هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۲۱:۰۱:۱۸ سه شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۰
#1
بد نقشه ای هم نبود.
دامبلدور که بدون ریش بسیار مظلوم و بی دفاع به نظر میرسید، زانو های خود را بغل کرد و کنار لرد سیاه نشست. سپس دهانش را، گویی به آرامی قصد برملا کردن رازی مگو دارد، به طرف گوش او برد ولی بر خلاف آنچه لرد انتظار داشت فریاد زد!
-ما باید ظلم و زور رو از بین ببریم تام! همه چی به نقشه مون بستگی داره! میبنی من و توئم میتونیم با هم متح‍...ممم! تت‍...!

لرد سیاه وحشت زده و عصبانی، در حالی که جیغ آن پیرمرد هنوز دم گوشش زنگ میزد دستش را محکم روی دهان او گذاشت. پرستاری که تخته شاسی به دست از آنجا رد میشد، لحظه ای نگاهی با داخل اتاق انداخت. لرد سیاه محض احتیاط لبخند زد. پرستار هم در مقابل لبخندی تحویل او داد و رد شد.
لبخند لرد از روی صورتش محو شد و او، دستش را از روی دهان دامبلدور برداشت.
-دستمون رو دهنی کردی! داد نزن خب از نقشه ت بگو پیر مرد!

دامبلدور بدون اینکه ذره ای از رنجیدگی در چهره اش دیده شود لبخندی به پهنای صورتش زد و این باعث آزار روح و روان لدر سیاه میشد.
-خب بابا جان... همون طور که گفتم باید خودمونو به موش مردگی بزنیم.

لرد سیاه دوست نداشت موش شود.
دامبلدور بی توجه به صورت در هم رفته ی لرد ادامه داد:
-... یعنی باید ادای مرده ها رو دربیاریم. بعدم وقتی خواستن دکتر خبر کنن از در فرار میکنیم.

لرد از نقشه ی بی نقصِ دامبلدور در عجب بود.
-بسیار نقشه ی... خوبی نیست اصلا هم! ولی خب ما قبول میکنیم!
-عالیه! میدونستم تو هم به راه راست هدایت میشی تام و به حرفای من گوش میکنی بابا جانی.

لرد چشمانش را در حدقه چرخاند و با بی حوصلگی پرسید:
-خب حالا اولین قدم چیه؟
-خب تام. اینجاش خیلی مهمه. باید به پشت دراز بکشی و پاها و دستاتو رو به هوا بگیری. اینجوری انگار مردی!

لرد ولدمورت چند دقیقه مکث کرد و به دامبلدور خیره شد. سپس آماده شد تا این ماموریت سخت را انجام دهد!





پاسخ به: آرایشگاه عمو آگریپا
پیام زده شده در: ۱۳:۲۹:۲۰ جمعه ۳ اردیبهشت ۱۴۰۰
#2
خلاصه:
لرد ولدمورت در طی یک مسابقه از دامبلدور شکست خورده و طبق شرطی که قبل از مسابقه بسته بودن، لرد باید کشته بشه. اما داورهای مسابقه، دامبلدور و مرگخوران هر بار که لرد رو کشتن، لرد به خاطر جان پیج های متعددش باز یه جوری زنده شده. مروپ به داورها می گه که دامبلدور تقلب کرده و داورها تصمیم می گیرن که مسابقه دوباره برگزار بشه.
***


محفلی ها اما محفلی هایی نبودند که به همین آسانی از حق خود بگذرند و تمام زحمات پروفسورشان را نادیده بگیرند.
-هی هی هی! وایسید ببنیم. یعنی میخواید دوباره مسابقه رو برگزار کنید؟ یعنی شما اینقدر سست اراده اید که به همین راحتی قبول میکنید؟ واقعا از شما انتظار نداشتیم.
-تازه که شما هنوز مطمئن نشدید ولدمورت مرده که!
-ما قبول نداریم آقا!

مالی ویزلی محض احتیاط سوتی زد و گله ای از ویزلی های کوچک و قرمز آنجا جمع شدند. داورها چند لحظه به محفلیون عصبانی و ویزلی هایی که از عصبانیت موهای سرخشان پف کرده بود، و سپس به یکدیگر نگاه کردند و شانه بالا انداختند.
-خیلی خب حالا. چرا ناراحت میشید؟ مسابقه ی دیگه ای نداریم. برمیگردیم ببینیم این آقا کچله واقعا مرده یا نه.

با شنیدن این خبر، مرگخواران بارِ دیگر تشنج کردند. مگر چند تا جان پیچ دیگر برای اربابشان باقی مانده بود؟ اصلا چیزی مانده بود؟
-یعنی چی شما هی حرفتون رو عوض میکنین؟! پسرِ مامانو که کشتید دیگه چی مونده که از ما بگیرید؟
-شما ثبات نظر ندارید مگه؟

مرگخوارانی که کولی بازی در میاوردند لرد سیاه را که بی دفاع گوشه ای رها شده بود و خودش را به موش‌مردگی زده بود، فراموش کرده بودند!
-با ناخونام بزنم چشاتو از حدقه در بیارم؟ چطور میتونی این تصمیمو بگیری؟
-با ارباب ما چی کار دارید؟
-من ذوق نکردم.

از آنطرف محفلی ها هم باز شروع به اعتراض کردند و صدای داور ها، مرگخواران و محفلیون در هم پیچید و آنجا را به لرزه در آورد. با وجود رز زلر و هکتور دگورث گرنجر، لرزه شدید تر شد و تبدیل به زمین لرزه شد و جمعیت را از این طرف به آن طرف تاب داد. اما آنها هنوز هم درحال کُشتی گرفتن با یکدیگر بودند و به وقایع اطراف توجهی نداشتند.
سپس زمین لرزه تبدیل به گردباد شد و سعی کرد سه گروه مرگخواران، محفلی ها و داور ها را از هم جدا کند ولی زورش به آنها نرسید. گردباد که خشمگین شده بود نگاهی به اطراف انداخت و دسته ای بچه ویزلی را دید که بی توجه به بلبشوی بزرگتر ها گوشه ای نشسته بودند و اتل متل توتوله باز میکردند. سپس چون زورش فقط به آن بچه های بی گناه میرسید، آنها را به هوا برد و چند دور چرخاند. صحنه ای که میشد از چرخش آنها در هوا دید صرفا حلقه ای قرمز رنگ میاد طوفان بود. سپس گرباد مذکور، بچه ویزلی ها را در آسمان رها کرد.
بچه ویزلی ها اما، به جای اینکه روی زمین بیفتند و خرد بشوند، به زیبایی روی لرد سیاهی که مجبور بود بی صدا رو زمین دراز بکشد، افتادند. لرد سیاه که چشمانش بسته بود و انتظار چنین رفتار شنیعی با خودش را نداشت عربده ی ترسناکی سر داد و از جا بلند شد!
بچه ها سکوت کردند. گرباد مذکور، به همان سرعتی که به وجود امده بود از بین رفت. دعوای مرگخواران و اعضای محفل ققنوس پایان یافت و صد جفت چشم به لرد سیاهِ زنده ای که مثلا قرار نبود زنده باشد دوخته شد.
بعد از مکثی کوتاه، یکی از داور ها با انگشت به لرد سیاه اشاره کرد و رو به جمعیت مرگخوار و محفلی برگشت:
-فکر کنم مشخصه تصمیمون چی باید باشه. برای چندمین بار باید ایشون رو بکشیم. از چه راهی بهتره به نظرتون؟

لرد سیاه با خشم به بچه ها نگاه کرد. بچه ویزلی ها تنها لبخند زدند.




پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۲۲:۳۲:۰۲ چهارشنبه ۲۵ فروردین ۱۴۰۰
#3
خلاصه:
مرگخوارها یه یک لپ تاپ پیدا کردن و وارد سایت جادوگران شدن. لرد سیاه به اونا ماموریت داده که عضو سایت بشن تا بتونن درموردش تحقیق کنن. مرگخوارا به سختی شناسه ‎ای می‌سازن اما رمز ورود رو فراموش کردن. مرگخوارا فکر میکنن یه ناظر میتونه شانسه ببنده برای همین به ایوای توی سایت که ناظره اطلاع می دن که شناسه رو ببنده که بتونن شناسه جدیدی بسازن.
نکته: ایوای ناظر، ایوای مرگخوار نیست. صرفا یه نفر تو سایت، شخصیت ایوا رو برداشته و ناظر شده. پیام شخصی برای اون فرستاده شده.

***

مرگخواران برای اطمینان از محترمانه بودن پیام شخصیشان، بار دیگر آن را خواندند.
پلاکس متفکرانه به آن چشم دوخت.
-نه... خوبه. خیلی خوبه. میتونستم قلموم رو فرو کنم تو چشش به جای این سوسول بازیا. باید متشکرهم باشه.
-به نظرم ولی خیلی پیام مهربونیه ها... پررو میشه.
-نخیر! خیلی هم خوبه. همینو میفرستیم.

هرگاه، در هر زمان و مکانی، اگر بلاتریکسی دستور دهد، مسلما دیگر کسی حق اعتراض نخواهد داشت. بنابراین پیام مذکور به سرعت ارسال شد و اینبار بر خلاف انتظارات دیگر مشکلی پیش نیامد.
طولی نکشید که شناسه ی ناظر بخت برگشتۀ، ایوانوا آنلاین شد و مرگخواران که از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجیدند با اشتیاق به نام او چشم دوختند.
ایوا اما، با بی میلی از پشت مانیتور، به نام الکساندرا ایوانوا، که در کادر کرمی رنگِ گوشه ی سایت، به نمایش در آمده و نشان از آنلاین بودنِ آن میداد، زل زده بود:
-من دچار اختلال هویت پریشی شدم که. یعنی چی که دو تا ایوا هستش؟ من اونم؟ اون‍...

بلاتریکس سقلمه ی دردناکی به پهلوی او زد.
-دِ ساکت شو ببینیم این ناظره جوابمونو میده یا نه!

اما ایوا اعتراض داشت.
-اون منه یعنی؟ اون چجوری من شده؟ نکنه من اون شدم! یعنی من هیچکس نیستم و شما رفتید هویت اونو برام دزدیدید؟ آیم نوبادی یعنی؟

کسی از مرگخواران ولی به ایوایی که به مرز تشنج رسیده و کف اتاق افتاده بود، توجهی نکرد؛ پیام شخصی شناسه شان در حال چشمک زدن بود.



ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در تاریخ ۱۴۰۰/۱/۲۷ ۹:۲۶:۴۷



پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۰:۳۵:۱۳ جمعه ۲۰ فروردین ۱۴۰۰
#4
خلاصه:
مرگخوارا نصف شب از باغ وحش هاگزمید بازدید میکنن. اما به صورت اتفاقی توی قفس یکی از حیوونا گیر میفتن. پلاکس که تنها کسیه که توی قفس گیر نیفتاده میره که نگهبان رو بیاره تا با کلیدش درِ اون قفس رو باز کنن. اما نگهبان با خودش فکر میکنه فردا که مردم برای بازدید از باغ وحش میان، براشون خیلی جالبه که مرگخوارا و لرد رو داخل قفس ببین. برای همین به شکل خبیثانه ای پلاکس رو هم میفرسته داخل و در رو روی همه شون قفل میکنه. توی محوطه ی باغ وحش هم نمیشه از جادو استفاده کرد و مرگخوارا رسماً کاری با چوب دستیشون نمیتونن بکنن.
حالا مرگخوارا سعی دارن توسط قاشقایی که از معده ی ایوا بیرون کشیدن، زمین رو بکنن و از قفس بیان بیرون!


***


تام که با جدیت قاشق را در دل خاک فرو کرده بود، آن را بیرون آورد و اندازه ی یک قاشق سوپ خوری خاک که در آن مورچه های بیگناه وول میخوردند و از دستش بالا میرفتند را گوشه ای ریخت و پیروزمندانه به آن چشم دوخت.
بلاتریکس که اعصابش طی چندین ساعت ماندن در یک قفس تحت فشار قرار گرفته بود، مانند عقاب بالای سر اعضا راه میرفت و منتظر بود تا از مرگخواران کوشایی که داشتند زمین را میکندند ایراد بگیرد.
-تام! اون قاشقو یه جوری تو دستت نگیر که انگار خنجره! این قاشقه. درست بِکَن زمینو!

تامِ سرافکنده دوباره روی زمین زانو زد و قاشق را طوری که بلاتریکس صحیح میدانست در دست گرفت.
تلاش های باقی مرگخواران و لردی که گوشه ای در قفس، موقرانه نشسته بود و لحظه به لحظه از موقعیت بیشتر عصبانی میشد، بسیار دیدنی بود!
گابریل دلاکور زیبا و آراسته، از سر ناچاری روی زمین کثیف نشسته، با دو انگشت قاشقش را گرفته بود و به گفته ی خودش زمین را میکند. اما آنچه مرگخواران بهت زده میدیدند، دختری مضطرب با موهای پریشان بود که با وحشی گری، خاک را با قاشق زیر و رو میکرد و سعی داشت هر ناخالصی و کثافتی را که در آن پیدا میکرد دور بیندازد.
-همه ی میکروبا رو نابود میکنم... این خاک باید تمیز باشه! خاکو شست و شو میدم... و همه جا تمیز میشه... کی فکر میکرد خاک هم انقدر کثیف باشه؟ همه میکروبا رو نابود میکنم...!

بلاتریکس قاشق را از دست او گرفت.
و در عرض چند ثانیه، گابریل که حال، کناری نشسته، سرش را با دستانش گرفته بود و از فکر کثیفی های خاک به خود میپیچید، با کتی بل تعویض شد.
قبلا هم گفته بودم. بلاتریکس اعصاب نداشت.
او رفت که بر کار دیگران نظارت کند.




پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۲۲:۵۱:۳۲ جمعه ۱۳ فروردین ۱۴۰۰
#5
مرگخواران خم شدند و برای یک بار دیگر به کف دست های قهوه ای و چرکِ دکتر، که در آنها چندین قرص سفید و براق وجود داشت، نگاه کردند.
بلاتریکس دست هایش را بر کمرش زد و با حالتی تهدید آمیز سرش را کج کرد و چشم غره ای نثار جمعیت گوش به فرمان کرد.
-یکی باید پیش مرگ بشه و اول از اینا بخوره که ببینیم مسموم نباشن برای ارب‍...

اینبار، بعد از سالها خدمت زیر سایه ی تاریک لرد سیاه ، پس از انجام هزاران ماموریت، مشکلی برای داوطلب شدن در این کار نداشتند.
-قرض نعنا! قرص نعنا! قرص نعنا! من عاشق قرص نعنام.

صحنه ی بعد ای که مرگخوارن، دکتر و نوچه هایش دیدند، ایوایی بود که مانند جرقه ای پاهایش از چمن های پارک کنده شده، در هوا به پرواز در آمده، و مانند کانگورویی شاد، به سوی ساقیِ خسته و خمار پریده بود.
-شیزه دختر ژون. آروم باش حالا. میدم بت از اینا. مثکه واقعا چند وقته نزدی و خیلی نیاز داری.

دکتر که حالا زیاد هم خسته و خمار نمیرسید، این را گفت و به دخترک ژولیده و کثیفی که مشتاقانه به دست هایش زل زده بود، چشم دوخت.
ایوا لبخندی گشاد و ترسناک تحویل او داد و دستش را دو گردنِ مرد حلقه کرد.
-میشه حالا خوراکی هامو رد کنین بیاد آقا.

مرد که حالا جدا از حالت خلسه بیرون آمده بود، با حرکت ایوا عقب پرید و یکی از قرص ها را به او داد.
ثانیه ای بعد بود که چشم مرگخواران، قرص بزرگی که موقع پایین رفتن از گلوی ایوا هم برآمدگی اش مشخص بود و به زودی وارد معده ی او میشد را دنبال کرد.


ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در تاریخ ۱۴۰۰/۱/۱۳ ۲۳:۱۵:۲۶



پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۳:۴۲:۲۶ چهارشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۹۹
#6
-موش ها بستنی دوست دارن. ما میدونیم. رو حرف ما هیچ کس نباید چیزی بگه. نباید اجازه بدیم ایوا همه ی بستنی ها رو بخوره و برای موشهای عزیزمون چیزی نمونه.

تام و گابریل که سخت در حال بحث راجع به میزان چرک بودنِ موشها و روش های نابود سازی شان از محیط زندگی بودند سکوت کرده، و همراه باقی مرگخواران به اربابشان خیره شدند.
-کسی به حرف ما گوش میکنه؟ مگه ما ارباب شما نیستیم؟! چرا دارید پنیر جلوی آن موش های بدبخت میگذارید؟! مگه موش پنیر میخوره؟ به موش های ما احترام بذارید.

لردسیاه، پشتش را به مرگخواران کرده، رو به پرده ی سیاه خانه ریدل ایستاده، و دستهایش را به کمرش زده بود و با یارانش... یا لااقل یاران خیالی‌اش سرِ موشها دعوا میکرد!
و مرگخواران در کمال حیرت گرفتند چه شده. و بلاتریکس بدون لحظه ای درنگ با ابرو به شوهرش اشاره کرد و رودولف، بی هیچ حرفی، اربابش را در حالی که در خواب گردی تلو تلو میخورد، و راجع به بستنی ها و موشها حرف میزد، به سوی تخت خوابش هدایت کرد.
جمع خادمان، برای چند لحظه در سکوت فرو رفت ولی خب از آنجایی بلاتریکس مرگخواری بود غیرتی و کمی زیاد حساس روی لرد سیاه، دوست نداشت بقیه در سکوت به او فکر کنند.
-زود باشید قبل از اینکه سرورم از خواب بیدار بشن، تصمیم بگیریم ببینیم ایوا چه حیوونی باشه.

ایوا که چهار زانو روی زمین نشسته بود و دسته ای مورچه که خرده نان هایی را کول میکردند زیر نظر داشت، همچین راضی هم به نظر نمیرسید.
-نهنگ چجوره مثلا؟
-من میگم ببر نگه داشتن تو خونه مخصوص آدمای با کلاسه... ببر چی؟ خوبه ها...
-ولی من بلد نیستم ببر بشم... عه...

کتی که ردای تازه ی مرگخواری اش خیلی به تنش نشسته بود ایده داد:
-قاقارو بشه؟ قاقارو خیلی نازنینه ها. اربابم دوسش دارن.

این ایده به هیچ تردیدی رد شد. هر کسی توانایی قاقارو شدن، آن گربه ی اشرافی را نداشت.
-گرگینه ی ماده بشو.
-بوزینه. صدا شون خیلی باحاله. عربده میزنن.
-مرغ.
-مرغ. فقط از اون مرغ های خارجی...
-مرغ غیر هورمونی.
-مرغ با کمالات!
-ایوا نظر خودت چیه؟
-راست میگه خودت چی میخوای بشی؟
-ایوا؟

دستگاه تبدیل شوندگی ایوا، دستگاهی که تا قبل از این پست اصلا از وجودش آگاهی نداشت، شروع به داغ شدن کرد. اطلاعاتی که مرگخواران به سرعت در آن وارد میکردند با هم ادغام شد و او...
-قو... قووووو... قوقولی قوقو؟!

همه دست از پیشنهاد دادن کشیدند و به ایوا- خروس خیره شدند.
-آممم... خب. خروس هم چیزه. خوب ها... آره.

و همان لحظه بود که لرد سیاه، که در پیژامه ی سیاه رنگش بسیار خوشتیپ به نظر می رسید پا به اتاق گذاشت.
-برامون عجیبه... نمیدونیم چرا داشتیم خواب عجیبی راجع به موش ها میدیدم. این خواب رو زخممون نمک پاشید و جای خالی نجینی عزیزمون رو بیشتر برامون آشکار کرد. ما به شما گفتیم برامون حیوون خونگی ای دست و پا کنید و شما...

لرد دست از صحبت برداشت و به خروسی که جلویش نشسته بود نگاه کرد.




پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۹:۰۰:۲۵ سه شنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۹
#7
لرد که از نادیده گرفته شدنش بابت زمین خوردن، مکدر شده بود، از جا برخاست و با چشم غره ای که در آن معانی هولناکی را گنجانده بود، رو به یارانش کرد.
-الان با این گربه ی نفهم چه باید کرد؟

مرگخواران همیشه آماده ی خدمت، با هم شروع به حرف زدن و پیشنهاد دادن کردند. صدایی جز همهمه و داد و فریاد در هم پیچیده ای به گوش لرد سیاه نرسید.
-سکوت کنید! ما از کجا بفهمیم شما چی میگید؟ خودمان اصلا انتخاب میکنیم که چه کسی پیشنهاد دهد. افلیا؟

افلیا از این فرصتی که در اختیارش گذاشته بودند، چنان ذوق زده شد که ایوایی که ده متر از او فاصله داشت به طور خود به خود پایش شکست. افلیا از نیروی ذهن بالایی برخوردار بود. بله.
او در حالی که از شوق صدایش مانند لولای در به جیر جیر افتاده بود فریاد کشید:
-ارباب نظرتون چیه با سنگ بزنیم بیا پایین؟

و اربابش پسندید!
-همین خوبه. روشی‌ست بسی عادلانه و منطقی و موازی با قوانین محیط زیست. ما پسندیدیم. یک سنگ بیارید.
-اما ارباب به نظرتون بهتر نیست به زبان گربه ای حرف بزنیم؟ گربه بیچاره میترسه.

لرد سیاه اخمی ترسناک به سوی لینی کرد. آن حشره هیچ چیز را نمیفهمید.
-خب... سنگ را بیارید. ما میزنیم. هدف گیری خوبی داریم.

سنگ را آوردند. لرد سیاه با پرتابی ماهرانه، سنگ را به سوی درخت انداخت.
سنگ چرخ چرخ خورد. چند دور در هوا غلتید و بین پایین آمدن و بالاتر رفتن مردد شد. سپس بالاخره جایی، در نزدیکی پای گربه فرود آمد ولی به او برخورد نکرد!
گربه ی بدبخت اما، ترسیده، عقب عقب میان برگ و شاخه های انبوه درخت رفت و حال تنها چیزی که مرگخواران از او میدیدند دمش بود.

-خب... کسی بلد است به زبان گربه ها حرف بزند؟

لینی تنها لبخند زد.


ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در تاریخ ۱۳۹۹/۱۱/۲۱ ۱۹:۰۹:۵۵



پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۲۲:۴۴:۴۹ دوشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۹۹
#8
لرد سیاه از آنچه که شنید، خوشش نیامد. یعنی اصلا خوشش نیامد! کله‌ی کمرنگش به رنگ قرمز تیره گرایید و این یعنی خطر نزدیک بود.
پیرزن اما، به دیوار تکیه داده بود و درحالی که دستانش را با حالتی محوف بهم گره زده بود داشت از خاطرات شوهر های گذشته، معیار های همسر آینده اش، و اینکه لرد دارای تمام آن ویژگی ها بود، سخنرانی میکرد:
-...آره مامانیا... خلاصه که شوهر چهارمم هم همین سه سال پیش مرد. خوشم نمیومد ازشا... خب خیلی با اونی که من دوس داشتم متفاوت بود... ولی خب وقتی مرد ناراحت شدم. ولی خودمو نباختم! من قـَــــویم! واسه همین، همین که شوهر سومم مرد گفتم باید برم زن یکی دیگه بشم که همیشه آرزوداشتم. یکی که سرش کچل باشه... بینی قلمی داشته باشه... یا اصلا بینی نداشته باشه! ولی خب تو بازار نبود. دیه گفتم برم به یکی دیگه... یکی پر مو با یه دماغ چاغ گیرم اومد... ولی خب اونم مرد حتی... بازم نباختم خودمو که! رفتم سراغ بع‍...

مادام ماکسیم، که او نیز تجربه ی تلخی در مورد سی و هفت شوهر مرحوم خود داشت، با دلسوزی کنار پیرزن نشسته بود و به آرامی دستان او را میفشارد.
-... دیگه این نهمیه... باهم اختلاف پیدا کردیم...
-مادر جان به نظرتون احیانا بس نیست؟ اذیت نمیشدید؟ هی پشت سر هم؟
-نه وایسا! نهمیه یهو دیدم سکته کرده! همین یه ماه پیش مرد. حیوونی... ولی خب! میدونید الان دقیقا مرد رویاهام رو پیدا کردم! ببینینش... پوست سفید، چشای سرخ... بی دماغ... کی از این بهتر؟

لرد سیاه که تا آن موقع به رنگ بنفش در آمده بود، دندان هایش را بهم سابید.
بلاتریکس با بدخلقی رو به پلاکس غرید:
-پلاکس؟ بنفش؟ کله ی مبارک ارباب؟
-به مرلین (که اصلا هم ایوا نقاشیشو نکشیده و نمیشناسدش! ) کار من نیست این دفعه بلا...

پیرزن پلک هاش را بر هم زد و مدوهوشانه به لرد خیره شد.
-اوخی... هانی... ببین تو لو خدا... رنگش بنفش شد....




پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۸:۳۲:۳۵ دوشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۹۹
#9
خب... به نظر می‌آمد لینی در عزاداری کردن، کمی خشن است. کمی فقط.
مالی ویزلی، که تا چند لحظه پیش با اشک های سیل مانندش مرگخواران را شست و شو داده بود، حال دیس به دست، با تعجب به حشره ی معترضی که جلوی دماغش پرواز میکرد چشم دوخت بود و اشک ریختن را فراموش کرده بود.
-چطور گذاشتید بمیره؟! چطورکشتنش؟! چطور جلوش رو نگرفتید؟! چطور براش یه مراسم با شکوه تر برگزار نمی‌کنید؟! چطو به تو گیر ندادن اصلا؟!

لرد سیاه زیاد اعصاب نداشت. او با دو انگشتِ شست و اشاره اش از کمر لینی گرفت و آخرین غر های زیر لبیِ حشره به گوش بقیه رسید:
-چطور بروسلی و پسرش مثل هم مردن؟!

لرد با کنار گذاشتن لینی، ایوا را جلو انداخت.
ایوای مرده و روح شده، که در همان حالت هم بسیار خوشحال به نظر میرسید، لبخند زنان به چهره ی اشک بار و پف کرده ی خانم ویزلی چشم دوخت و دستش را برای دست دادن با او دراز کرد.
-مبارک باشه. صد سال به این سالها. نمیدونم چجوری باید شادی خودمو بهتون ابراز... کنم؟

مالی وحشت زده به او خیره و ایوا دستپاچه شد.
-چیز ببخشید... این مال اینجا نبود. منظورم این بود که... ها! دفعه آخرتون باشه ایشالا... خدا بیامرزتتون. هعی... زندگیتون چقدر کوتاه بود. متاسف شدم.

این‌بار لرد سیاه و مرگخواران وحشت کردند!
یا مرگخواران از مهر ورزیدن و همدردی چیزی نمی‌دانستند، یا ایوا بویی از آداب معاشرت نبرده بود.
لرد سیاه دستش را عقب برد و اولین و دم دست ترین کس را از جمع خادمانش بیرون کشید.
-مالی...؟
-اوه... بلاتریکس... عزیزم.


ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در تاریخ ۱۳۹۹/۱۱/۲۰ ۱۸:۵۱:۴۴



پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۹:۵۸:۰۷ یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۹
#10
و ایوای قلمویی، که از قافله عقب مانده بود، مانند اجل معلق از آن یکی سوژه ی آن یکی تاپیک، ظاهر شد.
-ارباب... چیزه ارباب... میگما... ارباب...

لرد سیاه با باز کردن چشمانش و دیدن گل روی ایوا، حالت ریلکس و متینش را از دست داد.
-ارباب و کوفت! چرا اینجا اومدی ایوا؟ ما توی این تاپیک یه ایوای دیگه داریم. پشت مادام ماکسیمی که خودش مثلا پشت درخت قایم شده، نشسته.

ایوای این تاپیک، از پشت مادام ماکسیمِ قایم شده در پشت درخت، دالّی کرد و دست تکان داد. سپس به خیال اینکه اگر او کسی را نبیند، کسی هم او را نمیبیند، دوباره عقب رفت و چشمانش را بست که اربابش متوجهش نشود!
لرد سیاه با خرسندی به او اشاره کرد و ادامه داد:
-میبینی؟ ایوایی داریم بسی باهوش. به مشکلات یه قلمو هم گوش نمیدیم. مگه ما بیکاریم؟ بریم سراغ گزینه ی بعدی. کارمان با هورکراکس ها به اتمام رسید. میتونید برید روح هایمان!

هورکراکس ها، با خوشحالی برای لردسیاه دست زدند و هورا کشیدند. فنجان هلگا تق تق خود را به زمین زد. قاب‌آویز اسلایترین با لرزاندن خود صدای جلنگ جلنگ گوش نوازی را درآورد. هری پاتر مرده هم به همان صورت، در حالی که روی زمین خوابیده بود، دست هایش را بالا برد و کف زد. سپس چون خسته بود دوباره دستهایش روی زمین، کنارش افتادند.
بعد، هورکراکس ها، به همان سرعت که گرد هم آمده بودند، به همان سرعت هم غیب شدند.

-خب... حالا باید چه کار کنیم؟

بلاتریکس با خوشحال جلو آمد.
-ارباب نظرتون راجع به رفتن به خونه ی سالمندان چیه؟










هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.