جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] بستنی فروشی فلوریان فورتسكیو

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: بستنی فروشی فلوریان فورتسكیو
ارسال شده در: پنجشنبه 11 تیر 1405 21:37
نمایش جزئیات
آفلاین
وقتی بز مقداری عقب رفت که با شاخ هایش به در شیشه ای مغازه ی بستنی فروشی حمله کند و آن را بشکند، زنی جیغ کشان در مغازه را باز کرد.
- شماها آدم نیستید؟ نمیگید یه عالمه بزو ول کردید اینجا بچه میترسه؟؟!

بچه ای که دست مادرش را گرفته بود و بستنی ماگلی در دست داشت، دقیقا همانی بود که همه ی اعضای جمع مرگخواریون و محفلیون میشناختنش: هری پاتر از نوع غیر برگزیده اش.
اسنیپ با دیدن زن چندین بار پلک زد و خواست حمله ور شده و او را مانند کیسه ای زیر بغلش بزند و ببرد که بز آبرفورث، دوباره بع‌بع شماره ی هفتش را سر داد و اینبار آنقدر بلند اینکار را کرد که انگار فلورین دقیقا همانجا ایستاده است. مرگخوار ها سر هایشان را به این طرف و آن طرف چرخاندند اما خبری از فلورین نبود.

- ل... لیلی...
- یه لحظه شات آپ سوروس! این بزارو از توی خیابون جمعشون کنید وگرنه آبروتونو جلوی این ماگلا میبرم!!

لیلی دست فرزندش را محکم تر گرفت و خواست برود که بز به دنبال هری دوید، لباسش را از پشت کشید و او را به زمین انداخت. هری کوچک که ۴ ۵ ساله به نظر می آمد، بلند زیر گریه زد. اما صدایش به جای اینکه کودکانه باشد تن بسیار زیرِ زنانه داشت.
- ماماااان...

بلاتریکس خواست جلو بیاید و بچه را بررسی کند که لیلی سرفه ای کرد و دست هری را کشید، اورا بلند کرد و پشت خود پنهان کرد.
- معلوم هست چه خبره؟! به بچه هم رحم نمیکنید؟!
- آخه بچه چرا باید صدای فلورین بده؟
- هه... اره لیلی راست میگه بزار هری رو...
- نه!! جیمز خوشش نمیاد کسی به بچش دست بزنه.

ریموس چپ چپ به جیمزی که حالا از در مغازه بیرون آمده و خودش را با غرور به پشت لیلی رسانده بود نگاه کرد.
- راست میگه؟ جدی جدی خوشت نمیاد؟
- معلومه که نه، تو خوشت میاد پیرزن فامیل تو عروسی بچتو ماچ کنه؟
- چه ربطی داشت

ولدمورت، دامبلدور و از آنطرف اسنیپی که با حرص و عصبانیت به جیمز خیره شده بود و مانند یک دم‌انفجاری به بلوغ رسیده به نظر میرسید را کنار زد و با همان ردایی که نصف آن را بز ها خورده بودند جلو آمد.
- با زبان خوش بزارید اربابتان بچه را بررسی کند.
- نه!! تو؟ امکان نداره.

لیلی چشم غره ای رفت و سرش را به آنطرف چرخاند.

- یادمان می آید روی پیشانی پسرتان زخمی کاشته بودیم! زخمش کجا رفته است؟ لابد پا داشته و فرار کرده است؟
- نه... اصلنم اینطور نیست...

محفلی ها سری چرخاندند و جیمز را درحالی یافتند که با خودنویس شبیه‌ساز پر، داشت روی پیشانی هری زخمی میکشید که اصلا شبیه زخم اصلی نبود.

- بگیرینش!! اون خود فلورینه!!

لیلی جیمز را کنار زد و دست هری یا همان فلورین را محکم گرفت و شروع کرد به دویدن. با آن پاشنه بلند های ده سانتی اش، چنان با سرعت میدوید که هیچ کدام از آن جمع به گرد پایش نمیرسیدند.

- اینا هیچی... چطوری فلورینو کرده بچش؟
- همیشه... آه خسته شدم... میگفتن مهارتای معجون سازیش خوبه ها...
- اسلاگهورن براش سرو دست میشکوند!

جیمز که به نظر درمانده میرسید خودش را قاطی محفلیون و مرگخواریون کرده بود و همراه آنها به دنبال لیلی میدوید. ناگهان ولدمورت جلوی همه ی جمعیت ایستاد، دست هایش را باز کرد و فریاد زد.
- اعلام میکنیم!!! دیگر خسته شده ایم!! این فلورین را کت بسته برای ما بیاورید!!!

سیریوس به حرف ولدمورت پوزخندی زد و صدای پوزخندش آنقدر بلند بود که مرگخوار ها همگی سر هایشان را چرخاندند و حس تهدید شدن تا پوستو استخوان سیریوس را لرزاند.
- هه... هه... منظورم اینه که خب... ماهم به اون فرمول نیاز داریم فقط ارباب شما نیستش که...
- درسته، تام.

حالا دامبلدور اسم «تام» را به زبان آورده بود و خشم ولدمورت را بر انگیخته بود. دعوا بین محفلیون و مرگخواریون از سر گرفته شد و همگی به جان یکدیگر افتادند درحالی که لیلی فلورین را به کوچه پس کوچه های یکی از خیابان های ماگلی برده بود و آنها اورا که درست جلوی چشمشان بود از دست داده بودند.

افرادی که لایک کردند

𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
پاسخ: بستنی فروشی فلوریان فورتسكیو
ارسال شده در: یکشنبه 7 تیر 1405 15:53
نمایش جزئیات
آفلاین
اسنیپ هنوز داشت با چشمانی اشک‌آلود به دامبلدور خیره می‌شد که ناگهان...

بعععععععع!

صدایی از وسط خیابان باعث شد همه برگردند.

آبرفورث، سوار بر درشکه‌ای که به جای اسب، چهار بز با سرعتی غیرقانونی آن را می‌کشیدند، وسط پیاده‌رو ترمز زد. ترمزش هم البته بیشتر شبیه برخورد کنترل‌شده با یک سطل زباله بود.

_ سلام بر جماعت بارورنشده!

همه چند ثانیه ساکت ماندند.

ولدمورت اخم کرد.

* این دیگه از کجا پیداش شد؟

آبرفورث از روی درشکه پایین پرید و با افتخار دستی روی شاخ یکی از بزهایش کشید.

_ شنیدم دنبال فلورین می‌گردین. گفتم شاید به یه آدم باتجربه احتیاج داشته باشین.

بلاتریکس با تمسخر گفت:

* تو؟ باتجربه؟

_ البته! من سال‌هاست دنبال بزهایی می‌گردم که هر روز خودشون رو گم می‌کنن. پیدا کردن یه بستنی‌فروش که کاری نداره.

در همین لحظه یکی از بزها با علاقه خاصی شنل ولدمورت را شروع به جویدن کرد.

ولدمورت که هنوز متوجه نشده بود، با اقتدار گفت:

_ هیچ‌کس جرأت نداره...

جررررررپ!

نصف شنلش کنده شد.

_ ...به لباس من دست بزنه.

همه نگاهشان به بزی بود که با قیافه‌ای کاملاً بی‌گناه، پارچه را می‌جوید.

آبرفورث شانه بالا انداخت.

_ ببخشید، به اینا یه مدته دارم یاد می دم به جای علف پارچه های کهن بخورند حتمی شنل شما هم کهنه بوده

ولدمورت خواست بگوید هیچ کس حق ندارد دیگر به چوب دستیم دست بزند که بز دوم، چوبدستی‌اش را از دستش قاپید و شروع کرد به دویدن.

_ چوبدستیمو پس بده!

کل مرگخوارها و محفلی‌ها، که تا پنج دقیقه پیش برای نجات آینده نسل جادوگران متحد شده بودند، حالا دسته‌جمعی دنبال یک بز می‌دویدند که چوبدستی لرد سیاه را مثل چوب بستنی بین دندان‌هایش گرفته بود.

در همین لحظه، بز سوم جلوی یک بستنی‌فروشی ماگلی ایستاد.

چند ثانیه بو کشید.

بعد با هیجان شروع کرد به بع‌بع کردن.

آبرفورث با تعجب گفت:

_ اوه... این بع‌بع شماره هفتشه.

دامبلدور ابرو بالا انداخت.

* بع‌بع شماره هفت؟


_ آره. این فقط وقتی این صدا رو درمیاره که بوی بستنی فلورین رو حس کنه. یه بار هم همین صدا رو درآورد، بعد معلوم شد یکی از کارگرا با بستنی فلورین از جلوی مهمونخونه رد شده.

همه با ناباوری به بز خیره شدند.

بلاتریکس آرام گفت:

* یعنی... تمام این مدت، به جای نقشه کشیدن و تعقیب و تهدید... فقط باید یه بز می‌آوردیم؟

آبرفورث با غرور دست به سینه زد.

_ نه نه نه بلاتریکس اشتباه نکن باید یکی از بز های من رو می آوردید
" He loved me more than anyone... But he won't come back 🥀"

« مرا از همه بیشتر دوست داشت... ولی دیگه بر نمی گرده 🥀 »
✦ A.D ✦
پاسخ: بستنی فروشی فلوریان فورتسكیو
ارسال شده در: جمعه 5 تیر 1405 22:15
نمایش جزئیات
آفلاین
همه با سرعت به سمت شهر ماگل‌ها حرکت کردند.

ریموس که از دویدن نفسش بند آمده بود، گفت:
-آخه چرا هر کی گم میشه، آخرش سر از شهر ماگل‌ها درمیاره؟

بلاتریکس پاسخ داد:
-چون همه فکر می کنن با جا به جا کردنِ وسایلشون به منطقه ماگلا، ما نمی تونیم با شنلِ سیاه اونا رو ازشون بگیریم!

چند دقیقه که گذشت، برج های بلند، خیابان های شلوغ و صدای بوقِ ماشین ها جای درخت های جنگل و سکوتِ کوچه دیاگون را گرفت. مرگخواریون و محفلیون، با شنل های بلند، وسطِ پیاده رو ای پدیدار شدند که پر از ماگلِ عجول بود. برخلافِ انتظارشان، کسی جیغ نزد که چرا همین الان، اندازه دو تا اتوبوس، آدم عجیب غریب ریختند وسطِ پیاده رو! بیشتر ملت حتی سرشان را هم بالا نیاوردند.
ریموس با تعجب اطراف را نگاه کرد و گفت:
-یعنی... ما رو نمی‌بینن؟

سیریوس که از کنار یک ایستگاه مترو رد می‌شد، به مردی اشاره کرد که با بی‌حوصلگی به جِلِفُنَش خیره شده بود.
-نه، می‌بینن... فقط براشون عادیه.

پیش از آنکه کسی جوابِ سیریوس را بدهد، بوی شیرین و آشنایی در هوا پیچید. بویی که همه‌شان تا آن لحظه فقط از مغازه فلورین به خاطر داشتند.
دامبلدور گفت:
-حسش می کنید؟ رایحه... رایحه لیمو و خامه و امممممم...
-میخوای بگی زعفرون، آلبوس؟

دیالوگِ بالا رو اسنیپ _ که نویسنده توانا اراده کرده بود، او را واردِ سوژه کند _ گفت. دامبلدور از حرفش تعجب کرد. چون درست گفته بود!

-از کجا فهمیدی سوروس؟
-مدت ها پیش، داشتم یه پژوهشِ معجونگری انجام می دادم و برای همین، مقداری راجبِ رایحه ها اطلاعات کسب کردم

اسنیپ به چشم های دامبلدور نگاه می کند:
-اون موقع، لیلی دستیارم بود. ولی الان از دست رفته! تو... تو نتونستی ازش محافظت کنی دامبلدور!
ویرایش شده توسط دملزا رابینز در 1405/4/6 1:13:06
✨ 𝓓𝓮𝓶𝓮𝓵𝔃𝓪 𝓡𝓸𝓫𝓫𝓲𝓷𝓼 ✨
پاسخ: بستنی فروشی فلوریان فورتسكیو
ارسال شده در: چهارشنبه 20 خرداد 1405 15:08
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس گفت:
_آخه چی میگی مرتیکه... .
یه نگاهی به دلفی میندازه و میگه
_استغفرمرلین حیف اینجا بچه نشسته وگرنه از خجالتت در میومدم.
لرد ولدمورت که تا اون لحظه ساکت بود و نگاه می‌کرد گفت:
_پر بیراه نمیگه ها!
_به بهانه پادرمیونی و آشتی کنون میتونیم بریم خونه مرلین و فلورین رو بگیریم.

_محفلیا هم موافقن
_پس همه گی جمع کنید بریم خونه مرلین.

اون دور دورا در خونه مرلین:
دامبلدور:
_کجایی عمو اومدیم پادرمیونی کنی جامعه جادوگری یه پارچه بشه.
_نیستی؟؟چرا جواب نمیدی؟
لرد ولدمورت:
_آره اومدیم باروریمون و نه نه... یعنی چیزه اومدیم پادرمیونی کنی با هم دوست شیم.
بلاتریکس:
_بیا بیرون تا یه کرشیو بهت نزدم.

مرلین در حالی که یه حوری خوشگل مشگل دستشو گرفته بود میاد بیرون.

محفلیون و مرگخوارا:
سیریوس:
_یا خود مرلین،خجالت بکش ما رو ریش تو قسم میخوریم از تو بعیده آخه تو این سن و سال
مرلین:
_پسرم اولین اینکه تو حرف نزن تو خودت از همه فاسد تری بعدشم مگه من دل ندارم؛حالا بیایید تو یه چای نبات بخورید بگید کارتون چیه؟

یه مرگخواره:
_جناب مرلین شما احیانا این حوری رو با بستنی های فلورین پیدا نکردید که ؟؟

مرلین:
_مثلا پیدا کرده باشم میخوای چیکار کنی .

بلاتریکس:
_الان اون فلورین بچه دزد کجاست؟؟

مرلین:
_بچه دزد؟؟
_اینطوری نگید بچه خوبیه پیش پای شما رفتش.

مالی:
_کجاااا رفتش؟؟؟

پادما :
_رفتش سمت شهر ماگلا

لرد ولدمورت:
_شما کی باشی اصلا چرا دنبالشی چرا به ما کمک میکنی؟؟

پادما:
_من پادما پاتیلم
_دنبالش میگردم چون شنیدم بستنی اون هوش و دو برابر چیزی که هست میکنه و این باعث میشه من از انیشتین هم باهوش تر بشم.

محفلی ها و مرگخوارا :
_آهااااا

بعد همه با هم راه میفتن سمت شهر ماگلا.
°Sapere Aude°
پاسخ: بستنی فروشی فلوریان فورتسكیو
ارسال شده در: چهارشنبه 23 اردیبهشت 1405 12:20
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه که: فلورین، فرمولی برای تهیه بستنی خوشمزه‌ای که از قضا مشکل ناباروری آقایون رو هم حل کرده، کشف کرده و محفلیون و مرگخواریون و وزارتیون و همگی به دنبال دزدیدن فرمولش هستند ولی فلورین از دستشون جیم می‌زنه و فقط آکی می‌دونه کجا رفته ولی آکی از ملت درخواست گالیون کرده تا به حرف بیاد. ملت نابارور هم هر کاری کردن که پول جور بشه و در آخر وزیر اختلاس‌گر قبلی، سیریوس پولشون رو تقبل کرد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


- حالا که پولت رو گرفتی، حرف بزن.
- فقط مرلین می‌دونه.
- خب الان فلورین کجاست؟
-فقط مرلین می‌دونه.
- انگار داریم گل لگد میکنیم اینجا.
- لگد مرلین می‌کنه.

ولدمورت که دیگه تحمل این اوضاع رو نداشت دست به یقه‌ی آکی شد.
- مرتیکه‌ی ژاپنی، یا درست میگی فلورین کجاست یا می‌دیم نجینی یه لقمه چپت بکنه.
- لرد عزیز، دارم میگم فقط مرلین می‌دونه. فلورین که دید همه ریختیم سرش یه "یا ریش مرلین" از ته دلی گفت و مثل اینکه دعاش مستجاب شد. چون یه پیرمرد با رکابی و زیر شلواری بابابزرگی اومد پیشش و دستشو گرفت بردش.

جنگلی اون دور دورا

- بابا جان، بیا این چایی نبات رو بگیر بخور. حتما ترسیدی باباجان.

فلورین که دید مرلین درحال لگد کردن گل در تشت قرمزی بزرگی بود و فنجانش را هم از همانجا برداشت، تصمیم گرفت به هوش و حواس این پیرمرد شک کند و چایی نباتش را کنار بگذارد.

- بابا جان چایی نبات خوبه برات، بخور سرحال بیای تا بتونی نذرت رو ادا کنی!
- نذر؟!
- فلورینِ بابا، دعای شما به ریش بنده این بود که ازونجا فرار کنی، هر دعایی هم یک نذری داره دیگه، جیب بنده خالیه باباجان، ولی خب از شما فقط یه چیز می‌خوام، بستنی!
-
- داشتم میگفتم باباجان، بنده به مناسبت و مبارکی مرلین بودنم با حوری‌های زیادی سر و گوشِ جنبشی‌ای داشتم. اما چند وقتیه که دیگه حوری‌های زیبا و درخور نمیان سمت بنده، مگه بنده چی کم دارم باباجان؟
- واقعا همه چی تموم‌.
- اصلا حالا کی ضرر می‌کنه من یا اونا؟
- قطعا اونا، حالا چه ربطی به بستنی داره بابا مرلین جان؟
- شنیدم بستنی‌هات معجزه می‌کنه باباجان، یه حوری همه چی تموم رو به عشق بنده گرفتار کن، بلکم این آخر عمری دل این پیرمرد شاد بشه.

جمع صمیمی مرگخواریون و محفلیون

- سیاهی و سفیدی دربرابر مرلین بزرگ؟ شانسی هم داریم؟
- معلومه که شانس داریم، تا باروریمون... چیز تا فلورین رو پس نگیریم، آروم نمی‌گیریم!

اما ملت باروری‌خواه، حال همگی خسته و تشنه و گشنه آنجا ایستاده بودند و حتی تمام امیدشان به آینده‌ی بچه‌هایشان از دست رفته بود. همان موقع صدای کسی از میان جمعیت بلند شد.
-من یه نقشه‌ای دارم! به نظرتون مرلین مهمون ناخونده نمی‌خواد؟ مثلا کل محفلیون و مرگخواریون رو؟
- اول چرا مرگ‌خوارا رو نگفتی؟ میخوای چیو ثابت کنی؟ بعدشم به چه دلیلی میخوایم مهمون بشیم؟
- مرگفلیون و محخوارا؟
- نه ببین، مرگفلیونا و محخوریان؟

بین این جدال، کسی از بین جمعیت اومد بیرون.
-فکر کنم بدونم به چه دلیلی می‌تونیم بریم! پادرمیونی بزرگ فامیل برای آشتی این دو جامعه‌ی جادوگری.

".It's up to you how far you'll go. If you don't try, you'll never know"
Merlin
The sword in the stone
پاسخ: بستنی فروشی فلوریان فورتسكیو
ارسال شده در: دوشنبه 24 فروردین 1405 18:19
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- نچ.
- دِ، گفتی پول بده پول دادیم دیگه!
- خیر. این دو قرون دوزار کفایت نمی‌کنه. پول بدید. پول زیاد.

ملت دست کردن تو جیب‌شون تا دنبال پشیزی چیزی بگردن. یکی‌یکی شروع‌کردن به بیرون‌ریختن محتوای جیب‌هاشون. سه‌تا پوست شکلات مچاله‌شده، یه جفت میل بافتنی، یه بسته کبریت که خونه‌ی یه سوسک بی‌خانمان شده بود، یه کتاب قطع جیبی نشر ماهی و دو بسته بادکنک بادنشده‌ی لیمویی که قبل از این که کسی متوجه بشه دامبلدور اون‌ها رو به جیبش برگردوند و زیرچشمی به گلرت نگاهی انداخت.

بلاتریکس که زیادی جای خالی بچه رو توی شکمش احساس می‌کرد، عصبانی شد و رو کرد به آکی.
- د آخه مرتیکه‌ی...

ریموس به سرعت دستش رو روی گوش‌های کوین گذاشت تا چشم و گوش بچه باز نشه. کوین هم فقط حرکات لب‌های بلاتریکس رو می‌دید.

- بنسنفیگهاکتژنفسفنصخاقزم! ابطبساحهغهحانلزابسغقستبی!

بلاتریکس سکوت کرد و ریموس دست‌هاش رو از روی گوش‌های بچه برداشت.

- خیر، نمی‌گم.

آکی کوتاه‌بیا نبود. بلاتریکس با بینی‌هایی که با هر دم اندازه چاه دستشویی باد می‌کردن و با هر بازدم قد گردی سوزن ته‌گرد می‌شدن نفس می‌کشید و بخار نفس‌های غضبناکش رو به سمت آکی می‌فرستاد. رو به جمع کرد و بین چهره‌ها چشم گردوند تا به یکی برسه که بوی پول می‌ده. چند لحظه‌ای بعد نگاهش روی یکی قفل شد.
- آهای تو! جناب مثلا وزیر سابق! اون همه اختلاس کردی که چی؟ شل کن سر کیسه رو بره!

سیریوس که خطاب گرفته بود جا خورد. نگاهی به ریموس انداخت و دوباره به بلاتریکس نگاه کرد. البته به شکم بلاتریکس. دوباره به ریموس نگاه کرد و لپ‌هاش گل انداخت. ریموس هم متقابلاً به سیریوس نگاه کرد و چندبار پشت هم پلک زد و ریزریز خندید.
- می‌تونیم اسمش رو بذاریم ولف.
- فامیلیش رو هم استار.

ریموس و سیریوس هم دل‌شون هوس بستنی کرده بود. سیریوس دست کرد تو جیبش و کاغذی ممهور با طرح گرینگوتز رو بیرون کشید. روش یه سری کلمه و عدد نوشت و ریزش رو هم امضا زد. کاغذ رو جلوی آکی گرفت.

بلاتریکس جلوی خودش رو گرفت تا به آکی کروشیو نزنه.

- حالا خوبته؟
- بلی.
Now my life is sweet like chocolate
Like a lovely dream I live in it



اومدم بنویسیم.
پاسخ: بستنی فروشی فلوریان فورتسكیو
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 فروردین 1405 19:14
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نگاه‌ها به سمت ریگولوس چرخید. به هر حال، وارث خاندان بلک بود و گالیون و سیکل.

ریگولوس تاب آن همه نگاه را نیاورد و به آرامی در زمین فرو رفت و از سوژه خارج شد.

این بار نگاه‌ها به سمت آیلین برگشت. تک بازمانده خاندان پرینس بود دیگر، حتما گالیون‌های فراوانی داشت و می‌توانست ماهی آکی را به او بدهد و کاری کند قانع شود مکان فلورین را به آن‌ها نشان دهد.

آیلین هم تاب این حجم از نگاه را نداشت و به سرفه افتاد. والتر که با دیدن سرفه‌های بانویش، رگ "هیچ کس حق نداره به بانو نازک‌تر از گل بگه."اش ورم کرده بود؛ خنجرش را درآورد تا کسانی که بانویش را آزار داده‌اند را با تیزی خنجر آشنا کند.

در حینی که ترانه‌ای حماسی در ذهنش پخش میشد، ناگهان رگ "من حق ندارم برخلاف میل بانو حرف بزنم" اش هم متورم شد و رگ قبلی را کنار زد. یادش آمد که قرار بود خنجر را بگذارد برای زمانی که تهدید جانی در کار باشد. کنارش گذاشت و تصمیم گرفت بگذارتش برای زمان مناسب. البته، درد کمرش هم بی تاثیر نبود.

در این میان، آیلین که سرفه‌اش بند آمده بود، لبخندی زد و پس از این که مطمئن شد این لبخند تنگ، گشاد، بدشکل یا زیاد از حد خوش شکل نیست، گفت:
- چه‌جوری می‌تونم کمکتون کنم؟

بلاتریکس دستش را جلو برد و با صدایی تیزتر از خنجر والتر و حتی کاتانای آکی جواب داد:
- پول بده!

آیلین ابتدا نگاهی به موهای بلاتریکس انداخت و با خودش اندیشید که یکی از تار موهایش بدجور انحراف دارد. سپس به سبک سنگین کردن پرداخت که چه‌قدر بدهد، کجا بدهد، چه‌گونه بدهد و اصلا بدهد یا ندهد. چند تار موی بلاتریکس سفید شدند و آیلین جواب نداد. بلاتریکس جیغ زد:
- زیر پامون علف سبز شد! میدی یا ببرمت زیر زمین؟

موقعیت مناسب فرا رسیده بود. والتر داشت خنجر به دست میشد که آیلین برای پیشگیری از درگیری، به سرعت چند گالیون درآورد و به بلاتریکس داد. بلاتریکس آن‌ها را به سمت آکی پرت کرد.
- حالا راضی شدی؟
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
پاسخ: بستنی فروشی فلوریان فورتسكیو
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 آذر 1404 08:21
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ـ کسی می‌دونه اصلا کجا باید دنبالش بریم ؟!

نگاه متعجب و ناآگاه مالی به بلاتریکس، بلاتریکس به ریگولوس، ریگولوس به سیریوس، سیریوس به دامبلدور، دامبلدور به آلنیس، آلنیس به کوین و درنهایت کوین به آکی رسید.
ـ احتمالا من بدونم کجا باید بریم دنبالش!

آن حجم از نگاه رفت و برگشتی کامل به آکی برگشت. در تک تک آن نگاه ها درصدی تردید، شک و شبهه بود. طبیعی هم بود؛ بلاخره در برهه حساس و فوق العاده کنونی فلورین نقش ناجی و ادامه دهنده نسل هر سه گروه را داشت.

ـ از کجا؟! تو از کجا میدونی؟
ـ آیا کسی ادعایی بر دونستن مکان فلورین داره؟ آیا کسی قرار نقش فرد آگاه رو بلند کنه؟ کسی نبود؟!

از هیچ‌ کس صدایی در نیامد. آکی لبخند پیروزمندانه ای زد و صحبتش را از سر گرفت.
ـ حالا که کسی نقشم رو بلند نمی کنه میشه نتیجه گرفت من صد شهر بازی ام... چیزه... ببخشید... من آگاه این جمع هستم.

ملت که تقریبا قانع شده بودند همزمان لایک ها را باهم بالا دادند. حالا که آگاه و سفید بودن سامورایی بر همگان آشکار شده بود کاری جز رفتن به مکان ثانویه فلورین نداشتند.

ـ راه رو نشون بده عمو آکی!
ـ اهم ... در قبال پیدا کردن فلورین چی به من میرسه ؟!
ـ جان ؟!
ـ بلاخره زندگی خرج داره! مفتی مفتی که نمیشه!

نگاه ملت دوباره متعجب شد، نگاه ها اول به چهره یک دیگر سپس به سمت جیب های خالی شان رفت‌.

ـ من فقط با پول راضی میشم، پول زیاد!

یکی در اینجا داشت از آب گل آلود ماهی می گرفت!
بدم کاتانا ازت سالاد درست کنه ؟!

یه وقت این قلم قصه پرداز می داد به من حس پرواز!

پاسخ: بستنی فروشی فلوریان فورتسكیو
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 آذر 1404 20:15
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خبر معجزات بی‌نهایت این بستنی به سرعت بین جمعیت پیچید. کسانی توی جمع بودن که بچه می‌خواستن و حالا فهمیده بودن که این بستنی علاوه بر خوشمزه بودن می‌تونست اونا رو به پول و بچه برسونه. یکی از مهم‌ترین‌شون، بلاتریکس لسترنج بود که به شدت احتیاج به فرزندی از لرد ولدمورت داشت و با وجود تلاش‌های بی‌اندازه، معجون‌های جادویی، دست به دامن پیرزن‌های ماگل شدن هنوز نتونسته بود به نتیجه‌ای برسه. شاید بپرسید اون که همین الانش هم یه بچه از لرد ولدمورت داره: دلفی. اما حقیقت این بود که بلاتریکس علاوه بر اینکه خیلی وقت‌ها یادش می‌رفت دلفی وجود داره، اصلا ازش راضی نبود و قصد داشت موجودی خلق کنه که سرش توی گوشی نباشه و به آرمان‌های لرد سیاه عمل کنه.

از طرفی هم در محفل، مالی ویزلی جدیدا به علت کهولت سن نمی‌تونست اون‌جوری که دوست داشت تولید مثل کنه و مادرشوهرش مدام بهش تیکه می‌نداخت و تهدید می‌کرد که برای پسرش زن جدیدی می‌گیره که بتونه سه بچه در سال به دنیا بیاره و کمبودهای اونو جبران کنه. حالا مالی به‌شدت احساس ناکافی بودن می‌کرد و به اون بستنی احتیاج داشت تا به روزهای اوجش برگرده.

با این اوصاف، حالا هم محفل و هم مرگخواران بیشتر از قبل اون بستنی رو می‌خواستن.

- حاضرم با همتون دوئل کنم! اون بستنی مال منه!

مالی از وسط جمعیت بیرون پرید.
- یه بار شکستت دادم، دوباره هم شکستت می‌دم. امکان نداره عقب بکشم!

بلاتریکس و مالی با اخم تو چشم‌های همدیگه خیره شدن. سر و صدا دوباره داشت بالا می‌گرفت که ناگهان ریگولوس که دور شدن بوی بستنی باعث شده بود به‌هوش بیاد پرسید:
- فلورین کجاست؟

توجه جمعیت به این حرف جلب شد و به اطرافشون نگاه کردن تا پیداش کنن، اما هیچ اثری از بستنی‌ساز معروف نبود و احتمالا به گوشه‌ی دوری از اون‌ها آپارات کرده بود.
مالی که هنوز به بلاتریکس زل زده بود، با همون اخم گفت:
- نظرت چیه تا پیدا کردنش، متحد بشیم؟
- حله.

به نظر میومد این دو جبهه باید با هم کار می‌کردن تا فلورین رو پیدا کنن. اما آیا این عمل می‌تونست بدون چالش پیش بره؟
حالا که این پستو تا آخر خوندی، پس یعنی خیلی درگیرمی!


پاسخ به: بستنی فروشی فلوریان فورتسكیو
ارسال شده در: چهارشنبه 15 اسفند 1403 20:12
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

فلورین، فرمولی برای تهیه بستنی خوشمزه‌ای کشف کرده که همه دنبال بدست آوردن این فرمولن. اول لرد و مرگخوارا فلورین رو خفت کردن، بعد دامبلدور (آلبوس‌شون) و محفلیا هم بالای سرشون سبز شدن و حالا سیریوس و وزارتخونه‌ایا هم اومدن تا فرمولو بدست بیارن اما در این حین، ریگولوس با احساس بوی بستنی توی آغوش سیریوس‌ غش کرده.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سیریوس در حالی که ریگولوس را در آغوش گرفته بود، اشک از چشمانش روان شد. در این میان، چند ویالونیست حرفه‌ای از زیر پیشخوان مغازه فلورین بیرون آمدند و شروع به نواختن قطعه‌ای بسیار تراژیک کردند.

- چرا رفتی؟ چرا، من بی‌قرارم؟ ز سر سودای آغوش ریگولوس دارم. نگفتی آراگوگ جان امشب چه زیباست؟ ندیدی کوین‌ کوچولو از نخوردن بستنی ناشکیباست؟

دامبلدور دستی روی شانه سیریوس گذاشت.
- خیلی تاثیر گذار بود پسرم، فقط یه لطفی کن دیگه نخون.
- چشم پروفسور... فقط الان بدون ریگولوس چیکار کنم؟ این روزا که داداشی گفتن مد شده و همه یه داداشی برا خودشون دارن من به کی بگم داداشی؟!

ناگهان سوروس اسنیپ که اخیرا به شکل مشکوکی همواره اطراف ریگولوس روئیت می‌شد، از میان سوراخ دماغ برادر سیریوس بیرون آمد و در حالی که موهایش حالا علاوه بر چرب بودن انباشته از آب دماغ بود، با بد خلقی نبض ریگولوس را گرفت.
- چیزیش نیست. ویار بارداریه... خوب می‌شه.

سیریوس که با ظهور ناگهانی اسنیپ شوکه شده بود، با شنیدن خبر بارداری برادرش سکته را هم زد و دهانش را کج کرد، کف کرد، دفع کرد و به دامبلدور چشم دوخت تا پیرمرد خردمند، معنای حرف اسنیپ را برایش روشن کند.

- قرن ۲۱مه دیگه پسرم؛ حالا با پیشرفت جادو، روش‌های بارداری آقایون هم اختراع شده. یکی از همین روش‌ها بستنی‌های فلورینه. من و یه بنده مرلینی چندین سال از ناباروری رنج می‌بردیم که با خوردن این بستنی اجاق‌مون آپدیت جدید داد و الان من و اون بنده مرلین نفری سه قلو بارداریم!

در همان لحظه، گلرت از ناکجاآباد سر رسید و با شکمی متورم از جلوی دوربین رد شد. گونه آلبوس گل انداخت.