تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
349 کاربر(ها) آنلاین هستند (165 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
342
مهمانان
|
7
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
پیام امروز
**همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
نوع تاپیک: رولنویسی تکی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/06/17
تولد نقش: 1403/03/15
آخرین ورود: یکشنبه 2 شهریور 1404 12:40
از: همهتون ممنونم!
پستها:
58

پروفسور اسپراوت پشت میزش در دفتری نزدیک گلخانهها نشسته بود. طوری به در خیره شده بود که انگار انتظار کسی را میکشید. مادستی دانکلار که با بیقراری روی کاناپهای نشسته بود، به او نگاه میکرد.
- اممم... پروفسور اسپراوت؟
پروفسور اسپراوت به او نگاه کرد.
- میتونم برم دنبالش؟
- نه، تو بعد از ماریا بهترین دوستشی. بهتره اینجا بمونی، شاید احساس بهتری داشته باشه.
همانموقع در زدند. پروفسور اسپراوت گفت:
- بفرمایید!
در باز شد و فلیسیتی آمد داخل. نگاهش اول روی مادستی و بعد روی پروفسور اسپراوت قفل شد. پروفسور اسپراوت لبخندی پتوپهن زد.
- دوشیزه ایستچرچ! بیا بشین. دوشیزه دانکلار، لطفا جا باز کن.
مادستی کنار رفت و برای فلیسیتی جا باز کرد. فلیسیتی نشست. پروفسور اسپراوت گفت:
- امروز آوردمت اینجا تا بهت یه خبری بدم. مطمئنم یادته که یه روز یه نامه اومد دستت که میگفت مادرت به شدت مریض شده؟
فلیسیتی اخم کرد.
- بله.
- خب، متاسفانه دیشب اون حالش بدتر شد... نتونستن به موقع کمکش کنن...
جملات بعدی برای فلیسیتی نامفهوم بود. اول ماریا... بعد هم مادرش؟ چشمانش سیاهی رفت. در آخرین لحظه صدای فریادهای پروفسور اسپراوت و مادستی را شنید که با وحشت او را صدا میزدند؛ و بعد بیهوشی.
- اممم... پروفسور اسپراوت؟
پروفسور اسپراوت به او نگاه کرد.
- میتونم برم دنبالش؟
- نه، تو بعد از ماریا بهترین دوستشی. بهتره اینجا بمونی، شاید احساس بهتری داشته باشه.
همانموقع در زدند. پروفسور اسپراوت گفت:
- بفرمایید!
در باز شد و فلیسیتی آمد داخل. نگاهش اول روی مادستی و بعد روی پروفسور اسپراوت قفل شد. پروفسور اسپراوت لبخندی پتوپهن زد.
- دوشیزه ایستچرچ! بیا بشین. دوشیزه دانکلار، لطفا جا باز کن.
مادستی کنار رفت و برای فلیسیتی جا باز کرد. فلیسیتی نشست. پروفسور اسپراوت گفت:
- امروز آوردمت اینجا تا بهت یه خبری بدم. مطمئنم یادته که یه روز یه نامه اومد دستت که میگفت مادرت به شدت مریض شده؟
فلیسیتی اخم کرد.
- بله.
- خب، متاسفانه دیشب اون حالش بدتر شد... نتونستن به موقع کمکش کنن...
جملات بعدی برای فلیسیتی نامفهوم بود. اول ماریا... بعد هم مادرش؟ چشمانش سیاهی رفت. در آخرین لحظه صدای فریادهای پروفسور اسپراوت و مادستی را شنید که با وحشت او را صدا میزدند؛ و بعد بیهوشی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
در پایان روز میفهمیم که خیلی بیشتر از آنچه فکر میکردیم در توان داریم تحمل کردهایم.
-فریدا کالو-
-فریدا کالو-
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/08/09
تولد نقش: 1403/08/11
آخرین ورود: پنجشنبه 16 مهر 1405 18:51
از: دی که گذشت، هیچ از او یاد مکن
پستها:
149

ریگولوس بلک، در تمام زندگیاش کاری به ارادهی خودش انجام نداده بود. نه برودتش با سیریوس پس از گریفیندوری شدنش به خواست خودش بود؛ نه ماندنش در گریمولد پس از فرار سیریوس و به ویژه نه مرگخوار شدنش.
البته، او پیش از آن که بفهمد ولدمورت چه اهدافی دارد ته قلبش او را تحسین میکرد. میاندیشید که او فقط میخواهد جادوگران و ساحرهها را از اختفا نجات دهد تا دیگر مجبور نباشند طبیعتشان را پنهان کنند. اما گاهی مردم پلیدتر از انتظار دیگرانند. ریگولوس در ماموریتها، فهمید که آنها میتوانند بیرحمانهترین اعمال را انجام دهند؛ لکن تا زمانی که کریچر، خیس آب جلویش ظاهر شد و گریه کنان ریگولوس را در آغوش گرفت؛ عزمی راسخ برای مقابله با ولدمورت در ذهنش شکل نگرفته بود.
زانو زد تا همقد کریچر شود. او همیشه این جن خانگی را دوست داشت. به هر حال،کریچر از کودکی تاکنون یگانه دوست صمیمیاش به شمار میآمد؛ و برای همین نگرانی و دلواپسی برای او تمام وجودش را پر کرد.
- چی شده کریچر؟
کریچر اشکهایش را پاک کرد.
- کریچر خیلی خوشحاله که ارباب ریگولوس صحیح و سالمه. کریچر وقتی اون معجون رو خورد، ارباب ریگولوس رو مرده دید.
ریگولوس اخمی کرد. معجونی که باعث توهم میشد؟ تنها زمانی که کریچر از خانه بیرون رفته بود؛ هنگامی بود که میخواست ماموریت ولدمورت را به انجام برساند. پس بنابراین، کار،کار ولدمورت بود.
- لرد سیاه تو رو کجا برد کریچر؟ اون معجون رو کجا خوردی؟
کریچر همه چیز را تعریف کرد. این که ولدمورت او را به غار مخوفی برده؛ سوار قایقی کرده بود و به جزیرهای در وسط غار برده. همچنین گفت که ولدمورت مجبورش کرده معجونی را بنوشد که تاثیر مهلکی داشت.
پس ولدمورت از چیزی محافظت میکرد! و برای سنجش امنیت آن، یک جن خانگی را امانت گرفته بود! چه موجود پست و نفرت انگیزی!
به آرامی کریچر را نوازش کرد. ریگولوس باید میفهمید ولدمورت از چه محافظت میکند. البته حدسهایی میزد؛ لکن باید مطمئن میشد؛ و نباید میگذاشت کریچر درگیر ماجرا شود.
- کریچر، لطفا خیلی مراقب باش و از خونه بیرون نرو.
کریچر تا کمر خم شد.
- چشم ارباب ریگولوس.
از آن پس، ریگولوس شبها تا دیروقت در کتابخانه گریمولدپلیس مینشست و به مطالعه میپرداخت. هر چه میخواند؛ مهر تاییدی بود بر حدسش. این که ولدمورت، هورکراکس دارد و با آن از مرگ میگریزد. چه موجود رقتانگیزی!
یک روز کریچر را فراخواند. اگر استنباطش کاملا تایید میشد؛ همان کاری را میکرد که نقشه انجامش را داشت؛ خودش را به دست اینفریها میسپرد و در راه نابودی ولدمورت، جانش را از دست میداد.
- کریچر، اون چیزی که ته قدح بود رو دیدی؟
کریچر به قامت متوسط و لاغر ارباب جوانش نگاه کرد. نمیفهمید چه چیزی ریگولوس را این چنین درباره ماموریتش کنجکاو کرده. با این حال گفت:
- ارباب ریگولوس، اون قاب آویز شبیه همونیه که شما دارین. یه جور...یه جور عجیبی بود. یه علائمی روش بود. مثل یه شکستگی شبیه مار.
همان علامت هورکراکسها. حالا دیگر از این مطمئن بود که ولدمورت رقتانگیز، برای جاودانگی اقداماتی انجام داده.
و حالا، به آغوش مرگ میرفت؛ با این امید که ولدمورت دوباره فانی شود.
البته، او پیش از آن که بفهمد ولدمورت چه اهدافی دارد ته قلبش او را تحسین میکرد. میاندیشید که او فقط میخواهد جادوگران و ساحرهها را از اختفا نجات دهد تا دیگر مجبور نباشند طبیعتشان را پنهان کنند. اما گاهی مردم پلیدتر از انتظار دیگرانند. ریگولوس در ماموریتها، فهمید که آنها میتوانند بیرحمانهترین اعمال را انجام دهند؛ لکن تا زمانی که کریچر، خیس آب جلویش ظاهر شد و گریه کنان ریگولوس را در آغوش گرفت؛ عزمی راسخ برای مقابله با ولدمورت در ذهنش شکل نگرفته بود.
زانو زد تا همقد کریچر شود. او همیشه این جن خانگی را دوست داشت. به هر حال،کریچر از کودکی تاکنون یگانه دوست صمیمیاش به شمار میآمد؛ و برای همین نگرانی و دلواپسی برای او تمام وجودش را پر کرد.
- چی شده کریچر؟
کریچر اشکهایش را پاک کرد.
- کریچر خیلی خوشحاله که ارباب ریگولوس صحیح و سالمه. کریچر وقتی اون معجون رو خورد، ارباب ریگولوس رو مرده دید.
ریگولوس اخمی کرد. معجونی که باعث توهم میشد؟ تنها زمانی که کریچر از خانه بیرون رفته بود؛ هنگامی بود که میخواست ماموریت ولدمورت را به انجام برساند. پس بنابراین، کار،کار ولدمورت بود.
- لرد سیاه تو رو کجا برد کریچر؟ اون معجون رو کجا خوردی؟
کریچر همه چیز را تعریف کرد. این که ولدمورت او را به غار مخوفی برده؛ سوار قایقی کرده بود و به جزیرهای در وسط غار برده. همچنین گفت که ولدمورت مجبورش کرده معجونی را بنوشد که تاثیر مهلکی داشت.
پس ولدمورت از چیزی محافظت میکرد! و برای سنجش امنیت آن، یک جن خانگی را امانت گرفته بود! چه موجود پست و نفرت انگیزی!
به آرامی کریچر را نوازش کرد. ریگولوس باید میفهمید ولدمورت از چه محافظت میکند. البته حدسهایی میزد؛ لکن باید مطمئن میشد؛ و نباید میگذاشت کریچر درگیر ماجرا شود.
- کریچر، لطفا خیلی مراقب باش و از خونه بیرون نرو.
کریچر تا کمر خم شد.
- چشم ارباب ریگولوس.
از آن پس، ریگولوس شبها تا دیروقت در کتابخانه گریمولدپلیس مینشست و به مطالعه میپرداخت. هر چه میخواند؛ مهر تاییدی بود بر حدسش. این که ولدمورت، هورکراکس دارد و با آن از مرگ میگریزد. چه موجود رقتانگیزی!
یک روز کریچر را فراخواند. اگر استنباطش کاملا تایید میشد؛ همان کاری را میکرد که نقشه انجامش را داشت؛ خودش را به دست اینفریها میسپرد و در راه نابودی ولدمورت، جانش را از دست میداد.
- کریچر، اون چیزی که ته قدح بود رو دیدی؟
کریچر به قامت متوسط و لاغر ارباب جوانش نگاه کرد. نمیفهمید چه چیزی ریگولوس را این چنین درباره ماموریتش کنجکاو کرده. با این حال گفت:
- ارباب ریگولوس، اون قاب آویز شبیه همونیه که شما دارین. یه جور...یه جور عجیبی بود. یه علائمی روش بود. مثل یه شکستگی شبیه مار.
همان علامت هورکراکسها. حالا دیگر از این مطمئن بود که ولدمورت رقتانگیز، برای جاودانگی اقداماتی انجام داده.
و حالا، به آغوش مرگ میرفت؛ با این امید که ولدمورت دوباره فانی شود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
شغل
داور ذخیره دوئل

همانند یک سفید اصیل می نویسم... در سیرازو!
- آخ!
این کلمه، سالیان سال، تنها کلمه در لغتنامه ی سفید پوستان سیرازو بود. به گونه ای که حتی اسمشان را با استفاده از این کلمه انتخاب میکردند. ممکن است گیج شده باشید و نفهید منظورم چیست. قبول هم دارید. پس بگذارید برایتان مثالی بزنم تا روشن شوید. پدری در یک خانواده ی سفید پوست، اسمش "آخخ" بود و مادر آن خانوده نیز "آآخ" نام داشت. اسم بچه ی این دو، حاصل جمع اسم جفتشان بود. یعنی "آآآخخخ".
آن ها کلمه ای غیر از آخ نمی توانستند بگویند. در اصل، حق گفتن کلمه ای دیگر را نداشتند. چه نیاز بود بگویند؟ آنها آفریده شده بودند که خدمت کنند. رنگین پوست نباشی و اظهار نظر هم بکنی؟چه غلطا چه اشتباها!
سفید های سیرازو، تنومند، پر سرعت و فرمانبردار بودند. تاریخ غنی ای نیز داشتند. اهرام رابعه ی رصم، برج ساندویچ و خیلی چیز های دیگر را ساخته بودند. البته کارگریاش با آن ها بود. عقلی نداشتند که همچین سازه های بزرگی را طراحی و مهندسی کنند. سفیدند خیر سرشان!
ولی خب در بیست سال اخیر اتفاق هایی افتاد که به سفید پوست ها اجازه ی اظهار نظر داد. البته خودشان خیال می کردند که اظهار نظر می کنند. در اصل همچنان از ارباب خودشان تبعیت می کردند ولی به نحوی دیگر. قبلا با شلاق این امر به وقوع میپیوست. حال با سیاست!
بزرگان رنگین پوست بعد از سال ها برده داری در جلسه ای دور هم جمع شدند. نتیجه این جلسه این بود که شاید دیگر نیاز نباشد که انقدر خود را به زحمت بیاندازند و شلاق به آن سنگینی را با خود حمل کنند که اگر نافرمانی ای دیدند از آن استفاده کنند. قبول کنید کار بسیار طاقت فرساییست! پس، از این اتفاق ها استفاده کردند. کلمات جدید به سفید ها آموختند. به برخی از آنها توانایی رهبری کردن و سخنرانی آموزش دادند تا مسیر جدیدی برای سفید پوست ها ایجاد کنند. در بالا هم گفتم. سفید ها عقلی برای فکر در سر نداشتند. پس خیال کردند که دارند قدرت میگیرند و شروع کردند به فعالیت های مختلف. از راهپیمایی بگیر تا رئیس جمهوری!
این چند سال اخیر شده بودند سوگولی فیلم های سینمایی در سیرازو! این نیز فکری از طرف رنگین پوستان بود. برای اینکه بتوانند قدرت سفید پوست ها را کنترل کنند این ترفند را برای تزریق کمی تنفر به مردم انجام دادند. اگر بخواهم مثالی برایتان بزنم، می توانم از فیلم " آبی دریایی" برایتان بگویم. اسم فیلم، آبی دریایی بود ولی نقش آبی دریایی را یک سفید پوست بازی کرد. انقدر این فیلم منفور شد که نگو. این ترفند به قدری جواب بود که حتی از سمت خود سفید ها تنفر احساس میشد. هرچی نباشد فکر می کردند الان جزو جامعه هستند و به آنها توهین شده.
راستش را بخواهید، هیچکس نمی داند که قرار است به کجا برسیم و در چه زمانی دوباره راهی جدید به این نژاد نشان داده خواهد شد. ولی هر اتفاقی افتاد مطمئن باشیدکه کار خودشونه که رنگین پوستی در آن دست داشته.
*****
- آخ!

این کلمه، سالیان سال، تنها کلمه در لغتنامه ی سفید پوستان سیرازو بود. به گونه ای که حتی اسمشان را با استفاده از این کلمه انتخاب میکردند. ممکن است گیج شده باشید و نفهید منظورم چیست. قبول هم دارید. پس بگذارید برایتان مثالی بزنم تا روشن شوید. پدری در یک خانواده ی سفید پوست، اسمش "آخخ" بود و مادر آن خانوده نیز "آآخ" نام داشت. اسم بچه ی این دو، حاصل جمع اسم جفتشان بود. یعنی "آآآخخخ".
آن ها کلمه ای غیر از آخ نمی توانستند بگویند. در اصل، حق گفتن کلمه ای دیگر را نداشتند. چه نیاز بود بگویند؟ آنها آفریده شده بودند که خدمت کنند. رنگین پوست نباشی و اظهار نظر هم بکنی؟
سفید های سیرازو، تنومند، پر سرعت و فرمانبردار بودند. تاریخ غنی ای نیز داشتند. اهرام رابعه ی رصم، برج ساندویچ و خیلی چیز های دیگر را ساخته بودند. البته کارگریاش با آن ها بود. عقلی نداشتند که همچین سازه های بزرگی را طراحی و مهندسی کنند. سفیدند خیر سرشان!
ولی خب در بیست سال اخیر اتفاق هایی افتاد که به سفید پوست ها اجازه ی اظهار نظر داد. البته خودشان خیال می کردند که اظهار نظر می کنند. در اصل همچنان از ارباب خودشان تبعیت می کردند ولی به نحوی دیگر. قبلا با شلاق این امر به وقوع میپیوست. حال با سیاست!
بزرگان رنگین پوست بعد از سال ها برده داری در جلسه ای دور هم جمع شدند. نتیجه این جلسه این بود که شاید دیگر نیاز نباشد که انقدر خود را به زحمت بیاندازند و شلاق به آن سنگینی را با خود حمل کنند که اگر نافرمانی ای دیدند از آن استفاده کنند. قبول کنید کار بسیار طاقت فرساییست! پس، از این اتفاق ها استفاده کردند. کلمات جدید به سفید ها آموختند. به برخی از آنها توانایی رهبری کردن و سخنرانی آموزش دادند تا مسیر جدیدی برای سفید پوست ها ایجاد کنند. در بالا هم گفتم. سفید ها عقلی برای فکر در سر نداشتند. پس خیال کردند که دارند قدرت میگیرند و شروع کردند به فعالیت های مختلف. از راهپیمایی بگیر تا رئیس جمهوری!
این چند سال اخیر شده بودند سوگولی فیلم های سینمایی در سیرازو! این نیز فکری از طرف رنگین پوستان بود. برای اینکه بتوانند قدرت سفید پوست ها را کنترل کنند این ترفند را برای تزریق کمی تنفر به مردم انجام دادند. اگر بخواهم مثالی برایتان بزنم، می توانم از فیلم " آبی دریایی" برایتان بگویم. اسم فیلم، آبی دریایی بود ولی نقش آبی دریایی را یک سفید پوست بازی کرد. انقدر این فیلم منفور شد که نگو. این ترفند به قدری جواب بود که حتی از سمت خود سفید ها تنفر احساس میشد. هرچی نباشد فکر می کردند الان جزو جامعه هستند و به آنها توهین شده.

راستش را بخواهید، هیچکس نمی داند که قرار است به کجا برسیم و در چه زمانی دوباره راهی جدید به این نژاد نشان داده خواهد شد. ولی هر اتفاقی افتاد مطمئن باشید
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/08/09
تولد نقش: 1403/08/11
آخرین ورود: پنجشنبه 16 مهر 1405 18:51
از: دی که گذشت، هیچ از او یاد مکن
پستها:
149

کسی که با چشمان خودش ببیند تنها دوست صمیمیاش، یگانه عشقش را از او میرباید؛ دیگر هرگز نمیتواند زخم هایش را التیام بخشد یا بر آنها مرهم گذارد. به هر حال، جای زخم خیانت، از هر زخم دیگری عمیق تر است و دیرتر ترمیم میشود.
ریگولوس هم، زمانی با شور و شوق به سمت سالن عمومی گریفیندور میرفت تا نمره کامل امتحان معجون سازیاش را به سیریوس نشان دهد و برای بارتی کراوچ جونیور را با ملانی پریوت دید؛ ابتدا با خود اندیشید شاید فقط دارند صحبت میکنند،همچو دو دوست معمولی، همچو او و پاندورا. حتی وقتی با گوش خویش شنید که بارتی از دخترک موطلایی و چشم سیاه میخواهد با او به هاگزمید برود، باور نکرد.
نه، نباید فکر نادرستی به ذهنش راه میداد! احتمالا میخواستند مانند دو "دوست" معمولی، با هم به هاگزمید بروند. مگر همین دو هفته پیش، لیلی اونز و ریموس لوپین باهم نرفتند؟ هیچ رابطه عاشقانهای هم بینشان نبود. یا مثلا خودش و پاندورا...
ناگهان جهان در درد و نیمه تاریکی خلاصه گشت و شد آن چه نباید میشد. بارتی به سمت ملانی خم شد و با لحنی که به شاهزاده های افسانه ها میمانست گفت:《عاشقتم، ملی کوچولوی عزیز.》
ناگهان با سرعتی سرسام آور به گذشته برگشت. دو ماه پیش، زمانی که تازه با بارتی کراوچ جونیور پر سر و صدا و بازیگوش صمیمی شده بود. به خاطر میآورد که در یک شب بارانی، در حالی که سالن عمومی خالی بود و هیچ کس به جز خودش و سوروس که روی مبلی نشسته بود و یادداشت های تاریخ جادوگریاش را مرور میکرد در آن به چشم نمیخورد.
ناگهان سوروس یادداشت هایش را کنار گذاشت و گفت:
- میدونی، به نظرم زیاد به بارتی اعتماد نکن... نه به اون، نه به هیچ کس... هیچ وقت رازهات رو به کسی نگو، بچه جون.
و ریگولوس در مقابل این نصیحت خیرخواهانه چه کرد؟ فقط با خشم گفت:
- تو فقط از این میسوزی که نه قیافه داری نه اخلاق و هیچ کس حاضر نیست باهات صمیمی بشه.
احتمالا از سر لجبازی با سوروس، همه رازهایش را به اولین دوست صمیمیای که در طول زندگیاش یافته بود گفت، از علاقه پنهانیاش به ملانی پریوت تا آسیب هایی که از خانوادهاش میدید.. و متوجه نمیشد سوروس همیشه از دور مراقبش است، با نگاه پدری که میبیند فرزندش در حال سقوط است و هیچ کاری از دست او بر نمیآید.
و اکنون، بارتی آنجا ایستاده بود و تمام رازهای ریگولوس را به ملانی میگفت و دخترک میخندید، از همان خنده هایی که ریگولوس عاشقشان بود، موهای طلاییاش در هوا تاب میخوردند و دندان های سفیدش، از پشت لبهای سرخ همچو لعلش دیده میشدند.
برگه امتحانش را انداخت. دیگر نمیتوانست تحمل کند، باید به خوابگاهش میرفت؛ سرش را روی بالشتش میگذاشت و هق هق میگریست.
سوروس اسنیپ دوست داشتنی و خیرخواه! چگونه توانسته بود آن گونه به او پرخاش کند؟ پیش از پناه بردن به خوابگاه امن و گرمش، باید مییافتش و از او عذر میخواست.. ولی آیا میتوانست ریگولوس را ببخشد؟ سوروس کسی نبود که به این راحتی از سر تقصیر کسی بگذرد.
خواست به سمت خوابگاه اسلیترین برود که سوروس را دید... پس او هم همه چیز را شنیده بود. وقتی به ریگولوس مینگریست، نگاهش حالتی از دلسوزی داشت، نه سرزنش، نه نفرت.
- م..متاسفم سوروس.. تو راست میگفتی.
سوروس به هیچ عنوان سرزنشش نکرد، در حالی که لایقش بود. داد و هوار به راه نینداخت و حتی نگفت "دیدی گفتم." یا "بالاخره سرت به سنگ خورد؟" فقط به آزامی به شانهاش زد.
- اونو ول کن. باید به کلاس بعدیت برسی.
ریگولوس هم، زمانی با شور و شوق به سمت سالن عمومی گریفیندور میرفت تا نمره کامل امتحان معجون سازیاش را به سیریوس نشان دهد و برای بارتی کراوچ جونیور را با ملانی پریوت دید؛ ابتدا با خود اندیشید شاید فقط دارند صحبت میکنند،همچو دو دوست معمولی، همچو او و پاندورا. حتی وقتی با گوش خویش شنید که بارتی از دخترک موطلایی و چشم سیاه میخواهد با او به هاگزمید برود، باور نکرد.
نه، نباید فکر نادرستی به ذهنش راه میداد! احتمالا میخواستند مانند دو "دوست" معمولی، با هم به هاگزمید بروند. مگر همین دو هفته پیش، لیلی اونز و ریموس لوپین باهم نرفتند؟ هیچ رابطه عاشقانهای هم بینشان نبود. یا مثلا خودش و پاندورا...
ناگهان جهان در درد و نیمه تاریکی خلاصه گشت و شد آن چه نباید میشد. بارتی به سمت ملانی خم شد و با لحنی که به شاهزاده های افسانه ها میمانست گفت:《عاشقتم، ملی کوچولوی عزیز.》
ناگهان با سرعتی سرسام آور به گذشته برگشت. دو ماه پیش، زمانی که تازه با بارتی کراوچ جونیور پر سر و صدا و بازیگوش صمیمی شده بود. به خاطر میآورد که در یک شب بارانی، در حالی که سالن عمومی خالی بود و هیچ کس به جز خودش و سوروس که روی مبلی نشسته بود و یادداشت های تاریخ جادوگریاش را مرور میکرد در آن به چشم نمیخورد.
ناگهان سوروس یادداشت هایش را کنار گذاشت و گفت:
- میدونی، به نظرم زیاد به بارتی اعتماد نکن... نه به اون، نه به هیچ کس... هیچ وقت رازهات رو به کسی نگو، بچه جون.
و ریگولوس در مقابل این نصیحت خیرخواهانه چه کرد؟ فقط با خشم گفت:
- تو فقط از این میسوزی که نه قیافه داری نه اخلاق و هیچ کس حاضر نیست باهات صمیمی بشه.
احتمالا از سر لجبازی با سوروس، همه رازهایش را به اولین دوست صمیمیای که در طول زندگیاش یافته بود گفت، از علاقه پنهانیاش به ملانی پریوت تا آسیب هایی که از خانوادهاش میدید.. و متوجه نمیشد سوروس همیشه از دور مراقبش است، با نگاه پدری که میبیند فرزندش در حال سقوط است و هیچ کاری از دست او بر نمیآید.
و اکنون، بارتی آنجا ایستاده بود و تمام رازهای ریگولوس را به ملانی میگفت و دخترک میخندید، از همان خنده هایی که ریگولوس عاشقشان بود، موهای طلاییاش در هوا تاب میخوردند و دندان های سفیدش، از پشت لبهای سرخ همچو لعلش دیده میشدند.
برگه امتحانش را انداخت. دیگر نمیتوانست تحمل کند، باید به خوابگاهش میرفت؛ سرش را روی بالشتش میگذاشت و هق هق میگریست.
سوروس اسنیپ دوست داشتنی و خیرخواه! چگونه توانسته بود آن گونه به او پرخاش کند؟ پیش از پناه بردن به خوابگاه امن و گرمش، باید مییافتش و از او عذر میخواست.. ولی آیا میتوانست ریگولوس را ببخشد؟ سوروس کسی نبود که به این راحتی از سر تقصیر کسی بگذرد.
خواست به سمت خوابگاه اسلیترین برود که سوروس را دید... پس او هم همه چیز را شنیده بود. وقتی به ریگولوس مینگریست، نگاهش حالتی از دلسوزی داشت، نه سرزنش، نه نفرت.
- م..متاسفم سوروس.. تو راست میگفتی.
سوروس به هیچ عنوان سرزنشش نکرد، در حالی که لایقش بود. داد و هوار به راه نینداخت و حتی نگفت "دیدی گفتم." یا "بالاخره سرت به سنگ خورد؟" فقط به آزامی به شانهاش زد.
- اونو ول کن. باید به کلاس بعدیت برسی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در 1403/11/4 14:34:44
"نمی دانم چرا اگر آدم کارخانه دار باشد خیلی محترم است ولی اگر نانوا باشد محترم نیست."
جزئیات کاربر

همانند یک سفید اصیل مینویسم!
روزی روزگاری، شهری زیبا در دنیای جادوگری وجود داشت که به نام زیبای "نگارستان" معروف بود. همانطور که به مردمان افغانستان میگفتند افغانی یا افغان، به مردمان نگارستان هم لقبی چسبانده بودند و پشت سر هم تکرار میکردند.
مردمانی بس پرزور و پرفایده بودند. ما سفیدهای اصیل نمیتوانستیم از این فرصت بینظیر بگذریم و در نتیجه تصمیم گرفتیم تعدادی از آنها را در کنار خود داشته باشیم تا اصالت و سفید بودنمان بهتر دیده شود. این شد که با عدهای از دوستان راهی سرزمینشان شدیم و تجارتی به راه انداختیم که بیا و ببین.
اولین جنسهایی که به جادوگران اروپا میفروختیم خوب از آب درآمدند و همین باعث شد کارمان رونق بگیرد. به خاطر دارم عکس یکی از مدلهای اهل نگارستان را به دوست سفید خود نشان دادم. آن مدل در آن عکس داشت عینک آفتابی زیبایی که به چشم داشت را تبلیغ میکرد. برای اینکه قیمت دستم بیاید به دوست سفیدم گفتم قیمتش 10 گالیون میشود، برایت ارزش خرید دارد؟ او هم جواب داد بله، به نظرم سرمایهگذاری بسیار خوبی میشود. عینک هم فروشیست یا اشانتیون میدهید؟
آنجا بود که قیمت دستمان آمد و بقیه ماجرا هم که مشخص است.
خوشبختانه اهالی نگارستان دوران تازهی خود را پذیرفتند و ما توانستیم هر روز اصالتمان را در چشم جهانیان فرو کنیم. بعد کم کم به سراغ مناطق دیگری هم رفتیم و بر هر کدام اسمی نهادیم. ما سفید خالص بودیم و بقیه رنگی. ما سفید اصیل بودیم و دیگران درجه دو و غیراصیل. زرد و سرخ و سیاه، همه زیر پرچم سفید بودند.
روزی روزگاری، شهری زیبا در دنیای جادوگری وجود داشت که به نام زیبای "نگارستان" معروف بود. همانطور که به مردمان افغانستان میگفتند افغانی یا افغان، به مردمان نگارستان هم لقبی چسبانده بودند و پشت سر هم تکرار میکردند.
مردمانی بس پرزور و پرفایده بودند. ما سفیدهای اصیل نمیتوانستیم از این فرصت بینظیر بگذریم و در نتیجه تصمیم گرفتیم تعدادی از آنها را در کنار خود داشته باشیم تا اصالت و سفید بودنمان بهتر دیده شود. این شد که با عدهای از دوستان راهی سرزمینشان شدیم و تجارتی به راه انداختیم که بیا و ببین.
اولین جنسهایی که به جادوگران اروپا میفروختیم خوب از آب درآمدند و همین باعث شد کارمان رونق بگیرد. به خاطر دارم عکس یکی از مدلهای اهل نگارستان را به دوست سفید خود نشان دادم. آن مدل در آن عکس داشت عینک آفتابی زیبایی که به چشم داشت را تبلیغ میکرد. برای اینکه قیمت دستم بیاید به دوست سفیدم گفتم قیمتش 10 گالیون میشود، برایت ارزش خرید دارد؟ او هم جواب داد بله، به نظرم سرمایهگذاری بسیار خوبی میشود. عینک هم فروشیست یا اشانتیون میدهید؟
آنجا بود که قیمت دستمان آمد و بقیه ماجرا هم که مشخص است.
خوشبختانه اهالی نگارستان دوران تازهی خود را پذیرفتند و ما توانستیم هر روز اصالتمان را در چشم جهانیان فرو کنیم. بعد کم کم به سراغ مناطق دیگری هم رفتیم و بر هر کدام اسمی نهادیم. ما سفید خالص بودیم و بقیه رنگی. ما سفید اصیل بودیم و دیگران درجه دو و غیراصیل. زرد و سرخ و سیاه، همه زیر پرچم سفید بودند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/08/09
تولد نقش: 1403/08/11
آخرین ورود: پنجشنبه 16 مهر 1405 18:51
از: دی که گذشت، هیچ از او یاد مکن
پستها:
149

- این چه طرز نوشتنه، بچه جون؟
سوروس اسنیپ، با وجود این که دو سال هم از ریگولوس بزرگ تر نبود، اصرار داشت او را "بچه" خطاب کند. کسی چه می دانست، شاید این هم از ابراز محبت های عجیب سوروس بود.
پسر بلندقد، چندجمله دیگر را خواند. با خواندن هر جمله، اخمهایش بیشتر در هم می رفتند، ولی در عین حال رضایتی در چشمانش پدیدار می شد که ریگولوس به راحتی می توانست آن را ببیند. مردم برایش مانند کتابهایی بودند که به راحتی می توانست آنها را بخواند، حتی آدمی که هرطور شده، نوشته های خویش را پنهان می کرد.
- چقدر ویرگول؟ چقدر ویرگول، بچه؟ بیست تا ویرگول تو یه پاراگراف! این چه وضعیه ریگولوس؟
شاید عجیب به نظر برسد، اما ریگولوس از شنیدن این انتقادات تند، اصلا دلگیر نشد. به هر حال، خودش وقتی اولین نوشته اش را برای سوروس برد، توضیح داده بود:
- والدینم فکر می کنن نوشتنم مطلقا به باد دادن جوهر و کاغذ پوستیه، سیریوس هم حوصله خوندن نوشته هام رو نداره، پاندورا هم فکر می کنه هر چی من می نویسم فوق العاده ست، بنابراین نمی تونه منتقد خوبی باشه.
بله، او انتقاد می خواست، نه نقل و نبات. هر زمان به خود جرئت می داد از نیش و کنایه های تند سوروس ناراحت شود، این را به خود یادآوری می کرد، به علاوه این که به خوبی آگاه بود که اگر سوروس واقعا از او خوشش نمی آمد، در اتاقش را به رویش می بست و هیچ جوره نمی گذاشت نزدیکش شود، همانطور که هروقت بارتی نزدیکش می شد، خودش را به خواب می زد و اگر حس می کرد نوشته هایش ارزش وقت گذاشتن ندارند، از همان ابتدا حاضر نمی شد آنها را نقد کنند. همانطور که وقتی بارتی نوشته هایش را نشانش داد، بسیار صریح گفت آنها مشتی "خزعبلات محض" هستند و هیچ امیدی به این که بهتر شوند وجود ندارد.
سوروس نوشته ها را به ریگولوس پس داد.
- اعتراف می کنم قلمت دیگه به اندازه قبل خام نیست. ولی بهتره بدونی اصلا درست نیست که هر کلمه جدیدی که یاد می گیری رو چپ و راست تو نوشته هات به کار ببری، در ضمن چیزای ساده رو هم زیادی شاعرانه می کنی. در کل، پیشرفت کردی، ولی برای این که بشه اسمتو گذاشت "نویسنده" باید خیلی تلاش کنی.
ریگولوس زیاد از این انتقادات ناراحت نشد... آنقدر سوروس اسنیپ را می شناخت که بداند هر چه بهتر بنویسد، بیشتر سختگیری می کند، زیرا امکان نداشت بتواند کسی را تحمل کند که می توانسته بهتر باشد، ولی از سر تنبلی یا بی دقتی، نبوده.
سوروس اسنیپ، با وجود این که دو سال هم از ریگولوس بزرگ تر نبود، اصرار داشت او را "بچه" خطاب کند. کسی چه می دانست، شاید این هم از ابراز محبت های عجیب سوروس بود.
پسر بلندقد، چندجمله دیگر را خواند. با خواندن هر جمله، اخمهایش بیشتر در هم می رفتند، ولی در عین حال رضایتی در چشمانش پدیدار می شد که ریگولوس به راحتی می توانست آن را ببیند. مردم برایش مانند کتابهایی بودند که به راحتی می توانست آنها را بخواند، حتی آدمی که هرطور شده، نوشته های خویش را پنهان می کرد.
- چقدر ویرگول؟ چقدر ویرگول، بچه؟ بیست تا ویرگول تو یه پاراگراف! این چه وضعیه ریگولوس؟
شاید عجیب به نظر برسد، اما ریگولوس از شنیدن این انتقادات تند، اصلا دلگیر نشد. به هر حال، خودش وقتی اولین نوشته اش را برای سوروس برد، توضیح داده بود:
- والدینم فکر می کنن نوشتنم مطلقا به باد دادن جوهر و کاغذ پوستیه، سیریوس هم حوصله خوندن نوشته هام رو نداره، پاندورا هم فکر می کنه هر چی من می نویسم فوق العاده ست، بنابراین نمی تونه منتقد خوبی باشه.
بله، او انتقاد می خواست، نه نقل و نبات. هر زمان به خود جرئت می داد از نیش و کنایه های تند سوروس ناراحت شود، این را به خود یادآوری می کرد، به علاوه این که به خوبی آگاه بود که اگر سوروس واقعا از او خوشش نمی آمد، در اتاقش را به رویش می بست و هیچ جوره نمی گذاشت نزدیکش شود، همانطور که هروقت بارتی نزدیکش می شد، خودش را به خواب می زد و اگر حس می کرد نوشته هایش ارزش وقت گذاشتن ندارند، از همان ابتدا حاضر نمی شد آنها را نقد کنند. همانطور که وقتی بارتی نوشته هایش را نشانش داد، بسیار صریح گفت آنها مشتی "خزعبلات محض" هستند و هیچ امیدی به این که بهتر شوند وجود ندارد.
سوروس نوشته ها را به ریگولوس پس داد.
- اعتراف می کنم قلمت دیگه به اندازه قبل خام نیست. ولی بهتره بدونی اصلا درست نیست که هر کلمه جدیدی که یاد می گیری رو چپ و راست تو نوشته هات به کار ببری، در ضمن چیزای ساده رو هم زیادی شاعرانه می کنی. در کل، پیشرفت کردی، ولی برای این که بشه اسمتو گذاشت "نویسنده" باید خیلی تلاش کنی.
ریگولوس زیاد از این انتقادات ناراحت نشد... آنقدر سوروس اسنیپ را می شناخت که بداند هر چه بهتر بنویسد، بیشتر سختگیری می کند، زیرا امکان نداشت بتواند کسی را تحمل کند که می توانسته بهتر باشد، ولی از سر تنبلی یا بی دقتی، نبوده.
افرادی که لایک کردند
"نمی دانم چرا اگر آدم کارخانه دار باشد خیلی محترم است ولی اگر نانوا باشد محترم نیست."
جزئیات کاربر
شغل
معاون مدرسه هاگوارتز

حوالی ساعت سه شب بود. نور صفحه موبایلم تنها منبع روشنایی اتاق بود و هر لحظه خدا خدا میکردم یهو در اتاق باز نشه و پدر و مادر گرامی نفهمن که من نخوابیدم اون هم در حالی که فرداش امتحان داشتم. تازه پنج دقیقه بود که کتاب هری پاتر و تالار اسرار رو تموم کرده بودم و مثل تشنه ای در بیابان که دنبال آب باشه، منم لَه لَه میزدم برای پیدا کردن فایل کتاب سوم و خوندش!
باورش برای خودمم سخت بود، منی که تا دو روز پیش خبر نداشتم هری پاتر چیه وکیلوای چنده یهو دیوونه این کتاب شده باشم.
بگذریم!
چند ماه بعد درست بعد از تایید شدن شخصیت اولم "هلنا ریونکلاو لوس و تو مخ(شخصیت پردازی اولم افتضاح بود.)" انگار دنیا رو بهم داده بودن. واقعا حس میکردم بلیط هاگ رو دادن دست این بنده حقیر و قراره لونا لاگ وود (امیدوارم درست نوشته باشم.) دوباره رو خلق کنه و بره جلو بترکونه! از هلنا متاسفانه لونا در نیومد ولی دیزی! شخصیت دیزی واقعا برام نقطه اوجم داخل سایت بود، شاگرد اول هاگ شد، نفر دوم کویی شد، استاد شد، مدیر شد، ناظر ریون شد، باهاش مصاحبه شد، کلی دوست خوب پیدا کرد و... .
آکی هم اونقدر آبی ازش گرم نشد فقط گردن گیر بود و دیزی رو گردن گرفت.
این همه روضه خوندم تا برسم به اینجا سخته ولی باید قبول کنم که اون بچه نوجوون پشت این شناسه دیگه بزرگ شد و غرق در دغدغه هاش شده. خیلی کم به سایت سر میزنه و میدونه حالا حالا درگیره! میدونه برمیگرده ولی کی برمیگرده رو مطمئن نیست. دلش برای اینجا تنگ نمیشه؟! چرا میشه ولی کاری نمی تونه بکنه. رفقاش رفتن، اون بچه نوجوون هم دیگه نیست و خب به طبع دیگه ذوق و انگیزه ای هم نیست.
جادوگران قشنگم ممنونم از تو و تمام اعضایی که باعث قشنگ تر ساخته شدن نووجونی من تو اون دوران لعنتی کرونا شدی!
به امید موفقیت بیشتر برای همتون!
باورش برای خودمم سخت بود، منی که تا دو روز پیش خبر نداشتم هری پاتر چیه وکیلوای چنده یهو دیوونه این کتاب شده باشم.
بگذریم!
چند ماه بعد درست بعد از تایید شدن شخصیت اولم "هلنا ریونکلاو لوس و تو مخ(شخصیت پردازی اولم افتضاح بود.)" انگار دنیا رو بهم داده بودن. واقعا حس میکردم بلیط هاگ رو دادن دست این بنده حقیر و قراره لونا لاگ وود (امیدوارم درست نوشته باشم.) دوباره رو خلق کنه و بره جلو بترکونه! از هلنا متاسفانه لونا در نیومد ولی دیزی! شخصیت دیزی واقعا برام نقطه اوجم داخل سایت بود، شاگرد اول هاگ شد، نفر دوم کویی شد، استاد شد، مدیر شد، ناظر ریون شد، باهاش مصاحبه شد، کلی دوست خوب پیدا کرد و... .
آکی هم اونقدر آبی ازش گرم نشد فقط گردن گیر بود و دیزی رو گردن گرفت.
این همه روضه خوندم تا برسم به اینجا سخته ولی باید قبول کنم که اون بچه نوجوون پشت این شناسه دیگه بزرگ شد و غرق در دغدغه هاش شده. خیلی کم به سایت سر میزنه و میدونه حالا حالا درگیره! میدونه برمیگرده ولی کی برمیگرده رو مطمئن نیست. دلش برای اینجا تنگ نمیشه؟! چرا میشه ولی کاری نمی تونه بکنه. رفقاش رفتن، اون بچه نوجوون هم دیگه نیست و خب به طبع دیگه ذوق و انگیزه ای هم نیست.
جادوگران قشنگم ممنونم از تو و تمام اعضایی که باعث قشنگ تر ساخته شدن نووجونی من تو اون دوران لعنتی کرونا شدی!

به امید موفقیت بیشتر برای همتون!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
بدم کاتانا ازت سالاد درست کنه ؟! 

یه وقت این قلم قصه پرداز می داد به من حس پرواز!
جزئیات کاربر

قلم برداشتم و مینویسم. قلم؟ نوشتن؟ نه. در واقع موبایل برداشتم و تایپ میکنم. اما این بار برای کوییدیچ و هواداری نمینویسم. این بار برای ایونت یا ادامه دادن داستانی که به نظرم جذاب آمده نمینویسم. حتی به خاطر وظایفی که در دنیای واقعی دارم و باید برایشان چیزهایی بنویسم هم نمینویسم. این بار... این بار برای خودم مینویسم. یا بهتر بگویم، برای خودش مینویسم!
هیچ وقت با توصیف احساسات مشکلی نداشتم اما اکنون، انگار کلمات توان توصیف حالم را ندارند. کلمات از ذهنم فرار میکنند و دور میشوند. و تنها کلمهای که باقی میماند یک چیز است، افسوس! افسوسی که هر سال همین مواقع به سراغم میآید و خواب را از چشمانم میگیرد. حالا شاید گرفتن خواب از چشمانم اغراق باشد، اما توان کار کردنم را میگیرد. تمرکزم را میگیرد. تمام زمانی که پشت میز مینشینم و به خطوط جزوهها خیره میشوم، ذهنم در جای دیگری سیر میکند. جایی که افسوس از آنجا منشاء میگیرد.
چرا من آنجا نبودم؟ چرا نبودم تا نگذارم آن اتفاق بیفتد؟ هرچند حتی من به تنهایی هم نمیتوانستم جلوی آنها را بگیرم. اما میتوانستم باشم. میتوانستم در کنارتان باشم و بخشی از بار سنگین رنج و تنهاییتان را من به دوش بکشم! میتوانستم تسکینی باشم برای قلب شکستهتان! میتوانستم فریادی باشم که هرگز زده نشد! میتوانستم شمشیری باشم که کشیده نشد! من میتوانستم خیلی چیزها باشم. میتوانستم هر چیزی که شما میخواستید باشم. کاش فقط میتوانستم باشم. کاش فقط بودم و مجبور نبودم هر ساله این بار افسوس را به دوش بکشم...
هیچ وقت با توصیف احساسات مشکلی نداشتم اما اکنون، انگار کلمات توان توصیف حالم را ندارند. کلمات از ذهنم فرار میکنند و دور میشوند. و تنها کلمهای که باقی میماند یک چیز است، افسوس! افسوسی که هر سال همین مواقع به سراغم میآید و خواب را از چشمانم میگیرد. حالا شاید گرفتن خواب از چشمانم اغراق باشد، اما توان کار کردنم را میگیرد. تمرکزم را میگیرد. تمام زمانی که پشت میز مینشینم و به خطوط جزوهها خیره میشوم، ذهنم در جای دیگری سیر میکند. جایی که افسوس از آنجا منشاء میگیرد.
چرا من آنجا نبودم؟ چرا نبودم تا نگذارم آن اتفاق بیفتد؟ هرچند حتی من به تنهایی هم نمیتوانستم جلوی آنها را بگیرم. اما میتوانستم باشم. میتوانستم در کنارتان باشم و بخشی از بار سنگین رنج و تنهاییتان را من به دوش بکشم! میتوانستم تسکینی باشم برای قلب شکستهتان! میتوانستم فریادی باشم که هرگز زده نشد! میتوانستم شمشیری باشم که کشیده نشد! من میتوانستم خیلی چیزها باشم. میتوانستم هر چیزی که شما میخواستید باشم. کاش فقط میتوانستم باشم. کاش فقط بودم و مجبور نبودم هر ساله این بار افسوس را به دوش بکشم...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!


F-E-A-R has two meanings
"Forget Everything And Run"
or "Face Everything And Rise"
The choice is yours.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/08/09
تولد نقش: 1403/08/11
آخرین ورود: پنجشنبه 16 مهر 1405 18:51
از: دی که گذشت، هیچ از او یاد مکن
پستها:
149

تنهایی"
شاید این کلمه، کابوس واقعی سیریوس بلک به شمار میآمد؛ اما چنان در تار و پود وجود برادر کوچکش، رگولوس ریشه دوانده بود که فقدانش برایش غیرطبیعی مینمود.
نه این که او به طور کامل طرد شده یا دوستی نداشته باشد، خودش ترجیح میداد کمتر با مردم مصاحبت کند. دلایل زیادی برای این دوری گزینی و انزوا داشت که خودش هم درست نمیدانست دلیل اصلیاش کدام است. میترسید با به اصطلاح"چسبیدن" بیش از حد، آنان را آزار دهد و از خود براند و بحثهای احمقانه و سر و صداهایشان انزجارش را برمیانگیخت.
اما پاندورا معتقد بود مهم ترین دلیلش، چیز دیگریست. او به خوبی میدانست ریگولوس خود را در مقایسه با دیگران، مانند یک تکه حلبی میبیند که در میان نقره ها افتاده. شاید ادعا میکرد که سر و صداها و صحبتهای پوچ، منزجرش میکنند، ولی فی الواقع از "خودش" مشمئز بود.
ریگولوس گاهی حس میکرد حق با دوست صمیمیاش است. به هر حال، او خیلی خوب میتوانست از درون مردم سر در بیاورد. حقیقت این بود که هرگاه ریگولوس میخواست به کسی نزدیک شود، صدایی موذی در ذهنش میگفت:"آخه تو چه سنخیتی با بارتی داری؟ اون یه بازیکن کوییدیچ حرفهایه و تو حتی نمیتونی جارو رو تو دستت نگه داری."یا"تو رو چه به دوستی به دورکاس؟ ببین اون چه قشنگ میتونه حرف بزنه، در حالی که تو هر وقت میری جلوی پنج شش نفر حرف بزنی به تته پته میافتی."
به هر دلیلی، ریگولوس بیشتر وقتش را در کتابخانه یا زیر درختان محوطه به تنهایی میگذراند و از این وضع چندان ناراضی نبود. فریادهای بچه ها، سرش را به درد میآوردند و باعث میشدند نتواند درس بخواند، مطالعه کند یا قطعات روحش را بر روی کاغذ بیاورد.
به جز برادرش، تنها پنج نفر در
هاگوارتز بودند که دوستشان داشت: دورکاس میدوز، ایوان و پاندورا روزیه، بارتی کراوچ جونیور و ریموس لوپین. او به تمام این افراد عشق میورزید و با وجود سردیاش نسبت به سایر مردم،برای محبت این افراد حاضر بود تمام زندگی اش را بدهد.
شاید این کلمه، کابوس واقعی سیریوس بلک به شمار میآمد؛ اما چنان در تار و پود وجود برادر کوچکش، رگولوس ریشه دوانده بود که فقدانش برایش غیرطبیعی مینمود.
نه این که او به طور کامل طرد شده یا دوستی نداشته باشد، خودش ترجیح میداد کمتر با مردم مصاحبت کند. دلایل زیادی برای این دوری گزینی و انزوا داشت که خودش هم درست نمیدانست دلیل اصلیاش کدام است. میترسید با به اصطلاح"چسبیدن" بیش از حد، آنان را آزار دهد و از خود براند و بحثهای احمقانه و سر و صداهایشان انزجارش را برمیانگیخت.
اما پاندورا معتقد بود مهم ترین دلیلش، چیز دیگریست. او به خوبی میدانست ریگولوس خود را در مقایسه با دیگران، مانند یک تکه حلبی میبیند که در میان نقره ها افتاده. شاید ادعا میکرد که سر و صداها و صحبتهای پوچ، منزجرش میکنند، ولی فی الواقع از "خودش" مشمئز بود.
ریگولوس گاهی حس میکرد حق با دوست صمیمیاش است. به هر حال، او خیلی خوب میتوانست از درون مردم سر در بیاورد. حقیقت این بود که هرگاه ریگولوس میخواست به کسی نزدیک شود، صدایی موذی در ذهنش میگفت:"آخه تو چه سنخیتی با بارتی داری؟ اون یه بازیکن کوییدیچ حرفهایه و تو حتی نمیتونی جارو رو تو دستت نگه داری."یا"تو رو چه به دوستی به دورکاس؟ ببین اون چه قشنگ میتونه حرف بزنه، در حالی که تو هر وقت میری جلوی پنج شش نفر حرف بزنی به تته پته میافتی."
به هر دلیلی، ریگولوس بیشتر وقتش را در کتابخانه یا زیر درختان محوطه به تنهایی میگذراند و از این وضع چندان ناراضی نبود. فریادهای بچه ها، سرش را به درد میآوردند و باعث میشدند نتواند درس بخواند، مطالعه کند یا قطعات روحش را بر روی کاغذ بیاورد.
به جز برادرش، تنها پنج نفر در
هاگوارتز بودند که دوستشان داشت: دورکاس میدوز، ایوان و پاندورا روزیه، بارتی کراوچ جونیور و ریموس لوپین. او به تمام این افراد عشق میورزید و با وجود سردیاش نسبت به سایر مردم،برای محبت این افراد حاضر بود تمام زندگی اش را بدهد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
"نمی دانم چرا اگر آدم کارخانه دار باشد خیلی محترم است ولی اگر نانوا باشد محترم نیست."
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/04/14
تولد نقش: 1402/04/15
آخرین ورود: امروز ساعت 14:38
از: تو قلب کسایی که دوستم دارن!
پستها:
434
شغل
معاون محفل ققنوس، تاریخنگار دیوان جادوگران

- معجون مرکب پیچیده؟... هومممم نمیدونم. شاید راه حل بهتری پیدا کردم...
با اینکه شب از نیمه گذشته بود ولی ایزابل مک دوگال هنوز بیدار بود. بانوی مرگخوار پشت میز خود نشسته و داشت به چیزی فکر می کرد. تنها منبع روشنایی اتاقش، شمع کوچکی بود که سوسو می زد. این شب بیداری ها جزئی از روتین زندگی اش شده بود.
شب هنگام و زیر نور شمع، بهترین زمانی بود که او می توانست در آرامش تمام به معشوقه اش فکر کند. عشق بین او و گادفری میدهرست یک عشق ممنوعه به حساب می آمد. تعداد کمی مرگخوار روی زمین بودند که عاشق محفلی ها شوند.
و همینطور تعداد کسانی که با ملاقات محفلی ها و مرگخواران موافقت کنند، چندان زیاد نبود. پس ایزابل باید راهی می یافت تا بدون اینکه کسی متوجه شود، به ملاقات گادفری برود.
البته...
البته شاید اگر کمی دست از فکر کردن بر می داشت و دنبال راه حل نمی گشت، متوجه این موضوع می شد که کسی مدت ها از لای در نیمه باز اتاقش، رفتار و حرکاتش را زیر نظر دارد. کسی که با دقت کردن به تغییر عادت ها و رفتارهای ایزابل، فهمیده بود که چقدر او گادفری میدهرست را دوست دارد.
کوین دنی کارتر کوچک چیز زیادی درمورد عشق بزرگترها نمی دانست. اما حس کرده بود اگر این رویه ادامه پیدا کند، ایزابل به کلی او را فراموش خواهد کرد.
مانند آن شب که فراموش کرده بود برای کوین قصه بخواند و او را به تخواب ببرد...
- اژ گادفری خوشم نمیاد.
خیلی ناگهانی و بدون هیچ مقدمه ای این کلمات از دهان کوین خارج شد. ایزابل با شنیدن این حرف تعجب کرد و ایستاد. در یک دستش پاکت خرید هایش بود و با آن یکی، دست کوین را گرفته بود تا در میان شلوغی گم نشود. روز آفتابی زیبایی بود و آنها برای خرید به بازار بزرگ لندن رفته بودند.
- کوین چیزی گفتی؟
کوین دستش را از درون دستان ایزابل بیرون کشید و به زمین چشم دوخت. سپس با صدایی آرام زمزمه کرد:
- من گادفری رو دوشت ندارم. ولی تو دوشتش داری.
ایزابل شوکه شد. انتظار شنیدن هر چیزی را داشت به غیر از این موضوع. فکر می کرد به خوبی توانسته عشق و علاقه اش به گادفری را پنهان کند ولی پی برد سخت در اشتباه بوده است. با نگرانی به کودک چشم دوخت.
- چرا از گادفری بدت میاد؟
- چون تو اونو بیشتر اژ من دوشت داری... مگه نه؟
دستان کوچک پسر بچه مشت شد. چیزی همانند یک تکه سیب راه گلویش را بست. از وقتی گادفری وارد زندگی ایزابل شده بود، ایزابل توجه کمتری به او نشان میداد. شب ها قبل از اینکه او به بخواب برود اتاق را ترک می کرد... عصر ها کمتر او را به پارک می برد... در طول روز زیاد به اتاقش سر نمی زد و با او بازی نمی کرد... حواسش به نقاشی هایی که از دونفرشان می کشید نبود و... و کلی دلیل دیگر که باعث شده بود کوین احساس تنهایی کند و نسبت به گادفری دید منفی داشته باشد.
- کوین کی همچین حرفی زده؟ معلومه که من هردوتونو دوست دارم.
- داری دروغ میگی! تو اونو بیشتر دوشت داری! اگه منو دوشت داشتی امروژ به جای اینکه بیایم برای تولد گادفری خرید کنیم منو می بردی پارک!
صدای فریاد کوین توجه چندین عابر را جلب کرد و باعث توقفشان شد. ایزابل در موقعیت مناسبی قرار نداشت. کوین از چیزی که به نظر می رسید باهوش تر بود و فهمیده بود او مشغول آماده سازی وسایل جشن تولد گادفری است. یک جشن تولد دونفره که کسی قرار نبود از آن باخبر شود.
- میخوای بری برای اون جشن بگیری. بعدشم میخوای منو ول کنی چون اونو دوشت داری!
- نه! اینطور نیست کوین!
کوین از فریاد ایزابل جا خورد. این اولین بار بود که ایزابل سرش فریاد می کشید آن هم میان جمعی از افراد غریبه. بغض پسر بچه ترکید و اشک هایش جاری شد. واقعا احساس می کرد که کسی دیگر دوستش ندارد. ایزابل با دیدن اشک های کوین دستپاچه شد. فوری روی زمین زانو زد تا هم قدش شود.
- من... متاسفم کوین... باید... هِی کجا داری میری؟
هنوز ایزابل حرفش را کامل نکرده بود که کوین شروع به دویدن کرد تا از او دور شود.
- دیگه دوشتت ندارم!
با تمام توانش می دوید و گاها به آدم های رو به رویش برخورد می کرد. فریاد های ایزابل که نامش را صدا می زد برایش اهمیت نداشت. میدانست که با وجود گادفری، او دیگر جایی در قلب ایزابل ندارد.
گادفری هم جذاب و خوشتیپ بود و هم یک خونآشام بسیار قوی. خوش اخلاق و دوست داشتنی هم بود و می توانست به راحتی قلب ساحره ها را تصاحب کنند.
این همه ویژگی خوب باعث حسادت کوین می شد. زیرا خودش فقط یک بچه بود و هیچ چیز خاصی نداشت که او را برای ایزابل جذاب کند. مطمئنا ایزابل به زودی ترکش می کرد و می رفت تا با گادفری زندگی کند. اشک جلوی چشمانش را گرفت و نتوانست جلویش را ببیند ولی باز هم به دویدن ادامه داد.
- کویــن مراقـــــــب بااااااااش!
صدای فریاد ایزابل با بوق ماشین قاطی شد و وقتی بچه سرش را بالا آورد خیلی برای فرار دیر شده بود. آخرین چیزی که کوین دید، نور چراغ های جلوی ماشینی بود که با سرعت به سمتش می آمد...
- سلام کوین. ببین برات چی آوردم!
با ورود تام ریدل به اتاق، کوین چشم از پنجره کوچک اتاقش گرفت به او خیره شد. درون دستان تام انواع اقسام خوراکی های رنگارنگ و دسته ای گل وجود داشت. از وقتی که با ماشین تصادف کرده و دست و پایش را گچ گرفته بودند، مرگخواران با هدایای مختلف به ملاقاتش می آمدند تا خوشحالش کنند.
تام ریدل بسته خوراکی ها را روی تخت گذاشت و خودش سراغ گلدان لب پنجره رفت تا گل هایش را تعویض کند. کوین تشکری بابت خوراکی ها نکرد. آن روزها کمتر با کسی حرف می زد. غم عجیبی بر چهره اش نشسته بود.
حال ایزابل هم بهتر از کوین نبود. او خود را مقصر بلایی که سر کوین آمده بود می دانست و احساس گناه می کرد. تمام وقت هایی که مرگخوار دیگری کنار پسربچه نبود، او کنارش می ماند و سعی می کرد لبخند را دوباره روی لبانش بیاورد. اما کوین هیچ واکنشی نشان نمیداد.
-کوین تو که ایزابل رو خیلی دوست داشتی. چرا اونطوری باهم دعوا کردین؟ سر چی؟ دقیقا چه اتفاقی افتاد؟
تام ریدل با نگاهی پدرانه به کوین خیره شده بود. او هم مانند دیگر مرگخواران از ماجرا خبر نداشت. اما حسی به او می گفت علیرغم اینکه کوین تمایلی به صحبت کردن ندارد، ولی حتما به سوالاتش پاسخ خواهد داد.
و حسش درست می گفت!
پسر بچه اول مِن و مِنی کرد و بعد آهسته جواب داد:
- من... بخاطر گادفری دعوامون شد... من بهش حشودی می کنم.
- دعوا سر گادفری؟ به خاطر حسادت؟ برای چی؟
- چون حشِ می کنم اژ وقتی که اون وارد ژندگی ایژا شده، ایژا منو دوشت نداره.
تام احساس کوین را درک می کرد. حسادتی کودکانه باعث اتفاق افتادن این ماجراها شده بود. اگر این حسادت از بین می رفت همه چیز درست می شد.
- کوین اول از همه بگو ببینم چقدر ایزابل رو دوست داری؟
- یه عالمه!
- پس با این وجود که میگی اینقدر برات مهمه از احساس خودت مطمئن نیستی یا از احساس ایزابل؟ میدونی که اونم خیلی دوستت داره. آدما به این راحتی کسایی که براشون عزیز هست رو کنار نمیذارن. حتی اگه فرد جدیدی وارد قلبشون بشه به این معنی نیست که جای قلبشون تنگ میشه و آدمای مهم دیگه رو فدا میکنن و کنار میذارن تا کل قلبشون رو فقط به یک نفر بدن.
کوین با تعجب به تام خیره شد. یعنی درست می گفت؟ درون قلب ایزابل هنوز جایی برای او وجود داشت؟ سوالش را با صدای بلند پرسید:
- یعنی من هنوژ تو قلب ایژابل جا دارم؟
تام ریدل به نشانه موافقت سرش را تکان داد.
- درسته. هرچی بزرگ تر بشی میفهمی که آدمای دورمون با وجود اینکه فکر میکنیم کلی آدم دور و برشونه چقدر تنهان. اونم به خاطر اینکه اون ظاهری رو که اونا میخوان نشونمون بدن رو ما میبینیم و یوقتا با وجود اینکه حقیقت پشت اون ظاهر رو میفهمیم وانمود میکنیم که نمیدونیم.
- آخه چرا؟
- منم دلیلشو نمیدونم. شاید بخشیش به خاطر اینه اون ظاهر قدرتمندی که اون فرد نشنمون داده رو نمیخوایم پیش خودمون و بقیه خراب کنیم.
کوین گیج شده بود.
- ولی این موژوع چه ربطی به ایژا داره؟
- درباره ی ربطش به ایزابل منظورم این بود که اون از اون آدماست که قلب بزرگی داره و مطمئنم یه روز میفهمی که در حقیقت چقدر تنهاست.
تام با مهربانی دستی بر سر کوین کشید و مشغول نوازشش شد.
- کوین میدونی چقدر تنهایی غم انگیزه؟ مطمئنم تو با اون قلب قشنگت نمیخوای کسی که دوسش داری از تنهایی قلبش بشکنه. میدونم اون قدر شجاع و قوی هستی که تو همچین لحظاتی که کسی که برات عزیزه کلی دغدغه و فکر توی سرشه به جای نگران کردنش ازش حمایت میکنی. میدونی که اون به خاطر اتفاقی که برات افتاده چقدر خودشو سرزنش میکنه؟ من پیشنهادم اینه هر دو تون کمی بهم دیگه وقت بدین و سر فرصت دوباره درست درباره ی همه چی حرف بزنین. بدون عصبانیت و پیش داوری.
حرف های زیبای تام باعث شد که کوین متوجه حقیقت شود و از رفتاری که با ایزابل داشته خجالت بکشد. حتی حس بدی که نسبت به گادفری داشت هم فروکش کرده بود. او حالا می فهمید که تمام این مدت درمورد خوناشام محفلی اشتباه می کرده و او یک "قلب قاپ جدایی بنداز" نبوده است.
کوین باید برای جفتشان جبران می کرد. اما حالا که دست و پایش در گچ بود چه کار می توانست انجام دهد؟
- سلااام کوین! من اومدم روی گچ دستت نقاشی بکشم!
با ورود الستور و گابریل ناگهان جرقه ای در ذهن کوچکش زده شد.
- گابریل می شه تو و آل اِشتار بهم یه لطفی بکنین؟
چند روز بعد
- کوین میتونم بیام تو؟
- بله بیا!
ایزابل به آرامی دستگیره در را گرفت ولی سعی نکرد بازش کند. داخل سرش آشوب بود. نمی دانست بعد از مدت ها حرف نزدن با کوین، حالا چگونه می خواست احساساتش را به او بفهماند. آیا کوین همچنان نسبت به گادفری حس بدی داشت؟ آیا اینبار اجازه توضیح ماجرا را می داد؟ اصلا بعد از توضیح داستان، باز هم باید بین کودک بازیگوش و خونآشام محفلی یکی را انتخاب می کرد؟
نفس عمیقی کشید و تلاش کرد فکرش را متمرکز و در را باز کند. با باز کردن در ناگهان متوجه اتاقی تزئین شده با بادکنک و کاغذ رنگی شد.
- این تژئینات اژ همون وشایلاییه که اون دفعه خریدی و بعد همه شونو ریختی دور. بانو مروپ موقع تفکیک ژباله پیداشون کرده بود. همه شالم و بدردبخور بودن برای همین اژشون برای تژئین اتاق اشتفاده کردم. گابریل کمکم کرد.
ایزابل با حیرت به اتاق نگاه می کرد. کوین با لباس های نسبتا رسمی وسط اتاق ایستاده و به عصایش تکیه زده بود. به کمک جادو حالش خیلی بهتر شده بود و به زودی می توانست مانند قبل راه برود. به پهنای صورتش می خندید.
- امیدورام هدیه ای رو که می خوای به گادفری بدی همراه خودت آورده باشی. به هر حال اون به ژودی می رشه.
ایزابل تازه متوجه کیک متوسطی شد که روی میز قرار داشت و شمع های رنگارنگ جادویی رویش با خوشحالی خاموش و روشن می شدند. زبان دختر بند آمده بود.
- نگران نباش آل اشتار اتاقو طلشم کرده. هیچ شِدایی بیرون نمیره. بعد ورود گادفری هم اتاق برای یه مدت اژ دَشترِش اونایی که بیرونن خارج میشه. هیچیکی نمیتونه جشنتون رو خراب کنه.
- کوین... من متاسفم بابت...
دست کوین بالا آمد و اجازه نداد ایزابل ادامه حرفش را بزند.
- منم مُقَشِر بودم. بیا اون ماجرا رو فراموش کنیم. ولی... میشه لطفا هیچ وقت منو فراموش نکنی؟
لبخند دلنشینی روی لب ها ایزابل نقش بست. بعد با تمام توان پسرک را در آغوش کشید.
- معلومه! من همیشه به یادت می مونم کوین.
حس امنیت و آرامش دوباره به وجود کوین برگشته بود. از اینکه ایزابل را شاد میدید خوشحال بود. از اینکه با تام حرف زده و راهنمایی گرفته بود، خوشحال بود. از اینکه گابریل و الستور برای تزئین اتاق کمکش کرده و قول داده بودند راز عشق ایزابل و گادفری را به کسی نگویند، خوشحال بود. از اینکه الستور قرار بود گادفری را با چشمان بسته به آنجا بیاورد، خوشحال بود.
- وقتشه!
گابریل سرش را از لای در اتاق داخل آورد و به ایزابل و کوین آماده باش داد. دقایقی بعد چهره الستور که مزین به لبخندی پهن تر از همیشه بود، در آستانه در نمایان شد. پشت سر او گادفری با چشمان و دستانی بسته ایستاده بود و سعی داشت از دست سایه الستور رهایی یابد.
- گرفتن یه محفلی بدون اینکه بخوای بهش آسیب بزنی چالش بر انگیز و سرگرم کنند بود. ولی شکنجه رو به خودتون می سپارم.
گادفری با شنیدن کلمه شکنجه از دهان الستور، حسابی ناراحت و عصبانی شد. به خودش قول داد بعدا به موقع حساب آن مرگخوار قرمز پوش را برسد. ولی فعلا باید روی فرار کردن تمرکز می کرد.
- پارچه رو از روی چشاش بردار.
به محض باز شدن چشمانش به سمت اولین نفری که نزدیکش بود یورش می برد و...
- تــولــدت مبـــــــــــــــــــارک!
شمع های روی کیکش را فوت می کرد؟
تولدت مبارک گادفری عزیز.
الهی که همیشه تنت سالم، دلت شاد و لبت حسابی خندون باشه. 
با تشکر از تام ریدل که موقع نوشتن خیلی کمکم کرد.
با اینکه شب از نیمه گذشته بود ولی ایزابل مک دوگال هنوز بیدار بود. بانوی مرگخوار پشت میز خود نشسته و داشت به چیزی فکر می کرد. تنها منبع روشنایی اتاقش، شمع کوچکی بود که سوسو می زد. این شب بیداری ها جزئی از روتین زندگی اش شده بود.
شب هنگام و زیر نور شمع، بهترین زمانی بود که او می توانست در آرامش تمام به معشوقه اش فکر کند. عشق بین او و گادفری میدهرست یک عشق ممنوعه به حساب می آمد. تعداد کمی مرگخوار روی زمین بودند که عاشق محفلی ها شوند.
و همینطور تعداد کسانی که با ملاقات محفلی ها و مرگخواران موافقت کنند، چندان زیاد نبود. پس ایزابل باید راهی می یافت تا بدون اینکه کسی متوجه شود، به ملاقات گادفری برود.
البته...
البته شاید اگر کمی دست از فکر کردن بر می داشت و دنبال راه حل نمی گشت، متوجه این موضوع می شد که کسی مدت ها از لای در نیمه باز اتاقش، رفتار و حرکاتش را زیر نظر دارد. کسی که با دقت کردن به تغییر عادت ها و رفتارهای ایزابل، فهمیده بود که چقدر او گادفری میدهرست را دوست دارد.
کوین دنی کارتر کوچک چیز زیادی درمورد عشق بزرگترها نمی دانست. اما حس کرده بود اگر این رویه ادامه پیدا کند، ایزابل به کلی او را فراموش خواهد کرد.
مانند آن شب که فراموش کرده بود برای کوین قصه بخواند و او را به تخواب ببرد...
***
- اژ گادفری خوشم نمیاد.
خیلی ناگهانی و بدون هیچ مقدمه ای این کلمات از دهان کوین خارج شد. ایزابل با شنیدن این حرف تعجب کرد و ایستاد. در یک دستش پاکت خرید هایش بود و با آن یکی، دست کوین را گرفته بود تا در میان شلوغی گم نشود. روز آفتابی زیبایی بود و آنها برای خرید به بازار بزرگ لندن رفته بودند.
- کوین چیزی گفتی؟
کوین دستش را از درون دستان ایزابل بیرون کشید و به زمین چشم دوخت. سپس با صدایی آرام زمزمه کرد:
- من گادفری رو دوشت ندارم. ولی تو دوشتش داری.
ایزابل شوکه شد. انتظار شنیدن هر چیزی را داشت به غیر از این موضوع. فکر می کرد به خوبی توانسته عشق و علاقه اش به گادفری را پنهان کند ولی پی برد سخت در اشتباه بوده است. با نگرانی به کودک چشم دوخت.
- چرا از گادفری بدت میاد؟
- چون تو اونو بیشتر اژ من دوشت داری... مگه نه؟
دستان کوچک پسر بچه مشت شد. چیزی همانند یک تکه سیب راه گلویش را بست. از وقتی گادفری وارد زندگی ایزابل شده بود، ایزابل توجه کمتری به او نشان میداد. شب ها قبل از اینکه او به بخواب برود اتاق را ترک می کرد... عصر ها کمتر او را به پارک می برد... در طول روز زیاد به اتاقش سر نمی زد و با او بازی نمی کرد... حواسش به نقاشی هایی که از دونفرشان می کشید نبود و... و کلی دلیل دیگر که باعث شده بود کوین احساس تنهایی کند و نسبت به گادفری دید منفی داشته باشد.
- کوین کی همچین حرفی زده؟ معلومه که من هردوتونو دوست دارم.
- داری دروغ میگی! تو اونو بیشتر دوشت داری! اگه منو دوشت داشتی امروژ به جای اینکه بیایم برای تولد گادفری خرید کنیم منو می بردی پارک!
صدای فریاد کوین توجه چندین عابر را جلب کرد و باعث توقفشان شد. ایزابل در موقعیت مناسبی قرار نداشت. کوین از چیزی که به نظر می رسید باهوش تر بود و فهمیده بود او مشغول آماده سازی وسایل جشن تولد گادفری است. یک جشن تولد دونفره که کسی قرار نبود از آن باخبر شود.
- میخوای بری برای اون جشن بگیری. بعدشم میخوای منو ول کنی چون اونو دوشت داری!
- نه! اینطور نیست کوین!
کوین از فریاد ایزابل جا خورد. این اولین بار بود که ایزابل سرش فریاد می کشید آن هم میان جمعی از افراد غریبه. بغض پسر بچه ترکید و اشک هایش جاری شد. واقعا احساس می کرد که کسی دیگر دوستش ندارد. ایزابل با دیدن اشک های کوین دستپاچه شد. فوری روی زمین زانو زد تا هم قدش شود.
- من... متاسفم کوین... باید... هِی کجا داری میری؟
هنوز ایزابل حرفش را کامل نکرده بود که کوین شروع به دویدن کرد تا از او دور شود.
- دیگه دوشتت ندارم!
با تمام توانش می دوید و گاها به آدم های رو به رویش برخورد می کرد. فریاد های ایزابل که نامش را صدا می زد برایش اهمیت نداشت. میدانست که با وجود گادفری، او دیگر جایی در قلب ایزابل ندارد.
گادفری هم جذاب و خوشتیپ بود و هم یک خونآشام بسیار قوی. خوش اخلاق و دوست داشتنی هم بود و می توانست به راحتی قلب ساحره ها را تصاحب کنند.
این همه ویژگی خوب باعث حسادت کوین می شد. زیرا خودش فقط یک بچه بود و هیچ چیز خاصی نداشت که او را برای ایزابل جذاب کند. مطمئنا ایزابل به زودی ترکش می کرد و می رفت تا با گادفری زندگی کند. اشک جلوی چشمانش را گرفت و نتوانست جلویش را ببیند ولی باز هم به دویدن ادامه داد.
- کویــن مراقـــــــب بااااااااش!
صدای فریاد ایزابل با بوق ماشین قاطی شد و وقتی بچه سرش را بالا آورد خیلی برای فرار دیر شده بود. آخرین چیزی که کوین دید، نور چراغ های جلوی ماشینی بود که با سرعت به سمتش می آمد...
***
- سلام کوین. ببین برات چی آوردم!
با ورود تام ریدل به اتاق، کوین چشم از پنجره کوچک اتاقش گرفت به او خیره شد. درون دستان تام انواع اقسام خوراکی های رنگارنگ و دسته ای گل وجود داشت. از وقتی که با ماشین تصادف کرده و دست و پایش را گچ گرفته بودند، مرگخواران با هدایای مختلف به ملاقاتش می آمدند تا خوشحالش کنند.
تام ریدل بسته خوراکی ها را روی تخت گذاشت و خودش سراغ گلدان لب پنجره رفت تا گل هایش را تعویض کند. کوین تشکری بابت خوراکی ها نکرد. آن روزها کمتر با کسی حرف می زد. غم عجیبی بر چهره اش نشسته بود.
حال ایزابل هم بهتر از کوین نبود. او خود را مقصر بلایی که سر کوین آمده بود می دانست و احساس گناه می کرد. تمام وقت هایی که مرگخوار دیگری کنار پسربچه نبود، او کنارش می ماند و سعی می کرد لبخند را دوباره روی لبانش بیاورد. اما کوین هیچ واکنشی نشان نمیداد.
-کوین تو که ایزابل رو خیلی دوست داشتی. چرا اونطوری باهم دعوا کردین؟ سر چی؟ دقیقا چه اتفاقی افتاد؟
تام ریدل با نگاهی پدرانه به کوین خیره شده بود. او هم مانند دیگر مرگخواران از ماجرا خبر نداشت. اما حسی به او می گفت علیرغم اینکه کوین تمایلی به صحبت کردن ندارد، ولی حتما به سوالاتش پاسخ خواهد داد.
و حسش درست می گفت!
پسر بچه اول مِن و مِنی کرد و بعد آهسته جواب داد:
- من... بخاطر گادفری دعوامون شد... من بهش حشودی می کنم.
- دعوا سر گادفری؟ به خاطر حسادت؟ برای چی؟
- چون حشِ می کنم اژ وقتی که اون وارد ژندگی ایژا شده، ایژا منو دوشت نداره.
تام احساس کوین را درک می کرد. حسادتی کودکانه باعث اتفاق افتادن این ماجراها شده بود. اگر این حسادت از بین می رفت همه چیز درست می شد.
- کوین اول از همه بگو ببینم چقدر ایزابل رو دوست داری؟
- یه عالمه!
- پس با این وجود که میگی اینقدر برات مهمه از احساس خودت مطمئن نیستی یا از احساس ایزابل؟ میدونی که اونم خیلی دوستت داره. آدما به این راحتی کسایی که براشون عزیز هست رو کنار نمیذارن. حتی اگه فرد جدیدی وارد قلبشون بشه به این معنی نیست که جای قلبشون تنگ میشه و آدمای مهم دیگه رو فدا میکنن و کنار میذارن تا کل قلبشون رو فقط به یک نفر بدن.
کوین با تعجب به تام خیره شد. یعنی درست می گفت؟ درون قلب ایزابل هنوز جایی برای او وجود داشت؟ سوالش را با صدای بلند پرسید:
- یعنی من هنوژ تو قلب ایژابل جا دارم؟
تام ریدل به نشانه موافقت سرش را تکان داد.
- درسته. هرچی بزرگ تر بشی میفهمی که آدمای دورمون با وجود اینکه فکر میکنیم کلی آدم دور و برشونه چقدر تنهان. اونم به خاطر اینکه اون ظاهری رو که اونا میخوان نشونمون بدن رو ما میبینیم و یوقتا با وجود اینکه حقیقت پشت اون ظاهر رو میفهمیم وانمود میکنیم که نمیدونیم.
- آخه چرا؟
- منم دلیلشو نمیدونم. شاید بخشیش به خاطر اینه اون ظاهر قدرتمندی که اون فرد نشنمون داده رو نمیخوایم پیش خودمون و بقیه خراب کنیم.
کوین گیج شده بود.
- ولی این موژوع چه ربطی به ایژا داره؟
- درباره ی ربطش به ایزابل منظورم این بود که اون از اون آدماست که قلب بزرگی داره و مطمئنم یه روز میفهمی که در حقیقت چقدر تنهاست.
تام با مهربانی دستی بر سر کوین کشید و مشغول نوازشش شد.
- کوین میدونی چقدر تنهایی غم انگیزه؟ مطمئنم تو با اون قلب قشنگت نمیخوای کسی که دوسش داری از تنهایی قلبش بشکنه. میدونم اون قدر شجاع و قوی هستی که تو همچین لحظاتی که کسی که برات عزیزه کلی دغدغه و فکر توی سرشه به جای نگران کردنش ازش حمایت میکنی. میدونی که اون به خاطر اتفاقی که برات افتاده چقدر خودشو سرزنش میکنه؟ من پیشنهادم اینه هر دو تون کمی بهم دیگه وقت بدین و سر فرصت دوباره درست درباره ی همه چی حرف بزنین. بدون عصبانیت و پیش داوری.
حرف های زیبای تام باعث شد که کوین متوجه حقیقت شود و از رفتاری که با ایزابل داشته خجالت بکشد. حتی حس بدی که نسبت به گادفری داشت هم فروکش کرده بود. او حالا می فهمید که تمام این مدت درمورد خوناشام محفلی اشتباه می کرده و او یک "قلب قاپ جدایی بنداز" نبوده است.
کوین باید برای جفتشان جبران می کرد. اما حالا که دست و پایش در گچ بود چه کار می توانست انجام دهد؟
- سلااام کوین! من اومدم روی گچ دستت نقاشی بکشم!
با ورود الستور و گابریل ناگهان جرقه ای در ذهن کوچکش زده شد.
- گابریل می شه تو و آل اِشتار بهم یه لطفی بکنین؟
چند روز بعد
- کوین میتونم بیام تو؟
- بله بیا!
ایزابل به آرامی دستگیره در را گرفت ولی سعی نکرد بازش کند. داخل سرش آشوب بود. نمی دانست بعد از مدت ها حرف نزدن با کوین، حالا چگونه می خواست احساساتش را به او بفهماند. آیا کوین همچنان نسبت به گادفری حس بدی داشت؟ آیا اینبار اجازه توضیح ماجرا را می داد؟ اصلا بعد از توضیح داستان، باز هم باید بین کودک بازیگوش و خونآشام محفلی یکی را انتخاب می کرد؟
نفس عمیقی کشید و تلاش کرد فکرش را متمرکز و در را باز کند. با باز کردن در ناگهان متوجه اتاقی تزئین شده با بادکنک و کاغذ رنگی شد.
- این تژئینات اژ همون وشایلاییه که اون دفعه خریدی و بعد همه شونو ریختی دور. بانو مروپ موقع تفکیک ژباله پیداشون کرده بود. همه شالم و بدردبخور بودن برای همین اژشون برای تژئین اتاق اشتفاده کردم. گابریل کمکم کرد.
ایزابل با حیرت به اتاق نگاه می کرد. کوین با لباس های نسبتا رسمی وسط اتاق ایستاده و به عصایش تکیه زده بود. به کمک جادو حالش خیلی بهتر شده بود و به زودی می توانست مانند قبل راه برود. به پهنای صورتش می خندید.
- امیدورام هدیه ای رو که می خوای به گادفری بدی همراه خودت آورده باشی. به هر حال اون به ژودی می رشه.
ایزابل تازه متوجه کیک متوسطی شد که روی میز قرار داشت و شمع های رنگارنگ جادویی رویش با خوشحالی خاموش و روشن می شدند. زبان دختر بند آمده بود.
- نگران نباش آل اشتار اتاقو طلشم کرده. هیچ شِدایی بیرون نمیره. بعد ورود گادفری هم اتاق برای یه مدت اژ دَشترِش اونایی که بیرونن خارج میشه. هیچیکی نمیتونه جشنتون رو خراب کنه.
- کوین... من متاسفم بابت...
دست کوین بالا آمد و اجازه نداد ایزابل ادامه حرفش را بزند.
- منم مُقَشِر بودم. بیا اون ماجرا رو فراموش کنیم. ولی... میشه لطفا هیچ وقت منو فراموش نکنی؟
لبخند دلنشینی روی لب ها ایزابل نقش بست. بعد با تمام توان پسرک را در آغوش کشید.
- معلومه! من همیشه به یادت می مونم کوین.
حس امنیت و آرامش دوباره به وجود کوین برگشته بود. از اینکه ایزابل را شاد میدید خوشحال بود. از اینکه با تام حرف زده و راهنمایی گرفته بود، خوشحال بود. از اینکه گابریل و الستور برای تزئین اتاق کمکش کرده و قول داده بودند راز عشق ایزابل و گادفری را به کسی نگویند، خوشحال بود. از اینکه الستور قرار بود گادفری را با چشمان بسته به آنجا بیاورد، خوشحال بود.
- وقتشه!
گابریل سرش را از لای در اتاق داخل آورد و به ایزابل و کوین آماده باش داد. دقایقی بعد چهره الستور که مزین به لبخندی پهن تر از همیشه بود، در آستانه در نمایان شد. پشت سر او گادفری با چشمان و دستانی بسته ایستاده بود و سعی داشت از دست سایه الستور رهایی یابد.
- گرفتن یه محفلی بدون اینکه بخوای بهش آسیب بزنی چالش بر انگیز و سرگرم کنند بود. ولی شکنجه رو به خودتون می سپارم.
گادفری با شنیدن کلمه شکنجه از دهان الستور، حسابی ناراحت و عصبانی شد. به خودش قول داد بعدا به موقع حساب آن مرگخوار قرمز پوش را برسد. ولی فعلا باید روی فرار کردن تمرکز می کرد.
- پارچه رو از روی چشاش بردار.
به محض باز شدن چشمانش به سمت اولین نفری که نزدیکش بود یورش می برد و...
- تــولــدت مبـــــــــــــــــــارک!
شمع های روی کیکش را فوت می کرد؟
تولدت مبارک گادفری عزیز.
الهی که همیشه تنت سالم، دلت شاد و لبت حسابی خندون باشه. 
با تشکر از تام ریدل که موقع نوشتن خیلی کمکم کرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!



نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج