فن فیکشن (فن فیک، داستان پردازی طرفداران. به انگلیسی: Fan fiction)، داستان هایی تخیّلی که توسّط طرفداران یک کتاب، مجموعۀ تلویزیونی، فیلم یا گروه موسیقی نگاشته میشوند. نویسندگان این داستانها با الهام از شخصیتها و ساختار داستانهای نویسندگان اصلی، حکایت جدیدی را در قالبی نو پیریزی میکنند. این مجموعهها معمولاً بطور رسمی منتشر نمیشوند و در ابتدا تنها در مجلّات طرفداران جای میگرفتند. امّا امروزه همچون دیگر فعّالیتهای هواداران به سادگی قابل دستیابی در اینترنت اند.
فن فیکشن نویسی هری پاتر محبوب ترین نوع هواداری آنلاین و قلم محور طی یک دهه اخیر به شمار می رود. علیرغم پایان انتشار مجموعه کتاب های هری پاتر در سال ۲۰۰۷، طرفداران دنیای خیالی جی.کی.رولینگ همچنان با شوق خاصی به این نوع از فعالیت ادامه می دهند. طی تاریخ هفده ساله سایت، فن فیکشن نویسی همواره از فعالیت های پرطرفدار میان اعضا بوده است. دوران اوج فن فیکشن نویسی هری پاتر در سایت ما مربوط به پیش از انتشار کتاب های ششم و هفتم بود که از طریق مولفه هایی همچون خیال پردازی، خلاقیت و دقت، اعضا را با شوق خاصی به سوی پیش بینی قلم محور پایان هری پاتر سوق می داد.
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
احساساتی که در اعماق قلب مدفون شدهاند؛ میتوانند عنانگسیختهتر و شدیدتر از قبل، به آن کسی که سرکوبشان کرده حمله کنند.
سوروس اسنیپ، میکوشید با برودتی ظاهری و نگاهی یخزده، به همه نشان دهد که در قلبش، خبری از احساسات نیست. میکوشید خودش و دیگران را فریب دهد و وانمود کند از نظر احساسی، در حکم یخ است و سنگ. لکن چه کسی میتواند برای مدتی طولانی از خودش و عواطفش بگریزد؟
روی کاناپه کهنه و زهوار در رفته نشسته بود و مطالعه میکرد. زمان بیداریاش، در همین یک کار خلاصه میشد. هیچوقت فکرش را با فعالیت دیگری مشغول نمیکرد.
ناگهان صدای پاق بلندی شنید. صدایی شبیه به ظاهر شدن جنهای خانگی. ابتدا با خودش فکر کرد حتما این جن پیر و چروکیده که به او میخورد خدمتگزار بلکها، کریچر باشد که ریگولوس معمولا تعریفش را میکرد، راه را اشتباه آمده؛ لکن جن به سمتش آمد و گفت: - آقای سوروس اسنیپ، ارباب ریگولوس به شما نیاز داره.
کتاب از دست سوروس افتاد. گویی تمام دلواپسیهای سرکوب شدهاش، یکباره به او هجوم آورده بودند. زانو زد تا همقد جن شود و با لحنی نگرانتر از آنچه میخواست پرسید: - چی شده کریچر؟ سر ریگولوس چه بلایی اومده؟
کریچر هقهق کرد و باعث شد نگرانی، بیشتر به قلب سوروس چنگ بیندازد. - ارباب ریگولوس سعی کرده خودکشی کنه... آقا، میتونین کمکش کنین؟
سوروس با شنیدن این جملات، گمان کرد هر لحظه ممکن است به گریه بیفتد. به هر حال، ریگولوس یکی از تنها دوستانش بود و او همیشه در خفا، پسرک را مانند یک برادر کوچکتر دوست داشت. برای پرت کردن حواس کریچر از اشکهای نریختهاش پرسید: - حالا چرا اومدی دنبال من؟
کوشید لحنش را خنثی نگه دارد و وانمود کند از مواجهه با جسد بیجان دوستش نمیترسد. جن بینیاش را بالا کشید. - کریچر نمیدونه آقای ایوان روزیه کجاست؛ خواهرش پاندورا هم مریضه.. و ارباب ریگولوس قدغن کرده به کسی از اعضای خانوادهاش بگم چه اتفاقی افتاده. از بین تعداد اندکی که ارباب ریگولوس دوستشون داره؛ فقط آقای اسنیپه که میتونه کمکش کنه.
سوروس نفسش را حبس کرد. بیشتر برای این که از لرزش صدایش جلوگیری کند. - منو ببر اونجا.
کریچر دست استخوانی سوروس را گرفت و هردویشان را به مکانی ناآشنا برد.
جزیرهای تاریک و سرد، در یک غار. قدحی با کندهکاریهای عجیب در میان آن بود که سوروس به آن توجهی نداشت. چشمانش دیوانهوار پیکر لاغر ریگولوس را جست و جو میکردند. نکند خودش را به آب سپرده و دیگر کار از کار گذشته بود؟
اما مدتی طول نکشید تا ریگولوس را بیابد که مانند طفل ترسیدهای، خود را پشت قدح جمع کرده بود و میگریست. - نه، سیریوس، خواهش میکنم... من واست توضیح میدم.
پسر کوچکتر، سیریوس را میدید که مانند ببری گرسنه به او حملهور شده و سرش فریاد میکشد: - تو مایهی ننگ و بیآبرویی منی!
سوروس تا حدودی حدس زد چه شده. احتمالا ریگولوس برای مردن، دردناکترین روش را انتخاب کرده بود... و معجونی خورده بود(سوروس شک نداشت که معجون خورده؛ زیرا هیچچیز نمیتوانست چنین توهم قویای ایجاد کند.) که عمیقترین ترسش را جلوی رویش به نمایش در میآورد.
دستش را روی شانهی دوستش گذاشت. - آروم باش. برادرت اینجا نیست. هیچ اتفاقی برات نمیافته.
اما گویی ریگولوس نمیشنید. پسر کوچکتر ناله کرد: - تشنمه.
سوروس به آبی که دورتادور جزیره را گرفته بود اطمینان نداشت؛ برای همین تلاش کرد از طلسم آگوامنتی استفاده کند؛ ولی هر آبی که ظاهر میکرد غیب میشد.
ریگولوس تلوتلوخوران چند قدم جلو رفت تا بتواند از آب درون غار بنوشد؛ اما سوروس بازویش را گرفت. نمیتوانست دوستش را از دست بدهد. نه حالا. - از اون نخور. ممکنه خطرناک باشه.
سپس کریچر را فراخواند. - میدونم اجازه ندارم به تو دستور بدم؛ ولی میشه ما رو ببری به همونجایی که منو ازش آوردی؟
کریچر هقهق کنان تعظیم کرد. - کریچر برای نجات ارباب ریگولوس هر کاری انجام میده.
و بعد، دستان هر دو نفر را گرفت و آنان را به بنبست اسپینر برد.
ریگولوس پس از وارد شدن به خانهی تاریک و نمور، از شدت ضعف بیهوش شد. سوروس او را از زمین بلند کرد و در میان تختهای شکسته و درب و داغان، دنبال چیزی گشت که برای یک پسر ضعیف مناسب باشد. پدرش در زمان حیات، به هیچکدام از اثاثیهی خانه رحم نکرده بود و تختها هم از این قاعده مستثنا نبودند.
تخت قدیمی مادرش، شاید بهترین چیزی بود که ریگولوس میتوانست روی آن بخوابد. نسبتا سالم بود و چون با جهیزیه آیلین پرینس به خانه آورده شده بود؛ نسبت به سایر اثاثیه جنس بهتری داشت. پتو را روی ریگولوس کشید؛ زیرا بدنش مانند یخ سرد بود.
در حالی که مقداری معجون نیروبخش برای پسرک میریخت تا زمانی که به هوش آمد، آن را بنوشد با خودش فکر کرد: - اون پسر فقط هجده سالشه، ولی خیلی سختی کشیده. از این به بعد، خودم از دور ازش محافظت میکنم. نمیذارم حتی واسه یه لحظه فکر آسیب زدن به خودش به سرش بزنه.
پروفسور اسپراوت پشت میزش در دفتری نزدیک گلخانهها نشسته بود. طوری به در خیره شده بود که انگار انتظار کسی را میکشید. مادستی دانکلار که با بیقراری روی کاناپهای نشسته بود، به او نگاه میکرد. - اممم... پروفسور اسپراوت؟
پروفسور اسپراوت به او نگاه کرد.
- میتونم برم دنبالش؟ - نه، تو بعد از ماریا بهترین دوستشی. بهتره اینجا بمونی، شاید احساس بهتری داشته باشه.
همانموقع در زدند. پروفسور اسپراوت گفت: - بفرمایید!
در باز شد و فلیسیتی آمد داخل. نگاهش اول روی مادستی و بعد روی پروفسور اسپراوت قفل شد. پروفسور اسپراوت لبخندی پتوپهن زد. - دوشیزه ایستچرچ! بیا بشین. دوشیزه دانکلار، لطفا جا باز کن.
مادستی کنار رفت و برای فلیسیتی جا باز کرد. فلیسیتی نشست. پروفسور اسپراوت گفت: - امروز آوردمت اینجا تا بهت یه خبری بدم. مطمئنم یادته که یه روز یه نامه اومد دستت که میگفت مادرت به شدت مریض شده؟
فلیسیتی اخم کرد. - بله. - خب، متاسفانه دیشب اون حالش بدتر شد... نتونستن به موقع کمکش کنن...
جملات بعدی برای فلیسیتی نامفهوم بود. اول ماریا... بعد هم مادرش؟ چشمانش سیاهی رفت. در آخرین لحظه صدای فریادهای پروفسور اسپراوت و مادستی را شنید که با وحشت او را صدا میزدند؛ و بعد بیهوشی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
در پایان روز میفهمیم که خیلی بیشتر از آنچه فکر میکردیم در توان داریم تحمل کردهایم. -فریدا کالو-
ریگولوس بلک، در تمام زندگیاش کاری به ارادهی خودش انجام نداده بود. نه برودتش با سیریوس پس از گریفیندوری شدنش به خواست خودش بود؛ نه ماندنش در گریمولد پس از فرار سیریوس و به ویژه نه مرگخوار شدنش.
البته، او پیش از آن که بفهمد ولدمورت چه اهدافی دارد ته قلبش او را تحسین میکرد. میاندیشید که او فقط میخواهد جادوگران و ساحرهها را از اختفا نجات دهد تا دیگر مجبور نباشند طبیعتشان را پنهان کنند. اما گاهی مردم پلیدتر از انتظار دیگرانند. ریگولوس در ماموریتها، فهمید که آنها میتوانند بیرحمانهترین اعمال را انجام دهند؛ لکن تا زمانی که کریچر، خیس آب جلویش ظاهر شد و گریه کنان ریگولوس را در آغوش گرفت؛ عزمی راسخ برای مقابله با ولدمورت در ذهنش شکل نگرفته بود.
زانو زد تا همقد کریچر شود. او همیشه این جن خانگی را دوست داشت. به هر حال،کریچر از کودکی تاکنون یگانه دوست صمیمیاش به شمار میآمد؛ و برای همین نگرانی و دلواپسی برای او تمام وجودش را پر کرد. - چی شده کریچر؟
کریچر اشکهایش را پاک کرد. - کریچر خیلی خوشحاله که ارباب ریگولوس صحیح و سالمه. کریچر وقتی اون معجون رو خورد، ارباب ریگولوس رو مرده دید.
ریگولوس اخمی کرد. معجونی که باعث توهم میشد؟ تنها زمانی که کریچر از خانه بیرون رفته بود؛ هنگامی بود که میخواست ماموریت ولدمورت را به انجام برساند. پس بنابراین، کار،کار ولدمورت بود. - لرد سیاه تو رو کجا برد کریچر؟ اون معجون رو کجا خوردی؟
کریچر همه چیز را تعریف کرد. این که ولدمورت او را به غار مخوفی برده؛ سوار قایقی کرده بود و به جزیرهای در وسط غار برده. همچنین گفت که ولدمورت مجبورش کرده معجونی را بنوشد که تاثیر مهلکی داشت.
پس ولدمورت از چیزی محافظت میکرد! و برای سنجش امنیت آن، یک جن خانگی را امانت گرفته بود! چه موجود پست و نفرت انگیزی!
به آرامی کریچر را نوازش کرد. ریگولوس باید میفهمید ولدمورت از چه محافظت میکند. البته حدسهایی میزد؛ لکن باید مطمئن میشد؛ و نباید میگذاشت کریچر درگیر ماجرا شود. - کریچر، لطفا خیلی مراقب باش و از خونه بیرون نرو.
کریچر تا کمر خم شد. - چشم ارباب ریگولوس.
از آن پس، ریگولوس شبها تا دیروقت در کتابخانه گریمولدپلیس مینشست و به مطالعه میپرداخت. هر چه میخواند؛ مهر تاییدی بود بر حدسش. این که ولدمورت، هورکراکس دارد و با آن از مرگ میگریزد. چه موجود رقتانگیزی!
یک روز کریچر را فراخواند. اگر استنباطش کاملا تایید میشد؛ همان کاری را میکرد که نقشه انجامش را داشت؛ خودش را به دست اینفریها میسپرد و در راه نابودی ولدمورت، جانش را از دست میداد. - کریچر، اون چیزی که ته قدح بود رو دیدی؟
کریچر به قامت متوسط و لاغر ارباب جوانش نگاه کرد. نمیفهمید چه چیزی ریگولوس را این چنین درباره ماموریتش کنجکاو کرده. با این حال گفت: - ارباب ریگولوس، اون قاب آویز شبیه همونیه که شما دارین. یه جور...یه جور عجیبی بود. یه علائمی روش بود. مثل یه شکستگی شبیه مار.
همان علامت هورکراکسها. حالا دیگر از این مطمئن بود که ولدمورت رقتانگیز، برای جاودانگی اقداماتی انجام داده.
و حالا، به آغوش مرگ میرفت؛ با این امید که ولدمورت دوباره فانی شود.
این کلمه، سالیان سال، تنها کلمه در لغتنامه ی سفید پوستان سیرازو بود. به گونه ای که حتی اسمشان را با استفاده از این کلمه انتخاب میکردند. ممکن است گیج شده باشید و نفهید منظورم چیست. قبول هم دارید. پس بگذارید برایتان مثالی بزنم تا روشن شوید. پدری در یک خانواده ی سفید پوست، اسمش "آخخ" بود و مادر آن خانوده نیز "آآخ" نام داشت. اسم بچه ی این دو، حاصل جمع اسم جفتشان بود. یعنی "آآآخخخ". آن ها کلمه ای غیر از آخ نمی توانستند بگویند. در اصل، حق گفتن کلمه ای دیگر را نداشتند. چه نیاز بود بگویند؟ آنها آفریده شده بودند که خدمت کنند. رنگین پوست نباشی و اظهار نظر هم بکنی؟ چه غلطا چه اشتباها!
سفید های سیرازو، تنومند، پر سرعت و فرمانبردار بودند. تاریخ غنی ای نیز داشتند. اهرام رابعه ی رصم، برج ساندویچ و خیلی چیز های دیگر را ساخته بودند. البته کارگریاش با آن ها بود. عقلی نداشتند که همچین سازه های بزرگی را طراحی و مهندسی کنند. سفیدند خیر سرشان!
ولی خب در بیست سال اخیر اتفاق هایی افتاد که به سفید پوست ها اجازه ی اظهار نظر داد. البته خودشان خیال می کردند که اظهار نظر می کنند. در اصل همچنان از ارباب خودشان تبعیت می کردند ولی به نحوی دیگر. قبلا با شلاق این امر به وقوع میپیوست. حال با سیاست! بزرگان رنگین پوست بعد از سال ها برده داری در جلسه ای دور هم جمع شدند. نتیجه این جلسه این بود که شاید دیگر نیاز نباشد که انقدر خود را به زحمت بیاندازند و شلاق به آن سنگینی را با خود حمل کنند که اگر نافرمانی ای دیدند از آن استفاده کنند. قبول کنید کار بسیار طاقت فرساییست! پس، از این اتفاق ها استفاده کردند. کلمات جدید به سفید ها آموختند. به برخی از آنها توانایی رهبری کردن و سخنرانی آموزش دادند تا مسیر جدیدی برای سفید پوست ها ایجاد کنند. در بالا هم گفتم. سفید ها عقلی برای فکر در سر نداشتند. پس خیال کردند که دارند قدرت میگیرند و شروع کردند به فعالیت های مختلف. از راهپیمایی بگیر تا رئیس جمهوری!
این چند سال اخیر شده بودند سوگولی فیلم های سینمایی در سیرازو! این نیز فکری از طرف رنگین پوستان بود. برای اینکه بتوانند قدرت سفید پوست ها را کنترل کنند این ترفند را برای تزریق کمی تنفر به مردم انجام دادند. اگر بخواهم مثالی برایتان بزنم، می توانم از فیلم " آبی دریایی" برایتان بگویم. اسم فیلم، آبی دریایی بود ولی نقش آبی دریایی را یک سفید پوست بازی کرد. انقدر این فیلم منفور شد که نگو. این ترفند به قدری جواب بود که حتی از سمت خود سفید ها تنفر احساس میشد. هرچی نباشد فکر می کردند الان جزو جامعه هستند و به آنها توهین شده.
راستش را بخواهید، هیچکس نمی داند که قرار است به کجا برسیم و در چه زمانی دوباره راهی جدید به این نژاد نشان داده خواهد شد. ولی هر اتفاقی افتاد مطمئن باشید که کار خودشونه که رنگین پوستی در آن دست داشته.
کسی که با چشمان خودش ببیند تنها دوست صمیمیاش، یگانه عشقش را از او میرباید؛ دیگر هرگز نمیتواند زخم هایش را التیام بخشد یا بر آنها مرهم گذارد. به هر حال، جای زخم خیانت، از هر زخم دیگری عمیق تر است و دیرتر ترمیم میشود.
ریگولوس هم، زمانی با شور و شوق به سمت سالن عمومی گریفیندور میرفت تا نمره کامل امتحان معجون سازیاش را به سیریوس نشان دهد و برای بارتی کراوچ جونیور را با ملانی پریوت دید؛ ابتدا با خود اندیشید شاید فقط دارند صحبت میکنند،همچو دو دوست معمولی، همچو او و پاندورا. حتی وقتی با گوش خویش شنید که بارتی از دخترک موطلایی و چشم سیاه میخواهد با او به هاگزمید برود، باور نکرد.
نه، نباید فکر نادرستی به ذهنش راه میداد! احتمالا میخواستند مانند دو "دوست" معمولی، با هم به هاگزمید بروند. مگر همین دو هفته پیش، لیلی اونز و ریموس لوپین باهم نرفتند؟ هیچ رابطه عاشقانهای هم بینشان نبود. یا مثلا خودش و پاندورا...
ناگهان جهان در درد و نیمه تاریکی خلاصه گشت و شد آن چه نباید میشد. بارتی به سمت ملانی خم شد و با لحنی که به شاهزاده های افسانه ها میمانست گفت:《عاشقتم، ملی کوچولوی عزیز.》
ناگهان با سرعتی سرسام آور به گذشته برگشت. دو ماه پیش، زمانی که تازه با بارتی کراوچ جونیور پر سر و صدا و بازیگوش صمیمی شده بود. به خاطر میآورد که در یک شب بارانی، در حالی که سالن عمومی خالی بود و هیچ کس به جز خودش و سوروس که روی مبلی نشسته بود و یادداشت های تاریخ جادوگریاش را مرور میکرد در آن به چشم نمیخورد.
ناگهان سوروس یادداشت هایش را کنار گذاشت و گفت: - میدونی، به نظرم زیاد به بارتی اعتماد نکن... نه به اون، نه به هیچ کس... هیچ وقت رازهات رو به کسی نگو، بچه جون.
و ریگولوس در مقابل این نصیحت خیرخواهانه چه کرد؟ فقط با خشم گفت: - تو فقط از این میسوزی که نه قیافه داری نه اخلاق و هیچ کس حاضر نیست باهات صمیمی بشه.
احتمالا از سر لجبازی با سوروس، همه رازهایش را به اولین دوست صمیمیای که در طول زندگیاش یافته بود گفت، از علاقه پنهانیاش به ملانی پریوت تا آسیب هایی که از خانوادهاش میدید.. و متوجه نمیشد سوروس همیشه از دور مراقبش است، با نگاه پدری که میبیند فرزندش در حال سقوط است و هیچ کاری از دست او بر نمیآید.
و اکنون، بارتی آنجا ایستاده بود و تمام رازهای ریگولوس را به ملانی میگفت و دخترک میخندید، از همان خنده هایی که ریگولوس عاشقشان بود، موهای طلاییاش در هوا تاب میخوردند و دندان های سفیدش، از پشت لبهای سرخ همچو لعلش دیده میشدند.
برگه امتحانش را انداخت. دیگر نمیتوانست تحمل کند، باید به خوابگاهش میرفت؛ سرش را روی بالشتش میگذاشت و هق هق میگریست.
سوروس اسنیپ دوست داشتنی و خیرخواه! چگونه توانسته بود آن گونه به او پرخاش کند؟ پیش از پناه بردن به خوابگاه امن و گرمش، باید مییافتش و از او عذر میخواست.. ولی آیا میتوانست ریگولوس را ببخشد؟ سوروس کسی نبود که به این راحتی از سر تقصیر کسی بگذرد.
خواست به سمت خوابگاه اسلیترین برود که سوروس را دید... پس او هم همه چیز را شنیده بود. وقتی به ریگولوس مینگریست، نگاهش حالتی از دلسوزی داشت، نه سرزنش، نه نفرت.
- م..متاسفم سوروس.. تو راست میگفتی.
سوروس به هیچ عنوان سرزنشش نکرد، در حالی که لایقش بود. داد و هوار به راه نینداخت و حتی نگفت "دیدی گفتم." یا "بالاخره سرت به سنگ خورد؟" فقط به آزامی به شانهاش زد. - اونو ول کن. باید به کلاس بعدیت برسی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در 1403/11/4 14:34:44
"نمی دانم چرا اگر آدم کارخانه دار باشد خیلی محترم است ولی اگر نانوا باشد محترم نیست."
روزی روزگاری، شهری زیبا در دنیای جادوگری وجود داشت که به نام زیبای "نگارستان" معروف بود. همانطور که به مردمان افغانستان میگفتند افغانی یا افغان، به مردمان نگارستان هم لقبی چسبانده بودند و پشت سر هم تکرار میکردند.
مردمانی بس پرزور و پرفایده بودند. ما سفیدهای اصیل نمیتوانستیم از این فرصت بینظیر بگذریم و در نتیجه تصمیم گرفتیم تعدادی از آنها را در کنار خود داشته باشیم تا اصالت و سفید بودنمان بهتر دیده شود. این شد که با عدهای از دوستان راهی سرزمینشان شدیم و تجارتی به راه انداختیم که بیا و ببین.
اولین جنسهایی که به جادوگران اروپا میفروختیم خوب از آب درآمدند و همین باعث شد کارمان رونق بگیرد. به خاطر دارم عکس یکی از مدلهای اهل نگارستان را به دوست سفید خود نشان دادم. آن مدل در آن عکس داشت عینک آفتابی زیبایی که به چشم داشت را تبلیغ میکرد. برای اینکه قیمت دستم بیاید به دوست سفیدم گفتم قیمتش 10 گالیون میشود، برایت ارزش خرید دارد؟ او هم جواب داد بله، به نظرم سرمایهگذاری بسیار خوبی میشود. عینک هم فروشیست یا اشانتیون میدهید؟
آنجا بود که قیمت دستمان آمد و بقیه ماجرا هم که مشخص است.
خوشبختانه اهالی نگارستان دوران تازهی خود را پذیرفتند و ما توانستیم هر روز اصالتمان را در چشم جهانیان فرو کنیم. بعد کم کم به سراغ مناطق دیگری هم رفتیم و بر هر کدام اسمی نهادیم. ما سفید خالص بودیم و بقیه رنگی. ما سفید اصیل بودیم و دیگران درجه دو و غیراصیل. زرد و سرخ و سیاه، همه زیر پرچم سفید بودند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!
سوروس اسنیپ، با وجود این که دو سال هم از ریگولوس بزرگ تر نبود، اصرار داشت او را "بچه" خطاب کند. کسی چه می دانست، شاید این هم از ابراز محبت های عجیب سوروس بود.
پسر بلندقد، چندجمله دیگر را خواند. با خواندن هر جمله، اخمهایش بیشتر در هم می رفتند، ولی در عین حال رضایتی در چشمانش پدیدار می شد که ریگولوس به راحتی می توانست آن را ببیند. مردم برایش مانند کتابهایی بودند که به راحتی می توانست آنها را بخواند، حتی آدمی که هرطور شده، نوشته های خویش را پنهان می کرد. - چقدر ویرگول؟ چقدر ویرگول، بچه؟ بیست تا ویرگول تو یه پاراگراف! این چه وضعیه ریگولوس؟
شاید عجیب به نظر برسد، اما ریگولوس از شنیدن این انتقادات تند، اصلا دلگیر نشد. به هر حال، خودش وقتی اولین نوشته اش را برای سوروس برد، توضیح داده بود: - والدینم فکر می کنن نوشتنم مطلقا به باد دادن جوهر و کاغذ پوستیه، سیریوس هم حوصله خوندن نوشته هام رو نداره، پاندورا هم فکر می کنه هر چی من می نویسم فوق العاده ست، بنابراین نمی تونه منتقد خوبی باشه.
بله، او انتقاد می خواست، نه نقل و نبات. هر زمان به خود جرئت می داد از نیش و کنایه های تند سوروس ناراحت شود، این را به خود یادآوری می کرد، به علاوه این که به خوبی آگاه بود که اگر سوروس واقعا از او خوشش نمی آمد، در اتاقش را به رویش می بست و هیچ جوره نمی گذاشت نزدیکش شود، همانطور که هروقت بارتی نزدیکش می شد، خودش را به خواب می زد و اگر حس می کرد نوشته هایش ارزش وقت گذاشتن ندارند، از همان ابتدا حاضر نمی شد آنها را نقد کنند. همانطور که وقتی بارتی نوشته هایش را نشانش داد، بسیار صریح گفت آنها مشتی "خزعبلات محض" هستند و هیچ امیدی به این که بهتر شوند وجود ندارد.
سوروس نوشته ها را به ریگولوس پس داد. - اعتراف می کنم قلمت دیگه به اندازه قبل خام نیست. ولی بهتره بدونی اصلا درست نیست که هر کلمه جدیدی که یاد می گیری رو چپ و راست تو نوشته هات به کار ببری، در ضمن چیزای ساده رو هم زیادی شاعرانه می کنی. در کل، پیشرفت کردی، ولی برای این که بشه اسمتو گذاشت "نویسنده" باید خیلی تلاش کنی.
ریگولوس زیاد از این انتقادات ناراحت نشد... آنقدر سوروس اسنیپ را می شناخت که بداند هر چه بهتر بنویسد، بیشتر سختگیری می کند، زیرا امکان نداشت بتواند کسی را تحمل کند که می توانسته بهتر باشد، ولی از سر تنبلی یا بی دقتی، نبوده.
حوالی ساعت سه شب بود. نور صفحه موبایلم تنها منبع روشنایی اتاق بود و هر لحظه خدا خدا میکردم یهو در اتاق باز نشه و پدر و مادر گرامی نفهمن که من نخوابیدم اون هم در حالی که فرداش امتحان داشتم. تازه پنج دقیقه بود که کتاب هری پاتر و تالار اسرار رو تموم کرده بودم و مثل تشنه ای در بیابان که دنبال آب باشه، منم لَه لَه میزدم برای پیدا کردن فایل کتاب سوم و خوندش! باورش برای خودمم سخت بود، منی که تا دو روز پیش خبر نداشتم هری پاتر چیه وکیلوای چنده یهو دیوونه این کتاب شده باشم. بگذریم! چند ماه بعد درست بعد از تایید شدن شخصیت اولم "هلنا ریونکلاو لوس و تو مخ(شخصیت پردازی اولم افتضاح بود.)" انگار دنیا رو بهم داده بودن. واقعا حس میکردم بلیط هاگ رو دادن دست این بنده حقیر و قراره لونا لاگ وود (امیدوارم درست نوشته باشم.) دوباره رو خلق کنه و بره جلو بترکونه! از هلنا متاسفانه لونا در نیومد ولی دیزی! شخصیت دیزی واقعا برام نقطه اوجم داخل سایت بود، شاگرد اول هاگ شد، نفر دوم کویی شد، استاد شد، مدیر شد، ناظر ریون شد، باهاش مصاحبه شد، کلی دوست خوب پیدا کرد و... . آکی هم اونقدر آبی ازش گرم نشد فقط گردن گیر بود و دیزی رو گردن گرفت.
این همه روضه خوندم تا برسم به اینجا سخته ولی باید قبول کنم که اون بچه نوجوون پشت این شناسه دیگه بزرگ شد و غرق در دغدغه هاش شده. خیلی کم به سایت سر میزنه و میدونه حالا حالا درگیره! میدونه برمیگرده ولی کی برمیگرده رو مطمئن نیست. دلش برای اینجا تنگ نمیشه؟! چرا میشه ولی کاری نمی تونه بکنه. رفقاش رفتن، اون بچه نوجوون هم دیگه نیست و خب به طبع دیگه ذوق و انگیزه ای هم نیست.
جادوگران قشنگم ممنونم از تو و تمام اعضایی که باعث قشنگ تر ساخته شدن نووجونی من تو اون دوران لعنتی کرونا شدی! به امید موفقیت بیشتر برای همتون!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
برای یه سامورایی همه جا ژاپنه!
My eyes tell me that you are the same person as before but my soul does not accept this
قلم برداشتم و مینویسم. قلم؟ نوشتن؟ نه. در واقع موبایل برداشتم و تایپ میکنم. اما این بار برای کوییدیچ و هواداری نمینویسم. این بار برای ایونت یا ادامه دادن داستانی که به نظرم جذاب آمده نمینویسم. حتی به خاطر وظایفی که در دنیای واقعی دارم و باید برایشان چیزهایی بنویسم هم نمینویسم. این بار... این بار برای خودم مینویسم. یا بهتر بگویم، برای خودش مینویسم! هیچ وقت با توصیف احساسات مشکلی نداشتم اما اکنون، انگار کلمات توان توصیف حالم را ندارند. کلمات از ذهنم فرار میکنند و دور میشوند. و تنها کلمهای که باقی میماند یک چیز است، افسوس! افسوسی که هر سال همین مواقع به سراغم میآید و خواب را از چشمانم میگیرد. حالا شاید گرفتن خواب از چشمانم اغراق باشد، اما توان کار کردنم را میگیرد. تمرکزم را میگیرد. تمام زمانی که پشت میز مینشینم و به خطوط جزوهها خیره میشوم، ذهنم در جای دیگری سیر میکند. جایی که افسوس از آنجا منشاء میگیرد. چرا من آنجا نبودم؟ چرا نبودم تا نگذارم آن اتفاق بیفتد؟ هرچند حتی من به تنهایی هم نمیتوانستم جلوی آنها را بگیرم. اما میتوانستم باشم. میتوانستم در کنارتان باشم و بخشی از بار سنگین رنج و تنهاییتان را من به دوش بکشم! میتوانستم تسکینی باشم برای قلب شکستهتان! میتوانستم فریادی باشم که هرگز زده نشد! میتوانستم شمشیری باشم که کشیده نشد! من میتوانستم خیلی چیزها باشم. میتوانستم هر چیزی که شما میخواستید باشم. کاش فقط میتوانستم باشم. کاش فقط بودم و مجبور نبودم هر ساله این بار افسوس را به دوش بکشم...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
F-E-A-R has two meanings "Forget Everything And Run" or "Face Everything And Rise" The choice is yours.
تنهایی" شاید این کلمه، کابوس واقعی سیریوس بلک به شمار میآمد؛ اما چنان در تار و پود وجود برادر کوچکش، رگولوس ریشه دوانده بود که فقدانش برایش غیرطبیعی مینمود. نه این که او به طور کامل طرد شده یا دوستی نداشته باشد، خودش ترجیح میداد کمتر با مردم مصاحبت کند. دلایل زیادی برای این دوری گزینی و انزوا داشت که خودش هم درست نمیدانست دلیل اصلیاش کدام است. میترسید با به اصطلاح"چسبیدن" بیش از حد، آنان را آزار دهد و از خود براند و بحثهای احمقانه و سر و صداهایشان انزجارش را برمیانگیخت.
اما پاندورا معتقد بود مهم ترین دلیلش، چیز دیگریست. او به خوبی میدانست ریگولوس خود را در مقایسه با دیگران، مانند یک تکه حلبی میبیند که در میان نقره ها افتاده. شاید ادعا میکرد که سر و صداها و صحبتهای پوچ، منزجرش میکنند، ولی فی الواقع از "خودش" مشمئز بود.
ریگولوس گاهی حس میکرد حق با دوست صمیمیاش است. به هر حال، او خیلی خوب میتوانست از درون مردم سر در بیاورد. حقیقت این بود که هرگاه ریگولوس میخواست به کسی نزدیک شود، صدایی موذی در ذهنش میگفت:"آخه تو چه سنخیتی با بارتی داری؟ اون یه بازیکن کوییدیچ حرفهایه و تو حتی نمیتونی جارو رو تو دستت نگه داری."یا"تو رو چه به دوستی به دورکاس؟ ببین اون چه قشنگ میتونه حرف بزنه، در حالی که تو هر وقت میری جلوی پنج شش نفر حرف بزنی به تته پته میافتی."
به هر دلیلی، ریگولوس بیشتر وقتش را در کتابخانه یا زیر درختان محوطه به تنهایی میگذراند و از این وضع چندان ناراضی نبود. فریادهای بچه ها، سرش را به درد میآوردند و باعث میشدند نتواند درس بخواند، مطالعه کند یا قطعات روحش را بر روی کاغذ بیاورد.
به جز برادرش، تنها پنج نفر در هاگوارتز بودند که دوستشان داشت: دورکاس میدوز، ایوان و پاندورا روزیه، بارتی کراوچ جونیور و ریموس لوپین. او به تمام این افراد عشق میورزید و با وجود سردیاش نسبت به سایر مردم،برای محبت این افراد حاضر بود تمام زندگی اش را بدهد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
"نمی دانم چرا اگر آدم کارخانه دار باشد خیلی محترم است ولی اگر نانوا باشد محترم نیست."