- شماها آدم نیستید؟ نمیگید یه عالمه بزو ول کردید اینجا بچه میترسه؟؟!
بچه ای که دست مادرش را گرفته بود و بستنی ماگلی در دست داشت، دقیقا همانی بود که همه ی اعضای جمع مرگخواریون و محفلیون میشناختنش: هری پاتر از نوع غیر برگزیده اش.
اسنیپ با دیدن زن چندین بار پلک زد و خواست حمله ور شده و او را مانند کیسه ای زیر بغلش بزند و ببرد که بز آبرفورث، دوباره بعبع شماره ی هفتش را سر داد و اینبار آنقدر بلند اینکار را کرد که انگار فلورین دقیقا همانجا ایستاده است. مرگخوار ها سر هایشان را به این طرف و آن طرف چرخاندند اما خبری از فلورین نبود.
- ل... لیلی...
- یه لحظه شات آپ سوروس! این بزارو از توی خیابون جمعشون کنید وگرنه آبروتونو جلوی این ماگلا میبرم!!
لیلی دست فرزندش را محکم تر گرفت و خواست برود که بز به دنبال هری دوید، لباسش را از پشت کشید و او را به زمین انداخت. هری کوچک که ۴ ۵ ساله به نظر می آمد، بلند زیر گریه زد. اما صدایش به جای اینکه کودکانه باشد تن بسیار زیرِ زنانه داشت.
- ماماااان...
بلاتریکس خواست جلو بیاید و بچه را بررسی کند که لیلی سرفه ای کرد و دست هری را کشید، اورا بلند کرد و پشت خود پنهان کرد.
- معلوم هست چه خبره؟! به بچه هم رحم نمیکنید؟!
- آخه بچه چرا باید صدای فلورین بده؟
- هه... اره لیلی راست میگه بزار هری رو...
- نه!! جیمز خوشش نمیاد کسی به بچش دست بزنه.
ریموس چپ چپ به جیمزی که حالا از در مغازه بیرون آمده و خودش را با غرور به پشت لیلی رسانده بود نگاه کرد.
- راست میگه؟ جدی جدی خوشت نمیاد؟
- معلومه که نه، تو خوشت میاد پیرزن فامیل تو عروسی بچتو ماچ کنه؟
- چه ربطی داشت
ولدمورت، دامبلدور و از آنطرف اسنیپی که با حرص و عصبانیت به جیمز خیره شده بود و مانند یک دمانفجاری به بلوغ رسیده به نظر میرسید را کنار زد و با همان ردایی که نصف آن را بز ها خورده بودند جلو آمد.
- با زبان خوش بزارید اربابتان بچه را بررسی کند.
- نه!! تو؟ امکان نداره.
لیلی چشم غره ای رفت و سرش را به آنطرف چرخاند.
- یادمان می آید روی پیشانی پسرتان زخمی کاشته بودیم! زخمش کجا رفته است؟ لابد پا داشته و فرار کرده است؟
- نه... اصلنم اینطور نیست...
محفلی ها سری چرخاندند و جیمز را درحالی یافتند که با خودنویس شبیهساز پر، داشت روی پیشانی هری زخمی میکشید که اصلا شبیه زخم اصلی نبود.
- بگیرینش!! اون خود فلورینه!!
لیلی جیمز را کنار زد و دست هری یا همان فلورین را محکم گرفت و شروع کرد به دویدن. با آن پاشنه بلند های ده سانتی اش، چنان با سرعت میدوید که هیچ کدام از آن جمع به گرد پایش نمیرسیدند.
- اینا هیچی... چطوری فلورینو کرده بچش؟
- همیشه... آه خسته شدم... میگفتن مهارتای معجون سازیش خوبه ها...
- اسلاگهورن براش سرو دست میشکوند!
جیمز که به نظر درمانده میرسید خودش را قاطی محفلیون و مرگخواریون کرده بود و همراه آنها به دنبال لیلی میدوید. ناگهان ولدمورت جلوی همه ی جمعیت ایستاد، دست هایش را باز کرد و فریاد زد.
- اعلام میکنیم!!! دیگر خسته شده ایم!! این فلورین را کت بسته برای ما بیاورید!!!
سیریوس به حرف ولدمورت پوزخندی زد و صدای پوزخندش آنقدر بلند بود که مرگخوار ها همگی سر هایشان را چرخاندند و حس تهدید شدن تا پوستو استخوان سیریوس را لرزاند.
- هه... هه... منظورم اینه که خب... ماهم به اون فرمول نیاز داریم فقط ارباب شما نیستش که...
- درسته، تام.
حالا دامبلدور اسم «تام» را به زبان آورده بود و خشم ولدمورت را بر انگیخته بود. دعوا بین محفلیون و مرگخواریون از سر گرفته شد و همگی به جان یکدیگر افتادند درحالی که لیلی فلورین را به کوچه پس کوچه های یکی از خیابان های ماگلی برده بود و آنها اورا که درست جلوی چشمشان بود از دست داده بودند.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

»








