درود بر افشاکنندهی رازهای مگوی آلبوس دامبلدور!
دقت کن که نقدهای من بیشتر از زاویهی دید خودم مطرح میشوند و دیگران ممکن است نظر متفاوتی داشته باشند.
در مورد پستهای گالری هنری لندن، پیشتر چند نکته عرض کردهام که در مورد عملکرد خود تاپیک، شما کاملاً اصولش را رعایت کردهاید. پس مستقیم به سراغ خود متن میروم.
سوژهی انتخابی شما، پیرمرد ماهیگیر بوده است. طبق تحلیلی که از این تابلوی نقاشی معروف ارائه شده، شخصیت انسانها میتواند دو روی کاملاً متضاد خیر و شر داشته باشد. گاهی پیش میآید کسی که فکر میکردیم همیشه شریف و مهربان بوده، مرتکب کثیفترین جنایات شده است.
در روایت شما، ریتا اسکیتر به سراغ یک زندانی آزکابان رفته است. کاملاً با شخصیت فضول ریتا اسکیتر و همچنین حرفهی او منطبق است.
نقل قول:
آروم و کمی مضطرب توی راهرویی تاریک، تنگ، نمدار و سرد جلو میرفت...
دلیل این سرمای وحشتناک و بی حسی پخش شده توی راهرو وجود موجوداتی بود به اسم دمنتور ها!
کاملا درسته...
ریتا توی آزکابان بود!
نقل قول:
دلیل اینجا اومدنش فردی بود که الان توی آخرین سلول قرار گرفته داخل این راهرو، با قوی ترین ورد های محافظ و زنجیر های محکم جادویی، محافظت میشد...
هر قدمی که به اون سلول نزدیک تر میشد تعداد دمنتور ها بیشتر و در نتیجه سرما شدید تر میشد...
نقل قول:
با خودش فکر کرد:«مگه چه جرم وحشتناکی ممکنه از یه بستنی فروش ساده سر زده باشه که محکوم به زندانی شدن توی همچین جایی باشه؟»
نقل قول:
اصلا شبیه یکی از زندانی های آزکابان نبود!
_سلام آقای فورتسکیو
_سلام دخترم
مثلاً در این قسمت:
نقل قول:
_مخصوصا لبخندشون... هر زمانی که اون لبخند شیرین و دوست داشتنیشون رو میبینم، قند توی دلم آب میشه و دوست دارم که درسته بخورمشون.
نقل قول:
_من رو به خاطر عشق زیادم به بچه ها اینجا زندانی کردن دختر جان!
نقل قول:
برای همین اون کوچولو های ناز رو میبردم خونه خودم، عصاره لبخند شیرینشون رو میکشیدم و از اون به عنوان اسانس بستنی هام استفاده میکردم...
نقل قول:
_ و بعد هم از اون عروسکهای خوشگل مراقبت میکردم، بهشون بستنی میدادم، و تا زمانی که تو دل برو بودن ازشون نگهداری میکردم؛ مثل یک بابابزرگ مهربون...
نقل قول:
پیرمردی که جلوش بود دیگه همون فرشتهای نبود که چند دقیقه پیش سرشو پایین انداخته بود و زیر لب آواز زمزمه میکرد...
عجیب بود که توی این مدت کوتاه از یه فرشته تبدیل به یه هیولای وحشتناک شده بود...
در کل از خواندن نوشتهی شما لذت بردم و مکالمهی بین ریتا و آقای بستنیفروش جذاب بود؛ اما اگر بخواهم به نکات ملموسی اشاره کنم، نیاز به ویرایش مکانیکی متن شما از جمله توجه بیشتر به علائم نگارشی و نکات مربوط به تایپ است. محاورهای بودن متن شما مشکل محسوب نمیشود و با توجه به فرمت نویسندگی در سایت، سلیقهای است اما خود داستان، بخصوص در مورد پاسخ دادن به معماهای ذهنی ایجادشده، میتواند از این هم بهتر شود.
بسیار عالی بود ریتا اسکیتر. منتظر خواندن پستهای بعدی شما هستم.
موفق باشید
گلرت گریندلوالد
@ریتا اسکیتر
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


)
تا حالا فکر میکردم اینایی که در نزده میان توی دفترم خیلی آدمای بیخودین تا اینکه تورو ملاقات... چیز، من بعنوان یه روانکاو باید برخورد حرفه ای کنم... خودت خسارتشو میدی دیگه؟ 
من که میدونم این مشتریا از کجا خط میگیرن! یه مشت بنای تازه به دوران رسیده و حسود پشت این توطئه هان! اینا میان به مشتریام باج میدن تا اونا صداشونو مثل کسی کنن که از زیر آوار نجات یافته، بعدش بیان در اقدامی خائنانه برای منِ مهندس نامه عربده کش بفرستن تا روحیمو تخریب کنن! تازه، از اونورم میرن این شایعات رو بین مردم نشر میدن تا نون منو آجر کنن! میبینی چقدر بدخواه دارم؟ 

) برام بامزه و جذاب بود. گاهی کنایههایی که به این صورت در نوشته میگذارید، وقتی خواننده متن را سریع میخواند و میگذرد، درک نمیشود؛ اما حالا که دارم نقد میکنم، به نظرم جالب بود. دوست دارم از این نیش و کنایهها بیشتر ببینم.
!lost