جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

127 کاربر(ها) آنلاین هستند (113 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
127
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  96 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  175 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  294 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  279 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  350 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  255 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: کافه هاگزهد
ارسال شده در: دوشنبه 24 فروردین 1405 13:01
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
نمی‌تونین حتی فکرشم کنین که دوتا مادری که پای بچه‌هاشون وسطه، می‌تونن چقدر خطرناک باشن. رزالین فکر می‌کرد بچه‌اش توسط مرگخوارا گروگان گرفته شده و مروپ حرف‌های رزالین رو توهین به آب‌نبات چوبی مامان تلقی می‌کرد. مرگخوارا و مشتری‌های دیگه‌ی کافه که متوجه بیشتر شدن وخامت اوضاع بودن، خیلی آروم آروم و با احتیاط، از اونا فاصله گرفته و گوشه‌های کافه پناه می‌گیرن. اما برخلاف همه، سیبل که کاملا به پیشگویی خودش اعتماد داشت، با هردوتا دستش از بازوی مروپ گرفته بود.
- نیاز نیست دخالت کنین! آسمان‌ها مقدر کردن که مرگ این زن به‌وسیله‌ی افتادن این لوستر باشه.
- هیچ تربچه‌ای نمی‌تونه به لیمو ترش مامان توهین کنه!

مروپ گونی گوجه‌ای رو از ناکجا بیرون میاره و یکی از گوجه‌های آب‌دار و نرمش رو برمیداره.
- اگه کسی این کار رو بکنه، مامان اون رو تبدیل به املت خوشمزه‌ی مامان می‌کنه!

از اون سمت، رزالین نگران بچه‌اش بود و این نگرانی باعث می‌شد که لحظه به لحظه عصبانی‌تر بشه. رزالین قرار نبود به این راحتی بی‌خیال نجات دادن پسرش بشه. برای همین، ماهی‌تابه‌ای که مروپ در چند پست قبلی به گوشه‌ای انداخته بود رو برمی‌داره. حالا هر دو مامان مسلح بودن و این، چیزی جز خطر به همراه نداشت.
سیبل با دیدن این صحنه، به سمت بقیه که یه گوشه پناه گرفته بودن میره.
- باید بریم! طبق پیشگویی‌ من قرار نیست اینجا اتفاق خوبی بیوفته!

اونا منتظر فرصت مناسب می‌مونن و لحظه‌ای که فکر می‌کنن مامان‌ها حواس‌شون نیست، به صورت قطاری از کافه خارج می‌شن.

- پسر من کجاست؟
- سدریک مامان گمشده! مامان و کلم پلوهای مامان نمی‌دونن کجاست.
- نکنه پسرم رو اسیر کردین؟

مروپ که می‌بینه رزالین حرف حالیش نیست، جیغ بلندی می‌کشه.
- گوجه‌های رسیده‌ی مامان! حمله!

و شروع به پرتاب گوجه‌ها به سمت رزالین می‌کنه. اما رزالین مادری نبود که با این گوجه‌ها بلرزه؛ بلکه مادری بود که فکر می‌کرد بچه‌اش در خطره. برای همین، ماهی‌تابه‌ی توی دستش رو بالا میاره و ازش به عنوان سپر در مقابل گوجه‌ها استفاده می‌کنه. هر گوجه‌ای که مروپ پرتاب می‌کنه، به ماهی‌تابه برخورد می‌کنن و له می‌شن.
مروپ که با دیدن این صحنه، خشمگین میشه، به صورت کاملا غیرطبیعی، سرعت پرتاب گوجه‌ها رو زیاد میکنه. رزالین هم که می‌بینه دیگه ماهی‌تابه کافی نیست، اون رو کنار می‌ندازه و میز بغلش رو بلند میکنه و جلوی خودش نگه می‌داره. شاید با خودتون بگین مگه ممکنه؟ باید بگم بله. یه مادر می‌تونه هرکاری برای بچه‌اش بکنه.

- مرلین نگه‌دارتون سربازای مامان!

مروپ بعد پرتاب آخرین گوجه‌ی توی دستش، دست می‌کنه توی گونی که چندتا گوجه‌ی دیگه برداره که...
- گوجه‌های مامان تموم شدن؟

فکر می‌کنین این باعث تسلیم شدن مروپ میشه؟ کور خوندین! مروپ خیلی ناگهانی تصمیم می‌گیره مستقیماً دست به کار بشه و با یه جهش کانگورو مانند، خودش رو به کنار رزالین می‌رسونه. بعد بدون اینکه بهش فرصت فکر کردن بده، موهای رزالین رو توی چنگش می‌گیره.
- هیچکس حق نداره به بادمجون سیاه مامان تهمت بزنه!
- هیچکسم نمی‌تونه بچه‌ی من رو گروگان بگیره!

رزالین هم کم نمیاره و اونم موهای مروپ رو می‌کشه.

- دشمن مامان موهای مامان رو ول کنه.
- ول کن ول کنم!
- اول دشمن مامان!
- نه‌خیرم!
- پس مامانم ول نمی‌کنه!

وقتی رزالین و مروپ مشغول گیس و گیس‌کشی بودن، مرگخوارا دوپای دیگه هم قرض گرفته بودن و با نهایت سرعت داشتن از کافه‌ی هاگزهد دور می‌شدن. دیگه برای هیچکدوم اونا اهمیت نداشت که لرد سیاه قراره چجوری به‌خاطر انجام ندادن دستورش تنبیه‌شون کنه. بلکه اون لحظه فقط می‌خواستن از مروپ و رزالین فاصله بگیرن.

سال های سال از اون روز نحس می‌گذره. از اون روزی که مروپ و رزالین کشیدن موهای همدیگه رو شروع کردن. بعد از اینکه هیچکدوم‌شون راضی نشدن اول اون‌یکی رو ول کنن، بعد چندروز از گرسنگی و تشنگی می‌میرن. اما هنوز که هنوزه از کافه‌ی هاگزهد که حالا متروکه شده، صدای روح‌هاشون شنیده میشه.

- اول تو!
- نه‌خیرم! اول تو!


پایان سوژه
Certainty is a delightful illusion
پاسخ: کافه هاگزهد
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 آذر 1404 22:56
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
سوژه: لرد "اسمشو نبرید اگر بردید کشته میشید" به مرگخواران خودش دستور داده تا کار های شرورانه انجام بدن.
اما به این آسونی هم نیست. مروپ گانت به عنوان کار بد، غذای تند درست کرده بود که رزالین دیگوری پرید وسط کافه هاگزهد و گفت شما مرگخواران فرزند من (سدریک دیگوری) رو دزدیدین. مروپ هم زد زیر کاسه کوزه ی غذا و قصد کرد تا رزالین رو بکشه اما سیبلِ مرگخوار پیشگویی کرده که لوستر میخوره تو سر رزالین و فراموشی میگیره و بعد میتونیم ترغیبش کنیم مرگخوار بشه پس مرگخواران رزالین رو زیر لوستر نگه داشتن تا پیشگویی به حقیقت بپیونده.
نیکلاس فلامل و نیوت و ریگولوس بلک و کریدنس بوربن هم مشتری های دیگه ی کافه هستن.
---


نیوت هنوز در حال قایم‌کردن سر زرافه بود که نیکلاس آهی کشید، آن‌قدر بلند که نصف کافه لحظه‌ ای برگشت نگاهش کرد؛ بعد طوری وانمود کردند که انگار اصلا بر نگشته بودند چون کی دوست دارد طرفِ حسابِ نیکلاس فلامل باشد؟

–بشین پسرم. قبل از اینکه اون زرافه‌ ات بیاد بیرون و منو برای بار دوم سکته بده.

نیوت با همان انرژی همیشگی ولو شد روی صندلی و کیفش را مثل بچه‌ هایی که مادرشان گفته ذلیل بمیری یه دقیقه اروم باش، فشرد روی پاهایش.

–نیکلاس… این یک پیغام جِدیه. از دامبلدور.

نیکلاس همان‌ طور که چانه‌ اش را خاراند و عینکش را یک میلی‌ متر بالا کشید، گفت:
–برای دامبلدور هم مهم نیست. خودش هم می‌دونه که اگه خیلی فوری بود، حداقل یه پاترونوس کوفتی می‌ فرستاد که این همه راه تو نیای با یه زرافه که سرش از کیفت زده بیرون! حرفتو بزن.

نیوت نگاهی به اطراف انداخت؛ جمعیت مثل همیشه مشغول فحش، داد و قال و قاچاق بود.
–گلرت دنبالته.

نیکلاس روزنامه‌اش را تا کرد. نه با نگرانی. نه با ترس. با همان آرامش پیرمردی که هزار بار از این داستان‌ ها دیده. فقط گفت:
–آه!
یک آه خیلی ساده. از همان‌ها که معنایش این است؛ دوباره این بچه‌بازی ها؟!
–فکر میکردم بالاخره متوجه می‌شه که سنگ دست من مونده چون… خب، هزار ساله که هست.

نیوت دستش را گذاشت روی میز.
–این‌بار جدی‌ تره. جاسوساش فهمیدن. می‌ خواد بیاد سراغت.

نیکلاس زیر لب گفت:
–حتما با اون نمایش‌ های مسخره‌ اش.

بعد صاف نشست، انگشتش را چند بار به میز زد تا توجه بارتندر رو جلب کنه و همان‌ طور که نگاهش را روی نیوت ثابت نگه داشته بود، ادامه داد.
–باشه. وقتشه این بازی رو یک‌ بار دیگه راه بندازیم.

نیوت قند تو دلش آب شد.
–یعنی تو یه نقشه داری؟ خب نقشه ات چیه؟

نیکلاس آرام سرش را نزدیک آورد، طوری که انگار می‌خواهد یک راز تاریخی را لو بدهد و بالاخره لبانش را روی گوش نیوت فشرد.
–هیچی.

نیوت پلک زد.
–هیچی یعنی چی؟
–هیچی یعنی همون کاری که همیشه جواب داده. می‌ ذاریم خودش بیاد. ما فقط مسیر رو کمی لغزنده‌ تر می‌کنیم.

پیرمرد از روی سه‌پایه‌ اش بلند شد، با سرعت یک حلزون افسرده با قدم آهسته، رفت سمت پیشخوان. به بارتندر گفت:
–اگه یه جادوگر سفیدپوستِ خشکِ مغرور با شنل شیک و حوصله‌ سر بر اومد اینجا، بهش بگو دیر رسیدی. فلامل رفته دنبال یه ققنوس.

بارتندر فقط شانه بالا انداخت، چون پنج ثانیه بعد احتمالاً اصلاً یادش نمی‌ موند چه گفته شده.نیکلاس برگشت سمت نیوت.

–پسرم، برو. گلرت دنبال این سنگه. اگه نتونه بیاد دنبال من میاد دنبال تو و اینجا تا ده دقیقه‌ی دیگه پر می‌شه از سربازای اون و من نمی‌خوام وسط کافه دعوا بشه. آخرین بار سه روز بوی کره ی سوخته میداد.

نیوت بلند شد، کیفش را محکم چسبید و با نگرانی پرسید:
–تو چی؟
–من؟ می‌ رم سنگ رو جا‌ به‌ جا کنم. البته… یه کوچولو. فقط اندازه‌ ای که گریندلوالد از کوره در بره.

بعد شنلش را انداخت روی شانه اش، عینکش را روی صورتش محکم کرد و آرام گفت:
–بیاید ببینیم این‌بار چقدر طول می‌کشه تا پیدام کنه.

و از هاگزهد بیرون رفت؛ همان لحظه‌ای که در پشت سرش بسته شد، نیوت هم از در پشتی بیرون زد و کافه هاگزهد باز هم در شلوغی و همهمه ی مرگخواران و بقیه فرو رفت.
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: کافه هاگزهد
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 آذر 1404 21:49
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
همه در کافه‌ی هاگزهد مشغول انجام کارهای همیشگی‌ شان، یعنی نوشیدن نوشیدنی‌های حبس‌دار، ارائه‌ی فحش‌های رکیک، تبادل انواع و اقسام کالاهای غیرمجاز و سیاه و قرار مدارهای کاملاً غیر رمانتیک بودند.
در هر گوشه چیزی متناقض دیده می‌شد. از یک سو کریدنس و ققنوسی که دست از سرش بر نمی داشت و از سوی دیگر ریگولوس بلک جذاب و "نگم‌برات"!
اما چیزی که کمتر از همه به چشم می‌آمد، پیرمرد فسیلی بود که یک گوشه کِز کرده بود و به نظر می‌ رسید گزینه‌ی خوبی برای شرط‌بندی باشد.
-شرط ببندیم زیر یک دقیقه‌ی دیگر ریق رحمت را سر می‌کشد؟
گفتنی است که هر کس روی این جمله شرط می‌ بست، قطعاً پولش به باد می‌رفت، چون او کسی نبود جز دانشمند و کیمیاگر قهار و دنیادیده، یا همان نمیر‌الهرگز: نیکلاس فلامل!
تنها روی سه‌پایه، نشسته بود تو سایه.
- نیکلاس یه چیز خوب نشونت بدم؟
پیرمرد معلوم‌الحال سر از روزنامه‌ی فرانسوی‌اش بیرون کشید و با تعجب به جادوگری که همین حالا سر میزش نشسته بود زل زد.
- نیوت! سکته‌م دادی!
بعد هر دو به قسمت «سکته» یک دل سیر خندیدند.
- حالا می‌خوای ببینیش یا چی؟
- دارم می‌بینمش نیوت. به نظرت اینجا جای مناسبی برای بیرون آوردن اون دراز بدقواره‌س؟ اگه یکی ببینه چه فکری درباره‌مون می‌کنه؟
نیوت سر زرد زرافه را که از لای کیفش بیرون زده بود با فشاری دوباره به داخل کیف برگرداند و گفت: همیشه مثل یه پتوی خیس حال آدم رو می‌گیری نیکلاس. تقصیر منه که این همه راه رفتم پاریس به دنبال تو و دست آخر برگشتم به همونجایی که بودم تا پیدات کنم. یه پیغام برات دارم از...
- باز دامبلدور نیوت؟

=========================
یک روز قبل، نورمنگارد

گلرت گریندلوالد کمرخاران را تا دسته در کمر خود فرو کرده بود و چشم‌هایش در حدقه می‌چرخید.
- خوش خبر باشی سایمون.
سایمون کوتاه‌قامت بلنداقبال ریش‌تراشیده‌ی موچسبان دستی به علامت احترام نظامی به هوا می‌برد و به خدمت گریندلوالد فریاد می‌زند:
- هایل گریندلوالد!
گلرت دوباره چشم در حدقه می‌چرخاند و می‌گوید:
- آره آره فهمیدم. من فرمانده و تو سرباز. خبرت رو بده تا خبرتو ندادم!
- بله بله قربان. سنگ... سنگ جادو! سنگ جادو واقعاً وجود داره قربان!
گلرت یک باره کمرخاران را از پشت مبارکش بیرون می‌کشد و محکم با آن وسط صورت سایمون می‌کوبد.
- به جان این چند تار سیبیل وسط لبم اگه خبرت سر کاری باشه می‌دمت دست وزارت سحر و جادوی آلمان یه حموم درست و حسابی با کف فراوون ببرنتا! زود بگو ببینم چی از سنگ جادو فهمیدی؟
سایمون قبل از جواب دادن چند لحظه‌ای خودش را جمع و جور کرد تا تصویر تبدیل شدنش به کف حمام از ذهنش بپرد و بر خود مسلط شود.
- سنگ جادویی که می‌شه باهاش عمر جاودانه پیدا کرد و کلی کارهای دیگه. همونی که خود شما گفتید وجود داره و سپرده بودید مطمئن بشیم افسانه نیست قربان. نیکلاس فلامل اون رو داره قربان! همونی که توی پاریس تو صف دشمناتون بود!
گریندلوالد لحظه‌ای هم معطل نکرد. فوراً لباس‌هایش را مرتب کرد، جوراب‌های نو به پا کرد و چکمه پوشیده نپوشیده همه را به خط کرد. مأموریت جدیدشان؟ پیدا کردن نیکلاس فلامل و آوردنش به حضور گریندلوالد.

افرادی که لایک کردند

زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: کافه هاگزهد
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 شهریور 1404 21:34
نمایش جزئیات
آفلاین
- پسرم کجاست؟ میگین یا با ماهیتابه حسابتون رو برسم؟

مرگخوارها از ماهیتابه هراسی نداشتند. ماهیتابه کوچک رزالین که دیوانه وار در هوا تاب می‌خورد کجا و ماهیتابه‌ی غول‌پیکر مروپ که با هدف‌گیری دقیق به حساس‌ترین نقطه‌ی فرق سر برخورد می‌کرد کجا؟ اصلا ماهیتابه کجا و کروشیوهای بلاتریکس کجا؟

کاسه صبر مروپ دیگر مانند سدریک مفقودالاثر شده بود و برای همین، این بار مروپ هم ماهیتابه‌اش را درآورد تا با رزالین نبرد کند که سیبیل زمزمه کرد:
- بانو مروپ، به نیروی جدید برای مرگخوارا فکر کنین. خدمتگزار جدید برای فرزند دلبندتون.

فکر خدمتگزار جدید برای "آلبالوی هویجی مامان" برای مروپ اینقدر وسوسه‌انگیز بود که موقتا از خون رزالین بگذرد و بکوشد با حرف زدن سرش را گرم کند تا لوستر کار خودش را انجام دهد.
- اصلا چرا جنگ؟ چرا دعوا؟ می‌دونی، اصلا دیدی اون ساحره‌هه که خودت می‌دونی چه غذاهایی...

مروپ حرفش را قطع کرد؛ زیرا دید به جای زن سی و چندساله‌ای که مانند دیوانه‌ها ماهیتابه می‌چرخاند و فریاد"پسرم کو؟" سر می‌دهد؛ پسر نوزده ساله‌ی چوب‌اندامی با موهای مشکی و چشمان آبی درشت به او زل زده و ماهیتابه را انداخته.
- من اینجا چی‌کار می‌کنم؟چرا اومدم بین شما نانجیب‌زاده‌ها؟

ریگولوس با یادآوری این که نجیب‌زاده‌ها به کسی توهین نمی‌کنند، اشک در چشمانش جمع شد. اشک‌ها چنان ازدیاد یافتند که کم مانده بود خانه ریدل را سیل ببرد که یادش آمد نجیب زاده ها خسارت هم نمی‌زنند و بنابراین، بلافاصله از دری که از ورود رزالین باز مانده بود خارج شد و مرگخوارها ماندند و نقشه‌های شرورانه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: کافه هاگزهد
ارسال شده در: شنبه 21 تیر 1404 02:29
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
وقتی که همه منتظرن تا ببینن واکنش رزالین نسبت به حرف سیبل چیه؛ پشت پنجره خونه ریدل، طی یک اشتباه در غیب و ظاهر شدن، یه پسر و ققنوس رو شونش از اونجا سر درمیارن...

ـ بی استعداد! فشفشه دورگه! ای...
ـ هیس! ببین اونجا رو!

و پسر با دست به داخل پنجره اشاره می‌کنه.
ـ ممکنه صداتو بشنون.

ققنوس می‌پره و می‌خواد از پنجره به داخل نگاه کنه که کریدنس جلوش رو می‌گیره و با قیافه در مونده‌ای می‌گه:
ـ باید برگردیم!
ـ چرا!؟ بذار ببینیم چی میشه!
ـ دِ آخه تو اصلا می‌دونی داستان چیه که بخوای تهش رو بفهمی؟ در ضمن ما اینجاییم چون من باید غیب و ظاهر شدن رو تمرین کنم!
ـ تو برو، من نمیام.

از اون طرف هم صداهایی که داره از داخل خونه میاد بلندتر شده، انگار یکی می‌گفت:
ـ دقیقا چرا باید حرفت رو باور کنم؟

و صدا‌های نامفهوم دیگه که باعث شد فضولی خود کریدنس هم گل کنه و در حالی که داره تلاش می‌کنه دیده نشه، داخل خونه رو نگاه کنه. مرگخوارها همه اونجا جمع شدن و یک خانم هم رو به روشون ایستاده و با تعجب به یکی از مرگخوارها، که از قضا سیبیل پر پشتی هم داره نگاه می‌کنه.

ـ به نظرت دارن چیکار می‌کنن؟
ـ من از کجا بدونم؟! دوست بال‌دار من، یه بار مثل کبک کله‌ات رو تو برف کنی، نمی‌کنم واقعا کبکی که!
ـ خودتم همین الان داری نگاه می‌کنی ببینی دارن چیکار می‌کن‍...
ـ پسرم کجاست؟


صدای غران خانمی که رو به رو مرگخوارهاست حرف ققنوس رو قطع می‌کنه.

ـ نظرته بریم؟

ققنوس هم که توی موج انفجار صداست سرش به نشونه رو مثبت تکون می‌ده. کریدنس با دست بدن داغ ققنوس رو می‌گیره و در حال که انگشت‌هاش دارن سرخ می‌شن تا پدید میشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: کافه هاگزهد
ارسال شده در: جمعه 2 خرداد 1404 11:43
نمایش جزئیات
آفلاین
اما قبل از این که مرگخوارا به حرکت در بیان، این تارهای صوتی سیبل هستن که گوی سبقت رو در حرکت می‌رباین و زودتر به حرف میان. اونم با یه لحن بسیار مرموزی که انگار هر لحظه ممکنه پیشگویی‌ای بهش الهام بشه.
- رزالین... آیا تو پسرت رو می‌خوای؟

رزالین که هنوز همچون ققنوس پرکنده تو هر سوراخ سنبه‌ای از این سو به اون سو به دنبال پسرش سدریک می‌گشت، با شنیدن این حرف متوقف می‌شه و به سمت سیبل برمی‌گرده.

مروپ نگاهش رو از رزالین به لوستر می‌دوزه و طبق محاسبات زودهنگامی که مغزش انجام می‌ده، رزالین هنوز در نقطه‌ای که باید قرار نگرفته بود.

سیبل هم اینو خوب می‌دونست. برای این که طبیعی‌تر جلوه کنه چشماشو می‌بنده و سرشو رو به سقف می‌گیره. همزمان ادامه می‌ده:
- جلو بیا رزالین. جلو بیا. جلو بیا که تصاویری داره بهم الهام می‌شه که...

سیبل زیر زیرکی یکی از چشماشو یه کوچولو باز می‌کنه تا ببینه رزالین کی به نقطه‌ی مورد نظر می‌رسه.
- بایست! این تصویر مثل روز برام روشنه. اگه فقط چند ثانیه‌ی دیگه در همون حالت بایستی، تو رو می‌بینم که در آغوش پسرت آروم گرفتی.

ولی آیا رزالین خریدارِ به ظاهر پیشگوییِ سیبل هست؟ اینو فقط و فقط نویسندگان بعدی هستن که می‌دونن! تویی که داری می‌خونی، شاید یکی از اون نویسندگان خود تو باشی. دست به قلم شو.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: کافه هاگزهد
ارسال شده در: پنجشنبه 1 خرداد 1404 14:19
نمایش جزئیات
آفلاین
– یه ذره بیا این‌ورتر، رزالین… مامان، مامان!

مروپ، با یک چشم به لوستر نگاه می‌کرد و با چشم دیگر به فرق سر رزالین. درست است که پیش‌گویی‌های سیبل معمولاً بدون نیاز به تنظیمات خاصی به وقوع می‌پیوندد، اما کاسه‌ی صبر مروپ آن‌قدر لبریز شده بود که از کناره‌هایش بی‌صبری شره می‌کرد؛ و تنها چیزی که می‌توانست او را آرام کند، برخورد لوستر با فرق سر رزالین بود، تا بلکه این کاسه کمی خالی شود و اطراف را با پاشیدن صبر اضافه، کثیف نکند.

– اگه نیام این‌ورتر، مثلاً می‌خوای چیکار کنی؟

این میزان شاخ‌بازی از طرف رزالین، کاسه‌ی صبر مروپ را به حدی پر کرد که ناچار شد برای لحظه‌ای از بحث کنار بکشد، کاسه را ببرد بگذارد توی ظرف‌شویی، و به‌جایش یک دبه‌ی بزرگ بیاورد و زیر جریان بی‌پایان صبر از آسمان بگذارد. حالا که دبه فضای کافی داشت، مروپ توانست نفسی عمیق بکشد و یواشکی با چوب‌دستی‌اش لوستر را تکان دهد. وقتی دید فایده ندارد که رزالین را تکان بدهد، تصمیم گرفت لوستر را حرکت بدهد و ببردش بالای سر او.

اما رزالین، در حالتی ترکیبی از خشم و استیصال، مدام این‌ور و آن‌ور می‌رفت؛ یک‌بار زیر فرش را چک می‌کرد که شاید بچه‌اش آنجاست، بار دیگر زیر گلدان را وارسی می‌کرد. این‌قدر جابه‌جا شد و دور خودش چرخید که حتی دبه‌ی صبر مروپ هم لبریز شد.

در نهایت، مروپ بی‌صدا با اشاره‌ای به مرگخوارها دستور داد بروند رزالین را بگیرند و سر جایش نگه دارند تا لحظه‌ی وقوع پیش‌گویی سیبل فرا برسد… و لوستر هم بالاخره کار خودش را بکند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ: کافه هاگزهد
ارسال شده در: چهارشنبه 31 اردیبهشت 1404 00:21
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
از قدیم همیشه گفتن کاسه صبر هر کسی یه ظرفیتی داره. اینم من باید اضافه کنم که با ظرفیت کاسه صبر کسی شوخی نکنید. مخصوصا اگه شخص مورد نظر مروپ باشه. مخصوصا اگه اون مروپ، مروپی باشه که میخواسته پیشنهادی رو بده و شما با امتحان کردن صبرش دارید خطر بزرگی میکنید.
این دقیقا همون حرکت اشتباهی بود که رزالین انجام داده بود. بازی کردن با کاسه صبر مروپ عصبانی!

شاید بپرسید خب پس عواقبش کو؟ الان میگم براتون.

اون مرگخواری که اومد تو گوش مروپ یه چیزی گفت سیبل تریلانی بود. اینجا سوال پیش میاد که چی گفت! خب باید بگم که سیبل رفت نزدیک مروپ و یواشکی تو گوشش زمزمه کرد:
- تا دقایقی دیگه لوستر تو فرق سر رزالین فرود میاد و باعث میشه بیهو بشه و بعدا هم که به هوش بیاد دچار فراموشی میشه و میخواد به مرگخوار ها بپیونده.

و اینجا بود که مروپ با لبخند شیطانی به لب گفت:
- کار خودمون بوده به هرحال، اینم کار شرورانه ست دیگه، حتی اگه واقعا ما انجامش نداده باشیم.

اینجاست که این سوال مطرح میشه که خب این چه ربطی به کاسه صبر مروپ داره؟ جواب اینه که به شما ربطی نداره! خب اون کاسه صبر که لبریز شده بود باعث شد تا مروپ این پیشگویی رو تو اعماق وجودش نگه داره و تنها با نگاهی منتظر به رزالین که عین اسفند رو آتیش بود خیره شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ به: کافه هاگزهد
ارسال شده در: یکشنبه 25 شهریور 1403 20:10
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه به مرگ‌ خوارا دستور داده که کارهای شرورانه انجام بدن. تام ریدل هم زمان با تخریب مرگخوارا، پیشنهاد می‌کنه که گوسفندهای جعفر رو بدزدن اما گویا این اظهار نظر نا به جا کار دستش میده و مروپ یه قابلمه غذا پر فلفل رو آماده میکنه و هرچقدر تام التماس میکنه که مروپ ایده ی خودش رو بگه اما دیگه دیره. مروپ با کمک الستور و بقیه اون مایع تیره ی پر فلفل رو تو حلقش میکنن و حالا که مروپ آماده ی دادن ایده ی شرورانه ش میشه، رزالین با ملاقه وارد خونه ریدل ها میشه و دنبال پسرش میگرده.

........................................................................................



- د آخه مگه اینجا در نداره همینجور کلتو میندازی پایین میای خونه ملت؟
-چرا تهمت میزنین؟ خودتون درو باز کردین.
- یه نگاه به این وضعیت بکن نمیبینی وسط یه کار مهم بودیم؟ به نظرت وقت در باز کردن داشتیم؟
- خب پس حتما باد باز کرده.

همه میدانستن درب خانه ریدل، انقدر قدیمی و فرسوده نشده که بخواهد خود به خود یا با باد باز شود اما این چیز ها برای مروپ مهم نبود تنها چیزی که در آن لحظه اهمیت داشت آن زن گستاخ محفلی بود که بی اجازه نه تنها وارد خانه اش شده بلکه وسط حرفش هم پریده بود.
- الان پسر مفقودالاثر تو به ما چه ربطی داره؟
- تو خودت مگه بچه نداری؟ مگه مادر نیستی؟ بچمو بدین من برم.
- یه دقیقه وایسا هوووم نه نیست. تو این یکی جیبم هم نیست. مرگخواران مامان تکون بدین خودتونو.

به دستور مروپ همه ی مرگخواران شروع به قر دادن می کنند.

- دارن چیکار میکنن؟
- کدو حلوایی های مامان این حرکات موزون چیه؟ منظورم جیباتون بود.

سپس مرگخواران جیب های روی کت و شلوار هاشونو میگردن و در اینجا نوع جدیدی از دنس ماکارنا اختراع میشه.

- با استعدادای مامانن دیگه. چیکار میشه کرد؟!

رزالین که دید جماعت مرگخوار او را دست به سر کرده اند تصمیم گرفت از در دیگری وارد مذاکره شود.

- اما اون که همین الانم از یه در وارد شده چرا باید از یه در دیگه بیاد.
- وایسا ببینم الان فکر منو خوندی؟
- نه به جان بچت فقط راوی داشت بلند بلند فکر میکرد شنیدم.

رزالین، مرگخوار مذکور را چپ چپ نگاهی کرد و سپس پیشنهاد مذاکره را اینبار با زبان خود مطرح کرد.

- اگه تا یک ساعت دیگه بچمو دادین که هیچی. اگر ندادین اونوقت فردا با جماعت محفلی در خونتون جمع میشیم برای اعتراض.

این حرف رزالین، مروپ را حسابی خشمگین کرد. برق جرقه ی چشم آن دو که به یکدیگر خیره شده بودند تام را از پنجره به بیرون پرت کرد. همین بهانه، برای آستین بالا زدن مروپ کافی بود.
- راضی شدی شوهر مامانو ناقص کردی؟ حالا کی دیه ش رو میده؟ کی میخواد تا آخر عمر جمعش کنه؟ اصلا بچه ی تو به من چه آخه که سراغشو اومدی اینجا میگیری؟

مروپ هنوز درحال بحث با رزالین بود که ناگهان مرگخواری به اون نزدیک شد و در گوشش پچ پچی کرد. کمی بعد لبخند شیطانی بر لبان مروپ نقش بست.
- کار خودمون بوده به هرحال اینم کار شرورانه ست دیگه حتی اگه واقعا ما انجامش نداده باشیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
S.O.S

پاسخ به: کافه هاگزهد
ارسال شده در: یکشنبه 17 تیر 1403 20:44
نمایش جزئیات
آفلاین
گویا کائنات دست به دست هم داده بودند که نگذارند مروپ ایده اش را بگوید؛ زیرا همین که در را باز کرد، سر و کله رزالین با مقادیر زیادی کیک پاتیلی پیدا شد.
مرگخواران تحمل این یکی را دیگر نداشتند! درد و بدبختیشان کم بود؛ حالا باید این زنیکه
ابله محفلی(البته به تعبیر خودشان) را هم تحمل می کردند. آه از نهادشان بلند شد:
- آخه این زنک چرا همش تو خونه ریدل پلاسه؟
- فکر می کردم محفلیا از ما بدشون میاد!
- اصلا نمی دونم...

هیچ کس نفهمید مرگخوار سوم چه چیز را نمی داند؛ زیرا ظرفیت کاسه صبر رزالین، به عنوان یک هافلپافی و محفلی خیلی کم بود و به سرعت لبریز شد:
- کی خواست شما رو ببینه آخه؟ اومدم پسرمو ببینم!

حتی در و دیوارهای خانه ریدل هم می دانستند رزالین با این که خون آشام نیست به خون تمام مرگخواران، به جز پسر عزیز دردانه اش تشنه است.

- خب، پسرم کجاست؟ نکنه بلایی سر بچم آوردین؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اگر تمام جهان نیز تو را گناهکار بدانند، تا زمانی که وجدان خودت تأییدت کند، تو بدون دوست نمی مانی.
جین ایر