خلاصه که: فلورین، فرمولی برای تهیه بستنی خوشمزهای که از قضا مشکل ناباروری آقایون رو هم حل کرده، کشف کرده و محفلیون و مرگخواریون و وزارتیون و همگی به دنبال دزدیدن فرمولش هستند ولی فلورین از دستشون جیم میزنه و فقط آکی میدونه کجا رفته ولی آکی از ملت درخواست گالیون کرده تا به حرف بیاد. ملت نابارور هم هر کاری کردن که پول جور بشه و در آخر وزیر اختلاسگر قبلی، سیریوس پولشون رو تقبل کرد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
- حالا که پولت رو گرفتی، حرف بزن.
- فقط مرلین میدونه.
- خب الان فلورین کجاست؟
-فقط مرلین میدونه.
- انگار داریم گل لگد میکنیم اینجا.
- لگد مرلین میکنه.
ولدمورت که دیگه تحمل این اوضاع رو نداشت دست به یقهی آکی شد.
- مرتیکهی ژاپنی، یا درست میگی فلورین کجاست یا میدیم نجینی یه لقمه چپت بکنه.
- لرد عزیز، دارم میگم فقط مرلین میدونه. فلورین که دید همه ریختیم سرش یه "یا ریش مرلین" از ته دلی گفت و مثل اینکه دعاش مستجاب شد. چون یه پیرمرد با رکابی و زیر شلواری بابابزرگی اومد پیشش و دستشو گرفت بردش.
جنگلی اون دور دورا- بابا جان، بیا این چایی نبات رو بگیر بخور. حتما ترسیدی باباجان.
فلورین که دید مرلین درحال لگد کردن گل در تشت قرمزی بزرگی بود و فنجانش را هم از همانجا برداشت، تصمیم گرفت به هوش و حواس این پیرمرد شک کند و چایی نباتش را کنار بگذارد.
- بابا جان چایی نبات خوبه برات، بخور سرحال بیای تا بتونی نذرت رو ادا کنی!
- نذر؟!
- فلورینِ بابا، دعای شما به ریش بنده این بود که ازونجا فرار کنی، هر دعایی هم یک نذری داره دیگه، جیب بنده خالیه باباجان، ولی خب از شما فقط یه چیز میخوام، بستنی!
-
- داشتم میگفتم باباجان، بنده به مناسبت و مبارکی مرلین بودنم با حوریهای زیادی سر و گوشِ جنبشیای داشتم. اما چند وقتیه که دیگه حوریهای زیبا و درخور نمیان سمت بنده، مگه بنده چی کم دارم باباجان؟
- واقعا همه چی تموم.

- اصلا حالا کی ضرر میکنه من یا اونا؟
- قطعا اونا، حالا چه ربطی به بستنی داره بابا مرلین جان؟
- شنیدم بستنیهات معجزه میکنه باباجان، یه حوری همه چی تموم رو به عشق بنده گرفتار کن، بلکم این آخر عمری دل این پیرمرد شاد بشه.
جمع صمیمی مرگخواریون و محفلیون- سیاهی و سفیدی دربرابر مرلین بزرگ؟ شانسی هم داریم؟
- معلومه که شانس داریم، تا باروریمون... چیز تا فلورین رو پس نگیریم، آروم نمیگیریم!
اما ملت باروریخواه، حال همگی خسته و تشنه و گشنه آنجا ایستاده بودند و حتی تمام امیدشان به آیندهی بچههایشان از دست رفته بود. همان موقع صدای کسی از میان جمعیت بلند شد.
-من یه نقشهای دارم! به نظرتون مرلین مهمون ناخونده نمیخواد؟ مثلا کل محفلیون و مرگخواریون رو؟
- اول چرا مرگخوارا رو نگفتی؟ میخوای چیو ثابت کنی؟ بعدشم به چه دلیلی میخوایم مهمون بشیم؟
- مرگفلیون و محخوارا؟
- نه ببین، مرگفلیونا و محخوریان؟
بین این جدال، کسی از بین جمعیت اومد بیرون.
-فکر کنم بدونم به چه دلیلی میتونیم بریم! پادرمیونی بزرگ فامیل برای آشتی این دو جامعهی جادوگری.