جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  101 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  113 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  243 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  158 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  190 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک!
ارسال شده در: یکشنبه 3 خرداد 1405 20:34
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد ولدمورت با چشمانی که از خشم برق می‌زد، به بلاتریکس که سعی داشت خودش را کوچک و نامرئی کند، خیره شد و تکرار کرد: “بی‌همتاییم و باقی نیز می‌مانیم…” صدای او در اتاق کارش پیچید و مرگخواران از ترس در جای خود میخکوب شدند. “و شما فکر کردید با شبیه شدن به ما، تنها ارباب تاریکی! سراسر جلال و جبروت! می‌توانید ما رو خوشحال کنید؟ این توهین آمیزترین کاریه که تا حالا ازتون دیدیم!”

بلاتریکس با صدایی لرزان گفت: “ارباب، من فقط می‌خواستم…”

“سکوت!” لرد ولدمورت دستش را بالا برد. “فکر کردی ما از این موهای اضافی که روی سرِ ملت رشد می‌کنه، خوشمان می آید؟ این‌ نشانه‌ی قدرت و شکوه ماست! نه چیزی که باید ازش خلاص شد!”

مرگخواران، که حالا بیشتر از قبل ترسیده بودند، به یکدیگر نگاه می‌کردند. ایده‌ی بلاتریکس برای "شبیه ارباب شدن" که در ابتدا انقدر جذاب به نظر می‌رسید، حالا به کابوسی تبدیل شده بود.

لرد ولدمورت نفسی عمیق کشید. “باشد، باشد. ولی این قضیه نباید دوباره تکرار بشه. بلاتریکس، تو مسئول پیدا کردن یک راه حل برای این مشکل هستی. کاری کن که تا پایان روز، سرِ این‌ها مثل قبل بشه."

بلاتریکس با عجله سر تکان داد: “چشم ارباب! فوراً انجامش می‌دم!”

بعد از اینکه مرگخواران با عجله از اتاق کار اربابشان خارج شدند، بلاتریکس با ناامیدی به آن‌ها نگاه کرد. “خب، حالا چیکار کنیم؟”

مرگخواران که انگار تازه از خواب بیدار شده بودند، با گیجی به هم نگاه کردند. دلفی گفت: “شاید… شاید باید از کسانی که از اول مو داشتن کمک بگیریم؟”

همه به دلفی نگاه کردند. ایده ساده‌ای بود، ولی در هیاهوی کچلی ناگهانی، کسی به آن فکر نکرده بود.

بلاتریکس با لبخندی که دوباره به لبش برگشته بود، گفت: “دلفی، تو واقعاً نابغه‌ای! بیاین بریم!”

و این گونه بود که بلاتریکس و مرگخواران، با یک ماموریت جدید و کمی وحشت زده، به راه افتادند تا شاید بتوانند مشکل کچلی ناگهانی‌شان را حل کنند. اما این تازه اول ماجرا بود، چون هیچ‌کس نمی‌دانست که بعضی افرادی که از شامِ مامان مروپه در امان بودند هم ممکن است رازهایی در مورد موهای پرپشتشان داشته باشند…
پاسخ: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک!
ارسال شده در: شنبه 2 خرداد 1405 22:06
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران دست هایشان را دور گردن یکدیگر انداختند و مانند سبدی پر از تخم‌مرغِ عید پاک نقاشی شده، با صورت هایی خوشحال به سمت اربابشان رفتند.
تنها کسی که آن‌بین چندان خرسند به نظر نمی‌رسید دلفی بود.
فرزندان همیشه از تبدیل شدن به آنچه پدر و مادر‌هایشان هستند وحشت دارند. شاید بعد از آن نوبت به دماغش می‌رسید.

وقتی از سرسرا خارج شدند و به اتاق کار لردولدمورت رسیدند، بلاتریکس با رضایت سری تکان داد و سه ضربه به در زد.

_بله؟ فعلا مشغولیم.
_ارباب بلاتریکسم. یه سورپرایز کوچولو براتون دارم.
_بلا؟ کی قراره دست از این کارها برداری؟ هرروز می‌آیی و همین حرف ها را دائم تکرار میکنی. چندبار باید بهت بگیم، ما این جنبه از خود را همان موقع کنار گذاشتیم و واسه هفت هورکراکسمان کافی بود.

مرگخواران از پشت به انبوه موهای بلاتریکس که مانند برق گرفته ها شروع به لرزیدن می‌کرد و گوش هایش که سرخ میشدند، چشم دوختند.
_چیزه... خیلی خب ارباب فقط خواستم بگم که با مرگخوارها اومده بودیم و...
_بیاید تو!

لرد ولمورت بدون آنکه سرش را از کارش بالا بیاورد ادامه داد:
_مشکل چیه؟ ببینید ما الان سر کار مهمی هستیم.
_فقط یه لحظه برگردید ارباب!

لرد ولمورت با دلخوری برگشت به آنها خیره شد. سپس بیشتر با دقت به آنها خیره شد و این بار اصلا از چیزی که دید خوشش نیامد.
لرد سیاه ابتدا احساس کرد با نسخه‌های دیگر خود در جهان‌های موازی رودررو شده و ساخت هورکراکس های بیشتر، عاقبت بُعد چهارم را برای او آنلاک کرده است.
سپس بعد از هضم آنچه دیده بود و تشخیص صورت افرادش، بالاخره تصمیم گرفت که آن صحنه، منزجرکننده ترین تصویری است که تا به عمرش دیده است.
_ببینم بلا... مرگخوارها. شما میخواید وجود با عظمت و شکوهمند ما را به سخره بگیرید؟
_ارباب راستش... من فقط میخواستم شما احساس نکنید که فقط شمایید که...
_که اینطور... پس چرا خودت همچنان موهای وزوزیت را جلوی ما اینطرف و آن‌طرف میکنی؟

سوال خوبی بود. بلاتریکس به این موضوع فکر نکرده بود. مرگخواران هم به این موضوع فکر نکرده بودند. پس با اخم با او نگاه کردند.

_ما بی‌همتاییم و باقی نیز میمانیم. حالا نیز هرچه سریعتر یه فکری به کله های اینها بکنید؛ تا پایان روز انتظار دارم که دیگر اینها را اینشکلی نبینم. حالا هم خیلی کار دارم سعی در کشف نحوه اتصال اعضا و جوارح فردی دارم که بعد از مدت ها برگشته است. با آن دختره که نصف وزارتخانه را خورد و بعدم روانه شد.
تصویر تغییر اندازه داده شده


عکس پرسنلی ایوا!
پاسخ: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک!
ارسال شده در: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 01:22
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه: مرگخوارا کچل شدن و حالا دارن دنبال دلیلش می‌گردن. آخرین چیزی که فهمیدن اینه که یک موی فرفری مشکی توی آخرین غذایی که خوردن پیدا شده، و فقط تلما که اونو پیدا کرده و از غذا نخورده هنوز مو داره!


تنها کسی که در آن اطراف موی پرکلاغی فرفری داشت، بلاتریکس بود. اما تنها کسی هم که می‌توانست بلاتریکس را بخاطر وجود تار مویش در غذا سرزنش کند، کسی بود که به‌صورت پیش‌فرض مو نداشت و اتفاقا از وجود مو در غذایش استقبال می‌کرد.

مرگخواران دستی به کله‌ی صاف و آینه‌ای‌شان کشیدند و سعی کردند بغضشان را فرو بخورند.

- موی بلا توی غذا بوده، خیلی هم عالی، اتفاقا فکر کنم واسه‌ی همینه که انقدر خوشمزه بود!
- اصلا مو چیه؟ موی طلایی بلوند کراتینه شده می‌خواستم چیکار؟
- همه‌ی خواستگارام می‌گفتن از چتریام متنفرن. زبون عشقشون این بود! ولی مهم اینه که بابام الان دیگه منو گردن می‌گیره. شک ندارم! ممنونم مامان.

بلاتریکس نفس عمیقی کشید. بالاخره باید حقیقت را به همه می‌گفت. به تاخیر انداختن آن هیچ فایده‌ای نداشت.
- کار من بود!
- بلا، ما هم از اول پست داریم همین رو غیرمستقیم می‌گیم. تنها سوالی که پیش میاد اینه که... چرا؟
- چون من دیگه طاقت ندارم انقدر اربابم رو ناراحت ببینم! هر وقت باد تو موهای یکی می‌وزه، من می‌بینم چقدر با حسرت بهش نگاه می‌کنن. بعضی وقتا که دارن محفلیا رو شکنجه می‌کنن، پوست سرش رو مثل کلاه‌گیس برش می‌زنن و می‌ذارن رو کله‌ی مبارک خودشون. متوجهید چقدر مظلوم هستن؟

مرگخواران حالا بهتر می‌توانستند با این موضوع کنار بیایند. خوشحال کردن اربابشان، مهم‌ترین هدف زندگی‌شان بود. دیگر مهم نبود که همه‌شان شبیه یک وانت طالبی شده بودند.

- پس بیاین حالا که شبیه ارباب شدیم، بریم و دسته‌جمعی سورپرایزشون کنیم.
حالا که این پستو تا آخر خوندی، پس یعنی خیلی درگیرمی!


پاسخ: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک!
ارسال شده در: یکشنبه 9 فروردین 1405 20:34
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سوروس که دیگه اسنیپ نبود و اثری از موهای پرکلاغی مشکی روغنیش دیده نمی‌شد، بلکه در عوض کله‌‌ی روغنیش به چشم میومد که از آینده خودش روشن تر و درخشان تر بود، انگشت اشاره‌اش رو به سمت تلما میگیره.
- همش تقصیر این دختره‌ست!

بعد این حرکت سوروس، توجه همه دوباره به سمت تلما برمیگرده. لیسا که به‌خاطر تاسی سرش افسردگی گرفته بود، با صدای بغض آلود و لرزونش میگه:
- سوروس راست میگه. مادر ارباب که نمیاد ما رو کچل کنه؛ اینا همه‌اش کار تلماست!

تلما که تا اون لحظه هیچ ترسی از خودش نشون نداده و با شجاعت کامل مقابل همه وایستاده بود، یواش یواش ترس به وجودش راه پیدا... نکرد! تلما واقعا مرگخواری نبود که نه تنها به باد ها، بلکه به طوفان ها و کولاک ها هم بلرزه! تلما واقعا مرگخوار پر رویی بود!

- من هیچ گناهی ندارم! اصلا چرا باید باعث بشم شما کچل بشین؟
- اگه کار تو نیست چرا تو کچل نشدی؟

تلما چشم غره ای به اسنیپ میزنه.
- معلومه دیگه! چون از غذا نخوردم!

با گفتن این حرف، همه به تلما زل میزنن. لرد سیاه که نظاره‌گر تمام این اتفاقات بود، میگه:
- به چه دلیل آن وقت؟
- ارباب چون از توی غذام مو در اومد. یه تار موی مشکی و فرفری!

تلما لحظه‌ای مکث می‌کنه.
- شاید همه این ها برنامه ریزی شده بودن تا همه چیز بیوفته گردن من!

و این لحظه‌ای بود که همه‌ی نگاه ها دوباره به سمت بلاتریکس برگشت.
Certainty is a delightful illusion
پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک!
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 آذر 1403 17:28
نمایش جزئیات
آفلاین
- مطمئنی؟

دیگر مرگخوار ها هم با چشمانشان همین سوال را می پرسیدن. دلیل این چشم های پرسشگر، شخص فروشنده بود. سر فروشنده به اندازه‌ای بی مو بود که انگار وقتی مرلین داشت مو پخش می کرد، این بیرون از شهر بود. سری صاف و صیقلی که نور خانه ی ریدل ها رو دو برابر کرده بود.

- معلومه که مطمئنم! محصولات من 9001 عدد iso دارن! حتی خودمم ازشون استفاده کردم و کاملا راضی‌ام!

همه ی مرگخوار ها به اتفاق فهمیدن که اصلا نباید سمت این کرم برن ولی خب کی می‌تونه جلوی فضولی رو بگیره؟ فرض کن فروشنده ای با همچین مشخصاتی از محصول خودش استفاده کرده و راضی هم بوده. سوال باید پرسیده می‌شد.

- چون شاید خریدار باشم این رو می‌پرسم! می‌شه بگی چقد روت تاثیر گذاشته.
- معلومه که می‌شه! خوشحال هم می‌شم که بتونم از پیشرفتم پرده برداری کنم.

پرده برداری؟ فروشنده چرا باید از این کلمه استفاده می کرد؟ مگه همه چی مشهود نبود؟ همه ی مرگخوار ها داشتن تصویر خودشون رو روی سر فروشنده می دیدن. چه چیزی برای نمایش مانده بود؟ این سوال هایی بود که مرگخواران بعد از فهمیدنش، حاضر بودن کل زندگی خودشون رو بدن تا هیچوقت جوابشو ندونن.
فروشنده، کرم رو روی میز گذاشت. چند قدم جلو آمد و با افتخار شروع به باز کردن دکمه های پیرهنش کرد.
دکمه ی اول باز شد!

-

دکمه ی دوم!

-

دکمه ی سوم!

-

فروشنده می خواست که دکمه ی بعدی رو باز کنه.

-دستت به اون دکمه بخوره، کارت تمومه!

معلوم شد که کرم کار می کرد. فقط قرار نبود که موی سر رو رشد بده.

مرگخوار ها برگشتن به نقشه ی قبلی ای که برای راپنزل قصه ی ما کشیده بودن. با شکنجه ی اون، ذهن خودشون رو به منحرف کردن. ولی خیلی طول نکشید که چیزی از ماگل نموند. دوباره ذهن ها برگشت سر مسئله ی اصلی که جوابش رو پیدا کرده بودن.

-مامان مروپ موقع درست کردن غذا، پیش اومد که حواستون بهش نباشه؟
-من هیچوقت چشم از غذ...

انگار چیزی یادش اومد.
-...من هیچوقت چشم از غذا برنداشتم...غیر از آخرین بار!

آخرین باری که مروپ برای مرگخوار ها غذا درست کرده بود باعث شد که موهاشون بریزه.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1403/9/27 18:02:45
پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک!
ارسال شده در: چهارشنبه 23 آبان 1403 20:32
نمایش جزئیات
آفلاین
تمام مرگخوارها به سمت گابریل و الستور برگشتند.
- راست میگه، شماها واقعا چرا مو دارین؟
- با توجه به اینکه اکثر صحبت هاتون مربوط به شام اون شبه، باید بگم که بر خلاف بقیه ما اون غذا رو میل نکردیم.

سرهای بی‌موی مرگخواران نود درجه به سمت چپ چرخید. جایی که مروپ با موهایی کاملا افشان ایستاده بود.
- اینجوری مامانو نگاه نکنین! از کجا معلوم تقصیر غذای مامان بوده؟ شاید اون شب همتون شپش گرفتین.

و با چرخش نود درجه‌ی دیگری به سمت راست کله‌ها دوباره به سمت آن دو نفر برگشت.
- پس چطوری خود شما اونجا حضور داشتین ولی سالم موندین بانو؟
- مامان از کجا بدونه؟ مامان کلی داره زحمت می‌کشه! مامان حتی اون شب خودش هیچی نخورد که غذای گیلاسای کرمو مامان کم نیاد. حالا به مامان تهمت می‌زنن!

مرگخواران دیگر نچرخیدند. پاسخ حاضر و آماده جلوی چشمانشان قرار داشت، هر چیزی که موجب تاسی آنها شده بود قطعا به غذا مربوط می‌شد. از شدت اندوه هرکس در گوشه‌‌‌ای عزلت گزیده و بر سر خودشان می‌زد که ناگهان در با ضربه‌‌ای محکم باز گشت و ماگلی شاد و خندان وارد شد.
- کِرِم معجزه!
- درد بی‌درمون!
- نظرتون چیه جهت تمدد اعصاب همگی با هم شکنجش کنیم؟ تراپی دسته جمعی.

همه با حرکت سر تایید کردند. لبخند های دندان‌نما و شومی بر چهره‌‌ی شان نقش بسته بود. ماگل اگر ذره‌ای ارزش برای زندگی و کمی عقل در کله‌‌اش داشت، جانش را بر‌می‌داشت و بعد از کش رفتن یکی از تسترال های پشت خانه‌، به قاره‌ی دیگری مهاجرت می‌کرد اما ماگل بیچاره اجاره‌‌خانه داشت، قرض داشت، قسط داشت و چهارصد بچه‌ی قد و نیم‌قد هم داشت که همگی پول توجیبی می‌خواستند. از روی ناچاری جلوتر رفت و شامپویی که در دست گرفته بود را با ژست مجسمه‌ی آزادی آمریکا بالا گرفت‌.
- محصولی شگفت از ایران زمین به نام کرم معجزه! یه بار رو سرتون می‌مالین و بعدش بوم! موهاتون می‌زنه رو دست بانو جاپنزل!

افرادی که لایک کردند

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک!
ارسال شده در: پنجشنبه 14 تیر 1403 22:35
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

مرگخوارها کچل شدن و دارن دنبال علتش می‌گردن. ناگهان یه نفر اشاره می‌کنه که تموم کسایی که به کچلی دچار شدن از غذایی خوردن که توسط مروپ و تلما پخته شده بود. همون موقع گابریل و الستور هم از راه می‌رسن که برخلاف بقیه هنوز مو دارن. مرگخوارا مروپ رو برای پرس‌وجو صدا می‌زنن و در کمال تعجب می‌بینن که اون هم مو داره.
_____

- ما کچل شدیم مامان مروپ!
- کچل شدنتون رو که از صبح دارم می‌بینم کاهو سالادیای مامان.
- ما همه از غذای شما و تلما خوردیم مامان مروپ!
- یادم نرفته خربزه مشهدیای مامان. خب؟

هیچکس جرئت متهم کردن مادر لرد سیاه و دست‌پخت او را نداشت؛ به همین خاطر ابری که دیالوگ مروپ را حمل می‌کرد آنقدر روی هوا باقی ماند تا زمانی که کاملا تبخیر شد. به نظر می‌رسید که همه امیدوار بودند خود مروپ از گفته های آنان نتیجه گیری کند و در مورد غذایی که موجب کچلی آنان شده بود اطلاعات بیشتری بهشان بدهد، که البته امیدی کاملا واهی بود زیرا او آنقدری که به غذاهایش ایمان داشت به مرلین نداشت.
- انگاری نمی‌تونین حرف بزنین بادوم هندیای مامان، مامان می‌ره براتون تخم کفتر نیمرو کنه.
- میگم، ببخشیدا، مثلا، شاید، به احتمال خیلی کم، روم به دیوار، ممکنه اون چیزی که باعث تاسی ما شده، غذای شما باشه؟

آن مرگخوار از جان گذشته با حرفش بمب ساعتی‌ای را فعال کرد که هر لحظه امکان انفجار داشت. بعد از این پرسش سکوتی سنگین فضا را فراگرفت، بر اثر سنگینی فضا دمای اتاق به شدت افت کرد و لرزی شدید به جان همه افتاد. تمام نگاه ها به مروپ و مرگخوار مجنون خیره شده بود.

- یعنی داری میگی غذا های مامان قاطی داشتن؟

کوچک‌ترین صدایی از کسی بیرون نمی‌آمد، انگار هرگونه صحبتی فقط اوضاع را بد‌تر می‌کرد. مروپ چمدانش را که همواره در چنین مواقعی به طور جادویی ظاهر می‌شد را برداشت و در حالی که زیر لب با خود حرف می‌زد به سمت در خروجی رفت.
- به غذا های مامان انگ فاسد بودن می‌زنن، غذا هایی که با قلبش پخته بود! حالا یه ذره ماهیچه‌ی قلب واقعی هم توش بود که پروتئین بدن نمک نشناسای مامان افت نکنه. مامان می‌ره خونه سالمندان.

اسکارلت در حالی که سعی بر آرام کردن اوضاع و جلوگیری از ایجاد تروما در حضار داشت، جلوی در ایستاد.
- منظورش این بود که شاید یک نفر تو غذای شما چیزی ریخته باشه بانو، مگرنه ما به شما اعتماد کامل داریم.
- مامان کاملا حواسش به غذا بود، تلما هم چیزی تو غذا نریخته.
- شاید اون چیزی که ما رو کچل کرده بعدا تو غذا ریخته شده، اصلا بریم ببینیم چرا بعضیا هنوز مو دارن.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط اسکارلت لیشام در 1403/8/23 20:05:18
پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک!
ارسال شده در: جمعه 8 تیر 1403 17:03
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
مروپ در چهارچوب در ظاهر شد و به مرگخواران نگاهی انداخت.

- چرا مادر ارباب هنوز مو داره؟ او چیه دور گردنشون؟
- سیلویا ئه. رفته بود با مادر ارباب آشپزی کنه.

همه به سیلویا که دور گردن مروپ بود نگاه کردند. او هم همچنان مو داشت! این اتفاق واقعا داشت مرگخواران را عصبی میکرد. قبل از اینکه کسی بتواند سیلویا را از دور گردن مروپ بگیرد، کفگیری در هوا بلند شد.

- سیلویای مامان رو نزنین! اون تو پاک کردن عرق های پیشونی مامان کمک کرد وقتی داشتم ماهی شکم پر با سبزیجات و میوه ها رو بخیه میزدم.

مرگخواران با حیرت به هم نگاه کردند.

- دیدین گفتم فقط من متهم نیستم.
- همکاری تو این توطئه، تنبیهش کمتر از خود مجرم نیست.

تلما غم زده اول به لرد و بعد به مروپ نگاه کرد. مروپ سیلویا را نوازش کرد و لبخندی به مرگخواران زد.
- خب؟ گوجه گیلاسی های مامان باهام چیکار داشتین؟ داشتم براتون مربای پوست خیار درست میکردم.

افرادی که لایک کردند

I'll be smiling at the end of this road
And will sing the secrets of the forest all the way
پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک!
ارسال شده در: یکشنبه 3 تیر 1403 22:28
نمایش جزئیات
آفلاین
بلافاصله بعد از بیرون اومدن کلمات از دهان تلما، صدای قدم‌هایی شنیده شد که بهشون نزدیک می‌شدن.
مرگخوارا حس می‌کردن با اومدن نام مامان مروپ، احضار شده و قراره بهشون حتی غذاهای خوب و سالم‌تری بده، بدون این‌که توجه کنه مرگخوارا به چیزای خوب و سالم حساسیت دارن.
و بعد، در به آرومی باز شد و گابریل و الستور که بستنی توی دستشون نگه‌داشته‌بودن و جفتشون حسابی شاد بودن، وارد شدن.

- شماها چرا مو دارید؟!
- سوال اصلی اینه که شماها چرا مو ندارید؟

الستور سوال به جایی پرسیده‌بود. مرگخوارا حتی بیشتر به فکر فرو رفتن و این به گابریل فرصت داد که تک‌تکشون رو بغل کنه و از روی سر و کله‌شون بره بالا و بپره روی کله الستور.
مرگخوارا مطمئن نبودن که چرا مو ندارن، و جرئت نداشتن نام مادر لرد سیاه رو همین‌طوری الکی به زبون بیارن. ممکن بود زبونشون فلفلی بشه.
و بعد، همون مرگخواری که سرش به یه جایی خورده بود و فرار کرده‌بود، البته اگه دویدن دور خونه ریدل‌ها رو فرار در نظر بگیریم، مرتکب دومین اشتباه اون روزش شد.
- باید کچل بشید!
- باید unalive بشی.

الستور گفت، در کمال خون‌سردی، در حالی که شاخ‌هاش بزرگ می‌شدن و گابریل رو روی زمین می‌‎ذاشت و با قدم‌های بلندی به سمت مرگخوار می‌‍رفت.
مرگخوار که مثل گچ سفید شده‌بود، دو تا پای دیگه هم از مرگخوار بغل دستیش قرض کرد و دوید و از پنجره پرید بیرون.
الستور که قیافه‌ش به حالت عادی برمی‌گشت، صداش رو بلند کرد و گفت:
- پس گفتید مامان مروپ باعث این مو ریزی شده؟
- کسی مامان رو صدا زد؟ مامان گوشاش حسابی تیزه‌ها!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Smile my dear, you're never fully dressed without one
پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 اردیبهشت 1403 12:07
نمایش جزئیات
آفلاین
تلما که تا اون لحظه وسط جمعیت مرگخوارانی بود که داشتن چپ‌چپ به بلاتریکس نگاه می‌کردن، حالا با شنیدن اسمش، خودش رو در حالی پیدا می‌کنه که مرگخوارا از دورش پراکنده شدن و در مرکز توجهات در کنار بلاتریکس و لرد قرار گرفته.

با این که تلما مثل هر مرگخوار دیگه‌ای از خشم بلاتریکس می‌ترسید، اما در اون لحظه مرگخواری نبود که با این تهدیدها بلرزه.
- یعنی می‌خواین بگین همه مشکلات به غذا برمی‌گرده؟

این‌بار نه تنها بلاتریکس، بلکه تمام مرگخواران با حرکت سر موافقت خودشون رو اعلام می‌کنن. ولی حتی موافقت همگانی مرگخوارا در مقصر دونستن تلما هم باعث نمی‌شه که تلما بلرزه و بترسه و بگرخه. و این نکته قابل توجهی بود که از چشمان تیزبین هیزل دور نمی‌مونه.
- حس نمی‌کنی الان لحظه‌ایه که باید بر خودت بلرزی؟

تلما با خونسردی جواب می‌ده:
- نه! آخه شما دارین تقصیرو می‌ندازین گردن غذاها!
- خب مگه تو غذاها رو درست نکردی؟ پس تقصیر توئه دیگه!

تلما احساس می‌کنه الان وقت مناسبیه که برگ برنده‌شو رو کنه.
- درسته، من غذاها رو درست کردم! ولی می‌دونین که این کارو تنهایی انجام ندادم درسته؟

مرگخوارا نمی‌دونستن. یا حداقل اولش نمی‌دونستن. ولی وقتی یکم نگاهای متعجب و من که نبودم بین هم رد و بدل می‌کنن، بالاخره دو گالیونیشون میفته که این کدوم مرگخواره که با درصد احتمال بالایی کمک‌دست تلما بوده. تلما فرصت رو از دست نمی‌ده و خودش دست به اعتراف می‌زنه.
- بله مامان مروپ هم به من کمک کرد. یعنی می‌گین مامانِ ارباب هم تو این حرکت دست داشته؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!