دامبلدور به آواز پرندگان گوش سپرد. چه عجیب بود که همچنان مستانه آواز میخواندند؛ بی آن که بدانند پای مرگ و زندگی یک روح بیگناه در میان است!
در راهروهای خانهی گریمولد به راه افتاد. سرهای بریدهی جنهای خانگی، یادآور آن ظلماتی بودند که میتوانست تمام خانوادهی دامبلدور را ببلعد. اگر پیمان شکسته میشد، شاید نسلهای بعدی دامبلدورها، نه انسانهایی خوشقلب، بلکه قسیالقلبانی همچو کسانی که این سرها را به دیوار زده بودند، میشدند.
بالاخره به اتاق گادفری رسید. اتاقی که نیک ذات خونآشامی صاحبش را منعکس میکرد. پردههای کشیده و تابوتی که گوشهی اتاق گذاشته شده بود.
مرد رنگپریده بلند شد و تعظیمی کرد.
- سلام، پروفسور دامبلدور.
دامبلدور سلامش را پاسخ گفت. صحیح نمیدید از ابتدا موضوع را مطرح کند؛ بنابراین نگاهی به جام خالیای انداخت که روی میز گوشهی اتاق بود و با خود اندیشید که چهگونه گفتوگو را شروع کند.
مدتی طول نکشید تا گادفری با دیدن نگاه دامبلدور، بگوید:
- آیلین اینجا بود. زن بیچاره، توهم زده بود که من در خطرم و با یه جام از خون خودش اومد سراغم...خیلی سخت تونستم آرومش کنم.
دامبلدور آهی کشید. توهمهای آیلین پرینس کنترلشده بودند؛ ولی نمیشد گفت کاملا از بین رفتهاند.
- توهمهاش دارن خیلی خطرناک میشن.
مکثی کرد. مقدمه چینی بس بود.
- راستش اومدم دربارهی چیزی باهاتون صحبت کنم.
گادفری لبخندی زد.
- بفرمائید؛ میشنوم.
دامبلدور ماجرا را شرح داد:
- ....و اگر پیمان شکسته بشه؛ تاریکی به زندگی ما رخنه میکنه؛ و این چیزی نیست که اجدادمون میخواستن.
تبسم گادفری پررنگتر و تلختر شد.
- جسارت من رو ببخشید؛ اما چرا فکر میکنید با وجود پیمان،هیچ سیاهیای تو خانواده وجود نداشته؟
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[continious]] محفل به روایت فتح
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/27
تولد نقش: 1404/09/28
آخرین ورود: سهشنبه 23 تیر 1405 20:49
از: رنجت خستهام
پستها:
273
شغل
ارشد هافلپاف، خزانهدار گریمولد

افرادی که لایک کردند
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
جزئیات کاربر

نحوهی دیدار با روح باستانی که شاید تنها راه جلوگیری از شکسته شدن پیمان کهن خانوادهی دامبلدور و ورود تاریکی به دنیای سفیدشان بود، تنها چالش پیش رویش محسوب نمیشد.
نخست، مسئلهی آریانا بود. دامبلدور نمیخواست او را وارد این مسیر کند. خاطرهی تلخِ استفاده از هری پاتر در نبرد نهایی با ولدمورت هنوز در ذهنش سنگینی میکرد؛ حس گناهی که از فدا شدن یک جوان با روحی پاک در برابر تاریکی به جا مانده بود، مانع میشد تا بار دیگر همان اشتباه را تکرار کند. از سوی دیگر، تردیدی عمیق در مورد خودِ روح باستانی وجود داشت. تجربه نشان داده بود که چنین موجوداتی اغلب در هالهای از استعاره و ابهام سخن میگویند و بهدلیل ارتباط ناقص با دنیای فیزیکی، توانایی انتقال مستقیم حقیقت را ندارند. پس حتی اگر آریانا وارد ماجرا میشد، حتی اگر خود را فدا میکرد، باز هم تضمینی نبود که دیدار با آن روح پاسخی روشن به همراه داشته باشد؛ پاسخی که بتواند از گسسته شدن عهد و ورود تاریکی جلوگیری کند.
او به کمکی نیاز داشت. کمکی فراتر از آریانا. کسی یا چیزی که بتواند هم مسیر ارتباط با روح را هموار کند، هم مانع درگیر شدن خواهرش در این خطر بزرگ شود، و هم پاسخی واقعی از دل تاریکی بیرون بکشد. فکرِ درخواست کمک از دیگران، بهویژه دوستانش در محفل ققنوس، حس سنگینی در دلش ایجاد میکرد. مسألهای خانوادگی بود، ریشهدار و شخصی، و کشاندن دیگران به درون آن بهنوعی شکستن مرزهایش. اما تهدیدی که در آستانهی ظهور بود، فراتر از یک خانواده و فراتر از دامبلدور بود. این قدرت جدید، تاریکیای که در حال عبور از جهانی دیگر به دنیای فیزیکی بود، میتوانست نهفقط آریانا، بلکه بسیاری از جادوگران و ماگلها را از بین ببرد. نمیتوانست بیتفاوت بماند، نمیتوانست دست روی دست بگذارد و تماشا کند. باید این تهدید از میان برداشته میشد، و برای آن، کمک لازم بود.
اما چه کسانی شایستهتر از آنان که تاریکی را از درون میشناسند؟ جادوگرانی که در دلِ تاریکی زندگی کردهاند، نه از آن گریختهاند. در میان نامهایی که در ذهنش مرور شد، گادفری بیش از همه به چشم آمد؛ خونآشامی که ذاتش از تاریکی شکل گرفته بود. سالازار اسلیترین نیز هنوز در هاگوارتز حضور داشت، چهرهای که برخی او را خدای تاریکی مینامیدند.
با اینکه هنوز مطمئن نبود بتواند روی همراهی سالازار حساب کند، تصمیم گرفت نخست با گادفری مشورت کند. شاید پاسخ از دل همان تاریکی بیرون میآمد که اکنون تهدیدش بر سر همه سایه انداخته بود.
نخست، مسئلهی آریانا بود. دامبلدور نمیخواست او را وارد این مسیر کند. خاطرهی تلخِ استفاده از هری پاتر در نبرد نهایی با ولدمورت هنوز در ذهنش سنگینی میکرد؛ حس گناهی که از فدا شدن یک جوان با روحی پاک در برابر تاریکی به جا مانده بود، مانع میشد تا بار دیگر همان اشتباه را تکرار کند. از سوی دیگر، تردیدی عمیق در مورد خودِ روح باستانی وجود داشت. تجربه نشان داده بود که چنین موجوداتی اغلب در هالهای از استعاره و ابهام سخن میگویند و بهدلیل ارتباط ناقص با دنیای فیزیکی، توانایی انتقال مستقیم حقیقت را ندارند. پس حتی اگر آریانا وارد ماجرا میشد، حتی اگر خود را فدا میکرد، باز هم تضمینی نبود که دیدار با آن روح پاسخی روشن به همراه داشته باشد؛ پاسخی که بتواند از گسسته شدن عهد و ورود تاریکی جلوگیری کند.
او به کمکی نیاز داشت. کمکی فراتر از آریانا. کسی یا چیزی که بتواند هم مسیر ارتباط با روح را هموار کند، هم مانع درگیر شدن خواهرش در این خطر بزرگ شود، و هم پاسخی واقعی از دل تاریکی بیرون بکشد. فکرِ درخواست کمک از دیگران، بهویژه دوستانش در محفل ققنوس، حس سنگینی در دلش ایجاد میکرد. مسألهای خانوادگی بود، ریشهدار و شخصی، و کشاندن دیگران به درون آن بهنوعی شکستن مرزهایش. اما تهدیدی که در آستانهی ظهور بود، فراتر از یک خانواده و فراتر از دامبلدور بود. این قدرت جدید، تاریکیای که در حال عبور از جهانی دیگر به دنیای فیزیکی بود، میتوانست نهفقط آریانا، بلکه بسیاری از جادوگران و ماگلها را از بین ببرد. نمیتوانست بیتفاوت بماند، نمیتوانست دست روی دست بگذارد و تماشا کند. باید این تهدید از میان برداشته میشد، و برای آن، کمک لازم بود.
اما چه کسانی شایستهتر از آنان که تاریکی را از درون میشناسند؟ جادوگرانی که در دلِ تاریکی زندگی کردهاند، نه از آن گریختهاند. در میان نامهایی که در ذهنش مرور شد، گادفری بیش از همه به چشم آمد؛ خونآشامی که ذاتش از تاریکی شکل گرفته بود. سالازار اسلیترین نیز هنوز در هاگوارتز حضور داشت، چهرهای که برخی او را خدای تاریکی مینامیدند.
با اینکه هنوز مطمئن نبود بتواند روی همراهی سالازار حساب کند، تصمیم گرفت نخست با گادفری مشورت کند. شاید پاسخ از دل همان تاریکی بیرون میآمد که اکنون تهدیدش بر سر همه سایه انداخته بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
همهچیز را میفهمم… جز آنچه باید احساس شود.
جزئیات کاربر

زندگی، هیچوقت یکنواخت پیش نرفته است. درواقع فراری بودن ذاتی ذهن انسان، از یکنواختی این امر را ممکن کرده است. اینکه حتی در دورانی که سایهی سیاه یکنواختی بر روی زندگی گسترده میشود، مغز با خودخوری سعی میکند که از یکنواختی فرار کند. زندگی همواره پر از چالش بوده، زیرا ذهن همواره درحال خلق چالش بوده است.
آلبوس دامبلدور هم این را میدانست. میدانست که زندگی همیشه یکشکل نمیماند و اگر بدیها میرفتند، خوشیها هم قرار ماندن نداشتند. پس مثل همیشه در ذهنش درحال درگیری با رفتن خوشیها، فراری دادن یکنواختیها و برخورد با چالشهای ذهن پرور بود. نمیدانست که چطور قرار بود آریانا را از این خطر بزرگ رهایی بدهد.
اما میدانست که چه میخواهد. میدانست که نمیتواند اجازه بدهد خواهرش به راحتی قربانی پیمانی بشود که ناخواسته در جریان آن قرار گرفته و حتی در شکل گرفتنش، نقشی نداشته است. دامبلدور شخصی بود که برای رسیدن به خواستههایش متوقف نمیشد و اگه خواستهاش محافظت از عزیزانش بود، تلاش و انگیزهاش دو چندان میشد. که معمولا خواستهاش همین بود.
باید میفهمید که پیمان باستانی چطور درحال شکستن است. باید میفهمید که پیمانی به آن قدرتمندی، که بارها و بارها در گذشته مورد تهدید قرار گرفته و با اینحال همچنان متصل باقی مانده بود، حالا و در این موقعیت با شدت بسیار در خطر قرار گرفته است و حالا از همیشه بیشتر در خطر شکست قرار گرفته است.
همهچیز بهم ریخته بود. اما آلبوس باید همهچیز را درست میکرد. باید ابتدا ریشهی مشکل را پیدا میکرد. ریشهی مشکل بسیار نزدیک آلبوس بود. اما از چشمهای او پنهان بود. آریانا میتوانست در پیدا کردن ریشهی مشکل به او کمک کند، اما آلبوس میخواست که تا میتوانست آریانا را از این قضیه دور نگه دارد. او باید برای حل مشکل با روح باستانی صحبت میکرد و روح تنها خودش را به آریانا نشان میداد. همهچیز معین و مشخص بود، اما روبرو شدن با چیزهای معین و مشخص کار سختی بود. کار سختی که به عهدهی آلبوس بود.
آلبوس دامبلدور هم این را میدانست. میدانست که زندگی همیشه یکشکل نمیماند و اگر بدیها میرفتند، خوشیها هم قرار ماندن نداشتند. پس مثل همیشه در ذهنش درحال درگیری با رفتن خوشیها، فراری دادن یکنواختیها و برخورد با چالشهای ذهن پرور بود. نمیدانست که چطور قرار بود آریانا را از این خطر بزرگ رهایی بدهد.
اما میدانست که چه میخواهد. میدانست که نمیتواند اجازه بدهد خواهرش به راحتی قربانی پیمانی بشود که ناخواسته در جریان آن قرار گرفته و حتی در شکل گرفتنش، نقشی نداشته است. دامبلدور شخصی بود که برای رسیدن به خواستههایش متوقف نمیشد و اگه خواستهاش محافظت از عزیزانش بود، تلاش و انگیزهاش دو چندان میشد. که معمولا خواستهاش همین بود.
باید میفهمید که پیمان باستانی چطور درحال شکستن است. باید میفهمید که پیمانی به آن قدرتمندی، که بارها و بارها در گذشته مورد تهدید قرار گرفته و با اینحال همچنان متصل باقی مانده بود، حالا و در این موقعیت با شدت بسیار در خطر قرار گرفته است و حالا از همیشه بیشتر در خطر شکست قرار گرفته است.
همهچیز بهم ریخته بود. اما آلبوس باید همهچیز را درست میکرد. باید ابتدا ریشهی مشکل را پیدا میکرد. ریشهی مشکل بسیار نزدیک آلبوس بود. اما از چشمهای او پنهان بود. آریانا میتوانست در پیدا کردن ریشهی مشکل به او کمک کند، اما آلبوس میخواست که تا میتوانست آریانا را از این قضیه دور نگه دارد. او باید برای حل مشکل با روح باستانی صحبت میکرد و روح تنها خودش را به آریانا نشان میداد. همهچیز معین و مشخص بود، اما روبرو شدن با چیزهای معین و مشخص کار سختی بود. کار سختی که به عهدهی آلبوس بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/03/22
تولد نقش: 1397/03/26
آخرین ورود: امروز ساعت 02:30
از: خونت مینوشم و سیراب میشوم!
پستها:
588

وزش باد گاه اوج می گیرد و فغان می کند و گاه شبیه به آهی می شود برآمده از چاه گلو. پنجره می لرزد، گویی که بی قرار است از آنچه باد در گوشش زمزمه می کند. آلبوس پشت میزش نشسته و انبوهی از تکه های پوسیده ی کاغذ پوستی به او دهان کجی می کنند. چشمش خطوط شکسته و در هم برهم آن ها را می بیند، اما افکارش در جایی دیگر سیر می کند.
"آنگاه که تاریک یاران و خاکستری دلان چون ابری بر آسمانمان خانه کنند، او عبور خواهد کرد، از آن توده ی اندوه سوگوار در جسم و روح."
نقاب دلنگرانی بر چهره ی آلبوس می نشیند.
"می دونستم که این اتفاق می افته، اما نمی خواستم با روشای خودشون جلوشونو بگیرم. و حالا..."
انگار نفسش در سینه قطع می شود.
"از اون استفاده می کنه. چه طور می تونم جلوشو بگیرم بدون اینکه به اون آسیب برسه؟"
صدایی دورگه و خش دار در ذهنش زمزمه می کند:
"باید اونو نابود کنی، آلبوس."
چشمان دامبلدور گشاد می شود و با لحنی آغشته به درد می گوید:
"نه، اون فقط یه روح کوچیک و بی گناهه. معصوم و رنج کشیده. تمام این سال ها من نخواستم تاریکی رو با تاریکی مغلوب کنم و حالا دستامو به خون اون آلوده کنم؟"
صدا مثل شمعی که سوختنش سرعت گرفته و دارد زیر قطره موم های آب شده اش مدفون می شود:
"آه، بله، برای نجات این دنیا. و تو، این کارو نکردی، چون نمی خواستی روحت را با آب تاریکی شست و شو بدی؟ یا فقط اینکه چون قلبت میشکست و تیکه تیکه می شد، سیل خون ازش جاری می شد و روح و جسمتو با خودش می برد، به عدم، جایی که از تاریکی هم ترسناک تره؟"
آلبوس مدتی سکوت می کند. می گذارد آوای باد درونش بتابد و بخواند ناله ی محزونش را. در چشمان آبی روشنش برقی دیده می شود، انگار که اشک، چون مهمانی ناخوانده به آن ها سر زده باشد.
"اگه مجبوریم راهمونو تغییر بدیم، باشه. هدف ما همونی می مونه که همیشه بوده و ما سپیدیمونو از دست نمیدیم. فقط با شدت بیشتری توش غوطه می خوریم.
قرن ها پیش اجدادمون چندین بار در معرض شکسته شدن پیمان قرار گرفتن و هر بار صاحب پل از بینشون خودشو فدا کرد تا اون نتونه کنترلشو به دست بگیره و دنیا تو تاریکی غرق بشه. اما ما مجبور نیستیم اون کارو بکنیم، آریانا مجبور نیست بمیره. به جاش می تونیم کسی رو، یه شرور لایق مرگ رو، پیدا کنیم و نهانه رو به جسم اون منتقل کنیم تا تبدیل شه به پل جدید برای اون تاریک پوش. و وقتی جسمش تصاحب شد، اونو نابود کنیم."
آلبوس این جملات را در حالی به زبان می آورد که حس می کند غباری در حال ورود به روحش است. این چه حسیست؟ چرا باید این طور عذاب بکشد؟ آیا حتما باید کسی، یک موجود پاک، فدا می شد تا دنیا نجات پیدا کند؟ یا این تردیدها فقط کابوس هایی در بیداری هستند که چنگال بر قلبش می کشند؟
"آنگاه که تاریک یاران و خاکستری دلان چون ابری بر آسمانمان خانه کنند، او عبور خواهد کرد، از آن توده ی اندوه سوگوار در جسم و روح."
نقاب دلنگرانی بر چهره ی آلبوس می نشیند.
"می دونستم که این اتفاق می افته، اما نمی خواستم با روشای خودشون جلوشونو بگیرم. و حالا..."
انگار نفسش در سینه قطع می شود.
"از اون استفاده می کنه. چه طور می تونم جلوشو بگیرم بدون اینکه به اون آسیب برسه؟"
صدایی دورگه و خش دار در ذهنش زمزمه می کند:
"باید اونو نابود کنی، آلبوس."
چشمان دامبلدور گشاد می شود و با لحنی آغشته به درد می گوید:
"نه، اون فقط یه روح کوچیک و بی گناهه. معصوم و رنج کشیده. تمام این سال ها من نخواستم تاریکی رو با تاریکی مغلوب کنم و حالا دستامو به خون اون آلوده کنم؟"
صدا مثل شمعی که سوختنش سرعت گرفته و دارد زیر قطره موم های آب شده اش مدفون می شود:
"آه، بله، برای نجات این دنیا. و تو، این کارو نکردی، چون نمی خواستی روحت را با آب تاریکی شست و شو بدی؟ یا فقط اینکه چون قلبت میشکست و تیکه تیکه می شد، سیل خون ازش جاری می شد و روح و جسمتو با خودش می برد، به عدم، جایی که از تاریکی هم ترسناک تره؟"
آلبوس مدتی سکوت می کند. می گذارد آوای باد درونش بتابد و بخواند ناله ی محزونش را. در چشمان آبی روشنش برقی دیده می شود، انگار که اشک، چون مهمانی ناخوانده به آن ها سر زده باشد.
"اگه مجبوریم راهمونو تغییر بدیم، باشه. هدف ما همونی می مونه که همیشه بوده و ما سپیدیمونو از دست نمیدیم. فقط با شدت بیشتری توش غوطه می خوریم.
قرن ها پیش اجدادمون چندین بار در معرض شکسته شدن پیمان قرار گرفتن و هر بار صاحب پل از بینشون خودشو فدا کرد تا اون نتونه کنترلشو به دست بگیره و دنیا تو تاریکی غرق بشه. اما ما مجبور نیستیم اون کارو بکنیم، آریانا مجبور نیست بمیره. به جاش می تونیم کسی رو، یه شرور لایق مرگ رو، پیدا کنیم و نهانه رو به جسم اون منتقل کنیم تا تبدیل شه به پل جدید برای اون تاریک پوش. و وقتی جسمش تصاحب شد، اونو نابود کنیم."
آلبوس این جملات را در حالی به زبان می آورد که حس می کند غباری در حال ورود به روحش است. این چه حسیست؟ چرا باید این طور عذاب بکشد؟ آیا حتما باید کسی، یک موجود پاک، فدا می شد تا دنیا نجات پیدا کند؟ یا این تردیدها فقط کابوس هایی در بیداری هستند که چنگال بر قلبش می کشند؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/10
تولد نقش: 1403/11/12
آخرین ورود: یکشنبه 9 شهریور 1404 19:19
از: پیش داداشی!
پستها:
160

سوژهی جدید
سکوتی سهمگین همه جا را در بر گرفته بود. همه جا تاریک بود. تنها نور آن کوچهی تاریک از چراغی بود که نورش سوسو میزد و خاموش روشن میشد. هوا ابری بود و سوز و سرمای آن باد ملایم تا مغز استخوان نفوذ میکرد.
آریانا تنها و ترسیده در تاریکی پیش میرفت و با احتیاط اطراف را نگاه میکرد. تنها چیزی که میدانست این بود که باید پیش برود. دستانش را از سرما دور خودش حلقه کرد و قدمهای لرزانش را به سمت انتهای کوچه برداشت که حرکتی را در سمت راستش حس کرد. برگشت و با نگاهی وحشتزده به آن سمت نگاه کرد. چیزی سفید-نقرهای از درون زمین شروع به بالا آمدن کرد. آریانا عقب عقب رفت. چیز سفید-نقرهای به صورت کره در آمد.
- پیمان باستانی داره میشکنه... شما باید جلوشو بگیرین...
صدایش در عین آرام بودن، مضطرب هم بود. آریانا سر جایش خشکش زده بود. فشار نهانهی درونش را حس میکرد. نهانه میخواست بیرون بیاید. ناگهان گوی سفید-نقرهای به سرعت به سمت آریانا حرکت کرد و مستقیم به درون قلبش رفت. به محض ورود گوی به سینهاش، آریانا با جیغ کوتاهی روی زانوهایش افتاد و نهانهاش بیرون آمد.
آریانا با جیغی از خواب پرید. چند لحظه بعد، آلبوس چراغ اتاق را روشن کرده و آریانا را بغل کرده بود و سرش را نوازش میکرد تا آرام شود. رد اشک هنوز روی گونههایش دیده میشد ولی نفسهایش آرام شده بود.
- خواب بد دیدی لیمویی؟
- اوهوم...
چند دقیقه همانطور گذشت. آریانا یه گوشهی اتاق خیره شده بود.
- اون اونجا وایساده داداشی...
آلبوس نگاه آریانا را دنبال کرد ولی چیزی ندید.
- کی اونجا وایساده لیمویی؟
- همون که تو خوابم بود... ولی اونجا شکل گوی بود، الان... الان شکل یه خانومه... شبیه منه داداشی... داره همش همون حرفو تکرار میکنه...
آریانا به چهرهی متحیر آلبوس نگاه کرد.
- تو نمیبینیش داداشی؟
آلبوس با مهربانی به آریانا جواب داد:
- نه لیمویی. میتونی بهم بگی داره چی میگه؟
آریانا دوباره به روح نگاه کرد.
- میگه... میگه پیمان باستانی داره میشکنه... شما باید جلوشو بگیرین...
آریانا مثل همیشه شروع به سوال پرسیدن کرد.
- اون کیه داداشی؟ چرا فقط من میبینمش؟ داداشی تو خوابم اون رفت توی من، رفت اینجا!
آریانا با دستش درست جایی که قلبش بود را نشان داد. آلبوس به فکر فرو رفته بود.
- اون احتمالا یکی از اجدادمونه لیمویی. و فکر میکنم این که تو میتونی ببینیش به خاطر اینه که نهانه داری...
- پیمان باستانی چیه داداشی؟
- اون یه پیمان خیلی قدیمیه... خیلی خیلی قدیمی. اون پیمانو یکی از اجداد ما با یه نیروی باستانی بسته که مانع ورود تاریکی به دنیامون میشه. ما نباید اجازه بدیم اون پیمان بشکنه!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
- چرا همه مهربون نیستن داداشی؟
- چون مهربون بودن انتخاب سختیه! آدما دوست دارن چیزای آسون رو انتخاب کنن لیمویی، نه چیزای درست رو...
- چون مهربون بودن انتخاب سختیه! آدما دوست دارن چیزای آسون رو انتخاب کنن لیمویی، نه چیزای درست رو...
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/06/18
تولد نقش: 1396/06/18
آخرین ورود: یکشنبه 8 تیر 1404 02:40
از: هررررررررررچی که منفوره، خوشم میاد!
پستها:
95

پُست پایانی
- تدی؟
- هوم؟
- توئم به همون چیزی که دارم فک میکنم، فک میکنی؟
- آره جیمز. این نوشابههای کرهای که عمو تام میفروشه چقد تلخن. توئم به این موضوع دقت کردی؟
-
- چیه خب. توی این شرایط چه توقعی از ذهنم داریا. نمیدونم این مدت چِم بوده، ولی من کلاً از اولِ این سوژه تا الآن شومپت بودم.
-
- اهم اهم. نه حالا جدی جدی میگم. بذار ببینم... اممممم... لابد داری به ویولت و ریگولوس و پیدا کردنشون و گذاشتن حقشون توی کف دستشون فک میکنی دیگه؟
- اینم میتونست باشه. ولی الآن دارم به یه چیز خیلی مهمتر فک میکنم، تدی.
- یه چیز خیلی مهمتر از قضیهی ویولت و ریگولوس؟ وایسا ببینم. مگه کلاً هدف مهم و اصلیمون توی این سوژه، پیدا کردنشون و گذاشتن حقشون توی کف دستشون نبود؟
- چرا. بود. ولی الآن نه تنها مهمترین نیس، بلکه کلاً مهم نیس!
- منظورت چیه؟ ینی چی آخه؟
- ینی واقعاً نمیدونی الآن دارم به چه فاجعهای فک میکنم؟ نگو که بعد این همه سال بلد نیستی فکرمو بخونی که بدجوری خراب میشما!
- نه خب. ببین جیمز، منی که الآن میبینی، اون تدی همیشگی نیس. من یکی از هزارتا تدیای هستم که توی جهانهای موازیه. من تدی اوریجینال نیستم. من یه تدی ضعیفم که خوب پردازش نشده. خیلی سرسری پردازش شده. تازه، کلی هم اینجا و اونجا
زدم. مغزم داغونتر شده. توقع بالایی ازم نداشته باش، جیمز. حالا هم لطفاً بگو داری به چی فک میکنی؟
- تدی! ما داریم تموم میشیم!
- تموم میشیم؟ ینی چی؟
- ینی داریم به پایان نزدیک میشیم! ینی این سوژه قراره بسته بشه! اینجا دیگه آخر خطه، تدی! نه میتونیم بریم جلو و کلّهی ویولت رو توی گونیِ آرد فرو کنیم و نه میتونیم برگردیم عقب و همهچی رو راست و ریست کنیم! ما داریم تموم میشیم!
- چرا آخه؟ این سوژه که کلی طرفدار داشت. اصلاً من بخاطرش یه بازدیدشمار کنار دَرِ ورودیش گذاشته بودم.
- داریم از بین میریم، تدی! میفهمی چی میگم؟! داریم از بین میریم! این وسط نگران بازدیدای این سوژهی لعنتیای؟!
- از بین میریم؟ چرا خب؟ این همه آدم اینجا و اونجان. چرا ما از بین بریم؟
- دلیلش ناراحتکنندهس... هوووفففف... گلوم خُشک شد. چیزی تو بساطت نداری؟
- یه دونه شکلات قورباغهای مونده.
- ردش کن بیاد.
- یه دونهسها.
- ردش کن بیاد.
- فقط یه دونهسها!
- پوووفففف! نصفش کن.
- باشه... بیا. اینم نصفش. خب، نگفتی دلیلش چیه؟
- از بین این همه آدم، این ماییم که باید تموم بشیم. چون دیگه آدمای جدیدی که میان اینجا، ما رو نمیشناسن. تدی، ما الآن ناشناختهایم. هیشکی دربارهمون نمینویسه. هیشکی ما رو یادش نمیاد. دیگه سوژههامون قدیمی شده. دیگه خریدار ندارن. باورت میشه زوج طلایی جیمزتدیا داره خاک میخوره؟
- نـــه! این حرفو نزن! ما باید... باید یه کاریش کنیم، جیمز. هنوزم میشه یه کاریش کرد. هنوزم میتونیم جیمزتدیا رو احیا کنیم. هنوزم میتونیم توی ذهن آدما رنگیتر باشیم. هنوزم میشـ...
- نه... نمیتونیم همچین کاری بکنیم. چون ما همین الآنشم تحت کنترل شخصی هستیم که ما رو فراموش کرده و ازمون میخواد که بعد از گفتن دوتا دیالوگ... اممممم... بریم.
- بریم؟ واسه چی بریم؟ افسانهی جیمزتدیا که هنوز تموم نشده! تازه هنوز اولاشه! هنوز...
-
- ارسال شما نامعتبر است!
- اوپس! این همر یهویی از کجا پیداش شد؟
شرمنده که دیالوگتو هدر دادم، تدی. دوتا دیالوگ بیشتر نداشتیم، حالا فقط یه دیالوگ مونده... و اونم مال منه. خب... هوووووف... نفس عمیـــــــق... و حالا، دیالوگ آخرم رو میگم... آهای یارویی که منو تحت کنترلت قرار دادی! لااقل چند خط توصیف و فضاسازی بکن خب! پُستت همش شد دیالوگ که! 
و بله!
جیمزتدیا که نتونسته بودن ویولت و ریگولوس رو پیدا کنن و بطور یهویی سر از یه جزیره در آورده بودن، توسط آبهای خروشان دور و برشون محاصره شده بودن و تنها بخشِ غرقنشدهی جزیره، شعاع دو متریشون بود.
که خب...
بعد از چند دقیقه، متأسفانه همونم غرق شد و تنها اثرات باقیمونده از جیمز سیریوس پاتر و تد ریموس لوپین هم از بین رفت...
- تدی؟
- هوم؟
- توئم به همون چیزی که دارم فک میکنم، فک میکنی؟
- آره جیمز. این نوشابههای کرهای که عمو تام میفروشه چقد تلخن. توئم به این موضوع دقت کردی؟
-

- چیه خب. توی این شرایط چه توقعی از ذهنم داریا. نمیدونم این مدت چِم بوده، ولی من کلاً از اولِ این سوژه تا الآن شومپت بودم.

-

- اهم اهم. نه حالا جدی جدی میگم. بذار ببینم... اممممم... لابد داری به ویولت و ریگولوس و پیدا کردنشون و گذاشتن حقشون توی کف دستشون فک میکنی دیگه؟
- اینم میتونست باشه. ولی الآن دارم به یه چیز خیلی مهمتر فک میکنم، تدی.
- یه چیز خیلی مهمتر از قضیهی ویولت و ریگولوس؟ وایسا ببینم. مگه کلاً هدف مهم و اصلیمون توی این سوژه، پیدا کردنشون و گذاشتن حقشون توی کف دستشون نبود؟
- چرا. بود. ولی الآن نه تنها مهمترین نیس، بلکه کلاً مهم نیس!
- منظورت چیه؟ ینی چی آخه؟
- ینی واقعاً نمیدونی الآن دارم به چه فاجعهای فک میکنم؟ نگو که بعد این همه سال بلد نیستی فکرمو بخونی که بدجوری خراب میشما!
- نه خب. ببین جیمز، منی که الآن میبینی، اون تدی همیشگی نیس. من یکی از هزارتا تدیای هستم که توی جهانهای موازیه. من تدی اوریجینال نیستم. من یه تدی ضعیفم که خوب پردازش نشده. خیلی سرسری پردازش شده. تازه، کلی هم اینجا و اونجا
زدم. مغزم داغونتر شده. توقع بالایی ازم نداشته باش، جیمز. حالا هم لطفاً بگو داری به چی فک میکنی؟- تدی! ما داریم تموم میشیم!
- تموم میشیم؟ ینی چی؟
- ینی داریم به پایان نزدیک میشیم! ینی این سوژه قراره بسته بشه! اینجا دیگه آخر خطه، تدی! نه میتونیم بریم جلو و کلّهی ویولت رو توی گونیِ آرد فرو کنیم و نه میتونیم برگردیم عقب و همهچی رو راست و ریست کنیم! ما داریم تموم میشیم!
- چرا آخه؟ این سوژه که کلی طرفدار داشت. اصلاً من بخاطرش یه بازدیدشمار کنار دَرِ ورودیش گذاشته بودم.
- داریم از بین میریم، تدی! میفهمی چی میگم؟! داریم از بین میریم! این وسط نگران بازدیدای این سوژهی لعنتیای؟!
- از بین میریم؟ چرا خب؟ این همه آدم اینجا و اونجان. چرا ما از بین بریم؟
- دلیلش ناراحتکنندهس... هوووفففف... گلوم خُشک شد. چیزی تو بساطت نداری؟
- یه دونه شکلات قورباغهای مونده.
- ردش کن بیاد.
- یه دونهسها.
- ردش کن بیاد.
- فقط یه دونهسها!
- پوووفففف! نصفش کن.
- باشه... بیا. اینم نصفش. خب، نگفتی دلیلش چیه؟
- از بین این همه آدم، این ماییم که باید تموم بشیم. چون دیگه آدمای جدیدی که میان اینجا، ما رو نمیشناسن. تدی، ما الآن ناشناختهایم. هیشکی دربارهمون نمینویسه. هیشکی ما رو یادش نمیاد. دیگه سوژههامون قدیمی شده. دیگه خریدار ندارن. باورت میشه زوج طلایی جیمزتدیا داره خاک میخوره؟
- نـــه! این حرفو نزن! ما باید... باید یه کاریش کنیم، جیمز. هنوزم میشه یه کاریش کرد. هنوزم میتونیم جیمزتدیا رو احیا کنیم. هنوزم میتونیم توی ذهن آدما رنگیتر باشیم. هنوزم میشـ...
- نه... نمیتونیم همچین کاری بکنیم. چون ما همین الآنشم تحت کنترل شخصی هستیم که ما رو فراموش کرده و ازمون میخواد که بعد از گفتن دوتا دیالوگ... اممممم... بریم.
- بریم؟ واسه چی بریم؟ افسانهی جیمزتدیا که هنوز تموم نشده! تازه هنوز اولاشه! هنوز...
-

- ارسال شما نامعتبر است!
- اوپس! این همر یهویی از کجا پیداش شد؟
شرمنده که دیالوگتو هدر دادم، تدی. دوتا دیالوگ بیشتر نداشتیم، حالا فقط یه دیالوگ مونده... و اونم مال منه. خب... هوووووف... نفس عمیـــــــق... و حالا، دیالوگ آخرم رو میگم... آهای یارویی که منو تحت کنترلت قرار دادی! لااقل چند خط توصیف و فضاسازی بکن خب! پُستت همش شد دیالوگ که! 
و بله!
جیمزتدیا که نتونسته بودن ویولت و ریگولوس رو پیدا کنن و بطور یهویی سر از یه جزیره در آورده بودن، توسط آبهای خروشان دور و برشون محاصره شده بودن و تنها بخشِ غرقنشدهی جزیره، شعاع دو متریشون بود.
که خب...
بعد از چند دقیقه، متأسفانه همونم غرق شد و تنها اثرات باقیمونده از جیمز سیریوس پاتر و تد ریموس لوپین هم از بین رفت...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرنولد پفک پیگمی در 1396/9/14 12:22:05
ویرایش شده توسط آرنولد پفک پیگمی در 1396/9/14 12:45:01
ویرایش شده توسط آرنولد پفک پیگمی در 1396/9/14 12:45:01
Rock 'n' Roll 'n' Rule 'n' Role!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/03/15
تولد نقش: 1393/04/16
آخرین ورود: دوشنبه 29 آبان 1402 01:31
از: رنجی خسته ام که از آن من نیست!
پستها:
1125

تا حالا رماتیسم زده شدین؟ #ژانر_ویولت!
تا حالا بوق به فضاسازی زدین؟ همان ژانر و هشتک قبلی!
تا حالا ژانر ویولتی نوشتین؟
تا حالا...
راستیاتش، اصلا مهم نیس که شما چیکار کردین...مهم ناموس ویولته که ربوده شده! البته ناموسش که هیچی، خودشم ربوده شده...
حتی جیغول و گریگینه شون هم ربوده شده!
کسی هس این وسط که ربوده نشده باشه؟
- به توچه که کی هس کی نیس...بشین بنویس داستانو!
اهم.
خب تو دنیای که ولدمورتش بلا-لردیا داره، چه انتظاری از بچه خوشگل و زشت مملکت دارین؟ وقتی حاجیتون بدون چادر میره تو کوچه خیابونا، بچه خوشگلا محل که دزدن آبجی جیمزتدیا رو می دزدن.
- هی بچه خوشگل!
بچه خوشگل یه نگا به این ور کرد یه نگا به اون ور. یه نگا بالا یه نگا پایین، اما...
متاسفانه هیچ راه فراری نبود! هیچی! نه حتی جنوب غربیِ شرقی!
ریگولوس قلم رو زمین گذاش و فحشایی که از مادر گرامِش یادگرفته بود رو کشید بر سر شانسش:
- ریگولوس زاده ی تسترال! بی فضاسازی! بوق زن جدی نویسی...پاپ کورن بیار معرکه! خیلی عنتونینی!
این آخری فحش سنگینی بود. ریگولوس حتی با اینکه خیلی آدم ریگولوسی بود ولی عنتونین خواندنش، جنایت در حق ریگولوسیشه! شاید حتی خودش عنتونین بشه ولی شانس صد در صد ریگولوسه!
- آقای بهترین نویسنده ی مرگخواران!
حتی اگه شانس رو عنتونین هم می خواند، ویولت از پشت پنجره ی اتاقش جم نمی خورد.
ریگولو:
تا حالا بوق به فضاسازی زدین؟ همان ژانر و هشتک قبلی!
تا حالا ژانر ویولتی نوشتین؟
تا حالا...
راستیاتش، اصلا مهم نیس که شما چیکار کردین...مهم ناموس ویولته که ربوده شده! البته ناموسش که هیچی، خودشم ربوده شده...
حتی جیغول و گریگینه شون هم ربوده شده!
کسی هس این وسط که ربوده نشده باشه؟
- به توچه که کی هس کی نیس...بشین بنویس داستانو!
اهم.
خب تو دنیای که ولدمورتش بلا-لردیا داره، چه انتظاری از بچه خوشگل و زشت مملکت دارین؟ وقتی حاجیتون بدون چادر میره تو کوچه خیابونا، بچه خوشگلا محل که دزدن آبجی جیمزتدیا رو می دزدن.
- هی بچه خوشگل!
بچه خوشگل یه نگا به این ور کرد یه نگا به اون ور. یه نگا بالا یه نگا پایین، اما...
متاسفانه هیچ راه فراری نبود! هیچی! نه حتی جنوب غربیِ شرقی!
ریگولوس قلم رو زمین گذاش و فحشایی که از مادر گرامِش یادگرفته بود رو کشید بر سر شانسش:
- ریگولوس زاده ی تسترال! بی فضاسازی! بوق زن جدی نویسی...پاپ کورن بیار معرکه! خیلی عنتونینی!
این آخری فحش سنگینی بود. ریگولوس حتی با اینکه خیلی آدم ریگولوسی بود ولی عنتونین خواندنش، جنایت در حق ریگولوسیشه! شاید حتی خودش عنتونین بشه ولی شانس صد در صد ریگولوسه!
- آقای بهترین نویسنده ی مرگخواران!
حتی اگه شانس رو عنتونین هم می خواند، ویولت از پشت پنجره ی اتاقش جم نمی خورد.
ریگولو:
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/03/09
تولد نقش: 1393/03/09
آخرین ورود: دیروز ساعت 20:24
از: اکسیژن به دیاکسید کربن!
پستها:
441

این پُست صرفاً جهت بالا آوردن تاپیک و خلاصه کردنِ سوژهس و محتوا و ارزش خاص دیگهای نداره!
نقل قول:
خلاصه:
ویولت نیمهی گمشدهش، ریگولوس رو پیدا کرده و بدجوری سیریشش شده. جیمزتدیا نگرانِ آیندهی ویولتن (در پسزمینه میخوان سر به تنش نباشه!)، طوری که تدی شدیداً شوکه شده و از اولِ سوژه، هوشش سرجاش نبوده.
اونا میخوان ویولت رو برگردونن سرِ صراط مستقیم و بقیهی اتفاقات سوژه و تلاشهای جیمزتدیا رو از زبون بنیامین میشنویم:
تنگ غروب، هوای ویولت! تنگ غروب، صدای ویولت! تنگ غروب راه افتادن دنبال ردپای ویولت!
همهجا رو گشتن از ویولت... ردپایی نیس که نیس!
یه نشونی یه صدایی، لامصب نیس که نیس!
از همهجا رفته بودش، بیاعتنا رفته بودش!
جیمزتدیا موندن و خیابونا، پرسه زدن توی میدون گریمولدونا!
به هرکسی میرسیدن، نشونیشو میپرسیدن!
تو کوچهها و خونهها، تدی بود مث دیوونهها!
خودِ بوقیِ ویولتو از دور میدیدن، دنبال اون میدویدن!
میرسیدن، تصوراتشون الکی بود! سایهی ویولت، ولدکی بود!
خونهی دوازدهم گریمولد
بله! جیمزتدیا الآن توی کلبهی عمو توم، مشغول سر کشیدن آبکرهای از اون چررررباش بودن و نمیدونستن که بعد از این تعقیب و گریز و گشتن دور دنیا توی هشتاد رول، ویولوس رو نجینی نیش زده بود و ویولوس برگشته بودن سرِ خونهی اول!
به هر حال، توی حیاط، روی شاخهی درخت، ویولت بطور معکوس و عینهو اسپایدرمن از روی شاخه آویزون بود و یه کاغذ تو دستش بود و داشت یه چیزایی رو مینوشت و هروقت میرفت سراغِ خطِ بعدی، لبش رو گاز میگرفت و آه عمیقی میکشید. ویولت داغ بود، عشق کورش کرده بود و چشم بصیرتی براش نمونده بود که بتونه توی این سوژه، ایفای نقش رو ببینه و حفظ کنه!

بنابراین، نوشتن رو تموم کرد، یه دور دیگه خوند، کاغذ رو بغل کرد و بعد، موشکش کرد و از لای پنجرهی روبهروش انداخت توی اتاق ر.آ.ب، جایی که ریگولوس داشت به پروندههای شکایت علیه دولت خودش و آرسینوس رسیدگی میکرد. (سوژه مال همون موقعه خو!
)موشک کاغذی کنار دست ریگولوس فرود اومد.
ریگولوس:

ویولت
کُنان، لای شاخهها قایم شد.ریگولوس کاغذ رو برداشت و خوند:
نقل قول:
هوی بچه خوشگل! عاشقمی؟!
گزینهی یک، Yes!
گزینهی دو، Of Course!
گزینهی سه، EXTREEEEEEEEEEMELY!
ریگولوس به فضای بیرونِ پنجره خیره شد. جایی که از بین شاخهها، بوی قاصدک میومد.
ریگولوس:

ویولت:
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
If you smell what THE RASOO is cooking! 

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/02/09
تولد نقش: 1396/05/08
آخرین ورود: جمعه 11 تیر 1400 12:55
از: تـــــه قلبت بنویس!
پستها:
110

- اِ...لوییس چه گنده مونده شدی. 
اما لوییس همون طور جرقه زنان در پنج وجبی جیمز تدیا خشکش زده بود.
- می گم لوییس حالت خوبه؟
- عه... لوییس؟
جیمز و تدی یک نگاهی به هم انداختند و یک نگاهی به لوییس انداختند، بعد جیمز رفت و سوسیس آورد انداخت توی جیب های لوییس بعدش خوردند و بعد سیب زَمَنی انداختند توی جیب هایش و کلی حال داد و خدا یکی از این لوییس ها نسیب شما هم بکنه به حق مرلین!
خلاصه خیلی خوش گذشته بود و اینا و جیمزتدیا می خواستند دیگه بروند ویولت رو گیر بیارن که یک هو صدای لوییس در آمد که یک چیزی بود شبیه به پوکیدن گاز و اینا و دو برادر هم خیلی هالیودی به سمت در کافه تام دویدند و دوربین هم اسلوموشن شده بود، اون طرف تر هم آتیش از پر و پاچه لوییس می زد بیرون و اون طرف تر هم تام که خاک عالم بر سرش هیچ کاری به جو خفن نداشت و داشت خودش را کتک می زد و خوب می دانست که همه این ها عقوبت الهی و نتیجه فروش نوشابه کره ای وسط ماه خداست و آن چنان از عمق جان توبه کرد که یهو نور معنویت از همه جاهاش زد بیرون و آتیش کمونه کرد رفت سمت جیمزتدیا!
- دست غیب در این قسمت چند آپر کات و انواع هوک و حتی نیشگون ریز از نویسنده می گیرد تا دیگر غلط کند با معنویت و نورش شوخی کند، پدر تسترال!-
آفتر سام مومنت:
جیمز و تدی که کاملا سیاه سوخته شده بودند و یک دودی از تک موهاشون بلند می شد کنار لوییس نشسته بودند و خیره به دوربین نگاه می کردند که لوییس گفت:
- آره دیگه بچه ها! تـدی که ویکی رو بگیره اتاقش می شه مال من! حالا واس چی بق کردید! بیاید دور همی یه همر بزنیم خو!
بعدش هم جیمز و تدی همرهایشان را در آورده و همر کوبیدند و فضاسازی های هالیودی را لعنت کردند و کسی حواسش نبود که این وسط لوییس یک نوشابه کره ای برداشته بود و حتی کسی حواسش نبود که لوییس، لوییس نبود! اما چرا... یکی حواسش بود!

اما لوییس همون طور جرقه زنان در پنج وجبی جیمز تدیا خشکش زده بود.
- می گم لوییس حالت خوبه؟
- عه... لوییس؟
جیمز و تدی یک نگاهی به هم انداختند و یک نگاهی به لوییس انداختند، بعد جیمز رفت و سوسیس آورد انداخت توی جیب های لوییس بعدش خوردند و بعد سیب زَمَنی انداختند توی جیب هایش و کلی حال داد و خدا یکی از این لوییس ها نسیب شما هم بکنه به حق مرلین!
خلاصه خیلی خوش گذشته بود و اینا و جیمزتدیا می خواستند دیگه بروند ویولت رو گیر بیارن که یک هو صدای لوییس در آمد که یک چیزی بود شبیه به پوکیدن گاز و اینا و دو برادر هم خیلی هالیودی به سمت در کافه تام دویدند و دوربین هم اسلوموشن شده بود، اون طرف تر هم آتیش از پر و پاچه لوییس می زد بیرون و اون طرف تر هم تام که خاک عالم بر سرش هیچ کاری به جو خفن نداشت و داشت خودش را کتک می زد و خوب می دانست که همه این ها عقوبت الهی و نتیجه فروش نوشابه کره ای وسط ماه خداست و آن چنان از عمق جان توبه کرد که یهو نور معنویت از همه جاهاش زد بیرون و آتیش کمونه کرد رفت سمت جیمزتدیا!
- دست غیب در این قسمت چند آپر کات و انواع هوک و حتی نیشگون ریز از نویسنده می گیرد تا دیگر غلط کند با معنویت و نورش شوخی کند، پدر تسترال!-
آفتر سام مومنت:
جیمز و تدی که کاملا سیاه سوخته شده بودند و یک دودی از تک موهاشون بلند می شد کنار لوییس نشسته بودند و خیره به دوربین نگاه می کردند که لوییس گفت:
- آره دیگه بچه ها! تـدی که ویکی رو بگیره اتاقش می شه مال من! حالا واس چی بق کردید! بیاید دور همی یه همر بزنیم خو!

بعدش هم جیمز و تدی همرهایشان را در آورده و همر کوبیدند و فضاسازی های هالیودی را لعنت کردند و کسی حواسش نبود که این وسط لوییس یک نوشابه کره ای برداشته بود و حتی کسی حواسش نبود که لوییس، لوییس نبود! اما چرا... یکی حواسش بود!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز پاتر در 1395/4/3 12:37:47
دوباره اومدم، اگه این بار هم نباشی...
دوباره می رم.
دوباره می رم.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/08/01
تولد نقش: 1384/08/01
آخرین ورود: شنبه 14 فروردین 1400 04:53
از: اون یارو خوشم میاد!
پستها:
1548

- غـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــووووودااااااااااااااااا! 
پوشومف!!
اژدها وارد میشود!
در لحظهای آیا تام پیر به بچهی به سن و سال جیمز نوشیدنی کرهای میدهد، آیا کاراگاههای وزات تام پیر را به جرم خوراندن نوشیدنی کرهای به کودکان به آزکابان میفرستند، آیا ماموریت جیمز و تدی به پایان رسیده است، آیا سر ویولت به سنگ خواهد خورد و از همه مهمتر چند هزار گالیون بینی ویولت میارزد که البته به احدی هیچ ارتباطی ندارد و اگر بینی ویولت قرار بود کارش به هزار گالیون ارزیدن بکشد که آنوقت مجبور نبود در مسابقات زیبایی با اژدهای پوزهکوتاه سوئدی رقابت کند و شاید حتی آنوقت در ِ مهمانخانهی تام پیر هم منفجر نمیشد. عی بخت خفته تام ِ پیر. عی مادر بگرید تام پیر. عی تف به فلک دون و بوقلمون تام پیر..
اهم.
چیز.. عرض میکردم خدمتتون.. در همان لحظهای که آیا تام پیر به بچهی به سن و سال جیمز نوشیدنی کرهای میدهد، آیا کاراگاههای وزات تام پیر را به جرم خوراندن نوشیدنی کرهای به کودکان به آزکابان میفرستند، آیا ماموریت..
در مهمانخانهی تام پیر منفجر شد و فرد آتشینی "غوووووداااا" گویان وارد شد. 
- نفـــــــــــــــــــــــــــــــسکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــش!!
[ - داداش کجا داری میدویی؟
- شکلک ِ آتشین دیگهای نبود، مجبورم! میفهمی؟!
]
فارغ از دغدغههای نگارنده و فرد آتشین، جیمز آروم سمت تدی رفت که پشت میزش نشسته بود و چیزهایی در مورد "جادوکار ویزنگاموت" بوبودی بوبودی
طوری زمزمه میکرد.
- هی داداش.
- کجــــــــــــــاس اون دزد ِ ناموس!!
- هوم؟
- فکر کنم وقتشه بریم.
- فقط بهم نشونش بدین!!
- من جادوکار ویزنگاموتم، من هیچوقت بدون فضاسازی جایی نمیرم.
- خب بجنب فضاسازی کن بریم!
- حالا با آبجی ما میپرّه؟! با ویکی ِ ما؟!
و خب راستش رو بخواید، دیگه برای فضاسازی که هیچی، حتی برای دیالوگنویسی هم دیر شده بود.
- دیدمت!
اوه.
مثکه خیاط تو کوزه افتاد.
فضاسازی هم نئاره! اون پاپکورنو بیار پسر!

پوشومف!!
اژدها وارد میشود!

در لحظهای آیا تام پیر به بچهی به سن و سال جیمز نوشیدنی کرهای میدهد، آیا کاراگاههای وزات تام پیر را به جرم خوراندن نوشیدنی کرهای به کودکان به آزکابان میفرستند، آیا ماموریت جیمز و تدی به پایان رسیده است، آیا سر ویولت به سنگ خواهد خورد و از همه مهمتر چند هزار گالیون بینی ویولت میارزد که البته به احدی هیچ ارتباطی ندارد و اگر بینی ویولت قرار بود کارش به هزار گالیون ارزیدن بکشد که آنوقت مجبور نبود در مسابقات زیبایی با اژدهای پوزهکوتاه سوئدی رقابت کند و شاید حتی آنوقت در ِ مهمانخانهی تام پیر هم منفجر نمیشد. عی بخت خفته تام ِ پیر. عی مادر بگرید تام پیر. عی تف به فلک دون و بوقلمون تام پیر..

اهم.

چیز.. عرض میکردم خدمتتون.. در همان لحظهای که آیا تام پیر به بچهی به سن و سال جیمز نوشیدنی کرهای میدهد، آیا کاراگاههای وزات تام پیر را به جرم خوراندن نوشیدنی کرهای به کودکان به آزکابان میفرستند، آیا ماموریت..
در مهمانخانهی تام پیر منفجر شد و فرد آتشینی "غوووووداااا" گویان وارد شد. 
- نفـــــــــــــــــــــــــــــــسکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــش!!

[ - داداش کجا داری میدویی؟

- شکلک ِ آتشین دیگهای نبود، مجبورم! میفهمی؟!
]فارغ از دغدغههای نگارنده و فرد آتشین، جیمز آروم سمت تدی رفت که پشت میزش نشسته بود و چیزهایی در مورد "جادوکار ویزنگاموت" بوبودی بوبودی
طوری زمزمه میکرد.- هی داداش.

- کجــــــــــــــاس اون دزد ِ ناموس!!

- هوم؟

- فکر کنم وقتشه بریم.

- فقط بهم نشونش بدین!!

- من جادوکار ویزنگاموتم، من هیچوقت بدون فضاسازی جایی نمیرم.

- خب بجنب فضاسازی کن بریم!

- حالا با آبجی ما میپرّه؟! با ویکی ِ ما؟!

و خب راستش رو بخواید، دیگه برای فضاسازی که هیچی، حتی برای دیالوگنویسی هم دیر شده بود.

- دیدمت!

اوه.
مثکه خیاط تو کوزه افتاد.
فضاسازی هم نئاره! اون پاپکورنو بیار پسر!

افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج