هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
پیام زده شده در: ۱۱:۵۸:۳۴ چهارشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۰

گریفیندور

بیل ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۸:۲۵ جمعه ۳ بهمن ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۹:۴۲:۳۱ چهارشنبه ۶ مرداد ۱۴۰۰
از ویزلی آباد!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 53
آفلاین
تام فکر هایش را کرده بود، نمی خواست دوباره گیر فنریر بیفتد. این شد که برگشت و با نهایت سرعت شروع به دویدن کرد. اما فنریر به این راحتی ها دست بردار نبود.
-هی! وایسا ببینم!
-کمکک!
-فک می کنی!
-یکی نجاتم بده!
-فک می کنی؟
-ولم کن!

تام همینطور در حال دویدن بود و هر چند ثانیه یکبار به پشت سرش نگاه می کرد که ببیند چقدر با فنریر فاصله دارد که ناگهان... پاااق!
خورد وسط سینه ی رودولف!

-به به! چه تسترال با کمالاتی!

رودولف پاک قاطی کرده بود! تام تکانی به خودش داد و خواست از رودولف فاصله بگیرد، اما به ناگه متوجه شد که رودولف او را محکم گرفته و نمی گذارد از او جدا شود.

-ولم کن باید برم!
-چی؟! می خوای بری؟ به این زودی؟ مگه من می ذارم؟
-کمک!

تام همینطور دست و پا می زد و سعی داشت خودش را از بغل رودولف بیرون بکشد که در همین حین فنریر خودش را به آنها رساند.
-هی! اون نامزد منه! ولش کن!
-اگه نامزد توئه، پس تو بغل من چیکار می کنه؟

فنریر سکوت کرد. با این سوال رودولف تمامن منطقش زیر سوال رفته و سیم پیچ های مغزش اتصالی کرده بود.
-خب برای اینکه... برای اینکه...

فنریر لحظاتی چند، اندیشید و وقتی دید نتیجه ای حاصل نشد، فکر کردن را کنار گذاشت. جلو رفت و دست تام را به زور از بغل فنریر بیرون کشید.
-فک می کنی!

و شروع به کشیدن کرد!



پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
پیام زده شده در: ۱۴:۵۴:۰۳ شنبه ۲۱ فروردین ۱۴۰۰

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱:۰۶:۴۳ چهارشنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۰
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
ناظر انجمن
مترجم
گردانندگان سایت
پیام: 1108
آفلاین
در دنیای ماین‌ها ساعت چند است؟

***


- ماینِ منه!

مرگخوارها دست از جست‌وجو کشیدند. حقیقتش، هنوز شروع هم نکرده بودند. منتظر یک بنده‌ی مرلین فلک زده بودند تا خودش در بغل فنریر بیفتد و خورده شود که مرلین هم یکی برای‌شان فرستاد؛ گوگو را.
اینیگو ایماگو، ملقب به گوگو، در حالی که موهای کوتاه و نامرتبش را پیچ و تاب می‌داد به سمت فنریر آمد ولی هرچه او به فنریر نزدیکتر می‌شد در واقع دورتر می‌شد. با هر قدمش فنریر دو قدم به عقب برمی‌داشت.

- ماینِ منی! فرار نکن از دستم.
- فک می‌کنی.

فکر کردن نقطه قوت فنریر نبود ولی به فکر انداختن باقی موجودات اصلی‌ترین و متاسفانه تنها استراتژی‌اش بود، هیچ وقت نیازی به استراتژِ دیگری پیدا نکرده بود و همواره روی همه‌ی مرگخوارها، کودکان خورده نشده و خورده شده، والدین کودکان، و تسترال‌های اسطبل چاگسن جواب داده بود ولی گوگو همه نبود. گوگو...خب گوگو بود.

- نه من فکر نمی‌کنم کلا.

فنریر خلع سلاح شد. به اطراف نگاه کرد تا شاید کسی به کمکش بیاید اما کسی نبود، به جز جاگسن. با سرعتی که از مغزش بعید بود، مقایسه‌ای بین گوگو و جاگسن انجام داد و جاگسن با اختلاف صدمی برنده‌ی نامزدی شد.
درسته که اون یارو تسترالیه بود ولی فنریر هم ماینِ کسی نبود.

- جاگسن؟
- بهم دست بزنی جیغ می‌کشم.
***


در دنیای ماین‌ها ساعت همیشه 00:00 هست. اما تا ماینِ کسی نباشید نمی‌فهمید.




پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
پیام زده شده در: ۱۷:۲۲ دوشنبه ۳ آذر ۱۳۹۹

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۶:۴۱:۰۸ سه شنبه ۵ مرداد ۱۴۰۰
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 570
آفلاین
خلاصه:

فنریر قراره زن بگیره! به ‌همین منظور از دفترچه‌ی حاویِ افرادِ با کمالات، شخصی رو انتخاب می‌کنه. اما با مخالفت مروپ گانت روبرو شده و مجبور میشه به خواستگاری نفر دوم بره. حالا مرگخوارا بیرون خونه‌ی گریمولد ایستادن و هری هم تام جاگسن که با رز به گریمولد اومده بود رو، به عنوانِ نامزدِ فنریر تو بغلش می‌اندازه.

***


وقتی گشنه باشید چیزی نمی‌فهمید.

این را تامی می‌دانست که بخش اعظمی از روز را در مجاورت یک همیشه گشنه می‌گذراند. چه به محل کارش در بیتی به نام زوپس، چه در خانه‌اش، خانه ریدل‌ها؛ تام مجبور بود تا در مجاورت یک موجودِ همیشه گشنه که گشنگیِ دائمش باعث از دست رفتنِ هوشش هم شده بود، زندگی کند.

حال که به تصور کاملی از موقعیتِ تام در "مجاورت" این موجود رسیدید، بگذارید برایتان روشن کنم که این وجود همان فنریر است و تام اکنون به طور کامل در "بغل" او بود!

- تو نامزدمی؟

تام نگاهی به سر و پای خود انداخت.
- والا نامزد که... من یه‌بار نامزد شدم. برا انتخابات بود. فکر نکنم تو چهره‌ت شبیه انتخابات باشه.
- یعنی میگی نامزدم نیستی؟
- نه.
- فک می‌کنی.

همین بود.
همین!
همین اتفاق بود که باعث اعتقاد تام به نبود هوش در فنریر میشد. تمام مکالمات آنان با "فک می‌کنی" به پایان می‌رسید.
اما اکنون مسئله‌ی با اهمیت این نبود که اعتقادات تام چیست. اگر تا لحظاتی دیگر نجات پیدا نمی‌کرد مجبور میشد سر سفره‌ی عقد با فنریر بنشیند!

- بریم بخورمت پس؟
- نامزد می‌خواستی که بخوریش؟
- مگه نامزد برا همین نیست؟

و آن لحظه تنها باری شد که صدایِ آگلانتاین به جای یاس و ناامیدی، پیک‌ شادی تام بود. مخصوصا با فریادی که زد.
- فنر اونجاست! نامزدش بغلشه.

آگلانتاین نزدیک تر شد.
- نه... تام بغلشه.

و فنریر تازه فهمید تام را در بغل دارد و در حالی که "عه! اون یارو تسترالیه؟" را رو به آگلانتاین می‌گفت؛ تام را به گوشه‌ای پرت کرد.
کم‌هوش بود دیگر...

***

کم‌کم سایر مرگخواران نیز به آن‌ها رسیدند و جستجو برای خانه‌ی نیمه‌گمشده‌ی فنریر، از سر گرفته شد.


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۳ ۱۷:۳۹:۴۳

آروم آقا! دست و پام ریخت!




پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
پیام زده شده در: ۱۳:۵۹ شنبه ۱ آذر ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱:۰۶:۴۳ چهارشنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۰
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
ناظر انجمن
مترجم
گردانندگان سایت
پیام: 1108
آفلاین
- نامزدمو بدین برم.
-
- دیوونه‌شم، از صبح تا شب در خونشم.
- همون خونه‌ای که نمی‌شناختیش؟
- نامزدمو بدین برم.

پنجره‌ سوم از سمت راست و سوم از سمت چپِ طبقه‌ی دوم باز و یه کله‌ی زخمی رویت شد.
- خودت ناموس نداری که به ناموس ما چشم داری؟
- نه.
- بی‌ناموس.
- نامزدمو بدین.

کله زخمی برای مدت کوتاهی پشت پرده غیب شد و بعد باز جلوی در ورودی خانه پیدا شد و جسمی رو به سمت فنریر پرتاب کرد.
- اینم نامزدت.

و در رو پشت سرش بهم کوبید.
فنریر به جاگسن که در دستش بود نگاه کرد.
چرا جاگسن؟ سوال خوبیه.

فلش بک

- دیگه کارت به جایی رسیده که پسر میاری خونه؟
- پسر نیست که، جاگسنه.
- مرگخوار که هست!
- راست می‌گه باباجان.

رز دست کرد و قلب جاگسن رو از سینه در آورد تا به عنوان سفیدی درون به هری و پروفسور غالب کنه که خب سیاه بود.

-
- یه لحظه ما رو ببخشید پروف.

و جاگسن رو زیر میز کشید.
- یه عنصر سفید تو بدنت نیس؟
-
- دستت رو بکن بده وایتکس کریچر رو بدزدم سفیدت کنیم.
- نامزدمو بدین برم.

هری دم پنجره رفت و اندکی بعد به سمت جاگسن برگشت و لبخند زد.


ویرایش شده توسط رز زلر در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۱ ۱۵:۵۰:۵۵
ویرایش شده توسط رز زلر در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۱ ۱۸:۱۶:۳۰



پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
پیام زده شده در: ۱۰:۲۱ شنبه ۱ آذر ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۵۰:۵۰
از زیر زمین
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مترجم
مرگخوار
پیام: 199
آفلاین
مرگخواران داشتند به دور خود مچرخیدند و انگار که در سرزمین عجایب بودند. تونلی رنگ و وارنگ و پیچ پیچی...

- هی، الان ما کجاییم؟

پس از 30 دقیقه چرخیدن در تونل که به نظر مرگخواران 5 ساعت بود، بالاخره پایشان روی زمین رسید. جاییکه بودند، خانه ای تمیز و نقلی کوچک بود که با ظرافت تمیز شده بود. روی میز یک کیک گوشت بزرگ که ازش بخار بلند میشد، بود. و 2 فنجان بزرگ چایی نباتی هم کنار کیک گذاشته شده بود. خانه ای بسیار با سلیقه بود. و انگار صدای راه رفتن از آشپز خانه می آمد.
بانو پروپ هم که از آشپزی صاحبخانه خوشش آمده بود، سعی داشت بفهمد این خانه مال کیست؟

- شفتالو های مامان، این خونه کیه؟

و در همین بین که پلاکس پشت بانو مروپ قایم شده بود آب دهانش را قورت داد. بوی خوبی از این ماجرا بلند نمیشد.
و فنریر نظر داد.
- شاید خونه نامزدم باشه.

که ناگهان کسی با آواز وارد شد.
- یا ریش مرلین!

و ناگهان سینی پر از شربت از دست کتی بل به روی زمین ریخت.


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
پیام زده شده در: ۱۲:۵۷ جمعه ۳۰ آبان ۱۳۹۹

گریفیندور

اما ونیتی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۲ پنجشنبه ۱ آبان ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۳:۲۰:۵۸ دوشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۰
از همونجایی که فکر نمیکنی!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 72
آفلاین
مرگ خوران بی هدف در کوچه ها میچرخیدند و هرزگاهی به پنجره خانه ها یا مغازه ها سرک میکشیدند که شاید فرد مورد نظرشان را بیابند. ولی بعد از چند ساعت، هنوز هم به جایی نرسیده بودند. همه خسته شده بودند، بنابراین تصمیم گرفتند در محوطه ی کوچکی میان درختان ، کمی استراحت کنند.

رودولف روی کنده چوبی نشست، خودش را کش و قوسی داد و گفت:
-اینجوری که نمیشه! خب یه آدرسی ،چیزی.....انگار داریم دنبال یه سوزن تو کاه میگردیم!
تام که روی زمین خاکی نشسته بود گفت:
- مگه چاره ایم هست؟دستور اربابه! باید زیر سنگم شده پیداش کنیم!
بقیه مرگ خوران هم حرف او را تایید کردند.

ردولف با ناامیدی ادامه داد:
-کاش یه کمکی داشتیم....یه کسی که این خانومو برامون پیدا کنه....هزینه زیادی هم نخواد...
بعد آهی کشید و به پاهایش خیره شد. برآورده شدن چنین آزویی غیر ممکن بود.غیر ممکن...

-خب دیگه پاشین راه بیوفتیم! کلی جا مونده که نگشتیم!

رودولف با شنیدن این صدا سرش را بالا گرفت که بلند شود و به بقیه بپیوندد ولی با دیدن چیزی که به پایین ترین شاخه درخت روبروی او آویزان شده بود، بی حرکت ماند.

نقل قول:
متخصص پیدا کردن هر چیزی، حتی از زیر سنگ!
ما سوزن های درون کاه را برایتان میآوریم!
تخفیف برای مرگخواران


تابلوی به رنگ قرمز بود و حاشیه های آن به رنگ زرد برق میزد. رودولف مطمعن بود که چند لحظه پیش هیچ چیزی در آن جا نبود. در راه هم مغازه ایی ندیده بودند که چنین تابلویی، تبلیغ آن باشد...

-چرا نمیای پس؟
رودولف برگشت و لینی را دید که به دنبال او آمده بود.
- اینو ببین!
-این چیه؟ چه برق برقیه!!...... تخفیف برای مرگخواران؟ تا حالا با مرگ خوار بودن تخفیف نگرفته بودم!... بذار برم بقیه رو صدا کنم...

بقیه مرگ خوران کنار رودولف جمع شدند. همه به جز رودولف از دیدن تابلو ذوق زده شده بوند. اما هنوزم هم چیزی به نظر رودولف درست نبود. یک جای کار میلنگید.

-چه خوبه! خب بدیم همین برامون پیداش کنه! من میخوام برم خونه!

-تازه تخفیفم میدن! من کت جدید میخوام...شاید رو چیزای دیگه هم تخفیف بدن!

-چرا زودتر ندیدیمش! اینهمه لازم نبود بگردیم!

-اصلا حرف دل ما رو زده !

با شنیدن این حرف رودولف حرفای آنان را قطع کرد و گفت:
- یه لحظه گوش کنین! فهمیدم چرا این تابلوعه برام یه جوریه! این حرف دل مارو نزده! دقیقا جملات خودمونو گفته! انگار منتظر بوده ما چنین حرفی بزنیم! بعدشم این آدرس و اسمی هم نداه....مشکوکه!

لینی به درخت اشاره کرد و گفت:
-نداشت...ولی الان داره..

همه به درخت نگاه کردند.انگار تابلو کش آمده بود و دو جمله دیگر در آن جا گرفته بود.

نقل قول:
متخصص پیدا کردن هر چیزی، حتی از زیر سنگ!
ما سوزن های درون کاه را برایتان میآوریم!
تخفیف برای مرگخواران
با فروشنده خانم جذاب! فقط کافی است تابلو را لمس کنید تا انتقال یابید! اگر تا چند ثانیه انتقال نیافتید اینجا را مجددا لمس کنید!


تام پرسید: خب رودولف... حرفی؟ سخنی؟
رودولف که با دیدن فروشنده ی خانم جذاب نرم شده بود،گفت:
-نه دیگه... به هر حال ما مرگخواریم! نباید از امتحان کردن یه تابلو بترسیم که! ملت باید از ما بترسن!

در لحظه بعد؛ همه مرگ خوران انگشت شان را روی تابلو گذاشتند و در یک چشم بر هم زدن همگی به همراه تابلو غیب شدند.
درست در همان لحظه، چند مرد که پشت یونیفرمشان نوشته شده بود " شهرداری هاگزمید" وارد محوطه شدند.
یکی از آنها از بقیه مسن تر به نظر میرسید گفت:
-من مطمئنم صدای چند نفرو از اینجا شنیدم!....ولی کسی اینجا نیست....
-حتما توهم زدی داداش...
-شاید!....خب همه اون تابلو های عجیب جمع شد دیگه نه؟ از بس ملت شکایت کردن که اون تابلو ها یه جای عجیب بردنشون خسته شدم!....فقط دستم به کسی که این شوخی مسخره رو کرده برسه....میدونم باهاش چی کار کنم....



پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
پیام زده شده در: ۲۲:۴۷ سه شنبه ۱ مهر ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۹:۳۰:۴۱ چهارشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۰
از کتابخونه!؟
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 507
آفلاین

-خب...
-خب و زهر باسیلیسک! برین بگردین پیداش کنین!
-خب ارباب دقیقا کجارو باید بگردیم؟
-من از کجا باید جوابگوی شما مرگحواران باشم؟ از مادرمان بپرسید!
-چشم ارباب!...بانو ما کجا باید بریم که این خانم رو پیدا کنیم؟
-شلیل های مامان،من از کجا بدونم؟
-

مرگخواران که نظری درباره منزل خانم مورد نظر نداشتن راهی کوچه پس کوچه های لندن شدن...

-ای بابا! بازم ما سردرگمیم! تو اون سوژه هم به خاطر اژی سردرگم شدیم الان هم به خاطر فنریر و زنش!
-من موندم چرا ارباب...

اما لینی نتونست حرفش رو کامل کنه به این دلیل که رودولف جلوی دهنش رو گرفت!

-اصلا تو چرا وارد سوژه شدی؟
-نه این جدیده"چرا ارباب ماموریتهای مات و بی سرنخ میدن؟"
-این بهتره از قدیمه هست!

مرگخواران همینطور که میرفتن به دهکده ی هاگزمید سر راهشون رسیدن...

-الان باید زنگ تک تک این خونه هارو بزنیم؟
-...
-بلا؟

بلاتریکس برای اولین بار سر هیچ کدوم از مرگخوارا فریاد نکشید و جوابگوشون نبود! چونکه سرش توی پیام امروز بود!

-بلا اون چیه دستت؟...پیام امروز!
-اوهوم.
-
-ببینین ارباب اول شده تو این که هیچی باید اول باشه ارباب، ولی نفر بعدی یعنی نفر دوم منم! اما موهام از تو کادر زده بیرون!

در همین لحظه دستی به موهاش کشید و رو به بقیه مرگخوارا کرد...

-من میرم سه دسته جارو...شما هم دنبال زن فنریر بگردین!

و بدو بدو به سمت کافه ی سه دسته جارو روانه شد...

-الان چیکار کنیم؟
-
-
-"چرا ارباب ماموریتهای مات و بی سرنخ میدن؟"


only Hufflepuff


پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
پیام زده شده در: ۲۱:۰۶ دوشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۹

مرگخواران

آیلین پرینس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۲ پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۴:۱۱:۲۷ یکشنبه ۲۸ دی ۱۳۹۹
از بالای سر ارباب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 182
آفلاین
- ما ازدواج نکردیم، نمی کنیم و نخواهیم کرد! رهایمان کنید!

-نه لیمو ترش مامان نمی شه!

-مادر، ما تنهایی را به ازدواج ترجیح می دهیم!

-اینجوری نمی شه کلم بروکلی مامان!

-مادر خواهش می کنیم! ولمان کنید!

-باشه کدو هلوایی مامان! بعدا مامان یه کاری می کنه!

در همان لحظه فنریر که در اثر سقوط از سقف صاف شده بود سرش را بالا آورد و نگاه معنا داری به مرگخواران کرد. مرگخواران هم با نگاه هایی پر از ( ) جوابش را دادند. فنریر نگاهی به مروپ انداخت و گفت:
-دومی رو انتخاب می کنم!

-خیلی عالیه فنریر مامان! حالا بریم بگردیم پیداش کنیم!



ارباب... میشه کروشیو بزنم؟
چشاتونو رد کنید بیاد!


پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
پیام زده شده در: ۱۱:۳۲ یکشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۹

Annabell


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۲۱ سه شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۰:۰۹ شنبه ۸ شهریور ۱۳۹۹
از تبریز
گروه:
کاربران عضو
پیام: 19
آفلاین
رودولف کمی فکر کرد و دید آن عکس دوم می‌تواند با جادوی جوانی خیلی زیبا بشود.


- خب من عکس دوم را میخواهم.

- ببخشیدا من اینجا کلمم؟ انگار نه انگار که زن داری!

- بلا من دیگر از تو خسته شدم چون خیلی بی رحمی .

- باشه پس منم میرم دنبال یک شوهر دیگر.

مروپ که فرصت را غنیمت شمارد که نظر پسرش را درمورد ازدواج بپرسد.

- نارنگی مامان، تو نظرت چیه ؟

- در مورد چی مادر جان؟

- در مورد زن گرفتن

- مادر من، اول اینکه ما قیافه نداریم و هیچ زنی ما را نمیخواهد، دوم ما عظمت داریم و ازدواج به درد ما نمیخورد.تمام.

- کرفس مامان اخه تو نباید که تک تنها باشی . برو یه زن با عظمت بگیر.


بلا حواسش جمع شده بود تا ببیند جواب لرد چیست.

-مادر ما مرگخواران وفادار داریم دیگر چه نیازی به زن داریم؟

-خب گلابی مامان اگر آنقدر به وفاداری مرگخوارانت مصممی پس برو یکیشان که میخواهد عروسی کند عروسی کن.

-مادر تا الان هیچ مرگخوار زنی اقدام به عروسی نکرده . من که نمیتوانم با رودولف ازدواج کنم.

- اهان، سیب مامان اگر رودولف اقدام به ازدواج کنه کی تنها میمونه؟ خب بلا. بلا هم که خیلی مرگخوار خوبیه.اصلا بذار صداش کنم.

-

- بلا مامان بیا ببینم.

-بله بانو مروپ.

-ببینم تو.....

- مادر جان تو را خدا مرا بد بخت نکنید.

- پسرم وسط حرف مامان میپری؟

-ببخشید.

- ببینم بلا تو از لرد سیاه راضی هستی؟

- اخه نمیشه که، لرد باید از ما راضی باشن.

- نه تو باید راضی باشی.

- آخر او لرد ماست.

- پس راضی هستی خب پسر نمیتونی یه چیزی بگی یا میخوای واسه من و بلا خفه خون بگیری؟

بیچاره لرد مانده بود چه کار کند.( برای اولین بار از زندگیش)


فقط لرد
زنده باد لردسیاه🥰
زنده باد اسلایترین🤪
زنده باد شرارت واقعی😍


پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
پیام زده شده در: ۱۶:۱۶ شنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۹

مرگخواران

مرلین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۹ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۳:۱۷:۵۱ چهارشنبه ۳۰ تیر ۱۴۰۰
از بارگاه ملکوتی
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
مترجم
پیام: 114
آفلاین
خلاصه:
فنریر قراره زن بگیره! بهش یه دفترچه دادن که عکس ساحره ها توش هست. عکس اول توسط بانو مروپ و به خاطر تشخیص دادن وجود خشونت در او مردود شد. حالا فنریر مونده و عکس دوم که چندان باب سلیقه او نیست!
***


مروپ همچنان چمدان به دست به فنریر نگاه می‌کرد.

- بجنب گرگینه. میخواهی مادر ما را راهی خانه سالمندان کنی؟

البته که فنریر قصد انجام همچین کاری را نداشت. مطمئناً آخرین چیزی که هر مرگخوار می‌خواست آن بود که باعث رفتن بانو مروپ به خانه سالمندان شود.
فنریر همچنان به عکس نگاه می‌کرد. کم کم آماده می‌شد تا "بله" را بگوید. فقط یک معجزه میتوانست نجاتش دهد.

- بده من اونو!

رودولف دیگر طاقت نداشت. عکس صفحه اول را از توی دماغش خارج کرده و به سمت فنریر و دفترچه هجوم برد. هر جوری که بود می‌خواست این گنجینه ارزشمند را بدست بیاره.
فنریر از هم از مرلین خواسته دفترچه را با اولین حمله تقدیم رودولف کرد.

- چه می‌کنید؟

رودولف دفترچه را به سینه اش چسبانده بود و با قمه هایش از آن محافظت می‌کرد.

- ارباب. اجازه بدید به جای این فنریر نالایق من یه سروسامونی بگیرم.

لرد نمیخواست این کار را بکند. بلاتریکس چوبدستی اش را کشیده بود و از طرفی امر همایونی ارباب مبنی بر زن گرفتن فنریر نباید پایمال می‌شد.

- مادر؟ این قمه کش را منصرف کنید.
- رودولف مامان باید یا عکس دوم رو انتخاب کنه یا دفترچه رو پس بده.


شروع و پایان با ماست!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.