آن روز صبح همه چیز در خانه ریدلها عجیب بود.
انگار شب هنوز ادامه داشت و همه در کابوسی مشترک غوطهور شده بودند. اگرچه پردههای آشپزخانه کنار زده شده و نور تمام فضا و میز صبحانه را نورانی کرده بود، باز هم همه چیز تاریک و مرده به نظر میرسید. نانهای تست شده، ظرف مربا، شکر و حتی تخممرغهای عسلی هم به نظر غیرواقعی میرسیدند. گویی طلسمی فلجکننده بر فضا حاکم بود که موجب شده بود همه مرگ خواران همچون مترسکهایی بیجان تنها به روبروی خود خیره شوند و جز نفسهای بریده و نگاههای یواشکی حرکتی نداشته باشند. نه میلی برای خوردن صبحانه بود و نه حتی تلاشی برای فرارکردن از آن کابوس. همگی با زنجیری نامرئی از فرمانبرداری و ترس به صندلیهای کهنه زنجیر شده بود و منتظر اتفاقی شوم بودند که شاید آن صبح عجیب را پایان بخشد. اما عجیبترین و ترسناکترین چیزی که در آن صبح غیرمعمول جاری بود، لرد ولدمورتی بود که در انتهای میز چوبی آشپزخانه نشسته بود و باعلاقه به حرفهای مرگ خوار تازهواردش، سیدنی مگ وایر، گوش میداد.
سیدنی که دختری ۲۱ساله، زیبا و پرشور بود باعلاقه فراوان از خاطرات سفرش به سوئیس برای لرد صحبت میکرد و لرد بدون آنکه چشم از او بردارد در سکوت گوش میکرد و تنها در مواقعی که لازم بود سری تکان میداد و گاهی نیشخند کوچکی به خاطرات احمقانه و کودکانه سیدنی میزد. صدای نرم و لطیف سیدنی تنها صدای جاری در خانه بود و انگار یگانه چیزی در خانه بود که هنوز واقعاً "زنده" بود. بقیه اگرچه جان داشتند؛ ولی هیچکدام زنده نبودند و تاریکی چنان آنها را بلعیده بود که هرگز دیگر جز آدمیان بهحساب نمیآمدند. تنها مرگ خواری که نقاب مرگ بر چهره نداشت، بلاتریکس بود. بلاتریکس با لبخندی مهربان کنار گاز تکیه داده بود و در حالی پنکیکها را آماده میکرد به چهره سیدنی چشم دوخته بود.
اگرچه از دید سیدنی بلاتریکس دوستی تازه بهحساب میآمد؛ بقیه میدانستند که آن لبخند هرگز رنگی از دوستی و محبت ندارد. در چشم آنان که ذات واقعی او را دیده بودند، بلاتریکس مانند عنکبوتی بزرگ بود که آهسته تار میتنید و لبخندش تنها دندانهای نیش تیز و گرسنهاش را نشان میداد و سیدنی شکاری بود که بدون آنکه بفهمد بهدامافتاده بود و مرگ خواران بی نوا تنها شاهدانی خاموش بودند که این نمایش را مینگریستند و مجبور بودند تا رسیدن به پرده آخر و مرگ قهرمان داستان بر صندلیهای خود بنشینند.
بلاتریکس چیزی از حرفهای سیدنی نمیشنید. ذهنش درگیر بود. عمیقاً به سیدنی نگاه میکرد و ناخواسته جزئیات چهره و رفتارش را بهخاطر میسپرد. موهای طلایی خوشحالتش که در انتها فر میخورد و روی شانههایش افتاده بود؛ چشمهای آبیاش؛ گونههایی که از جوانی و سلامت سرخ بودند و دهانی کوچک و زیبا که راسخ و دلربا صحبت میکرد. نگاهش به لرد هم بود. نیمنگاههای لرد را به خودش حس میکرد و میدانست پشت نیشخندهای لرد معنای دیگری نیز نهفته است. او اسباببازی کوچکی بود که لرد اینگونه با او بازی میکرد و بلا این را میدانست. سیدنی عروسک تازهای بود که لرد مقابل چشمانش تکانش میداد. عروسکی که باعث میشد لرد دیگر میلی با بازی با او نداشته باشد. احمقانه بود و در اوج احمقانه بودنش آزارش میداد.
آخرین پنکیک که آماده شد، بشقاب را برداشت و سر میز گذاشت. دستش میلرزید. نمیخواست لرد ضعفش را ببیند. نباید میدید. پس خیلی سریع دستش را کشید و با همان لبخند مهربان و گامهایی که میکوشید خیلی سریع نباشند از آشپزخانه بیرون رفت. با هر قدم که از آشپزخانه دور میشد، دستانش بیشتر لرزیدند و لرزش مانند زمینلرزهای پیش رفت و خودش را به لبهایش رساند. لبخند مصنوعیاش رخت بر بست و بغضی که پنهانش کرده بود خود را به درگاه گلویش رساند. قدمهایش را سریعتر کرد و خود را به یکی از اتاقها رساند. وارد شد، در را پشت سرش بست و به در تکیه داد.
در سکوت و تاریکی اتاق دژ تحملش فروریخت. ابروهایش گره خورد و چشمهایش پر از اشک شد. خشمگین بود و چیزی در درونش درد میکرد. انگار جسم فاسدی که جای قلبش قرار داشت در چنین دقایقی زنده میشد و با هر نفس در سینهاش مچاله میشد. زیر لب به خود گفت:
- دختره احمق...
دوست نداشت چنین بیچاره باشد. لرد را مانند خدایی کوچک دوست داشت و میدانست خدای کوچک او اصلاً مهربان و بخشنده نیست. میدانست لرد عمیقاً به او اهمیتی نمیدهد. میدانست که سرسپردگیاش، وفاداری بی حد و مرزش و حتی خیانت به همسرش برای لرد اهمیتی ندارد. حتی قدرت او، کارهایی که برای لرد و هدفش میکرد هم مهم نبودند. اگر اهمیتی داشت اینگونه با او بازی نمیکرد. به دختری جوان و بهمراتب زیباتر از او اینچنین اهمیت نمیداد.
- این چندمیه؟... سومی؟
بلاتریکس از جا پرید. برای یک ثانیه کنترلش را از دست داد و قطره اشکی ناخواسته خود را از درگاه چشمانش به دار آویخت و بر صورتش جاری شد. با پشتدستش صورتش را پاک کرد و قدمی از در فاصله گرفت. با عصبانیت پرسید:
- تو کدوم خری هستی؟
چوبدستی در هوا تکان خورد و شمعی معلق در هوا روشن شد. شعله درخشید و چهره بارتی کراوچ با لبخند هراسانگیز و چشمانی که برق میزدند، نمایان شد. بلاتریکس لحظهای مکث کرد. بارتی آدمی بدون مرز و کاملاً دیوانه بود و آخرین کسی بود که بلاتریکس میخواست او را در این وضع ببیند.
- اگر بری بیرون و چیزی به کسی بگی...
- میدونی همیشه فکر میکردم چرا اینکارو میکنی... ارباب داره شکنجهات میکنه!... هر بار هم روشش یکیه... یه دختر خوشگل، با استعداد و وفادار... ولی میدونی چی برام جالبه؟ اینکه تو شکنجه تو قبول میکنی... یه جورهایی انگار داری ازش لذت میبری... مثل یه بازیه کوچیکه که شما دوتا دارین با هم بازی میکنین...
بلاتریکس جا خورد. انتظار چنین حرف مستقیمی را نداشت.
- به چه جرئتی...
بارتی که تا آن لحظه روی صندلی ولو شده بود، با یک حرکت برخاست و با گامهای شل به سمت بلاتریکس آمد.
- بلا... بلا... بلا... واقعاً فکر میکنی هیچکس متوجه اش نمیشه؟ شاید نه داد بزنی ونه گریه کنی و نه حتی از درد به التماس کردن بیوفتی... ولی عزیزم... همه میتونن شکنجه شدنت رو تو صورتت ببینن... فکر میکنی لرد متوجه نمیشه... اوه عزیزم...نه! ارباب از زجر کشیدنت لذت میبره عزیزم! البته من درکشون میکنم. اینکه اینقدر روی یک نفر نفوذ داشته باشی، اینکه بتونی اینقدر زجرشون بدی که دیونه شون کنی... عالیه! اونم بدون چوبدستی!... بدون حتی یه ورد ساده... آخ عزیزم... احتمالاً نمی دونی چقدر لذت بخشه...
روبروی بلاتریکس ایستاد و سرش را کمی خم کرد. دستش را بالا آورد و با انگشتانش گونه او را آرام نوازش کرد.
- بلا... اینو بهت میگم چون دلم برات میسوزه... چون این نقص کوچیکت داره تمام قدرتت رو بی فایده میکنه... آه... میدونی کی شکنجهات تموم میشه؟... وقتی که دیگه باهاش بازی نکنی... بذار دخترهای جدید بیان... هیچ کدومشون نمیتونن "تو" باشن... بذار باهاشون بازی کنه و خسته بشه. اون وقت برمیگرده پیشت. وقتی دیگه ببینه نمیتونه شکنجهات کنه... شکنجه تموم میشه.
بلا بیحرکت ایستاد و به چشمان سیاه بارتی زل زد. چیزی درون آن چشمها بود که اذیتش میکرد. مانند هیولایی که پشت پرهای مشکی پنهان شده و پاهایش پیداست. از لمس انگشتان بارتی بر صورتش لرزید و خودش را عقب کشید.
- از جلوی چشمم گمشو.
بارتی دستانش را به نشانه تسلیم بالا برد و لبخند زد. بعد درحالیکه سوت میزد از کنار بلا رد شد و از اتاق بیرون رفت. اما حرفهای عجیب بارتی با بلاتریکس باقی ماند و در تمام طول روز در گوشش نجوا کرد.
شکنجه.
بله این شکنجه او بود. علاقه عجیبش به لرد و وسواس بیمارگونهاش روی هر چیز که به مربوط میشد، واقعاً درد و شکنجهای بیپایان بود. شکنجهای که نمیتوانست متوقفش کند. انگار بخشی از درون او با این درد به وجود آماده بود و انکار و فرار از آن، انکار و فرار از خودش بود. علاقهاش به لرد مانند پیچک سمی بر جانش تنیده بود و چون دردش وصالی نداشت، پیچک بر گلویش سفت شده بود و هر لحظه بیشتر او را خفه میکرد.
او تصمیم گرفته بود تحملش کند. به خود این باور را داده بود که لرد انسانی معمولی نبود که دوستداشتنش نیز معمولی باشد. نیرویی عظیم بود که روح بلا تحملش را نداشت و برای همین تنها زجر را حس میکرد و این خود بلاتریکس بود که مشکل داشت و لرد همانی بود که باید باشد. برای همین هم حرفهای بارتی بیمعنی بود. نمیتوانست از بازی بیرون بیاید. نمیتوانست لرد را رها کند. میدانست که کارش تأسفبرانگیز بود؛ ولی چارهای نداشت. باید این عروسک جدید را از لرد میگرفت که دوباره یاد همبازی قدیمیاش بیفتد.
برای همین هم نجواها، میلها، حسرتها و فکرها نیمهشب او را به جلوی اتاق سیدنی بردند. مانند سه دفعه قبل بود. چیز خاصی جز یک چاقوی بلند آشپزخانه نیاز نداشت. نمیدانست چرا این کارها را چوبدستی تمام نمیکند. شاید؛ چون رفتارش در نظر خودش هم بدویی و پست مینمود، از ابزاری اولیه و ساده استفاده میکرد. شاید هم خشم درونش بود که با یک ورد ساده آرام نمیگرفت و به صحنهای بهمراتب وحشیانهتر و وحشتناکتر نیاز داشت که فرونشیند.
در زد. چند لحظه طول کشید که صدای پاهای سیدنی را بر کف اتاق بشنود و بعد در باز شد.
- عه بلا! س...
بلاتریکس فرصت نداد. با چهرهای بی حس و خالی از هر انسانیتی که روزی در وجودش میزیست، چاقو را بالا آورد و با تمام قدرت در چشم راست سیدنی فروکرد.
کمی آرام گرفت. چشمان آبی دریاییاش بلاتریکس را اذیت میکردند و اکنون که دریای سرخ خون در آنها موج میزد در نظرش زیباتر بودند. به سیدنی که کف زمین افتاده بود و کورمالکورمال به دنبال چوبدستیاش میگشت زل زد. دختر بی نوا از درد ضجه میزد و با تمام وجودش جیغ میکشید. درد چنان زیاد بود که حتی فرصتی برای سؤال یا التماس باقی نمیگذاشت و فریادها چنان بلند بودند که همه اعضای خانه ریدل آن را میشنیدند. سیدنی مانند حیوانی زخمی در خون خودش میغلتید و مغز زخمی تنها چند ثانیه با خونریزی کامل و مرگ فاصله داشت.
بلا نیشخندی زد. حالا درک میکرد که چرا استفاده از چوبدستی را دوست نداشت. میخواست لرد بشنود. میخواست پاره شدن و نابودی عروسک جدیدش را حس کند و بداند همبازی قدیمی اصلاً از بازی جدید خوشش نمیآید. این همبازی قدیمی در سکوت به تماشای مرگ سیدنی نشست. نجواهای ذهنش فروکش کردند و حسهای بدش ناپدید شدند.
سیدنی با چشم سالمش به سقف خیره مانده و مرده بود. لباسخواب صورتی و موهای طلاییاش رنگ قرمز گرفته بودند و دیگر به نظر بلا خواستنی نبودند. او هم به زشتی همه انسانهای دیگر بود. نه خاص بود و نه متفاوت. معمولی و بیفایده و مرده.
بله. سیدنی مرده بود.
بهآرامی در اتاق را بست و به اتاقش برگشت و انگار هرگز چیزی اتفاق نیفتاده به خوابی عمیق فرورفت. خوابی چنان راحت و آسوده که صبح روز بعد را باانرژی فراوان آغاز کرد. به آشپزخانه که رفت، بر سر میز فقط لرد ولدمورت نشسته بود. جلو رفت و پرسید:
- پنکیک براتون درست کنم ارباب؟
لرد جوابی نداد. لبخندی محو و رضایتی عجیب در چهرهاش جاری بود. بلاتریکس مطمئن بود که صدای مرگ سیدنی را شنیده و حتی جنازه او را دیده بود؛ اما چیزی نمیگفت. در مورد دو دختر قبلی هم چیزی نگفته بود. انگار همه آن دخترها موشهای چاقی بودند که لرد را تغذیه ماری که در درون بلاتریکس میزیست آماده کرده بود. انگار آنها آمده بودند که بمیرند.
بلاتریکس لبخند زد. این دور از بازی هم او برده بود. همانطور که بارتی گفته بود این بازی کوچک آنها بود و او همیشه بارتی را میبرد.
با حرکت چوبدستیاش ماهیتابه را بیرون کشید و مشغول شد. این صبحانه پیروزی بود. همانطور که ماهیتابه را داغ میکرد صدای لرد در گوشش پیچید.
- این دفعه بهتر بودی... فکر میکرد شاید بارتی بتونه گولت بزنه؛ ولی دختر کوچولوی من زرنگتر از این حرفهاست... مگه نه؟
بلاتریکس همانطور که ایستاده بود به دیوار روبرویش خیره شد. لبخندش جان باخت. این صبحانه پیروزی نبود. تنها وعده کوچکی بود که در زندان زندگی به او داده بودند که خود را برای جنگ بعدی آماده کند.
شکنجه هنوز ادامه داشت.
آنلاینها
7 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
0
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پیام امروز
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

...












