
آمبریج که حالا با رضایت تمام روی صندلی مخملی صورتی اش لم داده بود، گفت:
- میدونی لیلی عزیز؟ مهمونی خیلی خوبی میشه. فقط امیدوارم مهمونها رعایت کنن. مثلاً... اگر کسی وسط بازجویی بخواد بره دستشویی، باید قبلش فرم تقاضای خروجِ موقت از حوزهی بازجویی رو پر کنه. اون هم با مرکب آبی تیره. چون آبی روشن توهین به وزارتخونهست.
لیلی با چشمهای گرد شده پرسید:
- خانم، فکر نمیکنید... خب... کمی برای یه مهمونی ساده، فرمها زیاد باشن؟
آمبریج از خود در آورد که شبیه صدای برخورد قاشق نقرهای به ظرفِ چینی بود:
- ساده؟ عزیزم، هاگوارتز از وقتی که من یادم میاد، هیچوقت ساده نبوده. تازه! من یه سورپرایز ویژه برای وسط مهمونی دارم. مسابقهی «کی از همه بیشتر میتونه با قلم پر من بنویسه » و البته جوایزش هم با خودمه؛ هر کی برنده بشه، اجازه داره یک هفته بدون چک کردن تکالیفش، به کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه من بیاد و فقط به دیوار کلاس نگاه کنه البته اگه تا اون موقع زنده مونده باشه!
در همین موقع، در کافه با شدت باز شد و
رون ویزلی در حالی که یک تکه کیک شکلاتی توی دهانش بود، با سرعتی که فقط از یک گرسنهی حرفهای برمیآمد وارد شد و فریاد زد:
- لیلی! کی گفته اینجا مهمونی مجانیه؟ من کل راه رو دویدم تا... .
حرف رون در دهانش خشک شد و کیک در گلویش پرید.
چشمانِ ریز و آبی آمبریج مستقیماً روی رون زوم شد. آمبریج با لبخندی که لرزه به اندام همه می انداخت گفت:
- اوه، آقای ویزلی! چه مهمان به موقعی خیلی وقت بود که منتظر بودم.
بفرمایید بشینید. صندلی شمارهی یک، دقیقاً روبهروی من!
رون نگاهی به لیلی انداخت که داشت با التماس به او نگاه میکرد: «فرار کن، احمق! فرار کن!» اما رون که انگار هنوز متوجه وخامت اوضاع نشده بود، گفت:
- فقط اگه مزه کیکهاش اندازه که ظاهرشون نشون میده خوب باشه.
آمبریج دفترچهاش را باز کرد و با خودکارِ پرِاش (که داشت با کمالِ میل نوکش را تیز میکرد) نوشت: «مورد شمارهی اول: ویزلی. انگیزه: شکمپرستی. احتمالِ اعتراف به خرابکاریهای سال اول: ۹۹ درصد.»
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


بالای سرش پدیدار شود؛ اما تا لامپِ قصه ی ما تصمیم به ظاهر شدن گرفت، آمبریج با لحنی به ظاهر دلنشین صدایش زد:











بلند شد و به سمت من امد و گفت:



