جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  45 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  160 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  170 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  278 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  192 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: *نقد پست های انجمن شهر لندن*
ارسال شده در: امروز ساعت 00:12
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
نقد پست فلور دلاکور #4 در گالری هنری لندن

فلور دلاکور عزیز، نقدی که می‌نویسم شامل دو بخش است. یکی از نقطه‌نظر اهداف و توقعاتی که تاپیک "گالری هنری لندن" از نویسندگانش دارد و دیگری سلیقه و نقد شخصی خودم به عنوان ناظر کنونی شهر لندن.

باید به این نکته توجه داشته باشید که یکی از اهداف گالری هنری لندن این است که هم علاقمندان به هنر را به خود جذب کند، هم دیگرانی مثل من که شناخت کمتری از مفاهیم پنهان و آشکار نقاشی‌های معروف (و حتی گمنام) دارند به شناخت بهتری برسند؛ اما توقعی که از نویسندگان می‌رود این است که به نقاشی خوب نگاه کنند، حس و حال آن را تا حد امکان دریابند، درباره‌ی آن تحقیق کنند (یا مطالبی را که دراکو مالفوی درباره‌ی اثر انعکاس داده مطالعه کنند) و در نهایت با درکی که خودشان نسبت به آن اثر هنری پیدا کرده‌اند، حالا دست به قلم بشوند و ترجیحاً با استفاده از کارکتر خودشان داستانی بنویسند. به این ترتیب، هنرمندی آن اثر هنری را خلق کرده تا مفاهیمی را به ما نشان بدهد و ما نیز از او الهام می‌گیریم و روایتی می‌نویسیم که همان مفاهیم را اما به شکل نوشتاری منعکس کند. در نتیجه، پستی که شما در آن تاپیک زده‌اید، انتظارات تاپیک را برآورده نکرده است. شما کارکتر خود را در فضای یک گالری هنری در لندن به تصویر کشیده‌اید و همان نقاشی را توصیف یا تحلیل کرده‌اید. برای اینکه منظور من را بهتر درک کنید، این پست را بخوانید. با الهام گرفتن از تابلوی مرد ماهیگیر نوشته شده اما لزوماً به خود تابلو یا گالری یا یک ماهیگیر اشاره نکرده. روی خیر و روی شر یک انسان را در قالب یک داستان کوتاه به ما نشان داده است.

با توجه به این نکته، بی‌صبرانه چشم‌انتظار پست بعدی شما برای تابلوی بعدی گالری هنری لندن هستم.


و اما نقد شخصی خودم از نوشته‌ی شما بدون در نظر گرفتن تاپیک.

نقل قول:
لندن، سال‌ها پس از سقوط ولدمورت
تیتر جذابی که پیش از شروع داستان، حال و هوای زمانه را به مخاطب ارائه می‌دهد و هم‌زمان این تصور را برای خواننده به وجود می‌آورد که احتمالاً قرار است مستقیم یا غیرمستقیم "سقوط ولدمورت" در داستان اثری داشته باشد.

نقل قول:
فلور دلاکور، با آن موهای بلند نقره‌ای و زیبایی خیره‌کننده‌اش، در یکی از گالری‌های هنری لندن قدم می‌زد. هوای خنک بعد از ظهر از پنجره‌های بزرگ به درون می‌تابید و نور ملایمی بر آثار هنری می‌انداخت. چشمش به تابلویی بزرگ افتاد که در انتهای سالن قرار داشت؛ تابلوی «شام آخر» اثر لئوناردو داوینچی.
استفاده از توصیف به‌جا برای معرفی شخصیت فلور و اشاره به زیبایی او شروع خوبی بود، اما "تابیدن" هوای خنک اشتباهی بود که با یک دوباره‌خوانی متن می‌توانستید از آن پیشگیری کنید.

نقل قول:
فلور نزدیک‌تر شد. تصویر عیسی مسیح در مرکز تابلو، با آرامشی عمیق که از چهره‌اش نمایان بود، نگاهش را خیره کرد. انگار او از همه چیز آگاه بود و در عین حال، پذیرفته بود. فلور به یاد آورد که چگونه خودش نیز در موقعیت‌هایی قرار گرفته که باید حقیقت تلخی را می‌پذیرفت یا با پیامدهای آن روبرو می‌شد.
در بند قبلی، تابلو در انتهای سالن قرار داشت و این حس را در من ایجاد می‌کرد که فلور فاصله‌ی زیادی با آن دارد اما به دلیل شهرت اثر، متوجه آن شده است، اما در ادامه "نزدیک‌تر" شدن کمی تضاد ذهنی در تصویری ایجاد کرد که برایم ساخته بودی. توصیف تصویر عیسی مسیح و آرامش عمیق چهره‌اش خوب اما ناکافی بود. فلور با او "همدردی" کرده است. آیا شخصیت فلور دلاکور می‌تواند مصیبت‌های خودش را با مصیبت‌های عیسی مسیح مقایسه کند؟ اگر بله، باید بهتر به خواننده انتقال یابد.

مثلاً: غمی در چهره‌ی عیسی مسیح هویدا بود که حاصل آگاهی و در عین حال پذیرش حقایق تلخی بود که بر او گذشته بود و آینده‌ای تلخ‌تر که انتظارش را می‌کشید. فلور به نگاه عیسی زل زد و اجازه داد غم‌ها و تلخی‌های زندگی خودش او را احاطه کند. یک نگاه مسیح کافی بود تا چنین آشفته‌احوال شود.

نقل قول:
سپس نگاهش به دوازده ادم اطراف عیسی افتاد. هر کدام با حالتی متفاوت؛ عده‌ای متعجب، عده‌ای اندوهگین، و برخی خشمگین یا سردرگم. فلور با خود اندیشید که چقدر واکنش انسان‌ها در برابر یک خبر شوکه‌کننده می‌تواند متفاوت باشد. او که خود طعم تلخ قضاوت و سوءتفاهم را چشیده بود، می‌توانست پیچیدگی احساسات انسانی را درک کند.
می‌دانیم که خبر شوکه‌کننده، یعنی همین که قرار است یک نفر از آن جمع به عیسی خیانت کند و مطرح کردنش در آنجا می‌تواند احساس "قضاوت شدن" به یاران مسیح بدهد. نگاه به مفهوم تابلوی نقشی از این زاویه می‌تواند بسیار جذاب باشد و فضای خوبی در اختیار نویسنده قرار بدهد. به نظرم متن شما می‌توانست استفاده‌ی مفیدی از این حس و حال داشته باشد اما "می‌توانست پیچیدگی احساسات انسانی را درک کند" رسماً همه‌چیز را خراب کرد.

نقل قول:
پنجره‌هایی در پس‌زمینه تابلو به منظره‌ای آرام و سرسبز باز می‌شدند. فلور به این منظره نگاه کرد و به یاد آورد که حتی در دل پرتلاطم‌ترین وقایع، همیشه جایی برای آرامش و زیبایی وجود دارد. این منظره، برای فلور نمادی از امید و توانایی یافتن زیبایی در دنیای پیرامون بود، حتی زمانی که درگیری‌های درونی یا بیرونی وجود دارد.
تلاش شما برای ایجاد ارتباط بین افکار فلور و جزئیات نقاشی ستودنی است اما کاملاً پراکنده انجام شده است. در واقع، کل متن تا اینجا هیچ داستانی برای گفتن ندارد و بیشتر به خواننده این حس القا می‌شود که نویسنده تنها می‌خواسته کمی تابولی نقاشی را توصیف کند و این توصیف را کمی در داستان بگنجاند. حس و حالی که اولین بار با خواندن کتاب "دنیای سوفی" اثر یوستین گردر به من داد و البته با توجه به هدف نویسنده که ایجاد بستری ملایم و داستانی برای ارائه‌ی مفاهیم پایه‌ی فلسفی بود، پذیرفتنی بود؛ اما در متن شما انتظار بطور کامل برآورده نمی‌شود.

نقل قول:
فلور عمیقاً با احساسات انسانی موجود در تابلو همدرد شد. او، که خود تجربه‌های منحصر به فردی داشت، می‌توانست چالش‌های وفاداری، خیانت، و انتخاب‌های دشوار را به خوبی درک کند. با نگاهی به چهرهٔ عیسی، فلور احساس کرد که درک عمیقی از وضعیت او پیدا کرده است؛ درکی آمیخته با دلسوزی برای تمام رنج‌های انسانی. او گالری را ترک کرد، در حالی که تصویر «شام آخر» و تأملاتش دربارهٔ احساسات و انتخاب‌های انسانی، تا مدت‌ها در ذهنش باقی ماند.
دوست داشتم بیشتر و با تعریف خاطرات، به تجربه‌های منحصربه‌فرد فلور اشاره کنی و حتی همان‌ها را به شکل داستانی مرتبط با تابلوی نقاشی تعریف کنی، اما خلاصه‌ای مبهم بیشتر نصیبم نشد. بسیار امید دارم که در نوشته‌های بعدی شما، روایت جذاب‌تری بخوانم و لذت ببرم. ممنون که اعتماد کردی و گذاشتی پستت رو نقد کنم.

موفق باشی
گلرت گریندلوالد

افرادی که لایک کردند

زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: *نقد پست های انجمن شهر لندن*
ارسال شده در: دیروز ساعت 21:33
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
نقد پست تلما هلمز #248 در ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک!



خُب دخترم من قبلاً یک پست در پاسخ به سوال شما دادم. مشخصاً نظراتم به این دلیل که خودم هم طنزنویس قهاری نیستم کافی نیست اما بهرحال تجربه‌ای دارم و سعی می‌کنم نقد بنویسم.

نقل قول:
سوروس که دیگه اسنیپ نبود و اثری از موهای پرکلاغی مشکی روغنیش دیده نمی‌شد، بلکه در عوض کله‌‌ی روغنیش به چشم میومد که از آینده خودش روشن تر و درخشان تر بود، انگشت اشاره‌اش رو به سمت تلما میگیره.
قبل از هر چیز، تلاش شما در ادامه‌ی سوژه‌ای یکی دو سال رها شده بود ستودنیست. احتمالاً سه پست آخر را خواندید تا در جریان روال داستان قرار بگیرید. کاری که من هم انجام دادم تا بتوانم با دید بهتری متن زیبای شما را بخوانم.
با چیزی که از سه پست قبل از شما دیدم، اینکه بالاخره یکی دیگر از شخصیت‌ها را در متن مطرح کردید، بخصوص شخصیتی که ملموس‌تر باشد، برایم جذاب بود. اینکه سوروس چرا دیگر اسنیپ نبود را نفهمیدم (شاید در پست‌ها و صفحات قبل بهش اشاره شده؟) اما اشاره به کله‌ی روغنیش از یک طرف (اینکه با وجود طاس شدن هنوز چربه! ) و روشن‌تر بودن کله‌اش از آینده‌اش (آینده‌ی شومی که همه ازش خبر داریم ) برام بامزه و جذاب بود. گاهی کنایه‌هایی که به این صورت در نوشته می‌گذارید، وقتی خواننده متن را سریع می‌خواند و می‌گذرد، درک نمی‌شود؛ اما حالا که دارم نقد می‌کنم، به نظرم جالب بود. دوست دارم از این نیش و کنایه‌ها بیشتر ببینم.

در ادامه نکاتی را استفاده کردید که دیگران در پست‌های خود گنجانده بودند ولی بالاخره در پست شما شکوفا شد. متهم ماجرا: تلما هلمز!

این خودش به پیش بردن سوژه‌ای که گروهی نوشته می‌شود کمک می‌کند.

نقل قول:
تلما که تا اون لحظه هیچ ترسی از خودش نشون نداده و با شجاعت کامل مقابل همه وایستاده بود، یواش یواش ترس به وجودش راه پیدا... نکرد! تلما واقعا مرگخواری نبود که نه تنها به باد ها، بلکه به طوفان ها و کولاک ها هم بلرزه! تلما واقعا مرگخوار پر رویی بود!
من این قسمت را هم دوست داشتم چون در راستای شخصیت‌پردازی تلما هلمز بود (حداقل اندازه‌ی شناختی که در چت باکس و بعضی از پست‌های شما نسبت به شخصیت تلما هلمز پیدا کردم) اما اگر بخواهم سخت‌گیر باشم، می‌توانم بگویم بهتر است پررو بودنش را در دیالوگ‌هایش به نمایش بگذاری و توضیحش ندی. (البته که این کار را هم در ادامه‌ی پستت انجام دادی )

نقل قول:
با گفتن این حرف، همه به تلما زل میزنن. لرد سیاه که نظاره‌گر تمام این اتفاقات بود، میگه:
- به چه دلیل آن وقت؟
راستش من فکر نمی‌کردم لرد سیاه هم در صحنه حضور دارد. در واقع یک جا در پست‌های قبل همه از مروپ گانت ترسیده بودند و بعد یک نفر جرئت کرده بود به او اتهام بزند و اگر لرد سیاه در صحنه حاضر بوده، احتمالاً نباید شخصا خدمتش می‌رسید یا جلوی رفتن مروپ به خانه‌ی سالمندان را می‌گرفت؟ اگر عمدی در کار بوده و می‌خواستید لرد یکباره ورود کند، بهتر بود همین را هم دستمایه قرار می‌دادید. شاید هم در پست‌های قبلی اشتباهی پیش آمده یا من با دقت نخوانده‌ام؟!

نقل قول:
و این لحظه‌ای بود که همه‌ی نگاه ها دوباره به سمت بلاتریکس برگشت.
در نهایت یک سوژه هم برای نفر بعدی کاشتید تا بتواند پست شما را ادامه بدهد. بسیار عالی.

بهرحال بعد از خواندن پست شما وسوسه شدم خودم هم بروم و در این تاپیک پستی بزنم؛ اما سالازار داند فرصتش کی پیش خواهد آمد.

موفق باشی
گلرت گریندلوالد

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1405/3/11 21:38:41
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: *نقد پست های انجمن شهر لندن*
ارسال شده در: جمعه 4 اردیبهشت 1405 14:51
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام، لطفا این نقد شه. خیلی وقته ننوشتم و میخوام بدونم درچه سطحی هستم، با تشکر!
تصویر تغییر اندازه داده شده


Hufflepuff is not yet
!lost
پاسخ: *نقد پست های انجمن شهر لندن*
ارسال شده در: جمعه 4 اردیبهشت 1405 07:53
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
نقد پست شماره #865 آیلین پرینس در جادوگر تی وی

درود

این نقد نظر شخصی گلرت گریندلوالد است.

در ابتدای کار عنوان اصلی داستان، یعنی نیم‌شب‌های روشن نظرمان را جلب می‌کند. آیا منظور شما "نیمه‌شب"های روشن بوده و به اشتباه "نیم‌شب" نوشته شده یا عمداً و با منظور دیگری اینطور نوشتید؟

اینکه قرار است داستانی نسبتاً طولانی داشته باشیم و این متن صرفاً قسمت اول آن است احتمالا یکی دو مورد از مواردی را که در مورد نوشته‌ی شما به آن اشاره کرده‌ام خود به خود حل می‌کند. مثلاً اگر شخصیتی در متن برای خواننده ناشناخته ماند، امید به شناخت بهتر از او در ادامه وجود دارد؛ یا اینکه اگر ایده‌ای جذاب در این قسمت کاشته شد، امید می‌رود در قسمت‌های بعدی برداشت شود.

نقل قول:
بدر کامل ماه متفرعنانه زیبایی‌اش را به رخ می‌کشید. برایش اهمیت نداشت زیر نگاهش چه رخ می‌دهد.
اولین جمله از هر داستان یا متنی معمولاً می‌تواند به جذب یا دفع بعضی خوانندگان منتهی شود. استفاده از کلمات و سبک نوشتاری کمی سنگین در همان ابتدا، باری به دوش نویسنده می‌گذارد و اگر قرار نباشد استفاده از کلمات سنگین در سرتاسر داستان ادامه پیدا کند، شاید بتوان کمی به آن خرده گرفت. در این قسمت اول تقریباً این موضوع رعایت شده است. ضمن اینکه این جمله، هم‌سو با عنوان داستان، به توصیف فضای داستان هم کمک کرده است.

نقل قول:
پسر چهارده‌ساله‌ای در میان سنگلاخ‌ها می‌دوید. زخم دستش می‌سوخت؛ گلویش برای آب التماس می‌کرد و ریه‌هایش برای اندکی هوا.
شخصیت داستان از همان ابتدا چالشی را پشت سر می‌گذارد. دست زخمی، گلوی خشک و نفس‌های بریده احتمالاً به این دلیل که مدتی است بی‌وقفه فرار می‌کند. داده‌های خوبی برای شروع است.

نقل قول:
به پشت سرش نگریست تا مطمئن شود مردان سفیدپوش هنوز به او نرسیده‌اند. تصویر جسد والدینش را که به خاطر "باک" بودن و نه از نژاد اصیل جادوگران به شمار آمدن کشته شده بودند،
در ادامه اطلاعات بیشتری به ما داده می‌شود. ظاهراً شرایطی شبیه به دنیای هری پاتر داریم اما این‌بار "مرگخواران" لباس سفید به تن دارند و حدس می‌زنم "باک" همان "ماگل‌زاده" باشد.

نقل قول:
مادرش پیش از این که طلسم آداواکداورا نیستش کند، فریاد زده بود:
- فرار کن، والتر! تا می‌تونی از این جا دور شو!

تصویر آشنای تلاش مادری برای نجات فرزند تا آخرین لحظه پیش از مرگ. حتی شاید شبیه به همان تصویری که برای هری پاتر داشتیم، با این تفاوت که والتر نوزاد نیست. شباهت‌های این‌چنینی تا زمانی که تفاوت‌های عمیق‌تر خود را نشان ندهند تأثیر منفی بر مخاطب نخواهد گذاشت؛ چه‌بسا در همین ابتدای راه درک فضای داستان و حس‌وحال شخصیت‌ها تا حدی راحت می‌شود. اما اگر شباهت‌ها به یک داستان معروف بیش از حد زیاد شود، احتمالاً علاقه‌ی خواننده به کل داستان کاهش پیدا خواهد کرد.

نقل قول:
چه‌گونه می‌توانست آخرین خواسته‌ی مادرش را اجابت نکند؟
آیا مطمئن هستید "چه‌گونه" املای درست کلمه است؟ شاید بد نباشد جستجو کنید و مطمئن شوید. اما در مورد محتوای جمله، به نظر نمی‌رسد نیازی به گفتنش بوده باشد. حتی اگر مادرش هم از او نمی‌خواست، بی‌تردید دست کم تا زمانی که بتواند نیرویی برای دفاع از خود داشته باشد و با این سن کم چاره‌ای جز فرار ندارد!

نقل قول:
ناگهان در کالسکه‌ای گشوده شد و دختری دوازده ساله، با گیسوی سیاه بافته و چشمانی درشت در را باز کرد.
- بیا تو!
می‌دانم که مخاطب متن هم منتظر است به همین زودی‌ها یک محل اختفا برای والتر وجود داشته باشد؛ اما با توجه به توصیفات ابتدای داستان که طوری نشان می‌دهد که گویی والتر مدام در حال دویدن است، نه باز شدن در یک کالسکه می‌تواند ناگهانی باشد، نه توجه به فردی که در آن را باز کرده است در یک آن وسط آن همه اضطراب با این همه جزئیات اتفاق می‌افتد. به نظرم بهتر می‌بود قبل از این جمله، کمی فضاسازی انجام می‌شد. مثلاً می‌گفتید والتر ناگهان به خیابانی وارد شد که پر بود از کالسکه و غیره و غیره و به نوعی نشان می‌دادید این مکان فرصتی به والتر داده تا نفسی تازه کند و برای نقطه‌ی فرار بعدی تصمیمی بگیرد که ناگهان چشمش به آن کالسکه‌ی خاص می‌افتد. توصیف دختر درون کالسکه هم می‌توانست به کمی بعدتر، پس از آنکه والتر احساس امنیت نسبی کرده باشد اتفاق بیافتد. البته چیزی که نویسنده نوشته هم تقریباً همین را نشان می‌دهد؛ صرفاً جا برای پیشرفت وجود دارد.

نقل قول:
والتر رو برگرداند و تلخندی زد. چرا یک دختربچه‌ی نجیب‌زاده باید او را نجات می‌داد؟ وقتی این را پرسید، دخترک چینی به ابرو انداخت که از یک نوجوان دوازده-سیزده ساله بعید بود.
- بهم گفتن باید جون هر کسی داره غرق میشه رو نجات بدم.
در این قسمت و چند جمله قبل‌تر از آن، دختربچه از نگاه والتر برایمان توصیف می‌شود. حتی می‌فهمیم که این دختر از خاندان همان کسانی است که قصد جان والتر را کرده‌اند. جذاب است. جذاب‌تر آنکه در ادامه نیز در دیالوگی که بین این دو شخصیت اتفاق می‌افتد، شکاف بین آنها را حس می‌کنیم. والتر خودش را قربانی نظامی می‌داند که عقاید گودریک گریفیندور بنا نهاده. یک اختلاف طبقاتی شدید و کشنده. اینجاست که علامت‌سوال‌هایی در ذهن خواننده شکل می‌گیرد. اگر مخاطب شما طرفداران هری پاتر و آشنا به گودریک گریفیندور نبودند، تعداد علامت سوال‌ها بیشتر هم می‌شد؛ اما سوالی که برایم به‌وجود آمد این است که مگر "سالازار اسلیترین" نبوده که به برتری نژادی جادوگران خون خالص اعتقاد داشته؟ آیا قرار است حقایقی از دل تاریخ برملا شود که عکس این قضیه را نشان می‌دهد یا اینکه صرفاً در دنیایی موازی حرکت می‌کنیم و قرار است به شکل دیگری به چالش کشیده شویم؟
سوالاتی که می‌نویسم لزوماً اشاره به نکته‌ای منفی نیستند. بیشتر به اهمیت مراقبت نویسنده از ذهن مخاطب در ادامه‌ی مسیر تأکید دارم. داستان دنباله‌داری است که هنوز فرصت بسیار برای فضاسازی دارد و خوب است نویسنده برای این موارد نقشه‌ای کشیده باشد.

در کل تقریباً از متن شما رضایت دارم اما شک ندارم اگر بازنویسی شود و با "حوصله" بیشتری به جزئیات و فضاسازی آن برسید، با قلم خوبی که دارید، قطعاً داستان پتانسیل بسیار بالاتری برای جذب مخاطب خواهد داشت.

موفق باشید
گلرت گریندلوالد

افرادی که لایک کردند

زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: *نقد پست های انجمن شهر لندن*
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 اردیبهشت 1405 11:04
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
نقد پست کاساندرا وابلاتسکی #۶ در مرلین را شکر که...

طبق معمول، نقد پیش رو صرفاً نظرات شخصی گلرت گریندلوالد است و دیگران ممکن است نظر متفاوتی داشته باشند.

قبل از هر چیز، شایسته است از قلم زیبای نویسنده بگویم. از ابتدا تا انتهای متن، امید، جادو و حتی نوستالژی موج می‌زند. حس خوب صبح و بیداری و آرامش پیش از تحرک و فعالیت به خواننده منتقل می‌شود.

در همان ابتدای کار، اشارات و توصیفات زیبایی مثل "بوی رویاهای زنده را با خود از فراز دشت‌های مه‌نشین به برج‌های بلند هاگوارتز می‌برد" نه‌تنها خواننده را عمیقاً در فضای توصیف‌شده غوطه‌ور می‌کند، بلکه حسی مشابه بر اساس تجربیات خوشایند قبلی در او ایجاد می‌کند، گویی که ما هم در یکی از برج‌های بلند هاگوارتز نشسته‌ایم و بوی نم و نسیم جادویی را روی صورتمان حس می‌کنیم.

در بند بعدی، "آن صبح" به زمان مشخص و احتمالاً رویدادی متفاوت اشاره دارد. به نظر می‌رسد نویسنده آگاهانه فضایی را برای ما طراحی کرده و قرار است در ادامه اتفاق ویژه‌ای رقم بخورد. همچنان از خواندن توصیفات زیبا لذت می‌بریم و حس قدردانی و "شکرگزاری" در ما برانگیخته می‌شود.

بند سوم و چهارم به نرمی فضاسازی را ادامه می‌دهد و "جادو حس دیگری داشت" تأیید همان ایده‌ای است که به ما می‌گوید قرار است اتفاق متفاوتی، احتمالاً بسیار مثبت، رخ دهد.

بند پنجم بیش از پیش حس و حال زیبای حضور در هاگوارتز را در ما برمی‌انگیزاند. چقدر دلمان می‌خواهد آن فضا را تجربه کنیم، بخصوص صبح دل‌انگیزی که برایمان به تصویر کشیده شده.

بند بعدی عملاً با "چرا فضا این‌قدر بوی پیش‌درآمد میدهد" باز هم به خواننده امید داده می‌شود که قرار است ماجرای جدیدی را بخواند. حس تعلیق به شکلی بی‌نظیر در خواننده ایجاد می‌شود؛ اما در ادامه، با وجود اینکه نویسنده کاملاً هدف پست در راستای موضوع تاپیک را محقق می‌کند (احساس قدردانی بابت آنچه که توصیف شد)، همزمان خواننده را ناامید می‌کند. به پایان پست نزدیک شده‌ایم، به ما وعده‌ی یک ماجرای متفاوت و امیدبخش داده شده است؛ اما تنها چیزی که گیرمان می‌آید همان تعریف و تمجید از جادو و نهایتاً "سرآغاز" برای چیزی است "که هنوز اسمش نوشته نشده".

همانطور که بالاتر اشاره کردم، متن پر از توصیفات بسیار بسیار زیباست و تک‌تک این توصیفات خواننده را در خود غوطه‌ور می‌کند. همه‌چیز کاملاً ملموس است و خواندن متن عمیقاً احساس مثبتی در من ایجاد کرد. تنها مشکلی که به‌عنوان خواننده‌ی پست دیدم این بود که این همه مقدمه‌چینی محض و بی‌هدف بود، مگرآنکه برای شروع یک داستان بلندتر به کار گرفته شود یا بهتر از آن، با کمی ویرایش بندهای قبل، در نهایت به خواننده القا شود که این توصیف یک صبح دل‌انگیز جادویی در هاگوارتز دوست‌داشتنی است، به‌نحوی که هر کسی آنجا را تجربه نکرده هم دلش می‌خواهد از نعمت بودن در آنجا برخوردار شود.

موفق باشی
گلرت گریندلوالد
ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1405/2/1 11:08:11
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: *نقد پست های انجمن شهر لندن*
ارسال شده در: جمعه 14 فروردین 1405 14:49
نمایش جزئیات
آفلاین
درود،بعد از فلور،پست من رو هم نقد کنید لطفا

افرادی که لایک کردند

Power, authenticity, and beauty, these are my signature
پاسخ: *نقد پست های انجمن شهر لندن*
ارسال شده در: پنجشنبه 13 فروردین 1405 21:12
نمایش جزئیات
آفلاین
درود،هرموقع که وقت کردین،پست مارو هم نقد کنید

افرادی که لایک کردند

𝐌𝐚 𝐛𝐞𝐚𝐮𝐭é 𝐧'𝐞𝐬𝐭 𝐪𝐮'𝐮𝐧𝐞 𝐜𝐨𝐪𝐮𝐢𝐥𝐥𝐞, 𝐦𝐚 𝐯𝐫𝐚𝐢𝐞 𝐟𝐨𝐫𝐜𝐞 𝐞𝐬𝐭 𝐝𝐚𝐧𝐬 𝐦𝐨𝐧 𝐜œ𝐮𝐫 𝐪𝐮𝐢 𝐧'𝐚 𝐣𝐚𝐦𝐚𝐢𝐬 𝐩𝐞𝐮𝐫.
پاسخ: *نقد پست های انجمن شهر لندن*
ارسال شده در: دوشنبه 10 فروردین 1405 12:13
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ممنون از توضیحات و راهنمایی های کامل تون...
معذرت میخوام، فراموش کرده بودم.

افرادی که لایک کردند

Certainty is a delightful illusion
پاسخ: *نقد پست های انجمن شهر لندن*
ارسال شده در: دوشنبه 10 فروردین 1405 08:07
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
نقل قول:

تلما هلمز نوشت:
سلام وقت بخیر
درخواست نقد این پست رو داشتم.
به علاوه میخواستم سوالی بپرسم، مشکلی که من با طنز نویسی دارم واقعا غیر قابل قبوله؛ هرچی می نویسم احساس میکنم به اندازه کافی بامزه و درست نیست و هیچ فرقی با سوژه جدی نداره... چه کاری برای درست شدن و بهبود این مشکل میشه انجام داد؟
سلام
فکر می‌کنم فراموش کردی لینک پستت رو بذاری.

در مورد طنزنویسی، درستش اینه که از افراد بهتر و قوی‌تری که پست‌های طنزشون رو می‌پسندی هم مشورت بگیری، اما نظر خودم اینه:
بعضی از آدم‌ها ذاتا بانمک‌تر هستن و «عادت» دارن بیشتر از بقیه نکات خنده‌دار رو از دل موقعیت‌های مختلف تشخیص بدن. در نتیجه وقتی دست به قلم می‌شن (به شرطی که مثل دابی قدرت انتقال خوبی داشته باشن)، بدون تلاش بسیار زیاد (یا شاید حتی با ذوق فراوان) موفق می‌شن محتوایی تحویل بدن که بامزه و خنده‌دار و پر از نکات ریز و درشته.
این رو نگفتم که بگم پس من نوعی که ذاتا آدم بامزه‌ای نیستم نمی‌تونم پست خنده‌دار بنویسم. آدم‌هایی که در زندگی تجربه‌های زیادی (بخصوص تجربه‌های تلخ) دارن هم معمولا زبان طنزشون قوی و حتی کوبنده‌ست. من طی سال‌ها هنوز نمی‌تونم سطح نویسندگی طنز خودم رو بالاتر از متوسط در نظر بگیرم ولی می‌تونم با تمرین و تکرار حداقل متنم رو خواندنی کنم.
حالا چه کارهایی می‌شه انجام داد؟ سعی کن در مورد سبک‌های مختلف طنز یه مطالعه داشته باشی. مثلا تو ممکنه یه موقعیت بسیار تلخ و دردناک رو سوژه‌ی خودت کنی و از دلش کلی فرصت خنده‌سازی دربیاری و اسمش رو هم بذاری کمدی دارک. می‌تونی یه سری جوک‌های کلیشه‌ای رو وارد پست‌هات کنی ولی به شکل جدیدی هنرمندانه بیاریش تا دوباره خنده‌دار بشه. در واقع اگر خود آدم نمی‌تونه بداهه چیزهای خنده‌دار بنویسه، می‌تونه با دم دست داشتن یک سری ابزار (همون سبک‌های طنزنویسی) و مواد اولیه (سوژه‌های خنده‌داری که به مرور یه گوشه لیست کردی و بعدا توی پست‌ها استفاده می‌کنی) خیلی باکیفیت و خواندنی پا به عرصه‌ی طنزنویسی غیرحرفه‌ای بذاره.
بعد از یک مدت تمرین، بداهه کم‌کم وارد ماجرا می‌شه چون دیگه ذهنت مدام دنبال نکات خنده‌داره.
چند تا نکته‌ی دیگه که به ذهنم می‌رسه اینه که:
«تلاش» برای خنده‌دار کردن پست معمولا نتیجه‌ی برعکس می‌ده. مثلا تلاش برای اینکه هرطور شده پستمون پر از شکلک باشه. شکلک‌ها صرفا مثل ادویه می‌مونن و زیادی ریختنشون می‌تونه پست رو بی‌مزه کنه.
بعضی وقت‌ها برای اینکه بتونی چیز خنده‌داری بگی، باید براش «موقعیت» ایجاد کنی. اگر توی جدی‌نویسی قوی هستی، این روش خیلی به کارت می‌آد. اینکه از موقعیت و فضایی که نفر قبلی خلق کرده نهایت استفاده رو ببری یا اینکه خودت یه ایده داشته باشی ولی قبلش مقدمه‌چینی کنی (تا به اون نقطه برسونیش) و نهایتا شوک خنده‌دار رو به مخاطب وارد کنی.
اگر بخوای از نکات مثبت هجده یا طعنه‌های سیاسی استفاده کنی، خیلی مهمه که مراقب مرزها باشی. ظرافت لازمه که هم مخاطب اگر هم‌فکر تو باشه نکته رو برداشت کنه، هم اگر هم‌فکر تو نباشه نتونه اون طعنه رو ببینه.

شخصیت‌پردازی هم خیلی مهمه. یکی از چیزهای جالبی که توی رول‌نویسی جادوگران هست اینه که بعد از یه مدت با ویژگی‌های خنده‌دار یا کلیشه‌ای هر شخصیت یا تکیه‌کلام‌هاشون آشنا می‌شی یا خودت می‌سازی و از همون‌ها توی متنت استفاده می‌کنی.

در نهایت یادت نره که ما احتمالا هیچ‌کدوم نویسنده‌ی حرفه‌ای نیستیم اما کاملا استعدادش رو داریم چون قوه‌ی تخیل انعطاف‌پذیری داشتیم که به دنیای هری پاتر جذب شدیم.

موفق باشی
گلرت گریندلوالد
ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1405/1/10 8:14:04
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: *نقد پست های انجمن شهر لندن*
ارسال شده در: یکشنبه 9 فروردین 1405 20:44
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سلام وقت بخیر
درخواست نقد این پست رو داشتم.
به علاوه میخواستم سوالی بپرسم، مشکلی که من با طنز نویسی دارم واقعا غیر قابل قبوله؛ هرچی می نویسم احساس میکنم به اندازه کافی بامزه و درست نیست و هیچ فرقی با سوژه جدی نداره... چه کاری برای درست شدن و بهبود این مشکل میشه انجام داد؟

افرادی که لایک کردند

Certainty is a delightful illusion