جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
ورود به حساب کاربری
آنلاینها
12 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
اعضای آنلاین
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
— علی، جادوآموز گریفیندور
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- مرگخواران
- [[single]] خاطرات مرگخواران


هرگاه این حرف را در خانهی ریدلها میشنیدید به آن معنا بود که مرگخواران حسی توام با ترس و خوشحالی داشتند. ترس و خوشحالی از بزرگی فردی که به آن و هدفش خدمت میکردند. هدف و رهبری که برای زندگی فردایشان انتخاب کرده بودند.
اما چند وقتی بود که دیگر حس خوشحالی وجود نداشت. همه چیز تماما ترس بود. دیدن چهرهی اربابشان لرزه به اندامشان میانداخت. برای فهمیدنش نیازی به تلما و کاراگاه بازیهایش نداشتند. همه چیز واضح بود.
این چند وقت اخیر هیچ حسی از اربابشان دریافت نمیکردند. نه او را شاد میدیدند نه ناراحت. نه عصبی و نه خوشحال. چهرهی اربابشان چیزی بروز نمیداد. گویی چشمان لرد ولدمورت در را رو به حقیقت درونش بسته باشد. گویی به عمد خط لبهایش افقی مانده باشد که مبادا خم شدن این خط باعث شود کسی چیزی بفهمد.
اما همه چیز نمیتوانست مقاومت کند.
- وینکی این ردایمان هم کثیف شده. فردا تمیز میخواهیمش.
بیرون میرفت. چند ساعت بعد با ردایی که قبل از خارج شدن به سیاهی شب بود و حال تقریبا به سرخی چشمانش درآمده بود، برمیگشت.
میگویند هیچ چیز مانند رنگ قرمز توجه را جلب نمیکند. ولی این قرمزی نیست که بخواهید به صاحبش نگاهی بیاندازید. قرمزش ناشی از درد، شکنجه، جیغهای فراوان و التماس برای مرگ است. اگر به این سرخی نگاهی بیاندازید چهرهی تک تک صاحبانش را میبینید. میبینید که چه بیدلیل قربانی شدند. میبینید که زندگی خوبی داشتند. کاری به کار کسی نداشتند و در کنج خانهشان دختر و پسر کوچکشان را بغل کرده و برایشان قصههای بیدل نقال را تعریف میکردند. حتی میتوانید چشمان مشتاق آن پسر و دختر را هم ببینید. ببینید که در چشمان آنها کسی که روبهرویش ایستاده قهرمان زندگیاش است.
اما حالا...
- به اتاقمان میرویم. نمیخواهیم کسی مزاحممان شود. کاری داشتید با بلا و دلفی حرف بزنید.
قدمهای سنگینش نشان از ذهن شلوغش دارد. به چه چیز فکر میکند؟ چه اتفاقی افتاده که اینگونه او را درهم کوبیده؟ چرا دیگر در مورد اهدافش حرفی نمیزند؟ چرا دیگر سعی نمیکند نشان دهد که او از همه برتر است؟ چرا به نظر خسته میآید؟
در اتاقش دراز کشیده است. میتواند بشنود که کجول به برگو میگوید: «از زیر در برو تو و یه گوشه قایم شو. حواست به ارباب باشه!» اما خودش را به نشیدن میزند. میداند که همگی نگران او هستند.
چشمانش به سقف دوخته شده است. از میان ترکهایش، خط زندگیاش را پیدا میکند. کودکیاش، زمان هاگوارتز، زمانی که برتری جادوگران را برگزید و زمانی که جسمش را از دست داد. فکرش در این لحظه میایستد. از روی تختش بلند میشود. به سمت آینهی روی دیوار میرود. نگاهی به خودش میاندازد. به دنبال انسانیت در چهرهی جدیدش میگردد. گردن بلندش، دهانش که از گوش تا گوش کشیده شده، دندانهایش که به تیزی شمشیر شده است و... هیچکدام کمکی به او نمیکنند.
چرا آن کار را کرد؟
این چند وقت ذهنش درگیر این سوال بود. چه نیازی داشت که او را بکشد؟ مگر آن بچه میتوانست صدمهای به او بزند؟ آن بچه زمانی که دعوتنامه هاگوارتز را میگرفت، کارش تمام شده بود. هدفش سنگ بنای دنیای جدید شده بود. پس چرا آن کار را کرد؟
گاهی بعضی کارها که در مقیاس زندگی بسیار کوچک هستند، تمام زندگی را تحت الشعاع قرار میدهد.
دستی به صورتش کشید. پوست زبرش را زیر دستانش حس کرد. افکارش دوباره وارد ذهنش شدند. سردردش برگشت. به سمت کمدش رفت. یک ردای سیاه دیگر را انتخاب کرد و پوشید. در خانهی ریدلها پشتش بسته شد. نگاهش چرخید. هدفش را انتخاب کرد. چوبدستیاش را درآورد. حرکت کرد.
افرادی که لایک کردند

داد زد او بر سرم
چون پدر بود حرمتش داشتم نگه
نارسیسا بود نام مادرم
کرد از لای در نگاهی او همش
گفتمش مادر بیا و کاری کن
ز دست این پدر جان بر کفم
گر نیایی من را کرده فلک
گفت زین برای چه؟
گفتم ای مادر تو دیگر داغم نکن
به سان این پدر جانم نگیر
گوش فراگیر و ببین این حال من
من فقط از کار و بارم گفتمش
ز سان آینده و رویا گفتمش
ولی او طاقت نمیداشت چون تاجری
گفت مرا عقلت کجا گم گشته است
زین بیابان یا پشت خر مانده است
گفتمش نه در بیابان یا هیچ خری
در درون قلب من جا مانده است
گفتم ای پدر دنده کباب خواسته ام
از برای شغل نه میل این شکم
این بود تمام قصه ام
میکنی یاری مرا ای مادرم؟
مادر کرد خنده ای معنا دار
خنده چون از ته دل های های
ز آن روز و خاطره سالها گذشت
رویایم چون خاطره بر خاک نشست
لوسیوس با حالتی که انگار صاعقه به او خورده باشد خشکش زد. صدبار این شعر را امروز خوانده بود تا کامل مطمئن شود این دست خط، دست خط پسرش است.
یادداشت روی جلد نوشته ای محو به رنگ سبز داشت که نشان از قدمت نسبتا طولانی دفتر داشت. "دفتر خاطرات دراکو، لطفا از دست زدن به این دفتر اکیدا خودداری کنید."
آنقدر به آن جملات شاعرانه حساسیت پیدا کرد که کل صورتش کهیر زد. آخر مگر چه گناهی کرده بود (نکرده بود) که چنین پسری را مرلین نسیبش کرده بود؟ این همه سال در وزارتخانه و میان مرگخواران آبرو و ابهت جمع کرده بود، دریغ از آنکه پسر خودش در کنار خانه نشسته بود و با دفتر خاطراتش درد و دل میکرد.بعد از آن دیگر لوسیوس، لوسیوس سابق نشد. هر دفعه که پسرش را میدید آهی میکشید و سری تکان میداد.
گر نان و آبم داده ای
کز برهوت نجاتم داده ای
نام نیکت چون پدر
آری تو مالفوی بوده ای
موی سر چون یال داری
گیسوان در باد دادی
ای پدر یارت کجا رفت؟
تو چرا افسرده حالی؟
میکنم به او نگاهی
میکشد اخمی به ابرو
من گناهم چیست پدر جان؟
تو خودت آشفته حالی
گر بگویم خل شده او
میزند بر من تلنگر
پس چه گویم ای پدر جان؟
تو خودت افسرده حالی
لوسیوس پلک چپش به حالت عصبی شروع به پریدن کرد. کاش آن کتاب را نخوانده بود. نه حتی قبل تر از آن! کاش اصلا آن روز که نارسیسا را برای اولین بار دید...ولی خب دیگر کاری بود که شده.
بعد از یک ماه فضولی کردن و خواندن یواشکی خاطرات دراکو، لوسیوس دیگر کمرش راست نشد و یک روز که صبرش دیگر به سر آمد تصمیم گرفت پسرش را در آگهی فروش اجناس دست دوم به فروش بگذارد.
مدت ها گذشت و دراکو متوجه به حراج گذاشته شدنش توسط پدرش نشد. بعد از دو هفته به فروش نرفتن، از دفتر روزنامه به علت غیر قانونی بودن آگهی به لوسیوس زنگ زدند و آگهی را حذف کردند.
-الحق که مال بد بیخ ریش صاحبشه.
آهی کشید و با تاسف به تحمل پسر نادانش ادامه داد. امیدوار به اینکه روزی آدم شود!
افرادی که لایک کردند
Let them play the hero
I will be the truth this world desperately needs

تلما نیز همانند دیگران تمام روز را از اتاقش خارج نشده بود. کبودی و گودی زیر چشمانش، خبر از نخوابیدن های چند شبش میداد. آشفتگیاش در رفتارهایش مشخص بود. شدت لرزش دستانش، رنگ پریدگی صورتش، بی اشتهایی و... او را بی حال تر از همیشه میکرد.
تلما قلم پری را که در دست داشت، روی میز میگذارد. سپس جرعهای از قهوهی درون فنجان می نوشد. اخم هایش به خاطر مزهی تلخ آن، درهم کشیده میشود؛ اما او اهمیتی نمیدهد و تمام قهوهی باقی مانده را سر میکشد. فنجان را در جای قبلی خود قرار میدهد. میخواهد قلم پر را دوباره در دست بگیرد که درد شدیدی که در سرش احساس میکند، این اجازه را به او نمیدهد. انگشتان سردش را بر روی شقیقه هایش میگذارد تا بلکه دردش کمی تسکین یابد... چشمانش را میبندد تا اندکی استراحت کند؛ اما کابوسها امانش نمیدهند.
- بابا؟
صدای ناله های ضعیف دخترکی در گوششمیپیچد. صدا نزدیک تر میشود؛ حالا به وضوح متوجه دخترک است.
- بابا لطفا برگرد!
گویا دوباره به سمت دخترک قدم برمیدارد. این بار علاوه بر صدا، تصویر دخترک نیز مقابل چشمانش است. دخترکی که به دیوار تکیه داده و قاب عکسی را در آغوش گرفته؛ او حتی میتواند قطرات اشکی که از روی چانهی او بر قاب عکس میچکد را نیز ببیند.
- من خیلی دلم برات تنگ شده.
صدای هق هق خفهی دختر شنیده میشود. تلما جلوتر میرود. او دخترک را میشناسد؛ بهتر از شخص دیگری... درخشش درون چشمان قهوهای رنگ او را از بر است. درد فشرده شدن سینهی او را به خوبی احساس میکند و سنگینی بغض درون گلویش را به یاد دارد. اکنون، تلما درست مقابل کودکیاش ایستاده است. خودش هم نمیفهمد که چگونه خود را بهکنار او میرساند. درست همانند دخترک، به دیوار تکیه میدهد و زانوان خم شدهاش را در آغوش میگیرد. چانهاش میلرزد... بینیاش را بالا میکشد. کودک دوباره نالهای میکند.
- همه میگن دیگه قرار نیست بیای... ولی من میدونم که برمیگردی!
با دستان کوچکش، خیسی گونههایش را پاک میکند.
- دیگه برنمیگرده...
کودک به تلما خیره میشود.
- الکی منتظرش نباش! اون دیگه برنمیگرده.
کودک خشمگین میشود.
- دروغگو! بابای من برمیگرده. تو داری دروغ میگی! مثل همه...
تلما نیز در جواب او فریاد میزند.
- بابا مرده تلما! مردهها هم نمی تونن پیش ما برگردن!
تصاویر برهم می خورند. لحظهای بعد، تلما دوباره در اتاقش در عمارت ریدل چشم باز می کند. موهایش را که بر روی صورتش ریخته کنار می زند.
- یه کابوس دیگه...
از روی صندلی بلند میشود. روباهش را که در گوشهای مشغول بازی بود، در آغوش می گیرد. برای تنفس هوای تازه، پرده را کنار میکشد و پنجره اتاق را باز میکند. نفس عمیقی میکشد؛ سرمای هوا، ریه هایش را میسوزاند. پشت روباهش را نوازش می کند.
- یه پروندهی جدید رو شروع کردم. پروندهی کشته شدن... پدر یه دختربچه، جلوی چشم اونه... دختره، از ترس نمیتونه حرفی بزنه. هیچ سرنخی هم وجود نداره که بتونه کمک کنه.
آهی میکشد.
- امروز پنجمین روزه... پنجمین روزه که نتونستم از این پروندهی لعنتی چیزی پیدا کنم.
به آسمان که از پنجره دیده میشد، خیره میشود.
- نمیدونم چرا انقدر به این پرونده گیر دادم.
البته میدانست. او بهتر از هر کسی حساسیت خود را نسبت به مرگ والدین کودکی میشناخت. فقط نمیخواست این را بپذیرد. زیرا او، این حساسیت را ضعف خود میدانست.
تلما سعی می کند این تصورات را از ذهن خود بیرون بیاندازد و دوباره تمرکز کند.
- مطمئنم یه راهی برای حل این مسئله وجود داره... فقط باید درست درباره اون فکر کنم.
روباه را روی زمین قرار میدهد. به پشت میز کارش باز میگردد و روی صندلی مینشیند. وقتی درحال بررسی دوبارهی پرونده بود، در اتاق توسط کسی کوبیده میشود. تلما سرش را بالا نمیآورد.
- بیا داخل.
با باز شدن در، سوروس اسنیپ با همان حالت خشک و جدی همیشگیاش نمایان میشود. نگاهاو، بین چشمان خوابآلود تلما و پروندهای که در دست دارد، میچرخد. پوزخندی بر لبش مینشیند.
- پرونده ماگلها؟ نکنه توی وزارتخونه کارآگاهی رو شروع کردی؟ البته اونا هم با این چیزای احمقانه کاری ندارن.
- احمقانه؟ به خاطر این چیز احمقانه من الان پنج روزه که درگیرم. یه پدر جلوی بچهاش کشته شده؛ دخترش از شوک حتی نمیتونه حرف بزنه. اون وقت تو بهش میگی احمقانه؟
تلما قلم پر را در دستش میفشرد.
- من... هیچی ندارم. هیچ سرنخی... دارم دنبال حقیقت میگردم ولی انگار اون داره ازم مخفی میشه.
اسنیپ چندقدم جلوتر میآید؛ اما فاصلهاش را با تلما حفظ میکند. لحنش مانند همیشه طعنهآمیز است.
- حقیقت هیچوقت خودش رو از کسی پنهون نمیکنه هلمز! شاید اونقدر ساده است که تو نمیخوای ببینیش!
تلما از جای بلند میشود. صورتش سرخ شده و نفسنفس میزند.
- ساده؟ اصلا نمیتونی درک کنی، نه؟! تو نمیدونی از دست دادن یه نفر یعنی چی... کسی که همه چیزت بوده! اونی که فکر میکنی بدون اون نمیتونی زندگی کنی. اگه توهم... اگه توهم از دست دادن رو تجربه کرده بودی...
حرفش را ادامه نمیدهد. بغض در گلویش گیر میکند. نگاه اسنیپ کمی نرمتر میشود. تصویر آرام و گرم لیلی، دوباره در ذهن او تداعی میگردد. او هنوز هم آن چشمها را... آن لبخند را... آن عشق را به خاطر دارد. او هم... او هم درد از دست دادن را میشناسد؛ خوب میداند آن درد هرگز تسلی نمییابد.
نگاههای آندو برای لحظهای به هم گره میخورد. رنج در عمق چشمانشان پنهان است. اسنیپ با لحنی آرامتر زمزمه میکند.
- از دست دادن...
تلما به او خیره میشود.
- گاهی اوقات باعث حساس شدن میشه. حساسیت به موضوعی، اجازهی تمرکز کردن رو به انسان نمیده...
اسنیپ به او پشت میکند. درحالیکه به سمت در اتاق قدم میزند، آخرین جملهاش را بر زبان میآورد.
- کافیه دقت کرد... حقایق توی چشمها پنهونن؛ فقط نیاز به کسی دارن که بتونه اونا رو پیدا کنه.
لحنش دوباره خشک و جدی میشود.
- امیدوارم پروندهات حل بشه، هلمز!
تلما دیگر چیزی نمیشنود. حتی متوجه سوروس که هنگام خروج از اتاق، چیزی دربارهی جلسه مرگخواران با لرد سیاه گفت، هم نمیشود. تنها چیزی که در ذهنش وجود داشت، نگاه ترسیدهی دختر مقتول به مادرش بود. اسنیپ حق داشت... حقیقت در مقابل چشمان او بود و تلما، خودش نمیخواست آن را بیابد. چیزی در کاغذی یادداشت کرد و درون پرونده گذاشت.
نقل قول:
مظنون: همسر فرد
علت: دزدیدن نگاههای شاهد(فزرند مقتول و مظنون) از مادرش و نگاه ترسیدهی او
تلما با لبخند، پرونده را بست. سپس به در اتاق زل زد. هرگز نمیتوانست این را بپذیرد، اما سوروس اسنیپ در حل پروندهاش به او یاری رسانده بود!
افرادی که لایک کردند

شبی تاریک، وقتی قبیله در خوابی آرام و شیرین بود، نور شعله ای بر خانه هایشان افکند. خبررسان فریاد زد:
-انسان ها، انسان ها حمله کردند!
ان نژاد که خود را برتر مینامید، به مخفیگاه خون آشام ها دست پیدا کرده بود و انها را به اتش میکشید. ژنرال و همسرش، جامه رزم خود را به تن کردند و به جنگ رفتند.
چگونه انسانان به مخفیگاهشان دست پیدا کردند؟ این سوال رو یکی از هم رزمانش در میان جلسه ای اضطراری پرسید. چیزی توجه آگاتا را جلب کرد.
-ساشا کجاست؟
نیازی به جواب نبود، ساشا در راس این شورش بود، در راس این جنگ.
خیانت، تنها کلمه ای که در مغز ژنرال میچرخید. چطور توانست به او خیانت کند؟ چطور توانست به خواهر بزرگترش خیانت کند؟ پس آنهمه شعار، همه توخالی بود؟ تمام وعده هایش، بی عمل بود؟
آگاتا به جنگ با برادر خود رفت، اما او دیکر برادر نبود، او شیطانی بود در جلد انسان. پس خنجری از جنس آتش در قلب ژنرال فرو برد.
جنگ طولانی نبود. در پایان شب، بیشتر قبیله خون آشام کشته شد و نصف دیگر پا به فرار گذاشتند. ساشا پیروز شد و انسان ها خوشحال بودند و با خوشحالی و جشن و سرور مخفیگاه را ترک کردند؛ بی خبر از اینکه هنوز یکی مونده بود. خونآشامی خردسال، اما با اهنی باز. کودکی که خاکسترهایی که قبلا انها را خانه مینامید را تماشا کرد، مرک والدینش را، یتیم شدنش را به چشم دید. هیچوقت ان پوزخند ساشا را از یاد نمیبرد وقتی مادرش التماس میکرد دست از این کار بردارد و او در عوض کشتش.
بی حس بود. اما قلبش پر بود از یک کلمه، انتقام.
تنش زخمی بود اما درد انها در مقابل قلب زخمی و خون الودش هیچ بود. دست خواهر و برادر کوچک خود را گرفت، و از ان دنیای خاکستری رفت. پا به بیرون گذاشت. پا به دنیایی گذاشت که توش نقشه انتقام از تمام انسان ها را میکشید. دنیایی بی رحم، اما نه بی رحم تر از قلب زخم خورده اش.
افرادی که لایک کردند

اگر در دنیایی دیگر میزیستم، شاید در آیندهای دور، دستهایم را به سوی آیندهای میگشودم که در آن روشنی باشد. شاید هم نه، من تمام مدت به دنبال آینده بودهام، همیشه قرار بوده در این زمان که هیچ چیز خوب نیست، به آیندهای روشن دل ببندم. کاش میتوانستم در "حال" زندگی کنم، حالی که بتواند مرا از انبوه غصههایم بیرون بکشد و دستهایم را بگیرد. حالی که در آن اتفاقات خوب فردا منتظرم باشند، و در تکاپو برای گذراندن این ساعات خوب، گذر زمان را متوجه نشوم.
من بسیار خودخواهم، زندگیهایی وجود دارند که از زندگی من بسیار دردناکتر و ناامیدانهترند، همیشه این را به خودم میگویم، بارها و بارها تکرارش کردهام تا ملکه ذهنم شود، ولی الان خستهام. ادامه دادنش برای غیرممکن است، چرا نمیتوانم به آینده چشم بدوزم و از حال بگذرم؟ باید تحمل کنم، باید بگذارم که گذر کند، ولی اکنون خستهام. انگار که همه چیز از آنچه فکر میکردم برایم سختتر میگذرد.
این زمان، در حال نابود کردن آیندهای هستم که با فدا کردن سالهای شکوفاییام تا به حال ساختهام. ولی چرا دیگر نمیتوانم ادامه دهم؟ ادامه دادن برایم ترسناک شده. انسان ضعیفی هستم؟ تو بگو، من بسیار ضعیف و رویاپردازم؟ اما چه کنم، بدون رویاهای بیانتهایم گذراندن این دوران آسان نیست، من مدام چیزهایی را در خیالم میرویانم که یا غیرممکن هستند، یا...یا دیگری وجود ندارد. همهی آنها غیرممکن هستند. برای تجربه کردنشان باید باری دیگر متولد شوم.
من چه کسی هستم؟ قرار بود انسان تاثیرگذاری باشم که حداقل برای چندی از آیندگان قابل یادآوری باشم ولی آیا ممکن است؟ من حتی در زندگی خویش نیز انسان تاثیر گذاری نبودهام. در این برهوتِ تنها و عریان چه کنم؟
عبور کردن عزمی راسخ میخواهد، تشنگی و گرسنگی کشیدن میخواهد؛ اما من آدم خیالهای دور و دراز شیرینم، چگونه میتوانم از این بیابان گذر کنم؟ به کدامین قیمت؟
باید دردهایم را قهقرای وجودم ببرم یا رویاهایم را؟ باید آنچه در چشم خودم پیدا نکردم را در چشم آدمانی پیدا کنم که به زور قلم بر روی کاغذ زندشان کردهام؟
بگذارید برویم، فرار کنیم از این مهلکه، بگذارید رها شویم، حداقل برای چندی خوب زندگی کنیم. همان زندگی خوبی که سالهای زیادیست حسرت آن را میخوریم؛
افرادی که لایک کردند

درست زیر آخرین دانههای برف، پوشیده در لباسهایی سیاه و گیسوانی پریشان. دستها در جیب، چشمها گریان و باد... باد را به خاطر داری وقتی مرا از خودم ربود؟
بگو! بگو که مرا یادت هست! من... من میترسم! من از گم شدن زیر آخرین برف، از ناپدید شدن زیر آخرین نگاه، از محو شدن در بین کلمات میترسم... قلبم را بشکن، روحم را بخراش اما فراموشم نکن!
مرا به یاد بیاور؛ حتی شده نیمی از چهرهام را. حتی شده در زیر نور ماهی که کامل نیست؛ اما به یادم بیاور.
من میترسم از اینکه روزی دخترکی از کنار سنگ قبرم گذر کند و بپرسد او که بود و مادرش تنها بگوید:«یکی دیگر».
مرا به یاد بیاور؛ حتی شده گیسوانم را وقتی که کوتاه بود؛ حتی شده یک تارش را.
من میترسم از گرد و غبار گرفتن؛ من میترسم از گم شدن استخوانهایم؛ از خاکستر شدن.
مرا به یاد بیاور؛ حتی شده وقتی که در آتش میسوزم...
و تو، چه بیرحمانه آن کلمات را میگویی و برف روی زمین میریزد، گویی هیچکس آنجا نیست...
تو را
فراموش»
افرادی که لایک کردند

و ولدموردت درحالی که شالگردنِ جدیدِ نارنجیای را برای بیست و چهارمین بار دورِ نجینیاش میپیچاند، انتهای ریشهدارِ شال را با طلسمِ سادهای کنارِ فلسهای تنش ثابت کرد، دستِ نوازشی بر سرِ دخترش کشید، پیتزای بزرگی به او داد که با دُمش گرفت، و او را در سبدِ گرم و نرمی کنارِ پنجرهی اتاقش در خانهی ریدلها قرار داد.
همانطور که آرام نجینی را نوازش میکرد به بیرون چشم دوخت که در حیاطِ عمارت مرگخوارها بساطِ کباب بر پا کرده بودند. بلاتریکس پنج ماگل را پس از شکنجه تکهتکه کرده بود و حالا درحالی که با تفاخر در گوشهای کنارِ آتش نشسته بود، به ایوان نگاه میکرد که در حالِ فیله کردنِ ماگلها و به سیخ کشیدنشان بود و استخوانهای اضافی را به اسکلتِ خودش اضافه میکرد.
با گوشهی چشمانِ سرخش به دخترش نگاه کرد که با رضایت تکههای پیتزا را میبلعید و در حالِ حاضر کبابِ ماگل دوست نداشت. البته شاید یک ساعتِ دیگر که گرسنه میشد.. ولی فعلن فقط پیتزا!
در میانِ هیاهویِ دورِ مرگخوارانش، صدای درِ اتاق آمد.. دیگر به پنجره توجهی نداشت.. "بیا تو"
لینی درحالی که برگهی نقاشی شدهای که شصت و پنج برابرِ خودش بود را با چوبدستیِ کوچکش در هوا شناور کرده بود وارد شد. هر شب یک نقاشی برای نجینی میکشید..

بعد از چند دقیقه که لینی و نجینی دربارهی نقاشیِ جدید گفتگو کردند، تنهایشان گذاشت و به اتاقِ کارش رفت..
و دوباره شب بود..
و حالا کوچهها تاریک بودند،
و مغازههای دیاگون بسته،
نجینی جایی در انتهای دُمش به یادِ پاپا میطپید..
افرادی که لایک کردند

- بس کن... بس کن!
صدای ممتد زنگ درون گوشش، حالا کمی آرام گرفته بود. اما به راستی صدای زنگ بود؟ به چیز وحشتناکتری میمانست، مثل صدای شلیک چیزی، شلیکهایی که قصد نداشتند متوقف شوند.
ضربه آهستهای به در خورد و او را از میان عمق خاطرات تاریکش بیرون کشید.
- حالت خوبه؟ همه آمادن، میخوایم راه بیوفتیم.
حالا یادش آمد دلیل حملهی عصبیاش چه بوده. به لباس سیاه رنگ بدقوارهای که بر بدنش زار میزد، در آینه نگاهی انداخت. چیزی در خاطرش روشن شد.
- لباسای تیره بهت نمیاد عمو جونم! باید لباسای روشن و قشنگ بپوشی.
در کمدش را باز کرد تا پیراهن آبی و بلندی که تصویرش در ذهنش روشن شده بود را بیرون بیاورد.
- ببین! خیلی بهت میاد. برات میخرمش!
- ولی آخه...
- ولی آخه نداریم که! مگه من چند تا برادرزاده عین تو دارم؟
روی زمین نشست و پیراهن را در آغوشش گرفت. حالا او دیگر اینجا نبود، قرار بود زیر خروارها خاک آرام بگیرد. به اشکهایش اجازه ریختن داد. او یک بزدل بود، نباید تنهایش میگذاشت، نباید بدون او برمیگشت.
به لحظه آخری که دستش را محکم گرفته بود و قول میداد که برخواهد گشت فکر کرد. به او اصرار کرد که نرود، التماس کرد که به فکر خودش باشد.
- عموی قشنگم، مردم بهم نیاز دارن، باید برم کمکشون، وگرنه دیگه معلوم نیست بتونن نجات پیدا کنن.
- قول بده! قول بده برگردی!
- قول میدم! مگه میشه عموی خوشگلمو تنها بزارم؟ من باید مهندس شدنتو ببینم.
برگشت، اما در میان کیسههای مشکی که در سردخانه نگه میدارند.
- دروغ گفتی! تو هیچوقت برنگشتی!

میان هزارچشم، تنها و تنها یک نفر این قصه را با قلبش خواهد خواند.
و قصه من از یک اشتباه آغاز شد.
و این اشتباه بهایی بس گران داشت و از جنس آن اشتباهات ساده آدمی نبود که هر کس برحسب ذات انسانی خویش و طبیعت ملون روزگار ناچار تن به آن رنگین میکند. نه... این اشتباه مرگبار بود و درست مثل خنجری که گاه جنگجویی از حلقه نزدیکان میخورد، درنده و ناگهانی بر جان و تن نشست و گوشت و روح را با هم درید.
این اشتباه دردناک آشنایی با یک هیولا بود.
این اشتباه دو پیامد دهشتناک داشت. اولین آنان زخمی بود که بر روحم نشست و وحشتی فراگیر که بر ذهنم مستولی شد که چگونه به هیولایی میان آدمیان اعتماد کرده و چگونه درون تاریک او را نشناخته بودم. البته این به آن ذهنیت درونی من برمیگردد که باور داشتم ذات بسیاری از آدمیان، و البته نه همه، از نغمهای پاک و بیآلایش منشأ میگیرد و بر طبق اصول منطق خویش، ناپاک از پاک نمیتوان به وجود آید که این باور اکنون در من نیست.
بر حسب همین فکر نیز حرفها و ذهنیت آدمیان، تا آن قبل از این اتفاق شوم، همگی در فکرم رنگی از همدلی و مهربانی داشت و باورم بود که این ذات پاک را اگر آفتاب مهربانی تابد شکوفا میگردد و هیچ تاریکی در این جهان نمیبایست در مقام روشناییاش قد علم کند. ولی این ذهن ساده که سالها از آلودگیاش در امان داشته بودم، تا آن لحظه بهخودیخود هیولا ندیده بود و در حقیقت امر چون چشم ندیده باشد نمیتوان به ذهن ایراد گرفت و این سادگی من بود که هرگز بر باور خود شک نکردم.
اکنون اما میدانم که نه هر لبخند از سر مهربانی و نه هر دست دوستی از سر نزدیکی است که باید در میان لب های خندان از چشمان پر نفرت و در میان دست دوستان از خنجرهای پنهان شده هراسید.
دومین درد که بر این جان نشست، قلبی بود که فرو ریخت.
باید این نکته را عنوان نمود که نه من انسانی متوهم و روی گردان از حقیقت هستم و نه هیچ بد سیرت و بی سرپایی را قدرت چنان هست که قدرت تپش از قلب کسی برگیرد. هیچ بیوجودی را قدرت نیست که حتی در خود روح وجود و زندگی بدمد، چهبسا بتواند از روح دیگری برده و قلبی را متزلزل کند و همیشه باید دانست که جهان محل گذر است و هیچ نالایق و ناپاکی هرگز قدرتی ابدی ندارد و او نیز روزی در ورطه نابودی خواهد افتاد.
قلب من نیز چنین بود، بیمار، دردمند و بسیار مقاوم. این اشتباه صرفاً آن تکه ریسمانی را که قلبم به آن چنگ میزد را گسست و این اتفاق هر موقع میتوانست رخ دهد.
اما هر دردمندی را این سوال هست که چرا حالا؟ اگر هرگز آن فرد را نمیشناختم این اتفاق میافتاد؟ آیا این قلب مرا تا پایان زندگیام نمیبرد؟ این تقاص کدامین گناه بود؟
نمیدانم و این جوابهایی است که هرگز نخواهم دانست که خود با دوستی با فردی لامروت و بیمایه، سرنوشت خویش چنین رقم زدم و هرگز نمیتوان از آیندههای دیگری که در از آن این دوستی رد پایی نبود، خبر داشت.
اما این اشتباه مانند بسیاری از چیزهای این جهان، رخساری خاکستری داشت و در میان تاریکیهای بی نهایت اش نوری عمیق درخشید. مرا به جهانی بی نهابت سبز برد که دستهای زخمی ام از دوستی با هیولا، دستهایی تازه برای جان گرفتن یافت و آن پیوندهای گسسته شده با ریسمانهایی به غایت محکمتر و استوارتر از نو بسته شد. لباس لردی نه از برای آن شخص منفور و بلکه برای ذات خود نگه داشته و پوشید شد و هر لحظه آن افتخار گردید.
اما روح زخمی بود.
روح من درد میکشید و من کودکی نوپا که درمان نمیدانست و قلبی که هنوز تیمار نشده بود. چه بسی به دوستیهای جدید بسیار بهبود یافتم و نوشته ها، شوخیها و حتی جنگها مرا بیش از بیش زنده کرد ولی هرگز کامل سلامت ننمود.
این قلب بیمار را هیچ جا آشیان نبود. در تلاطم بود و هرگز نتوانست در خانهای آرام بگیرد. شاید دست سرنوشت بود یا شاید شوخی روزگار که باری دیگر مرا آزمود و این بار قلبم سختتر شکست. و من درست زمانی که فکر میکردم که دیگرنجات یافتهام، غرق شدم و این بار نه هیولا و بلکه انسانی که بسیار دوستش میداشتم بر سر آب ایستاده بود و تنها غرق شدنم را تماشا میکرد. این قلب بیمار را توانای آن نبود که بار دیگر تحمل درد کند و...
27 ثانیه کاملاً ایستاد.
شاید این زمان بسیار کوتاه باشد. درست اندازه نگه داشتن یک نفس عمیق زیر آب...
اما برای آن 27 ثانیه من مرده بودم و برای 27 ثانیه شیرین نامی در این جهان فانی نمیزیست. برای 27 ثانیه وجود نداشتم و و معلوم نبود بعد از آن هم روحی در من باقی مانده باشد. هرگز حتی در تصورات خویش نمیتوانم به آن لحظه برگردم و هرگز در توانم نیست که مادری را تصور کنم که چنین دردی را میبیند و یا برادری که بر سر وجود سرد خواهرش زجه میزند و این تنها من بودم که برای 27 ثانیه مرده بودم و بسیاری تا ابد مرده بودند و آنها را هرگز توانای بازگشت نبود و نمیخواهم حتی دردی که از نبودشان بر تنه جهان جاری است تصور کنم.
آن 27 ثانیه مرگ، وجود مرا چنان ناتوان ساخت که اگر گریهها و شیونهای عزیزتر از جانم نبود، نمیخواستم و نمیتوانستم روی پاهای لرزان بایستم و سر از آبی بیرون بیاورم که داشت مرا در خود حل میکرد.
حالا در جای نامعلومی از زندگی ایستادهام.
دیگر نمیدانم مسیر کجاست یا شاید دوباره برای هزارمین بار اشتباه فکر کردهام و مسیر را برای آسودگی خاطر خویش تصور کرده و در آن قدم برداشتهام و هرگز به این نقطه مسیر نبوده است. دیگر نمیخواهم هیچ کس غرق شدنم را از روی آب نظاره کند و هیچ هیولایی در قالب انسان دستی به دوستی به سویم دراز کند. اگرچه دوست داشتن های حقیقی در جان میمانند ولی این قلب شکسته لایق چیزی جز درد نیز هست و گاه هر بانگ خوش، حتی اگر به درستی نواخته شود، جواب ندارد و شاید دیگر نباید منتظر نامه ها بی جواب ماند.
من تنها میخواهم دستهایی که به گرمی شان معتقدم به جان بفشارم و آنگونه زندگی کنم که لایق هزار بار مردن باشد. جوری که مرگم نه در رنج دوری، نه در درد فهم انسان و بلکه در قلبی مسرور از زنده بودن باشد.
البته باید گفت که دردهایی عمیق تر نیز هست. بسیار عمیق که مرا قدرت نیست که از آنها سخن بگویم و آنقدر بلند گریسته ام که فقط تنهایی من میتواند شاهد غمهای پنهانم باشد و در من هنوز انسانی زیست میکند که رنج میکشد و نمیتوانم منبع رنجش را درمان کنم و به همین خاطر سعی میکنم زنده بمانم که شاید نه درمان خود و بلکه زخمهای دیگران را مرهم بگذارم.
اکنون این ردا را از تن میگیرم. ردایی که برایم پر از خاطرات تلخ و شیرین، پیامهای جواب داده نشده و نامههای جواب داده شده و دوستیها و دشمنی هاست.
شاید با قدمهای دیگر بتوانم لایق همه آن 27 ثانیه و به خصوص نفس ثانیه 28 ام باشم.
افرادی که لایک کردند

سکوت عجیبی بود.
هرچند اهالی این دهکده کوچک، مدتها بود که به سکوت و ترس و وحشتی که حاصل قدرت گرفتن سیاهترین جادوگر تاریخ بود، عادت کرده بودند، اما امشب چیزی فرق میکرد. انگار انرژی جادویی عظیمی به یکباره رها شده بود و تا کیلومترها دورتر هم حس میشد.
به نظر میآمد منشا همه این اتفاقات، خانه نیمه ویرانی بود که تا همین چند ساعت پیش یکی از معدود مکانهایی به شمار میآمد که هنوز از آن صدای خنده شنیده میشد. اما حالا و در چند ساعت اخیر فقط و فقط گریه گهگاه کودکی از آنجا به گوش میرسید.
بالاخره چیزی در بالای خیابان منتهی به خانه حرکت کرد. شبح سیاه رنگی که چنان با عجله میدوید که انگار هر لحظه ممکن است بزرگترین اتفاق زندگیاش را از دست بدهد. هر چه به خانه نزدیکتر میشد و ابعاد فاجعه را میدید، قدمهایش آرامتر و زانوهایش لرزانتر میشد.
خانه بعد از فروکش کردن جادو، حالتی ناپایدار داشت؛ انگار هنوز مطمئن نبود باید فرو بریزد یا سر پا بماند. وقتی سوروس اسنیپ وارد شد، برای لحظه ای در آستانه در ایستاد. احساسی درون او میگفت که اگر یک قدم جلوتر برود، دیگر چیزی از آنچه تا امروز خودش می دانسته باقی نمی ماند. اما ایستادن چیزی را عوض نمیکرد. بوی سوختگی جادو و گرد و خاک در هوا مانده بود و هر نفس، یادآور این بود که خیلی دیر رسیده است.
درست جلوی در ورودی نگاهش به پیکر بیجان کسی افتاد که بارها از صمیم قلب آرزوی مرگش را کرده بود. هرچند دیدن جسد جیمز مهر تأییدی بر به وقوع پیوستن ترسناکترین کابوسش بود، اما ناخودآگاه انتظار داشت که احساس رضایت کند.
اما نکرد...
حتی حالا هم، حتی در مرگ، حضور جیمز مثل اتهام بود. سوروس طلسم مرگ را شلیک نکرده بود، اما تأثیر کمی هم در انجام آن نداشت. خشم قدیمی، لجوج و غیرمنطقی بالا آمد و با اندوه گره خورد. جیمز کسی بود که همیشه لیلی را از او دور نگه داشته بود، کسی که حالا هم انگار با مرگش چیزی را از اسنیپ طلب می کرد. چشمان بیروحش با همان حالت از خود راضی همیشگی او را مواخذه میکردند. اسنیپ نگاهش را دزدید، اما نفرت هنوز همان جا بود، خاموش و سمج، بی آنکه بداند دقیقا متوجه چه کسی است.
پله ها را آرام و اما بدون تردید بالا رفت. وقتی جسد لیلی را دید، ایستاد. نه فریاد زد، نه جلو دوید. فقط ایستاد و نگاه کرد. تا امروز در زندگیاش دردهای زیادی کشیده بود. چه روحی و چه جسمی. اما حالا با دیدن این صحنه حس میکرد چندین برابر همه آن دردها را به صورت همزمان در قلبش احساس میکند. در تمام سال هایی که خودش را به بی احساسی و انضباط و نفرت عادت داده بود، هیچ وقت فکر نکرده بود ممکن است یک نگاه ساده این طور او را خالی کند. زانو زد. حرکتی که بیشتر غیر ارادی بود تا انتخاب. سرش را کمی پایین آورد. دست هایش مشت شده بودند. آن قدر محکم که ناخن هایش در پوستش فرو رفتند. اما درد را حس نمی کرد. لیلی آنجا بود، اما دیگر لیلی نبود؛ و این تناقضی بود که ذهنش از پذیرفتنش سر باز می زد.
بدون هیچ واکنش دیگری فقط و فقط، با صورتی خالی از هرگونه احساس به او نگاه میکرد. نه یاد خاطرات خوش افتاده بود و نه اشتباهاتش جلوی چشمانش آمده بود. حالا دیگر درد چند لحظه پیش هم از بین رفته بود. احساس میکرد یک دست نامرئی تمامی اجزای بدنش را بیرون کشیده و فقط یک کالبد خالی برایش به جای گذاشته. حالا میتوانست خیلی خوب کسانی که در معرض بوسه دمنتورها قرار میگیرند را درک کند.
گریه کودک در گوشش پیچید. صدایی ناتوان و بی وقفه. اسنیپ سرش را بلند نکرد، اما نمی توانست نشنود. وقتی بالاخره نگاهش به گهواره افتاد، چیزی در سینه اش منقبض شد. چشمان کودک باز بود و در آن ها، بدون هیچ تلاشی، چیزی از لیلی را دید. همان رنگ و همان عمق. این کشف همزمان با موجی از خشم آمد. اگر این بچه نبود، اگر پیشگویی، اگر انتخاب اشتباه خودش نبود، لیلی هنوز زنده بود. ذهنش کودک را هم قربانی می دید، هم علت، و این دو فکر در کنار هم غیرقابل تحمل بودند. نگاهش را سریع پس گرفت، انگار چشم ها به او خیانت کرده باشند. دیگر نمیخواست هیچوقت نگاهش به آن موجود بیفتد. او به همان اندازه که تنها یادگار لیلی بود، سند محکم و عینی بزرگترین اشتباه زندگیاش بود.
در همان لحظه صدایی از پایین خانه آمد. قدم هایی سنگین و هقهق بریده بریده خبر میدادند که باید کاری کند. بدنش واکنشی نشان داد که ذهنش هنوز تحلیلش نکرده بود. بلند شد، شنلش را جمع کرد و به سایه ای کنار دیوار نیمه فرو ریخته رفت. نباید دیده می شد. نه از ترس، بلکه از ناتوانی خودش برای توضیح چیزی که حتی برای خودش هم قابل توضیح نبود.
هاگرید در حالی که جسد جیمز را در آغوش گرفته بود وارد شد و با دیدن لیلی صدایی از گلویش بیرون آمد که بیشتر شبیه شکستن بود تا گریه. جلو رفت. جیمز را به آرامی در کنار لیلی گذاشت و بدن بیجانشان را مرتب کرد. لباسهایشان را تمیز کرد و چشمهایشان را بست. درحالی که به پهنای صورت اشک میریخت خم شد و هر دوی آنها را در آغوش کشید. جوری آنها را به خود فشار میداد که انگار اگر محکم تر بگیرد، میتواند آن ها را برگرداند. اشک هایش روی ریش بلندش می ریخت و زیر لب اسمشان را تکرار می کرد.
اسنیپ از پشت سایه ها نگاه می کرد، بی حرکت. هیچ چیز در چهره اش تغییر نکرد، اما درونش دوباره تغییراتی به وجود آمده بود. او نمی توانست مثل هاگرید گریه کند، نمی توانست لمس کند، نمی توانست اسم لیلی را با صدا بگوید. سوگواری اش همین بود؛ ایستادن در تاریکی و اجازه دادن به درد که بی شاهد از درونش عبور کند. تنها نمود بیرونی این سوگواری مشتهای گره کرده و لبهایی بودند که چنان به هم فشار میداد که انگار اگر لحظهای مقاومت را رها کند تمام وجودش بیرون میریزد.
وقتی هاگرید کودک را برداشت و رفت، خانه دوباره ساکت شد. اسنیپ چند لحظه دیگر همان جا ماند. بعد یک بار دیگر به لیلی نگاه کرد، کوتاه و دقیق، انگار می خواست تصویرش را جایی عمیق تر از حافظه ثبت کند. بدون هیچ کلمه ای برگشت و از خانه خارج شد، با این آگاهی سنگین که از آن شب به بعد، زندگی اش دیگر هرگز به چیزی جز تاوان دادن شبیه نخواهد بود.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج