هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: انبار معجون
پیام زده شده در: ۱۸:۱۳:۵۸ پنجشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۳
#15

ریونکلاو، محفل ققنوس، مرگخواران

گابریل دلاکور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۰:۰۲ پنجشنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۳
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۱۶:۳۴
از اعماق خیالات 🦄🌈
گروه:
جـادوگـر
مرگخوار
محفل ققنوس
شـاغـل
جادوآموخته هاگوارتز
ریونکلاو
مدیر دیوان جادوگران
پیام: 216
آفلاین
خلاصه:
جادوآموزی در هاگوارتز به گلرت گریندل‌والد قول داده معجونی بسازه که ماگل‌ها رو به جادوگر تبدیل کنه. گلرت و سالازار می‌خوان از این معجون برای تشکیل ارتشی استفاده کنن تا جهان رو تسخیر کرده و بر تمامی موجودات زنده حکومت کنن. اما معجون تأثیرات متفاوتی روی هر ماگل می‌ذاره و هیچ‌کدوم جادوگر نمی‌شن. در حال حاضر آخرین ماگل نسبت به جادو نامیرا شده و با جادو کشته نمی‌شه در حالی که سالازار خواستار مرگشه. گلرت تصمیم می‌گیره ماگل دیگه‌ای برای کشتن این ماگل بیاره...


~~~~~~~~~~~~~~~~

نگاه گلرت به سرعت بین چشم‌های سالازار و امبر هرد جا به جا می‌شه. یعنی ممکن بود امبر هرد زیبایی لازم برای فریب سالازار اسلیترین کبیر رو داشته باشه؟

گلرت ترجیح می‌ده وقت رو تلف نکنه و هرگز جواب این سوال رو نفهمه. چون خطراتی که دل بستن به امبر می‌تونست به همراه داشته باشه خانمان‌خراب‌کن و جهان‌سوز بود و گلرت ترجیح می‌داد دوستش رو در این دام نندازه.
پس چوبدستی می‌کشه و بدون معطلی اشعه سبز رنگی رو به سمت امبر روونه می‌کنه که به سرعت باهاش برخورد کرده و باعث می‌شه بدن بی‌جانش کف انبار بیفته.

- چی کار کردی؟ قرار بود این مردکِ الدنگِ نامیرا رو بکشیم نه این حوری بهشتی رو!

گلرت جلو میاد و دستشو رو شونه سالازار می‌ذاره.
- سالازار، اگه می‌دونستی من با این حرکت چه لطف بزرگی در حق خودت و جامعه جادوگری کردم خودت روزی هزار بار این زیبارو رو می‌کشتی!

سالازار هم‌چنان دل‌خور بود و دلیلی برای این کار نمی‌دید. ولی ارزش خودش رو بالاتر از این می‌دید که بیش از این برای مرگ ماگلی واکنش نشون بده.
- خیله خب. حالا این یکی ماگله رو چجوری بکشیم؟

گلرت ابتدا در عملیاتی هوشمندانه پارچه‌ای رو سر امبر می‌ندازه تا نگاه هیچ‌کس دیگه بهش نیفته و بعد به سمت ماگلِ نامیرا می‌ره که با لبخند ابلهانه‌ای در حال تماشای اونا بود.
- خیلی مهارتت بالاست آفرین. تا حالا ندیده بودم با نور لیزر بشه کسیو درجا کشت. احسنت بر تو!
- اون جادو بود ابله نه لیزر! گلرت فقط یه جوری اینو بکش بره!


تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده

🦅 Only Raven 🦅


پاسخ به: انبار معجون
پیام زده شده در: ۱۸:۳۴:۰۰ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۴۰۳
#14

اسلیترین

گلرت گریندلوالد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۸ یکشنبه ۲۱ دی ۱۳۸۲
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۳۷:۱۹
از شیون آوارگان
گروه:
جـادوگـر
اسلیترین
جادوآموخته هاگوارتز
مترجم
پیام: 1324 | خلاصه ها: 1
آفلاین
گریندلوالد دست برد تا با ریش خود بازی کند، اما در کمال خوشحالی یادش آمد که کارکتر جدیدش ریشش را از ته می‌تراشد (اوووفففف راحت شدم از ریش مرلین ). خواست چانه‌اش را بخاراند که یادش آمد دستش میکروب طلسم‌شده دارد و از این کار نیز منصرف شد.

- جناب اسلیترین بزرگوار والامقام عظیم الشأن. بیا به کشته شدن همین یک ماگل به دست ماگل دیگر بسنده کنیم. من یک کیس خوب براش سراغ دارم که میتونه روزی هزار بار بکشتش.

سالازار از فکر عذاب مزمن ماگل میمون‌صورت بیشتر سر ذوق آمد:

- به به، ظاهر کن گلرت. ظاهر کن که خیلی وقت بود اینطوری سرگرم نشده بودم. کیو می‌خوای بیاری؟

گلرت گریندلوالد لبخندی شیطانی و چشمکی شیطانی‌تر زد (قیافه جانی دپ رو تصور کنید لطفاً). دو انگشتش را روی هم گذاشت و بشکن صدادار و جرقه‌داری زد. دود همه جا را گرفت و بعد فرو نشست.

بانوی بلوند موبلندی ظاهر شد.

سالازار خشکش زد و گفت:

- این دیگه کیه؟!

گلرت گفت:

- یه بازیگر از دیار غرب به نام امبر هرد. به ظاهر قشنگش نگاه نکن سالازار، از اون زنای خونه‌خراب‌کنه. میخوام همینجا به عقد این ماگل در بیارمش.

- آخه این حوری بهشتی رو آوردی برای این میمون؟!

- سالازار نگو که خودت عاشقش شدی؟! این کارو نکن با خودت مرد! بدبخت می‌شی! بدبختمون می‌کنی!

گلرت گریندلوالد تازه داشت متوجه می‌شد چه گَند بالقوه‌ای زده است. اگر سالازار عاشق آن ماگل می‌شد، فاجعه به بار می‌آمد!


تصویر کوچک شده

زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

قابلیت‌های ویژه:

دیدن آینده (به لطف کیلین)
سفر به گذشته (به لطف زمان‌برگردان)
جوانی جاودان (به لطف سنگ جادو)
قدرت بی‌انتها (به لطف ابرچوبدستی)


پاسخ به: انبار معجون
پیام زده شده در: ۱۵:۳۳:۵۵ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۴۰۳
#13

گریفیندور، محفل ققنوس، مرگخواران

الستور مون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۹:۵۳ پنجشنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۳
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۳۴:۵۰
از ایستگاه رادیویی
گروه:
مدیر دیوان جادوگران
شـاغـل
جـادوگـر
گریفیندور
جادوآموخته هاگوارتز
مرگخوار
محفل ققنوس
پیام: 192
آفلاین
گلرت به آب دهان سالازار کبیر که از لب و لوچه‌ش روی زمین می‌ریخت و همه جا رو چسبناک می‌کرد، نگاه کرد و به این فکر کرد که حتی توی آب دهان سالازار هم عظمت و بزرگی و اصیل زادگی وجود داره. گلرت نمی‌دونست چجوری آب دهان یک جادوگر می‌تونه اصیل باشه. این موضوع براش شدیدا عجیب بود. اما بعد با دیدن قطرات آب دهان سالازار که از جاشون بلند شدن، به شکل یک مار عظیم به‌هم پیوستن و خزیدن و از محل خارج شدن، مجبور شد چندبار چشماشو بماله تا مطمئن شه توهم نزده.

بعد از مالیدن چشماش، دید که دم مار تشکیل شده از آب دهان، از در خارج شد و پیچید و رفت. مطمئن شد که توهم نزده. البته یه چیز دیگه رو هم فهمید، اونم این‌که دستاش زیاد تمیز نبودن و شدیدا دچار خارش چشم شد. طبیعتا اولین واکنشش این بود که شروع کرد به بد و بیراه گفتن، و دومین واکنشش هم این بود که تلاش کرد با شستشوی چشماش با معجون، میکروبارو از توی چشماش در بیاره.

البته که این موضوع هم زیاد به درد نخورد، میکروبا صرفا حس کردن رفتن استخر و همگی با هم مایو پوشیدن و شروع کردن به شنا کردن و آب بازی و شادی.
گلرت گریندل‌والد در طی عمرش با موجودات زیادی دست و پنجه نرم کرده بود و شکستشون داده بود، ولی این میکروبا براش خیلی جدید و عجیب بودن. انتظارشو نداشت انقدر چموش باشن اصلا. کم کم داشت شروع می‌کرد به گریه کردن تا بلکه اشکاش میکروبارو بشورن و خارج کنن، که سالازار برگشت.

با برگشت سالازار که توی یک دستش چندتا بطری نوشیدنی مجاز، و توی اون یکی دستش بسته‌های چیپس و ماست موسیر داشت، هوای انبار معجون‌ها سرد شد. انگار حتی مولکول‌های تشکیل‌دهنده هوا هم از حضور سالازار اسلیترین کبیر می‌ترسیدن و عقب نشینی می‌کردن. و البته این موضوع برای میکروبایی که داشتن توی چشمای گلرت خونه سازی می‌کردن هم صادق بود، و در کثری از ثانیه همه‌شون بند و بساطشون رو جمع کردن و فرار کردن.

و گلرت که حالا از شر خارش چشمش راحت شده بود، با یک فکر سریع فهمید که هنوزم مخالف ایده سالازار برای منقرض کردن ماگل‌هاست.
و با فکر حتی سریع‌تری، فهمید که چی می‌خواد به سالازار بگه تا شاید قانعش کنه.


تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده

Smile my dear, you're never fully dressed without one


پاسخ به: انبار معجون
پیام زده شده در: ۱۸:۰۵:۲۲ شنبه ۱۹ خرداد ۱۴۰۳
#12

اسلیترین

سالازار اسلیترین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۴ سه شنبه ۸ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۱:۰۲:۵۱ جمعه ۲۲ تیر ۱۴۰۳
از تالار اسرار
گروه:
جـادوگـر
جادوآموخته هاگوارتز
شـاغـل
اسلیترین
پیام: 291
آفلاین
سالازار همینطور که به قیافه میمون وار ماگل نگاه میکرد دستی به چونه خودش کشید تا راه حلی پیدا کنه. بعد از مدتی که دید یه دست فایده نداره، دست دیگه اش رو هم آورد و چونه اش رو محکم تر مالید ولی بازم راه حلی به نظرش نرسید. یه دست از گریندل والد هم قرض کرد ولی فایده ای نداشت!

ساعت ها بعد

1000 تا دست روی چونه های سالازار رو میخاروندن که راه حلی به فکرش برسه و تا میخواست دست 1001 ام رو هم بیاره وسط که دیگه یه فکر مشتی به ذهنش رسید. لبخند شیطانی زد و به سمت گریندل والد رفت تا نقشه اش رو باهاش در میون بذاره. گلرت هم که کلا خنده شیطانی دوست داره وقتی خنده شیطانی سالازار رو دید، اونم تصمیم گرفت یه ذره شیطانی طور بخنده که فضای انبار معجون ها خبیث تر بشه.

- این ماگل ها مثلا اینکه خیلی خشن ترن از ما جادوگران، پوستشون کلفت شده دیگه با طلسم های نابخشودنی از بین نمیرن.

گریندل والد هم به این نتیجه رسیده بود و نیازی به 1000 دست نداشت ولی احترام سالازار رو نگه داشت و با آرامش منتظر بقیه نقشه موند.

- پس بهترین راه حلی که به ذهن من میرسه اینه که یه ماگل دیگه هم احضار کنیم، بعد اون یکی ماگل خیلی راحت این یکی ماگل رو میکشه.
-بعد با اون یکی ماگل جدید چیکار کنیم، اونم نمیتونیم بکشیم که.
-بعدش یه ماگل سوم میاریم که ماگل دوم رو بکشه. یکی دو ماه اینجوری جلو بریم همه ماگل ها یه دونه یه دونه از بین میرن و دیگه فقط ما جادوگرها میمونیم.


گریندل والد از این نقشه خوشش نیومد چون هم نمیخواست تمامی ماگل ها از بین برن و دوست داشت ازشون برای شخم زدن زمین های کشاورزی استفاده کنه و هم اینکه به نظرش میرسید تعداد ماگل ها زیاده و این نقشه سالها طول میکشه تا نصفشون رو هم بکشه. داشت بررسی می کرد که چجوری با کمال احترام مخالفتش رو به سالازار اعلام کنه که خود سالازار کبیر به دادش رسید و گفت:

-تا تو این کار رو شروع میکنی، من میرم یه ذره چیپس و پفک و ماست موسیر از نواده عزیز و مامان تالار اسلیترین بگیرم و بیارم که بتونم از مرگ ماگل ها نهایت لذت رو ببرم.


تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده

بخشی از خاطرات سالازار اسلیترین : تاریکی که زنده ماند!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: انبار معجون
پیام زده شده در: ۰:۰۶:۱۵ شنبه ۱۹ خرداد ۱۴۰۳
#11

ریونکلاو، محفل ققنوس، مرگخواران

گابریل دلاکور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۰:۰۲ پنجشنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۳
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۱۶:۳۴
از اعماق خیالات 🦄🌈
گروه:
جـادوگـر
مرگخوار
محفل ققنوس
شـاغـل
جادوآموخته هاگوارتز
ریونکلاو
مدیر دیوان جادوگران
پیام: 216
آفلاین
سالازار با نگاه معصومانه‌ای که ازش بعید بود و به خاطر شرایط روحی و روانی خاصی که اون در لحظه توش قرار داشت و برای یک بار در کل عمر گران‌قدرش رخ داده بود، به گلرت نگاه می‌کنه.
- چه روشی؟

گلرت خوش‌حال از این که تونسته سالازارو از تو لاک خودش در بیاره، دستی به چونه‌ش می‌کشه تا راهکاری ارائه بده. ولی قبل از این که بخواد چیزی بگه مشنگ از کیفی که حین دزدیده شدن همراهش بود، اره برقی‌ای در میاره.
- این چطوره؟

ماگل همزمان ضامن اره برقی رو می‌کشه و اره برقی شروع به لرزش و در آوردن صدای مخوفی می‌کنه که از یک اره برقی انتظار می‌ره. گلرت و سالازار با این که کوچک‌ترین علاقه‌ای به ابزار ماگلی نداشتن، اما با دیدن این وسیله که علاوه بر ظاهر وحشتناک صدای ترسناکی هم داشت سرهاشون رو با اشتیاق جلو میارن.

- اره برقی چنان نفوذی در پوست و گوشت و استخون انسان داره که یهو می‌بینی طرفو از وسط نصف کردی و خونه که می‌پاشه همه‌جا! موهاهاهاها!

گلرت و سالازار با شنیدن این حرف ناگهان سرهاشون رو پس کشیده و هرکدوم به دیوار پشت سرشون می‌چسبن.

- این ماگلا چرا اینقد خشنن! اونو بذار کنار ای ملعون!

ماگل که توجه حضار رو از دست داده بود آهی می‌کشه، اره برقی رو خاموش می‌کنه و به داخل کیف برمی‌گردونه.

سالازار دستشو رو قلبش که به سرعت می‌تپید می‌ذاره.
- پناه بر خودم! من با این همه نفرتم از ماگلا و ماگل‌زاده‌ها هم اینقد خشن نیستم که این موجودات بی‌جادو هستن! نهایت یه باسیلیسک گذاشتم که به چشماش نگاه کنی درجا می‌میری!
- بهش توجه نکن. این ماگله اینقد رو دراگه که خودش راه خبیثانه برای نابودی خودش ارائه می‌ده.

و هر دو نگاه تاسف‌باری به ماگل می‌کنن که با لبخندی گشاد بهشون زل زده بود.


تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده

🦅 Only Raven 🦅


پاسخ به: انبار معجون
پیام زده شده در: ۲۳:۵۸:۰۵ چهارشنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۳
#10

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۲۰:۲۳ جمعه ۲۲ تیر ۱۴۰۳
از گیل مامان!
گروه:
مرگخوار
جـادوگـر
شـاغـل
جادوآموخته هاگوارتز
اسلیترین
مدیر دیوان جادوگران
پیام: 587
آفلاین
لحظه ای بعد گلرت و سالازار شاهد "یاروی مذکور" بودند که با خوشحالی به هوا می پرید و با صدای بلند مرغ سحر ناله سر کن می خواند.

-حالا با این مشنگ که با آوادا هم نمیمیره باید چیکار کنیم جناب سالازار؟ این فضاحت میتونه تمام نقشه هامونو برملا کنه!

سالازار با تنفر، دمپایی پلاستیکی سبزش را از پایش در آورد و با تمام توان شروع به کوبیدن آن بر سر مشنگ کرد.
-بمیر...بمیــر...بمیـــر!

هیچ تاثیری نداشت. مشنگ لبخند عریضی زد و سر سالازار را نوازشی کرد.

-وای بر ما! این همه سال درس خواندیم و شدیم سالازار...خشت بر خشت این مدرسه نهادیم تا بشویم اسلیترین...تالار اسرار را ساختیم بشویم اولین و بزرگترین مخالف مشنگ ها در طول تاریخ، آن وقت یک مشنگ دست بر سر ما کشید!

سالازار از هم گسست. سالازار دچار فروپاشی روانی شد. سالازار یک گوشه قلعه اش نشست و زانوی غم در بغل گرفت. سالازار دیگر آن جادوگر سابق نشد.

و حالا گلرت مانده بود با سالازار افسرده و مشنگی که با دیدن زانوی غم در بغل گرفتن سالازار سعی داشت بیشتر با او همدردی کند و بیشتر نوازشش کند.

گلرت تلاش کرد به سالازار دلداری دهد.
-حتما راه دیگه ای برای کشتن این موجود ملالت بار وجود داره سالازار کبیر. فقط کافیه روش های مختلف رو امتحان کنیم.


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۴۰۳/۳/۱۷ ۱:۲۹:۰۹

تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده

Don't ask me why I still can't leave
This is where I feel at home
This is where my heart always belonged


پاسخ به: انبار معجون
پیام زده شده در: ۲۰:۳۱:۴۵ چهارشنبه ۹ خرداد ۱۴۰۳
#9

اسلیترین

گلرت گریندلوالد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۸ یکشنبه ۲۱ دی ۱۳۸۲
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۳۷:۱۹
از شیون آوارگان
گروه:
جـادوگـر
اسلیترین
جادوآموخته هاگوارتز
مترجم
پیام: 1324 | خلاصه ها: 1
آفلاین
دامبلدور پایین ردایش را مثل دامن بالا گرفت و شروع کرد مثل دختربچه‌های چهار ساله به سمت انبار دویدن. سالازار دنبال او دوید تا قبل از اینکه با صحنۀ ناجوری روبرو بشود او را بگیرد.

یک تکل جانانه از سالازار و آلبوسی که در اثر تکل فوق حرفه‌ای سالازار چند دور غلت زد و دست آخر سر روی زمین و جفت پا بالا وسط انبار فرود آمد.

ماگل
گلرت
آلبوس
سالازار
دانش آموز

وضعیت نابسامانی بود. از یک طرف ماگل چوبدستی در دست داشت و از سر چوبدستی‌اش حلقه‌هایی از هاله نور بیرون می‌پرید. از طرف دیگر لنگ‌های دامبلور بالا بود اما خوشبختانه آن روز صبح یادش نرفته بود شُرت گل گلی مامان دوز کرم‌قهوه‌ای‌اش را پایش کند.

ماگل به شُرت آلبوس اشاره کرد و با خنده گفت: ا ا ا من یه کلکسیون کامل از این شُرتا دارم. همه‌شون هم قهوه‌ای. البته خودم قهوه‌ایشون کردم.

گلرت یک پس گردنی جانانه به ماگل زد و گفت: تا بهت نگفتم حرف نباشه. سالازار این چه وضعیتیه آخه. این پیرمرد رو ببند یه جا تا بیشتر از این گند نزده تو پروژه ما.

سالازار گفت: این رو ولش کن فکر کنم دراگی چیزی زده.

آلبوس از آن پایین گفت: دراگ عمه‌ت زده. من فقط یه کیک خوشمزه از اتاق مینروا کش رفتم. خخخخ.

سالازار گفت: فکر کنم بتونم حدس بزنم محتویات اون کیک چی بوده. این رو بیخیال. معجون عمل کرد گلرت؟ الان اینا چیه از سر چوبدستی میزنه بیرون؟

گلرت با خشم گفت: یه لوموس ساده گفت، ولی نمی دونم چرا هاله نور داره می‌ده بیرون. فکر کنم اینم رو دراگی چیزی بوده.

ماگل دوباره به حرف آمد: یه مشت خش و خاساک...

تقققق!

یک پس گردنی دیگر خورد. گلرت چوبدستی را از دست ماگل گرفت و گفت: این رسماً داره فحش ناموسی می‌ده. آواداکداورا بابا!

نور سبزرنگ همیشگی (هر دفعه باید بگم سبزه؟!) از نوک چوبدستی بیرون زد و یک راست به صورت میمونی ماگل خورد.

لبخند از صورت ماگل کنار نرفت و فقط کمی چشم هایش چپ شد.

ماگل: ها؟

سالازار رو به دانش‌آموز: مطمئنی معجون ساختی ماگل رو جادوگر کنی؟ این یارو چرا نمی میره؟!


تصویر کوچک شده

زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

قابلیت‌های ویژه:

دیدن آینده (به لطف کیلین)
سفر به گذشته (به لطف زمان‌برگردان)
جوانی جاودان (به لطف سنگ جادو)
قدرت بی‌انتها (به لطف ابرچوبدستی)


پاسخ به: انبار معجون
پیام زده شده در: ۱۵:۵۸:۳۹ چهارشنبه ۹ خرداد ۱۴۰۳
#8

اسلیترین

سالازار اسلیترین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۴ سه شنبه ۸ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۱:۰۲:۵۱ جمعه ۲۲ تیر ۱۴۰۳
از تالار اسرار
گروه:
جـادوگـر
جادوآموخته هاگوارتز
شـاغـل
اسلیترین
پیام: 291
آفلاین
خلاصه:

دانش‌آموزی در هاگوارتز به گلرت گریندل والد قول داده که معجونی بسازد که ماگل‌ها را به جادوگر تبدیل کند. گلرت و سالازار قصد دارند از این معجون برای تشکیل ارتشی از ماگل‌های جادوگر شده استفاده کنند تا جهان را تسخیر کرده و بر تمامی موجودات زنده حکومت کنند. اما فعلاً هر ماگلی که ظاهر می‌شود، معجون تأثیرات متفاوتی بر او می‌گذارد و هیچ‌کدام جادوگر نمی‌شوند. حالا دامبلدور هم به کارهای این دو مشکوک شده و دارد برایشان مزاحمت ایجاد می‌کند.

----

سالازار دستی به صورت خودش کشید و چون ته ریش داشت نتونست ازشون برای فکر عمیق کردن استفاده کنه، به همین خاطر دستش رو به سمت ریش‌های سفید و بلند دامبلدور برد و با دستمالی ریش‌های دامبلدور به فکر فرو رفت. به چند تا راه حل می‌تونست فکر کنه که دامبلدور تو کارشون مزاحمتی ایجاد نکنه. مثلاً می‌تونست اونو همینجا بکشه و جسدشو بده باسیلیسک بخوره ولی به این فکر کرد که کلی بعداً کارآگاه‌های وزارت خونه میان دنبال دامبلدور بگردن و همین باعث میشه افراد غریبه بیشتری تو هاگوارتز حضور داشته باشن و تو کار معجون‌سازی مزاحمت بیشتری ایجاد بشه. راه دیگه‌اش این بود که از ثروت زیادش استفاده کنه و کمی به دامبلدور پول بده که بره برای ویزلی‌ها ردا و کتاب درسی بخره که اینقدر هر سال درب و داغون نیان هاگوارتز. این راه حل هم مشکلش اینجا بود که دامبلدور خودش رو جادوگر پاک و خوبی حساب می‌کنه و احتمال زیاد رشوه قبول نکنه. بنابراین همه چیز به راه حل سوم ختم شد.

سالازار دستش رو از ریش‌های دامبلدور برداشت و سعی کرد با دامبلدور چشم تو چشم بشه که با صحنه عجیبی رو به رو شد. دامبلدور چشماش رو بسته بود و داشت نهایت لذت رو از مالش ریش‌هاش می‌برد. سالازار که بعد از دیدن این صحنه زننده دوست داشت سر به بیابون بذاره، سعی کرد خودش رو جمع و جور کنه و بعد ضربه محکمی به کمر دامبلدور زد تا اونم به حال و احوال عادیش برگردونه.

- هان؟ چی شده؟ چرا دست از ریش‌هام کشیدی؟
- چون کارهای مهم‌تری داریم دامبلدور. من و گلرت شنیدیم که پیتر پتی‌گرو رفته به بقیه دوستاش گفته که چقدر زندگی تو هاگوارتز به یه موش جانورنما مزه میده و حالا قلعه پر شده از موش. ما هم چون دو تا جادوگر فداکار هستیم و فقط خوبی و خوشی دانش آموزای ماگل‌زاده رو می‌خوایم، اومدیم یه معجون درست کنیم که این موش‌ها رو از قلعه بیرون کنیم.
- می‌دونستم که بالاخره شما دو نفر هم به راه راست هدایت میشین. باشه یه ذره از اون معجون به منم بده که بریم شکار موش‌ها!



تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده

بخشی از خاطرات سالازار اسلیترین : تاریکی که زنده ماند!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: انبار معجون
پیام زده شده در: ۹:۴۹:۱۸ دوشنبه ۷ خرداد ۱۴۰۳
#7

اسلیترین

گلرت گریندلوالد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۸ یکشنبه ۲۱ دی ۱۳۸۲
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۳۷:۱۹
از شیون آوارگان
گروه:
جـادوگـر
اسلیترین
جادوآموخته هاگوارتز
مترجم
پیام: 1324 | خلاصه ها: 1
آفلاین
- خوبه خوبه، اسلیترینی‌ها خوب برای خودتون خلوت کردید. خبریه بگید ما هم بیایم خوب.

آلبوس دامبلدور فضول بود که فکر می‌کرد مُچ سالازار و گلرت را در حال انجام کارهای ناشایست با حضور یک جادوگر زیرسن قانونی گرفته است.

سالازار که جواب آلبوس را از قبل آماده کرده بود درآمد که:

- شنگول و منگول اومدن و رفتن، منتظر حبه انگور بودیم که از غیب رسیدی.

گلرت دست به شکمش گرفت و قاه قاه خندید.

آلبوس لبش را گزید و گفت: مرا مسخره می کنی کو...

گلرت وردی خواند تا دهان آلبوس به حرف‌های مثبت هجده باز نشود.

دانش‌آموز با خجالت گفت: آقا اجازه؟ ما می‌تونیم بریم؟

سالازار دست انداخت و دانش‌آموز را از پشت یقه‌اش گرفت و گفت: تا کارت رو تموم نکردی هیچ‌جا نمی‌ری. بمون اینجا پیش عموگلرت. کارتون که تموم شد می‌آید بیرون. آلبوس بیا بریم من یه کم درباره اصلاحات هاگوارتز باهات حرفای جدی دارم.

آلبوس گفت: من را خر فرض کرده‌ای؟ به ریش مرلین من تا دست شما دو تا پرورت رو رو نکنم آلبوس نیستم!

گلرت گفت: آلبوس من می‌دونم دردت چیه عزیزم. تو فکر کردی همه اینجا مثل خودت بچه‌دوستن؟ نه داداش من. توسی ما فقط تویی. حالا بیا برو رد کارت بذار کلاس خصوصی ما هم تموم بشه این بچه فردا امتحان داره.

سالازار به زور دست آلبوس را گرفت و از اتاق خارج شد.

گلرت چوبدستی‌اش را بیرون کشید و گفت: ظاهرینوس ماگولوس اسکلوس!

این بار ماگل دیگری ظاهر شد با چهره‌ای شبیه میمون‌درختی و لبخندی شبیه شامپانزۀ تی‌تاپ‌خورده.

- اینجا کجاست؟ ا شما اینجا دارید کارای غیرقانونی می‌کنید؟ بگم؟ بگم؟ از ساعت چند منتظر منید؟ از 7؟ از 8؟ از 9؟

چشم‌هایش را تنگ کرده بود و لبخند مسخره از لبانش کنار نمی‌رفت.

گلرت گفت: آره عزیزم ما منتظر تو بودیم. بهترین گزینه خودتی. اسمت چیه؟

ماگل کاپشن کرم رنگش را نشان داد و گفت: یعنی می‌خوای بگی من رو نمی‌شناسی؟ منم قهرمان هست-ه‌ای دیگه!

گلرت: آااا کیه که تو رو نشناسه. بیا یه جرعه از این معجون خونگی بخور. ما به نظرهای تخصصی تو برای تولید انرژی هست-ه ای که حقمونه نیاز داریم. بیا بخورش


تصویر کوچک شده

زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

قابلیت‌های ویژه:

دیدن آینده (به لطف کیلین)
سفر به گذشته (به لطف زمان‌برگردان)
جوانی جاودان (به لطف سنگ جادو)
قدرت بی‌انتها (به لطف ابرچوبدستی)


پاسخ به: انبار معجون
پیام زده شده در: ۲۱:۱۶:۵۴ یکشنبه ۶ خرداد ۱۴۰۳
#6

اسلیترین

سالازار اسلیترین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۴ سه شنبه ۸ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۱:۰۲:۵۱ جمعه ۲۲ تیر ۱۴۰۳
از تالار اسرار
گروه:
جـادوگـر
جادوآموخته هاگوارتز
شـاغـل
اسلیترین
پیام: 291
آفلاین
گلرت چوب دستیش رو آورد پایین و یه فرد جدید جلوی اون‌ها ظاهر شد. این فرد ردای قرمزی به تن داشت و یه شمشیر زیبا هم در دست داشت. لبخندزنان به دو جادوگر سیاه نگاه کرد و به سالازار چشمکی زد.

- گریفیندور؟

سالازار این رو گفت و به سمت گریندل والد برگشت. اونم با دهانی باز، نگاهش بین گودریک گریفیندور و چوب جادوییش می‌چرخید. مدام به گودریک نگاه می‌کرد، بعد به چوب دستیش نگاه می‌کرد. بالاخره از این کار خسته شد و با تکون‌های شدید، شروع به تست کردن چوب دستیش کرد.

"کریشیو... کریشیو... کریشیو"

گودریک بیچاره هی از درد به خودش می‌پیچید و دوباره آروم می‌شد و دوباره از درد به خودش می‌پیچید. همین به جادوگرهای سیاه و دانش‌آموز هاگوارتز نشون داد که چوب جادوش به خوبی کار می‌کنه. سالازار بالاخره دستی روی چوب دستی گریندل والد گذاشت و قطار کریشیو‌ها رو قطع کرد. بعد کمی به گودریک نزدیک شد، لپش رو کشید، بعد به دماغش ضربه‌ای زد، بعد دهانش رو باز کرد و دندون‌هاش رو چک کرد. بالاخره بعد از اینکه مطمئن شد گفت:

- گریفیندور؟ تو مگه ماگل‌زاده‌ای؟
- گریفیندور؟ ماگل‌زاده؟ من کجام؟
- چرا اینجایی الان دقیقا؟
- نمی‌دونم، چند ثانیه پیش تو کلاه گروه‌بندی نشسته بودم چایی می‌خوردم، یه دفعه اینجا ظاهر شدم.
- خودتم تو کلاه زندگی می‌کنی؟ فکر می‌کردم فقط شمشیرت رو اون تو قایم کردی.
- خب فکر می‌کنی کی شمشیر رو نگهداری می‌کنه و بعد موقع نیاز یه گریفیندوری از کلاه می‌ندازتش بیرون؟

این مکالمه از میزان تعجب و حیرت سالازار کم که نکرد هیچی، بیشتر عصبی و گیجشم کرد. اما چون اون سالازار بود، به خودش اومد که یه جادوگر خالص واقعی نه تنها گیج نمی‌شه، بلکه سر اینجور مسائل الکی هم اعصابش رو خورد نمی‌کنه. برای همین چوب دستیش رو آورد بالا و می‌خواست آوادا کداورا رو بگه که گریندل والد جلوش رو گرفت. خودش دوباره چوب دستیش رو بالا آورد و گودریک رو به کلاه گروه‌بندی برگردوند.

- ما می‌خوایم با ماگل‌ها بجنگیم. اینو بکشیم، حالا باید با یه مشت گریفیندوری شجاع هم بجنگیم. می‌دونی چقدر وقت تلف می‌شه؟
- نه دیگه گریفیندورین وقت زیادی تلف نمی‌کنه شکست همشون

ولی در نهایت سالازار با اکراه قبول کرد، ولی هنوز قانع نشده بود که چرا طلسم گریندل والد، گودریک رو ظاهر کرده. احتمالا تو ماتریکس دنیای جادوگری ایرادی به وجود اومده و برای لحظاتی طلسم‌ها به باگ برخوردن. این بار خودش چوب دستش رو بالا آورد که ماگل دیگه‌ای رو ظاهر کنه که ناگهان فردی جدید وارد انبار معجون شد.


تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده

بخشی از خاطرات سالازار اسلیترین : تاریکی که زنده ماند!

تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.