هلنا از زمان ورودش به جمع مرگخواران، تصمیم گرفته بود تا به رفتارشان توجه کند و آن چیزی را در آن بجوید که خواستهی سالازار بود. سالازار از او خواسته بود تا آرمانهای اسلیترین را از جادوگر سیاه زمانه، یعنی لرد ولدمورت و مرگخوارانش بیاموزد.
اما هلنا در اخلاق و رفتار، فاصلهی زیادی با تبدیل شدن به یکی از افراد خاندان اسلیترین داشت. روونا تمام تلاشش را کرده بود تا بُعدی از هلنا را پررنگ نگه دارد که او را وادار میکرد هوش و تواناییهایش را در جهت خدمت به دنیا و تبدیل کردنش به جایی بهتر خرج کند. هلنا هرچقدر هم که از درون سالازاری در وجودش داشت، اما چنان آن بُعد خفته نگاه داشته شده بود که تنها هالهای کمرنگ از آن مشاهده میشد.
پس هلنا باید میدید و میآموخت. اولین انتخابش ربکا بود. ربکا همگروهیاش در هاگوارتز بود که آشناییای نسبیای با او داشت و میخواست بداند ورودش به جمع مرگخواران چه تغییراتی در رفتارش ایجاد کرده است. به خیالش همانطور که از خودش انتظار میرفت با حضور در آنجا تغییراتی داشته باشد، ربکا نیز باید همینگونه میبود.
اما حقیقت این بود که ربکا، دقیقا همان ربکایی بود که میشناخت. شاید حتی در میان کسانی که بیشتر افکار مشابهی با او داشتند، آزادانهتر خودش و عقایدش را ابراز میکرد. البته ربکا از آن دسته دخترهای پر سر و صدایی که جمع را بدست میگیرند و خودشان گفتگوها را هدایت میکنند نبود. عموما در سایه بود و جز در مواردی که نیاز میدانست، وارد گفتگویی نمیشد. او بیشتر گوشهای تیزی داشت تا زبانی بُرَّنده. هرچند به وقتش همان چند جملهای که به زبان میراند نیز زهرش از هر مسمومیتی کشندهتر بود، برای آنان که سزاوارش بودند.
چیزی که هلنا خیال میکرد احتمالا با ارزشهای سالازار سازگار است، این بود که ربکا اصلا ساحرهای اهل بخشش نبود. مهم نبود ماگلی که حتی از وجودشان نیز بیزار است خللی در ماموریتش ایجاد کند یا مرگخواری بر اثر حواسپرتیاش لکهای بر روی شنل تمیز ربکا بیندازد. هر دویشان در نهایت طولی نمیکشید که تاوان اشتباهشان را پس میدادند، تفاوت تنها در این بود که یکی مجازات سنگینی در حد مرگ گریبانگیرش میشد و دیگری شاید پاسخی تیز که او را از کردهاش پشیمان کند نیز برایش کافی بود.
از طرفی هلنا نمیدانست انتخاب آگاهانهی تنهایی باعث شده است ربکا به کلاغها نزدیک شود تا جایی که نزدیکترین همدمش موریگان شود، یا این که همراهیِ موریگان با او موجب شده است تا ربکا به سراشیبی تنهایی کشیده شود. آخر وقتی موجودی باهوش همچون کلاغ همکلامت میشود که بدون هیچ قضاوتی تو را همه جا همراهی میکند، چه نیازی به انسانهای قضاوتگر است که شاید درکی از دردهایت نداشته باشند تا عطش انتقامت را توجیهپذیر بدانند؟
اما چیزی که هلنا میدانست این بود که این دختر با وجود تمام زخمها و کینههایی که دارد که چیزی با عنوان بخشش را در وجودش کشته است، آرامش عجیبی دارد. در ماموریتهای مرگخواران کم موقعیتهای تنشزا رخ نمیدهد که باعث از کوره در رفتنشان میشود، اما ربکا حتی در این شرایط هم اثری از به هم ریختن ذهنش یا از دست دادن کنترلش نشان نمیدهد. انگار چنان تجربههای بدتری داشته است که برایش چنین موقعیتهایی هیچ پنداشته میشوند و اهمیتی برای درگیر شدن ندارند.
شاید همین ویژگیها چیزهایی بود که باید از ربکا میآموخت. هلنا در حالی که روی تختش در خانهی ریدلها دراز کشیده بود و عمیقا ذهنش با ربکا درگیر شده بود، ناخودآگاه با یادآوری خاطرهای خوش از او پاترونوس کوچکی تولید میکند که رو به سقف اتاق اوج میگیرد.
- اشتباه میکنی.
هلنا با شنیدن این حرف از جا میپرد و با ربکایی مواجه میشود که چهرهاش طوری بود گویا تمام مدت شاهد لحظهایِ افکاری بوده است که هلنا در ذهن میپروراند.
- فکر نکنم سالازار ازت بخواد شبیه به کسی بشی یا از دیگران الگوبرداری کنی، فقط میخواد اون بعدی از خودت که پنهان کردی رو کشف و نمایان کنی.
- اما من... مطمئن نیستم که داشته باشمش.
ربکا از نظرش آنچه را که باید میگفت، گفته بود. پس برای خاتمهی گفتگو اشارهای به پاترونوس هلنا که حالا در حال ناپدید شدن بود میکند.
- میدونی، من هیچوقت نتونستم یکیش رو بسازم.
و در حالی که توجه هلنا به سمت پاترونوسش برمیگردد، @ربکا از اتاق خارج میشود.
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
7 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
5
مهمانان
|
2
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[single]] خاطرات مرگخواران
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/12
تولد نقش: 1404/09/12
آخرین ورود: امروز ساعت 20:49
از: هرجا که بخوام!
پستها:
477
شغل
مدیر کل دیوان جادوگران، ارشد ریونکلاو


جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/07/14
تولد نقش: 1402/07/15
آخرین ورود: امروز ساعت 23:03
از: من دور شو! تو خیلی مشکوکی!
پستها:
475
شغل
مدیر خزانه دیوان جادوگران، ارشد گریفیندور، کدخدای هاگزمید، بانکدار گرینگوتز
افتخارات

توی یکی از روزهای گرم و آفتابی تابستونی، مرگخوارها درحال آفتاب گرفتن و استراحت بودن. اونا که بعد از ماموریتهای پیوسته و درگیریهای زیاد، حسابی خسته شده بودن، از تعطیلات تابستونیشون نهایت لذت رو میبردن.
- ملت براتون درینک حاضر کردم؛ داخلش آیس هم انداختم که قشنگ خنک باشه.
ویولا با سینی بزرگی از نوشیدنی که توی دستش داشت، به حیاط اومده بود. اون با لبخند هر یکی از نوشیدنیهای خنک رو به یکی از مرگخوارها میده. همه با رضایت، نوشیدنی رو از داخل سینی برمیدارن و دوباره به آفتاب گرفتنشون ادامه میدن. ویولا بعد از اینکه همه رو رد میکنه، به تلما میرسه که برخلاف بقیه که بیکار بودن، پروندههاش رو با خودش بیرون آورده بود و بررسیشون میکرد. ویولا یکی از نوشیدنیهارو کنار تلما قرار میده و بعد برداشتن نوشیدنی خودش، روی صندلیش مینشینه.
چند دقیقهای طول نمیکشه که ملت شروع به خوردن نوشیدنیهاشون میکنن. اما تلما که روی حل پرونده تمرکز کرده بود و گاهاً چیزهایی یادداشت میکرد، به نوشیدنی اهمیتی نمیداد.
- تلما! درینکت رو گذاشتی جلوی آفتاب؛ آیسهاش اب میشه ها...
- اوه! مرسی ویولا!
تلما دفترچهاش رو میبنده و کنار میگذاره. بعد از جاش بلند میشه و نوشیدنی رو توی دستش میگیره.
- میرا! بیا اینجا کارت دارم.
روباه تلما که اون سر حیاط دنبال برگو افتاده بود، خودش رو پیش تلما میرسونه. سرش رو کج میکنه و به تلما زل میزنه. تلما لیوان نوشیدنی رو مقابل پوزهی میرا نگه میداره و بهش اشاره میکنه. میرا که به نظر منظورش رو فهمیده بود، سرش رو تکون میده و نوشیدنی رو بو میکشه.
- داری چیکار میکنی؟
- هیچی. میرا بوش میکنه تا ببینه مشکلی نداره یا نه.
ویولا که از این رفتار ناراحت شده بود، چشم غرهای میره.
- نکنه به درینک من شک داری؟
- به هر حال احتیاط شرط عقله عزیزم.
میرا که بعد چند ثانیه بو کردن فهمیده بود که نوشیدنی مشکلی نداره، با سرش تاییدی میکنه و میره. تلما جرعهای از نوشیدنی، مینوشه.
- ناراحت نشو ویولا. این کار یکجورایی تبدیل به عادت شده. اگه جیزی بخورم و میرا قبلش بررسیش نکنه، باهام قهر میکنه.
- وا! یعنی چی؟
- راستش همه چیز به چند سال پیش برمیگرده...
فلش بک _ چند سال قبل
- خانوم خیلی ببخشید ولی اجازه ندارین همراه خودتون حیوون ببرین داخل.
نگهبانی که دم در تالار ایستاده بود، جلوی تلما رو که داشت وارد میشد، میگیره. تلما که با دقت اطراف رو زیر نظر گرفته بود، با تعجب به نگهبان نگاهی میکنه.
- جناب اجازه میدی برم داخل؟
نگهبان سرش رو میخارونه و به روباهی که تلما بغل کرده بود، اشاره میکنه.
- متاسفانه ورود هرگونه حیوون به داخل مراسم ممنوعه.
نگاه تلما بین نگهبان و میرا میچرخه. بعد اخمی میکنه و میرا رو روی زمین میگذاره. در یک حرکت ناگهانی، یقهی نگهبان رو میگیره و جیغ میکشه.
- چی گفتی؟!
- تقصیر من نیست! عروس و دوماد...
- یک کلمهی دیگه بگی کادوپیچت میکنم و به عنوان هدیهی عروسی میدم به عروس و دوماد! فهمیدی؟!
نگهبان بینوا که از واکنش ناگهانی تلما شگفتزده شده بود، حرف دیگهای نمیزنه. درحالیکه از ترس میلرزید، از سر راهش کنار میره و حتی جرئت نمیکنه ازش بخواد که کارت دعوتش رو تحویل بده. تلما هم بعد از تهدید موفقیت آمیزش، با لبخند مغرورانهای از کنار نگهبان رد میشه.
- میرا دیدی چیشد؟ طرف حتی نفهمید ما اصلاً دعوت نشدیم!
میرا با خوشحالی دور تلما میگرده. تلما نگاه سریعی به تموم حاضرین تالار میندازه و دوباره میرا رو بغل میکنه.
- اگه بتونیم اینجا یک سرنخی از مظنون پرونده پیدا کنیم و ردش رو بزنیم، میشه پنجمین پروندهی حل شدهی ماه! رکورد خودمون رو میشکونیم!
تلما به سمت گوشهی تالار عروسی که خلوتتر بود و به تموم سالن دید داشت، حرکت میکنه. در طول مسیر، از کنار جوونهایی که به اصطلاح میرقصیدن و در اصل شبیه هیپوگریفهای پر کنده بودن، رد میشه. با انزجار به زوج عاشق شب که کیک رو توی دهن همدیگه میگذاشتن خیره میشه.
- امیدوارم هرچه زودتر کارمون تموم بشه! من که نمیتونم این سر و صدا رو تحمل کنم.
تلما مدتی به بررسی اطراف میپردازه و چیزهایی هم یادداشت میکنه. تا اینکه صدای بلندی توی تالار میپیچه...
- مهمانهای عزیز! تشریف ببرین سمت سالن غذاخوری!
تلما با وجود اینکه علاقهای نداشت که شام عروسی رو بخوره و با اون جمعیت عجیب و غریب توی یک فضای کوچیکتر قرار بگیره، به اجبار همراهشون حرکت میکنه. به هر حال اون برای جمع آوری اطلاعات اونجا بود و نمیتونست این فرصت رو از دست بده. بنابراین همراه جمعیت میشه...
- خانوما و آقایون! صف ببندین!
توی کسری از ثانیه، صف بلندی از سالن غذاخوری تا اواسط تالار عروسی کشیده شد. تلما هم توی نیمهی جلوی صف مونده بود. بعد از اینکه بالاخره نوبت به تلما رسید، بعد از زمین گذاشتن میرا، سینی غذای استیلی رو برمیداره. جلو میره و سینی رو به دست مسئولین غذاخوری تحویل میده.
- خب... یک کفگیر باقالی پلو، یک تیکه ماهیچه، ژله رو هم گذاشتم بغل پلو، یکمم ترشی... بگیر و برو!
تلما سعی میکرد نگاهش رو از سینی غذاش که هیچ شباهتی به خوراک انسان نداشت و با ترکیب انواع چیزهای شور، شیرین و تند با همدیگه، مادهی جدیدی تولید شده بود، بدزده. تلما به آرومی همراه غذاش پشت میز مینشینه.
- آخه کی ژله رو بغل غذا میریزه؟
برعکس تلما که میلی نداشت غذا بخوره، بقیهی مهمونها با اشتیاق از غذاشون لذت میبردن. حتی به تلما که چیزی نمیخورد هم چشم غره میرفتن! پس تلما ترجیح میده که برای جلب توجه نکردن، همرنگ جماعت بشه...
- میرا! چیکار داری میکنی؟
روباه نارنجی رنگ آستین لباس تلما رو گرفته بود و میکشید. با وجود تمام تلاشهای تلما، اون ولش نمیکرد.
- چته؟ الان همه بهمون زل میزنن!
تلما دستش رو بالا میاره و تکون میده؛ میرا توی هوا آویزون میشه و دیگه نمیتونه خودش رو نگه داره و به زمین میافته.
تلما دوباره قاشق رو دست میگیره و به سمت دهنش میبره؛ اما میرا تصمیم نداشت بیخیال بشه! با آرامش دستهاش رو بلند میکنه و روی دو پاش میایسته. آستینهای خیالیش رو بالا میزنه و پاهای تلما رو میگیره و میکشه. میرا بدون توجه به نگاههای متعجب بقیه و دست و پا زدن های تلما که روی زمین کشیده میشد، اون رو از تالار عروسی بیرون میبره.
- چیکار کردی؟ خجالت نمیکشی؟ باسیلیسک تو آستینم پرورش دادم؟
تلما درحالیکه لباسهاش رو میتکوند، جیغ کشان غر میزد. اون دوباره به سمت تالار راه میافته تا اینکه میرا دست به کمر مقابلش میمونه و جلوش رو میگیره.
- برو کن...
با پیچیده شدن صدای آژیر آمبولانس توی محوطهی تالار، تلما ساکت میشه. پزشکهای آمبولانس با عجله وارد تالار میشن و چندین نفر رو با برانکارد به بیمارستان میبرن.
وقتی تلما مشکوکانه به میرا نگاه میکنه، اون رو میبینه که با اعتماد به نفس بهش چشمکی میزنه.
پایان فلش بک
- آره دیگه... بعد از تحقیقات فهمیدم اون غذا مشکل داشته و ملت دچار مسمومیت غذایی شده بودن. میرا هم که چیزای مشکوک رو از روی بوشون تشخیص میده، اون روز نذاشت من حتی یک قاشق از اون غذا مشکلدار بخورم. از اون روز تا حالا عادت داره که اول همهی چیزایی که میخورم رو بررسی کنه.
تلما بعد از توضیحاتش، به میرا که سرگرم بازی بود نگاه میکنه؛ بعد به ادامهی کارش برمیگرده. ویولا هم که تقریباً هیچکدوم از حرفهای اون رو متوجه نشده بود، شونهای بالا میندازه و بدون کلامی حرف زدن، به آفتاب گرفتنش ادامه میده.
- ملت براتون درینک حاضر کردم؛ داخلش آیس هم انداختم که قشنگ خنک باشه.

ویولا با سینی بزرگی از نوشیدنی که توی دستش داشت، به حیاط اومده بود. اون با لبخند هر یکی از نوشیدنیهای خنک رو به یکی از مرگخوارها میده. همه با رضایت، نوشیدنی رو از داخل سینی برمیدارن و دوباره به آفتاب گرفتنشون ادامه میدن. ویولا بعد از اینکه همه رو رد میکنه، به تلما میرسه که برخلاف بقیه که بیکار بودن، پروندههاش رو با خودش بیرون آورده بود و بررسیشون میکرد. ویولا یکی از نوشیدنیهارو کنار تلما قرار میده و بعد برداشتن نوشیدنی خودش، روی صندلیش مینشینه.
چند دقیقهای طول نمیکشه که ملت شروع به خوردن نوشیدنیهاشون میکنن. اما تلما که روی حل پرونده تمرکز کرده بود و گاهاً چیزهایی یادداشت میکرد، به نوشیدنی اهمیتی نمیداد.
- تلما! درینکت رو گذاشتی جلوی آفتاب؛ آیسهاش اب میشه ها...

- اوه! مرسی ویولا!

تلما دفترچهاش رو میبنده و کنار میگذاره. بعد از جاش بلند میشه و نوشیدنی رو توی دستش میگیره.
- میرا! بیا اینجا کارت دارم.

روباه تلما که اون سر حیاط دنبال برگو افتاده بود، خودش رو پیش تلما میرسونه. سرش رو کج میکنه و به تلما زل میزنه. تلما لیوان نوشیدنی رو مقابل پوزهی میرا نگه میداره و بهش اشاره میکنه. میرا که به نظر منظورش رو فهمیده بود، سرش رو تکون میده و نوشیدنی رو بو میکشه.
- داری چیکار میکنی؟

- هیچی. میرا بوش میکنه تا ببینه مشکلی نداره یا نه.

ویولا که از این رفتار ناراحت شده بود، چشم غرهای میره.
- نکنه به درینک من شک داری؟

- به هر حال احتیاط شرط عقله عزیزم.

میرا که بعد چند ثانیه بو کردن فهمیده بود که نوشیدنی مشکلی نداره، با سرش تاییدی میکنه و میره. تلما جرعهای از نوشیدنی، مینوشه.
- ناراحت نشو ویولا. این کار یکجورایی تبدیل به عادت شده. اگه جیزی بخورم و میرا قبلش بررسیش نکنه، باهام قهر میکنه.

- وا! یعنی چی؟

- راستش همه چیز به چند سال پیش برمیگرده...
فلش بک _ چند سال قبل
- خانوم خیلی ببخشید ولی اجازه ندارین همراه خودتون حیوون ببرین داخل.

نگهبانی که دم در تالار ایستاده بود، جلوی تلما رو که داشت وارد میشد، میگیره. تلما که با دقت اطراف رو زیر نظر گرفته بود، با تعجب به نگهبان نگاهی میکنه.
- جناب اجازه میدی برم داخل؟

نگهبان سرش رو میخارونه و به روباهی که تلما بغل کرده بود، اشاره میکنه.
- متاسفانه ورود هرگونه حیوون به داخل مراسم ممنوعه.

نگاه تلما بین نگهبان و میرا میچرخه. بعد اخمی میکنه و میرا رو روی زمین میگذاره. در یک حرکت ناگهانی، یقهی نگهبان رو میگیره و جیغ میکشه.
- چی گفتی؟!

- تقصیر من نیست! عروس و دوماد...

- یک کلمهی دیگه بگی کادوپیچت میکنم و به عنوان هدیهی عروسی میدم به عروس و دوماد! فهمیدی؟!

نگهبان بینوا که از واکنش ناگهانی تلما شگفتزده شده بود، حرف دیگهای نمیزنه. درحالیکه از ترس میلرزید، از سر راهش کنار میره و حتی جرئت نمیکنه ازش بخواد که کارت دعوتش رو تحویل بده. تلما هم بعد از تهدید موفقیت آمیزش، با لبخند مغرورانهای از کنار نگهبان رد میشه.
- میرا دیدی چیشد؟ طرف حتی نفهمید ما اصلاً دعوت نشدیم!

میرا با خوشحالی دور تلما میگرده. تلما نگاه سریعی به تموم حاضرین تالار میندازه و دوباره میرا رو بغل میکنه.
- اگه بتونیم اینجا یک سرنخی از مظنون پرونده پیدا کنیم و ردش رو بزنیم، میشه پنجمین پروندهی حل شدهی ماه! رکورد خودمون رو میشکونیم!

تلما به سمت گوشهی تالار عروسی که خلوتتر بود و به تموم سالن دید داشت، حرکت میکنه. در طول مسیر، از کنار جوونهایی که به اصطلاح میرقصیدن و در اصل شبیه هیپوگریفهای پر کنده بودن، رد میشه. با انزجار به زوج عاشق شب که کیک رو توی دهن همدیگه میگذاشتن خیره میشه.
- امیدوارم هرچه زودتر کارمون تموم بشه! من که نمیتونم این سر و صدا رو تحمل کنم.

تلما مدتی به بررسی اطراف میپردازه و چیزهایی هم یادداشت میکنه. تا اینکه صدای بلندی توی تالار میپیچه...
- مهمانهای عزیز! تشریف ببرین سمت سالن غذاخوری!
تلما با وجود اینکه علاقهای نداشت که شام عروسی رو بخوره و با اون جمعیت عجیب و غریب توی یک فضای کوچیکتر قرار بگیره، به اجبار همراهشون حرکت میکنه. به هر حال اون برای جمع آوری اطلاعات اونجا بود و نمیتونست این فرصت رو از دست بده. بنابراین همراه جمعیت میشه...
- خانوما و آقایون! صف ببندین!

توی کسری از ثانیه، صف بلندی از سالن غذاخوری تا اواسط تالار عروسی کشیده شد. تلما هم توی نیمهی جلوی صف مونده بود. بعد از اینکه بالاخره نوبت به تلما رسید، بعد از زمین گذاشتن میرا، سینی غذای استیلی رو برمیداره. جلو میره و سینی رو به دست مسئولین غذاخوری تحویل میده.
- خب... یک کفگیر باقالی پلو، یک تیکه ماهیچه، ژله رو هم گذاشتم بغل پلو، یکمم ترشی... بگیر و برو!

تلما سعی میکرد نگاهش رو از سینی غذاش که هیچ شباهتی به خوراک انسان نداشت و با ترکیب انواع چیزهای شور، شیرین و تند با همدیگه، مادهی جدیدی تولید شده بود، بدزده. تلما به آرومی همراه غذاش پشت میز مینشینه.
- آخه کی ژله رو بغل غذا میریزه؟

برعکس تلما که میلی نداشت غذا بخوره، بقیهی مهمونها با اشتیاق از غذاشون لذت میبردن. حتی به تلما که چیزی نمیخورد هم چشم غره میرفتن! پس تلما ترجیح میده که برای جلب توجه نکردن، همرنگ جماعت بشه...
- میرا! چیکار داری میکنی؟
روباه نارنجی رنگ آستین لباس تلما رو گرفته بود و میکشید. با وجود تمام تلاشهای تلما، اون ولش نمیکرد.
- چته؟ الان همه بهمون زل میزنن!
تلما دستش رو بالا میاره و تکون میده؛ میرا توی هوا آویزون میشه و دیگه نمیتونه خودش رو نگه داره و به زمین میافته.
تلما دوباره قاشق رو دست میگیره و به سمت دهنش میبره؛ اما میرا تصمیم نداشت بیخیال بشه! با آرامش دستهاش رو بلند میکنه و روی دو پاش میایسته. آستینهای خیالیش رو بالا میزنه و پاهای تلما رو میگیره و میکشه. میرا بدون توجه به نگاههای متعجب بقیه و دست و پا زدن های تلما که روی زمین کشیده میشد، اون رو از تالار عروسی بیرون میبره.
- چیکار کردی؟ خجالت نمیکشی؟ باسیلیسک تو آستینم پرورش دادم؟
تلما درحالیکه لباسهاش رو میتکوند، جیغ کشان غر میزد. اون دوباره به سمت تالار راه میافته تا اینکه میرا دست به کمر مقابلش میمونه و جلوش رو میگیره.
- برو کن...
با پیچیده شدن صدای آژیر آمبولانس توی محوطهی تالار، تلما ساکت میشه. پزشکهای آمبولانس با عجله وارد تالار میشن و چندین نفر رو با برانکارد به بیمارستان میبرن.
وقتی تلما مشکوکانه به میرا نگاه میکنه، اون رو میبینه که با اعتماد به نفس بهش چشمکی میزنه.
پایان فلش بک
- آره دیگه... بعد از تحقیقات فهمیدم اون غذا مشکل داشته و ملت دچار مسمومیت غذایی شده بودن. میرا هم که چیزای مشکوک رو از روی بوشون تشخیص میده، اون روز نذاشت من حتی یک قاشق از اون غذا مشکلدار بخورم. از اون روز تا حالا عادت داره که اول همهی چیزایی که میخورم رو بررسی کنه.

تلما بعد از توضیحاتش، به میرا که سرگرم بازی بود نگاه میکنه؛ بعد به ادامهی کارش برمیگرده. ویولا هم که تقریباً هیچکدوم از حرفهای اون رو متوجه نشده بود، شونهای بالا میندازه و بدون کلامی حرف زدن، به آفتاب گرفتنش ادامه میده.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط تلما هلمز در 1405/4/18 1:23:48
واسه چی داری تعقیبم میکنی؟ 
خیلی مشکوکی!

خیلی مشکوکی!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/09/30
تولد نقش: 1403/10/01
آخرین ورود: دیروز ساعت 23:45
از: م خوشت میاداااا.
پستها:
146
شغل
دست راست لرد ولدمورت

برای میرتل وارن .
دلفی انسان کاملی نبود. در حقیقت، او از کامل بودن خوشش نمیآمد. عاشق این بود که در آدمهایی که ملاقات میکند، در شخصیتهای کتابهایی که میخواند، نقصهایی هر چند کوچک پیدا کند؛ آدمهای واقعی و باورپذیر، آدمهای خاکستری، و نه سفیدِ سفید یا سیاهِ سیاه. این باعث میشد از ارتباط گرفتن و از کتاب خواندن لذت ببرد.
اما موضوع این بود که آدمهایی در موقعیت او، آزادیهای محدودی داشتند. فرزند لرد ولدمورت باید کامل و بینقص میبود و آدم های اطرافش هم نمیتوانستند چیزی جز این باشند. در دنیای او، یک اشتباه کوچک برابر با یک نقطه ضعف بزرگ بود و او اجازه نداشت نقطه ضعفی داشته باشد.
از همان سال اول ورودش به هاگوارتز بود که با میرتل وارن آشنا شد. میرتل برای او نشانهای از یک ارتباط واقعی بود؛ کسی که وجود داشت و در عین حال، نه. کسی که سالها پیش ترسیده بود، قایم شده بود و نتیجهاش مرگ بود و حالا همین باعث میشد دیگر ترسی نداشته باشد. او شجاع بود و از گفتن حقیقت، از ابراز غم و خوشحالی و از بیمحابا زندگی کردن لذت میبرد. دلفی از اولین بارهایی که میرتل را در حال مسخره کردن آدمهای احمق و یا ابراز احساسات در برابر همه دیده بود، او را تحسین میکرد و برایش احترام زیادی قائل بود. همین شد که یکی از همان روزها شروع به استفاده از دستشویی طبقهی دوم هاگوارتز کرد، با وجود اینکه خیلیها به او هشدار میدادند که از میرتل "گریان" دور بماند.
حقیقتا دیگر حتی یادش نمیآید چطور با هم دوست شدند، اما از آن روز به بعد، لحظات زیادی کنار هم گذراندند. روزهایشان با حرف زدن، کارهای مشترک کردن و همفکری کردن گذشت؛ دلفی از رنگ ناخنهای جدیدش میگفت و میرتل از بوتهی توتفرنگیای که یکی از جادوآموزان را با تهدید مجبور کرده بود برایش بکارد. آنها علایق مشترک زیادی داشتند و همچنین نفرتهای مشترک. بینشان زمان سریعتر از باقی اوقات سپری میشد، چون همیشه حرف برای گفتن داشتند آنقدری که زمان کم میآوردند.
اما آنچه که در مورد این ارتباط شگفتانگیز بود، چیزی فراتر از اینها بود: دلفی و میرتل میتوانستند ساکت بمانند و باز هم چیزی بینشان عوض نشود. حتی وقتی دلفی فارغالتحصیل شد و دیگر در هاگوارتز نبود، حتی وقتی دعوایشان شد و مدتها حرف نزدند. حتی وقتی روزهای سختی را گذراندند، اینجا خانهی امنشان بود.
مهمترین بخش و بحثبرانگیزترین آن هم در مورد روابط همین است. ما فکر میکنیم نقاط مشترک، هر روز کنار هم بودن و هر لحظه کاری برای انجام دادن اهمیت بیشتری دارد، اما حقیقت این است که آنچه ما در نهایت از روابطمان میخواهیم حس عمیق امنیت است. اینکه بدانیم فهمیده میشویم، قرار نیست آسیب ببینیم، میتوانیم خودمان باشیم، از تیرهترین نقاط شخصیتیمان حرف بزنیم و هرگز قضاوت یا رها نشویم. و به شکل خوشحالکنندهای، دلفی همیشه میدانست که در دوستیاش با میرتل همیشه در امنترین جای ممکن قرار دارد.
میرتل زیبا، پر از نور، پر از محبت و پر از آینده بود. او میتوانست بدون چشمداشت دوست بدارد و دلفی خوشحال بود که یکی از آنهاست. برای داشتناش در زندگی به خود میبالید و تا بار دیگری که او را میدید، منتظر و مشتاقاش باقی میماند.
و میدانست میرتل هم چشمبهراهش خواهد بود.
دلفی انسان کاملی نبود. در حقیقت، او از کامل بودن خوشش نمیآمد. عاشق این بود که در آدمهایی که ملاقات میکند، در شخصیتهای کتابهایی که میخواند، نقصهایی هر چند کوچک پیدا کند؛ آدمهای واقعی و باورپذیر، آدمهای خاکستری، و نه سفیدِ سفید یا سیاهِ سیاه. این باعث میشد از ارتباط گرفتن و از کتاب خواندن لذت ببرد.
اما موضوع این بود که آدمهایی در موقعیت او، آزادیهای محدودی داشتند. فرزند لرد ولدمورت باید کامل و بینقص میبود و آدم های اطرافش هم نمیتوانستند چیزی جز این باشند. در دنیای او، یک اشتباه کوچک برابر با یک نقطه ضعف بزرگ بود و او اجازه نداشت نقطه ضعفی داشته باشد.
از همان سال اول ورودش به هاگوارتز بود که با میرتل وارن آشنا شد. میرتل برای او نشانهای از یک ارتباط واقعی بود؛ کسی که وجود داشت و در عین حال، نه. کسی که سالها پیش ترسیده بود، قایم شده بود و نتیجهاش مرگ بود و حالا همین باعث میشد دیگر ترسی نداشته باشد. او شجاع بود و از گفتن حقیقت، از ابراز غم و خوشحالی و از بیمحابا زندگی کردن لذت میبرد. دلفی از اولین بارهایی که میرتل را در حال مسخره کردن آدمهای احمق و یا ابراز احساسات در برابر همه دیده بود، او را تحسین میکرد و برایش احترام زیادی قائل بود. همین شد که یکی از همان روزها شروع به استفاده از دستشویی طبقهی دوم هاگوارتز کرد، با وجود اینکه خیلیها به او هشدار میدادند که از میرتل "گریان" دور بماند.
حقیقتا دیگر حتی یادش نمیآید چطور با هم دوست شدند، اما از آن روز به بعد، لحظات زیادی کنار هم گذراندند. روزهایشان با حرف زدن، کارهای مشترک کردن و همفکری کردن گذشت؛ دلفی از رنگ ناخنهای جدیدش میگفت و میرتل از بوتهی توتفرنگیای که یکی از جادوآموزان را با تهدید مجبور کرده بود برایش بکارد. آنها علایق مشترک زیادی داشتند و همچنین نفرتهای مشترک. بینشان زمان سریعتر از باقی اوقات سپری میشد، چون همیشه حرف برای گفتن داشتند آنقدری که زمان کم میآوردند.
اما آنچه که در مورد این ارتباط شگفتانگیز بود، چیزی فراتر از اینها بود: دلفی و میرتل میتوانستند ساکت بمانند و باز هم چیزی بینشان عوض نشود. حتی وقتی دلفی فارغالتحصیل شد و دیگر در هاگوارتز نبود، حتی وقتی دعوایشان شد و مدتها حرف نزدند. حتی وقتی روزهای سختی را گذراندند، اینجا خانهی امنشان بود.
مهمترین بخش و بحثبرانگیزترین آن هم در مورد روابط همین است. ما فکر میکنیم نقاط مشترک، هر روز کنار هم بودن و هر لحظه کاری برای انجام دادن اهمیت بیشتری دارد، اما حقیقت این است که آنچه ما در نهایت از روابطمان میخواهیم حس عمیق امنیت است. اینکه بدانیم فهمیده میشویم، قرار نیست آسیب ببینیم، میتوانیم خودمان باشیم، از تیرهترین نقاط شخصیتیمان حرف بزنیم و هرگز قضاوت یا رها نشویم. و به شکل خوشحالکنندهای، دلفی همیشه میدانست که در دوستیاش با میرتل همیشه در امنترین جای ممکن قرار دارد.
میرتل زیبا، پر از نور، پر از محبت و پر از آینده بود. او میتوانست بدون چشمداشت دوست بدارد و دلفی خوشحال بود که یکی از آنهاست. برای داشتناش در زندگی به خود میبالید و تا بار دیگری که او را میدید، منتظر و مشتاقاش باقی میماند.
و میدانست میرتل هم چشمبهراهش خواهد بود.
افرادی که لایک کردند
حالا که این پستو تا آخر خوندی، پس یعنی خیلی درگیرمی! 

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/07/19
تولد نقش: 1393/07/20
آخرین ورود: امروز ساعت 21:46
از: مسلسلستان!
پستها:
635

در مدح میرتل زارزارو!
As is the way with most figures of immense influence in the history of the galaxy, almost every fact pertaining to the great life of Myrtle Warren is miserably contested by her detractors
Moorthabanc Lookortfolo, the prominent interstellar historian of Alpha Centauri, in his comprehensive tome, An Incomplectica Oiprakvash says of Myrtle Warren that she was indeed the most Viupiu of all lifeforms that have ever peopled the planet Earth. In the same passage, he goes on to describe Myrtle Warren as Opiumgh castanep un verum pooloo mooloo. As the language of Alpha Centaurians has, sadly, always eluded translation to anything intelligible by us, we cannot be certain of what was meant by these effusive words of praise. Some Earth historians dismiss them out of hand, going so far as to claim they were not words of praise at all, but rather vitriol. This often stems from said historians' jealousy, and is rooted in their childhood shortcomings
The myopic ridicule of such historians is put to the test, however, when we look at further evidence. As incomplete as our search for extraterrestrial life had been before the Toiletrian Jihad, already we knew of a race of space dwarves dwelling inside Tau Ceti that worshipped a water deity with striking resemblance to Myrtle Warren. This goddess was prophesied to one day let an ocean flow from her eyes that should put out the fires of Tau Ceti and so free the dwarves from their starry prison, free to wander in the cold space, free to wreak murder and pillage on any planet as might take their fancy
Casting our glance to more familiar surroundings, to our own Earth, let us not be oblivious to the Order of the Lavatory--a brotherhood of scholarly cockroaches who survived the Apocalypse of '84 and witnessed the birth of a new civilization atop the ruins of the second-floor girls' bathroom. Their holy text reminds us that at each step of this fateful task, it was the ghost of Myrtle Warren herself that guided their feelers. When from the ashes, they put the world together; when they built the first mecha-insect armies to conquer the last standing cities of humans; when they declared all idols of the Old World heretical and burned the towering Ghouls of Concrete; when they assembled the first spaceships, finally managing what the pride and mighty humans never had; when they saw the vastness and emptiness of the universe; when they declared the Toiletrian Jihad, to conquer the galaxy in their own name; it was the ghostly hand of Myrtle Warren, the Padishah-Imperatrice of the Merlingaahian Empire, showing them the way
Yet, such is the conceit of some of our 'literate' brethren that in the face of such strong evidence, they still espouse firm belief in their smallminded notions. It can make one feel sorry to have been born a cockroach. But let us not forget the legacy of which we are the inheritors. Our ancestors survived the Apocalypse, conquered the conquerors of Earth, then went on to conquer the galaxy. All the while following the holy writ and mandate of our Venerable Mother, Myrtle "Moaning" Warren. The Lady who was ridiculed in life, and even in death, ruled over the greatest empire the galaxy has seen, and ruled over it with wisdom and mighty sagacity. And such has become our fate as rulers, the cockroaches of the universe, we who were once trodden upon, squashed and murdered without a second thought. It seems fitting. It seems an inspiring verse in a great cosmic poem. And I want you to take from it the same courage that I do. To all cockroaches, it is a poem of hope
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط وینکی در 1405/4/2 12:49:43
ویرایش شده توسط وینکی در 1405/4/2 12:52:33
ویرایش شده توسط وینکی در 1405/4/2 12:57:06
ویرایش شده توسط وینکی در 1405/4/2 17:50:53
ویرایش شده توسط وینکی در 1405/4/2 17:53:34
ویرایش شده توسط وینکی در 1405/4/2 17:55:15
ویرایش شده توسط وینکی در 1405/4/2 18:00:37
ویرایش شده توسط وینکی در 1405/4/2 12:52:33
ویرایش شده توسط وینکی در 1405/4/2 12:57:06
ویرایش شده توسط وینکی در 1405/4/2 17:50:53
ویرایش شده توسط وینکی در 1405/4/2 17:53:34
ویرایش شده توسط وینکی در 1405/4/2 17:55:15
ویرایش شده توسط وینکی در 1405/4/2 18:00:37
Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/10
تولد نقش: 1403/11/12
آخرین ورود: امروز ساعت 20:47
از: گوی پیشگویی!
پستها:
237
شغل
مدیر ایفای دیوان جادوگران

گورستان خاطرات
قسمت اول
قسمت اول
شب آنقدر سنگین بود که انگار زمان در جایی میان تاریکی و سکوت متوقف شده بود. هوای اتاق بوی سنگ مرطوب، خاک کهنه و چیزی شبیه فلز زنگزده میداد. بویی که در اعماق سیاهچالهای متروک یا مقبرههایی فراموششده به مشام میرسد؛ بویی که نه به زندگی تعلق دارد و نه به مرگ.
نور اندکی در فضا وجود داشت. نه از شمع و نه از مشعل؛ بلکه از خطوطی باریک و نقرهای که روی دیوارهای سنگی حک شده بودند و مانند رگهای زنده زیر پوست سطح سنگ میدرخشیدند. آن خطوط در فواصل نامنظم میتپیدند؛ گویی موجودی عظیم در دل دیوارها نفس میکشید. هر بار که نور کم و زیاد میشد، سایهها نیز جان میگرفتند، بر دیوارها میلغزیدند، کش میآمدند، جمع میشدند و دوباره ناپدید میشدند.
در مرکز اتاق، صندلیای از سنگ سیاه قرار داشت. سنگی براق، صیقلی و غیرطبیعی، گویی از دل شب تراشیده شده بود. روی آن صندلی، سیبل تریلانی نشسته بود.
یا دقیقتر... به آن دوخته شده بود.
بازوانش روی دستههای صندلی قرار داشتند اما نه طنابی وجود داشت و نه زنجیری. در عوض حلقههایی از نور تیره، چیزی میان دود و فلز مذاب، دور مچهایش پیچیده بودند. آن حلقهها زنده به نظر میرسیدند. گاهی منقبض میشدند، گاهی آرام روی پوست حرکت میکردند و هر بار که سیبل سعی میکرد کوچکترین حرکتی انجام دهد، تارهای سیاهرنگی از میان آن حلقهها بیرون میآمدند و تا زیر پوستش نفوذ میکردند. گویی جادو مستقیماً به اعصاب او متصل شده بود.
پاهایش نیز به همان شکل مهار شده بودند. از زانو تا مچ، رگههای تاریک جادو روی پوستش بالا رفته بودند؛ مانند شاخههای خشکیدهای که درون گوشت رشد کرده باشند.
اما بدترین بخش، سکوت بود. دهانش بسته نشده بود. هیچ طلسمی لبهایش را به هم ندوخته بود. با این حال نمیتوانست حرف بزند. جادو عمیقتر از آن عمل میکرد. هر کلمهای پیش از آنکه شکل بگیرد خفه میشد. گویی دستی نامرئی میان ذهن و زبانش قرار گرفته بود. او میتوانست فکر کند، میتوانست خشمگین شود، میتوانست فریاد بکشد اما هیچیک از آنها هرگز به صدا تبدیل نمیشدند.
تنها چیزی که باقی مانده بود نگاهش بود و نگاه سیبل هنوز زنده بود. سرد، تیز و خطرناک...
همان نگاهی که سالها پیش بسیاری را وادار به سکوت کرده بود اما امشب... حتی آن نگاه نیز در این اتاق قدرت چندانی نداشت.
چند متر دورتر از او مردی ایستاده بود. آرام و بیحرکت. سایهای بلند در میان نورهای لرزان دیوار دستانش پشت کمرش قرار داشت. سرش اندکی خم شده بود. مثل استادی که در حال تماشای نتیجه آزمایشی موفق باشد.
صورتش در تاریکی نیمهپنهان مانده بود. اما چشمهایش... چشمهایش به وضوح دیده میشدند. درخشش سرد و بیروحی در آنها وجود داشت. نه خشم، نه هیجان و نه حتی لذت؛ تنها آرامشی بیمارگونه بود.
مدت زیادی هیچکدام حرکتی نکردند. تنها سکوت میانشان حکمرانی میکرد. سکوتی که هر لحظه سنگینتر میشد.
سرانجام مرد لبخند کمرنگی زد.
- سالها این لحظه رو تصور میکردم.
صدایش آرام بود... بیش از حد آرام!
مانند کسی که کنار تخت بیماری خوابیده صحبت میکند.
- گاهی فکر میکردم وقتی دوباره ببینمت، فورا میکشمت.
قدم اول را به سمت سیبل برداشت. صدای کفشهایش روی سنگ، در اتاق پیچید.
- بعد فکر کردم نه... این زیادی سادهست.
قدم دوم...
- مرگ برای آدمهایی مثل ما مجازات نیست.
و قدم سوم...
نور کمجان دیوار، بخشی از صورتش را روشن کرد. خطوطی از جادوهای سیاه روی گردنش دیده میشدند. نقوشی که انگار مستقیما روی پوست حک شده بودند. نشانه سالها کار با نیروهایی که بیشتر جادوگران حتی جرئت مطالعهشان را نداشتند.
او مستقیم مقابل سیبل ایستاد. آنقدر نزدیک که میتوانست انعکاس خود را در چشمان او ببیند.
- میدونی استاد...
مکث کرد. کلمه استاد را با لحنی خاص بر زبان آورد. نه از سر احترام و نه از سر تمسخر، بلکه مانند زخمی که هر بار باز میشود.
- خیلیها فکر میکنن انتقام یعنی خون.
دستش را روی دسته صندلی کشید.
- خیلیها فکر میکنن درد یعنی شکستن استخوان.
لبخندش عمیقتر شد.
- اونا هیچچیز درباره انسان نمیدونن.
سیبل خیره نگاهش میکرد. اگر قادر بود حرکت کند، احتمالا همین حالا طلسمی مرگبار به سمت او پرتاب میکرد. اما آن مرد این را میدانست. تمام این سالها را صرف اطمینان از همین لحظه کرده بود. او خم شد. صورتش تنها چند سانتیمتر با صورت سیبل فاصله داشت.
- و من نمیخوام بکشمت.
زمزمه کرد.
- میخوام هر چیزی که تو رو ساخته نابود کنم.
سکوت دوباره میانشان افتاد. نورهای نقرهای روی دیوارها آهسته تپیدند. هوای اتاق سردتر شد. و برای نخستین بار سیبل چیزی را احساس کرد که مدتها بود تجربه نکرده بود؛ عدم اطمینان...
مرد عقب رفت. به سمت میز سنگی کوچکی در گوشه اتاق. روی میز اشیای مختلفی قرار داشتند. کتابهایی با جلدهای فرسوده، بطریهایی حاوی مایعات تیره، قطعاتی از استخوان و در میان همه آنها... حوضچهای کمعمق از نقره مایع.
سطح آن، مانند آینهای زنده، بیوقفه موج میخورد. مرد انگشتانش را درون مایع فرو برد و سطح نقرهای شروع به لرزیدن کرد.
- میدونی سختترین بخش کار چی بود؟
پشتش به سیبل بود.
- پیدا کردنت؟ نه.
مایع درون حوضچه تیرهتر شد.
- شکست دادنت هم نه.
رگههایی سیاه از میان نقره بالا آمدند.
- سختترین بخش این بود که بفهمم از کجا باید شروع کنم.
او سرش را برگرداند. چشمانش مستقیم به چشمان سیبل دوخته شد.
- بعد فهمیدم جواب همیشه جلوی چشمم بوده.
لبخند زد.
- گذشته!
در همان لحظه، تمام خطوط نورانی روی دیوارها همزمان روشن شدند. اتاق در هالهای از نور سرد و نقرهای غرق شد. هوای اطراف شروع به لرزیدن کرد و جادو در فضا جریان یافت. سنگها ناله کردند. سایهها روی دیوار پیچوتاب خوردند و سیبل احساس کرد چیزی نامرئی در حال نزدیک شدن است؛ نه به بدنش و نه به قلبش؛ بلکه به جایی عمیقتر. به جایی که خاطرات در آن دفن شده بودند.
مرد قدمی به جلو برداشت. چوبدستی سیاهرنگش را بالا آورد. نوک آن درست مقابل پیشانی سیبل متوقف شد.
- امشب...
صدایش در میان لرزش جادو پیچید.
- اولین در رو باز میکنیم، استاد.
رشتهای باریک از نور سیاه از نوک چوبدستی بیرون آمد. آرام و بیصدا مانند خاری که در تاریکی رشد کند. رشته نور به پیشانی سیبل رسید.
و درست در لحظهای که به ذهن او نفوذ کرد... همهچیز در تاریکی فرو رفت.
افرادی که لایک کردند
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!

جزئیات کاربر
شغل
رهبر مرگخواران، داور ذخیره دوئل

- ارباب اومدن!
هرگاه این حرف را در خانهی ریدلها میشنیدید به آن معنا بود که مرگخواران حسی توام با ترس و خوشحالی داشتند. ترس و خوشحالی از بزرگی فردی که به آن و هدفش خدمت میکردند. هدف و رهبری که برای زندگی فردایشان انتخاب کرده بودند.
اما چند وقتی بود که دیگر حس خوشحالی وجود نداشت. همه چیز تماما ترس بود. دیدن چهرهی اربابشان لرزه به اندامشان میانداخت. برای فهمیدنش نیازی به تلما و کاراگاه بازیهایش نداشتند. همه چیز واضح بود.
این چند وقت اخیر هیچ حسی از اربابشان دریافت نمیکردند. نه او را شاد میدیدند نه ناراحت. نه عصبی و نه خوشحال. چهرهی اربابشان چیزی بروز نمیداد. گویی چشمان لرد ولدمورت در را رو به حقیقت درونش بسته باشد. گویی به عمد خط لبهایش افقی مانده باشد که مبادا خم شدن این خط باعث شود کسی چیزی بفهمد.
اما همه چیز نمیتوانست مقاومت کند.
- وینکی این ردایمان هم کثیف شده. فردا تمیز میخواهیمش.
بیرون میرفت. چند ساعت بعد با ردایی که قبل از خارج شدن به سیاهی شب بود و حال تقریبا به سرخی چشمانش درآمده بود، برمیگشت.
میگویند هیچ چیز مانند رنگ قرمز توجه را جلب نمیکند. ولی این قرمزی نیست که بخواهید به صاحبش نگاهی بیاندازید. قرمزش ناشی از درد، شکنجه، جیغهای فراوان و التماس برای مرگ است. اگر به این سرخی نگاهی بیاندازید چهرهی تک تک صاحبانش را میبینید. میبینید که چه بیدلیل قربانی شدند. میبینید که زندگی خوبی داشتند. کاری به کار کسی نداشتند و در کنج خانهشان دختر و پسر کوچکشان را بغل کرده و برایشان قصههای بیدل نقال را تعریف میکردند. حتی میتوانید چشمان مشتاق آن پسر و دختر را هم ببینید. ببینید که در چشمان آنها کسی که روبهرویش ایستاده قهرمان زندگیاش است.
اما حالا...
- به اتاقمان میرویم. نمیخواهیم کسی مزاحممان شود. کاری داشتید با بلا و دلفی حرف بزنید.
قدمهای سنگینش نشان از ذهن شلوغش دارد. به چه چیز فکر میکند؟ چه اتفاقی افتاده که اینگونه او را درهم کوبیده؟ چرا دیگر در مورد اهدافش حرفی نمیزند؟ چرا دیگر سعی نمیکند نشان دهد که او از همه برتر است؟ چرا به نظر خسته میآید؟
در اتاقش دراز کشیده است. میتواند بشنود که کجول به برگو میگوید: «از زیر در برو تو و یه گوشه قایم شو. حواست به ارباب باشه!» اما خودش را به نشیدن میزند. میداند که همگی نگران او هستند.
چشمانش به سقف دوخته شده است. از میان ترکهایش، خط زندگیاش را پیدا میکند. کودکیاش، زمان هاگوارتز، زمانی که برتری جادوگران را برگزید و زمانی که جسمش را از دست داد. فکرش در این لحظه میایستد. از روی تختش بلند میشود. به سمت آینهی روی دیوار میرود. نگاهی به خودش میاندازد. به دنبال انسانیت در چهرهی جدیدش میگردد. گردن بلندش، دهانش که از گوش تا گوش کشیده شده، دندانهایش که به تیزی شمشیر شده است و... هیچکدام کمکی به او نمیکنند.
چرا آن کار را کرد؟
این چند وقت ذهنش درگیر این سوال بود. چه نیازی داشت که او را بکشد؟ مگر آن بچه میتوانست صدمهای به او بزند؟ آن بچه زمانی که دعوتنامه هاگوارتز را میگرفت، کارش تمام شده بود. هدفش سنگ بنای دنیای جدید شده بود. پس چرا آن کار را کرد؟
گاهی بعضی کارها که در مقیاس زندگی بسیار کوچک هستند، تمام زندگی را تحت الشعاع قرار میدهد.
دستی به صورتش کشید. پوست زبرش را زیر دستانش حس کرد. افکارش دوباره وارد ذهنش شدند. سردردش برگشت. به سمت کمدش رفت. یک ردای سیاه دیگر را انتخاب کرد و پوشید. در خانهی ریدلها پشتش بسته شد. نگاهش چرخید. هدفش را انتخاب کرد. چوبدستیاش را درآورد. حرکت کرد.
هرگاه این حرف را در خانهی ریدلها میشنیدید به آن معنا بود که مرگخواران حسی توام با ترس و خوشحالی داشتند. ترس و خوشحالی از بزرگی فردی که به آن و هدفش خدمت میکردند. هدف و رهبری که برای زندگی فردایشان انتخاب کرده بودند.
اما چند وقتی بود که دیگر حس خوشحالی وجود نداشت. همه چیز تماما ترس بود. دیدن چهرهی اربابشان لرزه به اندامشان میانداخت. برای فهمیدنش نیازی به تلما و کاراگاه بازیهایش نداشتند. همه چیز واضح بود.
این چند وقت اخیر هیچ حسی از اربابشان دریافت نمیکردند. نه او را شاد میدیدند نه ناراحت. نه عصبی و نه خوشحال. چهرهی اربابشان چیزی بروز نمیداد. گویی چشمان لرد ولدمورت در را رو به حقیقت درونش بسته باشد. گویی به عمد خط لبهایش افقی مانده باشد که مبادا خم شدن این خط باعث شود کسی چیزی بفهمد.
اما همه چیز نمیتوانست مقاومت کند.
- وینکی این ردایمان هم کثیف شده. فردا تمیز میخواهیمش.
بیرون میرفت. چند ساعت بعد با ردایی که قبل از خارج شدن به سیاهی شب بود و حال تقریبا به سرخی چشمانش درآمده بود، برمیگشت.
میگویند هیچ چیز مانند رنگ قرمز توجه را جلب نمیکند. ولی این قرمزی نیست که بخواهید به صاحبش نگاهی بیاندازید. قرمزش ناشی از درد، شکنجه، جیغهای فراوان و التماس برای مرگ است. اگر به این سرخی نگاهی بیاندازید چهرهی تک تک صاحبانش را میبینید. میبینید که چه بیدلیل قربانی شدند. میبینید که زندگی خوبی داشتند. کاری به کار کسی نداشتند و در کنج خانهشان دختر و پسر کوچکشان را بغل کرده و برایشان قصههای بیدل نقال را تعریف میکردند. حتی میتوانید چشمان مشتاق آن پسر و دختر را هم ببینید. ببینید که در چشمان آنها کسی که روبهرویش ایستاده قهرمان زندگیاش است.
اما حالا...
- به اتاقمان میرویم. نمیخواهیم کسی مزاحممان شود. کاری داشتید با بلا و دلفی حرف بزنید.
قدمهای سنگینش نشان از ذهن شلوغش دارد. به چه چیز فکر میکند؟ چه اتفاقی افتاده که اینگونه او را درهم کوبیده؟ چرا دیگر در مورد اهدافش حرفی نمیزند؟ چرا دیگر سعی نمیکند نشان دهد که او از همه برتر است؟ چرا به نظر خسته میآید؟
در اتاقش دراز کشیده است. میتواند بشنود که کجول به برگو میگوید: «از زیر در برو تو و یه گوشه قایم شو. حواست به ارباب باشه!» اما خودش را به نشیدن میزند. میداند که همگی نگران او هستند.
چشمانش به سقف دوخته شده است. از میان ترکهایش، خط زندگیاش را پیدا میکند. کودکیاش، زمان هاگوارتز، زمانی که برتری جادوگران را برگزید و زمانی که جسمش را از دست داد. فکرش در این لحظه میایستد. از روی تختش بلند میشود. به سمت آینهی روی دیوار میرود. نگاهی به خودش میاندازد. به دنبال انسانیت در چهرهی جدیدش میگردد. گردن بلندش، دهانش که از گوش تا گوش کشیده شده، دندانهایش که به تیزی شمشیر شده است و... هیچکدام کمکی به او نمیکنند.
چرا آن کار را کرد؟
این چند وقت ذهنش درگیر این سوال بود. چه نیازی داشت که او را بکشد؟ مگر آن بچه میتوانست صدمهای به او بزند؟ آن بچه زمانی که دعوتنامه هاگوارتز را میگرفت، کارش تمام شده بود. هدفش سنگ بنای دنیای جدید شده بود. پس چرا آن کار را کرد؟
گاهی بعضی کارها که در مقیاس زندگی بسیار کوچک هستند، تمام زندگی را تحت الشعاع قرار میدهد.
دستی به صورتش کشید. پوست زبرش را زیر دستانش حس کرد. افکارش دوباره وارد ذهنش شدند. سردردش برگشت. به سمت کمدش رفت. یک ردای سیاه دیگر را انتخاب کرد و پوشید. در خانهی ریدلها پشتش بسته شد. نگاهش چرخید. هدفش را انتخاب کرد. چوبدستیاش را درآورد. حرکت کرد.
افرادی که لایک کردند
He-Who-Must-Not-Be-Named

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/26
تولد نقش: 1404/09/26
آخرین ورود: دیروز ساعت 22:08
از: قصر خانواده مالفوی ها
پستها:
153
شغل
ارشد اسلیترین، قاضی آزکابان
افتخارات

چالش کلوپ فرهنگی ادبی کباب با گلپسر
داد زد او بر سرم
چون پدر بود حرمتش داشتم نگه
نارسیسا بود نام مادرم
کرد از لای در نگاهی او همش
گفتمش مادر بیا و کاری کن
ز دست این پدر جان بر کفم
گر نیایی من را کرده فلک
گفت زین برای چه؟
گفتم ای مادر تو دیگر داغم نکن
به سان این پدر جانم نگیر
گوش فراگیر و ببین این حال من
من فقط از کار و بارم گفتمش
ز سان آینده و رویا گفتمش
ولی او طاقت نمیداشت چون تاجری
گفت مرا عقلت کجا گم گشته است
زین بیابان یا پشت خر مانده است
گفتمش نه در بیابان یا هیچ خری
در درون قلب من جا مانده است
گفتم ای پدر دنده کباب خواسته ام
از برای شغل نه میل این شکم
این بود تمام قصه ام
میکنی یاری مرا ای مادرم؟
مادر کرد خنده ای معنا دار
خنده چون از ته دل های های
ز آن روز و خاطره سالها گذشت
رویایم چون خاطره بر خاک نشست
لوسیوس با حالتی که انگار صاعقه به او خورده باشد خشکش زد. صدبار این شعر را امروز خوانده بود تا کامل مطمئن شود این دست خط، دست خط پسرش است.
یادداشت روی جلد نوشته ای محو به رنگ سبز داشت که نشان از قدمت نسبتا طولانی دفتر داشت. "دفتر خاطرات دراکو، لطفا از دست زدن به این دفتر اکیدا خودداری کنید."
آنقدر به آن جملات شاعرانه حساسیت پیدا کرد که کل صورتش کهیر زد. آخر مگر چه گناهی کرده بود (نکرده بود) که چنین پسری را مرلین نسیبش کرده بود؟ این همه سال در وزارتخانه و میان مرگخواران آبرو و ابهت جمع کرده بود، دریغ از آنکه پسر خودش در کنار خانه نشسته بود و با دفتر خاطراتش درد و دل میکرد.بعد از آن دیگر لوسیوس، لوسیوس سابق نشد. هر دفعه که پسرش را میدید آهی میکشید و سری تکان میداد.
گر نان و آبم داده ای
کز برهوت نجاتم داده ای
نام نیکت چون پدر
آری تو مالفوی بوده ای
موی سر چون یال داری
گیسوان در باد دادی
ای پدر یارت کجا رفت؟
تو چرا افسرده حالی؟
میکنم به او نگاهی
میکشد اخمی به ابرو
من گناهم چیست پدر جان؟
تو خودت آشفته حالی
گر بگویم خل شده او
میزند بر من تلنگر
پس چه گویم ای پدر جان؟
تو خودت افسرده حالی
لوسیوس پلک چپش به حالت عصبی شروع به پریدن کرد. کاش آن کتاب را نخوانده بود. نه حتی قبل تر از آن! کاش اصلا آن روز که نارسیسا را برای اولین بار دید...ولی خب دیگر کاری بود که شده.
بعد از یک ماه فضولی کردن و خواندن یواشکی خاطرات دراکو، لوسیوس دیگر کمرش راست نشد و یک روز که صبرش دیگر به سر آمد تصمیم گرفت پسرش را در آگهی فروش اجناس دست دوم به فروش بگذارد.
مدت ها گذشت و دراکو متوجه به حراج گذاشته شدنش توسط پدرش نشد. بعد از دو هفته به فروش نرفتن، از دفتر روزنامه به علت غیر قانونی بودن آگهی به لوسیوس زنگ زدند و آگهی را حذف کردند.
-الحق که مال بد بیخ ریش صاحبشه.
آهی کشید و با تاسف به تحمل پسر نادانش ادامه داد. امیدوار به اینکه روزی آدم شود!
داد زد او بر سرم
چون پدر بود حرمتش داشتم نگه
نارسیسا بود نام مادرم
کرد از لای در نگاهی او همش
گفتمش مادر بیا و کاری کن
ز دست این پدر جان بر کفم
گر نیایی من را کرده فلک
گفت زین برای چه؟
گفتم ای مادر تو دیگر داغم نکن
به سان این پدر جانم نگیر
گوش فراگیر و ببین این حال من
من فقط از کار و بارم گفتمش
ز سان آینده و رویا گفتمش
ولی او طاقت نمیداشت چون تاجری
گفت مرا عقلت کجا گم گشته است
زین بیابان یا پشت خر مانده است
گفتمش نه در بیابان یا هیچ خری
در درون قلب من جا مانده است
گفتم ای پدر دنده کباب خواسته ام
از برای شغل نه میل این شکم
این بود تمام قصه ام
میکنی یاری مرا ای مادرم؟
مادر کرد خنده ای معنا دار
خنده چون از ته دل های های
ز آن روز و خاطره سالها گذشت
رویایم چون خاطره بر خاک نشست
لوسیوس با حالتی که انگار صاعقه به او خورده باشد خشکش زد. صدبار این شعر را امروز خوانده بود تا کامل مطمئن شود این دست خط، دست خط پسرش است.
یادداشت روی جلد نوشته ای محو به رنگ سبز داشت که نشان از قدمت نسبتا طولانی دفتر داشت. "دفتر خاطرات دراکو، لطفا از دست زدن به این دفتر اکیدا خودداری کنید."
آنقدر به آن جملات شاعرانه حساسیت پیدا کرد که کل صورتش کهیر زد. آخر مگر چه گناهی کرده بود (نکرده بود) که چنین پسری را مرلین نسیبش کرده بود؟ این همه سال در وزارتخانه و میان مرگخواران آبرو و ابهت جمع کرده بود، دریغ از آنکه پسر خودش در کنار خانه نشسته بود و با دفتر خاطراتش درد و دل میکرد.بعد از آن دیگر لوسیوس، لوسیوس سابق نشد. هر دفعه که پسرش را میدید آهی میکشید و سری تکان میداد.
دفترچه خاطرات دراکو، یک هفته بعد
گر نان و آبم داده ای
کز برهوت نجاتم داده ای
نام نیکت چون پدر
آری تو مالفوی بوده ای
موی سر چون یال داری
گیسوان در باد دادی
ای پدر یارت کجا رفت؟
تو چرا افسرده حالی؟
میکنم به او نگاهی
میکشد اخمی به ابرو
من گناهم چیست پدر جان؟
تو خودت آشفته حالی
گر بگویم خل شده او
میزند بر من تلنگر
پس چه گویم ای پدر جان؟
تو خودت افسرده حالی
لوسیوس پلک چپش به حالت عصبی شروع به پریدن کرد. کاش آن کتاب را نخوانده بود. نه حتی قبل تر از آن! کاش اصلا آن روز که نارسیسا را برای اولین بار دید...ولی خب دیگر کاری بود که شده.
بعد از یک ماه فضولی کردن و خواندن یواشکی خاطرات دراکو، لوسیوس دیگر کمرش راست نشد و یک روز که صبرش دیگر به سر آمد تصمیم گرفت پسرش را در آگهی فروش اجناس دست دوم به فروش بگذارد.
مدت ها گذشت و دراکو متوجه به حراج گذاشته شدنش توسط پدرش نشد. بعد از دو هفته به فروش نرفتن، از دفتر روزنامه به علت غیر قانونی بودن آگهی به لوسیوس زنگ زدند و آگهی را حذف کردند.
-الحق که مال بد بیخ ریش صاحبشه.
آهی کشید و با تاسف به تحمل پسر نادانش ادامه داد. امیدوار به اینکه روزی آدم شود!
افرادی که لایک کردند
Let them play the hero
I will be the truth this world desperately needs

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/07/14
تولد نقش: 1402/07/15
آخرین ورود: امروز ساعت 23:03
از: من دور شو! تو خیلی مشکوکی!
پستها:
475
شغل
مدیر خزانه دیوان جادوگران، ارشد گریفیندور، کدخدای هاگزمید، بانکدار گرینگوتز
افتخارات

تا چشمها قادر به مشاهده بودند، چیزی به جز سفیدی برف دیده نمیشد. خورشید در زمان استراحتش به سر میبرد و سرمای هوا، به درون استخوانها نفوذ میکرد. عمارت ریدل، در سکوتی اعجابآور غرق شده بود و هر یک از مرگخواران، در اتاق خود، مشغول انجام کاری بودند.
تلما نیز همانند دیگران تمام روز را از اتاقش خارج نشده بود. کبودی و گودی زیر چشمانش، خبر از نخوابیدن های چند شبش میداد. آشفتگیاش در رفتارهایش مشخص بود. شدت لرزش دستانش، رنگ پریدگی صورتش، بی اشتهایی و... او را بی حال تر از همیشه میکرد.
تلما قلم پری را که در دست داشت، روی میز میگذارد. سپس جرعهای از قهوهی درون فنجان می نوشد. اخم هایش به خاطر مزهی تلخ آن، درهم کشیده میشود؛ اما او اهمیتی نمیدهد و تمام قهوهی باقی مانده را سر میکشد. فنجان را در جای قبلی خود قرار میدهد. میخواهد قلم پر را دوباره در دست بگیرد که درد شدیدی که در سرش احساس میکند، این اجازه را به او نمیدهد. انگشتان سردش را بر روی شقیقه هایش میگذارد تا بلکه دردش کمی تسکین یابد... چشمانش را میبندد تا اندکی استراحت کند؛ اما کابوسها امانش نمیدهند.
- بابا؟
صدای ناله های ضعیف دخترکی در گوششمیپیچد. صدا نزدیک تر میشود؛ حالا به وضوح متوجه دخترک است.
- بابا لطفا برگرد!
گویا دوباره به سمت دخترک قدم برمیدارد. این بار علاوه بر صدا، تصویر دخترک نیز مقابل چشمانش است. دخترکی که به دیوار تکیه داده و قاب عکسی را در آغوش گرفته؛ او حتی میتواند قطرات اشکی که از روی چانهی او بر قاب عکس میچکد را نیز ببیند.
- من خیلی دلم برات تنگ شده.
صدای هق هق خفهی دختر شنیده میشود. تلما جلوتر میرود. او دخترک را میشناسد؛ بهتر از شخص دیگری... درخشش درون چشمان قهوهای رنگ او را از بر است. درد فشرده شدن سینهی او را به خوبی احساس میکند و سنگینی بغض درون گلویش را به یاد دارد. اکنون، تلما درست مقابل کودکیاش ایستاده است. خودش هم نمیفهمد که چگونه خود را بهکنار او میرساند. درست همانند دخترک، به دیوار تکیه میدهد و زانوان خم شدهاش را در آغوش میگیرد. چانهاش میلرزد... بینیاش را بالا میکشد. کودک دوباره نالهای میکند.
- همه میگن دیگه قرار نیست بیای... ولی من میدونم که برمیگردی!
با دستان کوچکش، خیسی گونههایش را پاک میکند.
- دیگه برنمیگرده...
کودک به تلما خیره میشود.
- الکی منتظرش نباش! اون دیگه برنمیگرده.
کودک خشمگین میشود.
- دروغگو! بابای من برمیگرده. تو داری دروغ میگی! مثل همه...
تلما نیز در جواب او فریاد میزند.
- بابا مرده تلما! مردهها هم نمی تونن پیش ما برگردن!
تصاویر برهم می خورند. لحظهای بعد، تلما دوباره در اتاقش در عمارت ریدل چشم باز می کند. موهایش را که بر روی صورتش ریخته کنار می زند.
- یه کابوس دیگه...
از روی صندلی بلند میشود. روباهش را که در گوشهای مشغول بازی بود، در آغوش می گیرد. برای تنفس هوای تازه، پرده را کنار میکشد و پنجره اتاق را باز میکند. نفس عمیقی میکشد؛ سرمای هوا، ریه هایش را میسوزاند. پشت روباهش را نوازش می کند.
- یه پروندهی جدید رو شروع کردم. پروندهی کشته شدن... پدر یه دختربچه، جلوی چشم اونه... دختره، از ترس نمیتونه حرفی بزنه. هیچ سرنخی هم وجود نداره که بتونه کمک کنه.
آهی میکشد.
- امروز پنجمین روزه... پنجمین روزه که نتونستم از این پروندهی لعنتی چیزی پیدا کنم.
به آسمان که از پنجره دیده میشد، خیره میشود.
- نمیدونم چرا انقدر به این پرونده گیر دادم.
البته میدانست. او بهتر از هر کسی حساسیت خود را نسبت به مرگ والدین کودکی میشناخت. فقط نمیخواست این را بپذیرد. زیرا او، این حساسیت را ضعف خود میدانست.
تلما سعی می کند این تصورات را از ذهن خود بیرون بیاندازد و دوباره تمرکز کند.
- مطمئنم یه راهی برای حل این مسئله وجود داره... فقط باید درست درباره اون فکر کنم.
روباه را روی زمین قرار میدهد. به پشت میز کارش باز میگردد و روی صندلی مینشیند. وقتی درحال بررسی دوبارهی پرونده بود، در اتاق توسط کسی کوبیده میشود. تلما سرش را بالا نمیآورد.
- بیا داخل.
با باز شدن در، سوروس اسنیپ با همان حالت خشک و جدی همیشگیاش نمایان میشود. نگاهاو، بین چشمان خوابآلود تلما و پروندهای که در دست دارد، میچرخد. پوزخندی بر لبش مینشیند.
- پرونده ماگلها؟ نکنه توی وزارتخونه کارآگاهی رو شروع کردی؟ البته اونا هم با این چیزای احمقانه کاری ندارن.
- احمقانه؟ به خاطر این چیز احمقانه من الان پنج روزه که درگیرم. یه پدر جلوی بچهاش کشته شده؛ دخترش از شوک حتی نمیتونه حرف بزنه. اون وقت تو بهش میگی احمقانه؟
تلما قلم پر را در دستش میفشرد.
- من... هیچی ندارم. هیچ سرنخی... دارم دنبال حقیقت میگردم ولی انگار اون داره ازم مخفی میشه.
اسنیپ چندقدم جلوتر میآید؛ اما فاصلهاش را با تلما حفظ میکند. لحنش مانند همیشه طعنهآمیز است.
- حقیقت هیچوقت خودش رو از کسی پنهون نمیکنه هلمز! شاید اونقدر ساده است که تو نمیخوای ببینیش!
تلما از جای بلند میشود. صورتش سرخ شده و نفسنفس میزند.
- ساده؟ اصلا نمیتونی درک کنی، نه؟! تو نمیدونی از دست دادن یه نفر یعنی چی... کسی که همه چیزت بوده! اونی که فکر میکنی بدون اون نمیتونی زندگی کنی. اگه توهم... اگه توهم از دست دادن رو تجربه کرده بودی...
حرفش را ادامه نمیدهد. بغض در گلویش گیر میکند. نگاه اسنیپ کمی نرمتر میشود. تصویر آرام و گرم لیلی، دوباره در ذهن او تداعی میگردد. او هنوز هم آن چشمها را... آن لبخند را... آن عشق را به خاطر دارد. او هم... او هم درد از دست دادن را میشناسد؛ خوب میداند آن درد هرگز تسلی نمییابد.
نگاههای آندو برای لحظهای به هم گره میخورد. رنج در عمق چشمانشان پنهان است. اسنیپ با لحنی آرامتر زمزمه میکند.
- از دست دادن...
تلما به او خیره میشود.
- گاهی اوقات باعث حساس شدن میشه. حساسیت به موضوعی، اجازهی تمرکز کردن رو به انسان نمیده...
اسنیپ به او پشت میکند. درحالیکه به سمت در اتاق قدم میزند، آخرین جملهاش را بر زبان میآورد.
- کافیه دقت کرد... حقایق توی چشمها پنهونن؛ فقط نیاز به کسی دارن که بتونه اونا رو پیدا کنه.
لحنش دوباره خشک و جدی میشود.
- امیدوارم پروندهات حل بشه، هلمز!
تلما دیگر چیزی نمیشنود. حتی متوجه سوروس که هنگام خروج از اتاق، چیزی دربارهی جلسه مرگخواران با لرد سیاه گفت، هم نمیشود. تنها چیزی که در ذهنش وجود داشت، نگاه ترسیدهی دختر مقتول به مادرش بود. اسنیپ حق داشت... حقیقت در مقابل چشمان او بود و تلما، خودش نمیخواست آن را بیابد. چیزی در کاغذی یادداشت کرد و درون پرونده گذاشت.
نقل قول:
تلما با لبخند، پرونده را بست. سپس به در اتاق زل زد. هرگز نمیتوانست این را بپذیرد، اما سوروس اسنیپ در حل پروندهاش به او یاری رسانده بود!
تلما نیز همانند دیگران تمام روز را از اتاقش خارج نشده بود. کبودی و گودی زیر چشمانش، خبر از نخوابیدن های چند شبش میداد. آشفتگیاش در رفتارهایش مشخص بود. شدت لرزش دستانش، رنگ پریدگی صورتش، بی اشتهایی و... او را بی حال تر از همیشه میکرد.
تلما قلم پری را که در دست داشت، روی میز میگذارد. سپس جرعهای از قهوهی درون فنجان می نوشد. اخم هایش به خاطر مزهی تلخ آن، درهم کشیده میشود؛ اما او اهمیتی نمیدهد و تمام قهوهی باقی مانده را سر میکشد. فنجان را در جای قبلی خود قرار میدهد. میخواهد قلم پر را دوباره در دست بگیرد که درد شدیدی که در سرش احساس میکند، این اجازه را به او نمیدهد. انگشتان سردش را بر روی شقیقه هایش میگذارد تا بلکه دردش کمی تسکین یابد... چشمانش را میبندد تا اندکی استراحت کند؛ اما کابوسها امانش نمیدهند.
- بابا؟
صدای ناله های ضعیف دخترکی در گوششمیپیچد. صدا نزدیک تر میشود؛ حالا به وضوح متوجه دخترک است.
- بابا لطفا برگرد!
گویا دوباره به سمت دخترک قدم برمیدارد. این بار علاوه بر صدا، تصویر دخترک نیز مقابل چشمانش است. دخترکی که به دیوار تکیه داده و قاب عکسی را در آغوش گرفته؛ او حتی میتواند قطرات اشکی که از روی چانهی او بر قاب عکس میچکد را نیز ببیند.
- من خیلی دلم برات تنگ شده.
صدای هق هق خفهی دختر شنیده میشود. تلما جلوتر میرود. او دخترک را میشناسد؛ بهتر از شخص دیگری... درخشش درون چشمان قهوهای رنگ او را از بر است. درد فشرده شدن سینهی او را به خوبی احساس میکند و سنگینی بغض درون گلویش را به یاد دارد. اکنون، تلما درست مقابل کودکیاش ایستاده است. خودش هم نمیفهمد که چگونه خود را بهکنار او میرساند. درست همانند دخترک، به دیوار تکیه میدهد و زانوان خم شدهاش را در آغوش میگیرد. چانهاش میلرزد... بینیاش را بالا میکشد. کودک دوباره نالهای میکند.
- همه میگن دیگه قرار نیست بیای... ولی من میدونم که برمیگردی!
با دستان کوچکش، خیسی گونههایش را پاک میکند.
- دیگه برنمیگرده...
کودک به تلما خیره میشود.
- الکی منتظرش نباش! اون دیگه برنمیگرده.
کودک خشمگین میشود.
- دروغگو! بابای من برمیگرده. تو داری دروغ میگی! مثل همه...
تلما نیز در جواب او فریاد میزند.
- بابا مرده تلما! مردهها هم نمی تونن پیش ما برگردن!
تصاویر برهم می خورند. لحظهای بعد، تلما دوباره در اتاقش در عمارت ریدل چشم باز می کند. موهایش را که بر روی صورتش ریخته کنار می زند.
- یه کابوس دیگه...
از روی صندلی بلند میشود. روباهش را که در گوشهای مشغول بازی بود، در آغوش می گیرد. برای تنفس هوای تازه، پرده را کنار میکشد و پنجره اتاق را باز میکند. نفس عمیقی میکشد؛ سرمای هوا، ریه هایش را میسوزاند. پشت روباهش را نوازش می کند.
- یه پروندهی جدید رو شروع کردم. پروندهی کشته شدن... پدر یه دختربچه، جلوی چشم اونه... دختره، از ترس نمیتونه حرفی بزنه. هیچ سرنخی هم وجود نداره که بتونه کمک کنه.
آهی میکشد.
- امروز پنجمین روزه... پنجمین روزه که نتونستم از این پروندهی لعنتی چیزی پیدا کنم.
به آسمان که از پنجره دیده میشد، خیره میشود.
- نمیدونم چرا انقدر به این پرونده گیر دادم.
البته میدانست. او بهتر از هر کسی حساسیت خود را نسبت به مرگ والدین کودکی میشناخت. فقط نمیخواست این را بپذیرد. زیرا او، این حساسیت را ضعف خود میدانست.
تلما سعی می کند این تصورات را از ذهن خود بیرون بیاندازد و دوباره تمرکز کند.
- مطمئنم یه راهی برای حل این مسئله وجود داره... فقط باید درست درباره اون فکر کنم.
روباه را روی زمین قرار میدهد. به پشت میز کارش باز میگردد و روی صندلی مینشیند. وقتی درحال بررسی دوبارهی پرونده بود، در اتاق توسط کسی کوبیده میشود. تلما سرش را بالا نمیآورد.
- بیا داخل.
با باز شدن در، سوروس اسنیپ با همان حالت خشک و جدی همیشگیاش نمایان میشود. نگاهاو، بین چشمان خوابآلود تلما و پروندهای که در دست دارد، میچرخد. پوزخندی بر لبش مینشیند.
- پرونده ماگلها؟ نکنه توی وزارتخونه کارآگاهی رو شروع کردی؟ البته اونا هم با این چیزای احمقانه کاری ندارن.
- احمقانه؟ به خاطر این چیز احمقانه من الان پنج روزه که درگیرم. یه پدر جلوی بچهاش کشته شده؛ دخترش از شوک حتی نمیتونه حرف بزنه. اون وقت تو بهش میگی احمقانه؟
تلما قلم پر را در دستش میفشرد.
- من... هیچی ندارم. هیچ سرنخی... دارم دنبال حقیقت میگردم ولی انگار اون داره ازم مخفی میشه.
اسنیپ چندقدم جلوتر میآید؛ اما فاصلهاش را با تلما حفظ میکند. لحنش مانند همیشه طعنهآمیز است.
- حقیقت هیچوقت خودش رو از کسی پنهون نمیکنه هلمز! شاید اونقدر ساده است که تو نمیخوای ببینیش!
تلما از جای بلند میشود. صورتش سرخ شده و نفسنفس میزند.
- ساده؟ اصلا نمیتونی درک کنی، نه؟! تو نمیدونی از دست دادن یه نفر یعنی چی... کسی که همه چیزت بوده! اونی که فکر میکنی بدون اون نمیتونی زندگی کنی. اگه توهم... اگه توهم از دست دادن رو تجربه کرده بودی...
حرفش را ادامه نمیدهد. بغض در گلویش گیر میکند. نگاه اسنیپ کمی نرمتر میشود. تصویر آرام و گرم لیلی، دوباره در ذهن او تداعی میگردد. او هنوز هم آن چشمها را... آن لبخند را... آن عشق را به خاطر دارد. او هم... او هم درد از دست دادن را میشناسد؛ خوب میداند آن درد هرگز تسلی نمییابد.
نگاههای آندو برای لحظهای به هم گره میخورد. رنج در عمق چشمانشان پنهان است. اسنیپ با لحنی آرامتر زمزمه میکند.
- از دست دادن...
تلما به او خیره میشود.
- گاهی اوقات باعث حساس شدن میشه. حساسیت به موضوعی، اجازهی تمرکز کردن رو به انسان نمیده...
اسنیپ به او پشت میکند. درحالیکه به سمت در اتاق قدم میزند، آخرین جملهاش را بر زبان میآورد.
- کافیه دقت کرد... حقایق توی چشمها پنهونن؛ فقط نیاز به کسی دارن که بتونه اونا رو پیدا کنه.
لحنش دوباره خشک و جدی میشود.
- امیدوارم پروندهات حل بشه، هلمز!
تلما دیگر چیزی نمیشنود. حتی متوجه سوروس که هنگام خروج از اتاق، چیزی دربارهی جلسه مرگخواران با لرد سیاه گفت، هم نمیشود. تنها چیزی که در ذهنش وجود داشت، نگاه ترسیدهی دختر مقتول به مادرش بود. اسنیپ حق داشت... حقیقت در مقابل چشمان او بود و تلما، خودش نمیخواست آن را بیابد. چیزی در کاغذی یادداشت کرد و درون پرونده گذاشت.
نقل قول:
مظنون: همسر فرد
علت: دزدیدن نگاههای شاهد(فزرند مقتول و مظنون) از مادرش و نگاه ترسیدهی او
تلما با لبخند، پرونده را بست. سپس به در اتاق زل زد. هرگز نمیتوانست این را بپذیرد، اما سوروس اسنیپ در حل پروندهاش به او یاری رسانده بود!
افرادی که لایک کردند
واسه چی داری تعقیبم میکنی؟ 
خیلی مشکوکی!

خیلی مشکوکی!

جزئیات کاربر
شغل
محافظ جادو، نگهبان دروازههای هاگوارتز

سالیان سال پیش، خون آشام ها همیشه خودشون رو از انسان ها مخفی نگه میداشتن. اونا رو موجوداتی خونخوار و درنده حساب میکردند و زنده بودن انها جرم بود. پس به همین دلیل، جامعه خون آشام در سایه ها زندگی میکرد. اونها هیچکدام به انسان ها اعتمادی نداشتند.انها تونستند پیشرفت کنند و برای خود مخفیگاهی دست و پا کردند. کم کم اون مخفیگاه به شهری نه چندان کوچک تبدیل شد. انها زندگی خوبی بدون انسان ها داشتند و کسی نمیتوانست به انها اسیبی برساند، اونها روزها با استتار به میان انسان ها میرفتند تا برای خود اذوقه و پول بیاورند. اما روزی، ژنرال بزرگ، آگاتا واریورز-تورپین، که داشت از دنیای انسان ها برمیگشت چیزی به همراه خود داشت. مردی زخمی به نام ساشا. اون خودش رو انسان ومپایری نامید. او معتقد بود که ما خونخوار نیستیم و حق داریم مثل دیگران زندگی کنیم و انسن ها موجودات پلید و کثیفی هستند که اون رو هم طرد کردند. پس رییس بزرگ قبیله، به او اجازه داد کنار انها ساکن بشود. مرد بسیار مهربان و خیرخواه آنان بود. از کودکانشان نگهداری میکرد و در شکار انها را یاری میکرد. در میان قبیله بسیار محبوب بود اما کسی بود که او را بیشتر دوست داشت. ژنرال بزرگ قبیله، آگاتا واریورز-تورپین. او ساشا را مانند برادر کوچکتر خود دوست داشت، کودکانش او را عمو صدا میکردند و جز در اغوش او آرام نمیگرفتند. آگاتا و همسرش، مایکل، بسیار خوشحال از اینکه فرزندانشان با دیگر گونه ها آشنا میشوند و خوشنود از شروع این دوستی میان دو نژاد. چندین سال پیش انها بود و خود را در دلشان جا کرد.
شبی تاریک، وقتی قبیله در خوابی آرام و شیرین بود، نور شعله ای بر خانه هایشان افکند. خبررسان فریاد زد:
-انسان ها، انسان ها حمله کردند!
ان نژاد که خود را برتر مینامید، به مخفیگاه خون آشام ها دست پیدا کرده بود و انها را به اتش میکشید. ژنرال و همسرش، جامه رزم خود را به تن کردند و به جنگ رفتند.
چگونه انسانان به مخفیگاهشان دست پیدا کردند؟ این سوال رو یکی از هم رزمانش در میان جلسه ای اضطراری پرسید. چیزی توجه آگاتا را جلب کرد.
-ساشا کجاست؟
نیازی به جواب نبود، ساشا در راس این شورش بود، در راس این جنگ.
خیانت، تنها کلمه ای که در مغز ژنرال میچرخید. چطور توانست به او خیانت کند؟ چطور توانست به خواهر بزرگترش خیانت کند؟ پس آنهمه شعار، همه توخالی بود؟ تمام وعده هایش، بی عمل بود؟
آگاتا به جنگ با برادر خود رفت، اما او دیکر برادر نبود، او شیطانی بود در جلد انسان. پس خنجری از جنس آتش در قلب ژنرال فرو برد.
جنگ طولانی نبود. در پایان شب، بیشتر قبیله خون آشام کشته شد و نصف دیگر پا به فرار گذاشتند. ساشا پیروز شد و انسان ها خوشحال بودند و با خوشحالی و جشن و سرور مخفیگاه را ترک کردند؛ بی خبر از اینکه هنوز یکی مونده بود. خونآشامی خردسال، اما با اهنی باز. کودکی که خاکسترهایی که قبلا انها را خانه مینامید را تماشا کرد، مرک والدینش را، یتیم شدنش را به چشم دید. هیچوقت ان پوزخند ساشا را از یاد نمیبرد وقتی مادرش التماس میکرد دست از این کار بردارد و او در عوض کشتش.
بی حس بود. اما قلبش پر بود از یک کلمه، انتقام.
تنش زخمی بود اما درد انها در مقابل قلب زخمی و خون الودش هیچ بود. دست خواهر و برادر کوچک خود را گرفت، و از ان دنیای خاکستری رفت. پا به بیرون گذاشت. پا به دنیایی گذاشت که توش نقشه انتقام از تمام انسان ها را میکشید. دنیایی بی رحم، اما نه بی رحم تر از قلب زخم خورده اش.
شبی تاریک، وقتی قبیله در خوابی آرام و شیرین بود، نور شعله ای بر خانه هایشان افکند. خبررسان فریاد زد:
-انسان ها، انسان ها حمله کردند!
ان نژاد که خود را برتر مینامید، به مخفیگاه خون آشام ها دست پیدا کرده بود و انها را به اتش میکشید. ژنرال و همسرش، جامه رزم خود را به تن کردند و به جنگ رفتند.
چگونه انسانان به مخفیگاهشان دست پیدا کردند؟ این سوال رو یکی از هم رزمانش در میان جلسه ای اضطراری پرسید. چیزی توجه آگاتا را جلب کرد.
-ساشا کجاست؟
نیازی به جواب نبود، ساشا در راس این شورش بود، در راس این جنگ.
خیانت، تنها کلمه ای که در مغز ژنرال میچرخید. چطور توانست به او خیانت کند؟ چطور توانست به خواهر بزرگترش خیانت کند؟ پس آنهمه شعار، همه توخالی بود؟ تمام وعده هایش، بی عمل بود؟
آگاتا به جنگ با برادر خود رفت، اما او دیکر برادر نبود، او شیطانی بود در جلد انسان. پس خنجری از جنس آتش در قلب ژنرال فرو برد.
جنگ طولانی نبود. در پایان شب، بیشتر قبیله خون آشام کشته شد و نصف دیگر پا به فرار گذاشتند. ساشا پیروز شد و انسان ها خوشحال بودند و با خوشحالی و جشن و سرور مخفیگاه را ترک کردند؛ بی خبر از اینکه هنوز یکی مونده بود. خونآشامی خردسال، اما با اهنی باز. کودکی که خاکسترهایی که قبلا انها را خانه مینامید را تماشا کرد، مرک والدینش را، یتیم شدنش را به چشم دید. هیچوقت ان پوزخند ساشا را از یاد نمیبرد وقتی مادرش التماس میکرد دست از این کار بردارد و او در عوض کشتش.
بی حس بود. اما قلبش پر بود از یک کلمه، انتقام.
تنش زخمی بود اما درد انها در مقابل قلب زخمی و خون الودش هیچ بود. دست خواهر و برادر کوچک خود را گرفت، و از ان دنیای خاکستری رفت. پا به بیرون گذاشت. پا به دنیایی گذاشت که توش نقشه انتقام از تمام انسان ها را میکشید. دنیایی بی رحم، اما نه بی رحم تر از قلب زخم خورده اش.
افرادی که لایک کردند
هیچ لذتی بالاتر از خندیدن نیست. حتی اگر به قیمت حرص خوردن بقیه باشه

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/06/30
تولد نقش: 1403/03/15
آخرین ورود: سهشنبه 23 تیر 1405 18:06
از: جنگل های قوزقوز آباد
پستها:
145
شغل
ارشد اسلیترین

من چه کسی هستم؟
اگر در دنیایی دیگر میزیستم، شاید در آیندهای دور، دستهایم را به سوی آیندهای میگشودم که در آن روشنی باشد. شاید هم نه، من تمام مدت به دنبال آینده بودهام، همیشه قرار بوده در این زمان که هیچ چیز خوب نیست، به آیندهای روشن دل ببندم. کاش میتوانستم در "حال" زندگی کنم، حالی که بتواند مرا از انبوه غصههایم بیرون بکشد و دستهایم را بگیرد. حالی که در آن اتفاقات خوب فردا منتظرم باشند، و در تکاپو برای گذراندن این ساعات خوب، گذر زمان را متوجه نشوم.
من بسیار خودخواهم، زندگیهایی وجود دارند که از زندگی من بسیار دردناکتر و ناامیدانهترند، همیشه این را به خودم میگویم، بارها و بارها تکرارش کردهام تا ملکه ذهنم شود، ولی الان خستهام. ادامه دادنش برای غیرممکن است، چرا نمیتوانم به آینده چشم بدوزم و از حال بگذرم؟ باید تحمل کنم، باید بگذارم که گذر کند، ولی اکنون خستهام. انگار که همه چیز از آنچه فکر میکردم برایم سختتر میگذرد.
این زمان، در حال نابود کردن آیندهای هستم که با فدا کردن سالهای شکوفاییام تا به حال ساختهام. ولی چرا دیگر نمیتوانم ادامه دهم؟ ادامه دادن برایم ترسناک شده. انسان ضعیفی هستم؟ تو بگو، من بسیار ضعیف و رویاپردازم؟ اما چه کنم، بدون رویاهای بیانتهایم گذراندن این دوران آسان نیست، من مدام چیزهایی را در خیالم میرویانم که یا غیرممکن هستند، یا...یا دیگری وجود ندارد. همهی آنها غیرممکن هستند. برای تجربه کردنشان باید باری دیگر متولد شوم.
من چه کسی هستم؟ قرار بود انسان تاثیرگذاری باشم که حداقل برای چندی از آیندگان قابل یادآوری باشم ولی آیا ممکن است؟ من حتی در زندگی خویش نیز انسان تاثیر گذاری نبودهام. در این برهوتِ تنها و عریان چه کنم؟
عبور کردن عزمی راسخ میخواهد، تشنگی و گرسنگی کشیدن میخواهد؛ اما من آدم خیالهای دور و دراز شیرینم، چگونه میتوانم از این بیابان گذر کنم؟ به کدامین قیمت؟
باید دردهایم را قهقرای وجودم ببرم یا رویاهایم را؟ باید آنچه در چشم خودم پیدا نکردم را در چشم آدمانی پیدا کنم که به زور قلم بر روی کاغذ زندشان کردهام؟
بگذارید برویم، فرار کنیم از این مهلکه، بگذارید رها شویم، حداقل برای چندی خوب زندگی کنیم. همان زندگی خوبی که سالهای زیادیست حسرت آن را میخوریم؛
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج