مرگخواران دست هایشان را دور گردن یکدیگر انداختند و مانند سبدی پر از تخممرغِ عید پاک نقاشی شده، با صورت هایی خوشحال به سمت اربابشان رفتند.
تنها کسی که آنبین چندان خرسند به نظر نمیرسید دلفی بود.
فرزندان همیشه از تبدیل شدن به آنچه پدر و مادرهایشان هستند وحشت دارند. شاید بعد از آن نوبت به دماغش میرسید.
وقتی از سرسرا خارج شدند و به اتاق کار لردولدمورت رسیدند، بلاتریکس با رضایت سری تکان داد و سه ضربه به در زد.
_بله؟ فعلا مشغولیم.
_ارباب بلاتریکسم. یه سورپرایز کوچولو براتون دارم.
_بلا؟ کی قراره دست از این کارها برداری؟ هرروز میآیی و همین حرف ها را دائم تکرار میکنی. چندبار باید بهت بگیم، ما این جنبه از خود را همان موقع کنار گذاشتیم و واسه هفت هورکراکسمان کافی بود.
مرگخواران از پشت به انبوه موهای بلاتریکس که مانند برق گرفته ها شروع به لرزیدن میکرد و گوش هایش که سرخ میشدند، چشم دوختند.
_چیزه...

خیلی خب ارباب فقط خواستم بگم که با مرگخوارها اومده بودیم و...
_بیاید تو!
لرد ولمورت بدون آنکه سرش را از کارش بالا بیاورد ادامه داد:
_مشکل چیه؟ ببینید ما الان سر کار مهمی هستیم.
_فقط یه لحظه برگردید ارباب!
لرد ولمورت با دلخوری برگشت به آنها خیره شد. سپس بیشتر با دقت به آنها خیره شد و این بار اصلا از چیزی که دید خوشش نیامد.
لرد سیاه ابتدا احساس کرد با نسخههای دیگر خود در جهانهای موازی رودررو شده و ساخت هورکراکس های بیشتر، عاقبت بُعد چهارم را برای او آنلاک کرده است.
سپس بعد از هضم آنچه دیده بود و تشخیص صورت افرادش، بالاخره تصمیم گرفت که آن صحنه، منزجرکننده ترین تصویری است که تا به عمرش دیده است.
_ببینم بلا... مرگخوارها. شما میخواید وجود با عظمت و شکوهمند ما را به سخره بگیرید؟
_ارباب راستش... من فقط میخواستم شما احساس نکنید که فقط شمایید که...
_که اینطور... پس چرا خودت همچنان موهای وزوزیت را جلوی ما اینطرف و آنطرف میکنی؟
سوال خوبی بود. بلاتریکس به این موضوع فکر نکرده بود. مرگخواران هم به این موضوع فکر نکرده بودند. پس با اخم با او نگاه کردند.
_ما بیهمتاییم و باقی نیز میمانیم. حالا نیز هرچه سریعتر یه فکری به کله های اینها بکنید؛ تا پایان روز انتظار دارم که دیگر اینها را اینشکلی نبینم.

حالا هم خیلی کار دارم سعی در کشف نحوه اتصال اعضا و جوارح فردی دارم که بعد از مدت ها برگشته است.

با آن دختره که نصف وزارتخانه را خورد و بعدم روانه شد.