جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  158 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: آرایشگاه عمو آگریپا
ارسال شده در: جمعه 4 اردیبهشت 1405 19:51
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
به محض خروج، بلافاصله صدایی در همون حوالی توجهشون رو جلب می‌کنه. مراسم خاکسپاری‌ای که به تازگی در حال برگزاری بود همون چیزی بود که به دنبالش بودن. پس بی‌توجه به جمعیت زیاد عزاداری که سعی داشتن مراسمی سراسر احترام رو برگزار کنن، ناگهان می‌پرن وسط جمعیت. مرگخوارای جلویی با دیدن این که تابوت هم‌رنگ با تابوت اربابشونه، به مرگخوارای عقبی سیگنال می‌فرستن و ویولا رو دست به دست به جلو هدایت می‌کنن تا به تابوت برسه.

ویولا همونطور که رو دست مرگخوارای جلویی معلق در هوا بود، دستشو دراز می‌کنه و تقه‌های پیاپی به چوبِ تابوت می‌زنه.
- اوه... واو... اوه... شگفت‌انگیزه... همم... واو... اوهوم...

مرگخوارای زیر دست ویولا که کم‌کم داشتن تولید عرق زیادی بابت حمل ویولا می‌کردن کنجکاوانه می‌پرسن:
- چی شد پس؟ چرا اینقد لفت می‌دی؟ نگو که توانایی‌های تقه‌زنیت الان که باید از کار افتادن.

- چه خبرتووووونه؟ چه خبرتوووووونه؟

ویولا فرصت پاسخگویی پیدا نمی‌کنه چون بلافاصله در تابوت باز می‌شه و روحی خشمگین از درونش به بیرون می‌پره که باعث می‌شه مرگخوارا هول کنن و همه رو هم بیفتن و ویولا به آرومی روی قله‌ی تپه‌ی مرگخواران فرود بیاد.
- گفتم یه چیزی این وسط درست نیستا.
- چیزی که درست نیست اینه که چرا نمی‌ذارین راحت به اون دنیا بپیوندم خلاص شم؟

ویولا به نشونه‌ی ندونستن شونه‌هاشو بالا می‌ندازه و غیر مستقیم با انگشتاش مرگخوارای ولو شده زیر پاهاش رو نشون می‌ده. هلنا میاد یه عبورِ روحی نصیبشون کنه که صدایی از پشت سر باعث می‌شه سطل آبی رو خودش خالی بشه.

- هلنا! عشقم! می‌دونستم به خاطر من از اون تابوت بیرون میای.

سر و صدای هلنا باعث شده بود روح بارون خون‌آلود که یکم اونورتر مثلا تو تابوت آرَمیده بود ولی در واقع در حال سرک کشیدن بود، از تابوتش بجهه بیرون و حالا با گلی اسکلتی که از انگشتان دست بنده‌روونایی سر هم کرده بودش جلوی هلنا ظاهر بشه.

- مردک تو زدی منو کشتی! بعدم تا هاگوارتز دنبالم کردی کم نبود؟ حالا تا من تصمیم گرفتم به آرامش برسم تو هم تصمیم گرفتی بیای تابوتتو ور دل من چال کنی؟ ول‌نکن‌تر از تو داریم آخه اصن؟
- با من بد تا نکن دختر. من که می‌دونم واسه چی از تابوت بیرون اومدی. دستتو بده تو دستم که عاشق تو هستم.

بارون گل اسکلتی رو به کناری می‌ندازه و به جاش زنجیری به سمت دست هلنا پرتاب می‌کنه که هلنا با یه جهش 10 امتیازی ازش جاخالی می‌ده. روونا که مجوز قاچاقی گرفته بود تا در مراسم خاکسپاری دخترش شرکت کنه، با دیدن بلبشویی که به راه افتاده بود شروع می‌کنه به زدن تو سر و کله‌ش.
- وای دیدین چی به سرم اومد؟ دخترم. تاجِ سرم! مُرد! حالا بدون اون چطوری زندگی کنم؟

روونا همزمان سقلمه‌ای به کشیش می‌زنه تا مراسمو ادامه بده و حواسا رو از آبروریزی بوجود اومده پرت کنه.
- اوهو اوهو اوهو... چه دختر جوانی بود... بگریم به حال دل خون شده‌ی مادرش... پدر به ما چه... اما مادرش، آخ مادرش... روونا بانویی باهوش با چنین کمالات بالـ... آخ.

روونا با دیدن این که کشیش به بیراهه رفته، گل اسکلتی که رو هوا داشت اوج می‌گرفت رو می‌قاپه و باهاش یکی می‌زنه تو سر کشیش. مرگخوارا هم که بالاخره موفق شده بودن تپه رو پاکسازی کنن و رو پاهاشون وایسن، حالا با دیدن این که به تابوت اشتباهی سر زدن و حسابی این مراسمو به آشوب کشیدن، پاورچین پاورچین دور می‌شن تا تابوت بعدی رو پیدا و چک کنن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: آرایشگاه عمو آگریپا
ارسال شده در: جمعه 4 اردیبهشت 1405 19:50
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه‌:
لرد سیاه در مسابقه‌ای با دامبلدور می‌بازه که در نتیجه‌ش باید کشته بشه. لرد خودشو می‌زنه به مردن و مرگخوارا لردو زنده توی یه تابوت می‌ذارن و وانمود می‌کنن که مرده و شروع به شیون و زاری می‌کنن. تو این هاگیر واگیر تابوت لرد با یکی دیگه جا به جا می‌شه که مرگخوارا حدس می‌زنن برای پیدا کردن تابوت لرد باید جایی که این یکی تابوت قرار بوده دفن بشه رو پیدا کنن. ولی روحِ جسدِ توی تابوت زیر بار نمی‌ره که بگه محل دفنش کجا قرار بوده باشه.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

- این یارو مارو گرفته!
- من که می‌دونستم حتی روح یه تابوت ناشناس اشتباهی هم بهم چشم داره و می‌خواد منو بگیره.

بلاتریکس با شنیدن حرف دخترش، نفس عمیقی کشید و لبخند ملیحی زد که این موضوع از خشمش هم به مراتب خطرناک‌تر بود. بلافاصله برای آنکه چشم روح از همه‌جا بی‌خبر به دخترش نیفتد، روح نگون‌بخت را معلوم نیست چگونه در دست گرفت؛ چند دور، دور مچ دستش پیچاند و گره زد و پرت کرد داخل تابوت و در آن را محکم بست و کلیدش را هم داد آقای میثاقی بخورد.

ویولا چند تقه به تابوت اشتباهی زد و از صدای آن، لبش را کج کرد و بعد بینی عملی‌اش را بالا داد.
- ایش! با اینکه رنگش مثل تابوت ارباب مشکیه ولی صداش که خیلی زرشکیه! اصلا خوشم نیومد از این همه بی‌کلاسی صداش! آدم باید تابوتش بو گالیون بده... مثل تابوت ارباب بوی ریچی بده! اولد مانی!

تلما با چشمانی ریز شده و قیافه‌ای که به فامیل دورش شرلوک هلمز رفته بود، نگاهی به ویولا انداخت.
- یعنی تو صدای چوب یه تابوتو از یه تابوت دیگه تشخیص می‌دی؟ خب اینطوری که عالیه! می‌تونیم بریم به تک‌تک تابوتای قبرستون تقه بزنیم و اونی که هم‌رنگ و هم‌صدای این تابوت باشه رو پیدا کنیم تا ارباب دسته‌گل‌مونو ازش نجات بدیم.
- من که حاضر نیستم وقتمو پای این کارای مسخره تلف کنم.

ملت مرگخوار، نگاه متعجبی به استامپ که روی سنگ غسالخونه لم‌داده بود و به سقف زل زده بود و یک بسته کافور می‌مکید، انداختند. لحظه‌‌ای نگذشت که ناگهان گروگان از جایش برخاست و از حالت دپرسی عمیق بیرون آمد و فریاد زد:
- اوه... عجب ایده عالی‌ای دادی خانم هلمز. تا ابد بابت این ایده گروگانتم!

مرگخواران که خیال‌شان راحت شده بود به سمت در خروجی رفتند و سر راه، نفری یک لگد حواله تابوت اشتباهی کردند و از غسالخانه خارج شدند تا میان قبور و مراسم‌های خاکسپاری "بهشت‌ جادوگران" به دنبال تابوت ارباب‌شان بگردند.
𝓣𝓱𝓲𝓼 𝓼𝓲𝓰𝓷𝓪𝓽𝓾𝓻𝓮 𝓲𝓼 𝓽𝓱𝓮 𝓹𝓻𝓸𝓹𝓮𝓻𝓽𝔂 𝓸𝓯 𝓽𝓱𝓮 𝓗𝓪𝓵𝓯 𝓑𝓵𝓸𝓸𝓭 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮
پاسخ به: آرایشگاه عمو آگریپا
ارسال شده در: جمعه 18 خرداد 1403 13:20
نمایش جزئیات
آفلاین
گلابی کمی تکون خورد و سعی کرد روح مرد بیچاره رو احضار کنه، اما چیزی جز باد کوچیکی ازش بیرون نیومد. باز خودشو کمی بیشتر تکون داد و بازم روحی احضار نشد. بار سوم که می‌خواست تلاش کنه، با چشمای خشمگین بلا مواجه شد و این بار دویست درصد بیشتر تلاش کرد، چون می‌دونست زندگیش به این تلاش سوم بستگی داره. اگر نتونه موفق بشه، قطعا به سرنوشتش که قرار گرفتن روی یه "کیک مروپ پز" هست، نخواهد رسید و به جاش به دلیل خشم بلا در نهایت روی تیتاپی چیزی قرار می‌گیره و توسط یکی از ویزلی‌ها خورده میشه. چنین تهدیدی بالاخره جواب داد و روح مرد بیچاره از گلابی بیرون کشیده شد و در مقابل مرگخوارا قرار گرفت. مرد بیچاره کمی اخم کرد و گفت:

- معلوم هست چتونه شمـ...

قبل از اینکه روح این مرد بتونه جمله‌اش رو تموم کنه، توسط بلا از یقه گرفته شد و مثل یه کیسه برنج، کامل از گلابی خارج شد.

- کجا قرار بود دفنت کنن؟
- فکر نکنم دوست داشته باشین بدونین.

روح مرد، بعد از دیدن قیافه خشمگین بلا ، آهی کشید و با ناراحتی گفت:

- ببینین، اصن با خودتون فکر کردین چرا باید تو تابوت یه آدم زنده باشه؟
- نه و نمی‌خوایم هم بدونیم! آدرس؟


این مکالمه در جریان بود که یه ذره اونورتر، یعنی مثلاً چندین متر اونورتر، یکی از مرگخوارا دستی به شونه‌های مروپ زد تا توجهش رو جلب کنه و بعد گفت:

- این مکالمه خیلی آشناست، همین چند دقیقه پیش دقیقاً همین صحنه اتفاق نیفتاده بود؟

مروپ دوست داشت که جواب بده ولی از خنده شدید تنها کاری که می‌تونست بکنه این بود که تعادلش رو حفظ کنه و روی زمین نیفته.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: آرایشگاه عمو آگریپا
ارسال شده در: پنجشنبه 17 خرداد 1403 23:57
نمایش جزئیات
آفلاین
-سر قبرم!

به هر حال این یک پاسخ درست به یک فرد اشتباه بود و تبعات خود را در پی داشت.

-هی هی...داری چیکار میکنی؟!

بلاتریکس گوش مرد را گرفت و او را کشان کشان در داخل حوض غسالخانه انداخت. شیر آب یخ را باز کرد و شروع به کتک زدن مرد کرد. سپس هرچه سدر و کافور جلوی دستش آمد را در دهان مرد چپاند و باندی را هزار لایه دورش پیچید و وقتی تبدیل به یک مومیایی شد آن را در داخل کفنی فرو کرد و در تابوت انداخت. داخل تابوت را پر از بنزین کرد و آتش زد.

-آم...بلا مامان؟ مامان فکر می کنه که مرلین بیامرز می خواست بگه تونل همونجاست که قبرشو براش کنده بودن!

بلاتریکس نگاهی به مروپ انداخت. سپس نگاهی به تابوتی که شعله های آتش از آن زبانه می کشید انداخت. اوضاع بر وفق مراد بلا نبود.
-کی این تابوتو آتیش زد؟! به چه جراتی آخرین فرصت برای پیدا کردن اربابو اینطوری از بین بردین؟!
-ولی بلا خودت...

بلاتریکس مرگخوار را قبل از آنکه جمله اش را کامل کند از قوزک پا بلند کرد و سه دور، دور سرش چرخاند و به داخل آتش پرتاب کرد.
-شماها خجالت نمی کشین؟! این یکی رو کی انداخت تو آتیش؟! اینطوری می خواین به ارباب خدمت کنین؟!
-

مروپ نگاه نگرانی به مرگخواران باقی مانده و بلاتریکس خشمگین و آتشی که همچنان زبانه می کشید انداخت.
-اصلا خودتونو نگران نکنین سبزی قرمه های مامان. مامان میتونه اون مرد رو دوباره برگردونه تا سوالاتتونو ازش بپرسین.

یک گلابی را از داخل جیبش در آورد و جلوی مرگخواران روی طاقچه غسالخانه قرار داد.
-این گلابی میتونه روحشو احضار کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آرایشگاه عمو آگریپا
ارسال شده در: شنبه 29 اردیبهشت 1403 01:50
نمایش جزئیات
آفلاین
مرد هم چندبار پلک می‌زنه.
دوباره بلاتریکس چندبار پلک می‌زنه.
بعدش مرگخوارا هم چندبار پلک می‌زنن.
و بعد از همه این پلک زدنا، همه‌شون یهو متوجه می‌شن که تا به حال اصلا در طی پست‌های قبلی پلک نمی‌زدن و دچار ترس شدید و گرفتگی عضلات پلک می‌شن و مجبور میشن چشمای هم‌دیگه رو فوت کنن تا گرفتگیشون برطرف بشه، بعدش از فکر اینکه پلک چشمشون عضله داره و می‌تونه بگیره، دچار فروپاشی روانی شدن. در واقع برای همه‌شون هم‌زمان سوال پیش اومد که: "چیو می‌تونه بگیره؟!" که جوابی براش وجود نداشت، به همین دلیل تا چند دقیقه به فروپاشی روانیشون ادامه دادن و اول پلک چشم خودشون و بعد پلک چشم بقیه رو حسابی کتک زدن که دیگه چیزیو نگیره.

بعدش همه چندتا نفس عمیق کشیدن، به خودشون مسلط شدن و بلاتریکس مرد رو چندبار به طرز وحشیانه‌ای تکون میده.
- تبذس کجاست؟!

مرد داشت تلاش می‌کرد افکارش رو جمع کنه و به بلاتریکس آدرس دقیقی رو بده. ولی بلاتریکس زیاد اهل صبر نبود و باز هم شروع کرد به تکون دادن مرد و سوال پرسیدن ازش. مرد در حین تکون خوردن چون می‌خواست صحبت کنه، چندبار زبونشو گاز گرفت و دهنش کف کرد، که البته برای بلاتریکس زیاد اهمیتی نداشت.

- می... م... ختخصثب... هخعابصخهعثبا... هخعصبتاع... تبذس!
- بگو دیگه! وقت ما رو تلف کردی!

و بلاتریکس بالاخره دیگه مرد رو تکون تکون نداد، مرد یه نفس عمیق کشید و سریع گفت:
- تبذس مخفف تونل بلند ذلیل شدگان سر به نیست نشده‌ست!

بلاتریکس و مرگخوارا فقط تونستن به صورت پوکرفیس به مرد نگاه کنن. ولی طبیعتا بلاتریکس زیاد به پوکرفیس موندن علاقه‌ای نداشت و در اون لحظه فکر و ذکرش پیدا کردن لرد سیاه بود، پس چندتا سیلی به صورت مرد زد و درحالی که طوری به چشمای مرد نگاه می‌کرد که تا عمق روح طرف رو بسوزونه، گفت:
- که کجاست؟

افرادی که لایک کردند

Smile my dear, you're never fully dressed without one
پاسخ به: آرایشگاه عمو آگریپا
ارسال شده در: جمعه 28 اردیبهشت 1403 02:11
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس با قدم‌هایی محکم به سمت تابوت می‌ره تا مردی رو که مرگخوارا دقایقی پیش با زور و لگد به داخل تابوت برگردونده بودن، حالا دوباره از تابوت بیرون بکشه!

با باز شدن در تابوت و تابش دوباره‌ی روشنایی اتاق بر پیکر مرد زنده، مرد که همچون مرده‌ها درون تابوت دراز کشیده بود و چشماشو بسته بود، اخمی می‌کنه.
- معلوم هست چتونه شمـ...

قبل از این که مرد زنده‌ی اخمو بتونه جمله‌شو کامل کنه، ناگهان از ناحیه یقه گرفته می‌شه و با بلاتریکس چشم تو چشم می‌شه.
- کجا قرار بود دفنت کنن؟
- فکر نکنم دوست داشته باشین بدونین.

مرد با دیدن چهره بلاتریکس که هر لحظه خشمگین‌تر از قبل می‌شد، آهی می‌کشه.
- ببینین، اصن با خودتون فکر کردین چرا باید تو تابوت یه آدم زنده باشه؟
- نه و نمی‌خوایم هم بدونیم! آدرس؟

بلاتریکس یقه مرد رو محکم‌تر می‌کشه و اونم با سرعت بیشتری به حرف میاد.
- ولی مطمئنم این‌بار می‌خواین بدونین! اینا نمی‌خواستن منو قبرستون دفن کنن که، می‌خواستن منو ببرن تبذس و جسدمو همونجا رها کنن... منم گفتم بذار قبل از این که بکشنم، خودم خودمو به مردن بزنم که حداقل وقتی رهام کردن بتونم پا شم بلکه بتونم از اون خراب‌شده فرار کنم. هوشمندانه بود نه؟

بلاتریکس با تعجب چندین‌بار پلک می‌زنه. به نظر نمیومد مرد در حال دروغ گفتن باشه.
- تبذس کجاس دیگه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آرایشگاه عمو آگریپا
ارسال شده در: چهارشنبه 26 اردیبهشت 1403 07:12
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه: لرد ولدمورت با دامبلدور مسابقه میده و میبازه و حالا باید کشته بشه. مرگخوارا که نمیخوان لرد واقعا کشته بشه، وانمود میکنن که مرده و شروع به شیون و زاری کردن میکنن.
اما مامورین وزارت‌خونه به خاطر اینکه جسد هنوز شسته نشده، اجازه دفنش رو نمیدن. وقتی مرگخوارا موفق میشن توی غسالخونه با تابوت تنها بشن، متوجه میشن تابوت و اشتباهی برداشتن و داخلش یه آدم زنده دیگه است.
لرد سیاه هم داخل تابوتش با وجدانش صحبت میکنه.


مرد بیچاره، سعی میکرد از دست لشکر مرگخوارا و مشت و لگد هاشون فرار کنه. اما زورش به این همه آدم نمی رسید.
- نزن! آیی... نه!

بلاتریکس درحالی که طلسمی روانه او می کرد فریاد زد.
- اگه تابوت تو با تابوت ارباب جابجا نشده بود... الان ایشون اینجا بودن...
- بلا! اجازه هست یه چیزی بگم؟

بلاتریکس سرش رو به طرف صدا چرخوند و با تلمایی که روباه کنارش بود روبرو شد. سرش رو به نشونه تایید تکون داد.

- اگه تابوت ها عوض شده باشه، الان تابوت ارباب جای تابوت اینه! و فکر کنم قراره دفنش کنن. و مطمئنم که این مرد میدونه قرار بود کجا دفن بشه. و ما...

مروپ با بغض و ناراحتی و درحالی که اشک می‌ریخت گفت:
- اینطوری لیمو شیرین مامانم پیدا میکنیم!

بلاتریکس نگاهی به مرگخوارا انداخت و فکر کرد.
شاید اگه یه وقت دیگه بود، ایده تلما رو قبول نمیکرد و بعد، همون حرف رو تکرار و اون ایده رو به اسم خودش تموم میکرد. اما حالا وقتی واسه تلف کردن وجود نداشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تلما هلمز در 1403/2/26 12:22:12
Certainty is a delightful illusion
پاسخ به: آرایشگاه عمو آگریپا
ارسال شده در: جمعه 24 شهریور 1402 20:53
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
کمی بعد غسالخانه

بندن با پیروزی تابوت حاوی لرد را روی میز گذاشت و خواست در آن را باز کند که متوجه در های باز غسالخانه و مامورین کنجکاو وزارتخانه شد. پس زیرلب جوری که فقط مرگخواران بشنوند زمزمه کرد:
-زود باشین در و پنجره ها رو بپوشونید. هیچکس نباید متوجه زنده بودن ارباب بشه.

مرگخواران با عجله، تمام در ها و پنجره ها را بستند. پرده ها را کشیدند. با احترام نجینی را زیر در گذاشتند تا راهی برای دید زدن از زیر در وجود نداشته باشد. حتی برای محکم کاری لینی را داخل سوراخ کلید چپاندند.

البته یک اتاق بود و جماعتی مرگخوار. طبیعی بود اکسیژن کم بیاید پس مرگخواران ترجیح دادند انقدر هم محافظه کار نباشند و راهی برای تنفس خود و رفت و آمد هوا باز بگذارند.
پس دوباره با احترام بانو نجینی را از زیر و جلوی در برداشته و به جای دیگری انتقال داند.

حالا همچی برای بازگشت پرشکوه لردسیاه آماده بود.

- خب دیگه همه چی امن و امانه. می تونین به ارباب بگین بیرون بیان.

بندن به آرامی در تابوت را باز کرد.
با بازشدن در، مانند فیلم های ترسناک دستی به سرعت بیرون جهید.
عده ای با دیدن دست فوری رفتند تا بر آن بوسه بزنند و خود را محبوب جلوه دهند که متاسفانه با دیدن ادامه ی دست و بدنی که (دست) به آن ختم شده بود، فوری سرجایشان ایستادند.

- لعنتیا من هنوز زندم! چرا می خواستین دفنم کنین!؟

شخصی که از تابوت بیرون آمده بود لرد سیاه نبود. حتی ذره ای شباهت به ایشان نداشت.
البته جز اینکه او را هم زنده زنده قرار بود دفن کنند.

- به چی نگاه می کنین؟
- فکر کنم تابوتو اشتباهی برداشتیم.

و لحظه ای بعد، لشکری از مرگخواران بودند که سعی می کردند با لگد، مرد زنده را داخل تابوتش بازگردانند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کوین کارتر در 1402/6/25 12:38:42
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


پاسخ به: آرایشگاه عمو آگریپا
ارسال شده در: شنبه 14 مرداد 1402 11:25
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس مرگخواران را به صف کرده بود و داشت نقشه نجات لرد سیاه را مجددا برایشان توضیح میداد.
- ما باید تابوت ارباب رو با اون تابوت عوض کنیم. الان سه شماره می شمرم و یهویی همتون شروع کنین به جیغ و داد و گریه و این وسط رو شلوغ کنین که تابوت ها رو با هم عوض کنیم. نبینم باز مسخره بازی در بیارینا! روشنه؟... خب. آماده. یک... دو... سه... الان!
مرگخواران که گویی همه شان ناگهان مورد اصابت کروشیویی قرار گرفته بودند با صدای بلندی که از چهار قبرستان آنطرف تر هم شنیده می شد، شروع به داد و هوار کردند.هکتور روی زمین غلت می زد و ایوان برای شادی روح لرد سیاه فاتحه می خواند.
در همین حین بلاتریکس آرام آرام، خودش را به تابوت دیگر نزدیک می کرد.
ماموران هم که به دلیل سر و صداهای زیاد و آشفتگی که ایجاد شده بود سردرگم مانده بودند و از خود درباره چرایی انتخاب شغل سوال می پرسیدند، متوجه حرکت بلاتریکس به سمت تابوت و از آن بدتر، حضور پیک مرگی که با بیل در حال کندن حفره ای بزرگ برای تابوت بود نشدند.
بلاتریکس، حالا به وضوح می توانست تابوت جایگزین را ببیند. همه شرایط برای جایگزینی تابوت اربابش با این تابوت محیا بود. اما یک مشکل وجود داشت!
مرگخواران به شدت مشغول شیون و زاری بودند و هیچکدامشان برای کمک به بلاتریکس نیامده بود. بلاتریکس هم توانایی جابه جا کردن یک تابوت با جنازه درونش را به تنهایی نداشت.

-هی، هی خانم! عه شما کجا اینجا کجا بانو بلاتریکس؟ برای مراسم ختم محفلی ای چیزی اومدید؟ اومدید جمجمه ببرید جهت تغذیه بانو نجینی؟ قدم رنجه کردید به قبرستون ما صفا دادید...

بندن که دیگر مرز های پاچه خواری را جا به جا کرده بود، متوجه نگاه های بلاتریکس که آتش در آنها شعله می کشید، نشد و تنها با فریادی از سمت بلاتریکس بود که سیل عظیم تعریف های بندن از وجنات ارباب را متوقف کرد.
- ارباب.
-ارباب؟
-ارباب، فوت شدن!
-ارباب چی شدن؟ یا موسی بن مرلین یا خدا. ارباببببب.

بلاتریکس که از واکنش پیک مرگ شوکه شده بود و از طرفی وقتی برای تلف کردن نداشت رو به بندن کرد و با صدایی آرام گفت:
-واقعا که نمردن! ما میخوایم تابوت ها رو با هم عوض کنیم تا ارباب بتونن بیرون بیان و....

بندن نگاهی به تابوت روی زمین انداخت و نگاهی دیگر به سیل عظیم مرگخواران در حال سیون و زاری و مامورانی که آنها را می پایدند کرد و بعد از اندکی تفکر گفت:
-نیازی نیست تابوت ها رو عوض کنیم. من یه فکری دارم!
-ما نیازی به فکر تو نداریم....

اما جمله بلاتریکس با حرکت بندن به سوی جمعیت نا تمام ماند. او به سرعت خود را به ماموران رساند و با صدایی که برای همه قابل شنیدن باشد فریاد زد:
-ایسسسسست! مامور مخصوص ارباب بزرررررگ بندن. یعنی چیزه، مامور فرد خاصی نیستم اما سریعا از تابوت دور بشید.

ماموران وزارتخانه که گیج شده بودند و از طرفی به دلیل ظاهر و لباس های نه چندان مناسب بندن مشکوک بودند که او هم یکی از مرگخواران لرد سیاه باشد، با لحن مرموزی گفتند:
-چرا؟ اصلا تو کی هستی؟ مامور مخصوص چی؟
-مامور مخصوص قبرستون!
- هر کی که هستی،ما هر چه سریعتر باید تابوت رو ببریم. به دستور وزارت خانه!
-نخیییییر! نمیشه.
-
-اهم.... چون طبق اطلاعاتی که در لیست قبر های من نوشته شده، ارباب..یعنی چیزه! میت هنوز توسط مرده شور شسته نشده!
-
-به مرلین راست میگم و دقیقا به همین دلیله که بردن تابوت غیر قانونیه!
-

بلاتریکس از دور به سیل عظیم مرگخواران نگاه می کرد و مرگخواران به بندن و ماموران وزارتخانه خیره شده بودند یکی از آنها که به نظر می رسید رئیس بقیه باشد، رو به مرگخواران گفت:
-منطقی به نظر میرسه! هر چه سریعتر برید اربابتون رو بشورید و بعد از اون دیگه هیچ خبری از مراسمای مختلف و گریه و زاری نیست. مستقیم تابوت رو خاک می کنیم.

مرگخواران با لبخند پیروزمندانه سرشان را تکان داده و به دنبال بندن که به زور تابوت ارباب را به سمت محل شستشوی جنازه می کشید راه افتادند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آرایشگاه عمو آگریپا
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 تیر 1402 12:25
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
داشتن وجدان، لردسیاه را یاد پینوکیو می انداخت که همیشه جیرجیرکی را روی شانه ی خود حمل می کرد.
ولی لرد تا به حال جیرجیرکی اطراف خودش ندیده بود چه برسد بخواهد حملش کند. پس چرا باید از تهدید هایش می ترسید؟ اصلا مگر جیرجیرک ترس دارد؟

- ببین چهار دست ما...
- چهار دست؟ مگه کارتون نیک و نیکوعه؟
- می پری میان کلام ما؟ بدیم مرگخوارانمون دو شقه ت کنند؟

لرد از اینکه وجدان بی تربیت سخنانش را قطع کرده بود عصبی شد. با خودش عهد بست هر وقت پیدایش کرد با پا لهش کند.

- خب آخه اسم ملخ و جیرجیرک میذاری رو من.
- مگر ملخ و جیرجیرک و جک و جونور نیستی؟
- نه بابا. من یه چیز مادی نیستم. من معنویم.

راستش را بخواهید لرد از همان کودکی در درس های "دین و زندگی و هدیه های آسمانی" بسیار ضعیف بود.او هرگز درک نکرد چرا باید عدالت وجود داشته باشد آن هم وقتی که جادوگران برترند!؟ یا اینکه چرا خانواده باید کانون عشق باشد درحالی که می توانست کانون آموزش جادوی سیاه باشد!؟
به هر روی به دلیل اینکه لرد به این درس هیچ علاقه ای نداشت، متاسفانه فرق بین مادی و معنوی را متوجه نشد و مثل قبل با خودش تصمیم گرفت وقتی وجدانش را پیدا کرد با پا لهش کند.

-
- اینجوری ما رو نگاه نکن.
- تو مگه میدونی چجوری دارم نگاهت می کنم؟
- بله. حالا درسته که دینیمون ضعیف بوده ولی در کل ما اربابی هستی بسیار دانا.
-کاملا درسته.
- ما کتاب بینوایان را خوانده ایم! ژان والژان در قبر وضعیتی شبیه ما داشت! حتی بدتر از ما! درحال خفه شدن در قبر بود ولی به طور معجزه آسایی نجات یافت. چون قهرمان قصه ها نمی میرند! ما هم قهرمان قصه ایم! ما نخواهیم مرد.

فشار تابوت گویا زیادی بر روی افکار لرد تاثیر گذاشته بود که با داستان های کودکانه سعی در آرام کردن خودش داشت.

بیرون تابوت اما اوضاع جور دیگری بود.
هکتور توانسته بود دوباره مرگخواران را به حالت اولیه شان باز گرداند. هر چند کمی نامتقارن...
بلاتریکس آن ها را صف کرده بود و داشت نقشه را مجددا برایشان توضیح میداد.

- ما باید تابوت ارباب رو با اون تابوت عوض کنیم. الان سه شماره می شمرم و یهویی همتون شروع کنین به جیغ و داد و گریه و این وسط رو شلوغ کنین که تابوت ها رو با هم عوض کنیم. نبینم باز مسخره بازی در بیارینا! روشنه؟... خب. آماده. یک... دو... سه... الان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!