هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (آیلین.پرینس)



پاسخ به: اتــاق بــازی قـلعه هـاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۴:۳۵:۴۵ سه شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۳
#1
درود!

حدس شخصیت گروه اسلیترین:

من هکتور دگورث گرنجر هستم. مرگخوار معجون ساز بسیار مشهور و معروف و محبوب! کلکسیونی از پاتیل های متنوع و آزمایشگاهی بزرگ دارم و معجون هام همیشه از فوق العاده از آب در میان! البته گاهی حوادثی هم پیش میاد که خب... اتفاقه دیگه! پیش میاد...

حدس شخصیت گروه گریفیندور:

من کوین کارتر هستم. ریزه میزه و عاشق بستنی! با وجود سن کم، عضو گروه گریفندور در مدرسه‌ی هاگوارتز هستم و به مرگخواران ملحق شدم تا در آینده به انسان مخوفی مثل لرد سیاه تبدیل بشم.

حدس شخصیت گروه ریونکلاو:
من گادفری میدهرست هستم. خون‌آشام ریونکلاوی و عضو محفل ققنوس. به خوردن انواع خون های مختلف اعم از: کودک، بزرگسال، زن، مرد، مرگخوار، علاقه‌مند هستم. مرکز خون دهی از اون طرفه!

حدس شخصیت گروه هافلپاف:
من مالی ویزلی هستم. عضو محفل ققنوس و مادر خانواده‌ی ویزلی، و البته انسانی بسیار مهربان! هر زمانی که من هستم، بوی دل‌انگیز پیاز در خانه‌ی گریمولد پیچیده! عاشق بقیه محفلی ها و خانواده‌م هستم.




پاسخ به: و ناگهان… ارباب
پیام زده شده در: ۱۹:۳۲:۵۴ یکشنبه ۲ اردیبهشت ۱۴۰۳
#2
آیلین با لبخندی پر از اعتماد به نفس به مرگخواران نگاه کرد.
-بسپارینش به من!

نقشه‌شان کامل بود. کادو باید طبق زمان بندی ای دقیق، در اتاق دیزی به آیلین منتقل می‌شد و سپس تا راه آشپزخانه در طبقه‌ی دوم برده شده و بعد از پرت شدن حواس لرد توسط اسکورپیوس و ایزابل، مخفیانه به دست گابریل و کاغذکادو ها می‌رسید. مرگخواران مدت ها برای این نقشه زمان گذاشته بودند.

کادو یک کارتن مکعبی شکل به ضلع نیم متر و وزنی تقریبا سنگین بود. درون آن، قلبی سیاه و شیشه ای قرار داشت که جاکلیدی به شکل به آن وصل بود. آیلین آن را با دو دست گرفت و پس از نگاهی سریع به ساعتش، از اتاق دیزی بیرون رفت. تا پله ها دوید و از آن ها بالا رفت اما به محض اینکه خواست وارد آشپزخانه شود، صدای لرد از پله‌ها به گوش رسید. آیلین بدون معطلی در اتاق سمت چپش را باز کرد و وارد آن شد.

-آیلین تو اینجا...

آیلین انگشتش را به نشانه‌ی سکوت جلوی دهانش گرفت. بلاتریکس متوجه عملیات شد و موقتا با وضعیت کنار آمد. آیلین گوشش را روی در گذاشت.

-ارباب... ما باید خبر بدی رو بهتون اطلاع بدیم.

-چه شده؟

-هکتور آزمایشگاه رو منفجر کرده. همراه ما بیاین تا خسارت رو بهتون نشون بدیم.

به محض دور شدن صدای اسکورپیوس، آیلین از اتاق بیرون رفت و وارد آشپزخانه شد. جعبه‌ی کرفس های مروپ را کنار زد و دکمه ی پشت آن را فشار داد. دریچه‌ای در سقف باز شد. آیلین روی پنجه‌ی پا بلند شد تا بتواند جعبه را به درچه برساند. دستی جعبه را گرفت و لحظه ای بعد چهره‌ی گابریل پدیدار شد. گابریل لایک نشان داد و دوباره داخل برگشت.

-عملیات انجام شد!




پاسخ به: كنفرانس هاي شبانه سايت
پیام زده شده در: ۰:۳۰:۲۹ دوشنبه ۲۷ فروردین ۱۴۰۳
#3
لرد...

مطمئنم خودتون می‌دونید که چقدر براتون اهمیت قائل هستیم. قبلا بهتون گفتیم، ‌می‌گیم و خواهیم گفت. من می‌خوام این مسئله رو از یه دید کلّی تر ببینم. این یه وبسایته. همه میان اینجا تا برای چند دقیقه هم که شده، از زندگی خودشون جدا بشن و وارد فضای جادویی اینجا بشن. جدی گرفتن هر چیزی، باعث می‌شه فراموش کنیم اینجاییم تا زمان خوشی رو تجربه کنیم. فراموش کنیم که ارزش اینجا به آدماشه.

به هر حال که ما اینجا اونقدر زیاد نیستیم. مگه کلا چند نفر میان سایت رو چک می کنن؟ ولی خاص بودن اینجا به همینه اصلا. دنیای کوچیک خودمونه! جاییه که من می‌تونم پرنده باشم، لینی می‌تونه پیکسی باشه و تام می‌تونه قطعات اکسترنال داشته باشه! این همه خاطره و اتفاق راحت فراموش نمی‌شه.

شما از همون اول اینجا بودین. بیست سال اصلا زمان کمی نیست، ارباب. حتی چهار سال هم زمان کمی نیست. کافی بود برای اینکه بفهمم ناراحتی هایی مثل این باعث تموم شدن همه‌چیز نمی‌شن. از همچین مسائلی گذشتیم. بیاین باز هم بگذریم.

لطفا برگردید. هر چقدر هم که اینجا جادویی باشه، زمان به عقب بر نمی‌گرده.




پاسخ به: سه نشانه
پیام زده شده در: ۲۳:۱۶:۵۱ دوشنبه ۱۴ اسفند ۱۴۰۲
#4
لونا لاوگود

***

1. ریونکلا
2.بنفش
3.




پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۸:۵۷:۵۹ پنجشنبه ۲۱ دی ۱۴۰۲
#5
چیه گادفری؟ از گوجه بودنت ناامیدی؟ ترسیدی؟
اشکال نداره... بزرگ می شی یادت میره.

قبول می کنم!




پاسخ به: سه نشانه
پیام زده شده در: ۱۱:۲۳:۰۱ یکشنبه ۱۷ دی ۱۴۰۲
#6
نقل قول:
روزنامه، کراوات، جعل اسناد

این دیزی کران بود.

......

گریپهوک

......

گرگ، محفل، سفید





پاسخ به: سه نشانه
پیام زده شده در: ۱۰:۲۹:۴۷ یکشنبه ۱۷ دی ۱۴۰۲
#7
سیریوس بلک

......

روزنامه، کراوات، جعل اسناد




پاسخ به: سه نشانه
پیام زده شده در: ۲۲:۳۸:۴۷ شنبه ۱۶ دی ۱۴۰۲
#8
سدریک دیگوری

..................

حشره، آبی، مرگخوار





پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
پیام زده شده در: ۱۲:۴۶:۳۷ شنبه ۱۶ دی ۱۴۰۲
#9
سوژه: فرار
کلمات : طوفان، ماه، سیاه، زخم عمیق، ماسک، گوشواره، ساحل

ابرهای طوفانی بزرگ و بزرگ تر می شدند و بالای جزیره را می پوشاندند.

صبح بود؛ اما هوا اندکی تاریک بود و خورشید در میان زندانی از ابر های سیاه رنگ فرو رفته بود. جوّی که بر فضا حاکم بود چندان خوش یمن به نظر نمی رسید. با خودش فکر کرد شاید امروز بهترین روز برای استراحت در کنار ساحل نباشد. ولی پس از ساعت ها کار مداوم و خسته کننده، حاضر نبود برگردد. او صداهای اطراف را کاملا نادیده گرفت و چشمانش را بست و به خواب فرو رفت.

زمانی که چشمانش را باز کرد، اولین چیزی که دید، ماه کامل و نورانی بالای سرش بود. از جایش پرید. مدت زیادی بود که خوابیده بود. ابر ها کنار رفته بودند اما مشخص بود که اندک بارانی باریده است. هوا سردِ سرد بود. از جایش بلند شد، لباسش را تکاند و کیفش را از روی زمین برداشت. شروع به قدم زدن کرد. با هر قدم از ساحل دور تر می شد. با خودش فکر کرد که هنوز اندکی خسته است. به هر حال باید برمی گشت. با قدم های آهسته ادامه داد.

صدایی به گوش رسید...

صدا بلند نبود. اما تمام وجودش را لرزاند. مثل صدای خرد شدن شیشه یا فردی در حال خفه شدن که آخرین نفس هایش را می کشد. لحظه ی سرجایش میخکوب شد. نور مهتاب که اندکی فضا را روشن کرده بود، با هاله هایی از رنگ سبز مخلوط شده بود. سرش را برگرداند و با چیزی که دید ناخودآگاه روی زمین افتاد.

تصویری در آسمان... اسکلتی غول پیکر که ماری در دهان داشت... نور سبز خیره کننده ای داشت... بسیار بزرگ بود. به گونه ای که تصویر ماه مانند گوشواره اش به نظر می رسید.

خواست که فرار کند و دور شود. یکی دو متر عقب عقب خزید و بعد از جایش بلند شد. قبل از اینکه سرش را برگرداند و شروع به دویدن کند، متوجه حضور چندین شخص سیاه پوش در نزدیکی ساحل شد که باعث شد بخواهد سریع تر حرکت کند.

اما لحظه ای تعلّل، و دیگر دیر شده بود.

چیزی به پهلویش برخورد کرد. نفهمید چه چیزی بود. فقط توانست نوری سرخ رنگ را تشخیص دهد و لحظه ای بعد، تنها درد بود که حس می کرد. زخم عمیق، باعث شد به زمین بیفتد. فریادی از سر ترس و درد کشید. خون خودش لباسش را قرمز رنگ کرد. با ناامیدی روی زمین خزید و ردی از خون به جای گذاشت.

متوجه شد که یکی از افراد سیاه پوش، درست بالای سرش ایستاده است. به خود لرزید. به ماسک روی صورت او خیره شد.
-تو... تو کی هستی؟

فرد سیاه پوش، چندین ثانیه ای به او خیره شد. چشمانش را نمی دید، اما می توانست نگاه خیره اش را حس کند. بعد از لحظاتی گفت:
-کاری که باید انجام بشه، انجام میشه. متاسفم.

...

شب بود و هوا خنک و قابل تنفس، با این تفاوت که در میان تاریکی جسدی افتاده بود.
کلمات نفر بعد: خاص، کتاب، شومینه، آتش، سرخ، پوچی، خار




ویرایش شده توسط آیلین پرینس در تاریخ ۱۴۰۲/۱۰/۱۶ ۱۷:۱۸:۳۳



پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۵۲:۲۸ پنجشنبه ۹ آذر ۱۴۰۲
#10
آیلین پرینس vs دوریا بلک


دوید...

دوید...

دوید...

تا جایی که ذره ذره کوچه های روبه رویش تار شدند و آسمان، تاریک. دوید، تا زمانی که دیگر نایِ دویدن نداشت. همان جا ایستاد.

نمی توانست بماند...

میخواست از آن خانه دور شود. از زندگی اش، از وسایلش، از خاطراتش، از احساساتش... از همه فاصله بگیرد. تا وقتی که بدبختی های ناعادلانه ی زندگی اش را درک کند و با آن کنار بیاید.

چوبدستی نداشت. به سنی نرسیده بود که چوبدستی داشته باشد. در همین دنیای وحشتناک، بدون جادو یا چیزی که نجاتش دهد. خودش بود و هستی اش... و یک چتر آبی رنگ.

همان جا ایستاد.

نشست و به دیواری تکیه داد. پشت سرش، خانه ای بلند با شیروانی قرمز تیره و پوسیده بود، با دیوار های سنگی و نم خورده. پیش رویش، کوچه ای باریک و سرد و خانه هایی رنگ و رو رفته. چترش را به دیوار تکیه داد و دستانش به هم مالید که اندکی گرم تر شوند. بر اثر فوران احساساتی ناخوشایند که مسئول اینجا بودنش، بودند، فکر نکرده بود که لباس گرم یا غذایی با خودش بیاورد. و حالا اینجا بود. با پیراهنی نازک و دستانی کرخ شده از سرما.

پاهایش را بغل کرد. معمولا هوای سرد را دوست داشت. اما الان موقعیتی بود که نیاز به اندکی حس گرما داشت و سرمای اطراف داشت آزارش می داد. به هر حال، هر چقدر هم که از گرما بدتان بیاید، در یک روز زمستانی به آن نیاز پیدا خواهید کرد...

خسته بود. اما نمی توانست بخوابد. افکار به هم ریخته، هوا و سنگ سفتی که به آن تکیه داده بود نمی خواستند به او اجازه بدهند که از سختی این وضعیت فرار کند. چشمانش را بست و سعی کرد به هیچ چیز فکر نکند. اما با بادی که ناگهان وزید، دوباره چشمانش را باز کرد.

وقتی چشمانش را باز کرد، با سوسک سیاه کوچکی رو به رو شد که روی زمین ایستاده بود. آیلین به سوسک خیره شد و احساس کرد که سوسک هم به او خیره شد است. چشمان تیز بینی داشت و می توانست شاخک های کوچک سوسک و چشم های سیاهش را ببیند.

او این واقعیت که در آن وضعیت به همدمی نیاز داشت را تکذیب نمی کرد. دستش را جلو آورد و منتظر ماند. سوسک چند ثانیه ایستاد و بعد جلو خزید. روی کف دستان آیلین...

-می دونم تو فقط یه سوسکی. احتمالا از زندگی خودت هم درکی نداری. اما ازت میخوام گوش کنی.

سوسک واکنشی نشان نداد. آیلین به حرفش ادامه داد.
-نمی تونم به آدما اعتماد کنم. آدما هیچ وقت اون چیزی که به نظر می رسه نیستن. فکر کنم تو یکی اینو خوب می دونی... ولی به هر حال، فکر کنم بتونم به تو اعتماد کنم.

شاخک سوسک تکانی خورد.

-قبل از هر چیزی می خواستم بهت بگم که دلیل اینکه الان اینجام اینه که مادرم رفته و چندین روزه که پدرم رو هم ندیدم. فکر می کنم تو اتاقشه. البته گاهی اوقات شبا میاد بیرون و آب و یه مقدار غذا می خوره. به هر حال، دیگه نتونستم اونجا بمونم و فرار کردم. خواهر یا برادری نداشتم که جلومو بگیره. فقط این چترو برداشتم و اومدم بیرون.

آیلین نفس عمیقی کشید و بخار نفسش را در هوا دید. لحظه ای مکث کرد و دوباره به حرف زدن پرداخت.
-تا جایی که میدونم، مادرم رفت پیش کسی به اسم لرد سیاه. سر راهم از چند نفر پرسیدم که لرد سیاه کیه. بیشترشون که نفهمیدن چی دارم میگم و به راهشون ادامه دادن. فقط یه نفر وقتی این رو شنید بهم چپ چپ نگاه کرد و بعد سریع تر از قبل راه رفت.

به آسمان خیره شد. متوجه نشده بود که کِی هوا تاریک شده است. ماه نصفه را دید که در آسمان می درخشید. لحظه ای حرفش را فراموش کرد و بعد دوباره به سوسک نگاه کرد.
-اینجا هوا خیلی سرده. ولی اشکالی نداره. در هر حال، دیگه نمی تونستم تحمل کنم. احساسی که دارم رو نمی فهمم. عصبانیت نیست. ناراحتی هم نیست. پس چیه؟

همزمان با اشکی که از چشمانش جاری شد، قطره ای آب از آسمان روی صورتش چکید. به بالا نگاه کرد و سپس قطره ای دیگر بر موهایش چکید. باران شروع شده بود. سوسک را به دست چپش داد و چترش را برداشت و باز کرد. وقتی چتر را بالای سرش گرفت، صدای قطره هایی را که به سطح چتر برخورد می کردند را شنید. دوباره به سوسک خیره شد و برق کوچکی را در چشمانش دید.
-ممنون که به حرفام گوش دادی. الان یکم گرم تره.

به آرامی دستانش را پایین آورد. سوسک شروع به راه رفتن کرد و از دستان آیلین که فاصله ی کمی با زمین داشتند، پایین پرید. آیلین چتر را با دو دست گرفت و به کوچه ی تنگ و تاریک رو به رویش و سوسک، که در حال دویدن روی زمین خیس و نم خورده بود، خیره شد.

صدای پایی را شنید. صدایی که عجیب می نمود، زیرا این کوچه ی فرعی و دور افتاده، از زمانی که آیلین وارد آن شده بود، مهمان دیگری نداشت. صدای پا نزدیک تر شد. فرد سیاه پوشی را دید که نزدیک تر می شد و لحظه ای بعد...

ترق!

در حال که مرد سیاه پوش، به آرامی به راهش ادامه می داد، آیلین به صحنه ی رو به رویش خیره شد و سوسکی را که زیر پایش را له کرد را دید و صدایش را حس کرد...

به خوبی احساسی که اکنون داشت را می شناخت. خشم را ملاقات کرده بود. چتر را به کناری پرت کرد و بلند شد. قطره های درشت باران دانه دانه فرو ریختند و آب از سر و رویش جاری شد. سرما به طور ترسناکی افزایش یافت. حسی که اکنون داشت، از دستانش جاری می شد و سراسر بدنش را فرا می گرفت. مرد را تماشا کرد...

او چوبدستی نداشت. اما این احساس تنها و تنها از جادو بود. جادو را حس می کرد. احساس قدرت افزاینده ای که در دستانش پیچیده بود را.

...

تنها صدای روی زمین افتادن مرد بود، که جای صدای قدم هایش را گرفت. آیلین بالای سرش ایستاد و چشمان مرد را دید. لباس سیاه، و دستی که روی صورت کبودش کشیده شد. حالا می توانست خشمی متقابل را در چشمان او نیز ببیند.

مرد نمی دانست که چرا این دختربچه ی کوچک دست به همچین کاری زده است. یا چگونه چنین قدرتی دارد. اما اهمیتی نداشت. او می توانست پاسخ دهد. پس این کار را کرد، و چاقویی را با دستی که در جیب داشت بیرون کشید...

آیلین عقب رفت، اما کمی دیر...

درد در سراسر وجودش پیچید. لبش را محکم گزید. خون از زخم عمیق روی ساعد دست راستش جاری شد. آیلین فریاد نزد... ناله نکرد. تمام صدا هایی را که درون گوشش می پیچیدند را نادیده گرفت و فقط، به قدرت وحشتناکی فکر کرد که اکنون در دستانش وجود داشت. دست سالمش را عقب برد و با تمام توانش مشتی به مرد زد.

زیر نور مهتاب و صدای باران و بوی خاک نم خورده، بال هایش را باز کرد و ایستاد. قطره ای خون از دستش فرو ریخت.

وقتی مرد سیاه پوش، حیران و با صورتی که منعکس کننده ی درد بود به آیلین نگاه می کرد، آیلین به آرامی چاقو را برداشت. فکر می کر... نه! فکر نکرد! فقط... لبخند زد...


ویرایش شده توسط آیلین پرینس در تاریخ ۱۴۰۲/۹/۹ ۲۳:۵۶:۱۳
ویرایش شده توسط آیلین پرینس در تاریخ ۱۴۰۲/۹/۱۰ ۰:۰۷:۰۷
ویرایش شده توسط آیلین پرینس در تاریخ ۱۴۰۲/۹/۱۰ ۰:۱۹:۱۱







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.