ببخشید رشته کلام از دستم در رفت. آها! این اعداد نجومی رو-آلنیس که خیلی یهویی وارد اتاق شده بود، قبل از دادن کاغذهای حاوی مسائل مالی قلعه به سالازار، سرش رو چرخوند تا جینی رو ببینه و البته ماگل بستهشدهای روی زمین که چند ثانیه پیش از روش رد شده بود.
- این همون یارو نامیرائهس که بخاطرش نصف بچهها شلوارشونو خیس کردن؟ میدونین قبض آب قلعه چقدر میشه برای شستن اون همه شلوار؟
- (صحبت به زبان روسی) سـ- ساشا؟ تو اینجا چی کار میکنی؟
آلنیس به سمت ماگل برگشت و عینکش رو بالا داد. (همهمون میدونیم که نیازی به اون عینک نداشت. فقط از وقتی حسابدار هاگوارتز شده بود چون باهوشتر و جدیتر نشونش میداد استفادهش میکرد.)
- ببخشید؟
- (صحبت به زبان روسی) تو قرار بود پیش بچههامون بمونی و مراقبشون باشی!
قطعا تعجب آلنیس برای نفهمیدن صحبت اون نبود. آلن روسیه به دنیا اومده بود و هرچند که مدت زیادی بین انگلیسیها زندگی کرده بود، باعث نشده بود زبان مادریش رو فراموش کنه. البته بیاین به این بخش نپردازیم که وقتی روسیه بود، هنوز یه توله گرگ بود و چرا باید یه گرگ روسی یاد گرفته باشه. به هر حال هیچی اینجا ناممکن نیست.
سعی کرد حالت خونسرد چهرهش رو حفظ کنه. تازه دو گالیونیش افتاده بود. اون ماگل نامیرا، آلنیس رو با همسرش اشتباه گرفته بود، و چرا آلنیس باید اون رو متوجه اشتباهش میکرد وقتی که میتونست از این فرصت استفاده کنه و هاگوارتز رو نجات بده؟
- (صحبت به زبان روسی) خدای من... میشه وقتی وسط ماموریتیم اینقدر ضایع نباشی، نیکولای؟
گلرت در حالی که هنوز نگاهش به اون دو نفر بود، سرش رو به سالازار نزدیک کرد.
- نگفته بودی از روسیه هم جادوآموز میگیری.
- هیس. بگذار ببینیم چی میشه.
ماگل که آلنیس اون رو نیکولای خطاب کرده بود، در حالی که هنوز بسته بود خودش رو روی زمین سر داد.
- (صحبت به زبان روسی) نیکولای؟ عزیزم به همین زودی اسمم رو فراموش کردی؟!
- کل روسیه نیکولایان جز این... (صحبت به زبان روسی) اونا به من گفتن اسم مستعارت برای ماموریت نیکولایه! بعدم، دستورات جدید میگفتن تو اصلا نباید بیشتر از این به فعالیتهای خودسرانهت ادامه بدی!
آلنیس تمام تلاشش رو کرد که جدی و قانعکننده حرف بزنه، و معلوم نشه که حتی نمیدونه اون دستورات از طرف کیه یا هدف ماموریت چیه و چقدر خطرناکه.
- (صحبت به زبان روسی) اونا گفتن دست نگه داریم؟!
- (صحبت به زبان روسی) بـ- بله! تمام برنامهریزیاشون رو به هم ریختی عزیزم!
نیکولای دیگه چیزی نگفت. سالازار و گلرت در سکوت دخمه به هم نگاه کردن.
- سکوت این مردک را دوست نداریم.
- عجیبه...
آلنیس نگاهش رو بین سالازار و نیکولای جابجا کرد.
- (صحبت به زبان روسی) من ماموریت رو تنهایی به اتمام میرسونم. تو باید برگردی پیش بچهها.
- (صحبت به زبان روسی) از پسش برمیآی؟!
آلنیس سوال نیکولای رو نادیده گرفت و کامل به سمت سالازار و گلرت چرخید.
- ببخشید که معطل شدین. این یارو رو هم برمیگردونیم روسیه که دیگه جلوی چشمتون نباشه قربان.
نیکولای صورتش در هم رفت که توسط همسرش(!) یارو خطاب شده. ولی میدونست که همه اینا برای انجام ماموریت لازمه.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج








