یه مگس به نام ویزو می خواد لرد سیاه رو پیدا کنه و بکشه. در طی یک جریاناتی و با کلی گشتن و پرس و جو میتونه خانه ریدل ها و لردو پیدا کنه اما به پیشانی بلاتریکس برخورد میکه که باعث میشه یک ضربه ای بهش بخوره و بیهوش بشه. وقتی هم که بهوش میاد یادش نمیاد دنبال چی بوده و مرگخوارا بهش میگن می خواسته عضو مرگخوارا بشه که قبول کردن و ماموریتشم اینه که بره بپره تو سوپ محفلی ها و ترور بیولوژیکیشون بکنه.
پس از اینکه ویزو از جا خیزید و کش و قوسی به خود داد و گرد و خاکی را از خود تکاند، پرواز کنان به راه افتاد تا دلاورانه به سوی محفل گسیل شود و خود را فدا کند. پس از مدتی متوجه شد اساسا نمیداند محفل کجاست، و این سوال آغازی بود بر سوالاتی همچون اینکه: او کیست، کجا هست و کِی اش نام نهادند؟ و خب نتیجتا می خواست برگردد تا بپرسد "دقیقا باید چه کند و چگونه کند و چرا کند؟ و این محفلی که میگویند کجا هست؟ " که تا برگشت متوجه شد از آنجایی که در ابتدا بوده بسیار دور شده و در ناکجا آباد سیر میکند و تنها چند کلمه را به خاطر دارد: "محفل ققنوس" ، "سوپ" ، "ترور" . پس او تصمیم میگیرد از اولین نفری که در خیابان رد میشود سوالی بپرسد.
_هی... آقا... با شمام.
_ها؟ ژیه داژ؟ کژایی؟
فرد مورد نظر، فردی افیونی و خموده بود که مدتی توجهش را به اطراف معطوف کرد تا بتواند ویزی را روئیت کند.
_عه... این ژارو ببین... به ژز دوره های فژانوردی ناشا مشل اینکه کورش های ژبان حژرت شلیمان هم پاش کردیم.
_هی آقا، گوشت با من هست؟
_شرو پا گوژم داژ، بفرما.
_شما محفل ققنون میشناسی؟
_محفل قوقنوش؟
آها فکر کنم قولیون خونه نوشرت قوقولی قوقو رو می خوای.
_فکر نمیکنما.
_ژرا داژ. بیا دونبالم نشونت بدم.
فرد افیونی رفت که نشان دهد که بلافاصله به دیوار پشتش برخورد کرد و نقش بر زمین شد؛ و همان جا بود که ویزو فهمید باید به خودش اکتفا کند و کس دیگری کمک نخواهد کرد. او صبح تا شب و شب تا صبح کوچه ها و شهر ها و خیابان ها را میگذراند و به صورت خستگی ناپذیر راه ها را میپیمود تا بتواند به مراد خود "محفل ققنوس" برسد. گاهی بال هایش کوفته و خسته میشد ولی او مگسی بود بس خستگی ناپذیر و مصمم، هیچ چیز جلوی پیشروی به سوی هدفش را نمیگرفت، حتی کثیفی های خوشمزه و تر و تازه و آبنبات های لذیذی که بچه ها آنها میلیسیدند. او با مخاطرات مختلف رو به رو شد و دشمن خونی آن یعنی "مگس کش" قدم به قدم به دنبال او بود. دنیا به او نیاز داشت تا خود را درون سوپ محفلیون بی اندازد، حداقل که خودش اینگونه فکر میکرد.
و بالاخره رسید! روز موعود فرا رسید! خانه شماره ۱۲ گریمولد! زحماتش جواب داده بود. آستین هایش را بالا زد، تفی کف دستش انداخت و دست هایش را بهم مالید و سپس موهای آشفته و برهم ریخته اش را با دستش صاف کرد و با زیر چشم هایی که از بی خوابی باد کرده بود رفت تا در محفل را از جا بکند و با ندای "زنده باد مرگخواران و مرگ خوری" شیرجه ای در سوپ بزند و محفلیون را معدوم کند که ناگهان اتوبوسی با سرعت از کنارش رد شد و با مخ به زمین خورد.
لحظه ای گذشت تا ویزو چشم گشود و خود را در جایی روشن و نورانی دید و در مقابلش یک پیر ریشو با پیژامه و اعصایی را دید که به او خیره شده است.
_ به اذن ما، مرلین کبیر، شما ماموریت پیدا میکنید بروید در سوراخ دماغ تام ریدل، معروف به لرد ولدمورت و او را معدوم سازید.
ویزو تا آمد سخنی بگوید چشم از آن بارگاه ملکوتی فرو بست و در کف زمین بهوش آمد و تمام خاطرات از دست داده را بدست آورد. تمام جریانات گذشته یکی پس از دیگری در خاطرش مرور شد و حالا عزمی راسخ تر پیدا کرده بود. ولی او به محفل رسیده بود و آن هم بعد اینهمه راه و زحمات، حیف بود که این مامورت را به سرانجام نرساند و برگردد. باید اول به کار محفلی ها رسیدگی میکرد و بعد به سراغ مرگخواران و لرد میرفت، اما برای رسیدن به آنها باید زنده هم میماند و خب سوال اینجا بود چگونه وقتی خودش را قرار است در سوپ بی اندازد زنده میماند؟ باید راهی برایش می اندیشید.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

...
خانم... آقا... چی هستید شما الان دقیقا؟... استخوان متحرک محترم چرا داری میای جلو آقا جون فاصله اجتماعی رو رعایت کن جرونا هنوز هستا.
، ریش من پر از عشق و پاکیزگی و روشناییه حتی اگر هم جونوری توش باشه با عشق و پاکیزگی و روشنایی زندگی میکنه و عشق و پاکیزگی و روشنایی هم میگسترانه.