تا چشمها قادر به مشاهده بودند، چیزی به جز سفیدی برف دیده نمیشد. خورشید در زمان استراحتش به سر میبرد و سرمای هوا، به درون استخوانها نفوذ میکرد. عمارت ریدل، در سکوتی اعجابآور غرق شده بود و هر یک از مرگخواران، در اتاق خود، مشغول انجام کاری بودند.
تلما نیز همانند دیگران تمام روز را از اتاقش خارج نشده بود. کبودی و گودی زیر چشمانش، خبر از نخوابیدن های چند شبش میداد. آشفتگیاش در رفتارهایش مشخص بود. شدت لرزش دستانش، رنگ پریدگی صورتش، بی اشتهایی و... او را بی حال تر از همیشه میکرد.
تلما قلم پری را که در دست داشت، روی میز میگذارد. سپس جرعهای از قهوهی درون فنجان می نوشد. اخم هایش به خاطر مزهی تلخ آن، درهم کشیده میشود؛ اما او اهمیتی نمیدهد و تمام قهوهی باقی مانده را سر میکشد. فنجان را در جای قبلی خود قرار میدهد. میخواهد قلم پر را دوباره در دست بگیرد که درد شدیدی که در سرش احساس میکند، این اجازه را به او نمیدهد. انگشتان سردش را بر روی شقیقه هایش میگذارد تا بلکه دردش کمی تسکین یابد... چشمانش را میبندد تا اندکی استراحت کند؛ اما کابوسها امانش نمیدهند.
- بابا؟
صدای ناله های ضعیف دخترکی در گوششمیپیچد. صدا نزدیک تر میشود؛ حالا به وضوح متوجه دخترک است.
- بابا لطفا برگرد!
گویا دوباره به سمت دخترک قدم برمیدارد. این بار علاوه بر صدا، تصویر دخترک نیز مقابل چشمانش است. دخترکی که به دیوار تکیه داده و قاب عکسی را در آغوش گرفته؛ او حتی میتواند قطرات اشکی که از روی چانهی او بر قاب عکس میچکد را نیز ببیند.
- من خیلی دلم برات تنگ شده.
صدای هق هق خفهی دختر شنیده میشود. تلما جلوتر میرود. او دخترک را میشناسد؛ بهتر از شخص دیگری... درخشش درون چشمان قهوهای رنگ او را از بر است. درد فشرده شدن سینهی او را به خوبی احساس میکند و سنگینی بغض درون گلویش را به یاد دارد. اکنون، تلما درست مقابل کودکیاش ایستاده است. خودش هم نمیفهمد که چگونه خود را بهکنار او میرساند. درست همانند دخترک، به دیوار تکیه میدهد و زانوان خم شدهاش را در آغوش میگیرد. چانهاش میلرزد... بینیاش را بالا میکشد. کودک دوباره نالهای میکند.
- همه میگن دیگه قرار نیست بیای... ولی من میدونم که برمیگردی!
با دستان کوچکش، خیسی گونههایش را پاک میکند.
- دیگه برنمیگرده...
کودک به تلما خیره میشود.
- الکی منتظرش نباش! اون دیگه برنمیگرده.
کودک خشمگین میشود.
- دروغگو! بابای من برمیگرده. تو داری دروغ میگی! مثل همه...
تلما نیز در جواب او فریاد میزند.
- بابا مرده تلما! مردهها هم نمی تونن پیش ما برگردن!
تصاویر برهم می خورند. لحظهای بعد، تلما دوباره در اتاقش در عمارت ریدل چشم باز می کند. موهایش را که بر روی صورتش ریخته کنار می زند.
- یه کابوس دیگه...
از روی صندلی بلند میشود. روباهش را که در گوشهای مشغول بازی بود، در آغوش می گیرد. برای تنفس هوای تازه، پرده را کنار میکشد و پنجره اتاق را باز میکند. نفس عمیقی میکشد؛ سرمای هوا، ریه هایش را میسوزاند. پشت روباهش را نوازش می کند.
- یه پروندهی جدید رو شروع کردم. پروندهی کشته شدن... پدر یه دختربچه، جلوی چشم اونه... دختره، از ترس نمیتونه حرفی بزنه. هیچ سرنخی هم وجود نداره که بتونه کمک کنه.
آهی میکشد.
- امروز پنجمین روزه... پنجمین روزه که نتونستم از این پروندهی لعنتی چیزی پیدا کنم.
به آسمان که از پنجره دیده میشد، خیره میشود.
- نمیدونم چرا انقدر به این پرونده گیر دادم.
البته میدانست. او بهتر از هر کسی حساسیت خود را نسبت به مرگ والدین کودکی میشناخت. فقط نمیخواست این را بپذیرد. زیرا او، این حساسیت را ضعف خود میدانست.
تلما سعی می کند این تصورات را از ذهن خود بیرون بیاندازد و دوباره تمرکز کند.
- مطمئنم یه راهی برای حل این مسئله وجود داره... فقط باید درست درباره اون فکر کنم.
روباه را روی زمین قرار میدهد. به پشت میز کارش باز میگردد و روی صندلی مینشیند. وقتی درحال بررسی دوبارهی پرونده بود، در اتاق توسط کسی کوبیده میشود. تلما سرش را بالا نمیآورد.
- بیا داخل.
با باز شدن در، سوروس اسنیپ با همان حالت خشک و جدی همیشگیاش نمایان میشود. نگاهاو، بین چشمان خوابآلود تلما و پروندهای که در دست دارد، میچرخد. پوزخندی بر لبش مینشیند.
- پرونده ماگلها؟ نکنه توی وزارتخونه کارآگاهی رو شروع کردی؟ البته اونا هم با این چیزای احمقانه کاری ندارن.
- احمقانه؟ به خاطر این چیز احمقانه من الان پنج روزه که درگیرم. یه پدر جلوی بچهاش کشته شده؛ دخترش از شوک حتی نمیتونه حرف بزنه. اون وقت تو بهش میگی احمقانه؟
تلما قلم پر را در دستش میفشرد.
- من... هیچی ندارم. هیچ سرنخی... دارم دنبال حقیقت میگردم ولی انگار اون داره ازم مخفی میشه.
اسنیپ چندقدم جلوتر میآید؛ اما فاصلهاش را با تلما حفظ میکند. لحنش مانند همیشه طعنهآمیز است.
- حقیقت هیچوقت خودش رو از کسی پنهون نمیکنه هلمز! شاید اونقدر ساده است که تو نمیخوای ببینیش!
تلما از جای بلند میشود. صورتش سرخ شده و نفسنفس میزند.
- ساده؟ اصلا نمیتونی درک کنی، نه؟! تو نمیدونی از دست دادن یه نفر یعنی چی... کسی که همه چیزت بوده! اونی که فکر میکنی بدون اون نمیتونی زندگی کنی. اگه توهم... اگه توهم از دست دادن رو تجربه کرده بودی...
حرفش را ادامه نمیدهد. بغض در گلویش گیر میکند. نگاه اسنیپ کمی نرمتر میشود. تصویر آرام و گرم لیلی، دوباره در ذهن او تداعی میگردد. او هنوز هم آن چشمها را... آن لبخند را... آن عشق را به خاطر دارد. او هم... او هم درد از دست دادن را میشناسد؛ خوب میداند آن درد هرگز تسلی نمییابد.
نگاههای آندو برای لحظهای به هم گره میخورد. رنج در عمق چشمانشان پنهان است. اسنیپ با لحنی آرامتر زمزمه میکند.
- از دست دادن...
تلما به او خیره میشود.
- گاهی اوقات باعث حساس شدن میشه. حساسیت به موضوعی، اجازهی تمرکز کردن رو به انسان نمیده...
اسنیپ به او پشت میکند. درحالیکه به سمت در اتاق قدم میزند، آخرین جملهاش را بر زبان میآورد.
- کافیه دقت کرد... حقایق توی چشمها پنهونن؛ فقط نیاز به کسی دارن که بتونه اونا رو پیدا کنه.
لحنش دوباره خشک و جدی میشود.
- امیدوارم پروندهات حل بشه، هلمز!
تلما دیگر چیزی نمیشنود. حتی متوجه سوروس که هنگام خروج از اتاق، چیزی دربارهی جلسه مرگخواران با لرد سیاه گفت، هم نمیشود. تنها چیزی که در ذهنش وجود داشت، نگاه ترسیدهی دختر مقتول به مادرش بود. اسنیپ حق داشت... حقیقت در مقابل چشمان او بود و تلما، خودش نمیخواست آن را بیابد. چیزی در کاغذی یادداشت کرد و درون پرونده گذاشت.
نقل قول:
مظنون: همسر فرد
علت: دزدیدن نگاههای شاهد(فزرند مقتول و مظنون) از مادرش و نگاه ترسیدهی او
تلما با لبخند، پرونده را بست. سپس به در اتاق زل زد. هرگز نمیتوانست این را بپذیرد، اما سوروس اسنیپ در حل پروندهاش به او یاری رسانده بود!