جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
ماراتن هری پاتر
تولد 22 سالگی
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

74 کاربر(ها) آنلاین هستند (65 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
74
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

شبکه پرواز

×

فن‌ فیکشن‌ها

wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: طفره‌زن
ارسال شده در: یکشنبه 23 آذر 1404 18:39
نمایش جزئیات
آفلاین
پست شماره 397 همانند یک سفید اصیل بنویسید از دامبلدور:


نقل قول:
- عینک، چک! کلاه، چک! ریش، چک! لبخند ملیح و پدرانه، چک! آب نبات لیمویی... ایناهاش... چک!

آره... با یه دیالوگ بدون آوردن اسمت به راحتی خودتو لو بده! با همین لبخندای ملیح پدرانه‌ت جوان دسته‌گل مردمو گول می‌زنی و استاد هاگوارتز می‌کنی بعد بجای حقوق اداره کار، بهش پاتر می‌دی نگه داره! اونم بدون تعطیلات و مرخصی آخر هفته!

نقل قول:
چندین قطره ریز عرق نیز به پیشانی پر چین و چروکش نشسته بود و اگر سرکوبش نمی کرد اخمی بین دو ابرویش ظاهر می شد که ریشه در درد داشت.

اینجا می‌بینیم که دامبلدور... کسی که به روایتی قوی‌ترین جادوگر کل تاریخه هم فقط یک انسان عادیه. انسانی که خسته می‌شه... ممکنه اخم کنه یا حتی عصبانی بشه اما در نهایت در هنر سرکوب احساساتش بسیار موفقه تا به عموم افراد جامعه یک چهره شاد و مهربون ریاکارانه نشون بده.

نقل قول:
چرا از جادو استفاده نمی کرد؟

بیمه از کارافتادگی! بالاخره باید بعد 150 سال سن یه آرتروزی داشته باشه بره غرامت از بیمه بگیره!

نقل قول:
یا حتی کارها را به یکی از اساتید قابل آن جا بسپارد.

بخونید اسنیپ! بخونید اسنیپ بدبخت! بخونید اسنیپ مادرمرده!

نقل قول:
این را گفت و یک لبخند عریض روی صورتش گذاشت که خیال می کرد پدرانه، اطمینان بخش است، ولی در عوض فقط داد می زد که الکی است.

دیدی گفتم... ریا ریا ریا!

نقل قول:
جوشیدن گرمایی را درون سینه اش احساس کرد.

یاد گریندل‌والد افتادی؟

نقل قول:
شاید صدایی را از دور شنیده بود

گلرت، انقدر بغل گوش این پیرمرد صدای سوت بلبلی در نیار! گوششم ضعیفه فکر می‌کنه از اون دوردوراست!

نقل قول:
صدایی آشنا که یادآور روزهای زیبا بود

آره... به‌هرحال بعد اون کتاب ریتا، ما هم منکرش نیستیم که چه روزای زیبایی بوده!

نقل قول:
صدای دوستانی که بودنشان هر تاریکی را روشن می کرد

دوست... باشه. فقط دوست! جاست فرند!

گلرت از من می‌شنوی همین‌جا کات کن! الان می‌گه ما فقط جاست فرندیم ولی پس فردا بهت می‌گه جای داداشیمی! 🚬

نقل قول:
- فکر کنم دیگه باید برم باباجان. بهم اجازه می دی؟

نه.

نقل قول:
ناگهان مثل جوهری که در آب حل شود، در فضای اطرافش حل شد و رفت.

آخرم رفتی که!

احساسات ملتو با قلم قویش بر می‌انگیزانه بعد می‌ذاره می‌ره! پیرمرد پرحاشیه!
پاسخ: طفره‌زن
ارسال شده در: جمعه 2 آبان 1404 20:27
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
پست آقای تال (هیبرنیوس مالکوم) در چالش‌های ایفای نقش

آقای تال عزیز، مثل اینکه تصمیم گرفتید با توضیح درباره‌ی روتین جادویی زندگی‌تون یه مقدار فخرفروشی کنید. مثلاً بگید پز نیست، سبک زندگیمه!
آقای تالی که همیشه لبخند به لب داره؟ جز تاریکی و افکار شوم چیزی از این تصویر به ذهنم نمی‌رسه.

اون سیرک عجایبی که تو آقای تالش باشی، ما بندرانزلیشیم داداچ!

رفتی کوتوله‌ها رو توی سیرک جمع کردی و براشون پز دادی... ما هم که حواسمون به هیچ‌جا نیست و آره دیگه؟ با خودت گفتی آقای دستینی که این طرفا نیست، بذار آقای تال سکان امور رو به دست بگیره. زهی خیال باطل دوست من.

در ادامه اومدی از "ابولولو" حرف زدی. مرلین‌وکیلی از این اسم چیز خوبی به ذهن آدم نمی‌رسه. آدم رو یاد اون لولوی معروف می‌اندازه که یه چیزهایی رو با خودش می‌بره و جماعتی رو در حسرت می‌ذاره. از قضا این ابولولو یه میمونه! و امیدوارم منظورت از میمون اون میمونی نباشه که انگلیسی‌زبون‌ها توی جوک‌های ناجورشون ازش استفاده می‌کنن.

نقل قول:
بله، آقای تال انقدر میمونش رو خوب تربیت کرده بود که هر روز صبح عادت داشت مثل خروس جماعت از خواب بیدار بشه و دور تا دورِ چادر رو با صدای هو هو مانندش بدوئه. اما کوتوله ها که اینو نمی‌دونستن، هیچ تلاشی برای منصرف کردنِ آقای تال از فرستادن میمونش توی چادرشون نکردن.


چون اگر اون میمون انگلیسی‌زبون‌ها مد نظرت باشه، واقعاً که خیلی دارکی! تربیتش کردی که صبحا مثل "خروس" از خواب بیدار بشه؟ واقعاً؟! بعد کوتوله‌های ساده هم گذاشتن اون میمون صبحا بره توی چادرشون؟!! اگه به دستینی نگفتم...

از میمون بگذریم. تو چرا موش کورِ کبابی می‌خوری؟ اون هم به عنوان صبحونه! واقعاً آدم عجیبی هستی. جات تو سیرک عجایبه. اِ واقعاً هم اونجا هستی.

هنوز داشتم سعی می‌کردم خودم رو راضی کنم که میمون اینجا واقعاً میمونه و موش کورِ کبابی هم شاید بتونه وعده‌ی غذایی بعضی از آدم‌ها باشه که به خط‌های بعدی رسیدم و متوجه شدم شما دچار نوعی کانیبالیسم هم هستی! یعنی منِ گریندلوالد و اون لرد ولدمورت بی‌رحم هم کارمون به جایی نرسید که ماگل بخوریم اون هم ماگل بی‌استخون تنظیم بازار!

در مورد تبلیغات آقای تال باید بگم واقعاً خیلی تأثیرگذاره. یعنی اگه آقای تال، تو به جای سه ساعت و سی و پنج دقیقه و چهل ثانیه، فقط سه ساعت و سی و پنج دقیقه و بیست ثانیه تبلیغ می‌کردی، سیرک عجایب ورشکست می‌شد.

چرا این کوتوله‌ها من رو یاد مینیون‌ها می‌اندازن؟ اینطور که پیداست قصد جونت رو هم دارن. خوبه که اون میمون همیشه همراهت هست.

نگفتی وقتی جلوی آتیش جمع می‌شید و باربیکیو می‌زنید بر بدن، این باربیکیو شامل چه چیزهایی می‌شه؟ ماگل تنظیم بازار؟ امیدوارم که اینطور نباشه و اشتباه متوجه شده باشم!


لذت بردیم.
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: طفره‌زن
ارسال شده در: چهارشنبه 23 مهر 1404 22:00
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
بدینوسیله (همانطور که در پست اول تاپیک هم ویرایش خواهد شد) قانون این تاپیک تغییر خواهد کرد و از این به بعد به جای تحلیل ۳ پست، فقط یک پست تحلیل می‌شود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: طفره‌زن
ارسال شده در: شنبه 8 شهریور 1404 18:58
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
با تشکر از هیبرینیوس مالکوم که چراغ اول را روشن کرد (و تشکر از اینکه با پست‌های خودم شروع کرد؛ همان نوشته‌هایی که فکر می‌کردم شاید کسی نخوانده باشد)؛ میل دارم سه پست رو تحلیل کنم.

اولین پست، نوشته‌ی تام ریدل، در خاطرات مرگخواران، که به دوستان و دشمنانم توصیه می‌کنم بخوانند و لذت ببرند.

چه سرگذشتی…
باز هم همان چرخه‌ی جاودان: عشقِ ضعیفان، پوششی بر ترس‌ها و خلأهایشان؛ فریب، ابزاری در دست ناتوانان برای رسیدن به چیزی که توان به‌دست آوردنش را ندارند؛ و در نهایت، حقیقتِ بی‌رحم، که چون تیغی بر نقاب اوهام فرود می‌آید.

مردی که می‌پنداشت «انتخاب نکرده»، و زنی که می‌پنداشت «انتخابش کرده‌اند». هر دو قربانی‌اند؛ اما قربانی چه؟ نه یکدیگر… بلکه قربانی قانونِ تغییرناپذیر هستی: آنکه قدرت ندارد، ناگزیر است به دروغ، فریب یا عشقِ کور چنگ بزند.

نگاه کنید: اینجا پدری‌ست که هرگز نمی‌خواست پدر باشد، و مادری که هرگز باور نکرد عشق بدون معجون می‌تواند در قلب انسانی ریشه بدواند. از دل این تناقض، کودکی زاده شد که نه به جهانِ «انتخاب»، بلکه به جهانِ «انکار» پرتاب شد. و آیا شگفتی دارد که چنین کودکی به هیولایی بدل گردد؟

تام ریدل پدر در لحظه‌ی آخر فهمید ــ فهمید که سرنوشت، یک فرصت کوچک می‌طلبد تا به راهی دیگر کشیده شود. اما آری، همیشه «لحظه‌ی آخر» است که انسان می‌فهمد، و آن فهمیدن، چیزی را تغییر نمی‌دهد. پشیمانی، ارزشی ندارد. سرنوشت، به پشیمانی نمی‌خندد… آن را خرد می‌کند.

و پسرش؟ او نه محصول عشق بود، نه حتی محصول نفرت. او محصول «بی‌مسئولیتی» بود؛ محصول یک پوچی. از چنین پوچی، تنها چیزی که می‌جوشد، عطش است: عطش برای معنا، برای قدرت، برای کنترل.

ببینید، دوستان من: این داستان نه صرفاً تراژدی یک خانواده، بلکه تصویری از حقیقت بشریت است. آنان که از انتخاب می‌گریزند، آنان که بهانه می‌آورند، آنان که ضعف خود را در چهره‌ی دیگران می‌جویند… همگی محکوم‌اند. محکوم به تکرارِ همان چرخه.
تنها آنان که قدرت را می‌پذیرند ــ بی‌فریب، بی‌پشیمانی ــ می‌توانند از این چرخه بگریزند.
زاویه‌ی دید و پستی و بلندی‌های احساسی و وجدانی تام ریدل در این نوشته برایم بسیار جذاب بود. امیدوارم باز هم افتخار خواندن پست‌های شما را داشته باشم.

به‌عنوان دومین پست، نوشته‌ی رابستن لسترنج سابق و بلاتریکس فعلی، در **همانند یک سفید اصیل بنویسید** را خواندم!

آه… چه قصه‌ی خنده‌داری از جدیتِ بشری. موجوداتی که تمام لغت‌نامه‌شان تنها یک ناله بود: «آخ!» ــ و با همان یک کلمه، هویت می‌ساختند، نام می‌ساختند، و حتی سرنوشت.
چه تصویر زیبایی از حقیقت: بیشتر انسان‌ها، اگر خوب نگاه کنید، همین‌اند. هزاران واژه دارند، اما جز تکرار یک «آخ» بزرگ چیز دیگری از دهانشان بیرون نمی‌آید؛ آخِ ترس، آخِ ضعف، آخِ اطاعت.

ببینید چه زیرکانه رنگین‌پوستان عمل کردند. روزگاری شلاق کافی بود، اما شلاق خسته می‌کند. چه ساده‌تر، چه ظریف‌تر، که بندها را نامرئی کنیم! به بردگان چند واژه بدهیم، به چندتایشان توهم رهبری ببخشیم، و بگذاریم خیال کنند آزادند. چه طنز تلخی… آدمی وقتی باور کند «صاحبِ صداست»، بیشتر از همیشه مطیع می‌شود.

و سینما! چه ابزاری باشکوه برای تحقیر. شما به یک سفیدپوست نقش «آبی دریایی» می‌دهید و او با افتخار می‌پذیرد، در حالی که مردم می‌خندند، می‌خروشند، و در دل همان‌طور مطیع باقی می‌مانند. این همان نمایشنامه‌ای است که بارها تاریخ روی صحنه آورده: اربابان کارگردان‌اند، و بندگان بازیگرانی که حتی نفهمیدند نمایش مال خودشان نیست.

پس از خود می‌پرسید «سرانجام چه خواهد شد؟»
من می‌گویم: هیچ. چراکه این بازی پایانی ندارد. هر بار، شکلی تازه به خود می‌گیرد؛ یک روز شلاق، روزی دیگر صندوق رأی. امروز سینما، فردا شبکه‌های سخنوری. ولی جوهره همان است: اکثریت همیشه به واژه‌ای تقلیل داده می‌شوند، و اقلیت همیشه آن واژه را در دهانشان می‌گذارد.

و من؟ من لبخند می‌زنم. زیرا در این نمایش، حقیقت با طعنه زمزمه می‌کند: آزادیِ بدون قدرت، فقط شکل دیگری از بردگی است.


و در نهایت سومین پست، که ارتباط جالبی با اولین نوشته دارد. نوشته‌ی مروپ گانت در نگارخانه‌ی خیال که مثل همیشه بی‌نظیر نوشته است.

پس، تو خود را همان زن باغ عدن می‌دانی؟ جالب است...
از نخستین گناه تا آخرینش، تنها رشته‌ای نامرئی میان همه‌ی ضعف‌ها کشیده‌ای. همان ضعف که به نام عشق می‌خوانندش، اما در حقیقت چیزی جز عطشِ تملک نیست.

سیب ممنوعه، جام شربت، معجون عشق... همه یک معنا دارند: تلاشِ درمانده برای گرفتن چیزی که توان به‌دست‌آوردنش را نداری. و این، مروپ، بزرگ‌ترین طنز سرنوشت است: می‌خواستی مردی را در قفس خود نگه داری، اما جز سایه‌ای فریب‌خورده چیزی نداشتی. می‌خواستی خانواده‌ای بسازی، اما پایه‌اش بر دروغ لرزید. می‌خواستی به کمال برسی، اما دستت پر از خون شد.

می‌گویی نخستین گناه بشریت را تکرار کردی. اما اشتباه می‌کنی. آن زن نخستین، در حقیقت آغازگر آزادی بود؛ او سیب را چید چون خواهان دانستن بود، خواهان قدرت. سقوطش، پرش بود. اما تو؟ تو فقط همان عمل را تکرار کردی، بی‌آنکه هدفش را بفهمی. او به دنبال کمال بود، تو به دنبال دلبستگی. فرق از زمین تا آسمان است.

و نتیجه؟ فرزندی که نه از عشق، نه از دروغ، بلکه از رنج زاده شد. و این‌گونه تاریخ، دوباره همان را به ما یادآور می‌شود: از ضعف، قدرت متولد می‌شود. قدرتی تاریک، خالص، بی‌رحم؛ زیرا کودک تو از همان لحظه که پا به دنیا گذاشت، طعم دروغ و ترک شدن را در خونش حمل می‌کرد. و چنین کودکی، محکوم است یا نابود شود، یا جهان را به آتش بکشد.

تو بار گناه را بر دوش خود می‌کشی، اما حقیقت این است: تو فقط زنی بودی که جرئت نکرد قدرت را در خالص‌ترین شکلش بپذیرد. اگر به جای پنهان شدن پشت نامِ عشق، حقیقتِ میل به سلطه را می‌پذیرفتی، شاید تاریخ نام تو را نه در حاشیه، بلکه در صفحه‌ی اولش می‌نوشت.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1404/6/8 21:04:19
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: طفره‌زن
ارسال شده در: شنبه 25 مرداد 1404 11:52
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام آقو گرلت. به نظر می‌رسه به دنبال راه اندازی تفرقه و دشمنی بین اعضا هستید. یا شایدم برعکس... به دنبال دوستی و صفای بیشتر که بعد از مشت و کتک کاری پدید میاد، هستید؟ به هرحال من که می‌دونم شما دلتون نمیاد اعضا رو به جون هم بندازین.
حالا منم که دلقکی بیش نیستم، این نظرات قلمبه بهم نمیاد. فقط داشتیم با اهالی سیرک از لندن عبور می‌کردیم (نمایشمون توی لندن تازه تموم شده) که یهو اعلامیه های طفره زن همه جا به چشممون خورد. منم خواستم به پاس زحماتی که لندنی ها کشیدن و اومدن نمایش هامون رو دیدن و جیبمون رو پر از پول کردن، تو این مجله شرکت کنم. باشد که جیب شما هم پر پول شود.

و همون‌طور که قبلا هم خدمتتون عرض کردم و تکلیف روشن شد، هر سه پست من از یک شخص واحد انتخاب شده. اون شخص هم خودِ شمایی اگر جسارت نیست.

پست شماره 385 تاپیک ″همانند یک سفید اصیل بنویسید″

داشتم فکر می‌کردم که اگه یه لقب مثل افغانی ها دارن که هی تکرار می‌کنن، چرا اصلا تو پست شما اون لقب تکرار نشده؟ یکم شک و شبهه داره. مثلا نگاری؟ نگارسی؟ نمی‌دونم. به هرحال به لقبشون احترام بذارین و ازش استفاده کنین آقو گرلت... البته امیدوارم که کلمات رکیک مد نظرتون نبوده باشه و این قسمت هم کنایه به نگاری ها نبوده باشه.
در ضمن؛

نقل قول:
همانند یک سفید اصیل می‌نویسم!


شما که سفید نیستی. سیاهِ اصیلی. نکنه گرگ در لباس گوسفند شدین؟ نکنه می‌خواین سر جامعه سفیدیون رو شیره بمالین؟ در این صورت که واویلا.

نقل قول:
مردمانی بس پرزور و پرفایده بودند.


پر فایده یعنی چی؟ گوشت بدنشون قابل خوردن بود و حاضر بودن به شما بفروشنش آقو گرلت؟

نقل قول:
ما سفیدهای اصیل نمی‌توانستیم از این فرصت بی‌نظیر بگذریم و در نتیجه تصمیم گرفتیم تعدادی از آنها را در کنار خود داشته باشیم تا اصالت و سفید بودنمان بهتر دیده شود.


می‌خواستین گوشتشون رو بخورین؟ خجالت نمی‌کشین در راه رضای مرلین؟ این چه وضعشه؟ به مامی هلگامون که داره وزیر میشه بگم بیاد دستگیرتون کنه؟

نقل قول:
اولین جنس‌هایی که به جادوگران اروپا می‌فروختیم خوب از آب درآمدند و همین باعث شد کارمان رونق بگیرد. به خاطر دارم عکس یکی از مدل‌های اهل نگارستان را به دوست سفید خود نشان دادم. آن مدل در آن عکس داشت عینک آفتابی زیبایی که به چشم داشت را تبلیغ می‌کرد.


مگه برای تبلیغ عینک حتما باید به چشم بزنی و عکس بگیری از خودت آقو گرلت؟ من این بی احترامی رو نسبت به نگارستان بر نمی‌تابما. وا.

نقل قول:
برای اینکه قیمت دستم بیاید به دوست سفیدم گفتم قیمتش 10 گالیون می‌شود، برایت ارزش خرید دارد؟ او هم جواب داد بله، به نظرم سرمایه‌گذاری بسیار خوبی می‌شود. عینک هم فروشیست یا اشانتیون می‌دهید؟

.... یعنی چی که عینک فروشی‌ست یا اشانتیون؟ مگه اصلا اصل فروشتون عینک نبود؟ این بود آرمان های مرلین جناب گرلت؟ این بود؟ حقوق ملتِ نگارستان چی میشه پس. اونا قیام نمی‌کنن ولی دلیل نمیشه ما هم قیام نکنیم! نفرین مرلین بر دو پهلو نویسی باد.

نقل قول:
خوشبختانه اهالی نگارستان دوران تازه‌ی خود را پذیرفتند و ما توانستیم هر روز اصالتمان را در چشم جهانیان فرو کنیم. بعد کم کم به سراغ مناطق دیگری هم رفتیم و بر هر کدام اسمی نهادیم. ما سفید خالص بودیم و بقیه رنگی. ما سفید اصیل بودیم و دیگران درجه دو و غیراصیل. زرد و سرخ و سیاه، همه زیر پرچم سفید بودند.


نژاد پرستی..؟ سفید پرستی مقابل دو جفت چشمای خودِ خود من؟ من الان فهمیدم که این مجله طفره زن برا ایجاد دشمنی یا دوستی نیست، بلکه برای پیدا کردنِ گرگای با نقابِ گوسفنده! شما یه سر بعد از تموم شدنِ پستم بیا بریم کلانتری به نظرم.


پست شماره 90 تاپیکِ ماجراهای شهر لندن

نقل قول:
چشم باز کرد. از قبل نمی‌دانست با نوشیدن معجون هزار و یک شب، کالبد کدام یک از انسان‌های کره‌ی خاکی میزبان روحش خواهد شد. نمی‌توانست حدس بزند این بار در کدام جبهه خواهد بود، در چه عصر و زمانی پا خواهد گذاشت و عشق را از پنجره‌ی نگاه کدام موجود تجربه خواهد کرد.


نکنه این عشقتون هم مثل عشق پست قبلیتونه؟

نقل قول:
پیش از آنکه جام لبالب پر از معجون را لاجرعه سر بکشد، کوچک‌ترین ایده‌ای نداشت که قرار است از کجا سر در بیاورد. تنها چیزی که روشن بود این حقیقت بود که معجون را خداوندگاری برایش فرستاده بود که جز خیر و صلاحش چیزی نمی‌خواست.


خداوندگار؟ مگه شما آتئیست نیستین آقو گرلت؟

نقل قول:
حداقل پدرش چنین اعتقادی داشت.


بله می‌دونستم آتئیست تشریف دارین شما. همه‌ی این نقشه ها زیر سر والدینه.

نقل قول:
پیش از آنکه بتواند از روزنه‌ی نگاهش محیط اطراف را درک کند، سرمای سوزان بود که خود را به پوست رنگ‌پریده‌اش رسانده بود و به او می‌فهماند قرار نیست لذتی در کار باشد.


سرمای سوزان لذت نیست؟ ببینین، الان تو اوج گرمای تابستون قرار داریم و همه له له می‌زنن که اون سرمای سوزان رو حس کنن و شما توی این پستت نامردی کردی آقو. قبول نیست.

نقل قول:
در برابر قلعه‌ای ایستاده بود به ظاهر محکم و استوار اما پر از ویرانی. جماعتی در برابرش ایستاده بودند و جماعت دیگری نیز پشت سرش بودند، گویی که رهبرشان باشد و از او دستور بگیرند. برگشت و به آنها خیره شد. خشن بودند و سیاهی دلشان در چهره پیدا بود. عده‌ای با تحسین او را نگاه می‌کردند و عده‌ای به‌وضوح از او می‌ترسیدند.


مگه شما سفید اصیل نبودی؟ دیدی گفتم گرگِ در لباس گوسفند؟ بازم مدرک.

نقل قول:
دوباره برگشت و به جمعیتی نگاه کرد که روبرویش بودند. بیشترشان نوجوانانی قد و نیم‌قد و چندین نفرشان نیز بزرگسالانی زخمی و آسیب‌دیده بودند. همگی با ترکیبی از نفرت و ناامیدی مستقیم به او زل زده بودند. احساس می‌کرد دیری نمی‌پاید که از این همه هجوم حس تنفر از حال برود. مگر او که بود و چه کرده بود؟


گرگِ در لباس گوسفند بود و جنایت ها کرده بود حتما.

نقل قول:
به دستان خودش نگاه کرد و چوبدستی بلندی را به دست راست خود دید. در لحظه جادو را سر انگشتانش حس کرد. آن جسد، قربانی خودش بود. امیدی بود که به دست او کشته شد. لکه‌ی ننگی بود که خودش پاک کرده بود. مانعی بود که از سر راه کنار زده بود. پسری بود که زنده ماند تا او سقوط کند. پسری بود که سال‌های عمرش را بی‌پناه و بدون پدر و مادر گذراند و در نهایت مثل گوسفندی قربانی جانش را تقدیم کرد.
ضجه‌ی دختری از میان جماعت ناامید او را به خود آورد. مویه‌ای بود که انگار درد دل همه را فریاد می‌زد.


حقیقتش قبل از نقد های افراطی و الکی که می‌گیرم، مرلین وکیلی اینجا رو قشنگ نوشتی. توصیفات قشنگ و به جا، عالی. خسته نباشی.
اما دیدین تهشم رفتین دنبال گوسفند قربانی؟

نقل قول:
پشت سرش چند نفر خندیدند. خودش هم شروع به خندیدن کرد. تمام عضلات بدنش به او فشار می‌آوردند تا بخندد و جمله‌ای را که مدت‌ها در ذهنش مرور کرده بود فریاد بزند و بگوید: «هری پاتر مُرده!»


... آقو گرلت دیگه این دنیاهای تاریک و ترسناک رو رها کنین دیگه. همین دیروز بود منو هری پاتر داشتیم شطرنج بازی می‌کردیم. نگین به منو هری پاتر نمیاد باهم شطرنج بازی کنیم که بهم برمی‌خوره. یه چند هفته‌ای هست باهم دوست شدیم.

نقل قول:
به خودش آمد و دید که همین کار را کرده است.
وحشیانه می‌خندید و جنازه‌ی بی‌حرکتی را که غول کوچک بغل گرفته بود به جماعت نشان می‌داد.
از خودش بیزار بود. از این جهنم بیزار بود. از گیر افتادن در آن کالبد شوم بیزار بود.
باید کاری می‌کرد. هر کاری. هر کاری که بتواند حتی ذره‌ای از پلیدی‌اش را پاک کند، اما نمی‌توانست. روحش داشت آلوده می‌شد. روحش داشت با کالبد جدید خو می‌گرفت. او داشت آن می‌شد و آن داشت او می‌شد.


یعنی الان شما اویی و آن هم شمایی؟ یعنی الان من پستای یه شخص واحد رو نمی‌خونم، بلکه پستای چند نفر رو که یه نفر شدن می‌خونم؟

نقل قول:
لرد ولدمورت بازی را برده بود.


ای وای.


پست شماره 377 تاپیکِ ″همانند یک سفید اصیل بنویس″

خب بازم برگشتیم سر این تاپیک. انگار علاقه زیادی به این تاپیک دارین شما. درسته؟ نکنه می‌خواین بلایی که سر نگارستان آوردین رو سر این تاپیک هم بیارین؟

نقل قول:
محوطه‌ی هاگوارتز در دل تاریکی شب غرق شده بود. برج و باروهای بلند و با ابهت هاگوارتز هم‌زمان حس امنیت و ترس را در انسان برمی‌انگیخت. آن شب شاید یکی از آرام‌ترین شب‌های پاییزی هاگوارتز بود.


مگه نمی‌دونین که اصولا شب های پاییزی هاگوارتز هیچوقت آروم نیستن؟ همیشه پر از سر و صدا و آدم و جادو آموزه. پس شما یحتمل خواب دیدین آقو گرلت.

نقل قول:
هنوز وقت زیادی تا سپیده‌دم مانده بود و هیاهوی همیشگی دانش‌آموزان پرشور و اشتیاق آن دیده یا شنیده نمی‌شد.

یه سند دیگه که ثابت می‌کنه خواب دیدین. این هیاهو حتی وسط نیمه شب و صبح و ظهر و عصر و همه وقت و بی وقت شنیده میشه. حداقل تو هافلپاف که شنیده می‌شد! به خصوص وقتایی که ابولولو... ابولولو رو می‌شناسین دیگه؟ میمون دست آموزمه. و بله خلاصه به خصوص وقتایی که ابولولو از کلاهک بیرون میومد و شروع به هو هو کشیدنای میمون طورش می‌کرد. بعدش همه می‌ریختن بیرون با داد و بیداد که چرا باز میمون آزاردهنده‌م رو تو تالار رها کردم. یادش بخیر...

نقل قول:
بر بلندترین برج قلعه، یعنی برج اخترشناسی، پیکری به چشم می‌خورد. بلندی قامتش با ریش و موهای نقره‌ای‌رنگش از نظر پنهان می‌ماند. ردای بنفش‌رنگ او به زحمت از فاصله‌ی دور دیده می‌شد، اما رشته‌ی افکارش را می‌شد از فرسنگ‌ها آن‌طرف‌تر حدس زد.


غیب گویی چیزی هستی آقو گرلت؟ یادم میاد یه اسطوره اسکاندیناوی داشتیم به اسم هایمدال که از 9 تا مادر به دنیا اومده بود. هایمدال هم می‌تونست از فرسنگ ها و مایل ها و حتی از این طرف کره زمین، صدای حرکت مورچه تو اون طرف کره زمین رو بشنوه. شنیدن افکار که دیگه براش کاری نداشت. نکنه شما همون هایمدالی و من نمی‌دونستم؟ آره؟

نقل قول:
او می‌دانست...


خب تعریف کن ما هم آگاه شیم دیگه.

نقل قول:
نگاه نافذش را از دوردست برگرفت و به دست راستش زل زد که سیاه و خشک شده بود. اهمیتی نداشت این نفرین قرار بود جان او را بگیرد. بیشتر از این‌ها را بر خودش روا می‌داشت. آریانا به خاطر جاه‌طلبی‌های او جانش را از دست داد. این عذاب و مرگی که انتظارش را می‌کشید، کمترین هزینه‌ای بود که برای نجات دنیا باید متحمل می‌شد.


ای بابا چه خواب کابوس مانندی داشتین می‌دیدین.

نقل قول:
«اگر هر کسی این رو ندونه، تو خیلی خوب می‌دونی دلیل بی‌خوابی‌های من چیه، سه‌وروس.»


سه‌وروس از کجا اومد یهو. سه‌وروس اصلا آدمه یا یه نوع سس؟!

نقل قول:
سه‌وروس اسنیپ لب ورچید و در سکوت در کنار آلبوس قرار گرفت.


آره انگار آدمه.

نقل قول:
مشاهده‌ی آلبوس دامبلدور در کنار وفادارترین یارش در محفل ققنوس، در کنار کسی که تبدیل شدن به یکی از نابغه‌ترین جادوگران سیاه تاریخ را به باد فراموشی سپرد تا در خدمت قدرتمندترین و باهوش‌ترین جادوگر سفید باشد، چیزی نبود که گلرت را خوشحال کند.


این قسمت هم خیلی دوپهلو و تو در تو بود. مثل یه هزارتو نوشته شده! پس نفهمیدم چی به چیه که بخوام طفره زنی کنم.

نقل قول:
گریندلوالد در حاشیه‌ی تاریک جنگل ممنوعه ایستاده بود و چشم از دامبلدور پیر برنمی‌داشت. زیر لب با خودش گفت: «برای از بین بردن تام ریدل از جان خودت گذشتی مرد. واقعاً ارزشش رو داره؟ ... اگر می‌دونستی چه نقشه‌هایی برای آینده‌ی دنیا دارم، هیچ‌وقت خودت رو باهاش درنمی‌انداختی.»


چه نقشه هایی برای آینده داری؟ ما (منو ابولولو) اینجا گوش به داستانِ شماییم.

نقل قول:
«ما بارها درباره‌ی این موضوع صحبت کردیم سه‌وروس. رستگاری من و تو درست در همین نقطه...»


عجب کلیشه‌ای. رستگاریِ چه کشکی؟ با پست نگارستانتون بیشتر حال کردم.

نقل قول:
«برای من مثل پسری هستی که هرگز نداشتم. و این آخرین خواسته‌ی منه که باید برآورده کنی. بار سنگینی به دوش می‌کشی، ولی مطمئنم که ادامه‌ی این مسیر رو به دست مطمئنی سپردم.»

خب... می‌تونم بگم هم این قسمت هم یکم قبل ترش تاثیر گذار شد بالاخره. آفرین آقو گرلت.

نقل قول:
سه‌وروس اسنیپ آه معناداری کشید. چند دقیقه همانجا ایستادند و هر دو به دوردست‌ها خیره شدند. سپس راهشان را گرفتند و از نظر پنهان شدند.


نمی‌دونم چرا ″ایستادند″ اینجا یه جوری به نظرم میاد. چرا از نظر پنهان می‌شن حالا؟ کار پنهانی دارن و ما نباید بدونیم؟

نقل قول:
گریندلوالد اما تا طلوع خورشید از جایش تکان نخورد.


عاخی.

نقل قول:
آلبوس دامبلدور برایش مهم بود. گلرت خوب می‌دانست نقش بر آب کردن نقشه‌های آلبوس برای ولدمورت خیانتی بود که دامبلدور هرگز در هیچ یک از دنیاهای موازی قادر به بخشیدنش نبود. اما کاری بود که باید انجام می‌شد.

«متأسفم آلبوس. برای هیچ مُردی...»


ای بابا. چه آدم بدی هستی آقو گرلت. به هرحال اگه آلبوس انقد برات مهمه، نظرت چیه یه بار بیای ببرمت پیشش که باهم آشتی کنین؟ بعضی وقتا که با هری شطرنج بازی می‌کنیم، آلبوس هم میاد تماشا. می‌تونم شمارو هم دعوت کنم که بیای باهاش حرف بزنی.


خب اینم از این. می‌دونم سر جمع هیچ چیزِ درست حسابی و به درد بخوری نگفتم. مگه اصلا آقو گرلت بزرگ نیازی داره به جمله های به درد بخور؟ صرفا اومدیم کنار هم یه سه تا پست قشنگ و بامزه رو خونده باشیم. چیزی از به دل نگیرینا. و امیدوارم به نظرتون خیلی اعصاب خرد کن نباشم چون همش می‌خندم
پس دیگه با اجازه تو کلانتری منتظرتونم.

افرادی که لایک کردند

طفره‌زن
ارسال شده در: جمعه 24 مرداد 1404 12:30
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


طفرن‌زن



هم‌اکنون افتتاح مجله‌ی وزین و رنگین و خفن و فوق‌العاده و پرحاشیه و جذاب طفره‌زن رو به هم‌میهنان، جادوگران، دوستان، دشمنان، دشمنان فرضی، متوهم‌ها و تعقل‌کنندگان یکجا تبریک می‌گویم!

روزی روزگاری ژنوفیلیوس لاوگود رفت و آمد زیادی به این دفتر مجله داشته و اگر روزی برگردد، حضورش گرمابخش خواهد بود!

مجله‌ی طفره‌زن یک تفاوت آشکار با رسانه‌های دیگر دنیای جادویی ما دارد؛ تلاش نمی‌کند خودش را به وزارتخانه بچسباند یا کورکورانه عقاید درست و غلط حاکمان دنیای جادوگری را تبلیغ کند! اینجا آزادی بیان تا جایی پیش می‌رود که یکهو می‌بینی دخترِ دُردانه‌ی ژنوفیلیوس را گروگان می‌گیرند تا به او فشار بیاورند دست از افشای حقایق بردارد و به جای آن محل اختفای هری پاتر را لو دهد!

طفره‌زن در دسترس همه‌ی دوستان و دشمنان و بدخواهان و خوب‌خواهان است تا بیایند و نقد کنند! تئوری توطئه بسازند! حاشیه درست کنند یا از کسی که زیر سایه‌ی رسانه‌های قدرتمند صدایشان به کسی نمی‌رسد حمایت کنند!

**********************************************************************

قوانین و نحوه‌ی پست زدن در این تاپیک:




1. بروید و بگردید در دل دنیای جادویی که ساخته‌اند و ساخته‌ایم و می‌سازند (همین ایفای نقش خودمان) و هر بار فقط یک پست انتخاب کنید و لینکش را بیاورید در پستتان.

2. با زبان شخصیتی که ایفا می‌کنید، شروع به نقد و تحلیل و خودزنی و دیگرزنی و به چالش کشیدن یا تعریف و تمجید از آن پست کنید، طوری که قشنگ معلوم باشد حسابی شما را سوزانده یا حسابی دلتان را خنک کرده یا اصلاً هیچ حسی به آن ندارید و صرفاً بابت وقتی که برای خواندنش تلف شده ناراحت هستید و به دنبال جایی می‌گردید که حداقل بنویسید اگر فلان چاشنی را اضافه می‌کرد چقدر بهتر می‌شد!

3. برای تحلیل کردن پست دیگران یا خودتان نیاز به اجازه از آنها ندارید (بهرحال آنها پستشان را در فضای آزاد گذاشته‌اند و شما هم بدون توهین نظر کارکترتان درباره‌ی آن را می‌نویسید!) اما حتماً لینک تحلیلتان را برای آن نفر پیام شخصی کنید تا شاید ترغیب شود مقابله به مثل کند (حمایت یا نقد) و یا در پست‌های بعدی نقاط قوتش را دریابد!

4. بابت هر کدام از پست‌هایی که می‌زنید (شامل یک تحلیل مفصل از زبان شخصیتی که ایفا می‌کنید) جدا از هر مقدار گالیونی که گرینگوتز به شما بپردازد، مجله‌ی طفره‌زن با حمایت صندوق شهرداری لندن، از محل درآمدش 2 گالیون بیشتر به شما حق‌التحریر می‌دهد!

5. نویسندگان ایفای نقش! اگر یکی از پست‌هایتان سه بار به دست شخصیت‌های مختلف تحلیل شد، لینک سه تحلیل را برای ناظر وقت لندن [فعلاً خودم] بفرستید و ۱۰ گالیون هم شما جایزه بگیرید!


این قوانین تا اطلاع ثانوی جاری خواهد بود و در صورت تغییر، در این تاپیک ویرایش لازم انجام خواهد شد!

دست مرلین پشتتان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1404/5/24 12:39:46
ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1404/7/23 22:04:26
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده