به محض خروج، بلافاصله صدایی در همون حوالی توجهشون رو جلب میکنه. مراسم خاکسپاریای که به تازگی در حال برگزاری بود همون چیزی بود که به دنبالش بودن. پس بیتوجه به جمعیت زیاد عزاداری که سعی داشتن مراسمی سراسر احترام رو برگزار کنن، ناگهان میپرن وسط جمعیت. مرگخوارای جلویی با دیدن این که تابوت همرنگ با تابوت اربابشونه، به مرگخوارای عقبی سیگنال میفرستن و ویولا رو دست به دست به جلو هدایت میکنن تا به تابوت برسه.
ویولا همونطور که رو دست مرگخوارای جلویی معلق در هوا بود، دستشو دراز میکنه و تقههای پیاپی به چوبِ تابوت میزنه.
- اوه... واو... اوه... شگفتانگیزه... همم... واو... اوهوم...
مرگخوارای زیر دست ویولا که کمکم داشتن تولید عرق زیادی بابت حمل ویولا میکردن کنجکاوانه میپرسن:
- چی شد پس؟ چرا اینقد لفت میدی؟ نگو که تواناییهای تقهزنیت الان که باید از کار افتادن.

- چه خبرتووووونه؟ چه خبرتوووووونه؟

ویولا فرصت پاسخگویی پیدا نمیکنه چون بلافاصله در تابوت باز میشه و روحی خشمگین از درونش به بیرون میپره که باعث میشه مرگخوارا هول کنن و همه رو هم بیفتن و ویولا به آرومی روی قلهی تپهی مرگخواران فرود بیاد.
- گفتم یه چیزی این وسط درست نیستا.

- چیزی که درست نیست اینه که چرا نمیذارین راحت به اون دنیا بپیوندم خلاص شم؟

ویولا به نشونهی ندونستن شونههاشو بالا میندازه و غیر مستقیم با انگشتاش مرگخوارای ولو شده زیر پاهاش رو نشون میده. هلنا میاد یه عبورِ روحی نصیبشون کنه که صدایی از پشت سر باعث میشه سطل آبی رو خودش خالی بشه.
- هلنا! عشقم! میدونستم به خاطر من از اون تابوت بیرون میای.

سر و صدای هلنا باعث شده بود روح بارون خونآلود که یکم اونورتر مثلا تو تابوت آرَمیده بود ولی در واقع در حال سرک کشیدن بود، از تابوتش بجهه بیرون و حالا با گلی اسکلتی که از انگشتان دست بندهروونایی سر هم کرده بودش جلوی هلنا ظاهر بشه.
- مردک تو زدی منو کشتی! بعدم تا هاگوارتز دنبالم کردی کم نبود؟ حالا تا من تصمیم گرفتم به آرامش برسم تو هم تصمیم گرفتی بیای تابوتتو ور دل من چال کنی؟ ولنکنتر از تو داریم آخه اصن؟

- با من بد تا نکن دختر. من که میدونم واسه چی از تابوت بیرون اومدی. دستتو بده تو دستم که عاشق تو هستم.

بارون گل اسکلتی رو به کناری میندازه و به جاش زنجیری به سمت دست هلنا پرتاب میکنه که هلنا با یه جهش 10 امتیازی ازش جاخالی میده. روونا که مجوز قاچاقی گرفته بود تا در مراسم خاکسپاری دخترش شرکت کنه، با دیدن بلبشویی که به راه افتاده بود شروع میکنه به زدن تو سر و کلهش.
- وای دیدین چی به سرم اومد؟ دخترم. تاجِ سرم! مُرد! حالا بدون اون چطوری زندگی کنم؟

روونا همزمان سقلمهای به کشیش میزنه تا مراسمو ادامه بده و حواسا رو از آبروریزی بوجود اومده پرت کنه.
- اوهو اوهو اوهو... چه دختر جوانی بود... بگریم به حال دل خون شدهی مادرش... پدر به ما چه... اما مادرش، آخ مادرش... روونا بانویی باهوش با چنین کمالات بالـ... آخ.

روونا با دیدن این که کشیش به بیراهه رفته، گل اسکلتی که رو هوا داشت اوج میگرفت رو میقاپه و باهاش یکی میزنه تو سر کشیش. مرگخوارا هم که بالاخره موفق شده بودن تپه رو پاکسازی کنن و رو پاهاشون وایسن، حالا با دیدن این که به تابوت اشتباهی سر زدن و حسابی این مراسمو به آشوب کشیدن، پاورچین پاورچین دور میشن تا تابوت بعدی رو پیدا و چک کنن!