صدای لرد به قدری بلند بود که مرگخواران با سرعت صاف ایستادند و فلورین فورتسکیو را رها کردند.
- حالا نگفتیم که ولش کنید! بگیریدش.

آنها دوباره به سمت فلورین بخت برگشته هجوم بردند و او را زیر دست و پاهایشان له کردند.
_ یاران ما این چه وضعشه!؟ فقط یکی! یکی بگیردش.

-چشم ارباب.

مرگخواران بسیار حرف گوش کن بودند. فوری به صف شدند و طبق گفته ی لرد سیاه، یکی یکی رفتند و فلورین را زیر دست و پاهایشان له کردند.
صبر لرد داشت تمام می شد.
- شما چتون شده آخه؟

فرمودیم فقط یک نفر بگیردش. آن یک نفر را هم خودمان انتخاب می کنیم.
نگاه لرد از روی تک تک مرگخواران گذشت و روی سدریک که خوابیده بود ثابت ماند.
- بلندشو سدریک! وسط سخنرانی ما می خوابی؟

سدریک که با شنیدن فریاد لرد چنان با ترس از خواب پریده بود که روحش فرصت نکرده بود به بدنش باز گردد، بی روح لرد را نگریست.
عصبانیت لرد سیاه بابت این واقعه دو برابر شد.
- حالا کارت به جایی کشیده که بی روح ما رو می نگری؟

روح سدریک که از بالا نظاره گر ماجرا بود؛ وقتی متوجه وخامت اوضاع گشت، فوری خود را به بدن صاحبش رساند و از راه دهان وارد کالبدش شد. با بازگشت روح، جانی تازه در بدن و رگ های سدریک دمیده شد و او توانست شرایط را آنالیز کند و متوجه ارباب عصبانی اش شود.
- ارباب من خواب نبودم.

ما هم باور کردیم!

- باور کنین ارباب! درسته چشمام بسته بودن ولی هوش و حواسم فقط به شما بود.

- اگه راست میگی زود برو فلورین را آن طور که ما گفتیم بیاور.

ترس مثل خوره به جان سدریک دیگوری افتاد. وضعیتش مانند دانش آموزی بود که سر کلاس خوابش برده و معلم مچش را گرفته و خیلی ناگهانی او را برای حل تمرین صدا می کند.
در واقع خواب سدریک آنقدر عمیق بود که حتی یک کلمه از حرف های لرد را نشنیده بود؛ چه برسد که بخواهد اجرایشان کند. به نظر می رسید باید خودش را تسلیم کند و حقیقت را بگوید.
- ارباب فلورین نیست!
گویا شانس با سدریک خیلی یار بود. مثل همان بچه ای که با ترس می رود پای تخته تا سوال ها را حل کند و ناگهان زنگ تفریح می خورد. حالا که جانش نجات یافته بود؛ باید همراه با دیگران دنبال فلورین می گشت.
کمی آن طرف ترفلورین با طناب به صندلی ای بسته شده بود و تقلا می کرد تا رهایی یابد. پسر بچه خیلی کوچکی مقابلش ایستاده بود و طناب ها را محکم می کرد.
- بچه تو دیگه چرا؟

- چون می حوام مهمونی بگیرم.

پسرک که کوین کارتر بود؛ دست از سفت کردن طناب ها کشید و به سمت بوته ها رفت و چند کیسه از پشت آنها بیرون آورد.
- من کاری باهات ندارم. تاژه رفتم برات اژ ارباب
شکر و قند گرفتم آوردم. فقط اژت می حوام برای من بشتنی درشت کنی همین! بعدشم میژارم بری.