جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  45 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  160 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  170 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  278 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  192 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: گالری هنری لندن
ارسال شده در: جمعه 14 فروردین 1405 14:46
نمایش جزئیات
آفلاین
شام آخر

لندن دیگر برای آستوریا گرینگرس فقط یک شهر نبود؛ شهری بود که در آن می‌توانست برای چند لحظه از انتظارات سنگین خانواده‌های پاک نژاد پاک فرار کند. آن روز بعد از ظهر، وقتی نسیم سرد خیابان با پالتوی سبزش بازی می‌کرد، وارد یکی از گالری‌های هنری خلوت شد.

سکوت گالری، مثل سکوت راهروهای قدیمی اسلیدرین، چیزی را درونش آرام می‌کرد. آستوریا برخلاف تصور مردم، مثل خیلی از اعضای خانواده‌اش سخت و سنگی نبود؛ شکوفه‌های ظریفی از احساسات و فکرهای پنهان همیشه در او موج می‌زدند… فقط یاد گرفته بود خوب مخفی‌شان کند.

در انتهای سالن، تابلوی بزرگی قرار داشت. «شام آخر». نامش را شنیده بود، اما هرگز از نزدیک ندیده بود. کنجکاوی بی‌سروصدایش او را جلو کشید.

وقتی روبه‌روی تابلو ایستاد، اولین چیزی که توجهش را گرفت نه چهره عیسی، بلکه نگاه‌های مردم اطراف او بود؛ نگاه‌هایی که میان حیرت، ترس، خشم، تردید و بی‌اعتمادی گیر کرده بودند.

آستوریا آهسته زمزمه کرد:
«زیباست....»

نه به معنای دینی‌اش؛ بلکه به معنای لحظه‌ای که همه چیز در آستانه فروپاشی بود. درست مثل آخرین ساعت های نبرد هاگوارتز. مثل زمانی که هر قدم و هر جمله، می‌توانست کسی را نجات دهد یا نابود کند.

نگاهش روی مردی که به سمت دیگری خم شده بود مکث کرد، انگار تلاش می‌کرد حقیقتی را بفهمد، یا شاید از آن فرار کند. این نگاه، به طرز عجیبی او را یاد سال‌های نوجوانی‌اش در اسلیدرین انداخت؛ سال‌هایی که مجبور بود تصمیم بگیرد شبیه چه کسی باشد: شبیه گذشته‌ی تاریک خانواده، یا آینده‌ای که خودش می‌خواست بسازد.

در چهرهٔ عیسی آرامشی بود که آستوریا آن را نمی‌شناخت، اما به آن حسادت می‌کرد. یک نوع پذیرش… پذیرفتن این‌که گاهی انتخاب‌های سخت، بخشی از مسیر هستند؛ حتی اگر آدم را زخمی کنند.

او زمزمه کرد:
«چطور تونستی همچین آرامشی داشته باشی…؟»

تابلو جوابی نداشت، اما سکوتش چیزی را به او یاد داد:«گاهی خودِ نگاه کردن به دردها، اولین قدم برای فرار نکردن از آن‌هاست.»

پنجره‌های پشت سر شخصیت‌ها، منظره‌ای روشن و آرام نشان می‌داد؛ دور از پریشانی روی میز. آستوریا با خودش فکر کرد:«همیشه یه راه خروج هست… حتی اگه بین هزار تا انتخاب سخت گیر کرده باشی.»

وقتی از گالری بیرون آمد، نور غروب روی رودخانه می‌تابید. در دلش سنگینی‌ای تازه بود، اما روشن‌تر از قبل. تابلوی «شام آخر» چیزی به او گفته بود؛نه با کلمات، بلکه با حقیقت خام احساسات انسانی.

و آستوریا گرینگرس فهمید که حتی یک اسلیدرینی هم می‌تواند در میان سایه‌ها، دنبال نوری کوچک بگردد.
Power, authenticity, and beauty, these are my signature
پاسخ: گالری هنری لندن
ارسال شده در: پنجشنبه 13 فروردین 1405 21:09
نمایش جزئیات
آفلاین
لندن، سال‌ها پس از سقوط ولدمورت

فلور دلاکور، با آن موهای بلند نقره‌ای و زیبایی خیره‌کننده‌اش، در یکی از گالری‌های هنری لندن قدم می‌زد. هوای خنک بعد از ظهر از پنجره‌های بزرگ به درون می‌تابید و نور ملایمی بر آثار هنری می‌انداخت. چشمش به تابلویی بزرگ افتاد که در انتهای سالن قرار داشت؛ تابلوی «شام آخر» اثر لئوناردو داوینچی.

فلور نزدیک‌تر شد. تصویر عیسی مسیح در مرکز تابلو، با آرامشی عمیق که از چهره‌اش نمایان بود، نگاهش را خیره کرد. انگار او از همه چیز آگاه بود و در عین حال، پذیرفته بود. فلور به یاد آورد که چگونه خودش نیز در موقعیت‌هایی قرار گرفته که باید حقیقت تلخی را می‌پذیرفت یا با پیامدهای آن روبرو می‌شد.

سپس نگاهش به دوازده ادم اطراف عیسی افتاد. هر کدام با حالتی متفاوت؛ عده‌ای متعجب، عده‌ای اندوهگین، و برخی خشمگین یا سردرگم. فلور با خود اندیشید که چقدر واکنش انسان‌ها در برابر یک خبر شوکه‌کننده می‌تواند متفاوت باشد. او که خود طعم تلخ قضاوت و سوءتفاهم را چشیده بود، می‌توانست پیچیدگی احساسات انسانی را درک کند.

پنجره‌هایی در پس‌زمینه تابلو به منظره‌ای آرام و سرسبز باز می‌شدند. فلور به این منظره نگاه کرد و به یاد آورد که حتی در دل پرتلاطم‌ترین وقایع، همیشه جایی برای آرامش و زیبایی وجود دارد. این منظره، برای فلور نمادی از امید و توانایی یافتن زیبایی در دنیای پیرامون بود، حتی زمانی که درگیری‌های درونی یا بیرونی وجود دارد.

فلور عمیقاً با احساسات انسانی موجود در تابلو همدرد شد. او، که خود تجربه‌های منحصر به فردی داشت، می‌توانست چالش‌های وفاداری، خیانت، و انتخاب‌های دشوار را به خوبی درک کند. با نگاهی به چهرهٔ عیسی، فلور احساس کرد که درک عمیقی از وضعیت او پیدا کرده است؛ درکی آمیخته با دلسوزی برای تمام رنج‌های انسانی. او گالری را ترک کرد، در حالی که تصویر «شام آخر» و تأملاتش دربارهٔ احساسات و انتخاب‌های انسانی، تا مدت‌ها در ذهنش باقی ماند.
𝐌𝐚 𝐛𝐞𝐚𝐮𝐭é 𝐧'𝐞𝐬𝐭 𝐪𝐮'𝐮𝐧𝐞 𝐜𝐨𝐪𝐮𝐢𝐥𝐥𝐞, 𝐦𝐚 𝐯𝐫𝐚𝐢𝐞 𝐟𝐨𝐫𝐜𝐞 𝐞𝐬𝐭 𝐝𝐚𝐧𝐬 𝐦𝐨𝐧 𝐜œ𝐮𝐫 𝐪𝐮𝐢 𝐧'𝐚 𝐣𝐚𝐦𝐚𝐢𝐬 𝐩𝐞𝐮𝐫.
پاسخ: گالری هنری لندن
ارسال شده در: چهارشنبه 5 فروردین 1405 14:31
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سوژه اول

شام آخر


چند روزی بیش از گشوده شدن درهای موزه هنری نگذشته بود. گروگان در میان گروه ساکت و مشتاق هنردوستان گام برمی‌داشت. مقابلش طرحی از یک ضیافت بود، زیر اثر در کادر طلایی نوشته شده بود "شام آخر". گروگان نسبت به آنچه جلویش بود نه درکی داشت و نه دیدگاهی.

پنج گام جلوتر اما او چیزی که مقابلش می‌دید را باور نمی‌کرد. دری ضخیم از فلز تیره، پر از چرخ دنده‌های برنزی که ماشین‌های عصر ویکتوریایی را تداعی می‌کرد. بالای در با حروف خوش‌نویسی حکاکی شده بود "فقط جادوگران و ساحره‌ها". در، همان آن که گروگان برابرش قرار گرفت با صدای گوش‌خراشی باز شد.

ماگل‌های اطراف هیچ عکس‌العملی نشان ندادند. هر کس رد می‌شد با آرامش یکی از آن نگاه‌های نافذ و منتقدانه هنری می‌انداخت و گذر می‌کرد. جادویی که حواس آن‌ها را پرت کرده بود کارش را خوب انجام می‌داد.

او داخل رفت. خودش را در اتاق تنگ و تاریکی یافت، الگوی در روی دیوار‌ها تکرار می‌شد، میله‌های تیره، چرخ‌دنده و چراغ دیواری فولادی. رقص آهسته آب نورانی درون قدح اندیشه چشم را می‌گرفت. خود قدح از مرمر مشکی-طلایی بود.

گروگان سرش را پایین آورد و آرام به مایع درخشان تماس داد...


- نور سبز؟ یعنی چی می‌تونه باشه، بِین؟
- جادوگرا، اونا هم متوجه شدن چه موجود خطرناکی این روزا تو جنگل پنهان شده.

گله سانتورهای جنگل ممنوعه به مانند همیشه منزوی و درگیر خود بودند. اما امشب یک شب عادی نبود، بسیاری عزاداری می‌کردند، برخی بی‌تفاوت بودند، همه نگاه‌ها به آسمان بود. مریخ بسیار نورانی بود، گویی دو ماه در آسمان است. همه نشانه ها جور در می‌آمد، لرد تاریکی بازمی‌گشت، فرزند پاترها قرار بود بمیرد.

نیم‌انسان نیم‌اسب سیاه‌رنگ، بین، دو سم جلویی‌اش را بالا و پایین می‌کرد و رو به همتای قرمز خود گفت:
- بیا ببینیم چه خبره، رونان.
- باشه.

بین سپس از گوشه چشم نگاهی به سومین همراهش انداخت. فایرنز، چشمانش به آسمان شب گره خورده بود، در چهره‌‌اش آتش خشم یا دریای سوگ نبود، بخار ترس هم نبود، حتی خاکستر بی‌خیالی هم نبود. بین فایرنز را خیلی وقت بود که می‌شناخت اما امشب او را نمی‌فهمید.
- فایرنز! من و رونان می‌ریم گشت بزنیم.
فایرنز برنگشت. همچنان به بالا زل زده بود. دو سانتور به راه افتادند.

تصویر به کلی عوض می‌شود...

- سلام، چطوری، بین؟
- شب به خیر هاگرید، تو چطوری؟
- بد نیستم، الان داشتم از رونان می‌پرسیدم این چند وقت چیز عجیبی دیده یا نه؟ آخه یه اسب تک شاخ...

شکاربان هاگوارتز سوالش را با خبر دادن درباره یک تک شاخ زخمی به پایان رساند. بین دو دانش‌آموز معذب‌ کنار هاگرید را از چشم گذراند، سپس سرش را به بالا چرخاند، باید آنچه می‌دانست مرور و آنچه یافته بود تحلیل می‌کرد.
- مریخ امشب خیلی نورانیه.

هاگرید می‌دانست سانتور‌ها قرار نیست چیزی با او به اشتراک بگذارند. خداحافظی کرد و راهش را کشید تا به جستجویش ادامه دهد.

تمام دنیا می‌چرخد...

بین پر از خشم است، نفس نفس می‌زند، تازه شاخه‌ها و بیشه‌ها را کنار زده و مقابلش فایرنز است. فایرنز با چشمان یاقوتی، بدن سفید و موی طلایی زانو زده‌ است، مقابل یک انسان، فخر گونه‌اش را کنار گذاشته، با این عمل به دوستانش توهین کرده. کنار درخت تنومندی یک تک‌شاخ بی‌جان افتاده و خونش جاری‌ است.

پسر نوجوان بر فایرنز سوار می‌شود.
- فایرنز! داری چیکار میکنی؟ یه آدمو پشت خودت سوار کردی؟ پس فرق تو با قاطر چیه؟
- تو اصلا می‌دونی این کیه؟ پسر پاتر‌هاست. باید هر چه سریعتر از این جنگل بیرون بره.

چشمان بین در خشم می‌سوزد، خشم برآمده از بیم، از نگرانی.
- نکنه چیزی بهش گفته باشی؟ ما قسم خوردیم! قسم خوردیم جلوی تقدیر ستارگان رو نگیریم.

رونان سم‌هایش را پشت سر هم به زمین می‌کوبد، چشمانش مرطوب است. با صدای پر بغض می‌گوید:
- م...م... مطمئنم فایرنز هیچ منظور بدی نداشته.

لحظاتی بعد، فایرنز است که با سرعت دور می‌شود و یال‌ سفیدش در باد شنا‌ می‌کند، هری پاتر با زخم کبودش که فایرنز را محکم چسبیده، بین که فریاد می‌کشد و رونان که به جسد معصوم تک‌شاخ چشم دوخته.

مکش آسمان... جنگل دور می‌شود...


پیشانی گروگان خیس عرق است. اتاق را ترک می‌کند. چند نفس عمیق می‌کشد. در پشت سرش به هم کوبیده می‌شود.

"شام آخر"، نگاه گروگان دوباره روی اثر بر‌می‌گردد، لبخند محوی روی لبش شکل می‌گیرد. نیم ساعت تمام مقابل نقاشی می‌ایستد تا به آن ادای احترام کند. مسئول ماگل گالری کنار گروگان می‌آید.
- آقا، به نظر مجذوب این اثر هستيد، خیلی وقته اینجا وایسادید. میشه بپرسم تو این نقاشی چی‌ می‌بینید؟

لبخند ریز گروگان حالا جهش می‌یابد و تمام دندان‌هایش زیر نورپردازی سفید گالری می‌درخشند.

- سانتور! سانتور می‌بینم!
ویرایش شده توسط گروگان استامپ در 1405/1/5 14:51:16
ویرایش شده توسط گروگان استامپ در 1405/1/5 14:53:07
!MAKE HUFFLEPUFF GREAT AGAIN
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: گالری هنری لندن
ارسال شده در: دوشنبه 3 فروردین 1405 16:44
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سوژه اول_شام آخر:

امروز روز افتتاحیه ی موزه هنری لندن بود و به همین منظور جمعیت زیادی در موزه حضور پیدا کرده بودند. در آن میان دراکو به اثری که به تازگی مرمت و به آنجا آورده شده بود نگاه می کرد. نوشته ی زیر اثر نام آن اثر را شام آخر نوشته بود همراه با توضیحاتی مختصر. دراکو چیزی در آن تصویر حسی آشنا را برایش تداعی کرد. بعد از مدتی حس کرد صداهای اطرافش خاموش شده اند و دنیا برای لحظاتی توقف کرده است. خاطره ای در عمق ذهنش به یاد آورد که مدتها سعی داشت به فراموشی بسپارد.

چندین سال قبل، مدرسه هاگوارتز، کلاس معجون شناسی...

تمام روز زمان مانند ساعت شنی، پرسرعت و در هاله ای از سردرگمی و تردید می گذشت. دراکو که کراب و گویل را نادیده گرفته بود، نگاهی سر سری به کلاس انداخت، همه سخت متمرکز بودند به آنچه پروفسور اسنیپ درباره ساخت یه معجون توضیح میداد اما دراکو حتی متوجه نشد درباره چه معجونی‌!

بعد از کلاس بلافاصله در یکی از راهرو ها غیبش زد. از پله های آهنی برج بالا رفت و از آن ارتفاع بلند پایین را نگاه کرد...دوباره همان حس عجیب. انگار که در این مکان، مرگ حضور داشت. اما مرگ چه کسی؟ دست هایش میلرزید و سرما وجودش را در بر گرفت.
-مسخره س. اون فقط یه خواب بود که حتی درست یادم نیست چی بود.

با وجود این حرف باز هم چهره اش را درهم کشید. می دانست چیزی درباره ی آن خواب درست نبود‌. لحظه ای دست هایش را آلوده به خون دید و لحظه ای بعد، خونی نبود. تنها یک چهره و بعد همه چیز محو میشد. چهره ای شبیه پروفسور اسنیپ.

چه اتفاقی قرار بود رقم بخورد؟! قرار بود اسنیپ بمیرد یا قرار بود او دراکو را نجات دهد؟ ولی از چه چیز؟ به دور دست ها خیره شد. ترس عجیبی در وجودش بود که از ندانستن آینده می آمد. با اینحال کسی نبود که از آن کمک بخواهد. نه دوستانش، نه پدر و مادرش، نه حتی اساتیدش. هیچ کس آن قدر نزدیک نبود که بخواهد خود واقعی اش را به آنها نشان دهد. جلوی بقیه باید بهترین می بود. بهترین شاگرد، بهترین اصیل زاده، شجاع و نترس. اما از درون او هم انسان بود. جادوگری از خاندانی قدرتمند ولی همچنان یک انسان.

مدتها گذشت و بلاخره حِکمت آن خواب را دریافت. وجودش سرشار بود از احساساتی بهم ریخته که تفکیکش حتی برای خودش هم مشکل بود.

حال دامبلدور مرده بود و ارباب تاریکی همین را می خواست. خانواده اش و ارتش تاریکی این را میخواستند، و او تنها چند ثانیه تامل فاصله داشت با آلوده شدن دست هایش به خون مدیر مدرسه ای که سالها در آن عمرش را سپری کرده بود. و این پروفسور اسنیپ بود که او را از آن اوضاع آشفته نجات داد. چرا در آن لحظه و آن مکان او آنجا بود؟ چرا به دراکو کمک کرد؟

بعد از مرگ اسنیپ، تازه فهمید او پروفسور محبوبش را آن طور که فکر می‌کرد نمی‌شناخت.
سوروس اسنیپ حقایقی را می‌دانست و باری را به تنهایی این همه سال حمل می‌کرد، که باورش برای دراکو سخت بود. او طرف چه کسی بود؟ خودش چه کسی بود؟ یک خائن؟ یک عاشق؟ یک پروفسور؟ دیگر نخواهد فهمید. حال او بود و آینده ای که بازهم ناشناخته، انتظارش را می کشید.

سرش را تکانی داد و دوباره به تابلوی مقابلش نگریست. همه چیز انگار دوباره به حرکت در آمده بود. آن خاطرات تلخ اکنون در گذشته بود و او توان تغییر هیچ کدام از آن اتفاقات را نداشت. اما سوالی در عمق ذهنش تکرار شد. آیا واقعا گذشته او را رها می‌کرد؟ یا سرنوشت آینده اش، چیزی بود که به گذشته اش گره خورده بود؟...

Let them play the hero
I will be the truth this world desperately needs
پاسخ: گالری هنری لندن
ارسال شده در: دوشنبه 3 فروردین 1405 16:43
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
اطلاعاتی درباره سوژه اول
تصویر تغییر اندازه داده شده
نام اثر: تابلوی شام آخر
نام هنرمند: لئوناردو داوینچی
این تابلو بوسیله هنرمند ایتالیایی (لئوناردو داوینچی) در دوره های رنسانس high) Renaissance) کشیده شده.
ساخت این اثر حدودا از سال ۱۴۹۵ تا ۱۴۹۸ میلادی به طول انجامیده است.
مکان اثر: دیوار کلیسای سانتا ماریا

ویژگی این سبک:
ترکیب ایده آلی از انسان شناسی، عمق روانی، استفاده از دیدگاه سه بعدی.

مفاهیم و توضیحات:


عیسی در مرکز، دست ها به پایین نشان دهنده ی غم است. شاگردان به دور او در شش گروه سه تایی با احساسات مختلف مانند تعجب، غم، عصبانیت، جمع شده اند. پس زمینه پنجره هایی دارد که به طبیعت باز می شود نمادی از آرامش و ارتباط با عالم دیگر.

موضوع اصلی اثر:

لحظه ای که عیسی میگوید: یکی از شما مرا فریب خواهد داد!

واکنش ها متفاوت است. عیسی آرام است و شاگردانش در تکاپو. نشانده ی احساسات تکانشی آدمی درمواجهه با حقیقتی بزرگ، در مقابل آرامش شخصی برتر که حقیقت را می داند. (به نقلی عیسی به خاطر خیانت یکی از شاگرد هایش کشته شد.)
ویرایش شده توسط دراکو مالفوی در 1405/1/3 17:47:06
ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1405/1/5 9:52:28
ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1405/1/5 9:54:18
ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1405/2/9 22:20:41
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/3/3 21:44:04

Let them play the hero
I will be the truth this world desperately needs
گالری هنری لندن
ارسال شده در: دوشنبه 3 فروردین 1405 16:36
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
درود به جادوگران و ساحره های هنرمند!


در این تاپیک جدید میخواهیم یکی از آثار نقاشی هنرمند های بزرگ را، هر ماه به عنوان موضوع و سوژه به شما بدهیم. شما با خلاقیت خود و با توجه به مفاهیم آن نقاشی و توضیحاتی که درباره اش داده می شود با استفاده از کاراکتر خودتان (یا سایر کاراکتر های دنیای هری پاتر) یک داستان کوتاه بنویسید که انعکاسی از همان مفهوم باشد.

خود را محدود نکنید. مانند هنرمندی قلم به دست بر روی صفحه ای سفید، هرآنچه با این مفاهیم و این اثر ذهن خلاقتان خلق می کند را بنویسید.
ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1405/2/20 21:27:02

Let them play the hero
I will be the truth this world desperately needs