نقد
پست ریتا اسکیتر #17 در گالری هنری لندن
درود بر افشاکنندهی رازهای مگوی آلبوس دامبلدور!
دقت کن که نقدهای من بیشتر از زاویهی دید خودم مطرح میشوند و دیگران ممکن است نظر متفاوتی داشته باشند.
در مورد پستهای گالری هنری لندن، پیشتر چند نکته عرض کردهام که در مورد عملکرد خود تاپیک، شما کاملاً اصولش را رعایت کردهاید. پس مستقیم به سراغ خود متن میروم.
سوژهی انتخابی شما، پیرمرد ماهیگیر بوده است. طبق تحلیلی که از این تابلوی نقاشی معروف ارائه شده، شخصیت انسانها میتواند دو روی کاملاً متضاد خیر و شر داشته باشد. گاهی پیش میآید کسی که فکر میکردیم همیشه شریف و مهربان بوده، مرتکب کثیفترین جنایات شده است.
در روایت شما، ریتا اسکیتر به سراغ یک زندانی آزکابان رفته است. کاملاً با شخصیت فضول ریتا اسکیتر و همچنین حرفهی او منطبق است.
نقل قول:
آروم و کمی مضطرب توی راهرویی تاریک، تنگ، نمدار و سرد جلو میرفت...
دلیل این سرمای وحشتناک و بی حسی پخش شده توی راهرو وجود موجوداتی بود به اسم دمنتور ها!
کاملا درسته...
ریتا توی آزکابان بود!
با اینکه در فضاسازی و توصیف صحنه میتوانستید عملکرد بهتری داشته باشید، به نظرم شروع جذابی بود. بخصوص قسمت "ریتا توی آزکابان بود!" که انعکاس صدای خود ریتا اسکیتر در سر خواننده را به همراه داشت.
نقل قول:
دلیل اینجا اومدنش فردی بود که الان توی آخرین سلول قرار گرفته داخل این راهرو، با قوی ترین ورد های محافظ و زنجیر های محکم جادویی، محافظت میشد...
هر قدمی که به اون سلول نزدیک تر میشد تعداد دمنتور ها بیشتر و در نتیجه سرما شدید تر میشد...
نویسنده به خوبی توانسته میزان خطرناک بودن زندانی را به مخاطب نشان بدهد.
نقل قول:
با خودش فکر کرد:«مگه چه جرم وحشتناکی ممکنه از یه بستنی فروش ساده سر زده باشه که محکوم به زندانی شدن توی همچین جایی باشه؟»
اما شاید معرفی شخصیت زندانی میتوانست با غافلگیری بیشتری همراه باشد. مثلاً کمی بیشتر به تصویرسازی ادامه میدادید و مثلاً منتظر بودیم گریندلوالد یا لرد ولدمورت در غل و زنجیر ببینیم و ناگهان با یک بستنیفروش گوگولی و جذاب روبرو میشدیم. البته این بخش از نظراتم سلیقهایست اما فرصت خوبی هم بود بهرحال.
نقل قول:
اصلا شبیه یکی از زندانی های آزکابان نبود!
_سلام آقای فورتسکیو
_سلام دخترم
در ادامه توصیفات شما از لطافت شخصیت آقای فوتسکیو جذاب بود، اما برای شخص بنده، این دیالوگ آخر از همه زیباتر بود "سلام دخترم" را معمولاً از زبان پیرمردی بسیار رئوف و خوشقلب میشنویم. اما در ادامه... شوک بزرگی انتظارمان را میکشد که این طراحی تلهی شما را موفقیتآمیز میکند.
مثلاً در این قسمت:
نقل قول:
_مخصوصا لبخندشون... هر زمانی که اون لبخند شیرین و دوست داشتنیشون رو میبینم، قند توی دلم آب میشه و دوست دارم که درسته بخورمشون.
با توجه به موضوع نوشته و حدس کاملاً واضحی که بهعنوان خواننده متن داریم و میدانیم قرار است غافلگیر شویم، جملهی دلهرهآور آقای فورتسکیو را دوست داشتم.
نقل قول:
_من رو به خاطر عشق زیادم به بچه ها اینجا زندانی کردن دختر جان!
چقدر طعنهآمیز!
نقل قول:
برای همین اون کوچولو های ناز رو میبردم خونه خودم، عصاره لبخند شیرینشون رو میکشیدم و از اون به عنوان اسانس بستنی هام استفاده میکردم...
من را یاد رمان ترسناک Perfume: The Story of a Murderer میاندازد.
نقل قول:
_ و بعد هم از اون عروسکهای خوشگل مراقبت میکردم، بهشون بستنی میدادم، و تا زمانی که تو دل برو بودن ازشون نگهداری میکردم؛ مثل یک بابابزرگ مهربون...
در ادامه متوجه میشویم که تقریباً سرنوشت همهی آن کودکان این بوده که روح شاداب خود را به مرور از دست میدادند و در نهایت خوراک پیرمرد میشدند. اما سوالهایی در ذهن بهوجود میآید. مثلاً اینکه کسی متوجه گم شدن آنها نمیشود؟ که در ادامه توضیح میدهید که برای آنها بدل میساخته. پس شاید میتوانستید در ادامه سوال دیگری را هم پاسخ بدهید. مثلاً اینکه با توجه به این همه لاپوشانی تروتمیز و حرفهای، چطور دست پیرمرد رو شد؟ کی و کجا متوجه شدند یک جای کار میلنگد و به سراغ کسی رفتند که کوچکترین ظنی به او نمیرفت؟
نقل قول:
پیرمردی که جلوش بود دیگه همون فرشتهای نبود که چند دقیقه پیش سرشو پایین انداخته بود و زیر لب آواز زمزمه میکرد...
عجیب بود که توی این مدت کوتاه از یه فرشته تبدیل به یه هیولای وحشتناک شده بود...
جذابیت جملهی آخر در این است که ما از زاویهی نگاه ریتا اسکیتر، فرشتهای را دیدیم که با رو شدن حقیقت پیش چشمانمان به هیولا تبدیل شد، اتفاقی که در تابلوی نقاشی مرد ماهیگیر نیز میافتد.
در کل از خواندن نوشتهی شما لذت بردم و مکالمهی بین ریتا و آقای بستنیفروش جذاب بود؛ اما اگر بخواهم به نکات ملموسی اشاره کنم، نیاز به ویرایش مکانیکی متن شما از جمله توجه بیشتر به علائم نگارشی و نکات مربوط به تایپ است. محاورهای بودن متن شما مشکل محسوب نمیشود و با توجه به فرمت نویسندگی در سایت، سلیقهای است اما خود داستان، بخصوص در مورد پاسخ دادن به معماهای ذهنی ایجادشده، میتواند از این هم بهتر شود.
بسیار عالی بود ریتا اسکیتر. منتظر خواندن پستهای بعدی شما هستم.
موفق باشید
گلرت گریندلوالد
@ریتا اسکیتر