جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  72 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  186 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  206 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  302 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  203 خواندن  1 نظر 

پاسخ: پناهگاه
ارسال شده در: پنجشنبه 14 خرداد 1405 22:10
نمایش جزئیات
آفلاین
ویولا که به نظر می‌رسید برای رقابت با همکاری کاملا غیرقابل پیش بینی اسنیپ و دابی، بیش از حد روی استعداد موسیقایی کریچر حساب کرده باشد دست جن را گرفت، پالت هودا بیوتی فیکش را از کیف دستی طرح گوچی خود درآورد و با تیره ترین رنگ آن، اطراف پلک های کریچر را تیره کرد و بعد هم با رضایت سری تکان داد.
_کمتر از این هم انتظار نمیره از ویولا بیوتی. خیلی زود ترکِ پانک راک ارباب رو میتونیم ریلیز کنیم...
_بانو چی گفت اگه کریچر رو تو این اوضاع دید! کریچر مضحکه دست یه مشت بی اصالت!

ویولا با خوشحالی نگاهش را از کریچر برداشت و درحالی که پشت چشمی برای محفلی ها نازک میکرد، چوب دستی اش را از جیب دامنش درآورد و روی خالکوبی خود فشار داد‌.
_خب من الان با ارباب و بقیه تماس میگیرم تا اینجا بیان. ما میخوایم این جن رو برای میوزیک بندمون استخدام کنیم.

محفلیون که تا آن موقع فقط نظاره‌گر بودند، با شنیدن اسم مرگخوارها به تکاپو افتادند؛ هیچ کدام علاقه‌ای نداشت که لرد و بقیه، آنها را در این وضعیت اسفناک در حال پول درآوردن از گریمولد ببینند.

_ببخشید خانم محترم، اما جناب کریچر یکی از بااستعدادترین جن‌هاییه که میتونید پیدا کنید. محفل ققنوس مدیر برنامه های ایشون هست و باید باهاش یه قرار داد درست و حسابی ببندی. همینطوری که نیست!

اعضای محفل ققنوس که از نبوغ ناگهانی سیریوس به وجد آمده بودند، به سرعت پیشنهاد او را تایید کردند. حالا آنها، بیش از فروش بلیط برای بازدید خانه میتوانستند از چنین قراردادی پول دربیاورند.
تصویر تغییر اندازه داده شده


عکس پرسنلی ایوا!


پاسخ: حــــمــــلــــه!
ارسال شده در: پنجشنبه 7 خرداد 1405 21:59
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه!
یه جام که هربار‌نوشیدن ازش ده سال به زندگی آدم اضافه میکنه تو بانک گرینگوتز وجود داره.
مرگخوارا ماموریت دارن برن و این جام رو برای لرد ولدمورت بدزدن و حالا هرکدوم لباس مبدل یکی از اعضای محفل رو پوشیدن که دستور اربابشون رو انجام بدن و بعد از درگیری های مختلف رسیدن به ورودی گرینگوتز.

***

سوژه که از آن موقع پادرهوا و بلاتکلیف از‌ پستی به پست دیگر قِل خورده و هرکس که دستش‌ به آن می‌رسید لگدی به آن زده بود، از بیرون آمدن از آن لوپ بی‌پایان احساس خرسندی میکرد. حالا سوژه درست درمقابل بانک گرینگوتز قرار داشت و منتظر بود که داستان پیش‌ برود.

مرگخوارها همانطور که هیچ ایده ای نداشتند در قدم بعدی باید چی کار‌کنند، روی پله های بانک نشستند و سوژه با دیدن این صحنه، باردیگر شروع به کندن گیس‌های خودش کرد.
بلاتریکس و دیگر‌ مرگخواران که حوصله‌شان از پرسه زدن سوژه در آنجا سررفته بود، آنقدر سوژه را فوت کردند که وارد بانک شد و دابی که با جاروی نسل جدیدش درحال نظافت آنجا بود، آن را داخل خود کشید. دابی برای لحظه ای احساس کرد صدایی شنیده است و هدفونش را از روی گوش هایش برداشت و چون دیگر چیزی نشنید، ادامه ترکِ "دابی توپاکه" را پلی کرد.
سپس مرگخوارها حلقه ای تشکیل دادند تا فکرهایشان را روی هم بریزند و ببینند چگونه میتوانند بدون اینکه اوضاع بهم بریزد آن جام را به دست بیاورند.
درنهایت هرکدام ایده‌ی خود را گفتند و کم کم بحثشان شد و دعوایشان بالا گرفت و هرکسی بر نظر خودش پافشاری میکرد که به عقیده وایولا اصلا شرایط باکلاسی نبود.
بنابراین با ادا دامن سبز خود را تکان داد و درحالی که از ابرِ درگیری مرگخواران بیرون‌ می‌جهید به سمت درِ بانک رفت و با صدای بلند اعلام کرد:
_من نظرم اینه که برم و کامپلیتلی نرمال بهشون بگم که جامه متعلق به اربابه.

مرخواران دست از کتک زدن یکدیگر برداشتند و درحالی که از سر و کوب هم بالا میرفتند داد زدند:
_هی وایسا ماهم بیایم!

و این شد که مرگخواران بالاخره وارد بانک گرینگوتز شدند و سوژه، در‌مخزن جاروبرقی دابی آهی از سر آسودگی کشید و با آهنگِ او، شروع به هِد زدن کرد.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در 1405/3/7 23:01:52
تصویر تغییر اندازه داده شده


عکس پرسنلی ایوا!


پاسخ: فروشگاه لوازم جادویی ورانسكی
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 خرداد 1405 14:59
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
مرگخواران سایتی به نام جادوگران‌ پیدا کرده‌ن و برای سر درآوردن ازش و جاسوسی، تصمیم گرفته‌ن یه شناسه به نام "دارکر" بسازن و باهاش تو سایت فعالیت کنن.
حالا هم سعی دارن که فرم مرگخوار شدن رو پر کنن اما متاسفانه یه معجون میریزه روی لپ تاپ و از کار میندازتش. و باعث برق گرفتگی بلاتریکس میشه و حالا مرگخوارا باید سعی کنن درستش بکنن.
***


بلاتریکس با عصبانیت دستش را بلند کرد تا مشتی بر کله‌ی لپ‌تاپ بکوباند.
تام‌جاگسن اما،‌مشت او را در هوا گرفت.
_ببین اگه دوباره دست بزنی بهش احتمالا برق بازم بگیردت ها.

بلاتریکس قیافه ای عاقل اندر سفیه به خود گرفت.
_خودم میدونم جنابِ همه چیز‌دون! حالا زود باشید دیگه حوصله‌م از قضیه این لپ‌تاپ و درگیری‌هامون باهاش سررفت. تو که انقدر بلدی، نمیخوای یه دستی بهش بکشی اقای تام‌ جاگسن؟!

تام با نگرانی، درحالی که در صورتش ذره ای میل و علاقه به تعمیر آن دستگاه دیده نمیشد، تو رودروایسی ماند.
_آره حتما چرا که نه من عاشق این کارم. هورا!

تام‌ جاگسن مانند کارآگاه گجت، بازوان‌ پرتوانش را به کار‌گرفت تا به داد آن ناتوان برسند؛ دستش را از شانه جدا کرد سپس دستکشی ضدالکتریسیته از جیب شنلش بیرون کشید و به دستش پوشاند.
سپس با آن یکی دستش، دستِ کنده شده‌اش را گرفت و مانند پیچ‌گوشتی شروع به باز کردن تنه‌ی رویی لپ‌تاپ و تمیز کردن معجون از بخش پایینی آن شد.

_خب حالا که این لپ تاپ درست شده، میشه تو رو خدا حالا بریم سروقت پر کردن این فرم لعنتی؟!

لرد سیاه که تمام آن مدت دست به‌سینه پشت سر آنها نشسته بود تایید کرد:
_بله ما نگرانیم نکنه گروه دیگری به تقلید از ما باشند. میبینید؟! اسم لرد سیاه بالای این تاپیک به چشممان می‌آید!
اگر ما لرد سیاه هستیم، پس‌آن ملعون دیگر کیست؟!
تصویر تغییر اندازه داده شده


عکس پرسنلی ایوا!


پاسخ: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: دوشنبه 4 خرداد 1405 17:10
نمایش جزئیات
آفلاین
اما جای ذکر دارد که کوین یک کودک بود؛ کودکی که فقط مفهوم اعداد یک و دو را میدانست.
کوین نمیدانست که سه چه مقدار است، یا چهار، یا هزار.
دایره لغات و درک کوین از اعداد، در سه مفهوم خلاصه میشد:
هیچی، یکی، دوتا، خیلی.
و در این دسته بندی، سه تا و هزارتا، هردو در کتگوریِ "خیلی" قرار‌میگفتند و یک مفهوم داشتند.
بنابراین محفلی ها با به کار انداختن مخشان، دریافتند که به راحتی میتوانند با دادن سه تا بستنی به کوین او را قانع کنند تا برود و بیشتر سر از کار مرگخواران و کاتانا‌ی نقاش در‌بیاورند.

_ببین کوین، هزارتا خیلی مقدار زیادیه. اما چون برای ما این موضوع خیلی مهمه، خیلی خب. برات هزارتا بستنی میگیریم.

کوین درحالی که چرخ زنان دست و پاهای تپلش را در هوا تکان میداد هورا کشید.
_آخجون بشتنی خوشمژه!

مرگخوارها با تصور اینکه محفلی ها را گیر کوین انداخته اند، سرشان به کار خودشان و کاتانایی بود که ماهرانه، داشت طرح اولیه‌ی شام آخر با حضور‌ مرگخواران را پی‌ریزی میکرد. به امید آنکه تک تکشان از مرگ برخیزند.

لی‌لی با خوشحالی تصمیم‌گرفت سه بستنی مگنومِ دابل‌چاکلت برای کوین بگیرد، اما چون گران بود، با سه تا عروسکیِ طرح جن‌خانگی بازگشت.
_میبینی عزیزم؟ این هم هزااااارررررتا بستنی تو! واقعا زیاده. حتی از دوتا هم‌ بیشتره.

کوین بی‌آنکه ذره ای بو ببرد، با خرسندی بالا و پایین پرید و دور لب هایش را لیس زد.
لی‌لی درحالی که روکش اولین بستنی را برای کوین باز میکرد، مانند مادری که بچه‌اش را زبان میگیرد ادامه داد:
_اینم برای کوین عزیزم. ببین... فقط تو باید بری و ببینی که اونجا دارن چی کار میکنن. همونطور که میبینی لیسا و تلما شدیدا دارن از کاتانا و نقاشیش مراقبت میکنن.
برو راهی پیدا کن که وقتی حواسشون پرت بود، نقاشی رو خراب کنی. منم سعی میکنم باقی محفلی ها رو خبر کنم تا این‌مرگخوارای مرده رو دستگیر کنیم... قبل از اینکه بتونن زندشون بکنن. آفرین بچه‌ی نازم.

کوین درحالی که بستنی‌اش را لیس میزد، از زیر میز و صندلی های آنجا، به سمت مرگخوار ها رفت.
تصویر تغییر اندازه داده شده


عکس پرسنلی ایوا!


پاسخ: یتیم‌خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: یکشنبه 3 خرداد 1405 22:52
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
دامبلدور یک بچه رو به سرپرستی گرفته و ادعا میکنه "مادر" اون بچست، اما لردولدمورت هم اون بچه رو دیده و میخواد مال اون باشه.
حین درگیری بین لرد و دامبلدور سرِ بچه، که لرد بهش تام‌جونیور و دامبلدور بهش آلبوس‌جونیور میگه، بچه میذاره میره و تو دیاگون‌ گم‌ میشه.
آرتور و مالی ویزلی بچه رو پیدا میکنن و چون عاشق بچه‌ها هستن، برش میدارن برای خودشون و میبرنش لباس بچه فروشی.
لرد و دامبلدور هم با دنبال کردن صدای جیغ بچه به لباس بچه فروشی میرسن که لرد فکر میکنه نوشته "بچه فروشی".
***


لرد که خیالش از رفتن دامبلدور راحت شده بود، با خوشحالی وارد _به گمان خودش، بچه فروشی_ شد.
اما برخلاف تصورش، به جای قفسه‌هایی مملو از بچه برای خرید، با رگال هایی پر از لباس‌های بچه مواجه شد؛ لباس‌هایی با رنگ‌های روشن، طرحدار و با ابعادی بسیار کوچک‌تر.
لرد سیاه با فهمیدن اینکه تمام تصورات و نقشه هایش مبنی بر خرید بچه ها و تربیتشان به عنوان مرگخوار بر باد رفته است، خونش به جوش آمد.
بعد یاد تام‌جونیورِ گم شده‌ی خود افتاد که صدایش از همین اطراف به گوش میرسید.
_خب بهتر است فعلا روی آنچه داریم تمرکز کنیم. تام‌ماروولوجونیور، کجا هستی بابا؟

سپس بی آنکه متوجه شود با قفسه ای از جوراب های بچه تصادف کرد.
به خودش داخل آینه کناری که یک جوراب صورتی به کله‌اش چسبیده بود نگاه کرد.
_آه. حالا خیلی گوگولی شده ایم. به نظرم کافیست.

سپس با شتاب بیشتری به گشتن به دنبال بچه اش پرداخت.
همان موقع، دامبلدور با تلپورت کنارش پدیدار شد.
_پیرمرد همان موقع که از دستت خلاص شده بودیم‌ دوباره پیدایت شد! بگو ببینم مگر کاری نداشتی که به آن رسیدگی کنی ها؟ چرا خودت را اینطور مضحک کرده ای؟ این لباس بابانوئل چیه که پوشیدی؟

دامبلدور گرد و خاک را از روی مخملِ لباس بابانوئلی‌اش تکاند.
_خب بابا جون اون مسئله حل شد. چیز خیلی مهمی نبود. این لباس رو هم سر راه از داخل کمدم برداشتم گفتم یکمی آلبوس جونیورِ مامان بخنده.
_ اصلا دلمان نمیخواد بدونیم چرا لباس بابانوئلی در کمدت نگه میداشته‌ای پیرمرد. در ضمن، تام‌ماروولو‌جونیور رو هنوز‌ پیدا نکردیم.

همان موقع صدای جیغ کودک از سمت دیگر فروشگاه به گوش رسید:
_اما من همین الان این لباس رو میخوام مامان ویزلی!

لرد و دامبلدور به یکدیگر خیره شدند. همین کافی بود که پای خانواده ویزلی نیز به پرونده کودک گم شده باز شود.
ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در 1405/3/4 11:38:29
تصویر تغییر اندازه داده شده


عکس پرسنلی ایوا!


پاسخ: یاران لرد سیاه به او می‌پیوندند (درخواست مرگخوار شدن)
ارسال شده در: یکشنبه 3 خرداد 1405 12:13
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام ارباب.
من کلیدمو راستش گم‌کردم... درواقع نه اینکه ایوا یه وقتی همیشه یه کپی از کلید عمارت نگه میداشت ها! ولی اره.
نظرتون چی شد؟ میشه بیام تو؟

شنیده بودیم که از سفرت بازگشتی ایوا! خواستیم دستور مرگت را به بلامان بدهیم. زیرا انتظار داشتیم اول اینجا بیایی و بعد به گشت و گذارت ادامه دهی.

"ایوای ما" شدی!
ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در 1405/3/3 12:18:28
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1405/3/3 15:34:11
تصویر تغییر اندازه داده شده


عکس پرسنلی ایوا!


پاسخ: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک!
ارسال شده در: شنبه 2 خرداد 1405 22:06
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران دست هایشان را دور گردن یکدیگر انداختند و مانند سبدی پر از تخم‌مرغِ عید پاک نقاشی شده، با صورت هایی خوشحال به سمت اربابشان رفتند.
تنها کسی که آن‌بین چندان خرسند به نظر نمی‌رسید دلفی بود.
فرزندان همیشه از تبدیل شدن به آنچه پدر و مادر‌هایشان هستند وحشت دارند. شاید بعد از آن نوبت به دماغش می‌رسید.

وقتی از سرسرا خارج شدند و به اتاق کار لردولدمورت رسیدند، بلاتریکس با رضایت سری تکان داد و سه ضربه به در زد.

_بله؟ فعلا مشغولیم.
_ارباب بلاتریکسم. یه سورپرایز کوچولو براتون دارم.
_بلا؟ کی قراره دست از این کارها برداری؟ هرروز می‌آیی و همین حرف ها را دائم تکرار میکنی. چندبار باید بهت بگیم، ما این جنبه از خود را همان موقع کنار گذاشتیم و واسه هفت هورکراکسمان کافی بود.

مرگخواران از پشت به انبوه موهای بلاتریکس که مانند برق گرفته ها شروع به لرزیدن می‌کرد و گوش هایش که سرخ میشدند، چشم دوختند.
_چیزه... خیلی خب ارباب فقط خواستم بگم که با مرگخوارها اومده بودیم و...
_بیاید تو!

لرد ولمورت بدون آنکه سرش را از کارش بالا بیاورد ادامه داد:
_مشکل چیه؟ ببینید ما الان سر کار مهمی هستیم.
_فقط یه لحظه برگردید ارباب!

لرد ولمورت با دلخوری برگشت به آنها خیره شد. سپس بیشتر با دقت به آنها خیره شد و این بار اصلا از چیزی که دید خوشش نیامد.
لرد سیاه ابتدا احساس کرد با نسخه‌های دیگر خود در جهان‌های موازی رودررو شده و ساخت هورکراکس های بیشتر، عاقبت بُعد چهارم را برای او آنلاک کرده است.
سپس بعد از هضم آنچه دیده بود و تشخیص صورت افرادش، بالاخره تصمیم گرفت که آن صحنه، منزجرکننده ترین تصویری است که تا به عمرش دیده است.
_ببینم بلا... مرگخوارها. شما میخواید وجود با عظمت و شکوهمند ما را به سخره بگیرید؟
_ارباب راستش... من فقط میخواستم شما احساس نکنید که فقط شمایید که...
_که اینطور... پس چرا خودت همچنان موهای وزوزیت را جلوی ما اینطرف و آن‌طرف میکنی؟

سوال خوبی بود. بلاتریکس به این موضوع فکر نکرده بود. مرگخواران هم به این موضوع فکر نکرده بودند. پس با اخم با او نگاه کردند.

_ما بی‌همتاییم و باقی نیز میمانیم. حالا نیز هرچه سریعتر یه فکری به کله های اینها بکنید؛ تا پایان روز انتظار دارم که دیگر اینها را اینشکلی نبینم. حالا هم خیلی کار دارم سعی در کشف نحوه اتصال اعضا و جوارح فردی دارم که بعد از مدت ها برگشته است. با آن دختره که نصف وزارتخانه را خورد و بعدم روانه شد.
تصویر تغییر اندازه داده شده


عکس پرسنلی ایوا!


پاسخ: دفترچه خاطرات
ارسال شده در: پنجشنبه 31 اردیبهشت 1405 23:46
نمایش جزئیات
آفلاین
بقچه‌ی ایوا، درحالی که از چوبی پشت سرش آویزان بود با هرقدم او به پشتش اصابت و به جلو پرتابش میکرد
ایوا اعتقادی به چمدان، یا وسایل مدرنی از قبیل آن نداشت.
مطمئن نبود از آخرین باری که در این مکان حضور پیدا کرده، چند سال میگذشت، آخر او سواد نداشت تا تعداد روزهای سپری شده‌اش را بشمرد. وقتی آنجا را ترک گفته بود، از این قرتی بازی‌ها که خبری نبود... حالا کورمال کورمال، مسیرش را بین انبوهی از دریچه‌ها و گذرگاه‌هایی پیدا میکرد که تا آن موقعی وجود نداشتند. و ایوا خیلی ضرورتی به وجودشان نمیدید. البته که ایوا کلا ضرورتی به وجود هیچ چیز درآنجا نمیدید. حتی خود آنجا یک‌کمی.
از هر گذرگاهی که عبور میکرد، با انبوهی از تصاویر و پوسترهایی رو به رو میشد که هیچ کدام، فرقی با آن یکی نداشتند. حتی آدم ها هم شبیه هم شده بودند. ایوا تصور کرد احتمالا دوتا از جادوگران، باهم‌ ازدواج کرده و حاصل ازدواجشان تولید بچه هایی عینهو یکدیگر است.
با خود فکر کرد باید ایده‌ی ارتش شبیه‌سازی شده خودش را در همان وقتی که قدرتش را داشت، پیاده میکرد، آن طور دیگر دشمن‌ نمیتوانست بدینشکل بین مردم نفوذ کند.
ایوا سواد نداشت، یا حساب کردن بلد نبود، اما از خیلی وقت پیش، نقشه آن روز را در ذهنش میپروراند. از همان وقتی که آنجا را به قول خود در اوج، ترک کرده بود و حالا، افرادش آماده بودند. حالا همه چیز، طبق گفته آنها تکمیل بود. جامعه جادوگرها، از هاگوارتز تا طرد شدگانِ لندن، هاگزمید نشینان و کسبه‌ی دیاگون، همه آماده پذیرش او بودند، آماده برگشت وزیر، ایوانوا.
افرادش به او گفته بودند که حالا وزارتخانه سحر و جادو، منتظر این است که قدرت را دو دستی به او تقدیم کند. چون هیچ کس به اندازه او شایسته این مقام نیست.
البته مشکل اینجا بود که ایوا دقیقا نمیدانست که این افراد چه کسانی هستند. یا چند نفر هستند، یا چند درصد از این‌جادوگرها واقعا او را لایق ترین فرد برای این مقام میدانند. آخر خب ایوا اصلا نمیدانست درصد چیست. و خب اهمیت خیلی زیادی هم برایش نداشت.
درحالی که به این مسائل فکر میکرد، به مکانی رسید که چندین سال قبل، همین بقچه اش را روی دوش گذاشته و وزارت‌خانه را ترک گفته بود. اما خبری از دریچه‌ی توالتی نبود که به آن عادت داشت. حالا نمیدانست چطوری روی خودش سیفون بکشد و وارد راهروهای پیچ در پیچ وزارتخانه شود.
دیگر واقعا گیج شده و گرسنه بود. تصمیم‌ گرفت یک گوشه بنشیند و بگذارد باقی مانده بقچه اش که در طول سفر، ذره ذره از جمرش کاسته شده بود، از گوشه دهانش آویزان شود. بعد هم شروع به خوردن تکه ای آجر پاره که از سنگفرش خیابان جدا شده بود کرد. بعد هم باجه تلفن.
پس‌آن افرادی که‌ قرار بود بساط را برای بازگشت او مهیا کنند کجا بودند؟‌
بعد از مدتی ایوا از جویدن کابل های داخل سیم تلفن دست برداشت و با دیدن فردی که ردای بلندی به تن داشت، دوان دوان و سرخوش به سمت او رفت.
چند لحظه مقابلش ایستاد، بادی به غبغب انداخت و به او نگریست. اگر همه جامعه جادوگری اورا می‌شناختند، قاعدتا این فر د نیز با چهره او آشنا بود.
اما مرد درعوض با نگرانی به آن صورت ژولیده و رشته های ‌پلاستیکی که مانند سیبیل اطراف دهان ایوا را گرفته بودند نگاه کرد.
ایوا فهمید که یارو احتمالا به جا نیاورده است.
-بابا منم! سلام!

مرد جوابش را نداد و با دستپاچگی به دنبال چیزی داخل ساکش را جست و جو کرد.
-با توئما! چرا اینجا همه اینجوری میکنن. چرا هیچ کس انگار‌ منو نمیشناسه. منم! ایوا! دولت کج و کوله، ملت گوشت و دنبه... اصلا ببینم‌ اسم تو چیه؟

ایوا یک قدم به او نزدیک شد تا گل سینه او را ببیند. او نیز یک قدم عقب رفت و با سرعت بیشتری شروع به گشتن داخل ساکش کرد.
-من از این رقما سر در نمیارم ولی تا حالا این ورا ندیده بودمت. ببینم از کِی اینجا اینشکلی شده؟ واقعا شکل مردم عوض شده نه؟ من که به همچین چیزی عادت ندارم. توئم نظرت همینه؟ احساس میکنم هیچ چیز واسم آشنا نیست. اینجا همه چیز عین هم شده انگار. تو چرا انقد ترسیدی؟ مشکلی هستش؟ بذار شاید بتونم کمکت کن-

ایوا ساک دستی که نصف محتویاتش خالی شده بود را از دست فرد گرفت، او هم ایوا را هول داد. ایوا با ناراحتی به او نگاه کرد.
-باشه حالا چرا ناراحت میشی؟
-تو رو به مرلین منو نخور. من چیزی ندارم بهت بدم. اصلا همه این کیف برای تو. کارت شناساییم هم همینطور اگه دوسش داری.

ایوا اخم کرد.
-نکنه فکر‌کردی من راه‌زن یا آدم خوارم؟ نخیرم آقا من یه جادوگر‌ متشخصم که سعی داره ازت راهنمایی بگیره. حالا بگو ببینم، میدونی چطوری میتونم به وزارت خونه برم؟

مرد ردا به تن، چند لحظه با تعجب به او نگاه و پس به رو به روی ایوا اشاره کرد؛ جایی که دری بزرگ و پرزرق و برق با عنوان وزارتخانه، به وضوح خودنمایی میکرد.
ایوا پلک زد. وسایل مرد بینوا را توی ساک ریخت و تلوتلوخوران به سمت دروازه به راه افتاد.
-زمان ما از این قرتی بازیا نبود که. بابت ساک و بقیه چیزا هم ممنون راستی.
مرد ردا به تن، آهی از سر آسودگی کشید و با خود فکر کرد مردم کور شدن ها، چند روز پیش هم اون خانوم کاتانا به دست مومشکی عصبانی این طرفا بودش دنبال ورودی دیاگون‌ میگشت نمیگفت دقیقا جلوی چشماشه. آدمای عجیبی پیدا میشن به مرلین. حالا هم‌ که جیبمون رو زدن. شاید ترفند جدیدشونه. این کارت شناسایی من ‌کجاست حالا گندش بزنن. این دختره زیادی شبیه یکی نبودش؟ خیلی آشنا بود قیافش.‌ خدا میدونه کجا دیدمش. وزارتخونه چی کار داشت حالا.

___

ایوا دروازه وزارت‌خانه را هل داد و وارد شد. از آنجایی که از روشنایی روز، وارد فضای تاریک و نم‌گرفته وزارتخانه شده بود، چشمش سیاهی رفت و بعد از چند لحظه، به آنجا عادت کرد.
خوشبختانه وزارتخانه، همان شکلی که ایوا آن را به یاد داشت، باقی مانده بود.
همان راهروها، اتاق ها و پوستر ها...پوسترها؟
ایوا چشمانش را باز و بسته کرد. سرتا سر دیوار ها و سقف مدورِ آن ساختمان را، پوستر های دختری جوان پوشانده بودند.
دختری که بینهایت برای او آشنا بود. ولی یادش نمی‌آمد کجا ممکن است او را ملاقات کرده باشد.
دختری با موهای مجعد، چشمانی درشت و زیبا، لبخندی دلنشین، و شالگردنی بر‌گردنش، موقرانه در تک تک آن پوسترها نشسته بود. آرامشی وصف ناشدنی در چهره او به چشم میخورد. گویا هرگز هیچ چیز از کنترلش خارج نیست. گویا همیشه در وزارت خانه خواهد ماند، گویا قبلا نیز همیشه در وزارت خانه بوده است.
انگار نه انگار که چند سال قبل همینجا را با بقچه خود ترک کرده باشد و دولت کج و کوله خود به پایان رسانده باشد!
ایوا با تعجب به صورت خود در‌تک تک آن عکس ها خیره شده. چهره ای که بینهایت شبیه او بود، ولی حتی ذره ای به او ربطی نداشت.
ایوا احتمال داد که این وزیر جدید یکی دیگر از فرزندان آن دو جادوگری باشد که درحال تسخیر کل جامعه جادوگری هستند..
بعد هم یکی دو قدم جلو رفت و شروع به بررسی نزدیک ترین اعلامیه های مربوط به وزارتخانه سحر و جادو کرد.
ایوا بلد نبود بخواند، اما بلد بود اسم خودش را بنویسد و زمانی که درخانه ریدل زندگی‌میکرد، اسمش را برروی تابلوی خوب ها و بدها، در قسمت بد ها تشخیص دهد.
بعد از اینکه وانمود کرد خواندن اعلامیه را به پایان رسانده است، به بخش انتهایی آن رسید. جایی که مهر وزیر سحر و جادو به چشم میخورد. وزیر ایوانوا.
ایوا چشم‌هایش را مالید و چندبار پلک زد. مغز کوچک او، توانایی پردازش آنچه در اطرافش در حال وقوع بود را نداشت؛ نمیتوانست قضایای مرتبط را به یکدیگر پیوند دهد.
او درحال تماشای ورژنی بسیار زیباتر، جوانتر و مقتدر تر خود، در ژست ها و موقعیت هایی بود که حاضر بود قسم بخورد هیچ‌گاه وجود نداشته‌اند.
حالا ایوا کمی ترسیده بود. بی آنکه بداند چه میکند، به سمت اولین آدمی که در نزدیکی خود دید برگشت و درحالی که دست هایش را مانند آسیاب بادی در هوا تکان میداد شروع به داد زدن کرد.
-ببینم این یارو که تو همه این اعلامیه ها و پوسترا عکسش هست کیه؟

زن بیچاره که برگه‌هایش بر روی زمین پراکنده شده بودند، خشکش زد و بعد از چند لحظه، کنترل خود را به دست آورد. عینکش را روی بینی جا‌به‌جا کرد و دست او را گرفت.
-دخترم متاسفم که باید بگم من به صدوق اعانه‌ی وزارتخونه دسترسی ندارم... ولی میدونی چیه؟ میتونیم الان باهم‌دیگه بریم تا اسمت رو توی لیست مستضعفان بنویسیم یا شایدم بتونیم بریم به ستاد مبارزه با مواد توهم زا-

ایوا درحال که سعی داشت مچ دستش را از بین دست‌های او آزاد کند اعتراض کرد:
-چی میگی بابا صندوق اعانه چیه من فقط راجع به دولت جدیدتون سوال دارم.

زن با شرمندگی دست او را رها کرد. دستی به موهایش کشید و دامنش را مرتب کرد.
-خب باید بهت بگم که این دولتِ... جدیدی نیست.
-منظورم اینه که آخرین بار کِی انتخابات دوره ای وزارت‌سحر و جادو برگزار شده؟ شما حتما میدونید.

زن‌ نمیدانست. به راستی گیج شده بود.
-خب... میدونید جناب وزیر، همیشه وزیر بودن. از وقتی یادم میاد. و همیشه هم انتخاب جادوگرا ایشون بودن. به نظرم زمان برگزاری آخرین انتخابات وزارت سجر و جادو چیز مهمی نیست که بخوایم درگیرش باشیم. اصلا چه فرقی میکنه؟ دو سال، ده سال یا ۵۰ سال پیش؟ جادوگر ها، ساحره ها و بقیه موجودات جادویی همیشه انتخابشون وزیر ایوانوا بوده.
-خیلی خب اما... حتما از یه زمانی بوده دیگه. یعنی شما یادتون نمیاد کِی به این وزیر رای دادید؟

زن یادش نمی‌آمد.
-به نظرم این موضوع باید آخرین چیزی باشه که درگیرش میشیم. آخه اصلا چه اهمیتی در‌مقابل دست‌آورد هایی داره که ایشون در طی دوره‌ی وزارتش بهشون رسیده ها؟

ایوا یادش نمی‌آمد که در طی دوران وزارتش به ‌دستاورد بخصوصی رسیده باشد. شاید اینکه در بدو ورود، کابینه‌اش متشکل از چهار‌، پنج نفری بود، اما در‌پایان دونفر (شامل خودش) این ساختمان را ترک کرده بودند.
مگر‌اینکه این وزیر ایوانوا، یا هرکسی که بود، توانسته باشد نام او را در این مکان سرافراز کرده باشد. چون آن دو که یک نفر نبودند. بودند؟
ایوا فکر‌کرد، شاید فقط اسممون شبیه همه. همین! فقط‌ کافیه بتونم یکبار ببینمش.‌ منطقیه، ها؟ بهرحال به عنوان وزیر اسبق منم یه مقامی چیزی‌ حساب میکنن. میتونم بهش یه سری فوت و فن هایی رو یاد بدم‌که چجوری وزارتخونه رو تو زمانی که هیچ کسی نیست بتونه اداره نکنه. شاید اصلا فامیلی چیزی از آب دربیاد. البته من که فامیلی ندارم ولی این یارو یه ربطی به من باید داشته باشه. حداقل فامیلیش که یکسانه.

زن، چند لحظه ایوا را که در فکر فرو رفته بود ورانداز کرد. سپس خم شد تا برگه هایش را از روی زمین جمع‌ کند.
-خیلی خب من باید یک سر به جغددونی بزنم.


ایوا فکر‌کرد؛ جغددونی دیگه چه کوفتیه زمان ما یه پِخ بود که رد و بدل میشد. این ادا اطوارا چیه؟ اما بهرحال تصمیم‌گرفت از خیر آن بگذرد.
-وایسید... ببخشید گفتید دستاورد های وزیر ایوانوا؟ میتونید بهم بگید چی کارا کرده ایشون؟ لابد یه کاری کرده که چند دوره‌ست وزیر اینجاست...

زن برگه هایش را جمع‌کرد و سرش را بالا آورد.
-آره‌ چرا که نه... مثلا... مثلا...

حالا کم‌کم داشت صورتش برافروخته میشد.
_- چمیدونم. از من که انتظار نداری تمام وقایع روز رو حفظ باشم؟ ایشون تمام و کمال خودش رو وقف این مکان و جامعه جادوگری‌کرده. اوه راستییییی!

ایوا او را دید که لپ‌هایش گلگون شد و بادی به غبغب انداخت. زن با هیجان ادامه داد:
-از مهمترین خصوصیت های ایشون، وفاداری و فداکاریشون بوده. حالا شاید بپرسی‌چطور... که باید بهت بگم‌ یکی از درخشان ترین هاشون باید این باشه که وقتی لرد سیاه دستور حمله به هاگوارتز رو داد، وزیر ایوانوا در همون اتاق حضور داشتن. باورت میشه؟ چه تجربه‌ی مدیریتی ای نزدیک تر به این؟ همینطور که خب... یکی از عوامل لرد سیاه در عملیات تسخیر دهکده هاگزمید هم هستن ایشون.
ایوا با دهانی باز به او خیره شده بود. کسی جز خودش را با آن نام، و در آن زمان به یاد نداشت.
گرچه که در آن ماموریت ها، تنها کار ایوا، درو کردن مغازه های خوار و بار فروشی و مغازه شکلات فروشی ویزلی، پس از تسخیر آن توسط سایر مرگخواران بود.
ایوا که همچنان مطمئن نبود که آن زن دارد راجع به چه شخصی صحبت میکند، با دهانی باز با او خیره ماند. زن کمی‌ دستپاچه شد
-خب... آره درسته که مرگخوار بودن لزوما جزو صلاحیت های مد نظر وزارتخونه محسوب نمیشه، اما از‌هرچیزی‌ مهمتر، وفاداری به جبهه ایه که بهش متعلق باشی. چه خوب چه بد عزیزدلم.

ایوا شانه بالا انواخت.
-خب... خیلی ازتون ممنونم خانم.
-خواهش میکنم، راستی هروقت خواستی بدون من تو ستاد مبارزه با مواد توهم‌زا منتظرتم. بدون که هیچ وقت برای تغییر دیر نیست گلم.

ایوا بی توجه به او، به سمت سرسرایی رفت که سر و صدای زیادی از آن به گوش می‌رسید. افراد زیادی آنجا تجمع کرده بودند و بسیار هیجان زده به نظر می‌رسیدند.
یکی از آنها، روی سکویی ایستاده بود و درکنارش، هیبیتی دو‌بعدی ایستاده بود. ایوا چشم هایش را ریز کرد تا بهتر ببیند.
مردی که روی سکو بود، گلویش را صاف کرد و با لحنی محترمانه و جدی، صحبتش را آغاز کرد:
-خیلی خب... قبل از هرچیزی، از همه جادوگرانی که امروز‌ گرد هم اومدن تا حمایتشون رو، چندین باره، از دولت سرکار خانم ایوانوا ابراز کنن، نهایت قدردانی رو دارم. این حمایت شبانه و روزانه شما و خستگی ناپذیریتون تحسین برانگیزه.
خب... امروز طی دیدارِ کتبی ای که با وزیر داریم، میخوایم به ضرورت حذف سکه ی سیکل برنزی و حتی نات های نقره ای بپردازیم. تا تنها پول رد و بدل شده در تجارت جادویی، گالیون باشه.

ایوا نزدیک و نزدیک تر شد. ابتدا چهره‌ی آپگرید شده‌ی‌ خود را روی آن هیبت دو بعدی تشخیص داد و بعد به نظرش رسید که دیدار کتبی، هرچیزی که هست، احتمالا معنی بسیار بدی داشته باشد.
سپس‌ مرد با شدت به جلو خم و لبه های میز را گرفت. طوری که ایوای دوبعدی در‌کنارش با مظلومیت‌ شروع به لرزیدن کرد.
-برای آغاز جلسه، میخوام ازتون خواهش کنم لطفا از سر جاهاتون بلند بشید و یکصدا شعار دولت وزیر ایوانوا رو باهم سر بدید.

جادوگران و ساحرگان از روی صندلی های پلاستیکی خود بلند شدند. مرد سکویی با هیجان فریاد زد:
-دست مرلین عیانه، ایوای ما جوانه!

همه با شور و هبجان تکرار کردند:
-دست مرلین عیانه، ایوای ما جوانه.

ایوای دوبعدی،‌ مانند باد بان قایق، تحت تاثیر امواج صوتی داد و هوار مردم، به ارتعاش در آمد.
ایوا احساس کرد پرده گوشش در حال انفجار است. دست هایش را روی گوش هایش گذاشت و بدون اینکه بداند چه میکند، با صدای بلند جیغ کشید:
-دولت کج و کوله، ملت گوشت و دنبه!

افرادی که عقب تر نشسته بودند با تعجب به سمت او برگشتند. ایوا همچنان تکرار میکرد:
-کج و کوله، دولت گوشت و دنبه!

کم‌کم همه دست از شعار دادن برداشتند و به او نگاه کردند که چشم هایش را بسته و گوش هایش را گرفته بود و با تمام توان فریاد میزد.
اقای روی سکو، دست هایش را به نشانه سکوت بالا برد و همهمه‌ی جادوگران خاموش شد. ایوا هم دست از جیغ کشیدن برداشت.
مرد با نگاهی موشکافانه، سرتا پای ایوا را نگاه کرد. سپس با دقت جزئیات صورتش را. بعد هم پوستر ها را در سرتاسر آن تالار. ابروهایش را بالا برد. اول ابروی راست، بعدم ابروی چپ. شایدم اول ابروی چپ و بعد ابروی راست. ایوا هیچ وقت نفهمید که دست چپ او، دست چپ فردی که روبه رویش ایستاده ‌است هم‌ محسوب میشود یا نه.
کلاهش را که روی کله‌اش کج شده بود، صاف کرد و ستاره ی آویزان آن مانند یک سیاره منظومه شمسی به دور سرش شروع به تاب‌خوردن کرد. لبخندی موزیانه بر گوشه دهانش نشست. سپس‌ ناگهان، تغییر شکل داد و صورتش، حالتی شگفت‌زده و ناباور را به خود گرفت. ابروهایش فر خوردند و دهانش باز شد.
-آه جادوگران! آیا شما هم اون شخصی رو میبینید که من هم میبینم؟!

ملت جادوگر، با چشم هایی پر از سوال به هم نگاه کردند.
-میبینید کی اینجاست؟! میبینید چه شخصی پس از سالیان دراز، بالاخره در‌ملاء‌عام حاضر شده؟!

مرد بب آنکه منتظر‌ پاسخی از سمت آنها باشد ادامه داد:
-ایشون همین وزیر خودمون هستند! بالاخره، صلاح دیدند که در برابر چشم مردم حاضر بشن!

زنی جوان که پارچه ای با شعار دولت حال حاضر به کمر خود بسته بود سوال کرد:
_ببخشید آقا ولی ایشون هیچ شباهتی به وزیر ایوانوا که ما همیشه دیده‌یم ندارن.

مرد بی آنکه ذره ای دلخور بشود، در حالی که آرام آرام در سکوت به سمت ایوا گام بر‌می‌داشت، با خوشحالی اعلام کرد:
-بله بله دقیقا! وزیر ایوانوا همونطور که خودتون میدونید، بخش اعظم وقت خودشون رو صرف انجام ماموریت های مربوط به وزارتخونه میکنن... این‌‌چند سال به علت آسیب های زیادی که بهشون در طی این مامورت ها... منظورم مبارزه با گروه ها خودمختار و شرور جادوگری و حتی... ترول ها! بله، ترول ها رسیده بود... ترجیح میدادن از راه دور به مدیریت وزارتخونه و وظایفشون بپردازن. تغییر شکل الانشون هم به همین دلیله.

ایوا مات و مبهوت، بدون آنکه کلمه ای از دهانش خارج شد، با دستپاچگی لبخند زد.

-ازتون میخوام به افتخار وزیر ایوانوا، شعارِ دولت رو بار دیگه سر بدید!

خیل عظیم جادوگران و ساحرگانِ مشعوف و هیجان زده، درحالی که شعار سر میدادند و جرقه هایی از چوب دستی‌هایشان به اطراف می‌پاشید، به سمت ایوا سرازیر شدند.
یکی از او امضا میخواست، دیگری تمنا میکرد ایوا با کشیدن دستی برروی صورتش نیروهای شر را از درون او پاک کند و حتی یک نفر با اصرار از ایوا میخواست تا تف جادویی اش رو داخل ظرف معجون برایش بریزد که خوشبختانه مرد محترم کلاه به سر جلویش را گرفت.
ایوا با خودش فکر کرد؛ پسر عجبا. اصلا فکرشو نمیکردم. یعنی خب فکرشو نمیکردم همونطور که بچه‌ها میگفتن، اینطوری ازم استقبال بشه. یعنی خب این خیلی خوبه که به این راحتی منو پذیرفتن. من که از خدام بود بدون اینکه کار خاصی بکنم بیام و یهو بشم همه کاره و این‌همه پوستر... البته که این یکمی منطقی نیست اخه من اصلا شبیه اون عکساشون نیستم. ولی خب آدم از کجا میدونه، شاید کل این مدت منتظر من بودن...‌ اما پس چرا جدی هیچ کدوم از این‌ها پیگیر من نمیشدن قبلا؟ یعنی فقط بچه های کابینه قدیم... که البته کابینه قدیم فقط منو و تام بودیم. پسر جدی چخبره اینجا. من که مشکلی ندارما... ولی یکمی با انتظارم فرق داره. یعنی اگه من‌ نمیومدم هم شاید همینطوری به همین شکل قرار بود کارای وزارتخونه رو پیش ببرن. اخه این ایوای جدید رو که می‌بینم... واقعا کیه؟ پس شعار دولت قبلی چی؟

ایوا در همین حین که فکر میکرد، به مردم لبخند کج و کوله‌اش را تحویل میداد.
تا اینکه مرد کلاه به سر، با آن لبخند تصنعی اش، مردم رااز سر راه به کنار راند و دست او را گرفت.
-جناب وزیر، حالا که بعد از این همه مدت تصمیم گرفتید سخصا به وزارتخانه بیاید، کارهای زیادی هست که باید بهشون برسیم. من شخصا حرف های زیادی با شما دارم.

و چشمک زد. ایوا از آن مرد خوشش نیامد. زیادی تمیز و مرتب و درست و حسابی بود. مانند ایواهای توی پوستر.

-خوشحال میشم که تا اتاق خودتون، وزیر سحر و جادو، همراهمیتون کنم بانو.

___
ایوا در حالی روی صندلی_نه صندلی وزیر سحر و جادو، بلکه صندلیِ روی به روی آن_ نشسته بود، پاهاش را تاب داد و زیرچشمی به اتاق نگریست.
مرد پشت صندلی وزارت نشست و انگشت هایش مانند سگرمه هایش درهم رفتند.
-خب خانوم ایوا... یا هرچیزی که اسمتون هست... خیال نمیکردیم ببینیمتون این اطراف ها.

ایوا سرش را بلند کرد.
-اما...‌مگه شما همون‌هایی نیستید که... میدونید چی میگم؟ که قرار بود همه‌چیزو فراهم کنید واسه‌ی برگشتن من و این ‌چیزا؟

مرد با صدای بلند شروع به خندیدن کرد.
-وای اون قضیه رو میگی؟ نه بابا مگه همینجوریه. اینجا حساب و کتاب داره.‌ نکنه فکر‌کردی میشینی یه جا و هیچ کاری هم نمیکنی و ده سال از‌جامعه جادوگری عقب میفتی، تازه آدما هم اینجا ردیف میشن تا قدرت رو به تو برگردونن؟ ملت گوشت و دنبه... ها؟

ایوا خیلی از حرف های او سر در نیاورد.
-ببخشید پس اون ایوایی که تو پوسترهای شماست کیه؟ پس چرا همه جا پر شده از عکسای... من که نه، اون؟

مرد قلم پرش را به آرامی در دست چرخاند.
-ایوای عزیزم... اتفاقا اون ایوا... چیزیه که مردم میخوان. میدونی... چی بانمک تر از اینکه ساحره ای مثل تو رو، خنگ و کثیف و همیشه گشنه و شرور و بزدل رو تبدیل بکنیم به همون چیزی که جامعه جادوگری میخواد؟ منظورم اینه که خب خیلی بامزست. اونا همه اینا رو راجع به تو میدونن ولی حتی عاشق استند کاغذی تو هستن. منظورم اینه که... بعد از دروغی مثل این، چه کاری میمونه که من نتونم انجام بدم؟

ایوا زیاد از طرز حرف زدن آن مرد خوشش نیامد. اما چون غرور، مثل سواد، چیزی‌نبود که در ایوا وجود داشته باشد، ناراحتی اش دوثانیه طول کشید.
پس‌به آرامی‌صندلی اش را هل داد و از روی آن بلند شد.
-خب آقا پس... فکر‌کنم اینجا من دیگه کاری نداشته باشم. امیدوارم ایوای جدیدتون، منظورم خانوم وزیره، بتونه بهتر کارا رو راست و ریس کنه.

مرد باشتاب بلند شد.
-اما ایوای عزیزم، کار ما تازه شروع شده. حالا که تو پیدات شده و مردم ‌تو رو دیده‌ن، چی بهتر از اینکه تو رو تبدیل بکنیم به همین ایوای توی پوستر ها و اعلامیه ها! همین ایوایی که همه میخوانش... یعنی من هیچ کار خاصی هم ازت انتظار ندارم، بعد از تغییرات لازم روی قیافه‌ت، هر چند وقت یکبار میای توی این‌ گروه ها و بعدش، تمام! برمبگردی توی اتاقت. فقط برای اینکه جادوگرا احساس کنن وزیرشون واقعا در کنارشون حضور داره.
-خب من فعلا میرم.
-کجا عزیزم... یه لحظه وایسا. جپتو جان! بیا کارتو شروع کن!

جپتو،‌ پیرمردی که کله ای شش‌گوشه داشت، تلو تلو خوران و بی‌تعادل، از کمد کنار اتاق پدیدار شد.
-سلام ارباب. سلام خانوم! چطوری میتونم‌کمکتون کنم؟
-خب من میخوام این خانوم رو...

جپتو امان نداد:
_چه خوب! من میتونم گزینه‌هاتو بهت بگم تا خودت هرچی بهتره رو انتخاب کنی_
-یه لحظه خفه شو وایسا حرفم تموم شه!
-شوخی بامزه ای بود، هاهاها! امروز‌چه کاری از دستم برمیاد تا براتون انجام بدم؟

مرد به ایوا پچ پچ کرد:
-امروز ایراد پیدا کرده ولی کارش عالیه نگران نباش.

ایوا زیر چشمی‌جپتو را پایید که مانند یک آدم‌آهنی خسته، پشت سر هم پیشنهاداتی را ردیف میکند.

-ببین‌چپتو این پوستر رو میبینی؟ میخوام خانوم ایوانوا رو عین این پوستر درست کنی. من بهت ابمان دارم. نمیخوام با این تصویر مو بزنه. حله؟

چپتو چشم های چپش را متمرکز کرد و بعد با خوشحالی سر تکان داد.

-خب پس من فعلا میرم تا کار خانوم ایوا تموم بشه.

مرد با عجله از در بیرون رفت و ایوا و جپتو را تنها گذاشت.
در کسری از ثانیه، جپتو تیغ و قیچی جراحی و نخ و سوزن را از داخل جعبه ای بیرون کشید و به صورت ایوا حمله ور شد.
-درحال ایجاد تصویر مورد نظر شما، درحال تصویر مورد نظر شما، امروز چه کاری از دستم برمیاد؟ سلام؟ امروز چطوری میتونم‌ کمکتون‌کنم؟

ایوا فرصت این را نداشت که به او بگوید با فراری دادنش از آن مکان شوم، بهترین کمک را میتواند به او بکند.
بعد از چند دقیقه،‌ جپتو دست از سر و روی ایوا برداشت و پت پت‌کنان، صدای رضایت بخشی مانند خنده از او شنیده شد.
-آماده شد. امیدوارم پت_ پت راضی باشید پت پت.

جپتو داغ کرد و گوشه ای افتاد و از پیکر خسته‌اش، دود برخاست.
ایوا ترسیده بود. جپتو را به کمدی که از آن آمده بود برگرداند، درش را قفل کرد و کمد را قورت داد و بخاطر دودی که از آن متصاعد میشد، به سرفته افتاد.
سپس درحالی که به دنبال جرعه ای آب روی میز وزیر میگشت، با آیینه‌ی روبه‌رویش چشم تو چشم شد.
-عه خانوم وزیر شما واقعی هستید...؟ ببینم شما میدونید... اوه. پس انگار... خودمم؟!

وحشت زده به صورت تغییر یافته‌‌ی چپتویی‌اش چشم دوخت. صورت بی‌نقض ناایوایی‌اش. لپ هایش را کشید و دستش را در تخم‌چشم‌هایش فرو برد که ایده‌ی مناسبی نبود زیاد.
نمیدانست... دیگر‌مطمئن نبود که آیا او یکی از پوسترها شده‌است، یا پوستر ها از روی او نقاشی شده بودند؟ ایوا هیچ نمیدانست.
برای همین از پنجره‌ی‌ اتاق وزیر سحر و جادو، واقع در وزارت‌خانه سحر و جادو، نگاهی به اطراف انداخت. سپس بیرون‌ پرید.
تصویر تغییر اندازه داده شده


عکس پرسنلی ایوا!


پاسخ به: حمام باستانی تاریخی شلمرود ( مختلط تفکیکی)
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 شهریور 1401 22:40
نمایش جزئیات
آفلاین
از جاروی جیغ تا مرلین v.s چهار چوب دستی دار

پست دوم

در اکثر اوقات، پیرمرد ها ممکن است حافظه ی چندان خوبی نداشته باشند. بخصوص آنهایی که بعد از صد‌ و پنجاه سال زندگی و کشف هزاران کاربرد خون اژدها، همچنان زنده باشند.
برای همین متاسفانه، سخنرانیِ حیاتی دامبلدور، درمورد هندوانه و خربزه ها که تمام شب در حال آماده کردنش بود، حالا از ذهنش پریده بود و تنها، کلماتی جسته و گریخته به یاد داشت. او تقریبا مطمئن بود که این سخنرانی میتوانست بازی‌شان را نجات بدهد.
-بچه های بابا... بابا رو ببخشید. سخرانیم رو یادم رفت!

برخلاف تصور او، بچه های تیم که روی رخت‌خواب هایشان نشسته بودند و فکر میکردند، سرزنشش نکردند و آنطور که او تصور میکرد، ناراحت نشدند. چقدر بچه های با گذشتی بودند.
-میگم پروفسور... الان چطوری باید در خصوص هندونه های و اینا بینشون صلح ایجاد کنیم؟
-سوال... سوال خوبیه فرزندم!

باید میدانست. چطور ممکن بود نداند؟ شخصی که کل تخصصش در لغتی به نام "صلح" خلاصه میشد.
دامبلدور دستی به ریش هایش کشید.
-راستش باید بگم... که میوه های خیلی چیزهای پیچیده‌ای هستند! نمیتونم به طور قطعی... میدونی؟ اونها فرزندان گیاهان و حاصلـ...
-شاید درواقع خربزه ایهام از یه چیز دیگه ست.
-شاید باید بریم برای بالا شلمرودی ها هندونه بکاریم تا جبران شه؟

هیچ کدام نظر خاصی نداشت. شانه بالا انداختند و رفتند که برای رفتن به بالا شلمرود، و گرفتن مجوز بازی، آماده شوند.
***

پیکت با امیدواری، مشتِ پر از دانه اش را بالا گرفت.
رئیس، نگاهی به او انداخت.

-اینا رو خودمون صبح زود رفتیم پیدا کردیم. برای کاشت خربزه و اینا. راستی میدونستید قراره ما اینجا یه بازی داشته باشیم و شما و رئیس پایین شلمرود باید این اجازه نامه رو...

خوشبختانه کاتانا به موقع عمل کرد؛ ضربه ای که کاملا اتفاقی بر سر پیکت فرود آمد، شانس دوباره ای به آنها داد.
-چرا این عضو تیمتان اینشکلی شد یهو؟ چه داشت میگفت؟
-خب راستش... ما یکی از تیم های خیلی معروف و زیادی خفن هستیم که افتخار دادیم اینحا توی این ورزشگاه یه بازی کوییدیچ داشته باشیم. مطمئنم این بازی برای شما که رئیس هستید خیلی اعتبار میاره!

رئیس آستین لباسش را مرتب کرد.
-خب... برای ما هم افتخار هست... ولی ورزشگاه شلمرود فقط با امضای من نمیشه باز بشه. باید اون یکی رئیسِ... رئیس پایین شلمرود هم این ورقه رو امضا کنه.
-خب میدیم اونم امضا کنه...
-ولی اگه اون امضا کنه من امضا نمیکنم! چنین ننگی قابل تصور نیست!

ایوا که ظروف نقره و چینی های با ارزش دکوری را یواشکی بلعیده، و بازهم حوصله اش سر رفته بود، موهایش را با فوت از روی صورتش کنار زد.
-ببینم... یعنی شما واقعا به خاطر یه زمین هندونه با هم قهر کردید؟ حتی من هم واسه ی یه زمین هندونه قهر نمیکنم. واسه ی دو تا زمین ولی چرا.

رئیسِ بالا شلمرود، نگاهی به دیس میوه ای که در دهان ایوا ناپدید میشد انداخت.
-شما اهمیت این قضیه رو درک نمیکنید! اون زمین خربزه، مهریه ی دختر من بود!

همه سکوت کردند. مهریه چه بود؟ هیچ کدامشان نمیدانستند.
ایوا فکر کرد حتما باید برای خودش یک مهریه تهیه کند.
-یعنی چی مهریه؟
-خب پسرِ رئیس پایین شلمرود دختر ما رو میخواست. ما هم بهش گفتیم که یه زمین خربزه مهریه میخوایم. توی اینجا اینشکلیه. رسم و رسوم ما خیلی کامله. ولی اونا به جاش یه زمین هندونه کاشتن اینجا. من نمیتونم چنین حقارتی رو از یاد ببرم.
-خب ما براتون دونه آوردیم که خربزه بکارید. از طرف اونا. ولی لطفا این ورقه رو امضا کنید. این بازی آخر خیلی مهمه برای ما.

دامبلدور که از آن موقع سکوت کرده، و توانسته بود متن سخنرانی جدیدی آماده کند، لبخندی تحویل آنها داد.
-انسان ها باید در زندگی گذشت داشته باشن فرزندم... یکی از اصول زندگی همینه... میدونی در علم فلسفه...

تاتسویا به رئیس نزدیک شد و در گوشش پچ پچ کرد:
-ببین نخوای قبول کنی، حاضرم شرط ببندم که تا هفته‌ی بعد میتونه براتون سخنرانی کنه که قانع شید. الان قبول کنی به نفعته برادر.
***
این تنها باری بود که در یک مراسم خواستگاری شرکت میکردند. که به نظر میرسید پرتنش ترینش هم باشد.
دو رئیس، در دو سر اتاق نشسته بودند و به یک دیگر چشم غره میرفتند.
دو خانواده‌ی متشنج، به اضافه ای اعضای تیم کوییدیچ، مضطربانه ظروف میوه را دست به دست میکردند. اما بین راه، وقتی دیس به دست ایوا میرسید، خوراکی ای برای افراد بعد از او باقی نمیماند.
پس از جر و بحث بسیار و شروط مختلف، بالاخره دو خانواده به نتیجه رسیدند که کاملا هم به درد هم میخورند و هیچ خصومتی بینشان وجود نداشته و نخواهد داشت. اصلا هم به خاطر این نبود که پایین شلمرودی به اصرار خانواده ی عروس، یک زمین خربزه ی بیشتر به مهریه افزودند.

-ایشالا که مبارکه بابا جانیا. به خوبی و خوشی زندگی کنید کنار هم.
-مبارکه. حالا دستتون درد نکنه اگه میشه این اجازه نامه رو امضا کنید. مرسی.

دو رئیس، در حالی که دستشان را دور شانه های هم انداخته بودند و انگار نه انگار که تا چند روز پیش سایه های یکدیگر را با تیر میزدند، به سوی او برگشتند.
-اها راستی من و دوست عزیزم، به این نتیجه رسیدیم حالا که این دو تا اتفاق قشنگ، یعنی بازی شما و عروسی بچه های ما دارن همزمان اتفاق میفتن، چرا عروسی رو توی ورزشگاه شلمرود نگیریم؟ مطمئنیم شما موافقید.

دامبلدور اب دهانش را قورت داد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


عکس پرسنلی ایوا!


پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
ارسال شده در: جمعه 11 شهریور 1401 20:08
نمایش جزئیات
آفلاین
از جاروی جیغ تا مرلین
پست اول


شعله های آتش، گرمای سوزان. مردمی که در حاله ای از گناهانشان در خورد می‌پیچند و در حالی که به شکل های مختلف شکنجه میشوند، فریاد میکشند...

خب، میتوان گفت که کتاب مقدس تعریف نادرستی از جهنم به آنها ارائه داده بود.
نه تنها از آتشی که در جایگاه مخصوص میسوخت و شعله میکشید و موجودات را می‌بلعید خبری نبود، بلکه تقریبا آنجا حتی یک وسیله‌ی شکنجه هم‌‌ دیده نمیشد؛ تنها وسیله‌ی موجود، صفحه‌ای چرخان بود که گناهکار را به آن می‌بستند و از دور به او چاقو پرت‌میکردند.
که خب این هم حساب نبود چون کسانی که به جهنم می‌آمدند قبلا مرده بودند و نمیشد دوباره با چاقو کشتشان. تازه چرم کنارش هم پوسیده بود.
مسئولین جهنم که از روی ریخت و قیافه‌شان نمیشد حدس زد چه‌نوع موجودی باشند، پرسه میزدند و هرزاگاهی به بعضی‌از گناهکاران کله‌خراب گیر میدادند.
_اینجا جهنمِ سوسول‌هاست؟ تنها شکنجه ی اینجا اینه که یخورده گرمه.
_فک کنم اینجا کسایی میان که نکته‌ی یه عکسی رو فهمیدن.

سامورایی متفکرانه ادامه داد:
_اینجا تازه ورودیه... احتمالا طبقه های آخر طبق کتاب مقدسه... میدونی؟

ایوا نمیدانست.
_خودم میدونستم. یعنی به نظرت طبقه‌ی هفتم کیا هستن؟ همونا میان تماشای کوییدیچِ‌ ما؟
_تصور بودن در کنار اون آدما لرزه بر اندام کاتانا میندازه.

ایوا آه کشید. جهنم، دستِ کم در حالِ حاضر به اندازه‌ای که قبلا فکر میکرد مهیج و باحال نبود؛ در صفی طولانی و بی‌پایان در انتطار گرفتن مجوز برای رفتن به طبقه ی هفتم جهنم بودند تا در بازیِ تمرینی کوییدیچ، قبل از مسابقه‌ی اصلی شرکت کنند. درضمن، کادر بی‌عرضه و تنبلِ آنجا، چک کردن دفترچه‌ی اعمال افراد را صد ساعت طول میدادند. گرچه اگر اصلا زمان در آن مکان، حقیقت میداشت.
تمام این افکار، سر و صداها، جیغ و داد افراد داخل صف و انتظار، ایوا را دیوانه میکرد.

_باباجانیا یادتونه یه بار رفتیم ورزشگاه آزادی توی اون کشوره؟ مسئولینِ هر اداره ای که رفتیم به اندازه ی مال اینجا کند بودن. عجب گیری افتادیما.

پیکت با برگ هاش که به خاطر گرما از ریخت افتاده بودند، به پرونده ای که زیرِ بغل یکی از افراد داخل صف بود اشاره کرد.
_این یکی خیلی انگار بچه‌ی بدی بوده. کلی کاغد هستش توی پرونده‌ش. کاغذا رو حروم کرد... میدونید جقدر درخت...

حتی دامبلدور هم در آن شرایط نمیتوانست به سخنرانی او در مورد دوست داشتنِ درخت ها گوش بدهد. با نگرانی پرونده های خود و اعضای تیمش را بررسی کرد.
_چیزه عزیزانِ پدر... ورزشگاه طبقه ی هفتمه؟
_اوهوم...
_طبقه ی هفتم جهنم همونجاییه که باید بدترین گناها رو انجام داده باشیم تا راهمون بدن؟

ایوا شانه بالا انداخت. یک ایوا نمیتواند چنین نکاتی از کتاب مقدس را حفظ باشد.
_ما به اندازه‌ی کافی بد هستیم پروفسور. لااقل من نه خیلی خیلی بدم. مثلا همین دیروز سهم صیحونه ی تاتسویا رو خوردن به اضافه‌ی نیمروی شما. این خیلی گناه زشتیه.
_یا من پروفسور... من‌همین دیروز یکی‌از فامیل های پیکت رو با کمک خودش و کاتانا از ریشه کندم.

پیکت با خوشحالی تایید کرد. دامبلدور نفسش را در سینه اش حبس کرد.
_ای وای... اینا کاملا خلاف روشنایی هستن! لطفا بعد از برگشتن از کوییدیچ، این کارا رو تکرار‌نکنید.

دامبلدور که خیالش راحت شده بود و دیگر به پرونده های کم‌برگ خود و تیمش فکر نمیکرد، دستش را در ریشش فرو برد و به صف رو به رویش چشم دوخت... تبهکارانی به چهره های وحشتناک، شخصی که دماغ نداشت، و حتی انسان های کت و شلواری ای که در صف ورود به طبقه‌ی هفتم‌ جهنم ایستاده بودند، ترسناک به نظر می‌رسیدند.
دامبلدور خیالش راحت بود.

***

بعد از گذراندن ساعت های متوالی در انتظار رسیدن نوبتشان برای رسیدگی به نامه های اعمالشان، ایوا نه تنها متوجه شده بود که جهنم ذره ای مهیج نیست، بلکه جهنم واقعا جهنم است!
مسئولِ بی‌قابلیت‌ای با لباس های سیاه پاره و آستین های توری پشت میزِ بازرسی اش نشسته بود و دفترچه های اعمال بسیار طولانی را با ارامش بررسی میکرد و انگار گرمایی که هر لحظه بیشتر میشد، تاثیری بر آرایش عجیبش نداشت. احتمالا برای مسئولان کولر تهیه کرده بودند. شاید ایوا میتوانست یکی از آنها باشد.

_به نظرتون اگه بهشون بگیم بازکنای کوییدیچ هستیم زودتر کارمون رو راه نمیندازن؟
_پارتی بازی خیلی کار زشتیه تاتسویای پدر!

اما سر و صدایی که از پشت صف طولانی به گوش رسید، مانع به گوش رسیدن غر زدن تاتسویا شد:
_ببخشید برید کنار... ما تیم کوییدیچ هستیم که قراره چند روز دیگه اینجا مسابقه داشته باشه.

مردم در حالی که کنار میرفتند، سرک کشیدند تا یک نظر بازیکنان را تماشا کنند.

_عه پروفسور! اینا که...
_ترنسیلوانیا؟

اعضای تیم حریف، با اعتماد به نفس تمام گناهکاران را کنار زده و به بازرس رسیدند. کمی جاروهایشان تکان دادند و در حالی که لبخند از روی صورتشان کنار نمیرفت به سمت او خم شدند:
_به ما گفتن بیایم اینجا و بعد از نشون دادن مدارک و کارنامه مون، برای بازی کوییدیچ وارد طبقه‌ی...
_فکر کنم باید توی صف وایسید!

سولی لبخند دلربایی تحویل تاتسویای عصبانی داد.
_خب... ما بازیکنا و تیمِ افتخاری هستیم! زودتر کارمون رو راه میندازن.
_پس ماهم، ماهم هستیم!

سو که خنده ی عصبی‌اش به اخم تبدیل میشد، کلاهش را روی موهای بلندش جا به جا کرد.
_بهرحال ما توی صف نمی‌ایستیم. و زود تر از بقیه وارد اینجا میشیم.
_ما هم وارد میشیم!

دامبلدور با دست هایش که با آساین های بلند پوشانده شده بودند، آن دو را از هم دور کرد.
_خب... حالا دعوا لازم نیست بکنید که. اصلا مگه همیشه نمیگن بازیِ دوستانه؟ الان مثل دو تا تیمِ دوست وارد میشیم.

سپس با لبخندی مضطربانه به خانمِ مسئول آنجا اشاره کرد.
_آبجیِ بابا زحمت بکش این کارنانه های ما رو یه چکی کن بفرستمون اون بالا.
_به نظر میرسه سیستم اجازه نمیده.

دامبلدور با نگرانی به مانیتور کامپیوتر او که با برچسب های رنگی پوشانده شده بود خیره شد.
_اونوقت... چرا بابا جان؟
_کافی نیست! میگه پرونده ی شما برای رفتن به طبقه ی هفتم کافی نیست.

دامبلدور دسته‌ای از ریش هایش را کند.
_ولی ما فقط میریم یه بازی کوییدیچ انجام بدیم و برگردیم. نمیریم بمونیم که!
_نچ. ممکن نیست. این قانونشه. توی سیستم هم چیزی راجع به شرایط کسایی که میخوان اینجا کوییدیچ بازی کنن ننوشته. ببخشید.

سو که دیگر لبخندی روی صورتش نمانده بود، کلاه کجش را پایین گذاشت روی میز او کوبید.
_ خب پس..‌ حالا ما چی کار باید کنیم؟

مانیتور او با تمام برچسب هایش شروع به لرزیدن کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


عکس پرسنلی ایوا!