اما پیرمرد همچنان آرام ایستاده بود و با یک دست قوری و با دست دیگر نعلبکی را نگه داشته بود؛ گویی نه با لرد سیاه، بلکه با همسایهی طبقهی بالایی که قبض گازش را نداده بود طرف است.
ـ ما برای چای نیامدهایم!
دامبلدور با خونسردی گفت:
ـ میدونم باباجان. شما برای توافق اومدی، ولی توافق بدون چای مثل هاگوارتز بدون دانشآموزه؛ ممکنه، ولی اصلاً حس خوبی نداره.
لرد سیاه چشمهایش را بست.
شاید اگر چند ثانیه دیگر چشمهایش را بسته نگه میداشت، وقتی باز میکرد همهی این ماجرا یک کابوس بود.
اما باز کرد.
هنوز دامبلدور آنجا بود.
هنوز قوری دستش بود.
هنوز لبخند میزد.
و بدتر از همه، هنوز او را «باباجان» صدا میزد.
لرد سیاه سرانجام وارد تالار شد و مرگخواران هم پشت سرش صف کشیدند. محفلیها نیز با فاصلهای کاملاً حسابشده در مقابلشان قرار گرفتند؛ فاصلهای که هم برای مذاکره مناسب بود و هم اگر یکی از طرفین ناگهان تصمیم گرفت دیگری را بکشد، فرصت کافی برای فرار وجود داشته باشد.
دامبلدور میز بزرگی وسط تالار گذاشت.
روی میز، به جای اسناد سیاسی و قراردادهای رسمی، یک قوری چای، دوازده استکان، یک بشقاب شیرینی و ظرفی پر از قند قرار داشت.
لرد سیاه به میز نگاه کرد.
به دامبلدور نگاه کرد.
دوباره به میز نگاه کرد.
مشخص بود که از همان لحظه فهمیده بود این مذاکره قرار نیست آن چیزی باشد که تصور کرده.
بالاخره نشست.
مرگخواران هم نشستند.
محفلیها هم نشستند.
حتی اسنیپ که از ابتدا مشخص بود از حضور در این جلسه به شدت پشیمان است، صندلیای پیدا کرد و گوشهای نشست.
دامبلدور کاغذ توافق را وسط میز گذاشت و شروع به خواندن کرد:
بند اول: پایان درگیریها
همه سر تکان دادند.
بند دوم: عدم حمله به مقر یکدیگر
باز هم سر تکان دادن.
بند سوم: عدم استفاده از جادوهای خطرناک علیه اعضای طرف مقابل
این یکی کمی سختتر تصویب شد، اما سرانجام مورد قبول قرار گرفت.
دامبلدور قلم را روی کاغذ گذاشت که بند بعدی را بنویسد که ناگهان متوجه شد چیزی کم است.
ـ بند چهارم!
همه منتظر شدند.
دامبلدور با جدیت گفت:
ـ هیچکس حق نداره جغد مشکوک بفرسته.
چند نفر از محفلیها به زمین نگاه کردند.
چند نفر از مرگخوارها به سقف خیره شدند.
و یک نفر هم خیلی آهسته صندلیاش را عقب کشید تا در صورت وقوع بازجویی، خودش را از مظان اتهام دور کند.
ماجرای گلممدپاتر هنوز تازه بود.
لرد سیاه که ظاهراً تصمیم گرفته بود این قضیه را فراموش کند، دوباره اخم کرد؛ اما چیزی نگفت.
دامبلدور هم با رضایت بند چهارم را اضافه کرد.
مذاکره داشت خوب پیش میرفت.
آنقدر خوب که برای چند دقیقه همه فراموش کردند دو طرف این میز، سالهاست سعی دارند یکدیگر را به روشهای مختلف به قتل برسانند.
حتی یک لحظه فضای جلسه کاملاً دوستانه شد.
البته فقط یک لحظه.
چون بلاتریکس دستش را به سمت بشقاب شیرینی برد و آخرین شیرینی شکلاتی را برداشت.
یکی از محفلیها با عصبانیت به او نگاه کرد.
بلاتریکس هم با آرامش شیرینی را خورد.
دامبلدور که متوجه نگاهها شده بود، فوری یک بشقاب دیگر آورد.
ـ باباجانها دعوا نکنید. شیرینی زیاده.
این حرکت چنان تأثیری بر جلسه گذاشت که حتی لرد سیاه هم برای لحظهای احساس کرد شاید صلح جهانی واقعاً با چای و شیرینی امکانپذیر باشد.
تا اینکه متوجه شد دامبلدور در انتهای قرارداد، بندی اضافه کرده:
«در صورت نقض توافق، طرف خاطی موظف است برای تمام اعضای طرف مقابل چای و شیرینی تهیه کند.»
لرد سیاه کاغذ را برداشت.
چند ثانیه خواند.
بعد دوباره خواند.
بعد کاغذ را پایین آورد و به دامبلدور خیره شد.
پیرمرد با مظلومیت شانه بالا انداخت.
ـ هزینههای جنگ خیلی زیاده باباجان. من دارم راه اقتصادیتری پیشنهاد میکنم.
لرد سیاه آه عمیقی کشید.
در آن لحظه احتمالاً به این نتیجه رسید که شکست دادن دامبلدور در میدان جنگ بسیار سادهتر از شکست دادن او پشت میز مذاکره است.
قلم را برداشت.
امضا کرد.
دامبلدور هم با لبخند پیروزمندانه امضا زد.
مرگخواران با دیدن امضای اربابشان نفس راحتی کشیدند.
محفلیها نیز خوشحال شدند.
و برای نخستین بار در تاریخ، لرد سیاه و محفل ققنوس بر سر یک موضوع به توافق رسیدند:
چای، ظاهراً از جنگ مؤثرتر بود.
البته این توافق فقط حدود سه دقیقه دوام آورد.
چون درست زمانی که همه داشتند برای جشن صلح چای میخوردند، صدای شکستن یک گلدان از طبقهی بالا آمد.
همه به سمت سقف نگاه کردند.
دامبلدور پرسید:
ـ کی اون بالا بود باباجان؟
هیچکس جواب نداد.
صدای قدمهایی از پلهها آمد.
بعد یک محفلی با صورتی کاملاً وحشتزده پایین آمد و گفت:
ـ ارباب... ببخشید... یعنی پروفسور... یکی از مرگخوارا رفته تو اتاق عله..
همه آرام آرام به سمت لرد سیاه برگشتند.
لرد سیاه نیز به سمت مرگخوارانش نگاه کرد.
و همان لحظه، صدای فریاد عله از طبقهی بالا بلند شد:
ـ کی ماژول مدیریت منو برداشته؟!
دامبلدور آهی کشید.
امضای قرارداد صلح هنوز خشک نشده بود...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


خیلی mad وارانه خودش رو تنبیه کرد؛ تا جایی که از شدت ضربات بیهوش شد و همونطور که در پسزمینه سوژه، زیرنویس میشد: «زنگ بزن آمبولانس... اینم از شانس ماس...» با آمبولانس از سوژه خارج شد تا در خلوت به کارهای بدش فکر کنه.

ولی بعدش دیگه فکشون برنگشت سرجاش. بلکه از صورت جدا شد و هرکدوم با صدای خاص صاحبش نقش زمین شد. این در حالی بود که لرد و مرگخواراش پشت در منتظر پاسخ بودن.


از ده نفر شنیدهایم که این روزها یک چیزهایی میکشی. خوب تو اگر بکش هستی، بیا روی بوم اربابی ما بکش و سر ما را گرم کن. 



