پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

79
نفر همین الان آنلاین‌اند 36 نفر در «انجمن»
2 عضو 77 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

57 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

شومینه‌های من

۴ مقصد

همهٔ شومینه‌ها

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

خاطرات مرگخواران

نوع تاپیک: رول‌نویسی تکی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
تولد نقش
1397/12/14
آخرین ورود
امروز ساعت 15:10
عضویت
1397/11/04
پست‌ها
457

- بابا جون بلند شو!

رابستن عاشق این بود که بچه بیدارش کند. هر موقع صدای قدم های بچه را می شنید که به اتاقش نزدیک می شد، خودش را به خواب می زد تا بچه سعی کند او را بیدار کند.

منتظر شد که بچه نزدیکش شود و او را صدا بزند، سپس چشمانش را باز کرد و دست دخترش را گرفت و به سمت خودش کشید. چه چیزی می توانست بهتر از این باشد که روزت را با بغل کردن بچه‌ات شروع کنی؟
- مرسی که بیدارم کردن شدی. خوشگل من! خوب خوابیدن شدی؟

کمی در تخت با هم حرف زدند و بعد رابستن بلند شد تا دست و رویش را بشوید. بچه نیز به آشپزخانه رفت تا بساط صبحانه را آماده کند. او صبحانه ی مورد علاقه ی پدرش را می‌دانست... فرنچ‌تست داغ و خوشمزه!

- دختر زیبای من چه کردن شده. دست گلت درد نکردن بشه عزیزدلم!

پدر و دختر شروع به خوردن صبحانه کردند. آنها عادت داشتند که هنگام صبحانه، خیال پردازی کنند و همیشه به جاهای جالبی می رسیدند.

- آخه چرا باید تورو به عنوان شهردار لندن انتخاب کنن باباجون! ما فضایی‌ایم!
- چی کم داشتن می شم مگه؟ خوش بر و رو نبودن می شم که هستن می شم. خوش لباس نبودن می شم که هستن می شم. خیلی هم دلشون خواستن بشه.
- عاشق این افکارتم باباجون! تو بهترین بابای دنیایی!

مگر می شود پدری این حرف را بشنود و فدای فرزندش نشود؟ این تمام خواسته ی یک پدر است... برای فرزندش بهترین باشد!

بعد از خوردن صبحانه، ظرف ها را جمع کردند. با اینکه می توانستند از جادو برای شستن آنها استفاده کنند ولی همیشه خودشان این کار را می کردند. چون می توانستند در زمان انجام این کار، کارهای بامزه ای بکنند.

کار بامزه‌ی این دفعه، گذاشتن ریش و سیبیل با کف های حاصل از ظرف شستن بود. رابستن با کف برای خودش ریش بزی انتخاب کرده و بچه، فقط سیبیل داشت.

- خسته نبودن بشین آقای سیبیل قشنگ! چه خبر بودن می شه از خونه ای قرار بودن می شد که خریدن بشین؟
- خیلی ممنون آقای بزی! واقعیتش از خریدش منصرف شدم!
- عه چرا؟
- زیر بنای خونه فقط 2000 متر بود. دل آدم توش می گرفت.

با هم خندیدند. خنده ای بلند!

- باباجون! ظرفا که تموم شد بریم بیرون بچرخیم؟
- تو گفتن بشی و من گفتن بشم نه؟ معلوم بودن می شه که رفتن می شیم دختر نازم.
- مرسی باباجون! تو بهترین بابای دنیایی!

این جمله هیچوقت برای رابستن تکراری نمی‌شد.

بعد از اینکه ظرف ها تمام شد، به اتاق هایشان رفتند و لباس هایشان را پوشیدند. با هم ست کرده بودند. واقعا پدر و دختر زیبایی شده بودند. این نظر خودشان بود. ولی مگر نظر دیگری هم مهم بود؟ خیر!

در کوچه های دیاگون قدم می‌زدند و مغازه ها را نگاه می کردند. به مردمی که با نگاهی پر از تعجب و علامت سوال به آنها خیره شده بودند، نگاه می کردند. دیگر این تعجب ها برایشان عادی شده بود. حتی به این نگاه ها نمره هم می دادند.

- اون خانومی که کلاه مشکی بزرگی داره و چشماش داره از حدقه در میاد بنظرم می‌تونه جایزه ی متعجب این هفته رو بگیره بابا!

رابستن نگاهی به خانومی که دختر می گفت کرد و نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد. عجیب ترین قیافه ای بود که تا حالا دیده بود.
- هفته براش کم بودن می شه. متعجب قرن براش مناسب تره.

بچه با لبخند گشادی حرف رابستن را تایید کرد.

حین قدم زدن از کنار رستورانی عبور کردند.

- بابا بریم اینجا غذا بخوریم؟

رابستن با شنیدن این حرف لبخندش محو شد ولی سریع به خودش آمد.
- معلوم بودن می شه که تونستن می شیم عزیزم.

وارد رستوران شدند. میزی را انتخاب کردند و نشستند.
- من مرغ گریل شده می خورم بابا! تو چی؟

رابستن نگاهی به منو انداخت.
- من صبحونه زیاد خوردن شدم. زیاد گشنه ام نبودن می شه.

گارسون را صدا زدند و سفارش را دادند. تا غذا حاضر شود، با یکدیگر صحبت کردند و چیز هایی که در مسیر دیدند را با یکدیگر مرور کردند.

- اینم یک مرغ گریل شده، خدمت شما! امر دیگه ای با بنده ندارید قربان؟
- نه! ممنون شدن می شم.
- عذرخواهی می کنم! منظورتون رو متوجه نشدم.
- بابام میگه که ممنونه ازتون.

رابستن عادت کرده بود. اینکه مردم حرف هایش نفهمند. اوایل برایش آزاردهنده بود ولی بعد از مدتی به این موضوع فکر کرد که چرا باید خودش را بابت این قضیه آزار بدهد؟ چیزی‌ست که وجود دارد. برای همین خنده را جایگزین رفتار قبلی اش کرده بود... البته این بار خبری از خنده نبود.

- بابا حالت خوبه؟ انگار تو خودتی.

رابستن که انگار در دنیایی دیگر به سر می برد، توجه‌اش به دخترش جلب شد.
- نه عزیزم حالم خوب بودن می‌شه. این گارسون رو دیدن شدی؟ واقعا خنگ بودن می‌شد.
- دقیقا! تو گفتی "ممنون بودن می شم". حتی اگه ندونه فعلی که به کار بردی یعنی چی، خیلی راحت می تونست حدس بزنه که داری چی می‌گی. نخبه ای بود برای خودش... بابا این مرغ خیلی خوشمزه‌س! مطمئنی که نمی خوای بخوری؟
- آره قشنگم! خوردن بشو نوش جونت شدن بشه.

غذا نزدیک به تمام شدن بود که رابستن به بچه گفت که می رود تا حساب کند.

- راضی بودین؟
- بله! دستتون درد نکردن بشه. چقد باید تقدیم کردن بشم؟
- 15 گالیون! قابلتون رو هم نداره.

رابستن کیف پولش را درآورد. فقط 15 گالیون داشت. خوشحال از اینکه جلوی دخترش شرمنده نشده، پول را داد و برگشت.
- غذات تموم شدن شد؟ لذت بردن شدی؟
- آره بابا! خیلی خوشمزه بود. مرسی که این غذا رو برام گرفتی. تو بهترین بابای دنیایی!

رابستن با شنیدن این جمله کمی حالش بهتر شد. ولی هنوز چیزی او را آزار می‌داد. چیزی که نمی‌توانست جلوی دخترش آن را بروز بدهد.

بعد از خوردن غذا به سمت خانه حرکت کردند. ذهن رابستن درگیر بود برای همین از مسخره کردن‌ها و خنده‌ها خبری نبود. بچه گاهی به پدرش نگاه می کرد تا چیزی بگوید، ولی با دیدن چهره‌ی او منصرف می‌شد. می‌فهمید که پدرش نیاز به تنهایی در ذهن خود دارد چون قبلا این چهره را دیده بود... بارها و بارها! می‌دانست چه چیزی پدرش را آزرده کرده است و می‌دانست که نباید این موضوع را به او بگوید. بچه از هم سن و سال‌هایش بیشتر می فهمید. چون شرایطی که در آن بزرگ شده بود با دیگر بچه ها فرق می‌کرد. پدر و مادرش او را رها کرده بودند و این رابستن بود که او را به فرزندخواندگی گرفته بود. هم برایش پدر بود هم مادر! او می دانست که پدرش با چه سختی هایی رو به روست؛ چه فشار هایی روی دوش‌اش است. این دانسته‌ها او را بزرگ‌تر از سن‌اش می کرد. این درک موقعیت.

زمانی که به خانه رسیدند، هوا تاریک شده بود.

- بچه من خسته بودن می شم، رفتن می شم یکم استراحت کردن بشم.
- باشه باباجون!

رابستن به اتاقش رفت و در را پشت خود بست. کشوی اول را باز کرد و عروسکی که متعلق به دخترش بود را برداشت و روی تخت نشست.

- معذرت خواستن می‌شم دختر قشنگم! تو لیاقتت پدری بهتر از من بودن می‌شه. منو بخشیدن کن که اولین نفری بودن شدم که پیدات کردن شدم و به سرپرستی گرفتن شدمت. وقتی پیدا کردن شدم، به خودم قول دادن شدم که برات بهترین زندگی رو ساختن بشم. ولی حتی بهش نزدیک هم نشدن شدم. حتی نتونستن می شم که برات یه غذای خوب گرفتن بشم. یه لباس خوب...

رابستن دیگر نتوانست طاقت بیاورد. بغضی که در مسیر خانه داشت، ترکید. تنها کاری که می توانست بکند این بود که آرام گریه کند تا بچه صدایش را نشنود.

عروسک پارچه‌ای که در دست رابستن بود، داشت از چند جهت احساسات رابستن را درک می کرد. اشک های رابستن را می‌دید که رویش می‌ریزد. فشار دستان رابستن را حس می‌کرد که هر لحظه بیشتر و بیشتر می‌شد.

- باباجون! برای شام چی دوست داری بخوری؟

بچه این حرف را در حالی که به اتاق نزدیک می‌شد زد.

رابستن سریع اشک هایش را پاک کرد. صدایش را صاف کرد. عروسک را روی میز گذاشت و دراز کشید.

- بابایی خوابی؟
- نه دختر نازم! دراز کشیدن شده بودم. کاری داشتن می‌شدی باهام؟
- آره گفتم که چی دوست داری برای شام تا واست درس... عه عروسکم! چند روز بود که گمش کرده بودم.

بچه به سمت عروسک رفت و آن را برداشت. آثار انگشت را روی آن دید و خیسی سطح آن را حس کرد. سریعا فهمید که چه اتفاقی افتاده چون برایش جدید نبود. رابستن تنها فرد زندگی او بود. او پدرش را از همه چیز و همه کس بیشتر دوست می‌داشت، برای همین خیلی حواسش به او بود. البته دخالت نمی‌کرد. به این درک رسیده بود که هرکس نیاز به این چیزها پیدا می‌کند ولی از دور مراقب پدرش بود تا اگر زمانی به کمک نیاز داشت، پیش او باشد.
- داشتم می‌گفتم. چی دوست داری درست کنم؟
- سوپ شیر.
- تو که هیچوقت اینو دوست نداشتی بابا!
- ولی این غذای مورد علاقه‌ی تو بودن می‌شه. مورد علاقه‌ی تو مورد علاقه‌ی من هم هستن می‌شه دختر قشنگم.
- آخه...

رابستن نذاشت که حرف دخترش تمام شود و او را در آغوش گرفت. شرمنده بود. از فکر هایی که چند دقیقه ی پیش در سر داشت. اگر کسی غیر از او این دختر پاک و معصوم را به فرزندخواندگی می گرفت و با او بد رفتاری می‌کرد چه؟ آیا باز هم به چیزی که الان هست تبدیل می‌شد؟ به دختری مهربان و خوش قلب؟

زمانی که بچه در آغوش پدرش بود، می توانست به راحتی ضربان قلب او را بشنود. به دلیل زیاد بودن احساسات و فشار روی پدرش، قلبش بسیار تند می‌زد. به قدری تند که بچه نگران شد. فکر های بدی در سرش پروراند. نکند اتفاقی برای پدرم بیافتد؟ نکند او را از دست بدهم؟ چه کنم تا حالش خوب شود؟
- بابایی!
- جون بابایی؟
- امروز یکی از بهترین روزای زندگیم بود. چون تونستم کلش رو با تو بگذرونم. من اینو بیشتر هر از چیزی تو دنیا میخوام. مرسی که تو هر شرایطی پیشمی و حواست بهم هست. تو بهترین بابای دنیایی!

بچه لرزش را در بدن پدرش حس کرد. از آغوش پدرش بیرون آمد و رابستن را در حال گریه دید.
رابستن نتوانست جلوی خودش را بگیرد. چه کسی با شنیدن این حرف ها از زیباترین آدم زندگی‌اش می توانست جلوی خودش را بگیرد؟

- حالت خوبه بابایی؟ حرف بدی زدم؟ اگه اینکارو کردم معذر...
- نه دختر قشنگم! نه فدای اون چشمای قشنگت شدن بشم! تو نتونستن می‌شی که حرف بد زدن کنی. تو تنها چیزی که بلد بودن می‌شی، خوبی کردن به بقیه بودن می‌شه. این اشکا هم اشک شوق بودن می‌شن. من خیلی خوش شانس بودن می‌شم که شانس این رو داشتن شدم که بابای تو بودن بشم.

رابستن اشک هایش را پاک کرد. به چهره‌ی معصوم دخترش نگاه کرد. دوباره او را در آغوش گرفت. ضربان قلبش آرام شده بود.

ادامه ی شب را با یکدیگر گذراندند. سوپ شیر را با هم درست کردند، غذا را با هم خوردند، کتاب مورد علاقه ی بچه را با هم خواندند و صحنه ی درون کتاب را با هم بازسازی کردند. آن شب را در کنار یکدیگر خوابیدند. و در تمام این لحظات اجازه ندادند که ذره‌ای ناراحتی آن ها را آزرده خاطر کند. آن‌ها همدیگر را داشتند. این برای هر چیزی کافی بود.

تولد نقش
1396/07/22
آخرین ورود
امروز ساعت 15:31
عضویت
1384/11/01
پست‌ها
3127
سال‌ها در دورمشترانگ آموخته بودم که جادوی سیاه را باید با دست‌هایی استوار به کار گرفت، زیرا تردیدی که در افسون‌های معمولی تنها به شکستن جامی یا سوختن گوشه ردایی می‌انجامد، در برابر بعضی نیروها ممکن است چیزی از جادوگر باقی نگذارد که بتوان آن را به خانواده‌اش تحویل داد؛ بااین‌حال، هیچ‌یک از استادانی که با آن اطمینان ملال‌آور راجب مهار نیروهای تاریک سخن می‌گفتند، مرا برای لحظه‌ای آماده نکرده بودند که دریافتم ممکن است خود جادوگر، با تمام دانش و اراده و غرورش، به چیزی بدل شود که نیرویی بزرگ‌تر آن را به کار می‌گیرد. من شاگرد هاگوارتز نبودند، در راهروهایش قدم نزده بودم و برخلاف بسیاری از کسانی که بعدها پیرامون لرد ولدمورت دیدم، نمی‌توانستم وفاداری‌ام را به خاطره یک هم‌مدرسه‌ای درخشان یا زمزمه‌های قدیمی تالار اسلیترین نسبت بدهم؛ نام او از مرزهایی گذشته بود که وزارتخانه‌ها با آن همه مهر و امضا جدی می‌گرفتند، و هنگامی که به گوش من رسید، دیگر نام مردی در انگلستان نبود، بلکه احتمالی بود که هر جادوگر بلندپروازی ناچار می‌شد جای خود را در برابرش مشخص کند.

نخستین بار، حضور او را از خلال نامه‌ای احساس کردم که به دستم نرسیدند، زیرا فرستنده‌اش پیش از آنکه بتواند آن را تمام کند ناپدید شده بود و آنچه چند هفته بعد به من سپردند، تنها دو برگ کاغذ با خطی شتاب‌زده و لکه‌ای تیره در حاشیه برگ دوم بود. نویسنده را می‌شناختم و می‌دانستم مردی نبود که به‌آسانی تحت تاثیر نمایش‌های نمایشی و افسون‌های پرزرق‌وبرق قرار بگیرد، اما در آن چند سطر چنان از جادوگری سخن گفته بود که گویی پس از سال‌ها مطالعه درباره آتش، سرانجام خورشید را از نزدیک دیده است؛ از افسون‌هایی نوشته بود که نامی برایشان نداشت، از کسانی که تنها با شنیدن نزدیک شدن او دست از مقاومت کشیده بودند، و از احساسی که هنگام ایستادن در حضورش پیدا کرده بود، احساسی چنان شرم‌آور و چنان دلپذیر که حتی روی کاغذ نیز جرات نکرده بود بیش از اندازه توضیحش بدهد. آن نامه را بیش از آنچه لازم بود خواندم و هر بار به خودم گفتم که تنها در حال ارزیابی خطری تازه هستم، حال آنکه شب‌ها، وقتی چراغ‌ها را خاموش می‌کردم، به جای چهره دوستی که ناپدید شده بود به دست‌هایی می‌اندیشیدم که توانسته بودند او را چنین مسحور کنند.

پس از آن، خبرها را با دقتی دنبال کردم که سزاوار امور بسیار مهم‌تری بود و آشنایی‌هایی را از سر گرفتم که پیش‌تر معاشرت با صاحبانشان را پایین‌تر از شان خود می‌دانستم، زیرا بعضی از همان مردان حقیر، با انگشترهای سنگین و افتخارات موروثی‌شان، راه‌هایی به محافلی داشتند که نام او در آنها آهسته‌تر و با احتیاط بیشتری بر زبان می‌آمد. از خلال ضیافت‌هایی که بیش از حد طول می‌کشید و نامه‌هایی که هیچ‌کس زیرشان را با نام واقعی امضا نمی‌کرد، دریافتم که او برای پیروانش به دنبال کارنامه تحصیلی مشترک نمی‌گردد و وابستگی به هاگوارتز تنها یکی از راه‌های رسیدن به حلقه‌ای است که هر روز گسترده‌تر می‌شود؛ جادوگران خارج از انگلستان، آشنایی با افسون‌هایی که در مدارس آن کشور تدریس نمی‌شدند، و کسانی که می‌توانستند بی‌آنکه فورا شناخته شوند از مرزها بگذرند نیز کاربرد خود را داشتند. این آگاهی را با رضایتی پذیرفتم که اکنون ترجیح می‌دهم نامش را شناخت درست ارزش‌های خود بگذارم، هرچند به‌خوبی به خاطر دارم هنگامی که سرانجام از من خواسته شد نمونه‌ای از دانسته‌هایم را در اختیارشان بگذارم، تا صبح بیدار ماندم تا مبادا چیزی که می‌فرستم کمتر از انتظار او باشد.

در آن روزها هنوز خودم را مردی آزاد می‌دانستم که می‌تواند پیشنهادها را بسنجد و مناسب‌ترینشان را بپذیرد، اما به‌تدریج متوجه شدم پیش از هر تصمیم، به واکنش مردی فکر می‌کنم که هنوز ندیده‌ام؛ کتابی را کنار می‌گذاشتم چون گمان می‌کردم مطالبش برای او ابتدایی خواهد بود، افسونی را دوباره تمرین می‌کردم چون احتمال می‌دادم روزی در حضورش به کار آید، و نام کسانی را به خاطر می‌سپردم که شاید دانستنشان برای او سودی داشته باشد. حتی اندیشه‌هایم نیز حالت آماده شدن برای ملاقاتی را پیدا کرده بودند که تاریخش معلوم نبود، و هرچه این انتظار طولانی‌تر می‌شد، بیشتر احساس می‌کردم زندگی پیشینم به راهرویی سرد بدل شده که در انتهای آن دری بسته قرار دارد. گاهی، با صداقتی که تنها در خلوت برایم قابل تحمل بود، از خود می‌پرسیدم آیا واقعا مشتاق ایستادن در کنار چنین قدرتی هستم یا تنها می‌خواهم مطمئن باشم هنگامی که نوبت گشودن آن در می‌رسد، در سوی نامناسبش نایستاده‌ام، اما معمولا پیش از آنکه پاسخی پیدا کنم، کاری ضروری برای انجام دادن به یادم می‌آمد.

دعوت به انگلستان در شبی رسید که برف راه پنجره‌ها را بسته بود و من، با دیدن نشانی و زمان ملاقات، برای نخستین بار سنگینی چیزی را احساس کردم که تا آن هنگام از دور ستایشش کرده بودم؛ کاغذ هیچ افسونی نداشت که بتوانم تشخیص بدهم، اما مدتی طول کشید تا توانستم آن را روی میز بگذارم و متوجه شدم انگشتانم آن‌قدر محکم لبه‌اش را گرفته‌اند که جای ناخن‌هایم بر آن مانده است. برای سفر بهترین ردایم را انتخاب کردم، چند بار مسیر را مرور کردم و چوبدستی‌ام را چنان با دقت وارسی کردم که گویی قرار بود مهارت من تعیین کند از آن ملاقات زنده بازمی‌گردم یا نه، سپس تمام این احتیاط‌ها را با احترام به میزبان توجیح کردم و راه افتادم. در طول سفر، بارها پاسخ پرسش‌هایی را در ذهنم آماده کردم که شاید از من بپرسند، اما هرچه به مقصد نزدیک‌تر شدم، پاسخ‌ها طولانی‌تر و صدای خیالی خودم نامطمئن‌تر شد، تا آنکه سرانجام تصمیم گرفتم مرد خردمند در نخستین دیدار بیشتر گوش می‌دهد و سکوت را، با آسودگی قابل ملاحظه‌ای، به عنوان مناسب‌ترین شیوه حضور خود برگزیدم.

خانه ریدل بر فراز تپه، پشت پنجره‌هایی که تنها چندتایشان روشن بود، چنان به روستا نگاه می‌کرد که گویی سال‌ها پیش حکمی درباره ساکنانش صادر کرده و دیگر نیازی به تجدیدنظر نمی‌بیند؛ هنگامی که از مسیر باریک باغ گذشتم، صدای شن زیر کفش‌هایم بیش از اندازه بلند به نظر می‌رسید و از اینکه نمی‌توانستم بی‌صدا راه بروم خشمگین شدم، خشمی کوچک و آشنا که برای چند لحظه کمک کرد به لرزش ناخوشایند زیر دنده‌هایم توجه نکنم. در تالار، لوسیوس مالفوی را از موهای روشن و سیمای متکبری شناختم که پیش‌تر وصفش را شنیده بودم، و اندکی دورتر بلاتریکس لسترنج با چنان توجه بی‌وقفه‌ای به انتهای اتاق خیره مانده بود که گویی پلک زدن نیز می‌توانست لحظه‌ای گران‌بها را از او بگیرد؛ رودولفوس لسترنج در کنارش ایستاده بود و آنتونین دالاهوف، با نگاهی کوتاه به من، دوباره چشم به همان جایی دوخت که نگاه دیگران را به خود کشیده بود. حضور آنان می‌بایست به من اطمینان می‌داد که سرانجام به جمعی شایسته خود راه یافته‌ام، اما در آن لحظه تنها چیزی که با وضوح می‌فهمیدم این بود که هیچ‌کدام برای پذیرفتن من اهمیتی قاعل نیستند و سرنوشت تمام کوشش‌هایم به مردی بستگی دارد که هنوز جرات نکرده بودم مستقیم به چهره‌اش نگاه کنم.

هنگامی که بالاخره سر بلند کردم، تمام توصیف‌هایی که ماه‌ها در ذهنم انباشته بودم بی‌فایده شدند، زیرا قدرت لرد ولدمورت چیزی نبود که بتوان آن را مانند شعله‌ای در اطراف تنش دید یا چون افسونی در هوای اتاق تشخیص داد؛ آن را در دشواری نفس کشیدنم احساس کردم، در احتیاط ناگهانی افکارم، و در یقین هولناکی که به من می‌گفت اگر اراده کند، پیش از آنکه دستم به چوبدستی برسد همه آنچه ایگور کارکاروف می‌نامیدم برای همیشه پایان خواهد یافت. می‌بایست از چنین دریافتی بیزار می‌شدم، اما در همان حال که ترس از ستون فقراتم بالا می‌آمد، میل عجیبی به نزدیک‌تر شدن در من جان می‌گرفت، میلی به اینکه اجازه پیدا کنم زیر سایه همین اراده بایستم و اندکی از هراسی را که اکنون تحمل می‌کردم، روزی در چشمان دیگران ببینم. تاریکی‌ای که تا آن روز در کتاب‌ها جست‌وجو کرده بودم اکنون پیش رویم نفس می‌کشید و از من چیزی بسیار ساده‌تر از تمام افسون‌هایی می‌خواست که برای اثبات شایستگی‌ام آموخته بودم؛ می‌خواست اراده‌ام را در اختیارش بگذارم، و من، در خانه ریدل و میان نگاه‌های لوسیوس مالفوی، بلاتریکس و رودولفوس لسترنج و آنتونین دالاهوف، با دستی بر سینه و سری که این بار پایین نگه داشتنش هیچ تلاشی نمی‌خواست، در برابر لرد ولدمورت تعظیم کردم.

افرادی که لایک کردند

هر کسی جرات داره بیاد جلو (فقط از قبل اطلاع بده که اونجا نباشم )
تولد نقش
1403/03/15
آخرین ورود
یکشنبه 3 آبان 1405 21:35
عضویت
1403/06/30
پست‌ها
154
بازگشت


کجول، نفس عمیقی کشید و از جایش برخاست. به سمت پنجره رفت و پرده‌ها را کنار زد و با حمله نور خورشید به چشمانش، دستانش را محافظ آنها کرد. مدت زیادی بود که در اتاق دخمه مانندش تنها مانده بود، دنیای پشت پنجره برایش بسیار غریب می‌نمود.
- وقتشه، باید به دنیا برگردم، باید به زندگی عادیم برگردم.

لحظه‌ای، سوال ناچیز و پوچی به ذهنش زد که در مرحله اول زیاد بااهمیت بنظر نمی‌رسید، اما با گذر چند ثانیه از آن، استرس و تشویش به مرور در رگبرگ‌هایش شروع به پخش شدن کرد.
- زندگی عادی؟ من باید به کدوم زندگی عادی برگردم؟ اصلا من کیم؟

ذهنش را مه گرفته بود، چیزی به مغزش سیخونک می‌زد و از او می‌خواست بیشتر کندوکاو کند.
- من... من... من یه درخت‌سانم!

جرقه‌ای در ذهنش شکل گرفت. انگار شاخه‌ها و برگ‌‌هایش دوباره از نو جوانه می‌زدند.
- من... یه گروه داشتم. اسمش چی بود؟

خاطرات گرم مجمعی که در آن زمان زیادی را گذرانده بود از خاطرش گذشت، هم‌گروهی‌های عزیزش هر کدام جلوی چشمانش آمدند و گرد و خاک از روی حافظه‌اش کنار رفت.
- من، عضو گروه اسلیترین و یه عضو از مرگخواران بودم!

ارباب عزیزش را به خاطر آورد، و تمام دستوراتی که با اجرا کردنشان یک قدم به کمال نزدیک‌تر شده بود. دستورات ارباب هرچقدر هم سختگیرانه و دشوار بودند، انجام آنها لذتی شگرف در کجول پدید می‌آورد که حاضر به معاوضه کردن آن با هیچ‌چیز نبود.
- مطمئنم ارباب خیلی از دستم عصبانیه. زمان زیادیه که وظایفم رو انجام ندادم.

این فکر، نیشی به ذهنش زد. او، پیش از این ارشد گروهش بود! و همکارش... همکارش؟ او یک همکار داشت! دستش را روی پیشانی‌اش کوبید. مطمئن بود بدون او، به دراکو بسیار سخت گذشته است.
- باید برگردم. هر چه زودتر. بهم نیاز دارن، و منم به اونا نیاز دارم. برای اینکه دوباره خودم بشم.

همه‌ی خاطراتش بی‌نقص بنظر می‌رسیدند، با اینحال انگار هنوز در حال انداختن چیزی از قلم بود. یک جای خالی، یک حسی که پیش از این تمام مدت همراهش بود. حس بود؟ یا یک موجود؟ موجودی که همیشه همراهش بود؟
- برگو...

داشت یادش می‌رفت. او، یک برگ داشت، و حامی حقوق نباتات بود.

برگو را از زیر وسایل تلنبار شده روی هم بیرون کشید و در آغوشش گرفت.
- سلام برگو، من دوباره برگشتم!
#تبعیض_قائل_نشویم_برای_برگ_ها
#برگ_ها_هم_می‌توانند_حیوان_باشند
#نه_به_قتل‌عام_درختان_و_سبزیجات

تولد نقش
1402/07/15
آخرین ورود
چهارشنبه 15 مهر 1405 14:52
عضویت
1402/07/14
پست‌ها
529
خوشگل!


- اصلاً می‌دونین چی شده؟

وقتی دراکو خودش رو به مرگخوارها رسوند، چنان عصبی و نگران بود که همه فکر کردن محفلی‌ها بهشون شبیخون زدن! پس تصمیم گرفتن مسلح و آماده بشن که دراکو با تعجب بهشون زل زد.
- چیکار می‌کنین؟

وینکی که مسلسلش رو به سمت ورودی تنظیم می‌کرد، جیغی می‌کشه.
- وینکی از خونه در برابر دشمن محافظت کرد!
- وینکی نمی‌دونه که دشمن توی همین خونه‌ست!

این حرف دراکو باعث می‌شه همه فکر کنن که محفلی‌ها به داخل خونه نفوذ کردن. اما وقتی می‌خوان حرکتی از خودشون نشون بدن، دراکو ادامه می‌ده:
- دشمن اصلی این مرگخوار جدیده‌ست!
- ها؟!

دراکو که انگار دوباره داغ دلش تازه شده بود، با ناراحتی روی مبل می‌شینه. دستی به موهای ابریشمیش می‌کشه. نگاهش رو بین مرگخوارها می‌چرخونه.
- داشتم از کنار اتاق ارباب رد می‌شدم که شنیدم این هاول داره از ما پیش لرد شکایت می‌کنه... داشت می‌گفت ما لقبش رو دزدیدیم! می‌گفت خوشگل اصلی اونه و بقیه‌مون داریم به صورت غیرقانونی از این اسم سوءاستفاده می‌کنیم. ارباب بهم گفت بهتون بگم از این به بعد دیگه اجازه نداریم به خودمون بگیم خوشگل!

کم‌کم همه به آرومی اخم می‌کنن و صورت‌شون در هم کشیده میشه.

- حالا فکر می‌کنین ارباب چه جوابی داد؟ گفت از این به بعد فقط اون خوشگل مرگخوارهاست! این یعنی تموم زحمات این چند سالم که برای موهام کشیدم، به هدر رفت...

شاید با خودتون فکر کنین لفظ خوشگل چیزی نیست که مرگخوارهای خشن و خون‌خوار و... بخوان بهش حسودی کنن؛ ولی اشتباه می‌کنین! درسته که این لقب، در کنار بقیه لقب‌هاشون لوس به نظر می‌اومد، ولی کی دوست نداشت که یک مرگخوار خوشگلِ خطرناک و ترسناک باشه؟

- اگه من زشت بودم این همه خواستگار داشتم؟
- وینکی جن زیبا!
- این همه هر صبح تیپ نمی زنیم که بهمون نگن خوشگل!
- اگه لرد سیاه بهم بگن زشت به جد بزرگش، یعنی بابا سالازارم توهین کرده!

لفظ خوشگل توی ارتش تاریکی از مهم ترین عناوین به شما می‌اومد. مرگخوارها شاید به اینکه علاوه‌بر خودشون، چندین خوشگل دیگه هم وجود داشته باشه، عادت کرده و رضایت داده بودن؛ اما نمی‌تونستن اینکه فقط یک خوشگل رو بپذیرن!

- این همه حرص خوردن‌تون فقط برای اسم خوشگله؟

تلما که تا اون لحظه با بی‌تفاوتی به بحث بقیه گوش می‌داد، بالاخره سرش رو از روی دسته‌ی مبل بلند می‌کنه و با تعجب نگاهی به جمع می‌ندازه. برای تلما واقعاً فرقی نداشت که کسی اون رو خوشگل، زشت، متوسط یا حتی شبیه پوره‌ی سیب‌زمینی بدونه؛ چیزی که براش اهمیت داشت این بود که وقتی اسم تلما هلمز میاد، همه یاد یک مرگخوار باهوش و زرنگ و البته به‌شدت شکاک () بیوفتن. سالن برای چند لحظه توی سکوت کامل فرو می‌ره و همه با ناباوری به تلما خیره می‌شن.

- یعنی تو اصلاً برات مهم نیست؟
- نه. اصلاً.

تلما شونه‌ای بالا می‌ندازه و ادامه می‌ده:
- خوشگلی که نون و آب نمی‌شه.

ویولا دستی به لباسش می‌کشه.
- ولی ظاهر آدم کرکترش رو نشون می‌ده.
- پس واسه همینه دراکو انقدر به موهاش می‌رسه؟
- به موهای من چی‌کار داری؟

تلما می‌خواد چیزی بگه که دلفی بهش نزدیک می‌شه و با لحنی آروم و کاملاً جدی می‌گه:
- مسئله فقط خوشگل بودن نیست، تلما.

دلفی که توجه تلما رو جلب کرده بود، نگاه معنی‌داری به بقیه می‌ندازه و چشمکی می‌زنه. انگار همه می‌دونستن چطور میشه تلما رو تسترال کرد!

- امروز خوشگلی رو ازمون گرفت. فردا نوبت چی می‌شه؟

تلما ابرو بالا می‌ندازه.
- چی مثلاً؟

دلفی لبخند خبیثانه‌ای می‌زنه. درسته که خوشگل بودن برای تلما اهمیتی نداشت، ولی می‌تونست از نقطه‌ضعف‌هاش سوءاستفاده کنه!
- مثلاً لقب باهوش‌ترین مرگخوار. یا زرنگ‌ترین. یا حتی... شکاک‌ترین!

دلفی جهت تاثیرگزاری بیشتر کمی مکث می‌کنه.
- شاید دو روز دیگه ارباب بگه فقط یک مرگخوار باهوش توی ارتش تاریکی وجود داره... و اون هم هاوله!
- اصلاً تا به حال دقت کردی که چقدر مشکوک می‌زنه؟

تلما صاف می‌نشینه و به فکر فرو میره. برای چند لحظه نگاهش به زمین خیره می‌مونه.
- درسته! واقعاً مشکوکه!

چند نفر با شنیدن این جمله سریع به هم نگاه می‌کنن. همه می‌دونستن کافیه تلما به کسی مشکوک بشه، دیگه هیچکس و هیچ چیز جلو دارش نیست تا منبع شک رو برطرف کنه!
سیبل دستی سیبیل پرکلاغیش می‌کشه.
- من از همون اول که دیدمش پیش‌بینی کرده بودم برامون دردسر می‌شه!
- پس چرا الان می‌گی؟
- اینکه دیده‌هام رو با بقیه به اشتراک بذارم زمان مشخصی داره.

بخش داستان‌بافی مغز تلما فعال شده بود. چطور می‌شد هاول که تازه اومده بود، اون‌قدر مورد توجه لرد سیاه قرار بگیره که بهش لقب ویژه اختصاص بده؟ اون هم لقبی که خیلی از مرگخوارهای با سابقه و قدیمی سرش می‌جنگیدن! همه چیز خیلی به نفع هاول پیش رفته بود. به‌علاوه اعتماد به نفس بالاش هم باعث می‌شد که همه‌چیز برای اینکه مجرم پرونده‌ی خیالی بشه، آماده باشه.

- اصلاً از کجا معلوم واقعاً برای ارباب کار کنه؟ تا جایی که یادمه درست وقتی وزیر جدید انتخاب شد، هاول بهمون اضافه شد! نکنه بین ما نفوذ کرده تا برای وزارت‌خونه اطلاعات جمع کنه؟

تلما چشم‌هاش رو ریز می‌کنه. بالاخره ژن شرلوک هلمزش فعال شده بود!
- و ارباب از این ماجرا خبر نداره و بهش اعتماد کرده! باید بهشون بگیم.

نقشه داشت از کنترل خارج می‌شد. پس وقتش بود که دلفی دوباره دست به کار بشه و اوضاع رو دست بگیره.
- نه! اون جاسوس اعتماد پدرارباب رو جلب کرده. ما رو باور نمی‌کنه. باید خودمون دست به کار بشیم!

بقیه هم به اضافه کردن جزئیات پرداختن. یکی گفت این خوشحالی هاول، طبیعی نیست. آکی اشاره کرد که از همون اول خیلی راجع‌به کاتانا و خودش، و حتی برنامه‌های ارتش تاریکی سوال می‌پرسه. ویولا گفت که لباس و قیافه‌اش زیادی پِرفِکته. و سیبل هم اعلام کرد که هر وقت هاول رو می بینه سیبیلش می‌لرزه که نشونه ی خوبی نیست! در نهایت، تلما که کاملاً متقاعد می‌شه که باید جلوی هاول رو بگیرن، به تیم منحل کردنش اضافه می‌شه.
اونا به نقشه‌های مختلفی فکر می‌کنن که هیچ کدوم‌شون منطقی به نظر نمی‌اومدن. تنها چیزی که اونا روش توافق داشتن؛ این بود که هاول باید از سر راه برداشته بشه. ولی هیچ ایده ای در. رابطه با چگونگیش نداشتن!

- نمی‌شه بدیم ایوا بخوردش؟
- اگه خوشمزه باشه ایرادی نداره!
- چرا این همه زحمت؟ من با کاتانا ترتیبش رو می‌دم.
- اصلاً موافق نیستم! حیف نیست با این خوشگلی زود بمیره؟ من می‌خوام حداقل دو هفته به‌عنوان قربونی شکنجه‌ام نگهش دارم.
- نه! مگه ما قاتلیم؟
- به این نمی‌گن قتل هلنا. ما می‌خوایم یک جاسوس رو از بین ببریم!

بحث چند دقیقه‌ای ادامه پیدا می کنه. اما در نهایت ملت به نتیجه می‌رسن که بهتره به ساده‌ترین شکل ممکن مسئله رو حلش کنن و بعد با یکم تغییر دادن شواهد، صحنه‌ی قتل رو به صحنه‌ی مرگ اتفاقی تغییر بدن. مشکل فقط این بود که هاول توی سالن نبود و باید منتظر می‌موندن تا از اتاق لرد بیرون بیاد. نقشه اون‌قدر ساده به نظر می‌رسید که هیچ‌کس فکر نمی‌کرد قراره به زودی بزرگ‌ترین فاجعه‌ی یک سال اخیر زندگی‌شون رو رقم بزنه!

یکم بعد، بالاخره صدای قدم‌هایی از راه‌پله شنیده میشه. همه‌ی مرگخوارها فوراً مخفی می‌شن. وینکی با مسلسلش پشت مبل قایم می‌شه. تلما کنار دیوار می‌ایسته. هلنا زیر میز می‌نشینه و بقیه جاهای مختاف کمین می‌کنن. هاول کاملاً بی‌خبر از اینکه پشت مبل، پشت پرده، زیر میز و حتی پشت کمد، چندین مرگخوار آماده‌ی حمله بهش هستن، وارد سالن می‌شه.

- الان!

با فریاد دراکو، همه با هم سر هاول می‌ریزن. آکی از یک طرف بازوش رو می‌گیره، دلفی موهاش رو می‌کشه، ایوانا با دهن باز جلوش می‌نشینه تا اگه خواست فرار کنه، مقصدش معده‌ی اون باشه!

- حیف استایلش خراب شد!
- ویولا الان وقت این حرف‌هاست؟

تلما که خودش هم نمی‌دونست دقیقاً چی کار باید بکنه، ناخودآگاه پارچه‌ی رومیزی رو برمی‌داره و به سمت هاول بره.
- خب... باید خفه‌اش کنیم. نه؟
- حیف این همه زیبایی من نیست؟ حیف نیست جوون مرگ بشم؟
- به حرف ما گوش نکن!

تلما پارچه رو دور گردن هاول می‌ندازه ولی بیشتر از اینکه صحنه شبیه عملیات ترور باشه، بابت طرح گل‌دار رومیزی شبیه صحنه‌ی سیرک شده بود! هاول با صدایی گرفته اعتراض می‌کنه:
- می‌شه حداقل یکی‌تون بگه دقیقاً چرا دارین منو می‌کشین؟!
- به خاطر جاسوسی!
- من جاسوس نیستم!
- به خاطر خوشگلی!
- این که جرم نیست!
- اشتباه می‌کنی. الان هست!

سیبل که از فاصله‌ای امن نظاره‌گر ماجرا بود، هر چند ثانیه یک بار می‌گفت:
- من احساس می‌کنم اینجا اتفاق بدی می‌افته.
- خب اینجا داریم یکی رو خفه می‌کنیم!

هاول تلاش می‌کرد که خودش رو آزاد کنه. موهاش این وسط به هم می‌ریزه. دراکو که روی مو خیلی حساس بود، دستی به سرش می‌کشه.
- اگه می‌خوای بمیری حداقل قشنگ و آبرومند بمیر!
- آفرین دراکو!

صدای تشویق از پشت سرشون بلند می‌شه. همه خشک‌شون می‌زنه و کسی جرئت نمی‌کنه که برگرده. تلما آروم سرش رو بالا میاره و از گوشه‌ی چشمش به بقیه نگاه می‌کنه. رنگ همه پریده بود! صدای لرد دوباره بلند میشه:
- داشتین می‌گفتین!

هاول سالم و سرحال از جاش بلند می‌شه و پیش لرد می‌ره. بقیه هم با ترس و اجبار به سمت لرد برمی‌گردن. لرد با همون خون‌سردی همیشگی می‌گه:
- واقعاً تصور کردید ما از نیت‌تان خبر نداریم؟

هیچ‌کس جوابی نمی‌ده. هاول بوسه‌ی هوایی‌ای برای ملت می‌فرسته.
- حسادت اصلاً کار خوبی نیست.

تلما دنبال توجیه کردن اتفاقات توی ذهن خودش بود.
- من اشتباه کردم. تو جاسوس وزارت نیستی؛ جاسوس ارباب بودی! ارباب می‌خواست امتحان‌مون کنه و از تو استفاده کرد.

حالا تازه متوجه شده بود که تموم حرف‌هایی که بقیه درباره‌ی جاسوسی و وزارت و دزدیدن لقب‌ها زده بودن، فقط دروغ‌هایی برای این بود که اون رو وارد نقشه‌شون کنن. اما از طرفی طرز فکرش کاملاً اشتباه نبود...
- البته، من اشتباه حدس نزدم. تو واقعاً جاسوس بودی!

لرد با نگاه سنگینی به همه خیره می‌شه.
- امروز ما مطمئن شدیم که شما حاضرید برای یک لقب بی‌اهمیت به ما خیانت کنید و به تصمیم‌مان احترام نگذارید!

اون‌قدر همه‌جا ساکت بود که می‌شد صدای تپش قلب ملت رو شنید.
- بنابراین ما نیز تصمیم‌مان را عوض نمی‌کنیم. از امروز، هاول پرکینز تنها خوشگل ارتش تاریکی خواهد بود.

لبخند هاول بزرگ‌تر می‌شه.

- و بقیه شما نیز زین پس زشت خطاب خواهید شد.

صدای اعتراض دسته‌جمعی همه بلند میشه. برگ‌های کجول می‌خشکه، دلفی با بغض به باباش نگاه می‌کنه، ویولا سریع توی آینه خودش رو بررسی می‌کنه و سیبل، سیبیلش رو می‌چرخونه.

- ارباب... زشت بودن باعث کم شدن جیره‌ی غذا که نمی‌شه؟

لرد سیاه به تلما که بی‌اهمیت بود، زل می‌زنه.
- و شما تلمای زشت ما! از این به بعد لقب شکاک‌ترین و باهوش‌ترین مرگخوار را برای شما ممنوع می‌کنیم!
- نه!

و اینجوری شد که نه تنها هاول خوشگل موند، بلکه بقیه زشت شدن و حتی تلما لقب‌های مورد علاقه‌اش رو از دست داد!

افرادی که لایک کردند

واسه چی داری تعقیبم می‌کنی؟
خیلی مشکوکی!
تولد نقش
1404/09/12
آخرین ورود
امروز ساعت 11:56
عضویت
1404/09/12
پست‌ها
601
هلنا از زمان ورودش به جمع مرگخواران، تصمیم گرفته بود تا به رفتارشان توجه کند و آن چیزی را در آن بجوید که خواسته‌ی سالازار بود. سالازار از او خواسته بود تا آرمان‌های اسلیترین را از جادوگر سیاه زمانه، یعنی لرد ولدمورت و مرگخوارانش بیاموزد.

اما هلنا در اخلاق و رفتار، فاصله‌ی زیادی با تبدیل شدن به یکی از افراد خاندان اسلیترین داشت. روونا تمام تلاشش را کرده بود تا بُعدی از هلنا را پررنگ نگه دارد که او را وادار می‌کرد هوش و توانایی‌هایش را در جهت خدمت به دنیا و تبدیل کردنش به جایی بهتر خرج کند. هلنا هرچقدر هم که از درون سالازاری در وجودش داشت، اما چنان آن بُعد خفته نگاه داشته شده بود که تنها هاله‌ای کم‌رنگ از آن مشاهده می‌شد.

پس هلنا باید می‌دید و می‌آموخت. اولین انتخابش ربکا بود. ربکا هم‌گروهی‌اش در هاگوارتز بود که آشنایی‌ای نسبی‌ای با او داشت و می‌خواست بداند ورودش به جمع مرگخواران چه تغییراتی در رفتارش ایجاد کرده است. به خیالش همان‌طور که از خودش انتظار می‌رفت با حضور در آن‌جا تغییراتی داشته باشد، ربکا نیز باید همین‌گونه می‌بود.

اما حقیقت این بود که ربکا، دقیقا همان ربکایی بود که می‌شناخت. شاید حتی در میان کسانی که بیشتر افکار مشابهی با او داشتند، آزادانه‌تر خودش و عقایدش را ابراز می‌کرد. البته ربکا از آن دسته دخترهای پر سر و صدایی که جمع را بدست می‌گیرند و خودشان گفتگوها را هدایت می‌کنند نبود. عموما در سایه بود و جز در مواردی که نیاز می‌دانست، وارد گفتگویی نمی‌شد. او بیشتر گوش‌های تیزی داشت تا زبانی بُرَّنده. هرچند به وقتش همان چند جمله‌ای که به زبان می‌راند نیز زهرش از هر مسمومیتی کشنده‌تر بود، برای آنان که سزاوارش بودند.

چیزی که هلنا خیال می‌کرد احتمالا با ارزش‌های سالازار سازگار است، این بود که ربکا اصلا ساحره‌ای اهل بخشش نبود. مهم نبود ماگلی که حتی از وجودشان نیز بیزار است خللی در ماموریتش ایجاد کند یا مرگخواری بر اثر حواس‌پرتی‌اش لکه‌ای بر روی شنل تمیز ربکا بیندازد. هر دویشان در نهایت طولی نمی‌کشید که تاوان اشتباهشان را پس می‌دادند، تفاوت تنها در این بود که یکی مجازات سنگینی در حد مرگ گریبان‌گیرش می‌شد و دیگری شاید پاسخی تیز که او را از کرده‌اش پشیمان کند نیز برایش کافی بود.

از طرفی هلنا نمی‌دانست انتخاب آگاهانه‌ی تنهایی باعث شده است ربکا به کلاغ‌ها نزدیک شود تا جایی که نزدیک‌ترین همدمش موریگان شود، یا این که همراهیِ موریگان با او موجب شده است تا ربکا به سراشیبی تنهایی کشیده شود. آخر وقتی موجودی باهوش هم‌چون کلاغ هم‌کلامت می‌شود که بدون هیچ قضاوتی تو را همه جا همراهی می‌کند، چه نیازی به انسان‌های قضاوت‌گر است که شاید درکی از دردهایت نداشته باشند تا عطش انتقامت را توجیه‌پذیر بدانند؟

اما چیزی که هلنا می‌دانست این بود که این دختر با وجود تمام زخم‌ها و کینه‌هایی که دارد که چیزی با عنوان بخشش را در وجودش کشته است، آرامش عجیبی دارد. در ماموریت‌های مرگخواران کم موقعیت‌های تنش‌زا رخ نمی‌دهد که باعث از کوره در رفتنشان می‌شود، اما ربکا حتی در این شرایط هم اثری از به هم ریختن ذهنش یا از دست دادن کنترلش نشان نمی‌دهد. انگار چنان تجربه‌های بدتری داشته است که برایش چنین موقعیت‌هایی هیچ پنداشته می‌شوند و اهمیتی برای درگیر شدن ندارند.

شاید همین ویژگی‌ها چیزهایی بود که باید از ربکا می‌آموخت. هلنا در حالی که روی تختش در خانه‌ی ریدل‌ها دراز کشیده بود و عمیقا ذهنش با ربکا درگیر شده بود، ناخودآگاه با یادآوری خاطره‌ای خوش از او پاترونوس کوچکی تولید می‌کند که رو به سقف اتاق اوج می‌گیرد.

- اشتباه می‌کنی.

هلنا با شنیدن این حرف از جا می‌پرد و با ربکایی مواجه می‌شود که چهره‌اش طوری بود گویا تمام مدت شاهد لحظه‌ایِ افکاری بوده است که هلنا در ذهن می‌پروراند.

- فکر نکنم سالازار ازت بخواد شبیه به کسی بشی یا از دیگران الگوبرداری کنی، فقط می‌خواد اون بعدی از خودت که پنهان کردی رو کشف و نمایان کنی.
- اما من... مطمئن نیستم که داشته باشمش.

ربکا از نظرش آن‌چه را که باید می‌گفت، گفته بود. پس برای خاتمه‌ی گفتگو اشاره‌ای به پاترونوس هلنا که حالا در حال ناپدید شدن بود می‌کند.
- می‌دونی، من هیچ‌وقت نتونستم یکیش رو بسازم.

و در حالی که توجه هلنا به سمت پاترونوسش برمی‌گردد، @ربکا از اتاق خارج می‌شود.
🦅 Only Raven 🦅
تولد نقش
1402/07/15
آخرین ورود
چهارشنبه 15 مهر 1405 14:52
عضویت
1402/07/14
پست‌ها
529
توی یکی از روزهای گرم و آفتابی تابستونی، مرگخوارها درحال آفتاب گرفتن و استراحت بودن. اونا که بعد از ماموریت‌های پیوسته و درگیری‌های زیاد، حسابی خسته شده بودن، از تعطیلات تابستونی‌شون نهایت لذت رو می‌بردن.

- ملت براتون درینک حاضر کردم؛ داخلش آیس هم انداختم که قشنگ خنک باشه.

ویولا با سینی بزرگی از نوشیدنی که توی دستش داشت، به حیاط اومده بود. اون با لبخند هر یکی از نوشیدنی‌های خنک رو به یکی از مرگخوارها می‌ده. همه با رضایت، نوشیدنی رو از داخل سینی برمی‌دارن و دوباره به آفتاب گرفتن‌شون ادامه می‌دن. ویولا بعد از این‌که همه رو رد می‌کنه، به تلما می‌رسه که برخلاف بقیه که بی‌کار بودن، پرونده‌هاش رو با خودش بیرون آورده بود و بررسی‌شون می‌کرد. ویولا یکی از نوشیدنی‌هارو کنار تلما قرار می‌ده و بعد برداشتن نوشیدنی خودش، روی صندلیش می‌نشینه.

چند دقیقه‌ای طول نمی‌کشه که ملت شروع به خوردن نوشیدنی‌هاشون می‌کنن. اما تلما که روی حل پرونده تمرکز کرده بود و گاهاً چیزهایی یادداشت می‌کرد، به نوشیدنی اهمیتی نمی‌داد.

- تلما! درینکت رو گذاشتی جلوی آفتاب؛ آیس‌هاش اب می‌شه ها...
- اوه! مرسی ویولا!

تلما دفترچه‌اش رو می‌بنده و کنار می‌گذاره. بعد از جاش بلند میشه و نوشیدنی رو توی دستش می‌گیره.
- میرا! بیا اینجا کارت دارم.

روباه تلما که اون سر حیاط دنبال برگو افتاده بود، خودش رو پیش تلما می‌رسونه. سرش رو کج می‌کنه و به تلما زل می‌زنه. تلما لیوان نوشیدنی رو مقابل پوزه‌ی میرا نگه می‌داره و بهش اشاره می‌کنه. میرا که به نظر منظورش رو فهمیده بود، سرش رو تکون می‌ده و نوشیدنی رو بو می‌کشه.

- داری چی‌کار می‌کنی؟
- هیچی. میرا بوش می‌کنه تا ببینه مشکلی نداره یا نه.

ویولا که از این رفتار ناراحت شده بود، چشم غره‌ای میره.
- نکنه به درینک من شک داری؟
- به هر حال احتیاط شرط عقله عزیزم.

میرا که بعد چند ثانیه بو کردن فهمیده بود که نوشیدنی مشکلی نداره، با سرش تاییدی می‌کنه و میره. تلما جرعه‌ای از نوشیدنی، می‌نوشه.
- ناراحت نشو ویولا. این کار یک‌جورایی تبدیل به عادت شده. اگه جیزی بخورم و میرا قبلش بررسیش نکنه، باهام قهر می‌کنه.
- وا! یعنی چی؟
- راستش همه چیز به چند سال پیش برمی‌گرده...

فلش بک _ چند سال قبل

- خانوم خیلی ببخشید ولی اجازه ندارین همراه خودتون حیوون ببرین داخل.

نگهبانی که دم در تالار ایستاده بود، جلوی تلما رو که داشت وارد می‌شد، می‌گیره. تلما که با دقت اطراف رو زیر نظر گرفته بود، با تعجب به نگهبان نگاهی می‌کنه.
- جناب اجازه می‌دی برم داخل؟

نگهبان سرش رو می‌خارونه و به روباهی که تلما بغل کرده بود، اشاره می‌کنه.
- متاسفانه ورود هرگونه حیوون به داخل مراسم ممنوعه.

نگاه تلما بین نگهبان و میرا می‌چرخه. بعد اخمی می‌کنه و میرا رو روی زمین می‌گذاره. در یک حرکت ناگهانی، یقه‌ی نگهبان رو می‌گیره و جیغ می‌کشه.
- چی گفتی؟!
- تقصیر من نیست! عروس و دوماد...
- یک کلمه‌ی دیگه بگی کادوپیچت می‌کنم و به عنوان هدیه‌ی عروسی می‌دم به عروس و دوماد! فهمیدی؟!

نگهبان بی‌نوا که از واکنش ناگهانی تلما شگفت‌زده شده بود، حرف دیگه‌ای نمی‌زنه. درحالی‌که از ترس می‌لرزید، از سر راهش کنار میره و حتی جرئت نمی‌کنه ازش بخواد که کارت دعوتش رو تحویل بده. تلما هم بعد از تهدید موفقیت آمیزش، با لبخند مغرورانه‌ای از کنار نگهبان رد میشه.
- میرا دیدی چی‌شد؟ طرف حتی نفهمید ما اصلاً دعوت نشدیم!

میرا با خوشحالی دور تلما می‌گرده. تلما نگاه سریعی به تموم حاضرین تالار می‌ندازه و دوباره میرا رو بغل می‌کنه.
- اگه بتونیم این‌جا یک سرنخی از مظنون پرونده پیدا کنیم و ردش رو بزنیم، میشه پنجمین پرونده‌ی حل شده‌ی ماه! رکورد خودمون رو می‌شکونیم!

تلما به سمت گوشه‌ی تالار عروسی که خلوت‌تر بود و به تموم سالن دید داشت، حرکت می‌کنه. در طول مسیر، از کنار جوون‌هایی که به اصطلاح می‌رقصیدن و در اصل شبیه هیپوگریف‌های پر کنده بودن، رد میشه. با انزجار به زوج عاشق شب که کیک رو توی دهن همدیگه می‌گذاشتن خیره میشه.
- امیدوارم هرچه زودتر کارمون تموم بشه! من که نمی‌تونم این سر و صدا رو تحمل کنم.

تلما مدتی به بررسی اطراف می‌پردازه و چیزهایی هم یادداشت می‌کنه. تا اینکه صدای بلندی توی تالار می‌پیچه...
- مهمان‌های عزیز! تشریف ببرین سمت سالن غذاخوری!

تلما با وجود اینکه علاقه‌ای نداشت که شام عروسی رو بخوره و با اون جمعیت عجیب و غریب توی یک فضای کوچیک‌تر قرار بگیره، به اجبار همراه‌شون حرکت می‌کنه. به هر حال اون برای جمع آوری اطلاعات اون‌جا بود و نمی‌تونست این فرصت رو از دست بده. بنابراین همراه جمعیت میشه...

- خانوما و آقایون! صف ببندین!

توی کسری از ثانیه، صف بلندی از سالن غذاخوری تا اواسط تالار عروسی کشیده شد. تلما هم توی نیمه‌ی جلوی صف مونده بود. بعد از اینکه بالاخره نوبت به تلما رسید، بعد از زمین گذاشتن میرا، سینی غذای استیلی رو برمی‌داره. جلو می‌ره و سینی رو به دست مسئولین غذاخوری تحویل می‌ده.

- خب... یک کفگیر باقالی پلو، یک تیکه ماهیچه، ژله رو هم گذاشتم بغل پلو، یکمم ترشی... بگیر و برو!

تلما سعی می‌کرد نگاهش رو از سینی غذاش که هیچ شباهتی به خوراک انسان نداشت و با ترکیب انواع چیزهای شور، شیرین و تند با همدیگه، ماده‌ی جدیدی تولید شده بود، بدزده. تلما به آرومی همراه غذاش پشت میز می‌نشینه.
- آخه کی ژله رو بغل غذا می‌ریزه؟

برعکس تلما که میلی نداشت غذا بخوره، بقیه‌ی مهمون‌ها با اشتیاق از غذاشون لذت می‌بردن. حتی به تلما که چیزی نمی‌خورد هم چشم غره می‌رفتن! پس تلما ترجیح میده که برای جلب توجه نکردن، هم‌رنگ جماعت بشه...
- میرا! چی‌کار داری می‌کنی؟

روباه نارنجی رنگ آستین لباس تلما رو گرفته بود و می‌کشید. با وجود تمام تلاش‌های تلما، اون ولش نمی‌کرد.

- چته؟ الان همه بهمون زل می‌زنن!

تلما دستش رو بالا میاره و تکون می‌ده؛ میرا توی هوا آویزون میشه و دیگه نمی‌تونه خودش رو نگه داره و به زمین می‌افته.
تلما دوباره قاشق رو دست می‌گیره و به سمت دهنش می‌بره؛ اما میرا تصمیم نداشت بی‌خیال بشه! با آرامش دست‌هاش رو بلند می‌کنه و روی دو پاش می‌ایسته. آستین‌های خیالیش رو بالا می‌زنه و پاهای تلما رو می‌گیره و می‌کشه. میرا بدون توجه به نگاه‌های متعجب بقیه و دست و پا زدن های تلما که روی زمین کشیده می‌شد، اون رو از تالار عروسی بیرون می‌بره.

- چیکار کردی؟ خجالت نمی‌کشی؟ باسیلیسک تو آستینم پرورش دادم؟

تلما درحالی‌که لباس‌‌هاش رو می‌تکوند، جیغ کشان غر می‌زد. اون دوباره به سمت تالار راه می‌افته تا اینکه میرا دست به کمر مقابلش می‌مونه و جلوش رو می‌گیره.
- برو کن...

با پیچیده شدن صدای آژیر آمبولانس توی محوطه‌ی تالار، تلما ساکت میشه. پزشک‌های آمبولانس با عجله وارد تالار می‌شن و چندین نفر رو با برانکارد به بیمارستان می‌برن.

وقتی تلما مشکوکانه به میرا نگاه می‌کنه، اون رو می‌بینه که با اعتماد به نفس بهش چشمکی می‌زنه.

پایان فلش بک

- آره دیگه... بعد از تحقیقات فهمیدم اون غذا مشکل داشته و ملت دچار مسمومیت غذایی شده بودن. میرا هم که چیزای مشکوک رو از روی بوشون تشخیص می‌ده، اون روز نذاشت من حتی یک قاشق از اون غذا مشکل‌دار بخورم. از اون روز تا حالا عادت داره که اول همه‌ی چیزایی که می‌خورم رو بررسی کنه.

تلما بعد از توضیحاتش، به میرا که سرگرم بازی بود نگاه می‌کنه؛ بعد به ادامه‌ی کارش برمی‌گرده. ویولا هم که تقریباً هیچ‌کدوم از حرف‌های اون رو متوجه نشده بود، شونه‌ای بالا می‌ندازه و بدون کلامی حرف زدن، به آفتاب گرفتنش ادامه میده.
ویرایش شده توسط تلما هلمز در 1405/4/18 1:23:48
واسه چی داری تعقیبم می‌کنی؟
خیلی مشکوکی!
تولد نقش
1403/10/01
آخرین ورود
دیروز ساعت 12:03
عضویت
1403/09/30
پست‌ها
147
برای میرتل وارن .

دلفی انسان کاملی نبود. در حقیقت، او از کامل بودن خوشش نمی‌آمد. عاشق این بود که در آدم‌هایی که ملاقات می‌کند، در شخصیت‌های کتاب‌هایی که می‌خواند، نقص‌هایی هر چند کوچک پیدا کند؛ آدم‌های واقعی و باورپذیر، آدم‌های خاکستری، و نه سفیدِ سفید یا سیاهِ سیاه. این باعث می‌شد از ارتباط گرفتن و از کتاب خواندن لذت ببرد.

اما موضوع این بود که آدم‌هایی در موقعیت او، آزادی‌های محدودی داشتند. فرزند لرد ولدمورت باید کامل و بی‌نقص می‌بود و آدم های اطرافش هم نمی‌توانستند چیزی جز این باشند. در دنیای او، یک اشتباه کوچک برابر با یک نقطه ضعف بزرگ بود و او اجازه نداشت نقطه ضعفی داشته باشد.

از همان سال اول ورودش به هاگوارتز بود که با میرتل وارن آشنا شد. میرتل برای او نشانه‌ای از یک ارتباط واقعی بود؛ کسی که وجود داشت و در عین حال، نه. کسی که سال‌ها پیش ترسیده بود، قایم شده بود و نتیجه‌اش مرگ بود و حالا همین باعث می‌شد دیگر ترسی نداشته باشد. او شجاع بود و از گفتن حقیقت، از ابراز غم و خوشحالی و از بی‌محابا زندگی کردن لذت می‌برد. دلفی از اولین بارهایی که میرتل را در حال مسخره کردن آدم‌های احمق و یا ابراز احساسات در برابر همه دیده بود، او را تحسین می‌کرد و برایش احترام زیادی قائل بود. همین شد که یکی از همان روزها شروع به استفاده از دستشویی طبقه‌ی دوم هاگوارتز کرد، با وجود این‌که خیلی‌ها به او هشدار می‌دادند که از میرتل "گریان" دور بماند.

حقیقتا دیگر حتی یادش نمی‌آید چطور با هم دوست شدند، اما از آن روز به بعد، لحظات زیادی کنار هم گذراندند. روزهایشان با حرف زدن، کارهای مشترک کردن و هم‌فکری کردن گذشت؛ دلفی از رنگ‌ ناخن‌های جدیدش می‌گفت و میرتل از بوته‌ی توت‌فرنگی‌ای که یکی از جادوآموزان را با تهدید مجبور کرده بود برایش بکارد. آن‌ها علایق مشترک زیادی داشتند و هم‌چنین نفرت‌های مشترک. بین‌شان زمان سریع‌تر از باقی اوقات سپری می‌شد، چون همیشه حرف برای گفتن داشتند آن‌قدری که زمان کم می‌آوردند.
اما آن‌چه که در مورد این ارتباط شگفت‌انگیز بود، چیزی فراتر از این‌ها بود: دلفی و میرتل می‌توانستند ساکت بمانند و باز هم چیزی بین‌شان عوض نشود. حتی وقتی دلفی فارغ‌التحصیل شد و دیگر در هاگوارتز نبود، حتی وقتی دعوایشان شد و مدت‌ها حرف نزدند. حتی وقتی روزهای سختی را گذراندند، این‌جا خانه‌ی امنشان بود.

مهم‌ترین بخش و بحث‌برانگیزترین آن هم در مورد روابط همین است. ما فکر می‌کنیم نقاط مشترک، هر روز کنار هم بودن و هر لحظه کاری برای انجام دادن اهمیت بیشتری دارد، اما حقیقت این است که آن‌چه ما در نهایت از روابط‌مان می‌خواهیم حس عمیق امنیت است. این‌که بدانیم فهمیده می‌شویم، قرار نیست آسیب ببینیم، می‌توانیم خودمان باشیم، از تیره‌ترین نقاط شخصیتی‌مان حرف بزنیم و هرگز قضاوت یا رها نشویم. و به‌ شکل خوشحال‌کننده‌ای، دلفی همیشه می‌دانست که در دوستی‌اش با میرتل همیشه در امن‌ترین جای ممکن قرار دارد.

میرتل زیبا، پر از نور، پر از محبت و پر از آینده بود. او می‌توانست بدون چشم‌داشت دوست بدارد و دلفی خوشحال بود که یکی از آن‌هاست. برای داشتن‌اش در زندگی به خود می‌بالید و تا بار دیگری که او را می‌دید، منتظر و مشتاق‌اش باقی می‌ماند.

و می‌دانست میرتل هم چشم‌به‌راهش خواهد بود.
حالا که این پستو تا آخر خوندی، پس یعنی خیلی درگیرمی!


تولد نقش
1393/07/20
آخرین ورود
دیروز ساعت 20:05
عضویت
1393/07/19
پست‌ها
648


As is the way with most figures of immense influence in the history of the galaxy, almost every fact pertaining to the great life of Myrtle Warren is miserably contested by her detractors

Moorthabanc Lookortfolo, the prominent interstellar historian of Alpha Centauri, in his comprehensive tome, An Incomplectica Oiprakvash says of Myrtle Warren that she was indeed the most Viupiu of all lifeforms that have ever peopled the planet Earth. In the same passage, he goes on to describe Myrtle Warren as Opiumgh castanep un verum pooloo mooloo. As the language of Alpha Centaurians has, sadly, always eluded translation to anything intelligible by us, we cannot be certain of what was meant by these effusive words of praise. Some Earth historians dismiss them out of hand, going so far as to claim they were not words of praise at all, but rather vitriol. This often stems from said historians' jealousy, and is rooted in their childhood shortcomings

The myopic ridicule of such historians is put to the test, however, when we look at further evidence. As incomplete as our search for extraterrestrial life had been before the Toiletrian Jihad, already we knew of a race of space dwarves dwelling inside Tau Ceti that worshipped a water deity with striking resemblance to Myrtle Warren. This goddess was prophesied to one day let an ocean flow from her eyes that should put out the fires of Tau Ceti and so free the dwarves from their starry prison, free to wander in the cold space, free to wreak murder and pillage on any planet as might take their fancy

Casting our glance to more familiar surroundings, to our own Earth, let us not be oblivious to the Order of the Lavatory--a brotherhood of scholarly cockroaches who survived the Apocalypse of '84 and witnessed the birth of a new civilization atop the ruins of the second-floor girls' bathroom. Their holy text reminds us that at each step of this fateful task, it was the ghost of Myrtle Warren herself that guided their feelers. When from the ashes, they put the world together; when they built the first mecha-insect armies to conquer the last standing cities of humans; when they declared all idols of the Old World heretical and burned the towering Ghouls of Concrete; when they assembled the first spaceships, finally managing what the pride and mighty humans never had; when they saw the vastness and emptiness of the universe; when they declared the Toiletrian Jihad, to conquer the galaxy in their own name; it was the ghostly hand of Myrtle Warren, the Padishah-Imperatrice of the Merlingaahian Empire, showing them the way

Yet, such is the conceit of some of our 'literate' brethren that in the face of such strong evidence, they still espouse firm belief in their smallminded notions. It can make one feel sorry to have been born a cockroach. But let us not forget the legacy of which we are the inheritors. Our ancestors survived the Apocalypse, conquered the conquerors of Earth, then went on to conquer the galaxy. All the while following the holy writ and mandate of our Venerable Mother, Myrtle "Moaning" Warren. The Lady who was ridiculed in life, and even in death, ruled over the greatest empire the galaxy has seen, and ruled over it with wisdom and mighty sagacity. And such has become our fate as rulers, the cockroaches of the universe, we who were once trodden upon, squashed and murdered without a second thought. It seems fitting. It seems an inspiring verse in a great cosmic poem. And I want you to take from it the same courage that I do. To all cockroaches, it is a poem of hope
ویرایش شده توسط وینکی در 1405/4/2 12:49:43
ویرایش شده توسط وینکی در 1405/4/2 12:52:33
ویرایش شده توسط وینکی در 1405/4/2 12:57:06
ویرایش شده توسط وینکی در 1405/4/2 17:50:53
ویرایش شده توسط وینکی در 1405/4/2 17:53:34
ویرایش شده توسط وینکی در 1405/4/2 17:55:15
ویرایش شده توسط وینکی در 1405/4/2 18:00:37

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
تولد نقش
1403/11/12
آخرین ورود
امروز ساعت 15:39
عضویت
1403/11/10
پست‌ها
281
گورستان خاطرات

قسمت اول



شب آن‌قدر سنگین بود که انگار زمان در جایی میان تاریکی و سکوت متوقف شده بود. هوای اتاق بوی سنگ مرطوب، خاک کهنه و چیزی شبیه فلز زنگ‌زده می‌داد. بویی که در اعماق سیاهچال‌های متروک یا مقبره‌هایی فراموش‌شده به مشام می‌رسد؛ بویی که نه به زندگی تعلق دارد و نه به مرگ.

نور اندکی در فضا وجود داشت. نه از شمع و نه از مشعل؛ بلکه از خطوطی باریک و نقره‌ای که روی دیوارهای سنگی حک شده بودند و مانند رگ‌های زنده زیر پوست سطح سنگ می‌درخشیدند. آن خطوط در فواصل نامنظم می‌تپیدند؛ گویی موجودی عظیم در دل دیوارها نفس می‌کشید. هر بار که نور کم و زیاد می‌شد، سایه‌ها نیز جان می‌گرفتند، بر دیوارها می‌لغزیدند، کش می‌آمدند، جمع می‌شدند و دوباره ناپدید می‌شدند.

در مرکز اتاق، صندلی‌ای از سنگ سیاه قرار داشت. سنگی براق، صیقلی و غیرطبیعی، گویی از دل شب تراشیده شده بود. روی آن صندلی، سیبل تریلانی نشسته بود.

یا دقیق‌تر... به آن دوخته شده بود.

بازوانش روی دسته‌های صندلی قرار داشتند اما نه طنابی وجود داشت و نه زنجیری. در عوض حلقه‌هایی از نور تیره، چیزی میان دود و فلز مذاب، دور مچ‌هایش پیچیده بودند. آن حلقه‌ها زنده به نظر می‌رسیدند. گاهی منقبض می‌شدند، گاهی آرام روی پوست حرکت می‌کردند و هر بار که سیبل سعی می‌کرد کوچک‌ترین حرکتی انجام دهد، تارهای سیاه‌رنگی از میان آن حلقه‌ها بیرون می‌آمدند و تا زیر پوستش نفوذ می‌کردند. گویی جادو مستقیماً به اعصاب او متصل شده بود.

پاهایش نیز به همان شکل مهار شده بودند. از زانو تا مچ، رگه‌های تاریک جادو روی پوستش بالا رفته بودند؛ مانند شاخه‌های خشکیده‌ای که درون گوشت رشد کرده باشند.

اما بدترین بخش، سکوت بود. دهانش بسته نشده بود. هیچ طلسمی لب‌هایش را به هم ندوخته بود. با این حال نمی‌توانست حرف بزند. جادو عمیق‌تر از آن عمل می‌کرد. هر کلمه‌ای پیش از آنکه شکل بگیرد خفه می‌شد. گویی دستی نامرئی میان ذهن و زبانش قرار گرفته بود. او می‌توانست فکر کند، می‌توانست خشمگین شود، می‌توانست فریاد بکشد اما هیچ‌یک از آن‌ها هرگز به صدا تبدیل نمی‌شدند.

تنها چیزی که باقی مانده بود نگاهش بود و نگاه سیبل هنوز زنده بود. سرد، تیز و خطرناک...

همان نگاهی که سال‌ها پیش بسیاری را وادار به سکوت کرده بود اما امشب... حتی آن نگاه نیز در این اتاق قدرت چندانی نداشت.

چند متر دورتر از او مردی ایستاده بود. آرام و بی‌حرکت. سایه‌ای بلند در میان نورهای لرزان دیوار دستانش پشت کمرش قرار داشت. سرش اندکی خم شده بود. مثل استادی که در حال تماشای نتیجه آزمایشی موفق باشد.

صورتش در تاریکی نیمه‌پنهان مانده بود. اما چشم‌هایش... چشم‌هایش به وضوح دیده می‌شدند. درخشش سرد و بی‌روحی در آن‌ها وجود داشت. نه خشم، نه هیجان و نه حتی لذت؛ تنها آرامشی بیمارگونه بود.

مدت زیادی هیچ‌کدام حرکتی نکردند. تنها سکوت میانشان حکمرانی می‌کرد. سکوتی که هر لحظه سنگین‌تر می‌شد.

سرانجام مرد لبخند کم‌رنگی زد.
- سال‌ها این لحظه رو تصور می‌کردم.

صدایش آرام بود... بیش از حد آرام!

مانند کسی که کنار تخت بیماری خوابیده صحبت می‌کند.

- گاهی فکر می‌کردم وقتی دوباره ببینمت، فورا می‌کشمت.

قدم اول را به سمت سیبل برداشت. صدای کفش‌هایش روی سنگ، در اتاق پیچید.

- بعد فکر کردم نه... این زیادی ساده‌ست.

قدم دوم...

- مرگ برای آدم‌هایی مثل ما مجازات نیست.

و قدم سوم...

نور کم‌جان دیوار، بخشی از صورتش را روشن کرد. خطوطی از جادوهای سیاه روی گردنش دیده می‌شدند. نقوشی که انگار مستقیما روی پوست حک شده بودند. نشانه سال‌ها کار با نیروهایی که بیشتر جادوگران حتی جرئت مطالعه‌شان را نداشتند.

او مستقیم مقابل سیبل ایستاد. آن‌قدر نزدیک که می‌توانست انعکاس خود را در چشمان او ببیند.
- می‌دونی استاد...

مکث کرد. کلمه استاد را با لحنی خاص بر زبان آورد. نه از سر احترام و نه از سر تمسخر، بلکه مانند زخمی که هر بار باز می‌شود.

- خیلی‌ها فکر می‌کنن انتقام یعنی خون.

دستش را روی دسته صندلی کشید.

- خیلی‌ها فکر می‌کنن درد یعنی شکستن استخوان.

لبخندش عمیق‌تر شد.

- اونا هیچ‌چیز درباره انسان نمی‌دونن.

سیبل خیره نگاهش می‌کرد. اگر قادر بود حرکت کند، احتمالا همین حالا طلسمی مرگبار به سمت او پرتاب می‌کرد. اما آن مرد این را می‌دانست. تمام این سال‌ها را صرف اطمینان از همین لحظه کرده بود. او خم شد. صورتش تنها چند سانتی‌متر با صورت سیبل فاصله داشت.

- و من نمی‌خوام بکشمت.

زمزمه کرد.

- می‌خوام هر چیزی که تو رو ساخته نابود کنم.

سکوت دوباره میانشان افتاد. نورهای نقره‌ای روی دیوارها آهسته تپیدند. هوای اتاق سردتر شد. و برای نخستین بار سیبل چیزی را احساس کرد که مدت‌ها بود تجربه نکرده بود؛ عدم اطمینان...

مرد عقب رفت. به سمت میز سنگی کوچکی در گوشه اتاق. روی میز اشیای مختلفی قرار داشتند. کتاب‌هایی با جلدهای فرسوده، بطری‌هایی حاوی مایعات تیره، قطعاتی از استخوان و در میان همه آن‌ها... حوضچه‌ای کم‌عمق از نقره مایع.

سطح آن، مانند آینه‌ای زنده، بی‌وقفه موج می‌خورد. مرد انگشتانش را درون مایع فرو برد و سطح نقره‌ای شروع به لرزیدن کرد.
- می‌دونی سخت‌ترین بخش کار چی بود؟

پشتش به سیبل بود.

- پیدا کردنت؟ نه.

مایع درون حوضچه تیره‌تر شد.

- شکست دادنت هم نه.

رگه‌هایی سیاه از میان نقره بالا آمدند.

- سخت‌ترین بخش این بود که بفهمم از کجا باید شروع کنم.

او سرش را برگرداند. چشمانش مستقیم به چشمان سیبل دوخته شد.
- بعد فهمیدم جواب همیشه جلوی چشمم بوده.

لبخند زد.
- گذشته!

در همان لحظه، تمام خطوط نورانی روی دیوارها همزمان روشن شدند. اتاق در هاله‌ای از نور سرد و نقره‌ای غرق شد. هوای اطراف شروع به لرزیدن کرد و جادو در فضا جریان یافت. سنگ‌ها ناله کردند. سایه‌ها روی دیوار پیچ‌وتاب خوردند و سیبل احساس کرد چیزی نامرئی در حال نزدیک شدن است؛ نه به بدنش و نه به قلبش؛ بلکه به جایی عمیق‌تر. به جایی که خاطرات در آن دفن شده بودند.

مرد قدمی به جلو برداشت. چوبدستی سیاه‌رنگش را بالا آورد. نوک آن درست مقابل پیشانی سیبل متوقف شد.
- امشب...

صدایش در میان لرزش جادو پیچید.
- اولین در رو باز می‌کنیم، استاد.

رشته‌ای باریک از نور سیاه از نوک چوبدستی بیرون آمد. آرام و بی‌صدا مانند خاری که در تاریکی رشد کند. رشته نور به پیشانی سیبل رسید.

و درست در لحظه‌ای که به ذهن او نفوذ کرد... همه‌چیز در تاریکی فرو رفت.
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
تولد نقش
1404/12/29
آخرین ورود
یکشنبه 12 مهر 1405 19:56
عضویت
1404/12/27
پست‌ها
206
- ارباب اومدن!

هرگاه این حرف را در خانه‌ی ریدل‌ها می‌شنیدید به آن معنا بود که مرگخواران حسی توام با ترس و خوشحالی داشتند. ترس و خوشحالی از بزرگی فردی که به آن و هدفش خدمت می‌کردند. هدف و رهبری که برای زندگی فردایشان انتخاب کرده بودند.
اما چند وقتی بود که دیگر حس خوشحالی وجود نداشت. همه چیز تماما ترس بود. دیدن چهره‌ی اربابشان لرزه به اندامشان می‌انداخت. برای فهمیدنش نیازی به تلما و کاراگاه‌ بازی‌هایش نداشتند. همه چیز واضح بود.

این چند وقت اخیر هیچ حسی از اربابشان دریافت نمی‌کردند. نه او را شاد می‌دیدند نه ناراحت. نه عصبی و نه خوشحال. چهره‌ی اربابشان چیزی بروز نمی‌داد. گویی چشمان لرد ولدمورت در را رو به حقیقت درونش بسته باشد. گویی به عمد خط لب‌هایش افقی مانده باشد که مبادا خم شدن این خط باعث شود کسی چیزی بفهمد.

اما همه چیز نمی‌توانست مقاومت کند.

- وینکی این ردایمان هم کثیف شده. فردا تمیز می‌خواهیمش.

بیرون می‌رفت. چند ساعت بعد با ردایی که قبل از خارج شدن به سیاهی شب بود و حال تقریبا به سرخی چشمانش درآمده بود، برمی‌گشت.

می‌گویند هیچ چیز مانند رنگ قرمز توجه را جلب نمی‌کند. ولی این قرمزی نیست که بخواهید به صاحبش نگاهی بیاندازید. قرمزش ناشی از درد، شکنجه، جیغ‌های فراوان و التماس برای مرگ است. اگر به این سرخی نگاهی بیاندازید چهره‌‌ی تک تک صاحبانش را می‌بینید. می‌بینید که چه بی‌دلیل قربانی شدند. می‌بینید که زندگی خوبی داشتند. کاری به کار کسی نداشتند و در کنج خانه‌شان دختر و پسر کوچک‌شان را بغل کرده و برایشان قصه‌های بیدل نقال را تعریف می‌کردند. حتی می‌توانید چشمان مشتاق آن پسر و دختر را هم ببینید. ببینید که در چشمان آن‌ها کسی که روبه‌رویش ایستاده قهرمان زندگی‌اش است.

اما حالا...

- به اتاق‌مان می‌رویم. نمی‌خواهیم کسی مزاحم‌مان شود. کاری داشتید با بلا و دلفی حرف بزنید.

قدم‌های سنگینش نشان از ذهن شلوغش دارد. به چه چیز فکر می‌کند؟ چه اتفاقی افتاده که این‌گونه او را درهم کوبیده؟ چرا دیگر در مورد اهدافش حرفی نمی‌زند؟ چرا دیگر سعی نمی‌کند نشان دهد که او از همه برتر است؟ چرا به نظر خسته می‌آید؟

در اتاقش دراز کشیده است. می‌تواند بشنود که کجول به برگو می‌گوید: «از زیر در برو تو و یه گوشه قایم شو. حواست به ارباب باشه!» اما خودش را به نشیدن می‌زند. می‌داند که همگی نگران او هستند.

چشمانش به سقف دوخته شده است. از میان ترک‌هایش، خط زندگی‌اش را پیدا می‌کند. کودکی‌اش، زمان هاگوارتز، زمانی که برتری جادوگران را برگزید و زمانی که جسمش را از دست داد. فکرش در این لحظه می‌ایستد. از روی تختش بلند می‌شود. به سمت آینه‌ی روی دیوار می‌رود. نگاهی به خودش می‌اندازد. به دنبال انسانیت در چهره‌‌ی جدیدش می‌گردد. گردن بلندش، دهانش که از گوش تا گوش کشیده شده، دندان‌هایش که به تیزی شمشیر شده است و... هیچ‌کدام کمکی به او نمی‌کنند.

چرا آن کار را کرد؟

این چند وقت ذهنش درگیر این سوال بود. چه نیازی داشت که او را بکشد؟ مگر آن بچه می‌توانست صدمه‌ای به او بزند؟ آن بچه زمانی که دعوت‌نامه هاگوارتز را می‌گرفت، کارش تمام شده بود. هدفش سنگ بنای دنیای جدید شده بود. پس چرا آن کار را کرد؟

گاهی بعضی کارها که در مقیاس زندگی بسیار کوچک هستند، تمام زندگی را تحت الشعاع قرار می‌دهد.

دستی به صورتش کشید. پوست زبرش را زیر دستانش حس کرد. افکارش دوباره وارد ذهنش شدند. سردردش برگشت. به سمت کمدش رفت. یک ردای سیاه دیگر را انتخاب کرد و پوشید. در خانه‌ی ریدل‌ها پشتش بسته شد. نگاهش چرخید. هدفش را انتخاب کرد. چوب‌دستی‌اش را درآورد. حرکت کرد.
He-Who-Must-Not-Be-Named

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.