جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

6 کاربر(ها) آنلاین هستند (3 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  126 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  252 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: انبار معجون
ارسال شده در: جمعه 13 تیر 1404 04:01
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- سالازار! دیدم تو دفتر نیستین تابلوها گفتن این پایینین. گزارشای این ماهو نوشتم. باید یه فکری به حالش کنیم چون دخل‌مون اصلا با خرج‌مون... جینی می‌شه یکم اونورتر وایسی که بتونم رد شم؟ ممنونم. ببخشید رشته کلام از دستم در رفت. آها! این اعداد نجومی رو-

آلنیس که خیلی یهویی وارد اتاق شده بود، قبل از دادن کاغذهای حاوی مسائل مالی قلعه به سالازار، سرش رو چرخوند تا جینی رو ببینه و البته ماگل بسته‌شده‌ای روی زمین که چند ثانیه پیش از روش رد شده بود.
- این همون یارو نامیرائه‌س که بخاطرش نصف بچه‌ها شلوارشونو خیس کردن؟ می‌دونین قبض آب قلعه چقدر می‌شه برای شستن اون همه شلوار؟
- (صحبت به زبان روسی) سـ- ساشا؟ تو اینجا چی کار می‌کنی؟

آلنیس به سمت ماگل برگشت و عینکش رو بالا داد. (همه‌مون می‌دونیم که نیازی به اون عینک نداشت. فقط از وقتی حسابدار هاگوارتز شده بود چون باهوش‌تر و جدی‌تر نشونش می‌داد استفاده‌ش می‌کرد.)
- ببخشید؟
- (صحبت به زبان روسی) تو قرار بود پیش بچه‌هامون بمونی و مراقب‌شون باشی!

قطعا تعجب آلنیس برای نفهمیدن صحبت اون نبود. آلن روسیه به دنیا اومده بود و هرچند که مدت زیادی بین انگلیسی‌ها زندگی کرده بود، باعث نشده بود زبان مادریش رو فراموش کنه. البته بیاین به این بخش نپردازیم که وقتی روسیه بود، هنوز یه توله گرگ بود و چرا باید یه گرگ روسی یاد گرفته باشه. به هر حال هیچی اینجا ناممکن نیست.
سعی کرد حالت خونسرد چهره‌ش رو حفظ کنه. تازه دو گالیونیش افتاده بود. اون ماگل نامیرا، آلنیس رو با همسرش اشتباه گرفته بود، و چرا آلنیس باید اون رو متوجه اشتباهش می‌کرد وقتی که می‌تونست از این فرصت استفاده کنه و هاگوارتز رو نجات بده؟
- (صحبت به زبان روسی) خدای من... می‌شه وقتی وسط ماموریتیم اینقدر ضایع نباشی، نیکولای؟

گلرت در حالی که هنوز نگاهش به اون دو نفر بود، سرش رو به سالازار نزدیک کرد.
- نگفته بودی از روسیه هم جادوآموز می‌گیری.
- هیس. بگذار ببینیم چی می‌شه.

ماگل که آلنیس اون رو نیکولای خطاب کرده بود، در حالی که هنوز بسته بود خودش رو روی زمین سر داد.
- (صحبت به زبان روسی) نیکولای؟ عزیزم به همین زودی اسمم رو فراموش کردی؟!
- کل روسیه نیکولای‌ان جز این... (صحبت به زبان روسی) اونا به من گفتن اسم مستعارت برای ماموریت نیکولایه! بعدم، دستورات جدید می‌گفتن تو اصلا نباید بیشتر از این به فعالیت‌های خودسرانه‌ت ادامه بدی!

آلنیس تمام تلاشش رو کرد که جدی و قانع‌کننده حرف بزنه، و معلوم نشه که حتی نمی‌دونه اون دستورات از طرف کیه یا هدف ماموریت چیه و چقدر خطرناکه.

- (صحبت به زبان روسی) اونا گفتن دست نگه داریم؟!
- (صحبت به زبان روسی) بـ- بله! تمام برنامه‌ریزیاشون رو به هم ریختی عزیزم!

نیکولای دیگه چیزی نگفت. سالازار و گلرت در سکوت دخمه به هم نگاه کردن.
- سکوت این مردک را دوست نداریم.
- عجیبه...

آلنیس نگاهش رو بین سالازار و نیکولای جابجا کرد.
- (صحبت به زبان روسی) من ماموریت رو تنهایی به اتمام می‌رسونم. تو باید برگردی پیش بچه‌ها.
- (صحبت به زبان روسی) از پسش برمی‌آی؟!

آلنیس سوال نیکولای رو نادیده گرفت و کامل به سمت سالازار و گلرت چرخید.
- ببخشید که معطل شدین. این یارو رو هم برمی‌گردونیم روسیه که دیگه جلوی چشم‌تون نباشه قربان.

نیکولای صورتش در هم رفت که توسط همسرش(!) یارو خطاب شده. ولی می‌دونست که همه اینا برای انجام ماموریت لازمه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!


Hell is empty
And all the devils are here

William Shakespeare
پاسخ: انبار معجون
ارسال شده در: چهارشنبه 11 تیر 1404 01:04
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه تا پایان این پست: (یعنی نیازی نیست کل پست رو بخونین و فقط خوندن خلاصه کافیه!)
جادوآموزی در هاگوارتز به گلرت گریندل‌والد قول داده معجونی بسازه که ماگل‌ها رو به جادوگر تبدیل کنه. گلرت و سالازار می‌خوان از این معجون برای تشکیل ارتشی استفاده کنن تا جهان رو تسخیر کرده و بر تمامی موجودات زنده حکومت کنن. اما معجون تأثیرات متفاوتی روی هر ماگل می‌ذاره و تا الان هیچ‌کدوم جادوگر نشدن. در حال حاضر آخرین ماگل در مقابل جادو نامیرا شده و کشته نمی‌شه. در حالی که سالازار خواستار مرگ ماگله و چیزی نمونده از شدت عصبانیت بابت نمردن ماگل کل هاگوارتزو با طلسمی بفرسته هوا، گلرت تصمیم می‌گیره ماگلو تحویل گروه گریفیندور بده تا سالازار آروم بشه و دیگه چشمش بهش نیفته. اما قبل از ورود ماگل به تالار، جینی ویزلی می‌بیندش و بهش شک می‌کنه (جینی نمی‌دونه که طرف ماگله). پس تصمیم می‌گیره ماگلو ببره پیش کسی که می‌تونه هر تهدیدی رو خنثی کنه تا همه رو نجات بده، و اون کسی نیست جز سالازار که تازه تونسته بود آرامشش رو بدست بیاره...


~~~~~~~

قبل از این که جینی بخواد همراه ماگل راه بیفته، با گابریلا مواجه می‌شه که با بیخیالی از کنارش رد می‌شه و به سمت بانوی چاق می‌ره. طبق معمول بانوی چاق خواهان رمز عبور می‌شه.

- رمز؟ یعنی چی؟ مگه نباید یه سوال هوشمندانه ازم بپرسی و منم با هوش سرشارم بهش جواب بدم تا راهم بدی؟
- واه، این چرندیات چیه که می‌گی دختر؟
- سوال بپرس! جواب می‌دم.
- من یه سوال بیشتر ندارم و اونم اینه که رمز ورود چیه؟
- دست بردار! مطمئنم می‌تونی سوال سخت‌تری بپرسی!

جینی و ماگل با شنیدن گفتگوی بین بانوی چاق و گابریلا، با تعجب نگاهی بین هم رد و بدل می‌کنن. در این لحظه جینی احساس می‌کنه دک کردن گابریلا از ماگل مهم‌تره. چرا یک ریونکلاوی باید می‌خواست به گریفیندور بیاد؟
- راهو اشتباه اومدی! با اجازه‌تون اینجا تالار خصوصی گریفیندوره نه ریونکلاو!
- می‌دونم! من فقط می‌خوام یه تُکِ پا برم بستنی توت‌فرنگی خوشمزه‌مو بردارم و برگردم. ولی این خانوم چاق نمی‌ذاره به بستنیم برسم.

در حالی که جینی با شگفتی داشت با خودش فکر می‌کرد چرا گابریلا بهونه‌ای بهتر از بستنی توت‌فرنگی برای ورود به تالار خصوصی گریفیندور جور نکرده، بانوی چاق صدای "اوه" نشان از نارضایتی بلندی در میاره.
- تو خط قرمزها رو رد کردی بانوی جوان! دیگه حتی اگه رمزم بگی عمرا بذارم بری تو.
- مطمئنی روش اختیاری داری؟ یعنی اگه رمزو درست بگم تابلو ناخودآگاه کنار نمی‌ره؟

بانوی چاق در عرض کم‌تر از چند دقیقه نه‌تنها به چاق بودن متهم شده بود، بلکه حالا تواناییش هم زیر سوال رفته بود. بنابراین خیلی عصبانی می‌شه. خیلی خیلی عصبانی! و این که جواب این سوال رو واقعا خودشم نمی‌دونست فقط حالشو بدتر می‌کنه. چون تا حالا رخ نداده بود کسی رمزو بگه و اون نخواد که راهش بده!

- خب ببینین، من می‌خواستم از راه مسالمت‌آمیز وارد شم، بستنی توت‌فرنگیمو بردارم و برگردم. ولی خودتون نخواستین. پس... آواداکداورا!

طلسم سبز رنگ گابریلا مستقیما به سمت ماگل می‌ره و به قلبش برخورد می‌کنه. ماگل ناگهان چشماشو می‌بنده و با صدای تلپی پخش زمین می‌شه. این‌بار نوبت جینی بود تا "اوه" گویان جلوی دهنشو بگیره.
- این چه کاری بود کردی؟
- تازه کجاشو دیدی! بعدی تویی اگه که بانوی چاق راهم نده.

جینی در مقابل چوبدستیشو می‌کشه، ولی پیش از این که سخنان تهدیدآمیزش از دهنش خارج بشه، بانوی چاق تسلیم می‌شه.
- درو باز می‌کنم! ولی اگه تا 5 دقیقه دیگه برنگردی، بهتره که دیگه برنگردی!

جینی با شنیدن تهدید نامشخص بانوی چاق، ابرویی بالا می‌ندازه و مجددا قبل از این که بتونه واکنشی نشون بده، در باز می‌شه و گابریلا در کسری از ثانیه از جلوی چشماش ناپدید می‌شه. طولی نمی‌کشه که گابریلا آوازخوان و در حالی که واقعا بستنی توت‌فرنگی‌ای لیس می‌زد، از تالار خصوصی گریفیندور خارج می‌شه و انگار نه انگار که چه بلبشویی به پا کرده، بی‌توجه به جینی و بانوی چاق راهشو می‌کشه و می‌ره.

- الان دیگه می‌تونم بلند شم؟

جینی با دیدن ماگلی که قرار بود مرده باشه، با وحشت پرشی به عقب می‌کنه و به دیوار پشت سرش تکیه می‌ده.
- یا ریش مرلین! تو مگه نمرده بودی؟
- چرا باید می‌مردم؟ فقط قبلا دیدم که یه آقایی همین کارو روی یه خانومی انجام داد و اون خانوم خودشو به مردن زد! منم گفتم حتما باید همون نقشو بازی کنم دیگه.

جینی که احساس می‌کرد هری پاتر جدیدی ولی این‌بار از نوع شیطانی در حال طلوعه، دست ماگلو می‌گیره تا هرچه سریع‌تر بره سراغ همون کسی که می‌تونه هر تهدیدی رو خنثی کنه.

انبار معجون‌ها، نزد سالازار و گلرت

سالازار به تازگی تونسته بود خشم عمیقی که بابت نمردن ماگل در وجودش زبانه کشیده بود رو خاموش کنه. بنابراین شروع به صاف کردن رداش می‌کنه و از انبار خارج می‌شه.

- گلرت ما از تو ممنونیم که شر ماگل رو از سر ما کم کردی. حالا می‌رویم تا به کارهای مدیریتمان برسـ... گـــــــــلــــــــرت!

فریاد خشم سالازار با دیدن جینی ویزلی‌ای که ماگلو کت‌بسته خدمتش آورده بود همانا و کوبیده شدن دستای گلرت بر فرق سرش با دیدنشون نیز همانا.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ به: انبار معجون
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 شهریور 1403 11:58
نمایش جزئیات
آفلاین
جینی ویزلی که سرش هنگام بیرون رفتن از تالار گریفیندور پایین بود، متوجه مموتی سیکس پک نشد و محکم به او خورد.
-آخ...حواست کجاست؟ برو اونور!

مموتی که از دیدن این دختر مو سرخ ذوق کرده بود، سریعا جواب داد:
- هی خانوم کجا؟ کجا؟...حالا بیا در خدمتت باشیم!

- چی میگی؟ نوشیدنی کره ایی زدی؟... وایسا ببینم اسمت چیه اصلا؟ ندیدمت این اطراف اصلا!
- مموتی هستم... میتونی منو مموت صدا کنی! ولی خودمم نمیدونم اینجا چی کار میکنم.... اون سی جی آی ها منو گذاشتن اینجا و هیچی هم نگفتن!
- کیا؟ سی جی آی؟ نمیشناسم!... مال کدوم گروهی؟ سال چندمی؟
- گروه؟ ماه منظورته؟ یه آبان ماهی مغرورم! 66 ام!

جینی با تعجب به مموتی خیره شد. تا حالا به چنین دانش آموزی برنخوده بود. او بیش از حد عجیب بود و انگار هیچ درکی از حرف ها و سوالات جینی نداشت. او شبیه به... شبیه به یک نفوذی بود.
زنگ خطری در ذهن جینی به صدا در آمد.
نکند او یک قاتل دیوانه بود که آمده بود دانش آموزان را سلاخی کند؟ یا شاید یک موجود باستانی مرموز و خطرناک که خودش را به شکل آدم درآورده بود؟ نکند یک زندانی آزکابان بود که چهره خودش را با معجون تغییر شکل عوض کرده بود و ادای آدمهای گیج را در می آورد؟
نه...نمیتوانست از کنار این مساله و این آدم به آسانی بگذرد.

درحالی که سعی میکرد نگرانی اش در چهره اش اثر نگذارد، لبخند زد و با لحن آرامی گفت:
- میدونی چیه؟ احساس میکنم این اطرافو بلد نباشی... میخوام ببرم اطرافو نشونت بدم و با اینجا آشنات کنم...نظرت چیه؟

مموتی که از مهربانی ناگهانی دختر خوشش آمده بود، با خوشحالی گفت:
-کاملا موافقم! اینجا خیلی باحاله! لیزر...ُسی جی آی...تابلوی هلوگرامی سخنگو! یه مرد آهنی رو ببینم دیگه روزم تکمیل میشه!

جینی که هیچ تصوری از هویت مرد آهنی نداشت ساکت ماند. باید بدون آنکه مموتی به چیزی پی ببرد او را پیش کسی میبرد که میتوانست هر تهدیدی را خنثی کند. باید همه را نجات میداد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ به: انبار معجون
ارسال شده در: شنبه 20 مرداد 1403 18:26
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
بانوی چاق بینی‌اش را با تکبر بالا گرفت و گفت:

«ایشششش... برو جمع کن خودتو میمون ایکبیری هَوَل.»

ماگل جاودان اعتماد به سقف داشت و آماده بود کل روز را جلوی تابلوی ورودی گریفیندور با بانوی چاق سروکله بزند تا بالاخره رمز عبور را به دست آورد.

«اسم میوه ها رو بگم؟ موز؟ خیار؟ شلغم؟»
«نه هیچکدوم نیست.»
«چهارراه سیروس؟ طرشت؟ هفت حوض؟»
«اینا چی هستن اصلاً؟»
«فهمیدم فهمیدم. انرژی هسته‌ای؟ حق مسلم؟ شیب؟»
«شت گیر چه اسکلی افتادم...»
«رابیندرانات تاگور؟!»
ناگهان تابلو جلو آمد و راه ورود باز شد.
ماگل جاودان (مموتی) نیشش دوبرابر باز شد و گفت: «ایول به خودممم! درست گفتم!!!»

صدای بانوی چاق به گوشش رسید که می‌گفت: «غلط کردی. یه نفر از داخل رمز رو گفت.»

یک نفر داشت از راهروی پشت تابلو پایین می‌آمد. موهای قرمز و صورت کک‌مکی داشت.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: انبار معجون
ارسال شده در: شنبه 20 مرداد 1403 14:30
نمایش جزئیات
آفلاین
- به به توی این تابلوئه عجب نمایشگر سه بعدی گذاشتن! جون تو انقدر تصویرش زنده‌س که انگار واقعا نقاشی داره حرکت می‌کنه! چه خانم باکمالاتی هم داره نشون می‌ده!

مرد مشنگ در حالی که همچنان ابرو‌انش را بالا بالا می‌انداخت یک دستش را بر روی قاب تابلو گذاشت و با لبخندی دلبرانه‌ای به زن درون تابلو خیره شد.
- همچین خانم با کمالاتی حتما یه اسم زیبام داره. نه؟
- بانوی چاق.
- اختیار دارین... شما که چاق نیستین!
- بابا کی گفت چاقم! اسمم بانوئه، فامیلیم چاق.
- ای بابا تصادف رو ببینا! منم آقای سیکس پکم!
- خب باش! رمز ورود به تالار؟

آقای سیکس پک قبل از دیدار با بانوی چاق هدف و انگیزه‌ای برای ورود به تالار نداشت اما حالا اوضاع برایش متفاوت شده بود. قطعا با ورود به تالار می‌توانست از نزدیک مخ بانوی چاق را بزند؛ پس باید رمز ورود را می‌یافت.
- دایرکت مساوی بلاک؟
- چی هست اینا؟!
- هرکی فردا امتحان ریاضی داره و نشسته ویدیو‌های اصغر سگ سبیل رو می‌بینه یه لایک بزنه؟
- نچ!
- یه راهنمایی نمی‌کنین؟

بانوی چاق در فکر فرو رفت. آیا باید در پیدا کردن رمز ورود به تالار گریفیندور به آقای سیکس پک راهنمایی می‌کرد؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: انبار معجون
ارسال شده در: پنجشنبه 18 مرداد 1403 17:22
نمایش جزئیات
آفلاین
سالازار، با هر لحظه‌ای که می‌گذشت، سبزتر و سبزتر می‌شد. رنگ پوستش چنان درخشان و غیرعادی بود که گویی نوری سبز از درون بدنش می‌تابید. همزمان با تغییر رنگش، اندازه‌اش نیز به طور نامحسوسی در حال افزایش بود، و با هر اندازه‌ای که بزرگ‌تر می‌شد، خشم درونی او نیز شدت می‌یافت. این خشم موجب می‌شد که هاله‌ای از انرژی خیالی از پشتش به وجود آید، و باعث می‌شد که موها و ریش سفید و پرپشت او به شدت در هوا تکان بخورند، گویی طوفانی در حال وزیدن است.

این تحولات در سالازار، که حالا به شکلی هراس‌انگیز و قدرتمند درآمده بود، به اوج خود رسید و او در حال تبدیل شدن به نمادی از قدرت مطلق بود. چهره‌اش، که حالا تماماً سبز شده بود، با چشم‌هایی که مانند دو مروارید تیره می‌درخشیدند، بیانگر نیرویی بود که در حال آزاد شدن بود. این تغییرات نه تنها نمایانگر خشم و قدرت او بودند، بلکه پیش‌درآمدی برای انفجاری بزرگ که می‌توانست تمامی هاگوارتز، لندن، انگلیس و حتی کل اروپا را در بر بگیرد. او در حال آماده شدن برای انجام یک عمل ویرانگر فقط برای از بین بردن این ماگل نامیرا بود اما درست زمانی که قصد داشت دست به انفجار بزند، گریندل‌والد با یک ایده‌ی ناگهانی وارد عمل شد.

- بیا بریم تحویلت بدم به یه گروه دیگه تا جناب اسلیترین هممون رو با خاک یکسان نکرده.

ماگل با نیم‌نگاهی به گریندل‌والد و با لحنی میان تمسخر و جدی پاسخ داد:

- چقدر پول بابت این سی جی آی ها میدین؟ هر چقدر میدین سرتون کلاه گذاشتن پسر خاله من همین کارو نصف قیمت میکنه.

گریندل‌والد، در حالی که به راه خود ادامه می‌داد و ماگل نامیرا را به دنبال خود می‌کشید، فکرش مشغول بود به اینکه کدام گروه در هاگوارتز می‌تواند بهترین برخورد را با این موجود عجیب داشته باشد. بالاخره به نتیجه‌ای رسید و با خنده‌ای شیطانی، ماگل را در مقابل ورودی این گروه رها کرد و با سرعت از آنجا دور شد. تابلوی ورودی تالار این گروه، نگاهی به ماگل انداخت و با لحنی مرموز پرسید:

-رمز ورود؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: انبار معجون
ارسال شده در: پنجشنبه 18 مرداد 1403 16:05
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
گلرت با یک حرکت دست، امبر هرد را ناپدید کرد.
- اسلحه خوبی برای نابودی هر موجودی بود. حیف که از دست رفت.

افسانه‌ها می‌گویند این تنها باری بود که گلرت بابت نبودن امبر هرد ناراحت شد!

- وای برگام! چجوری سی‌جی‌آی تلپورت رو در لحظه اجرا کردی؟! دستات چیزی توشونه؟! مثل اسپایدرمن؟ دکتر استرنج؟
- وای! گلرت.

اگر همین‌طور پیش می‌رفت، ممکن بود سالازار از دست ماگل، تشنج کند. این برای جادوگری که سنی از او گذشته، خطرناک بود! گلرت هرگز نمی‌خواست همچین اتفاقی بیفتد!
- سالازار آرامش خودت رو حفظ کن! الان یه کاریش می‌کنم!

سالازار با انگشت شست و اشاره به ماساژ شقیقه‌اش مشغول شد.
در هوا چند لیوان معجون آرامش‌بخش ظاهر کرد.

- عح! توام سی‌جی‌آی داری که! مثل موردرو شدی! چقدر شبیه مارول و دی‌سی شدین! وای!
- یذره دیگه ممکنه رفتارهای عجیبی ازمون سر بزنه گلرت! چرا ازمون نمی‌ترسه؟! یه جوری این ماگل رو محو کن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I'll be smiling at the end of this road
And will sing the secrets of the forest all the way
پاسخ به: انبار معجون
ارسال شده در: پنجشنبه 14 تیر 1403 18:13
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
جادوآموزی در هاگوارتز به گلرت گریندل‌والد قول داده معجونی بسازه که ماگل‌ها رو به جادوگر تبدیل کنه. گلرت و سالازار می‌خوان از این معجون برای تشکیل ارتشی استفاده کنن تا جهان رو تسخیر کرده و بر تمامی موجودات زنده حکومت کنن. اما معجون تأثیرات متفاوتی روی هر ماگل می‌ذاره و هیچ‌کدوم جادوگر نمی‌شن. در حال حاضر آخرین ماگل نسبت به جادو نامیرا شده و با جادو کشته نمی‌شه در حالی که سالازار خواستار مرگشه. گلرت تصمیم می‌گیره ماگل دیگه‌ای برای کشتن این ماگل بیاره...


~~~~~~~~~~~~~~~~

نگاه گلرت به سرعت بین چشم‌های سالازار و امبر هرد جا به جا می‌شه. یعنی ممکن بود امبر هرد زیبایی لازم برای فریب سالازار اسلیترین کبیر رو داشته باشه؟

گلرت ترجیح می‌ده وقت رو تلف نکنه و هرگز جواب این سوال رو نفهمه. چون خطراتی که دل بستن به امبر می‌تونست به همراه داشته باشه خانمان‌خراب‌کن و جهان‌سوز بود و گلرت ترجیح می‌داد دوستش رو در این دام نندازه.
پس چوبدستی می‌کشه و بدون معطلی اشعه سبز رنگی رو به سمت امبر روونه می‌کنه که به سرعت باهاش برخورد کرده و باعث می‌شه بدن بی‌جانش کف انبار بیفته.

- چی کار کردی؟ قرار بود این مردکِ الدنگِ نامیرا رو بکشیم نه این حوری بهشتی رو!

گلرت جلو میاد و دستشو رو شونه سالازار می‌ذاره.
- سالازار، اگه می‌دونستی من با این حرکت چه لطف بزرگی در حق خودت و جامعه جادوگری کردم خودت روزی هزار بار این زیبارو رو می‌کشتی!

سالازار هم‌چنان دل‌خور بود و دلیلی برای این کار نمی‌دید. ولی ارزش خودش رو بالاتر از این می‌دید که بیش از این برای مرگ ماگلی واکنش نشون بده.
- خیله خب. حالا این یکی ماگله رو چجوری بکشیم؟

گلرت ابتدا در عملیاتی هوشمندانه پارچه‌ای رو سر امبر می‌ندازه تا نگاه هیچ‌کس دیگه بهش نیفته و بعد به سمت ماگلِ نامیرا می‌ره که با لبخند ابلهانه‌ای در حال تماشای اونا بود.
- خیلی مهارتت بالاست آفرین. تا حالا ندیده بودم با نور لیزر بشه کسیو درجا کشت. احسنت بر تو!
- اون جادو بود ابله نه لیزر! گلرت فقط یه جوری اینو بکش بره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: انبار معجون
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 خرداد 1403 18:34
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
گریندلوالد دست برد تا با ریش خود بازی کند، اما در کمال خوشحالی یادش آمد که کارکتر جدیدش ریشش را از ته می‌تراشد (اوووفففف راحت شدم از ریش مرلین ). خواست چانه‌اش را بخاراند که یادش آمد دستش میکروب طلسم‌شده دارد و از این کار نیز منصرف شد.

- جناب اسلیترین بزرگوار والامقام عظیم الشأن. بیا به کشته شدن همین یک ماگل به دست ماگل دیگر بسنده کنیم. من یک کیس خوب براش سراغ دارم که میتونه روزی هزار بار بکشتش.

سالازار از فکر عذاب مزمن ماگل میمون‌صورت بیشتر سر ذوق آمد:

- به به، ظاهر کن گلرت. ظاهر کن که خیلی وقت بود اینطوری سرگرم نشده بودم. کیو می‌خوای بیاری؟

گلرت گریندلوالد لبخندی شیطانی و چشمکی شیطانی‌تر زد (قیافه جانی دپ رو تصور کنید لطفاً). دو انگشتش را روی هم گذاشت و بشکن صدادار و جرقه‌داری زد. دود همه جا را گرفت و بعد فرو نشست.

بانوی بلوند موبلندی ظاهر شد.

سالازار خشکش زد و گفت:

- این دیگه کیه؟!

گلرت گفت:

- یه بازیگر از دیار غرب به نام امبر هرد. به ظاهر قشنگش نگاه نکن سالازار، از اون زنای خونه‌خراب‌کنه. میخوام همینجا به عقد این ماگل در بیارمش.

- آخه این حوری بهشتی رو آوردی برای این میمون؟!

- سالازار نگو که خودت عاشقش شدی؟! این کارو نکن با خودت مرد! بدبخت می‌شی! بدبختمون می‌کنی!

گلرت گریندلوالد تازه داشت متوجه می‌شد چه گَند بالقوه‌ای زده است. اگر سالازار عاشق آن ماگل می‌شد، فاجعه به بار می‌آمد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: انبار معجون
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 خرداد 1403 15:33
نمایش جزئیات
آفلاین
گلرت به آب دهان سالازار کبیر که از لب و لوچه‌ش روی زمین می‌ریخت و همه جا رو چسبناک می‌کرد، نگاه کرد و به این فکر کرد که حتی توی آب دهان سالازار هم عظمت و بزرگی و اصیل زادگی وجود داره. گلرت نمی‌دونست چجوری آب دهان یک جادوگر می‌تونه اصیل باشه. این موضوع براش شدیدا عجیب بود. اما بعد با دیدن قطرات آب دهان سالازار که از جاشون بلند شدن، به شکل یک مار عظیم به‌هم پیوستن و خزیدن و از محل خارج شدن، مجبور شد چندبار چشماشو بماله تا مطمئن شه توهم نزده.

بعد از مالیدن چشماش، دید که دم مار تشکیل شده از آب دهان، از در خارج شد و پیچید و رفت. مطمئن شد که توهم نزده. البته یه چیز دیگه رو هم فهمید، اونم این‌که دستاش زیاد تمیز نبودن و شدیدا دچار خارش چشم شد. طبیعتا اولین واکنشش این بود که شروع کرد به بد و بیراه گفتن، و دومین واکنشش هم این بود که تلاش کرد با شستشوی چشماش با معجون، میکروبارو از توی چشماش در بیاره.

البته که این موضوع هم زیاد به درد نخورد، میکروبا صرفا حس کردن رفتن استخر و همگی با هم مایو پوشیدن و شروع کردن به شنا کردن و آب بازی و شادی.
گلرت گریندل‌والد در طی عمرش با موجودات زیادی دست و پنجه نرم کرده بود و شکستشون داده بود، ولی این میکروبا براش خیلی جدید و عجیب بودن. انتظارشو نداشت انقدر چموش باشن اصلا. کم کم داشت شروع می‌کرد به گریه کردن تا بلکه اشکاش میکروبارو بشورن و خارج کنن، که سالازار برگشت.

با برگشت سالازار که توی یک دستش چندتا بطری نوشیدنی مجاز، و توی اون یکی دستش بسته‌های چیپس و ماست موسیر داشت، هوای انبار معجون‌ها سرد شد. انگار حتی مولکول‌های تشکیل‌دهنده هوا هم از حضور سالازار اسلیترین کبیر می‌ترسیدن و عقب نشینی می‌کردن. و البته این موضوع برای میکروبایی که داشتن توی چشمای گلرت خونه سازی می‌کردن هم صادق بود، و در کثری از ثانیه همه‌شون بند و بساطشون رو جمع کردن و فرار کردن.

و گلرت که حالا از شر خارش چشمش راحت شده بود، با یک فکر سریع فهمید که هنوزم مخالف ایده سالازار برای منقرض کردن ماگل‌هاست.
و با فکر حتی سریع‌تری، فهمید که چی می‌خواد به سالازار بگه تا شاید قانعش کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Smile my dear, you're never fully dressed without one