نقد پست شماره #865 آیلین پرینس در جادوگر تی ویدرود
این نقد نظر شخصی گلرت گریندلوالد است.
در ابتدای کار عنوان اصلی داستان، یعنی
نیمشبهای روشن نظرمان را جلب میکند. آیا منظور شما "نیمهشب"های روشن بوده و به اشتباه "نیمشب" نوشته شده یا عمداً و با منظور دیگری اینطور نوشتید؟
اینکه قرار است داستانی نسبتاً طولانی داشته باشیم و این متن صرفاً قسمت اول آن است احتمالا یکی دو مورد از مواردی را که در مورد نوشتهی شما به آن اشاره کردهام خود به خود حل میکند. مثلاً اگر شخصیتی در متن برای خواننده ناشناخته ماند، امید به شناخت بهتر از او در ادامه وجود دارد؛ یا اینکه اگر ایدهای جذاب در این قسمت کاشته شد، امید میرود در قسمتهای بعدی برداشت شود.
نقل قول:
بدر کامل ماه متفرعنانه زیباییاش را به رخ میکشید. برایش اهمیت نداشت زیر نگاهش چه رخ میدهد.
اولین جمله از هر داستان یا متنی معمولاً میتواند به جذب یا دفع بعضی خوانندگان منتهی شود. استفاده از کلمات و سبک نوشتاری کمی سنگین در همان ابتدا، باری به دوش نویسنده میگذارد و اگر قرار نباشد استفاده از کلمات سنگین در سرتاسر داستان ادامه پیدا کند، شاید بتوان کمی به آن خرده گرفت. در این قسمت اول تقریباً این موضوع رعایت شده است. ضمن اینکه این جمله، همسو با عنوان داستان، به توصیف فضای داستان هم کمک کرده است.
نقل قول:
پسر چهاردهسالهای در میان سنگلاخها میدوید. زخم دستش میسوخت؛ گلویش برای آب التماس میکرد و ریههایش برای اندکی هوا.
شخصیت داستان از همان ابتدا چالشی را پشت سر میگذارد. دست زخمی، گلوی خشک و نفسهای بریده احتمالاً به این دلیل که مدتی است بیوقفه فرار میکند. دادههای خوبی برای شروع است.
نقل قول:
به پشت سرش نگریست تا مطمئن شود مردان سفیدپوش هنوز به او نرسیدهاند. تصویر جسد والدینش را که به خاطر "باک" بودن و نه از نژاد اصیل جادوگران به شمار آمدن کشته شده بودند،
در ادامه اطلاعات بیشتری به ما داده میشود. ظاهراً شرایطی شبیه به دنیای هری پاتر داریم اما اینبار "مرگخواران" لباس سفید به تن دارند و حدس میزنم "باک" همان "ماگلزاده" باشد.
نقل قول:
مادرش پیش از این که طلسم آداواکداورا نیستش کند، فریاد زده بود:
- فرار کن، والتر! تا میتونی از این جا دور شو!
تصویر آشنای تلاش مادری برای نجات فرزند تا آخرین لحظه پیش از مرگ. حتی شاید شبیه به همان تصویری که برای هری پاتر داشتیم، با این تفاوت که والتر نوزاد نیست. شباهتهای اینچنینی تا زمانی که تفاوتهای عمیقتر خود را نشان ندهند تأثیر منفی بر مخاطب نخواهد گذاشت؛ چهبسا در همین ابتدای راه درک فضای داستان و حسوحال شخصیتها تا حدی راحت میشود. اما اگر شباهتها به یک داستان معروف بیش از حد زیاد شود، احتمالاً علاقهی خواننده به کل داستان کاهش پیدا خواهد کرد.
نقل قول:
چهگونه میتوانست آخرین خواستهی مادرش را اجابت نکند؟
آیا مطمئن هستید "چهگونه" املای درست کلمه است؟ شاید بد نباشد جستجو کنید و مطمئن شوید. اما در مورد محتوای جمله، به نظر نمیرسد نیازی به گفتنش بوده باشد. حتی اگر مادرش هم از او نمیخواست، بیتردید دست کم تا زمانی که بتواند نیرویی برای دفاع از خود داشته باشد و با این سن کم چارهای جز فرار ندارد!
نقل قول:
ناگهان در کالسکهای گشوده شد و دختری دوازده ساله، با گیسوی سیاه بافته و چشمانی درشت در را باز کرد.
- بیا تو!
میدانم که مخاطب متن هم منتظر است به همین زودیها یک محل اختفا برای والتر وجود داشته باشد؛ اما با توجه به توصیفات ابتدای داستان که طوری نشان میدهد که گویی والتر مدام در حال دویدن است، نه باز شدن در یک کالسکه میتواند ناگهانی باشد، نه توجه به فردی که در آن را باز کرده است در یک آن وسط آن همه اضطراب با این همه جزئیات اتفاق میافتد. به نظرم بهتر میبود قبل از این جمله، کمی فضاسازی انجام میشد. مثلاً میگفتید والتر ناگهان به خیابانی وارد شد که پر بود از کالسکه و غیره و غیره و به نوعی نشان میدادید این مکان فرصتی به والتر داده تا نفسی تازه کند و برای نقطهی فرار بعدی تصمیمی بگیرد که ناگهان چشمش به آن کالسکهی خاص میافتد. توصیف دختر درون کالسکه هم میتوانست به کمی بعدتر، پس از آنکه والتر احساس امنیت نسبی کرده باشد اتفاق بیافتد. البته چیزی که نویسنده نوشته هم تقریباً همین را نشان میدهد؛ صرفاً جا برای پیشرفت وجود دارد.
نقل قول:
والتر رو برگرداند و تلخندی زد. چرا یک دختربچهی نجیبزاده باید او را نجات میداد؟ وقتی این را پرسید، دخترک چینی به ابرو انداخت که از یک نوجوان دوازده-سیزده ساله بعید بود.
- بهم گفتن باید جون هر کسی داره غرق میشه رو نجات بدم.
در این قسمت و چند جمله قبلتر از آن، دختربچه از نگاه والتر برایمان توصیف میشود. حتی میفهمیم که این دختر از خاندان همان کسانی است که قصد جان والتر را کردهاند. جذاب است. جذابتر آنکه در ادامه نیز در دیالوگی که بین این دو شخصیت اتفاق میافتد، شکاف بین آنها را حس میکنیم. والتر خودش را قربانی نظامی میداند که عقاید گودریک گریفیندور بنا نهاده. یک اختلاف طبقاتی شدید و کشنده. اینجاست که علامتسوالهایی در ذهن خواننده شکل میگیرد. اگر مخاطب شما طرفداران هری پاتر و آشنا به گودریک گریفیندور نبودند، تعداد علامت سوالها بیشتر هم میشد؛ اما سوالی که برایم بهوجود آمد این است که مگر "سالازار اسلیترین" نبوده که به برتری نژادی جادوگران خون خالص اعتقاد داشته؟ آیا قرار است حقایقی از دل تاریخ برملا شود که عکس این قضیه را نشان میدهد یا اینکه صرفاً در دنیایی موازی حرکت میکنیم و قرار است به شکل دیگری به چالش کشیده شویم؟
سوالاتی که مینویسم لزوماً اشاره به نکتهای منفی نیستند. بیشتر به اهمیت مراقبت نویسنده از ذهن مخاطب در ادامهی مسیر تأکید دارم. داستان دنبالهداری است که هنوز فرصت بسیار برای فضاسازی دارد و خوب است نویسنده برای این موارد نقشهای کشیده باشد.
در کل تقریباً از متن شما رضایت دارم اما شک ندارم اگر بازنویسی شود و با "حوصله" بیشتری به جزئیات و فضاسازی آن برسید، با قلم خوبی که دارید، قطعاً داستان پتانسیل بسیار بالاتری برای جذب مخاطب خواهد داشت.
موفق باشید
گلرت گریندلوالد