

شینقلی نانای نانای... شینقلی نانای نانای... قر لاکچری

امروز روز عروسیه، روز خنده و روبوسیه، شینقلی نانای نانای
قلعه پر از شادیه، همه جا چراغونیه، شینقلی نانای نانای

مرلین با دلِ دیوونه، جادو کرد به یک نشونه، شینقلی نانای نانای
روحِ تنها جسم گرفت، شد عروسِ این ستاره، شینقلی نانای نانای

هلنا عروس شده، دل همه رو برده شینقلی نانای نانای
با اون نگاهش، دل مرلین رو برده شینقلی نانای نانای

شینقلی شینقلی شینقلی شینقلی نانای نانای... شینقلی نانای نانای.قر لاکچری

امروز روز عروسیه، دل‌ها همه فانوسیه شینقلی نانای نانای
مرلین کنار هلناست، عشقش چه پرنوریه شینقلی نانای نانای

امروز دیگه رسمشه، باید لبشو ببوسه، شینقلی نانای نانای
عروس قصه ما حلقه رو دستش بپوشه، شینقلی نانای نانای

امشب شب هلنا و مرلینه شینقلی نانای نانای
امشب شب آگاتا و حرصاشه شینقلی نانای نانای

آگاتا گوشه نشسته، اخماش درهمه، شینقلی نانای نانای
هرچی نقشه می‌کشه، همش برهمه، شینقلی نانای نانای

شینقلی شینقلی شینقلی شینقلی نانای نانای... شینقلی نانای نانای.قر لاکچری

سوژه به قسمت جشن عروسی نرسیده بود ولی درون ماتحت آستریکس که ساکت و آروم یه گوشه نشسته بود عروسی بود. عروسی خوبیم در جریان بود، حق و انصافی... دی‌جی که خودش بود درحال خوندن و ترکوندن بود. ملت وسط درحال ویبره زدن و رقص آمبولانسی بودن. هلنا و مرلین هم که دست در دست هم، چشم در چشم هم، مشغول لاس و لوس ماچ و بوس و...سانسور بودند. اما چی باعث شده بود که در این حد توی ماتحت آستریکس عروسی بشه؟ برای دلیلش، باید از درون ماتحت آستریکس در بیایم و به سمت بالا خونش بریم. بالا خونه‌ای که خوشبختانه اجاره نداده بود، هنوز.

درون بالا خونه آستریکس.

صدای داد و هوار و چند تاهم خوردن چک افسری از دم گوش شنیده میشد. خواننده‌ها به همراه نویسنده درو باز میکنن و وارد مغز آستریکس میشن که با یک صحنه‌ای افکار جدی مواجه میشن! ملانی دمپایی به دست درحالی که آستریکس دستاشو جلوش گرفته بود تا از برخورد دمپایی پلاستیکی خیس با سرو صورتش جلو گیری کنه، شدیدا عصبی بود و غر میزد...

- خجالت بکش! خرس گنده‌ای مرد گنده‌ای! کی میخوای آدم شی؟ تا کی همش بخور و بخواب؟ صد بار بهت گفتم برو هاگوارتز درستو بخون یه دختر خوبم از اونجا پیدا کن ازدواج کن همش گفتی نه! مادر سیریوس
- من نمیخوام ازدواج کنم چه گیریه خب!بی اعصاب!
- بیخود! بیخود میکنی! مربا میخوری که نمیخوای! مادر سیریوس
- ازدواج مگه چیز سادس؟ هر روز با ملت دورم میکنین و میخواین زنم بدین.جیغ
- همینه که هست! برای من زبون وا کرده... عنتر مستهجن! عنتر بالفطره!مادر سیریوس
- من قصد ازدواج ندارم خب... ازدواج کلی معیار میخواد. خونه و ماشین میخواد. الکی که نیست... چرااا؟
- خیار صحرایی نگا کنا! سوسک دریایی رو ببینا... تو اول زن میگیری. اینارم مرلین خودش میرسونه. باهم میسازین.مادر سیریوس
- اصلا زنم کجا بود. کدوم دختر... نمیخوام مزدوج شم من.بغض له
- بیخود بیخود! باز مربا خوردی تو؟ خودتم از هاگ دختر پیدا نکنی خودم میرم از دخترای همسایه یکی رو برات پسند میکنم. هرکیم اوردم دستشو میگیری و میری سر خونه زندگیت!مادر سیریوس
- اصلا الان که اینطوریه من دختر نمیخوام. دختر دوست ندارم! حوصله م سر رفته
- چشمم روشن! یعنی چی که دختر نمیخوای و دختر دوست نداری؟اوه
- همینه که هست. اصلا من از دخترا خوشم نمیاد. واقعا که!
- مرتیکه بی‌فانوس! فکر کردی من از این ننه‌های نسل زدی و اوپن مایندم؟ فکر کردی این تالار بی‌صاحاب صاحابت نداره؟ فکر کردی میتونی جلو من نتفلیکس بازی دراری؟ خودم زنت میدم. اصلا حالا که اینطور شد خودم یه دختر پسند میکنم دستشو میگیرم میارم میذارم تو دستت. توهم مربا اضافه نمیخوری و هرچی گفتم میگی چشم...

ملانی با صورتی سرخ و به شدت عصبانی به سمت آستریکس نزدیک میشه و درحالی که دمپاییش رو اماده  ضربه کرده ادامه میده...
- از این به هرچی میگم فقط میگی چشم! منو نگا... چشم! چشم! 

آستریکس نفس نفس زنان با هربار کلمه چشمی که ملانی میگفت یک کتک از دمپاییش هم میخورد. ملت خواننده در صحنه حاضر، با دودوتا چهار تا کردن اتفاقاتی که در درون مغز و درون ماتحت آستریکس درحال وقوع بود. میفهمن که آستریکس از اینکه مرلین داره بجای اون عروسی میکنه و بلاخره ملانی هم بیخیالش شده، توی ماتحتش عروسیه. بهترین حس دنیا، همین لحظه‌ای بود که می‌تونست یک روز درون تالارش بگذرونه درحالی که نه ملانی اون رو به زن گرفتن ترغیب کنه. نه هم گروهی‌هاش دنبال شیپ براش بگردن. 

اما ملت خواننده که درجریان آخرین پستا بودند، در گوشی نثار آستریکس میکنن تا به خودش بیاد. چون اگه نیاد، نمیفهمه که آگاتا داره برنامه عروسی رو بهم میریزه و اگه برنامه عروسی مرلین بهم بریزه! قطعا برنامه عروسی خودشه که بعدش قراره شروع بشه.
پس، ملت یک سیلی دیگه هم به اون یکی گوش آستریکس میزنن تا که بلاخره آستریکس به خودش میاد. کمی گوش و بدنشو از شدت ضربه‌های ملت خواننده و دمپایی ملانی مالش میده و وقتی درگوشی صحبت کردن آگاتا کنار هلنا رو می‌بینه. چشماش رو ریز میکنه... دقت میده... میشنوه که چه افترا هایی زده میشه! پس، اوه شت، گویان از جاش بلند میشه و به سمت وسط تالار جایی که دو صندلی سلطنتی مخصوص دوماد و عروس گذاشته بودند میره. 

با دستش پشت یقه آگاتا رو میگیره و درحالی که انگار گردن گربه رو گرفته باشه، نچ نچ گویان بلندش میکنه و کناری پرتش میکنه.اردنگی
سپس سریع چوبدستیش رو بیرون میکشه و به سمت دیوار و روی تالار میگیره و وردی میخونه. لحظه‌ای بعد تالار رنگ و روی تالار عروسی به خودش میگیره. از دیوارا گل آویزون میشه. چند تا پرده مجلسی برای پشت صندلی عروس و دوماد بوجود میاد و حتی صندلی‌هاشون هم، تبدیل به مبل سلطنتی میشه. کلی شمع و گل‌های سفید دور اطراف تالار ظاهر میشن. و یک نور روشن معنوی هم، از پشت سر به سمت جایگاه عروس دوماد میتابه...
سپس، چوبدستی رو سمت خودش میگیره و از بالا تا پایینش نشونه میره و ورد میخونه. و بازهم لحظه‌ای بعد، ظاهر آستریکس عوض میشه و نجم‌الدین وارانه ظاهر عاقد رو به خودش میگیره.

- دوستان... اینجا ما دورهم جمع شدیم که در این عمر خیر این دو گل نو شکوفته... شایدم خیلی وقت پیش شکوفته رو دوباره بشکوفیم... یعنی بهم برسن. 

آستریکس سپس به سمت هلنا میکنه و با بالا اوردن دستش به صحبتش ادامه میده...
- مرلین در سمت تواست هلنا... مرلین دلش باران... دستش باران... ریشش باران... همچیش باران... 

آستریکس مشغول صحبت بود که آگاتا عین گربه سعی میکنه خودش رو به هلنا برسونه تا جلوی ادامه مراسم توسط آستریکس رو بگیره. اما، آستریکس همزمان با صحبتش، کف یکی از دستاش رو چند متری دراز میکنه و روی صورت گرد آگاتا میذاره و جلوی بیشتر پیشروی کردنش رو میگیره.

- ولم کن مردک! تا دیروز خونخواری میکردی حالا فاز نجم‌الدین نگیر!درگیری
- هیس! بچه‌ زیر سن قانونی تو مجلس  بزرگترا حرف نمیزنه.متین
- بچه خودتی من کلی سالمه، هم سن ننتم من...درگیری
- الان جوون و نوجوون شدی. برو هروقت بلوغت تموم شد بیا حرف بزن.متین

هلنا هم، بلاخره با صحبت‌های شیرین آستریکس، گل از گلش شکفته میشه و از خجالت سرش رو پایین میندازه و همراه همه ملت حاضر در صحنه، منتظر ظهور حضرت مرلین و حضرت سالازار (ع) میمونن.

ویرایش شده توسط آستریکس در 1405/2/30 18:43:00
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ: شیطنت‌های گریفیندوری
ارسال شده در: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 14:33
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه تا شروع پست قبلی: گریفیندوری‌ها برای اینکه از دست مرلین خلاص بشن، قراره براش زن بگیرن و آگاتا پیششون یه خودی نشون میده. اونا هم برای آشنایی بیشتر به تالار ریونکلاو میرن ولی مرلین از همون دم در با یه نگاه عاشق هلنا میشه. بعد کلی ناز کشیدن، هلنا با سه معجزه راضی به ازدواج با مرلین میشه. اولین معجزه جوون کردن آگاتا بود و شرطش هم نشون شدن هلنا و مرلین با هم بود. دومین معجزه هم جسم‌دار شدن هلنا بود و شرطش هم خطبه‌ی عقد!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


اما جای هیچ نگرانی‌ای نبود چون هلنا درحالیکه به پوست زیبای تازه متولد شده‌ش توی تیله چشمای براق مرلین نگاه می‌کرد و مرلین رو به این فکر انداخته بود که شاید هلنا هم مانند خودش تو دام عشق افتاده، زیر لب و با خجالت گفت:
- مهریه رو کی داده و کی گرفته.
- مگه میشه هلنای من، همین الان میگم کل هاگوارتز رو به نامت بزنن. اینم مهریه‌ت.

تالار آماده‌ی ریونکلاو به جز آگاتاشون، دوباره کِل و دست و جیغ و هورا کشیدن.
ملانی ارشد گریف کاملا با متانت و مادرشوهروارانه چادری ردای سفید نوئی درآورد و انداخت رو دوش عروس خانم.
- خب حالا وقت اینه که یه خطبه‌ای هم بین این دو خونده بشه که حرفم پشت سرشون نباشه.

آگاتا که هر کاری می‌کرد نمی‌تونست جلوی امر خیر رو بگیره و کارد می‌زدی خونش درنمیومد، دوباره یه فکر بکری به سرش زد و درخشش چشماش از دید تلما دور نموند.
- ولی ما که عاقد نداریم.
- عاقد و گواه و موکل از من مرلین بالاتر؟! به نام نامی خودم، تو را من برگزیدم از میان این همه خوبان...

مرلین اومد دست هلنا رو بگیره که ملانی زد رو لپش و هین بلندی کشید.
- دو دقیقه صبر کن پیرمرد! عقد بدون پدر عروس نمیشه که. یکی خبرش کنه.
- خود مرلینم می‌رم. بهرحال شاگردش بودم، نون و نمکش رو خوردم. باید که یه رخصتی ازش بگیرم.
مرلین اشاره‌ای به سایه‌ها کرد و با سامورایی رفتند به سمت تالار اسلیترین.

در همین حین آگاتا خودش رو کشید دم گوش جسمی هلنا و پچ پچ کنان سعی به تخریب مرلین توی ذهن هلنا کرد.
- به نظر من این هزینه‌ کردنا مشکوکه خواهر. اینا یه کاسه‌ای زیر نیم‌ کاسشونه. حتما بخاطر خودت نمی‌خوانت.

هلنا که از تیکه آخر حرف آگاتا به هیچ‌وجه خاطره‌‌ی خوشی نداشت بغضی شد.
- راست میگوی؟
- اصلا فکر کردی چرا می‌خوان تو رو بگیرن؟
- چون بر و رو دارم؟ چون باهوش و کاریزماتیکم؟
- نه خواهر، حتما بخاطر موقعیت ننه باباته. این قلعه نصفش مال توعه همینجوریشم. این میخواد مال و اموال و نام خانوادگیت رو مثل چایی‌نبات بالا بکشه.
- می‌دونستم. حتی مامانم منو بخاطر نیم‌تاجش می‌خواست... اون بارون هم هی نازمو می‌کشید ولی آخر اونم تو زرد از آب دراومد... حتی بابامم منو نمی‌خواد، می‌دونم با اون مرلین چیکار کنم.

آگاتا که دید نقشه‌ش کار کرد، خبیثانه و گویانه، پاورچین پاورچین خودش رو از مهلکه‌ای که قرار بود اتفاق بیفته، کشید بیرون.
پاسخ: شیطنت‌های گریفیندوری
ارسال شده در: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 11:11
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
هیچکس به دست هلنا که زخمی شده بود توجهی نکرد، همه فقط به شمشیر توی دستش خیره بودن که ازش رد نشد.
هلنا ذوق زده دستش رو جلوی صورتش برد و به خون نگاه کرد. دستش رو جلوی ریونکلایی ها تکون داد.
- ببینید. داره خون میاد. باورم نمیشه.
گریفیندوری ها با لبخند به هلنا که حالا همگروهی هاش رو بغل میکرد نگاه کردن. شادی بی پایان هلنا به همه سرایت کرده بود. به همه بجز لیسایی که اون گوشه صورتش رو گرفته بود تا خون روی دست هلنا رو نبینه اما بوی شدیدی داشت و نمیتونست خودش رو کنترل کنه.
کم کم دندون هایش داشت رشد میکرد و چشم هاش قرمز تر شد.
- اممم...همگروهیتون حالش خوب نیست.
یکی از ریونکلایی ها این رو گفت درحالی که به لیسا اشاره میکرد. تلما با دیدن وضع لیسا هلش داد سمت استریکس و با ایما و اشاره گفت:
- زود ببرش یه خون بهش بده تا یکیو نکشته جنگ راه ننداخته.
و اونا سریع از تالار ریونکلاو خارج شدن.
هلنا با اشک شوق به مرلین نگاه کرد.
- تو تونستی ارزویی که سالیان سال تو دلم بود رو براورده کنی. من حالا میتونم درد رو، زبری رو، نرمی رو و همه چیز رو حس کنم. به همین خاطر شرط سوم رو میبخشم.

مرلین از ذوق بیکرانش دوباره تو بغل جیمز غش کرد. اگاتا که این رو دید دوباره جلواومد.
- همینجوری که نمیشه هلنا. دختر رو که نمیشه همینجوری داد دست بقیه. دختر مهریه میخواد. ما هزارتا گالیون مهریه میخوایم.
- هزارتا؟ چخبره خانم محترم.
- دختر به این دسته گلی بزرگ کردیم. هزارتا هم کمشه.
مرلین که محو لبخند پر ذوق هلنا بود اروم گفت:
- هزارتا که کمه. دنبارو به پاش میریز... اخ!
حرفش با نیشگونی که ملانی از پهلوش گرفت نصفه موند. حالا که از شرایط هلنا گذشتن، باید سر مهریه چونه بزنن.
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1405/2/30 11:24:04
هیچ لذتی بالاتر از خندیدن نیست. حتی اگر به قیمت حرص خوردن بقیه باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده