جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

23 کاربر(ها) آنلاین هستند (18 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
15
مهمانان
8
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  98 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  111 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  241 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  156 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  190 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک:
پاسخ: بستنی فروشی فلوریان فورتسكیو
ارسال شده در: چهارشنبه 23 اردیبهشت 1405 12:20
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه که: فلورین، فرمولی برای تهیه بستنی خوشمزه‌ای که از قضا مشکل ناباروری آقایون رو هم حل کرده، کشف کرده و محفلیون و مرگخواریون و وزارتیون و همگی به دنبال دزدیدن فرمولش هستند ولی فلورین از دستشون جیم می‌زنه و فقط آکی می‌دونه کجا رفته ولی آکی از ملت درخواست گالیون کرده تا به حرف بیاد. ملت نابارور هم هر کاری کردن که پول جور بشه و در آخر وزیر اختلاس‌گر قبلی، سیریوس پولشون رو تقبل کرد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


- حالا که پولت رو گرفتی، حرف بزن.
- فقط مرلین می‌دونه.
- خب الان فلورین کجاست؟
-فقط مرلین می‌دونه.
- انگار داریم گل لگد میکنیم اینجا.
- لگد مرلین می‌کنه.

ولدمورت که دیگه تحمل این اوضاع رو نداشت دست به یقه‌ی آکی شد.
- مرتیکه‌ی ژاپنی، یا درست میگی فلورین کجاست یا می‌دیم نجینی یه لقمه چپت بکنه.
- لرد عزیز، دارم میگم فقط مرلین می‌دونه. فلورین که دید همه ریختیم سرش یه "یا ریش مرلین" از ته دلی گفت و مثل اینکه دعاش مستجاب شد. چون یه پیرمرد با رکابی و زیر شلواری بابابزرگی اومد پیشش و دستشو گرفت بردش.

جنگلی اون دور دورا

- بابا جان، بیا این چایی نبات رو بگیر بخور. حتما ترسیدی باباجان.

فلورین که دید مرلین درحال لگد کردن گل در تشت قرمزی بزرگی بود و فنجانش را هم از همانجا برداشت، تصمیم گرفت به هوش و حواس این پیرمرد شک کند و چایی نباتش را کنار بگذارد.

- بابا جان چایی نبات خوبه برات، بخور سرحال بیای تا بتونی نذرت رو ادا کنی!
- نذر؟!
- فلورینِ بابا، دعای شما به ریش بنده این بود که ازونجا فرار کنی، هر دعایی هم یک نذری داره دیگه، جیب بنده خالیه باباجان، ولی خب از شما فقط یه چیز می‌خوام، بستنی!
-
- داشتم میگفتم باباجان، بنده به مناسبت و مبارکی مرلین بودنم با حوری‌های زیادی سر و گوشِ جنبشی‌ای داشتم. اما چند وقتیه که دیگه حوری‌های زیبا و درخور نمیان سمت بنده، مگه بنده چی کم دارم باباجان؟
- واقعا همه چی تموم‌.
- اصلا حالا کی ضرر می‌کنه من یا اونا؟
- قطعا اونا، حالا چه ربطی به بستنی داره بابا مرلین جان؟
- شنیدم بستنی‌هات معجزه می‌کنه باباجان، یه حوری همه چی تموم رو به عشق بنده گرفتار کن، بلکم این آخر عمری دل این پیرمرد شاد بشه.

جمع صمیمی مرگخواریون و محفلیون

- سیاهی و سفیدی دربرابر مرلین بزرگ؟ شانسی هم داریم؟
- معلومه که شانس داریم، تا باروریمون... چیز تا فلورین رو پس نگیریم، آروم نمی‌گیریم!

اما ملت باروری‌خواه، حال همگی خسته و تشنه و گشنه آنجا ایستاده بودند و حتی تمام امیدشان به آینده‌ی بچه‌هایشان از دست رفته بود. همان موقع صدای کسی از میان جمعیت بلند شد.
-من یه نقشه‌ای دارم! به نظرتون مرلین مهمون ناخونده نمی‌خواد؟ مثلا کل محفلیون و مرگخواریون رو؟
- اول چرا مرگ‌خوارا رو نگفتی؟ میخوای چیو ثابت کنی؟ بعدشم به چه دلیلی میخوایم مهمون بشیم؟
- مرگفلیون و محخوارا؟
- نه ببین، مرگفلیونا و محخوریان؟

بین این جدال، کسی از بین جمعیت اومد بیرون.
-فکر کنم بدونم به چه دلیلی می‌تونیم بریم! پادرمیونی بزرگ فامیل برای آشتی این دو جامعه‌ی جادوگری.
پاسخ: بستنی فروشی فلوریان فورتسكیو
ارسال شده در: دوشنبه 24 فروردین 1405 18:19
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- نچ.
- دِ، گفتی پول بده پول دادیم دیگه!
- خیر. این دو قرون دوزار کفایت نمی‌کنه. پول بدید. پول زیاد.

ملت دست کردن تو جیب‌شون تا دنبال پشیزی چیزی بگردن. یکی‌یکی شروع‌کردن به بیرون‌ریختن محتوای جیب‌هاشون. سه‌تا پوست شکلات مچاله‌شده، یه جفت میل بافتنی، یه بسته کبریت که خونه‌ی یه سوسک بی‌خانمان شده بود، یه کتاب قطع جیبی نشر ماهی و دو بسته بادکنک بادنشده‌ی لیمویی که قبل از این که کسی متوجه بشه دامبلدور اون‌ها رو به جیبش برگردوند و زیرچشمی به گلرت نگاهی انداخت.

بلاتریکس که زیادی جای خالی بچه رو توی شکمش احساس می‌کرد، عصبانی شد و رو کرد به آکی.
- د آخه مرتیکه‌ی...

ریموس به سرعت دستش رو روی گوش‌های کوین گذاشت تا چشم و گوش بچه باز نشه. کوین هم فقط حرکات لب‌های بلاتریکس رو می‌دید.

- بنسنفیگهاکتژنفسفنصخاقزم! ابطبساحهغهحانلزابسغقستبی!

بلاتریکس سکوت کرد و ریموس دست‌هاش رو از روی گوش‌های بچه برداشت.

- خیر، نمی‌گم.

آکی کوتاه‌بیا نبود. بلاتریکس با بینی‌هایی که با هر دم اندازه چاه دستشویی باد می‌کردن و با هر بازدم قد گردی سوزن ته‌گرد می‌شدن نفس می‌کشید و بخار نفس‌های غضبناکش رو به سمت آکی می‌فرستاد. رو به جمع کرد و بین چهره‌ها چشم گردوند تا به یکی برسه که بوی پول می‌ده. چند لحظه‌ای بعد نگاهش روی یکی قفل شد.
- آهای تو! جناب مثلا وزیر سابق! اون همه اختلاس کردی که چی؟ شل کن سر کیسه رو بره!

سیریوس که خطاب گرفته بود جا خورد. نگاهی به ریموس انداخت و دوباره به بلاتریکس نگاه کرد. البته به شکم بلاتریکس. دوباره به ریموس نگاه کرد و لپ‌هاش گل انداخت. ریموس هم متقابلاً به سیریوس نگاه کرد و چندبار پشت هم پلک زد و ریزریز خندید.
- می‌تونیم اسمش رو بذاریم ولف.
- فامیلیش رو هم استار.

ریموس و سیریوس هم دل‌شون هوس بستنی کرده بود. سیریوس دست کرد تو جیبش و کاغذی ممهور با طرح گرینگوتز رو بیرون کشید. روش یه سری کلمه و عدد نوشت و ریزش رو هم امضا زد. کاغذ رو جلوی آکی گرفت.

بلاتریکس جلوی خودش رو گرفت تا به آکی کروشیو نزنه.

- حالا خوبته؟
- بلی.
Now my life is sweet like chocolate
Like a lovely dream I live in it



اومدم بنویسیم.
پاسخ: بستنی فروشی فلوریان فورتسكیو
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 فروردین 1405 19:14
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نگاه‌ها به سمت ریگولوس چرخید. به هر حال، وارث خاندان بلک بود و گالیون و سیکل.

ریگولوس تاب آن همه نگاه را نیاورد و به آرامی در زمین فرو رفت و از سوژه خارج شد.

این بار نگاه‌ها به سمت آیلین برگشت. تک بازمانده خاندان پرینس بود دیگر، حتما گالیون‌های فراوانی داشت و می‌توانست ماهی آکی را به او بدهد و کاری کند قانع شود مکان فلورین را به آن‌ها نشان دهد.

آیلین هم تاب این حجم از نگاه را نداشت و به سرفه افتاد. والتر که با دیدن سرفه‌های بانویش، رگ "هیچ کس حق نداره به بانو نازک‌تر از گل بگه."اش ورم کرده بود؛ خنجرش را درآورد تا کسانی که بانویش را آزار داده‌اند را با تیزی خنجر آشنا کند.

در حینی که ترانه‌ای حماسی در ذهنش پخش میشد، ناگهان رگ "من حق ندارم برخلاف میل بانو حرف بزنم" اش هم متورم شد و رگ قبلی را کنار زد. یادش آمد که قرار بود خنجر را بگذارد برای زمانی که تهدید جانی در کار باشد. کنارش گذاشت و تصمیم گرفت بگذارتش برای زمان مناسب. البته، درد کمرش هم بی تاثیر نبود.

در این میان، آیلین که سرفه‌اش بند آمده بود، لبخندی زد و پس از این که مطمئن شد این لبخند تنگ، گشاد، بدشکل یا زیاد از حد خوش شکل نیست، گفت:
- چه‌جوری می‌تونم کمکتون کنم؟

بلاتریکس دستش را جلو برد و با صدایی تیزتر از خنجر والتر و حتی کاتانای آکی جواب داد:
- پول بده!

آیلین ابتدا نگاهی به موهای بلاتریکس انداخت و با خودش اندیشید که یکی از تار موهایش بدجور انحراف دارد. سپس به سبک سنگین کردن پرداخت که چه‌قدر بدهد، کجا بدهد، چه‌گونه بدهد و اصلا بدهد یا ندهد. چند تار موی بلاتریکس سفید شدند و آیلین جواب نداد. بلاتریکس جیغ زد:
- زیر پامون علف سبز شد! میدی یا ببرمت زیر زمین؟

موقعیت مناسب فرا رسیده بود. والتر داشت خنجر به دست میشد که آیلین برای پیشگیری از درگیری، به سرعت چند گالیون درآورد و به بلاتریکس داد. بلاتریکس آن‌ها را به سمت آکی پرت کرد.
- حالا راضی شدی؟
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
پاسخ: بستنی فروشی فلوریان فورتسكیو
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 آذر 1404 08:21
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ـ کسی می‌دونه اصلا کجا باید دنبالش بریم ؟!

نگاه متعجب و ناآگاه مالی به بلاتریکس، بلاتریکس به ریگولوس، ریگولوس به سیریوس، سیریوس به دامبلدور، دامبلدور به آلنیس، آلنیس به کوین و درنهایت کوین به آکی رسید.
ـ احتمالا من بدونم کجا باید بریم دنبالش!

آن حجم از نگاه رفت و برگشتی کامل به آکی برگشت. در تک تک آن نگاه ها درصدی تردید، شک و شبهه بود. طبیعی هم بود؛ بلاخره در برهه حساس و فوق العاده کنونی فلورین نقش ناجی و ادامه دهنده نسل هر سه گروه را داشت.

ـ از کجا؟! تو از کجا میدونی؟
ـ آیا کسی ادعایی بر دونستن مکان فلورین داره؟ آیا کسی قرار نقش فرد آگاه رو بلند کنه؟ کسی نبود؟!

از هیچ‌ کس صدایی در نیامد. آکی لبخند پیروزمندانه ای زد و صحبتش را از سر گرفت.
ـ حالا که کسی نقشم رو بلند نمی کنه میشه نتیجه گرفت من صد شهر بازی ام... چیزه... ببخشید... من آگاه این جمع هستم.

ملت که تقریبا قانع شده بودند همزمان لایک ها را باهم بالا دادند. حالا که آگاه و سفید بودن سامورایی بر همگان آشکار شده بود کاری جز رفتن به مکان ثانویه فلورین نداشتند.

ـ راه رو نشون بده عمو آکی!
ـ اهم ... در قبال پیدا کردن فلورین چی به من میرسه ؟!
ـ جان ؟!
ـ بلاخره زندگی خرج داره! مفتی مفتی که نمیشه!

نگاه ملت دوباره متعجب شد، نگاه ها اول به چهره یک دیگر سپس به سمت جیب های خالی شان رفت‌.

ـ من فقط با پول راضی میشم، پول زیاد!

یکی در اینجا داشت از آب گل آلود ماهی می گرفت!
بدم کاتانا ازت سالاد درست کنه ؟!

یه وقت این قلم قصه پرداز می داد به من حس پرواز!

پاسخ: بستنی فروشی فلوریان فورتسكیو
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 آذر 1404 20:15
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خبر معجزات بی‌نهایت این بستنی به سرعت بین جمعیت پیچید. کسانی توی جمع بودن که بچه می‌خواستن و حالا فهمیده بودن که این بستنی علاوه بر خوشمزه بودن می‌تونست اونا رو به پول و بچه برسونه. یکی از مهم‌ترین‌شون، بلاتریکس لسترنج بود که به شدت احتیاج به فرزندی از لرد ولدمورت داشت و با وجود تلاش‌های بی‌اندازه، معجون‌های جادویی، دست به دامن پیرزن‌های ماگل شدن هنوز نتونسته بود به نتیجه‌ای برسه. شاید بپرسید اون که همین الانش هم یه بچه از لرد ولدمورت داره: دلفی. اما حقیقت این بود که بلاتریکس علاوه بر اینکه خیلی وقت‌ها یادش می‌رفت دلفی وجود داره، اصلا ازش راضی نبود و قصد داشت موجودی خلق کنه که سرش توی گوشی نباشه و به آرمان‌های لرد سیاه عمل کنه.

از طرفی هم در محفل، مالی ویزلی جدیدا به علت کهولت سن نمی‌تونست اون‌جوری که دوست داشت تولید مثل کنه و مادرشوهرش مدام بهش تیکه می‌نداخت و تهدید می‌کرد که برای پسرش زن جدیدی می‌گیره که بتونه سه بچه در سال به دنیا بیاره و کمبودهای اونو جبران کنه. حالا مالی به‌شدت احساس ناکافی بودن می‌کرد و به اون بستنی احتیاج داشت تا به روزهای اوجش برگرده.

با این اوصاف، حالا هم محفل و هم مرگخواران بیشتر از قبل اون بستنی رو می‌خواستن.

- حاضرم با همتون دوئل کنم! اون بستنی مال منه!

مالی از وسط جمعیت بیرون پرید.
- یه بار شکستت دادم، دوباره هم شکستت می‌دم. امکان نداره عقب بکشم!

بلاتریکس و مالی با اخم تو چشم‌های همدیگه خیره شدن. سر و صدا دوباره داشت بالا می‌گرفت که ناگهان ریگولوس که دور شدن بوی بستنی باعث شده بود به‌هوش بیاد پرسید:
- فلورین کجاست؟

توجه جمعیت به این حرف جلب شد و به اطرافشون نگاه کردن تا پیداش کنن، اما هیچ اثری از بستنی‌ساز معروف نبود و احتمالا به گوشه‌ی دوری از اون‌ها آپارات کرده بود.
مالی که هنوز به بلاتریکس زل زده بود، با همون اخم گفت:
- نظرت چیه تا پیدا کردنش، متحد بشیم؟
- حله.

به نظر میومد این دو جبهه باید با هم کار می‌کردن تا فلورین رو پیدا کنن. اما آیا این عمل می‌تونست بدون چالش پیش بره؟
حالا که این پستو تا آخر خوندی، پس یعنی خیلی درگیرمی!


پاسخ به: بستنی فروشی فلوریان فورتسكیو
ارسال شده در: چهارشنبه 15 اسفند 1403 20:12
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

فلورین، فرمولی برای تهیه بستنی خوشمزه‌ای کشف کرده که همه دنبال بدست آوردن این فرمولن. اول لرد و مرگخوارا فلورین رو خفت کردن، بعد دامبلدور (آلبوس‌شون) و محفلیا هم بالای سرشون سبز شدن و حالا سیریوس و وزارتخونه‌ایا هم اومدن تا فرمولو بدست بیارن اما در این حین، ریگولوس با احساس بوی بستنی توی آغوش سیریوس‌ غش کرده.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سیریوس در حالی که ریگولوس را در آغوش گرفته بود، اشک از چشمانش روان شد. در این میان، چند ویالونیست حرفه‌ای از زیر پیشخوان مغازه فلورین بیرون آمدند و شروع به نواختن قطعه‌ای بسیار تراژیک کردند.

- چرا رفتی؟ چرا، من بی‌قرارم؟ ز سر سودای آغوش ریگولوس دارم. نگفتی آراگوگ جان امشب چه زیباست؟ ندیدی کوین‌ کوچولو از نخوردن بستنی ناشکیباست؟

دامبلدور دستی روی شانه سیریوس گذاشت.
- خیلی تاثیر گذار بود پسرم، فقط یه لطفی کن دیگه نخون.
- چشم پروفسور... فقط الان بدون ریگولوس چیکار کنم؟ این روزا که داداشی گفتن مد شده و همه یه داداشی برا خودشون دارن من به کی بگم داداشی؟!

ناگهان سوروس اسنیپ که اخیرا به شکل مشکوکی همواره اطراف ریگولوس روئیت می‌شد، از میان سوراخ دماغ برادر سیریوس بیرون آمد و در حالی که موهایش حالا علاوه بر چرب بودن انباشته از آب دماغ بود، با بد خلقی نبض ریگولوس را گرفت.
- چیزیش نیست. ویار بارداریه... خوب می‌شه.

سیریوس که با ظهور ناگهانی اسنیپ شوکه شده بود، با شنیدن خبر بارداری برادرش سکته را هم زد و دهانش را کج کرد، کف کرد، دفع کرد و به دامبلدور چشم دوخت تا پیرمرد خردمند، معنای حرف اسنیپ را برایش روشن کند.

- قرن ۲۱مه دیگه پسرم؛ حالا با پیشرفت جادو، روش‌های بارداری آقایون هم اختراع شده. یکی از همین روش‌ها بستنی‌های فلورینه. من و یه بنده مرلینی چندین سال از ناباروری رنج می‌بردیم که با خوردن این بستنی اجاق‌مون آپدیت جدید داد و الان من و اون بنده مرلین نفری سه قلو بارداریم!

در همان لحظه، گلرت از ناکجاآباد سر رسید و با شکمی متورم از جلوی دوربین رد شد. گونه آلبوس گل انداخت.
پاسخ به: بستنی فروشی فلوریان فورتسكیو
ارسال شده در: یکشنبه 28 بهمن 1403 19:18
نمایش جزئیات
آفلاین
در میان سیل جماعت محفلی، سیریوس دست ریگولوس را می‌کشید تا او را به درون سوژه ببرد.
- بیا دیگه ریگی. از زمان مرلین کبیر تا حالا توی هیچ سوژه‌ طنزی نبودی. بیا تا ملت جادوگر یکم بشناسنت.

ریگولوس اخمی کرد؛ چنان که ابروهای مشکی‌اش به این حجم از درهم کشیده شدن اعتراض کردند. ریگولوس پیش از جواب به سیریوس، به ابروهایش تشر زد:
- بس کنین دیگه؛ چقدر آه و ناله می‌کنین؟ یکم نجیب‌زاده باشین!

ابروهای بیچاره که این اولین بار بود اعتراض می‌کردند و همچنین اولین بارشان بود که از صاحبشان تشر می‌خوردند؛ ساکت شدند. ریگولوس به سمت برادرش برگشت و در نگاهش حالتی شبیه هیپوگریفی که صاحبش به زور او را مجبور کرده به فرد غیرقابل اعتمادی سواری دهد پدیدار شد.
- اونجا نجیب‌زاده خیلی کمه. نمی‌آم.

سیریوس آهی سرد از دل پردرد برکشید.
- ریگی، ناسلامتی برادر وزیر مملکتی؛ ولی هیچ کس تا حالا ندیدتت.

و با یادآوری دغدغه‌هایش برای ترشح دوپامین در سطح جامعه جادوگری ادامه داد:
- خیلیا دلشون می‌خواد این شاهزاده خانمی که خودشو تو قلعه‌اش حبس کرده ببینن؛ خودتم نیاز به تفریح داری. بیای هم دوپامین خون خودت زیاد می‌شه هم کسایی که کنجکاون ببیننت.

اگر بحث نجیب‌زادگی و این که نجیب زاده ها جیغ و داد نمی‌کنند در کار نبود؛ ریگولوس کولی بازی درمی‌آورد و فرار می‌کرد؛ می‌خواست دوباره برای سیریوس توضیح دهد که سیریوس دست لاغر و استخوانی‌اش را گرفت و او را به درون بستنی فروشی برد.

ریگولوس از هر چیزی که طعم شیرین داشت متنفر بود؛ و تمام اعضای محفل این را می‌دانستند و به این سلیقه عجیبش احترام می‌گذاشتند؛ به جز ریموس که هر وقت او را می‌دید شکلاتی در حلقش فرو می‌کرد و سیریوس که اصرار داشت غش کردنهای مکررش، به خاطر همین "قند خون پایین" است.

به محض استشمام بوی بستنی، غش کرد و در آغوش سیریوس افتاد.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در 1403/11/28 19:31:31
"نمی دانم چرا اگر آدم کارخانه دار باشد خیلی محترم است ولی اگر نانوا باشد محترم نیست."
پاسخ به: بستنی فروشی فلوریان فورتسكیو
ارسال شده در: شنبه 27 بهمن 1403 18:31
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
فلورین قول داده بود. مرد خداش یکی، حرفش یکی! اصلا مرد همیشه حرفش یکیه! فلورین یاد بابای خدابیامرزش افتاد که همیشه این مسائل رو توی گوشش می‌خوند.
- فلورین بابا خدا یکی، حرف یکی، زن یکی یکی یکی یکی...

بابای فلورین خیلی مرد بود. چون تک نفری حدودا هفت الی هشت خانوار رو هندل می‌کرد. ماشاالمرلین یلی بود برای خودش. انقد مرد بود که دیگه مرد بودنش خیلی اضافه اومده بود و نصف مرد بودنش رو گذاشته بود توی شیشه و توی یخچال نگه‌داری می‌کرد که بعدا ازشون مربای مردی بگیره و بده بچه‌هاش بخورن و مرد شن.

اما مرد شدن برای فلورین یه چالش بزرگ بود. چون فلورین هیچ‌وقت مربا دوست نداشت. و به همین دلیل مونده بود معطل که چکار کنه. بمانه معطل؟ نمانه معطل؟ معطل چه؟ البته فلورین پیش خودش گفت که کوین بچه‌س و اگه دلش بشکنه، توی بزرگسالیش کلی تراما و افسردگی و اینا می‌گیره، فقط چون فلورین یه بستنی نداده دستش که لیس بزنه.

از طرفی کوین بچه‌ای بود که چندین سال بود که سه ساله مونده بود و بزرگ نشده بود. و لرد هم بسیار عصبانی منتظر تصمیم فلورین بود که ببینه می‌خواد بیاد پیش لرد، یا بیفته به فجیع ترین شکل ممکن تبدیل به آبگوشت تسترال بشه. لرد طاقت نداشت که خواسته‌هاش برآورده نشن. حتی اگه در مقابل یه کودک ابد السه ساله قرار می‌گرفت. بالاخره لرد باید لردیت خودش رو حفظ می‌کرد تا ازش حساب ببرن.

- با بهترین و درست‌ترین حرکت می‌شه حتی همه‌ی آدما رو بستنی داد، فلورین!

آلبوس دامبلدور و پشت سرش جماعتی از محفلیون وارد سوژه شده بودن تا فلورین بتونه نفس راحتی بکشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
ارسال شده در: چهارشنبه 4 مرداد 1402 18:13
نمایش جزئیات
آفلاین
- با قند و شکر آخه؟

کوین لبخندی زد و سرش را تند تند به طرف پایین تکان داد.
- آره آره. من خوردم قبلا. شیرین بود. با قند و شکر درست می شه. این قند و این هم شکر. درست کن.

فلورین فهمیده بود که این بچه حرف حساب سرش نمی شود.
- باشه. درست می کنم. چطوری باشه؟

- اومممم... خنک!

فلورین کمی تقلا کرد.
- باشه باشه. خنک. باید یادداشت کنم. ولی باید دستامو باز کنی خب. الان یادم می ره ها. زود باش باز کن.

کوین هول شد. بچه بود به هر حال. جلو رفت تا دست های فلورین را باز کند.

- سخته! گره سفتی زدم!

- ما می تونیم باز کنیم.

صدا نا آشنا بود. کوین و فلورین به سمت صدا برگشتند و لرد سیاه و مرگخواران را با چوب دستی های بیرون کشیده دیدند.

- بچه جون... ظاهرا چیزی رو برداشتی که متعلق به ماست.

کوین نگاه معصومانه اش را به فلورین دوخت.
- ولی اون قراره برام‌ بستنی درست کنه. قول داد... خنک!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
ارسال شده در: پنجشنبه 22 تیر 1402 00:04
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
صدای لرد به قدری بلند بود که مرگخواران با سرعت صاف ایستادند و فلورین فورتسکیو را رها کردند.

- حالا نگفتیم که ولش کنید! بگیریدش.

آنها دوباره به سمت فلورین بخت برگشته هجوم بردند و او را زیر دست و پاهایشان له کردند.

_ یاران ما این چه وضعشه!؟ فقط یکی! یکی بگیردش.
-چشم ارباب.

مرگخواران بسیار حرف گوش کن بودند. فوری به صف شدند و طبق گفته ی لرد سیاه، یکی یکی رفتند و فلورین را زیر دست و پاهایشان له کردند.
صبر لرد داشت تمام می شد.
- شما چتون شده آخه؟فرمودیم فقط یک نفر بگیردش. آن یک نفر را هم خودمان انتخاب می کنیم.

نگاه لرد از روی تک تک مرگخواران گذشت و روی سدریک که خوابیده بود ثابت ماند.
- بلندشو سدریک! وسط سخنرانی ما می خوابی؟

سدریک که با شنیدن فریاد لرد چنان با ترس از خواب پریده بود که روحش فرصت نکرده بود به بدنش باز گردد، بی روح لرد را نگریست.
عصبانیت لرد سیاه بابت این واقعه دو برابر شد.
- حالا کارت به جایی کشیده که بی روح ما رو می نگری؟

روح سدریک که از بالا نظاره گر ماجرا بود؛ وقتی متوجه وخامت اوضاع گشت، فوری خود را به بدن صاحبش رساند و از راه دهان وارد کالبدش شد. با بازگشت روح، جانی تازه در بدن و رگ های سدریک دمیده شد و او توانست شرایط را آنالیز کند و متوجه ارباب عصبانی اش شود.

- ارباب من خواب نبودم.
ما هم باور کردیم!
- باور کنین ارباب! درسته چشمام بسته بودن ولی هوش و حواسم فقط به شما بود.
- اگه راست میگی زود برو فلورین را آن طور که ما گفتیم بیاور.

ترس مثل خوره به جان سدریک دیگوری افتاد. وضعیتش مانند دانش آموزی بود که سر کلاس خوابش برده و معلم مچش را گرفته و خیلی ناگهانی او را برای حل تمرین صدا می کند.
در واقع خواب سدریک آنقدر عمیق بود که حتی یک کلمه از حرف های لرد را نشنیده بود؛ چه برسد که بخواهد اجرایشان کند. به نظر می رسید باید خودش را تسلیم کند و حقیقت را بگوید.

- ارباب فلورین نیست!

گویا شانس با سدریک خیلی یار بود. مثل همان بچه ای که با ترس می رود پای تخته تا سوال ها را حل کند و ناگهان زنگ تفریح می خورد. حالا که جانش نجات یافته بود؛ باید همراه با دیگران دنبال فلورین می گشت.

کمی آن طرف تر

فلورین با طناب به صندلی ای بسته شده بود و تقلا می کرد تا رهایی یابد. پسر بچه خیلی کوچکی مقابلش ایستاده بود و طناب ها را محکم می کرد.

- بچه تو دیگه چرا؟
- چون می حوام مهمونی بگیرم.

پسرک که کوین کارتر بود؛ دست از سفت کردن طناب ها کشید و به سمت بوته ها رفت و چند کیسه از پشت آنها بیرون آورد.
- من کاری باهات ندارم. تاژه رفتم برات اژ ارباب شکر و قند گرفتم آوردم. فقط اژت می حوام برای من بشتنی درشت کنی همین! بعدشم میژارم بری.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!