هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: آرایشگاه عمو آگریپا
پیام زده شده در: ۱۳:۲۰:۱۳ جمعه ۱۸ خرداد ۱۴۰۳
#77

اسلیترین

سالازار اسلیترین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۴ سه شنبه ۸ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۴۶:۵۸
از تالار اسرار
گروه:
جـادوگـر
جادوآموخته هاگوارتز
شـاغـل
اسلیترین
پیام: 279
آفلاین
گلابی کمی تکون خورد و سعی کرد روح مرد بیچاره رو احضار کنه، اما چیزی جز باد کوچیکی ازش بیرون نیومد. باز خودشو کمی بیشتر تکون داد و بازم روحی احضار نشد. بار سوم که می‌خواست تلاش کنه، با چشمای خشمگین بلا مواجه شد و این بار دویست درصد بیشتر تلاش کرد، چون می‌دونست زندگیش به این تلاش سوم بستگی داره. اگر نتونه موفق بشه، قطعا به سرنوشتش که قرار گرفتن روی یه "کیک مروپ پز" هست، نخواهد رسید و به جاش به دلیل خشم بلا در نهایت روی تیتاپی چیزی قرار می‌گیره و توسط یکی از ویزلی‌ها خورده میشه. چنین تهدیدی بالاخره جواب داد و روح مرد بیچاره از گلابی بیرون کشیده شد و در مقابل مرگخوارا قرار گرفت. مرد بیچاره کمی اخم کرد و گفت:

- معلوم هست چتونه شمـ...

قبل از اینکه روح این مرد بتونه جمله‌اش رو تموم کنه، توسط بلا از یقه گرفته شد و مثل یه کیسه برنج، کامل از گلابی خارج شد.

- کجا قرار بود دفنت کنن؟
- فکر نکنم دوست داشته باشین بدونین.

روح مرد، بعد از دیدن قیافه خشمگین بلا ، آهی کشید و با ناراحتی گفت:

- ببینین، اصن با خودتون فکر کردین چرا باید تو تابوت یه آدم زنده باشه؟
- نه و نمی‌خوایم هم بدونیم! آدرس؟


این مکالمه در جریان بود که یه ذره اونورتر، یعنی مثلاً چندین متر اونورتر، یکی از مرگخوارا دستی به شونه‌های مروپ زد تا توجهش رو جلب کنه و بعد گفت:

- این مکالمه خیلی آشناست، همین چند دقیقه پیش دقیقاً همین صحنه اتفاق نیفتاده بود؟

مروپ دوست داشت که جواب بده ولی از خنده شدید تنها کاری که می‌تونست بکنه این بود که تعادلش رو حفظ کنه و روی زمین نیفته.


تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده

بخشی از خاطرات سالازار اسلیترین : تاریکی که زنده ماند!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: آرایشگاه عمو آگریپا
پیام زده شده در: ۲۳:۵۷:۲۹ پنجشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۳
#76

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۲۴:۲۶
از گیل مامان!
گروه:
مرگخوار
جـادوگـر
شـاغـل
جادوآموخته هاگوارتز
اسلیترین
گردانندگان سایت
پیام: 562
آفلاین
-سر قبرم!

به هر حال این یک پاسخ درست به یک فرد اشتباه بود و تبعات خود را در پی داشت.

-هی هی...داری چیکار میکنی؟!

بلاتریکس گوش مرد را گرفت و او را کشان کشان در داخل حوض غسالخانه انداخت. شیر آب یخ را باز کرد و شروع به کتک زدن مرد کرد. سپس هرچه سدر و کافور جلوی دستش آمد را در دهان مرد چپاند و باندی را هزار لایه دورش پیچید و وقتی تبدیل به یک مومیایی شد آن را در داخل کفنی فرو کرد و در تابوت انداخت. داخل تابوت را پر از بنزین کرد و آتش زد.

-آم...بلا مامان؟ مامان فکر می کنه که مرلین بیامرز می خواست بگه تونل همونجاست که قبرشو براش کنده بودن!

بلاتریکس نگاهی به مروپ انداخت. سپس نگاهی به تابوتی که شعله های آتش از آن زبانه می کشید انداخت. اوضاع بر وفق مراد بلا نبود.
-کی این تابوتو آتیش زد؟! به چه جراتی آخرین فرصت برای پیدا کردن اربابو اینطوری از بین بردین؟!
-ولی بلا خودت...

بلاتریکس مرگخوار را قبل از آنکه جمله اش را کامل کند از قوزک پا بلند کرد و سه دور، دور سرش چرخاند و به داخل آتش پرتاب کرد.
-شماها خجالت نمی کشین؟! این یکی رو کی انداخت تو آتیش؟! اینطوری می خواین به ارباب خدمت کنین؟!
-

مروپ نگاه نگرانی به مرگخواران باقی مانده و بلاتریکس خشمگین و آتشی که همچنان زبانه می کشید انداخت.
-اصلا خودتونو نگران نکنین سبزی قرمه های مامان. مامان میتونه اون مرد رو دوباره برگردونه تا سوالاتتونو ازش بپرسین.

یک گلابی را از داخل جیبش در آورد و جلوی مرگخواران روی طاقچه غسالخانه قرار داد.
-این گلابی میتونه روحشو احضار کنه.


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۴۰۳/۳/۱۸ ۱:۰۶:۲۷
ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۴۰۳/۳/۱۸ ۱:۱۰:۴۴

تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده

Don't ask me why I still can't leave
This is where I feel at home
This is where my heart always belonged


پاسخ به: آرایشگاه عمو آگریپا
پیام زده شده در: ۱:۵۰:۳۱ شنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۳
#75

گریفیندور، محفل ققنوس، مرگخواران

الستور مون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۹:۵۳ پنجشنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۳
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۱۷:۳۱
از ایستگاه رادیویی
گروه:
گردانندگان سایت
شـاغـل
جـادوگـر
گریفیندور
جادوآموخته هاگوارتز
مرگخوار
محفل ققنوس
پیام: 176
آفلاین
مرد هم چندبار پلک می‌زنه.
دوباره بلاتریکس چندبار پلک می‌زنه.
بعدش مرگخوارا هم چندبار پلک می‌زنن.
و بعد از همه این پلک زدنا، همه‌شون یهو متوجه می‌شن که تا به حال اصلا در طی پست‌های قبلی پلک نمی‌زدن و دچار ترس شدید و گرفتگی عضلات پلک می‌شن و مجبور میشن چشمای هم‌دیگه رو فوت کنن تا گرفتگیشون برطرف بشه، بعدش از فکر اینکه پلک چشمشون عضله داره و می‌تونه بگیره، دچار فروپاشی روانی شدن. در واقع برای همه‌شون هم‌زمان سوال پیش اومد که: "چیو می‌تونه بگیره؟!" که جوابی براش وجود نداشت، به همین دلیل تا چند دقیقه به فروپاشی روانیشون ادامه دادن و اول پلک چشم خودشون و بعد پلک چشم بقیه رو حسابی کتک زدن که دیگه چیزیو نگیره.

بعدش همه چندتا نفس عمیق کشیدن، به خودشون مسلط شدن و بلاتریکس مرد رو چندبار به طرز وحشیانه‌ای تکون میده.
- تبذس کجاست؟!

مرد داشت تلاش می‌کرد افکارش رو جمع کنه و به بلاتریکس آدرس دقیقی رو بده. ولی بلاتریکس زیاد اهل صبر نبود و باز هم شروع کرد به تکون دادن مرد و سوال پرسیدن ازش. مرد در حین تکون خوردن چون می‌خواست صحبت کنه، چندبار زبونشو گاز گرفت و دهنش کف کرد، که البته برای بلاتریکس زیاد اهمیتی نداشت.

- می... م... ختخصثب... هخعابصخهعثبا... هخعصبتاع... تبذس!
- بگو دیگه! وقت ما رو تلف کردی!

و بلاتریکس بالاخره دیگه مرد رو تکون تکون نداد، مرد یه نفس عمیق کشید و سریع گفت:
- تبذس مخفف تونل بلند ذلیل شدگان سر به نیست نشده‌ست!

بلاتریکس و مرگخوارا فقط تونستن به صورت پوکرفیس به مرد نگاه کنن. ولی طبیعتا بلاتریکس زیاد به پوکرفیس موندن علاقه‌ای نداشت و در اون لحظه فکر و ذکرش پیدا کردن لرد سیاه بود، پس چندتا سیلی به صورت مرد زد و درحالی که طوری به چشمای مرد نگاه می‌کرد که تا عمق روح طرف رو بسوزونه، گفت:
- که کجاست؟


تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده

Smile my dear, you're never fully dressed without one


پاسخ به: آرایشگاه عمو آگریپا
پیام زده شده در: ۲:۱۱:۰۷ جمعه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۳
#74

ریونکلاو، محفل ققنوس، مرگخواران

گابریل دلاکور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۰:۰۲ پنجشنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۳
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۲۰:۲۶
از اعماق خیالات
گروه:
جـادوگـر
مرگخوار
محفل ققنوس
شـاغـل
جادوآموخته هاگوارتز
ریونکلاو
گردانندگان سایت
پیام: 187
آفلاین
بلاتریکس با قدم‌هایی محکم به سمت تابوت می‌ره تا مردی رو که مرگخوارا دقایقی پیش با زور و لگد به داخل تابوت برگردونده بودن، حالا دوباره از تابوت بیرون بکشه!

با باز شدن در تابوت و تابش دوباره‌ی روشنایی اتاق بر پیکر مرد زنده، مرد که همچون مرده‌ها درون تابوت دراز کشیده بود و چشماشو بسته بود، اخمی می‌کنه.
- معلوم هست چتونه شمـ...

قبل از این که مرد زنده‌ی اخمو بتونه جمله‌شو کامل کنه، ناگهان از ناحیه یقه گرفته می‌شه و با بلاتریکس چشم تو چشم می‌شه.
- کجا قرار بود دفنت کنن؟
- فکر نکنم دوست داشته باشین بدونین.

مرد با دیدن چهره بلاتریکس که هر لحظه خشمگین‌تر از قبل می‌شد، آهی می‌کشه.
- ببینین، اصن با خودتون فکر کردین چرا باید تو تابوت یه آدم زنده باشه؟
- نه و نمی‌خوایم هم بدونیم! آدرس؟

بلاتریکس یقه مرد رو محکم‌تر می‌کشه و اونم با سرعت بیشتری به حرف میاد.
- ولی مطمئنم این‌بار می‌خواین بدونین! اینا نمی‌خواستن منو قبرستون دفن کنن که، می‌خواستن منو ببرن تبذس و جسدمو همونجا رها کنن... منم گفتم بذار قبل از این که بکشنم، خودم خودمو به مردن بزنم که حداقل وقتی رهام کردن بتونم پا شم بلکه بتونم از اون خراب‌شده فرار کنم. هوشمندانه بود نه؟

بلاتریکس با تعجب چندین‌بار پلک می‌زنه. به نظر نمیومد مرد در حال دروغ گفتن باشه.
- تبذس کجاس دیگه؟



پاسخ به: آرایشگاه عمو آگریپا
پیام زده شده در: ۷:۱۲:۱۵ چهارشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۳
#73

گریفیندور، مرگخواران

تلما هلمز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۱ جمعه ۱۴ مهر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
امروز ۱۰:۳۰:۰۸
از من دور شو! تو خیلی مشکوکی!
گروه:
جـادوگـر
جادوآموخته هاگوارتز
گریفیندور
مرگخوار
پیام: 171
آفلاین
خلاصه: لرد ولدمورت با دامبلدور مسابقه میده و میبازه و حالا باید کشته بشه. مرگخوارا که نمیخوان لرد واقعا کشته بشه، وانمود میکنن که مرده و شروع به شیون و زاری کردن میکنن.
اما مامورین وزارت‌خونه به خاطر اینکه جسد هنوز شسته نشده، اجازه دفنش رو نمیدن. وقتی مرگخوارا موفق میشن توی غسالخونه با تابوت تنها بشن، متوجه میشن تابوت و اشتباهی برداشتن و داخلش یه آدم زنده دیگه است.
لرد سیاه هم داخل تابوتش با وجدانش صحبت میکنه.


مرد بیچاره، سعی میکرد از دست لشکر مرگخوارا و مشت و لگد هاشون فرار کنه. اما زورش به این همه آدم نمی رسید.
- نزن! آیی... نه!

بلاتریکس درحالی که طلسمی روانه او می کرد فریاد زد.
- اگه تابوت تو با تابوت ارباب جابجا نشده بود... الان ایشون اینجا بودن...
- بلا! اجازه هست یه چیزی بگم؟

بلاتریکس سرش رو به طرف صدا چرخوند و با تلمایی که روباه کنارش بود روبرو شد. سرش رو به نشونه تایید تکون داد.

- اگه تابوت ها عوض شده باشه، الان تابوت ارباب جای تابوت اینه! و فکر کنم قراره دفنش کنن. و مطمئنم که این مرد میدونه قرار بود کجا دفن بشه. و ما...

مروپ با بغض و ناراحتی و درحالی که اشک می‌ریخت گفت:
- اینطوری لیمو شیرین مامانم پیدا میکنیم!

بلاتریکس نگاهی به مرگخوارا انداخت و فکر کرد.
شاید اگه یه وقت دیگه بود، ایده تلما رو قبول نمیکرد و بعد، همون حرف رو تکرار و اون ایده رو به اسم خودش تموم میکرد. اما حالا وقتی واسه تلف کردن وجود نداشت.


ویرایش شده توسط تلما هلمز در تاریخ ۱۴۰۳/۲/۲۶ ۱۲:۲۲:۱۲

تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده

از من و روباهم دور شو! من بهت شک دارم!


پاسخ به: آرایشگاه عمو آگریپا
پیام زده شده در: ۲۰:۵۳ جمعه ۲۴ شهریور ۱۴۰۲
#72

گریفیندور، مرگخواران

کوین کارتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۴ چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۷:۲۳:۳۹ سه شنبه ۲۸ فروردین ۱۴۰۳
از تو قلب کسایی که دوستم دارن!
گروه:
جـادوگـر
جادوآموخته هاگوارتز
گریفیندور
مرگخوار
پیام: 155
آفلاین
کمی بعد غسالخانه

بندن با پیروزی تابوت حاوی لرد را روی میز گذاشت و خواست در آن را باز کند که متوجه در های باز غسالخانه و مامورین کنجکاو وزارتخانه شد. پس زیرلب جوری که فقط مرگخواران بشنوند زمزمه کرد:
-زود باشین در و پنجره ها رو بپوشونید. هیچکس نباید متوجه زنده بودن ارباب بشه.

مرگخواران با عجله، تمام در ها و پنجره ها را بستند. پرده ها را کشیدند. با احترام نجینی را زیر در گذاشتند تا راهی برای دید زدن از زیر در وجود نداشته باشد. حتی برای محکم کاری لینی را داخل سوراخ کلید چپاندند.

البته یک اتاق بود و جماعتی مرگخوار. طبیعی بود اکسیژن کم بیاید پس مرگخواران ترجیح دادند انقدر هم محافظه کار نباشند و راهی برای تنفس خود و رفت و آمد هوا باز بگذارند.
پس دوباره با احترام بانو نجینی را از زیر و جلوی در برداشته و به جای دیگری انتقال داند.

حالا همچی برای بازگشت پرشکوه لردسیاه آماده بود.

- خب دیگه همه چی امن و امانه. می تونین به ارباب بگین بیرون بیان.

بندن به آرامی در تابوت را باز کرد.
با بازشدن در، مانند فیلم های ترسناک دستی به سرعت بیرون جهید.
عده ای با دیدن دست فوری رفتند تا بر آن بوسه بزنند و خود را محبوب جلوه دهند که متاسفانه با دیدن ادامه ی دست و بدنی که (دست) به آن ختم شده بود، فوری سرجایشان ایستادند.

- لعنتیا من هنوز زندم! چرا می خواستین دفنم کنین!؟

شخصی که از تابوت بیرون آمده بود لرد سیاه نبود. حتی ذره ای شباهت به ایشان نداشت.
البته جز اینکه او را هم زنده زنده قرار بود دفن کنند.

- به چی نگاه می کنین؟
- فکر کنم تابوتو اشتباهی برداشتیم.

و لحظه ای بعد، لشکری از مرگخواران بودند که سعی می کردند با لگد، مرد زنده را داخل تابوتش بازگردانند.


ویرایش شده توسط کوین کارتر در تاریخ ۱۴۰۲/۶/۲۵ ۱۲:۳۸:۴۲

...I hold them tight, never letting go
...I stand here breathing, next to those who are precious to me





پاسخ به: آرایشگاه عمو آگریپا
پیام زده شده در: ۱۱:۲۵ شنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۲
#71

بندن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۵۴ پنجشنبه ۷ مهر ۱۴۰۱
آخرین ورود:
۱۷:۲۴:۵۸ شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۳
از قبرستون!
گروه:
مـاگـل
پیام: 33
آفلاین
بلاتریکس مرگخواران را به صف کرده بود و داشت نقشه نجات لرد سیاه را مجددا برایشان توضیح میداد.
- ما باید تابوت ارباب رو با اون تابوت عوض کنیم. الان سه شماره می شمرم و یهویی همتون شروع کنین به جیغ و داد و گریه و این وسط رو شلوغ کنین که تابوت ها رو با هم عوض کنیم. نبینم باز مسخره بازی در بیارینا! روشنه؟... خب. آماده. یک... دو... سه... الان!
مرگخواران که گویی همه شان ناگهان مورد اصابت کروشیویی قرار گرفته بودند با صدای بلندی که از چهار قبرستان آنطرف تر هم شنیده می شد، شروع به داد و هوار کردند.هکتور روی زمین غلت می زد و ایوان برای شادی روح لرد سیاه فاتحه می خواند.
در همین حین بلاتریکس آرام آرام، خودش را به تابوت دیگر نزدیک می کرد.
ماموران هم که به دلیل سر و صداهای زیاد و آشفتگی که ایجاد شده بود سردرگم مانده بودند و از خود درباره چرایی انتخاب شغل سوال می پرسیدند، متوجه حرکت بلاتریکس به سمت تابوت و از آن بدتر، حضور پیک مرگی که با بیل در حال کندن حفره ای بزرگ برای تابوت بود نشدند.
بلاتریکس، حالا به وضوح می توانست تابوت جایگزین را ببیند. همه شرایط برای جایگزینی تابوت اربابش با این تابوت محیا بود. اما یک مشکل وجود داشت!
مرگخواران به شدت مشغول شیون و زاری بودند و هیچکدامشان برای کمک به بلاتریکس نیامده بود. بلاتریکس هم توانایی جابه جا کردن یک تابوت با جنازه درونش را به تنهایی نداشت.

-هی، هی خانم! عه شما کجا اینجا کجا بانو بلاتریکس؟ برای مراسم ختم محفلی ای چیزی اومدید؟ اومدید جمجمه ببرید جهت تغذیه بانو نجینی؟ قدم رنجه کردید به قبرستون ما صفا دادید...

بندن که دیگر مرز های پاچه خواری را جا به جا کرده بود، متوجه نگاه های بلاتریکس که آتش در آنها شعله می کشید، نشد و تنها با فریادی از سمت بلاتریکس بود که سیل عظیم تعریف های بندن از وجنات ارباب را متوقف کرد.
- ارباب.
-ارباب؟
-ارباب، فوت شدن!
-ارباب چی شدن؟ یا موسی بن مرلین یا خدا. ارباببببب.

بلاتریکس که از واکنش پیک مرگ شوکه شده بود و از طرفی وقتی برای تلف کردن نداشت رو به بندن کرد و با صدایی آرام گفت:
-واقعا که نمردن! ما میخوایم تابوت ها رو با هم عوض کنیم تا ارباب بتونن بیرون بیان و....

بندن نگاهی به تابوت روی زمین انداخت و نگاهی دیگر به سیل عظیم مرگخواران در حال سیون و زاری و مامورانی که آنها را می پایدند کرد و بعد از اندکی تفکر گفت:
-نیازی نیست تابوت ها رو عوض کنیم. من یه فکری دارم!
-ما نیازی به فکر تو نداریم....

اما جمله بلاتریکس با حرکت بندن به سوی جمعیت نا تمام ماند. او به سرعت خود را به ماموران رساند و با صدایی که برای همه قابل شنیدن باشد فریاد زد:
-ایسسسسست! مامور مخصوص ارباب بزرررررگ بندن. یعنی چیزه، مامور فرد خاصی نیستم اما سریعا از تابوت دور بشید.

ماموران وزارتخانه که گیج شده بودند و از طرفی به دلیل ظاهر و لباس های نه چندان مناسب بندن مشکوک بودند که او هم یکی از مرگخواران لرد سیاه باشد، با لحن مرموزی گفتند:
-چرا؟ اصلا تو کی هستی؟ مامور مخصوص چی؟
-مامور مخصوص قبرستون!
- هر کی که هستی،ما هر چه سریعتر باید تابوت رو ببریم. به دستور وزارت خانه!
-نخیییییر! نمیشه.
-
-اهم.... چون طبق اطلاعاتی که در لیست قبر های من نوشته شده، ارباب..یعنی چیزه! میت هنوز توسط مرده شور شسته نشده!
-
-به مرلین راست میگم و دقیقا به همین دلیله که بردن تابوت غیر قانونیه!
-

بلاتریکس از دور به سیل عظیم مرگخواران نگاه می کرد و مرگخواران به بندن و ماموران وزارتخانه خیره شده بودند یکی از آنها که به نظر می رسید رئیس بقیه باشد، رو به مرگخواران گفت:
-منطقی به نظر میرسه! هر چه سریعتر برید اربابتون رو بشورید و بعد از اون دیگه هیچ خبری از مراسمای مختلف و گریه و زاری نیست. مستقیم تابوت رو خاک می کنیم.

مرگخواران با لبخند پیروزمندانه سرشان را تکان داده و به دنبال بندن که به زور تابوت ارباب را به سمت محل شستشوی جنازه می کشید راه افتادند.



پاسخ به: آرایشگاه عمو آگریپا
پیام زده شده در: ۱۲:۲۵ سه شنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۲
#70

گریفیندور، مرگخواران

کوین کارتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۴ چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۷:۲۳:۳۹ سه شنبه ۲۸ فروردین ۱۴۰۳
از تو قلب کسایی که دوستم دارن!
گروه:
جـادوگـر
جادوآموخته هاگوارتز
گریفیندور
مرگخوار
پیام: 155
آفلاین
داشتن وجدان، لردسیاه را یاد پینوکیو می انداخت که همیشه جیرجیرکی را روی شانه ی خود حمل می کرد.
ولی لرد تا به حال جیرجیرکی اطراف خودش ندیده بود چه برسد بخواهد حملش کند. پس چرا باید از تهدید هایش می ترسید؟ اصلا مگر جیرجیرک ترس دارد؟

- ببین چهار دست ما...
- چهار دست؟ مگه کارتون نیک و نیکوعه؟
- می پری میان کلام ما؟ بدیم مرگخوارانمون دو شقه ت کنند؟

لرد از اینکه وجدان بی تربیت سخنانش را قطع کرده بود عصبی شد. با خودش عهد بست هر وقت پیدایش کرد با پا لهش کند.

- خب آخه اسم ملخ و جیرجیرک میذاری رو من.
- مگر ملخ و جیرجیرک و جک و جونور نیستی؟
- نه بابا. من یه چیز مادی نیستم. من معنویم.

راستش را بخواهید لرد از همان کودکی در درس های "دین و زندگی و هدیه های آسمانی" بسیار ضعیف بود.او هرگز درک نکرد چرا باید عدالت وجود داشته باشد آن هم وقتی که جادوگران برترند!؟ یا اینکه چرا خانواده باید کانون عشق باشد درحالی که می توانست کانون آموزش جادوی سیاه باشد!؟
به هر روی به دلیل اینکه لرد به این درس هیچ علاقه ای نداشت، متاسفانه فرق بین مادی و معنوی را متوجه نشد و مثل قبل با خودش تصمیم گرفت وقتی وجدانش را پیدا کرد با پا لهش کند.

-
- اینجوری ما رو نگاه نکن.
- تو مگه میدونی چجوری دارم نگاهت می کنم؟
- بله. حالا درسته که دینیمون ضعیف بوده ولی در کل ما اربابی هستی بسیار دانا.
-کاملا درسته.
- ما کتاب بینوایان را خوانده ایم! ژان والژان در قبر وضعیتی شبیه ما داشت! حتی بدتر از ما! درحال خفه شدن در قبر بود ولی به طور معجزه آسایی نجات یافت. چون قهرمان قصه ها نمی میرند! ما هم قهرمان قصه ایم! ما نخواهیم مرد.

فشار تابوت گویا زیادی بر روی افکار لرد تاثیر گذاشته بود که با داستان های کودکانه سعی در آرام کردن خودش داشت.

بیرون تابوت اما اوضاع جور دیگری بود.
هکتور توانسته بود دوباره مرگخواران را به حالت اولیه شان باز گرداند. هر چند کمی نامتقارن...
بلاتریکس آن ها را صف کرده بود و داشت نقشه را مجددا برایشان توضیح میداد.

- ما باید تابوت ارباب رو با اون تابوت عوض کنیم. الان سه شماره می شمرم و یهویی همتون شروع کنین به جیغ و داد و گریه و این وسط رو شلوغ کنین که تابوت ها رو با هم عوض کنیم. نبینم باز مسخره بازی در بیارینا! روشنه؟... خب. آماده. یک... دو... سه... الان!


...I hold them tight, never letting go
...I stand here breathing, next to those who are precious to me





پاسخ به: آرایشگاه عمو آگریپا
پیام زده شده در: ۱۵:۵۵ دوشنبه ۲۸ فروردین ۱۴۰۲
#69

12345678912


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۹ شنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۷:۵۱ پنجشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۲
از خونه کله زخمی...
گروه:
مـاگـل
پیام: 78
آفلاین
لرد داشت سعی می کرد که با احساس غمی که بر او چیره می شد مقابله کند که صدایی نه چندان آشنا او را به خود آورد.

- تام! تام!
- کی هستی؟ تام کجاست؟
- بعد از این همه سال که با هم بودیم، هنوز منو نشناختی؟ نکنه اسم خودتم یادت رفته!
- ما فقط یک اسم داریم. لرد ولدمو...
- نه! اسم تو تامه! تام مارولو ریدل.
- تو چطور جرئت میکنی منو با اون اسم صدا کنی؟
- من هرکاری دلم بخواد انجام میدم. هر جور که دلم بخواد باهات صحبت میکنم و با هر اسمی که بخوام اینکارو انجام میدم.

دست لرد با حرکتی سریع به سمت چوبدستی اش رفت.

- هیچکاری نمیتونی انجام بدی. چون علاوه بر اینکه منو نمیبینی، حتی نمیدونی من چیم! گذشته از اون این تابوت طلسم شده، نمیتونی توش جادو کنی.

- خب حالا بگو چی هستی؟
- این شد سوال خوب. من وجدانتم.

ذهن لرد زمانی را به خاطر آورد که این صدا درهنگام تصمیم گیری برای کار های مهمش به گوش او میرسید درست قبل از این که با درست کردن هورکراکس ها روحش را تکه تکه کند.

- پس یادت میاد.
- چگونه این را متوجه شدی؟
- من راحت میتونم از افکارت با خبر بشم.
- و الان برای چه کاری اینجا هستی؟
- اگه مرگخواران نتونن تو رو به موقع نجات بدن، برای همیشه به خواب فرو میری؛ خوابی ابدی.

لرد درحالی که داشت در ذهنش نیش باز وجدانش را تصور میکرد، چیزی از درونش درحال پیشرفت بود.
ترس! لرد ولدمورت که دنیای جادو حتی نمیتوانست اسمش را بر زبان بیاورد، به شدت ترسیده بود.

تپه مرگخواران

مرگخواران اندک اندک و با کمک هکتور از جایشان بلند می شدند و قسمت های مختلف بدنشان را سر جایشان قرار می دادند؛ همه به غیر از ایوان که استخوان حلزونی گوشش را پیدا نمیکرد و از این بابت خیلی عصبانی بود.

- باید سریع دست به کار بشیم. ممکنه برای لرد مشکلی پیش بیاد.
- تا استخوان حلزونی گوش من پیدا نشه هیچ جا نمیریم.

هیچکس به ایوان توجه نکرد. مرگخواران باید سریع دست به کار می شدند.



EVEN IN DEATH MAY I BE TRIUMPHANT


پاسخ به: آرایشگاه عمو آگریپا
پیام زده شده در: ۰:۵۳ جمعه ۱۸ فروردین ۱۴۰۲
#68

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۳:۲۵ پنجشنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۳
از ما گفتن...
گروه:
جـادوگـر
اسلیترین
شـاغـل
مرگخوار
جادوآموخته هاگوارتز
پیام: 6961
آفلاین
مرگخواران روی هم سقوط کردند و تپه ای تشکیل دادند.

هکتور دوان دوان از تپه بالا رفت و پرچمی روی آن زد و فتحش کرد.
- نگران نباشین. الان جداسازیتون می کنم. این دست کیه؟

دهان ایوان بالا و پایین پرید.
- من من... مال منه.

تری دستش را عقب کشید.
- چی چیو مال منه! پس چرا وصله به من؟

هکتور پای کت و کلفتی را بلند کرد.
- این مال کیه؟

دهان ایوان هیجان زده جواب داد:
- یه ساعته دارم دنبال پام می گردما...


کمی دورتر!

- سفت است و سخت... و تنفس را برایمان مشکل می کند.

لرد سیاه دیواره های تابوت را لمس کرد.
- سرد نیز هست. این یاران ما چه شدند؟ نکند ما را فراموش کرده و لرد جدید و جالب تری برگزیده اند؟ نکند ما اینجا بمیریم و به اعمالمان رسیدگی شود؟ نکند آن دنیا یقه ما را بگیرند؟ احساس یاس می کنیم!

لرد سیاه غمگین شده بود. محیط تابوت اصلا برای یک ارباب مناسب نبود.









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.