سلام پروفس!
نقل قول:
۱-به انتخاب خودتون یه شخصیت تاریخی رو انتخاب کنید و در قالب یک رول برخوردتون باهاش و اینکه چه اتفاقی میفته رو شرح بدید. ازش سوالی دارید؟ بهتون توصیه ای میکنه؟ چی شد که باهاش برخورد داشتید؟ در پرورش موضوع آزادید، طبق معمول خلاقیت و فکرکردن بیرون جعبه هم تو نمره دهی تاثیر خواهد داشت.
- هوی، تو کی هستی؟
پیکت با صدایی که از فاصله نه چندان دوری به گوش میرسید، چشماشو باز کرد. یه بوتراکل از روی درخت بالای سرش، صداش میکرد.
- هوی، با تو ام! زیر درخت من چیکار میکنی؟ برو زیر درخت خودتون بازی کن!
پیکت خیلی بهش بر خورده بود، ولی به این فکر کرد که اگه کسی زیر درختش بازی میکرد، خودش خیلی خشونت آمیز تر رفتار میکرد. پس چیزی نگفت و رفت.
تنها چیزی که یادش بود، این بود که طلسم زمان رو روی خودش اجرا کرده بود تا تکلیف کلاسشو انجام بده. نمیدونست کجاست و چه زمانی، ولی همین که توی یه جنگل بود، بهش آرامش میداد. همچنان که راه میرفت و توی افکارش غرق شده بود، به فردی برخورد کرد که زیر یه درخت خوابیده بود. فرد با فکر اینکه پشه روش نشسته، دستشو بلند کرد، اما وقتی زیر چشمی موجود سبز کوچک ناشناخته ای رو دید، از جونش گذشت. چشماشو باز کرد و پیکت رو با دستاش بلند کرد.
- منو بذار پایین!
- تو حرف میزنی؟

- معلومه که حرف میزنم. گفتم بذارم پایین تا چشماتو...
نیازی نبود ادامه حرفشو بزنه. مرد محترمانه اونو زمین گذاشت. پیکت خجالت کشید. یاد دامبلدور افتاد که همیشه خشونت هاشو با مهربونی جواب میداد.
- ببخشید.
- میشه خودتون رو معرفی کنید؟
پیکت از مودبی مرد به وجد اومده بود.
- من پیکتم! شما؟
- من سر آیزاک نیوتون هستم.
پیکت آرزو کرد کاش اسم بلندتری داشت.
-شما اهل اینجا هستین؟
- نه. من با طلسم زمان اومدم اینجا.
- طلسم زمان؟ منظورت ماشین زمانه؟
- نه... ماشین زمان چی هست؟
- نمیدونم، یه یارویی همین چند دقیقه پیش با یه ماشین زمان اومده بود اینجا و قصد جونمو کرده بود. میگفت تقصیر منه فیزیک کنکور اینقدر سخته. فیزیک کنکور چی هست؟
-
پیکت گرسنه ش شد. از درخت رفت بالا تا میوه برداره. از اونجا که آیزاک با خیال راحت زیر درخت خوابیده بود، معلوم بود بوتراکل صاحب درخت رفته مسافرت.
ظاهراً دل آیزاک خیلی پر بود. از اینکه مردم نمیفهمنش و چقدر از زمان خودش جلوتره و چیزهایی در مورد فیزیک گفت که پیکت نفهمید. پیکت الان به فکر شکمش بود. البته اگر هم نبود، بازم چیزی از فیزیک سر در نمیآورد.
- پس چرا با من نمیای به زمان من؟ اونجام خیلی از زمان تو جلوتره. اونجا میتونی پیشرفت کنی.
پیکت روی شاخه های درخت بالا و پایین میپرید و میوه ها رو میچید.
- هوووم... به نظر فکر خوبیه...
درست همون لحظه، یکی از میوه ها از شاخه زیر پای پیکت کنده شد و روی سر آیزاک فرود اومد. پیکت که خوشحال شده بود میتونه دوست جدیدشو به پروف معرفی کنه، حالا نگران بود که بخاطر بی ادبیش، همراهش نره!
- ب... ببخشی...
- هی... به نظرت چرا سیب بالا نیفتاد و افتاد پایین؟