خلاصه تا پایان این پست: (یعنی نیازی نیست کل پست رو بخونین و فقط خوندن خلاصه کافیه!)
جادوآموزی در هاگوارتز به گلرت گریندلوالد قول داده معجونی بسازه که ماگلها رو به جادوگر تبدیل کنه. گلرت و سالازار میخوان از این معجون برای تشکیل ارتشی استفاده کنن تا جهان رو تسخیر کرده و بر تمامی موجودات زنده حکومت کنن. اما معجون تأثیرات متفاوتی روی هر ماگل میذاره و تا الان هیچکدوم جادوگر نشدن. در حال حاضر آخرین ماگل در مقابل جادو نامیرا شده و کشته نمیشه. در حالی که سالازار خواستار مرگ ماگله و چیزی نمونده از شدت عصبانیت بابت نمردن ماگل کل هاگوارتزو با طلسمی بفرسته هوا، گلرت تصمیم میگیره ماگلو تحویل گروه گریفیندور بده تا سالازار آروم بشه و دیگه چشمش بهش نیفته. اما قبل از ورود ماگل به تالار، جینی ویزلی میبیندش و بهش شک میکنه (جینی نمیدونه که طرف ماگله). پس تصمیم میگیره ماگلو ببره پیش کسی که میتونه هر تهدیدی رو خنثی کنه تا همه رو نجات بده، و اون کسی نیست جز سالازار که تازه تونسته بود آرامشش رو بدست بیاره...~~~~~~~
قبل از این که جینی بخواد همراه ماگل راه بیفته، با گابریلا مواجه میشه که با بیخیالی از کنارش رد میشه و به سمت بانوی چاق میره. طبق معمول بانوی چاق خواهان رمز عبور میشه.
- رمز؟ یعنی چی؟ مگه نباید یه سوال هوشمندانه ازم بپرسی و منم با هوش سرشارم بهش جواب بدم تا راهم بدی؟

- واه، این چرندیات چیه که میگی دختر؟
- سوال بپرس! جواب میدم.

- من یه سوال بیشتر ندارم و اونم اینه که رمز ورود چیه؟

- دست بردار! مطمئنم میتونی سوال سختتری بپرسی!

جینی و ماگل با شنیدن گفتگوی بین بانوی چاق و گابریلا، با تعجب نگاهی بین هم رد و بدل میکنن. در این لحظه جینی احساس میکنه دک کردن گابریلا از ماگل مهمتره. چرا یک ریونکلاوی باید میخواست به گریفیندور بیاد؟
- راهو اشتباه اومدی! با اجازهتون اینجا تالار خصوصی گریفیندوره نه ریونکلاو!
- میدونم! من فقط میخوام یه تُکِ پا برم بستنی توتفرنگی خوشمزهمو بردارم و برگردم. ولی این خانوم چاق نمیذاره به بستنیم برسم.
در حالی که جینی با شگفتی داشت با خودش فکر میکرد چرا گابریلا بهونهای بهتر از بستنی توتفرنگی برای ورود به تالار خصوصی گریفیندور جور نکرده، بانوی چاق صدای "اوه" نشان از نارضایتی بلندی در میاره.
- تو خط قرمزها رو رد کردی بانوی جوان! دیگه حتی اگه رمزم بگی عمرا بذارم بری تو.
- مطمئنی روش اختیاری داری؟ یعنی اگه رمزو درست بگم تابلو ناخودآگاه کنار نمیره؟

بانوی چاق در عرض کمتر از چند دقیقه نهتنها به چاق بودن متهم شده بود، بلکه حالا تواناییش هم زیر سوال رفته بود. بنابراین خیلی عصبانی میشه. خیلی خیلی عصبانی! و این که جواب این سوال رو واقعا خودشم نمیدونست فقط حالشو بدتر میکنه. چون تا حالا رخ نداده بود کسی رمزو بگه و اون نخواد که راهش بده!
- خب ببینین، من میخواستم از راه مسالمتآمیز وارد شم، بستنی توتفرنگیمو بردارم و برگردم. ولی خودتون نخواستین. پس... آواداکداورا!
طلسم سبز رنگ گابریلا مستقیما به سمت ماگل میره و به قلبش برخورد میکنه. ماگل ناگهان چشماشو میبنده و با صدای تلپی پخش زمین میشه. اینبار نوبت جینی بود تا "اوه" گویان جلوی دهنشو بگیره.
- این چه کاری بود کردی؟

- تازه کجاشو دیدی! بعدی تویی اگه که بانوی چاق راهم نده.

جینی در مقابل چوبدستیشو میکشه، ولی پیش از این که سخنان تهدیدآمیزش از دهنش خارج بشه، بانوی چاق تسلیم میشه.
- درو باز میکنم! ولی اگه تا 5 دقیقه دیگه برنگردی، بهتره که دیگه برنگردی!
جینی با شنیدن تهدید نامشخص بانوی چاق، ابرویی بالا میندازه و مجددا قبل از این که بتونه واکنشی نشون بده، در باز میشه و گابریلا در کسری از ثانیه از جلوی چشماش ناپدید میشه. طولی نمیکشه که گابریلا آوازخوان و در حالی که واقعا بستنی توتفرنگیای لیس میزد، از تالار خصوصی گریفیندور خارج میشه و انگار نه انگار که چه بلبشویی به پا کرده، بیتوجه به جینی و بانوی چاق راهشو میکشه و میره.
- الان دیگه میتونم بلند شم؟
جینی با دیدن ماگلی که قرار بود مرده باشه، با وحشت پرشی به عقب میکنه و به دیوار پشت سرش تکیه میده.
- یا ریش مرلین! تو مگه نمرده بودی؟

- چرا باید میمردم؟ فقط قبلا دیدم که یه آقایی همین کارو روی یه خانومی انجام داد و اون خانوم خودشو به مردن زد! منم گفتم حتما باید همون نقشو بازی کنم دیگه.

جینی که احساس میکرد هری پاتر جدیدی ولی اینبار از نوع شیطانی در حال طلوعه، دست ماگلو میگیره تا هرچه سریعتر بره سراغ همون کسی که میتونه هر تهدیدی رو خنثی کنه.
انبار معجونها، نزد سالازار و گلرتسالازار به تازگی تونسته بود خشم عمیقی که بابت نمردن ماگل در وجودش زبانه کشیده بود رو خاموش کنه. بنابراین شروع به صاف کردن رداش میکنه و از انبار خارج میشه.
- گلرت ما از تو ممنونیم که شر ماگل رو از سر ما کم کردی. حالا میرویم تا به کارهای مدیریتمان برسـ...
گـــــــــلــــــــرت!فریاد خشم سالازار با دیدن جینی ویزلیای که ماگلو کتبسته خدمتش آورده بود همانا و کوبیده شدن دستای گلرت بر فرق سرش با دیدنشون نیز همانا.