آنلاینها
کجای سایت هستند؟
-
انجمن 68
-
آرشیو گالری 37
-
اتاق خبر 2
اعضای آنلاین
فعلاً عضوی آنلاین نیست؛ فقط مهمانها.
52 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
محفل به روایت فتح
نوع تاپیک: رولنویسی گروهی


اما پیرمرد همچنان آرام ایستاده بود و با یک دست قوری و با دست دیگر نعلبکی را نگه داشته بود؛ گویی نه با لرد سیاه، بلکه با همسایهی طبقهی بالایی که قبض گازش را نداده بود طرف است.
ـ ما برای چای نیامدهایم!
دامبلدور با خونسردی گفت:
ـ میدونم باباجان. شما برای توافق اومدی، ولی توافق بدون چای مثل هاگوارتز بدون دانشآموزه؛ ممکنه، ولی اصلاً حس خوبی نداره.
لرد سیاه چشمهایش را بست.
شاید اگر چند ثانیه دیگر چشمهایش را بسته نگه میداشت، وقتی باز میکرد همهی این ماجرا یک کابوس بود.
اما باز کرد.
هنوز دامبلدور آنجا بود.
هنوز قوری دستش بود.
هنوز لبخند میزد.
و بدتر از همه، هنوز او را «باباجان» صدا میزد.
لرد سیاه سرانجام وارد تالار شد و مرگخواران هم پشت سرش صف کشیدند. محفلیها نیز با فاصلهای کاملاً حسابشده در مقابلشان قرار گرفتند؛ فاصلهای که هم برای مذاکره مناسب بود و هم اگر یکی از طرفین ناگهان تصمیم گرفت دیگری را بکشد، فرصت کافی برای فرار وجود داشته باشد.
دامبلدور میز بزرگی وسط تالار گذاشت.
روی میز، به جای اسناد سیاسی و قراردادهای رسمی، یک قوری چای، دوازده استکان، یک بشقاب شیرینی و ظرفی پر از قند قرار داشت.
لرد سیاه به میز نگاه کرد.
به دامبلدور نگاه کرد.
دوباره به میز نگاه کرد.
مشخص بود که از همان لحظه فهمیده بود این مذاکره قرار نیست آن چیزی باشد که تصور کرده.
بالاخره نشست.
مرگخواران هم نشستند.
محفلیها هم نشستند.
حتی اسنیپ که از ابتدا مشخص بود از حضور در این جلسه به شدت پشیمان است، صندلیای پیدا کرد و گوشهای نشست.
دامبلدور کاغذ توافق را وسط میز گذاشت و شروع به خواندن کرد:
بند اول: پایان درگیریها
همه سر تکان دادند.
بند دوم: عدم حمله به مقر یکدیگر
باز هم سر تکان دادن.
بند سوم: عدم استفاده از جادوهای خطرناک علیه اعضای طرف مقابل
این یکی کمی سختتر تصویب شد، اما سرانجام مورد قبول قرار گرفت.
دامبلدور قلم را روی کاغذ گذاشت که بند بعدی را بنویسد که ناگهان متوجه شد چیزی کم است.
ـ بند چهارم!
همه منتظر شدند.
دامبلدور با جدیت گفت:
ـ هیچکس حق نداره جغد مشکوک بفرسته.
چند نفر از محفلیها به زمین نگاه کردند.
چند نفر از مرگخوارها به سقف خیره شدند.
و یک نفر هم خیلی آهسته صندلیاش را عقب کشید تا در صورت وقوع بازجویی، خودش را از مظان اتهام دور کند.
ماجرای گلممدپاتر هنوز تازه بود.
لرد سیاه که ظاهراً تصمیم گرفته بود این قضیه را فراموش کند، دوباره اخم کرد؛ اما چیزی نگفت.
دامبلدور هم با رضایت بند چهارم را اضافه کرد.
مذاکره داشت خوب پیش میرفت.
آنقدر خوب که برای چند دقیقه همه فراموش کردند دو طرف این میز، سالهاست سعی دارند یکدیگر را به روشهای مختلف به قتل برسانند.
حتی یک لحظه فضای جلسه کاملاً دوستانه شد.
البته فقط یک لحظه.
چون بلاتریکس دستش را به سمت بشقاب شیرینی برد و آخرین شیرینی شکلاتی را برداشت.
یکی از محفلیها با عصبانیت به او نگاه کرد.
بلاتریکس هم با آرامش شیرینی را خورد.
دامبلدور که متوجه نگاهها شده بود، فوری یک بشقاب دیگر آورد.
ـ باباجانها دعوا نکنید. شیرینی زیاده.
این حرکت چنان تأثیری بر جلسه گذاشت که حتی لرد سیاه هم برای لحظهای احساس کرد شاید صلح جهانی واقعاً با چای و شیرینی امکانپذیر باشد.
تا اینکه متوجه شد دامبلدور در انتهای قرارداد، بندی اضافه کرده:
«در صورت نقض توافق، طرف خاطی موظف است برای تمام اعضای طرف مقابل چای و شیرینی تهیه کند.»
لرد سیاه کاغذ را برداشت.
چند ثانیه خواند.
بعد دوباره خواند.
بعد کاغذ را پایین آورد و به دامبلدور خیره شد.
پیرمرد با مظلومیت شانه بالا انداخت.
ـ هزینههای جنگ خیلی زیاده باباجان. من دارم راه اقتصادیتری پیشنهاد میکنم.
لرد سیاه آه عمیقی کشید.
در آن لحظه احتمالاً به این نتیجه رسید که شکست دادن دامبلدور در میدان جنگ بسیار سادهتر از شکست دادن او پشت میز مذاکره است.
قلم را برداشت.
امضا کرد.
دامبلدور هم با لبخند پیروزمندانه امضا زد.
مرگخواران با دیدن امضای اربابشان نفس راحتی کشیدند.
محفلیها نیز خوشحال شدند.
و برای نخستین بار در تاریخ، لرد سیاه و محفل ققنوس بر سر یک موضوع به توافق رسیدند:
چای، ظاهراً از جنگ مؤثرتر بود.
البته این توافق فقط حدود سه دقیقه دوام آورد.
چون درست زمانی که همه داشتند برای جشن صلح چای میخوردند، صدای شکستن یک گلدان از طبقهی بالا آمد.
همه به سمت سقف نگاه کردند.
دامبلدور پرسید:
ـ کی اون بالا بود باباجان؟
هیچکس جواب نداد.
صدای قدمهایی از پلهها آمد.
بعد یک محفلی با صورتی کاملاً وحشتزده پایین آمد و گفت:
ـ ارباب... ببخشید... یعنی پروفسور... یکی از مرگخوارا رفته تو اتاق عله..
همه آرام آرام به سمت لرد سیاه برگشتند.
لرد سیاه نیز به سمت مرگخوارانش نگاه کرد.
و همان لحظه، صدای فریاد عله از طبقهی بالا بلند شد:
ـ کی ماژول مدیریت منو برداشته؟!
دامبلدور آهی کشید.
امضای قرارداد صلح هنوز خشک نشده بود...
افرادی که لایک کردند
The greatest tragedy in life isn't death; it's living without a purpose...!


- خیر! ما لردی هستیم ولدمورت! هیچوقت اشتباه نمیآییم. 
ممدمحفلی مذکور، بعد از گفتن اون حرف، تازه فهمیده بود که ای داد بیدود! عجب اشتباهی کرده! پس به نشانه توبه از کارای بد، سرش رو بین دستاش گرفت و به اینصورت
خیلی mad وارانه خودش رو تنبیه کرد؛ تا جایی که از شدت ضربات بیهوش شد و همونطور که در پسزمینه سوژه، زیرنویس میشد: «زنگ بزن آمبولانس... اینم از شانس ماس...» با آمبولانس از سوژه خارج شد تا در خلوت به کارهای بدش فکر کنه.
شاید فکر کنید حالا که تنها فکدارِ جمع، به دیار ناباقی پیوسته بود، دیگه کسی برای پاسخدادن به لرد باقی نمیمونه. که باید عرض کنیم خیر! آلبوس دامبلدور هم فک داشت، اما به علت مشغلههای چایخوری و چککردن کتری و سماور آشپزخونه، سرش شلوغ بود.
و همون زمان که ممدمحفلی از دسترفته، از دست رفت، آلبوس داشت مسیر آشپزخونه تا تالار ورودی خونه گریمولد رو طی میکرد؛ و البته قوریبهدست...
- من هم بوس هستم. all بوس! همهی بوسها در این دنیا و آن دنیا و حتی اونیکی! خوب شد که به موقع اومدی تام... نگران بودم با وجود کتری و سماور محفل، چای نخورده از دنیا بری... که مرلین رو شکر، انگار اومدی برای همین امر!
- چای؟ چــای؟! برو با هریپاترت از این شوخیها بکن، پیر خرفت! همانطور که گفتیم، ما آمدهایم برای توافق.
- تام، زیادی داری تند میری... از قدیم گفتن هیچ مذاکرهای که با استکان و نعلبکی شروع نشه، پایان خوشی نداره! بیا بریم اول یه استکان چای بخور... چهارتا نعلبکی بشکون، نه معلومه که اشکالی نداره، اصلاً فدای موهای نداشتت! اینکارا بکنی، تازه کمکم تجربه کسب میکنی و میشی یه «پیر ازلی»؛ درست مثل خودم.
پست نوشته شده توسط سازمان نقشهکشی و جدولداری وزارت سحر و جادو
افرادی که لایک کردند

ولی بعدش دیگه فکشون برنگشت سرجاش. بلکه از صورت جدا شد و هرکدوم با صدای خاص صاحبش نقش زمین شد. این در حالی بود که لرد و مرگخواراش پشت در منتظر پاسخ بودن.- آهای! گفتیم ما لرد سیاه هستیم، به همراه هیئت همراه مذاکره کنندگان. آمدهایم برای توافق.

اگه حتی تک و توک اعضایی از محفل بودن که به شنیدهی خودشون شک داشتن، حالا دیگه مطمئن میشن و اونام فکاشون میفته زمین. اما اونایی که همون بار اول فهمیده بودن قضیه از چه قراره و از همون ابتدا فکشون زمین افتاده بود، حالا خیلی دوست داشتن پاسخ بدن که همون باور اولم فهمیدیم، ولی خب فک نداشتن که بتونن جوابی بدن.
- ارباب به نظرم در جواب این بیاحترامیشون اخگرهای نابخشودنیتون رو روانهشون کنین!
- خیر، هنوز زوده. ما اربابی هستیم به فکر جان آن اصیلزادههایی که اسیر پروپاگاندای این پیرمرد شدن. میخواهیم در تاریخ ثبت شود که ما به آنها فرصت دادیم. فرصتهای بسیار.

در حالی که اینور اشک تو چشمای مرگخوار مذکور و چند تن دیگه از مرگخوارا حلقه میزنه، اونور محفلیا میرن به دنبال جمع کردن فکاشون و قرار دادنش سرجاش بلکه قبل از این که دیر بشه بتونن پاسخی بدن. اولین نفر به محض جا خوردن فکش فریاد میزنه:
- اینجا خانه شماره 12 گریمولدهها! مقر محفل ققنوس. مطمئنین اشتباه نیومدین؟

به نظر محفلی مذکور هنوز در مرحلهی انکار به سر میبرد و باورش نمیشد یک جغد با نامهای حاوی شوخی، بخواد چنین قضیهی جدیای رو رقم بزنه!
افرادی که لایک کردند

لرد سیاه، بر تخت لردی تکیه کرده و تابی آنجلوتیوار به ابروانش داده بود.
- آن کیف ماست یا ساک دستی عمهی ماگلت که کشیدهای؟ حقا که هر دو جانبت به دردنخور است!

سوروس در حالی که قلمپر بادبزنی را در رنگ M1 فرو میبرد، به این فکر میکرد که اینجا راحت ضربه بزند و چندتا درخت بکشد، شاید یک لیلی هم پشت این درختها نشسته باشد!
- ارباب من که گفتم من استعدادم تو معجونسازیه نه نقاشی!

- حنایت پیش ما رنگی ندارد! فریبت را نمیخوریم. ما ختم روزگاریم. ما خیلی تیز و بز هستیم.
از ده نفر شنیدهایم که این روزها یک چیزهایی میکشی. خوب تو اگر بکش هستی، بیا روی بوم اربابی ما بکش و سر ما را گرم کن. 
پیش از آن که اسنیپ یک پاکت هم از دست لرد و حس مچگیریاش بکشد، مهمان ناخواندهای سر رسید و حواسها را پرت کرد. جغدی با ظاهر عجیب که مستقیم سراغ لرد سیاه آمد و یک نامهی عربده کش انداخت روی سرش.
- سلام ارباب! من گلممدپاتر افغان هستم پسرعموی کارگرتان عبدلّا! یک تسبیح به پای جغدم بستم تا آدرس را استخاره کند و به شما رسید! داشتم توی دخمه کندهکاری میکردم که یک گنجینهی طلسم شده پیدا کردم! من در جادوگران غریب هستم جان جدت به هیچکس نگو. بیا طلسمش را خنثا کنیم هرچی بود نثف نثف. منتظر جغدت هستم.
لرد و مرگخوارانش به جغد خیره شدند و او به جای هوهو، رینگتون نوکیایی از خودش درکرد و متقابلا به آنها خیره شد.

- شما فهمیدین چی گفت ارباب؟

- بلی! گیرایی ما بالاست. میگویند سر یا مغز را نگه میدارد یا مو را و ما مثال نقضی بر این هستیم. چیز... مهر تایید هستیم! هر چه که گفت، سر کاری بود.

سوروس برای اولین بار در عمرش از حالت خونسرد خارج و چهره متعجب به خودش گرفت. باورش نمیشد لرد بالاخره درست فهمیده باشد!
- گنجینه و طلسم و این چیزها را پاتر از خودش سر هم کرده.

سوروس لبخند زد. شاید باید در وفاداریاش تجدید نظر میکرد. لرد هم ذکاوت خودش را داشت...
- او میخواهد به بهانهی اینها، با ما پای میز مذاکره بنشیند. خواهیم دید چه خواهد شد.

نقل قول:
نشریه پیام امروز - سال 721 جادوگری
لرد سیاه: محفل میخواهد با ما مذاکره کند. خواهیم دید چه خواهد شد.
علامتشومهای ما خیلی بزرگ است. خیلی خیلی بزرگ است. جدیدا یک میرتل در مرلینگاه خانهمان آوردهایم که اختصاصی فقط ما را دید بزند! ما خیلی جذاب و دیدزدنی و استاکردار هستیم. آنها میخواهند توافق کنند. گلممدپاتر خودش به من جغد داد و خواست صحبت کنیم. اگر نکنند، موجی از اخگرهای نابخشودنی سهمگین در راه است!
- فقط بگین کار کدومتون بوده؟!

صفحه اول پیام امروز سر میز صبحانهی خانهی شمارهی دوازده گریمولد دست به دست میشد و هر کس رفته رفته نیشخندش باز و باز تر میشد تا به ترکیدن برسد.
- اون جغد لعنتی ایدهی کی بوده!
- گلممدپاتر؟! این اسم مستعارو از کجات درآوردی آخه؟
نگاه جدی دامبلدور که تمام مدت از بالای میز جمعیت را تماشا میکرد، باعث شد کم کم بساط خندهها جمع شود. بالاخره سکوت حاکم شد. کسی به استکانش نیز دست نمیزد...
- حالا شما که هیچ کدومتون نم پس ندادین کار کدومتونه... ولی اگه میگفتینم نمیخواستم توبیخش کنم! میخواستم بهش جایزه بدم. خیلی سرکاری خوبی بود. قیافهی تام موقع خوندن نامه دیدن داشته.
خندهها از سر گرفته شد...
تق تق تق تق!
- یعنی کیه این وقت صبح؟!
- لرد سیاه هستیم، به همراه هیئت همراه مذاکره کنندگان. آمدهایم برای توافق.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1405/5/17 0:09:21

آلبوس نگاهش را به تاریکی بیرون دوخته بود. سوال گادفری مثل ضربهای نبود که غافلگیرش کند؛ مثل زخمی بود که از قبل میشناختش، ولی هر بار که کسی به آن دست میزد، دردش تازه میشد. سیاهی در خانواده دامبلدور همیشه بود. از همان روزی که پدرش به خاطر آن سه مشنگ به آزکابان افتاد. از همان لحظهای که مادرش در انفجار تصادفی آریانا مرد. از همان سالهایی که خودش، درست همین جا، در همین خانه، با گریندلوالد از تسلط بر مشنگها حرف میزد. سیاهی همیشه بود. پیمان برای نابود کردنش نبود.
«حق با توست، گادفری. سیاهی بوده. هست. اما پیمان مثل سپری نبود که هیچ تاریکیای از آن رد نشود. مثل سدی بود که نگذارد سیل همه چیز را با خودش ببرد.»
سکوت میانشان سنگین شد. آلبوس هنوز به بیرون نگاه میکرد. ذهنش میان دو راهی همیشگیاش سرگردان بود: فدا کردن یکی برای نجات دیگری. این بار آریانا. خواهری که بیگناه در مسیر چیزی قرار گرفته بود که حتی نمیفهمید. همان دوراهی که سالها پیش با هری پاتر روبهرو شد. همان که حالا هم رهایش نمیکرد.
گادفری سکوت را شکست. صدایش آرام بود، ولی کلماتش محکم: «نهانه رو میشه تقسیم کرد. نه اینکه بندازیش به یه نفر دیگه. تقسیمش کنی بین چند نفر. هر کس یه تکه کوچیک از تاریکی رو حمل کنه. اونقدر کوچیک که نتونه هیچکدوم رو کامل ببلعه.»
آلبوس برگشت. «از کجا میدانی؟»
گادفری نگاهش را از جام برداشت و به چشمان آلبوس دوخت. «چون یه بار این کارو کردم. با آیلین. با چند نفر دیگه. ما بخشی از تاریکی رو بین خودمون تقسیم کردیم. زنده ماندیم. تاریکی هم زنده موند، ولی زندانی. تقسیمشده بین چند قلب، نمیتونست هیچکدوم رو تسخیر کنه.» مکث کوتاهی کرد. «آیلین بیشتر از سهمش برداشت. تحمل کرد، ولی... بیماریش. همونی که همیشه باهاش دستبهگریبانه. حالا میدونی از کجا اومده.»
آلبوس به فکر فرو رفت. پس آنچه آیلین سالها با خود حمل میکرد، بهای یک انتخاب بود. انتخاب کسانی که نخواسته بودند یک نفر به تنهایی قربانی شود. و حالا خودش درست در همان نقطه ایستاده بود. باز هم یک دوراهی. باز هم یک تصمیم که نمیشد از آن فرار کرد. اما این بار چیزی فرق داشت. این بار راهی بود که به فدا کردن یک بیگناه ختم نمیشد. راهی که بیهزینه نبود، اما عادلانهتر بود.
گادفری انگار افکارش را خوانده باشد، لبخند تلخی زد: «من که قبلاً سهممو گرفتم. یه ذره بیشتر هم فرقی نمیکنه.»
آلبوس برگشت سمت او. در چشمانش چیزی بود که شبهای اخیر کمتر دیده میشد: بارقهای از آرامش. نه آن آرامش همیشگیاش که از سر بیخیالی میآمد. این یکی از جنس پیدا شدن راهی بود که به آن فکر نکرده بودی. راهی که شاید این بار، واقعاً فرق میکرد.
افرادی که لایک کردند

در راهروهای خانهی گریمولد به راه افتاد. سرهای بریدهی جنهای خانگی، یادآور آن ظلماتی بودند که میتوانست تمام خانوادهی دامبلدور را ببلعد. اگر پیمان شکسته میشد، شاید نسلهای بعدی دامبلدورها، نه انسانهایی خوشقلب، بلکه قسیالقلبانی همچو کسانی که این سرها را به دیوار زده بودند، میشدند.
بالاخره به اتاق گادفری رسید. اتاقی که نیک ذات خونآشامی صاحبش را منعکس میکرد. پردههای کشیده و تابوتی که گوشهی اتاق گذاشته شده بود.
مرد رنگپریده بلند شد و تعظیمی کرد.
- سلام، پروفسور دامبلدور.
دامبلدور سلامش را پاسخ گفت. صحیح نمیدید از ابتدا موضوع را مطرح کند؛ بنابراین نگاهی به جام خالیای انداخت که روی میز گوشهی اتاق بود و با خود اندیشید که چهگونه گفتوگو را شروع کند.
مدتی طول نکشید تا گادفری با دیدن نگاه دامبلدور، بگوید:
- آیلین اینجا بود. زن بیچاره، توهم زده بود که من در خطرم و با یه جام از خون خودش اومد سراغم...خیلی سخت تونستم آرومش کنم.
دامبلدور آهی کشید. توهمهای آیلین پرینس کنترلشده بودند؛ ولی نمیشد گفت کاملا از بین رفتهاند.
- توهمهاش دارن خیلی خطرناک میشن.
مکثی کرد. مقدمه چینی بس بود.
- راستش اومدم دربارهی چیزی باهاتون صحبت کنم.
گادفری لبخندی زد.
- بفرمائید؛ میشنوم.
دامبلدور ماجرا را شرح داد:
- ....و اگر پیمان شکسته بشه؛ تاریکی به زندگی ما رخنه میکنه؛ و این چیزی نیست که اجدادمون میخواستن.
تبسم گادفری پررنگتر و تلختر شد.
- جسارت من رو ببخشید؛ اما چرا فکر میکنید با وجود پیمان،هیچ سیاهیای تو خانواده وجود نداشته؟
افرادی که لایک کردند

نخست، مسئلهی آریانا بود. دامبلدور نمیخواست او را وارد این مسیر کند. خاطرهی تلخِ استفاده از هری پاتر در نبرد نهایی با ولدمورت هنوز در ذهنش سنگینی میکرد؛ حس گناهی که از فدا شدن یک جوان با روحی پاک در برابر تاریکی به جا مانده بود، مانع میشد تا بار دیگر همان اشتباه را تکرار کند. از سوی دیگر، تردیدی عمیق در مورد خودِ روح باستانی وجود داشت. تجربه نشان داده بود که چنین موجوداتی اغلب در هالهای از استعاره و ابهام سخن میگویند و بهدلیل ارتباط ناقص با دنیای فیزیکی، توانایی انتقال مستقیم حقیقت را ندارند. پس حتی اگر آریانا وارد ماجرا میشد، حتی اگر خود را فدا میکرد، باز هم تضمینی نبود که دیدار با آن روح پاسخی روشن به همراه داشته باشد؛ پاسخی که بتواند از گسسته شدن عهد و ورود تاریکی جلوگیری کند.
او به کمکی نیاز داشت. کمکی فراتر از آریانا. کسی یا چیزی که بتواند هم مسیر ارتباط با روح را هموار کند، هم مانع درگیر شدن خواهرش در این خطر بزرگ شود، و هم پاسخی واقعی از دل تاریکی بیرون بکشد. فکرِ درخواست کمک از دیگران، بهویژه دوستانش در محفل ققنوس، حس سنگینی در دلش ایجاد میکرد. مسألهای خانوادگی بود، ریشهدار و شخصی، و کشاندن دیگران به درون آن بهنوعی شکستن مرزهایش. اما تهدیدی که در آستانهی ظهور بود، فراتر از یک خانواده و فراتر از دامبلدور بود. این قدرت جدید، تاریکیای که در حال عبور از جهانی دیگر به دنیای فیزیکی بود، میتوانست نهفقط آریانا، بلکه بسیاری از جادوگران و ماگلها را از بین ببرد. نمیتوانست بیتفاوت بماند، نمیتوانست دست روی دست بگذارد و تماشا کند. باید این تهدید از میان برداشته میشد، و برای آن، کمک لازم بود.
اما چه کسانی شایستهتر از آنان که تاریکی را از درون میشناسند؟ جادوگرانی که در دلِ تاریکی زندگی کردهاند، نه از آن گریختهاند. در میان نامهایی که در ذهنش مرور شد، گادفری بیش از همه به چشم آمد؛ خونآشامی که ذاتش از تاریکی شکل گرفته بود. سالازار اسلیترین نیز هنوز در هاگوارتز حضور داشت، چهرهای که برخی او را خدای تاریکی مینامیدند.
با اینکه هنوز مطمئن نبود بتواند روی همراهی سالازار حساب کند، تصمیم گرفت نخست با گادفری مشورت کند. شاید پاسخ از دل همان تاریکی بیرون میآمد که اکنون تهدیدش بر سر همه سایه انداخته بود.
افرادی که لایک کردند

آلبوس دامبلدور هم این را میدانست. میدانست که زندگی همیشه یکشکل نمیماند و اگر بدیها میرفتند، خوشیها هم قرار ماندن نداشتند. پس مثل همیشه در ذهنش درحال درگیری با رفتن خوشیها، فراری دادن یکنواختیها و برخورد با چالشهای ذهن پرور بود. نمیدانست که چطور قرار بود آریانا را از این خطر بزرگ رهایی بدهد.
اما میدانست که چه میخواهد. میدانست که نمیتواند اجازه بدهد خواهرش به راحتی قربانی پیمانی بشود که ناخواسته در جریان آن قرار گرفته و حتی در شکل گرفتنش، نقشی نداشته است. دامبلدور شخصی بود که برای رسیدن به خواستههایش متوقف نمیشد و اگه خواستهاش محافظت از عزیزانش بود، تلاش و انگیزهاش دو چندان میشد. که معمولا خواستهاش همین بود.
باید میفهمید که پیمان باستانی چطور درحال شکستن است. باید میفهمید که پیمانی به آن قدرتمندی، که بارها و بارها در گذشته مورد تهدید قرار گرفته و با اینحال همچنان متصل باقی مانده بود، حالا و در این موقعیت با شدت بسیار در خطر قرار گرفته است و حالا از همیشه بیشتر در خطر شکست قرار گرفته است.
همهچیز بهم ریخته بود. اما آلبوس باید همهچیز را درست میکرد. باید ابتدا ریشهی مشکل را پیدا میکرد. ریشهی مشکل بسیار نزدیک آلبوس بود. اما از چشمهای او پنهان بود. آریانا میتوانست در پیدا کردن ریشهی مشکل به او کمک کند، اما آلبوس میخواست که تا میتوانست آریانا را از این قضیه دور نگه دارد. او باید برای حل مشکل با روح باستانی صحبت میکرد و روح تنها خودش را به آریانا نشان میداد. همهچیز معین و مشخص بود، اما روبرو شدن با چیزهای معین و مشخص کار سختی بود. کار سختی که به عهدهی آلبوس بود.
افرادی که لایک کردند

"آنگاه که تاریک یاران و خاکستری دلان چون ابری بر آسمانمان خانه کنند، او عبور خواهد کرد، از آن توده ی اندوه سوگوار در جسم و روح."
نقاب دلنگرانی بر چهره ی آلبوس می نشیند.
"می دونستم که این اتفاق می افته، اما نمی خواستم با روشای خودشون جلوشونو بگیرم. و حالا..."
انگار نفسش در سینه قطع می شود.
"از اون استفاده می کنه. چه طور می تونم جلوشو بگیرم بدون اینکه به اون آسیب برسه؟"
صدایی دورگه و خش دار در ذهنش زمزمه می کند:
"باید اونو نابود کنی، آلبوس."
چشمان دامبلدور گشاد می شود و با لحنی آغشته به درد می گوید:
"نه، اون فقط یه روح کوچیک و بی گناهه. معصوم و رنج کشیده. تمام این سال ها من نخواستم تاریکی رو با تاریکی مغلوب کنم و حالا دستامو به خون اون آلوده کنم؟"
صدا مثل شمعی که سوختنش سرعت گرفته و دارد زیر قطره موم های آب شده اش مدفون می شود:
"آه، بله، برای نجات این دنیا. و تو، این کارو نکردی، چون نمی خواستی روحت را با آب تاریکی شست و شو بدی؟ یا فقط اینکه چون قلبت میشکست و تیکه تیکه می شد، سیل خون ازش جاری می شد و روح و جسمتو با خودش می برد، به عدم، جایی که از تاریکی هم ترسناک تره؟"
آلبوس مدتی سکوت می کند. می گذارد آوای باد درونش بتابد و بخواند ناله ی محزونش را. در چشمان آبی روشنش برقی دیده می شود، انگار که اشک، چون مهمانی ناخوانده به آن ها سر زده باشد.
"اگه مجبوریم راهمونو تغییر بدیم، باشه. هدف ما همونی می مونه که همیشه بوده و ما سپیدیمونو از دست نمیدیم. فقط با شدت بیشتری توش غوطه می خوریم.
قرن ها پیش اجدادمون چندین بار در معرض شکسته شدن پیمان قرار گرفتن و هر بار صاحب پل از بینشون خودشو فدا کرد تا اون نتونه کنترلشو به دست بگیره و دنیا تو تاریکی غرق بشه. اما ما مجبور نیستیم اون کارو بکنیم، آریانا مجبور نیست بمیره. به جاش می تونیم کسی رو، یه شرور لایق مرگ رو، پیدا کنیم و نهانه رو به جسم اون منتقل کنیم تا تبدیل شه به پل جدید برای اون تاریک پوش. و وقتی جسمش تصاحب شد، اونو نابود کنیم."
آلبوس این جملات را در حالی به زبان می آورد که حس می کند غباری در حال ورود به روحش است. این چه حسیست؟ چرا باید این طور عذاب بکشد؟ آیا حتما باید کسی، یک موجود پاک، فدا می شد تا دنیا نجات پیدا کند؟ یا این تردیدها فقط کابوس هایی در بیداری هستند که چنگال بر قلبش می کشند؟
افرادی که لایک کردند

سکوتی سهمگین همه جا را در بر گرفته بود. همه جا تاریک بود. تنها نور آن کوچهی تاریک از چراغی بود که نورش سوسو میزد و خاموش روشن میشد. هوا ابری بود و سوز و سرمای آن باد ملایم تا مغز استخوان نفوذ میکرد.
آریانا تنها و ترسیده در تاریکی پیش میرفت و با احتیاط اطراف را نگاه میکرد. تنها چیزی که میدانست این بود که باید پیش برود. دستانش را از سرما دور خودش حلقه کرد و قدمهای لرزانش را به سمت انتهای کوچه برداشت که حرکتی را در سمت راستش حس کرد. برگشت و با نگاهی وحشتزده به آن سمت نگاه کرد. چیزی سفید-نقرهای از درون زمین شروع به بالا آمدن کرد. آریانا عقب عقب رفت. چیز سفید-نقرهای به صورت کره در آمد.
- پیمان باستانی داره میشکنه... شما باید جلوشو بگیرین...
صدایش در عین آرام بودن، مضطرب هم بود. آریانا سر جایش خشکش زده بود. فشار نهانهی درونش را حس میکرد. نهانه میخواست بیرون بیاید. ناگهان گوی سفید-نقرهای به سرعت به سمت آریانا حرکت کرد و مستقیم به درون قلبش رفت. به محض ورود گوی به سینهاش، آریانا با جیغ کوتاهی روی زانوهایش افتاد و نهانهاش بیرون آمد.
آریانا با جیغی از خواب پرید. چند لحظه بعد، آلبوس چراغ اتاق را روشن کرده و آریانا را بغل کرده بود و سرش را نوازش میکرد تا آرام شود. رد اشک هنوز روی گونههایش دیده میشد ولی نفسهایش آرام شده بود.
- خواب بد دیدی لیمویی؟
- اوهوم...
چند دقیقه همانطور گذشت. آریانا یه گوشهی اتاق خیره شده بود.
- اون اونجا وایساده داداشی...
آلبوس نگاه آریانا را دنبال کرد ولی چیزی ندید.
- کی اونجا وایساده لیمویی؟
- همون که تو خوابم بود... ولی اونجا شکل گوی بود، الان... الان شکل یه خانومه... شبیه منه داداشی... داره همش همون حرفو تکرار میکنه...
آریانا به چهرهی متحیر آلبوس نگاه کرد.
- تو نمیبینیش داداشی؟
آلبوس با مهربانی به آریانا جواب داد:
- نه لیمویی. میتونی بهم بگی داره چی میگه؟
آریانا دوباره به روح نگاه کرد.
- میگه... میگه پیمان باستانی داره میشکنه... شما باید جلوشو بگیرین...
آریانا مثل همیشه شروع به سوال پرسیدن کرد.
- اون کیه داداشی؟ چرا فقط من میبینمش؟ داداشی تو خوابم اون رفت توی من، رفت اینجا!
آریانا با دستش درست جایی که قلبش بود را نشان داد. آلبوس به فکر فرو رفته بود.
- اون احتمالا یکی از اجدادمونه لیمویی. و فکر میکنم این که تو میتونی ببینیش به خاطر اینه که نهانه داری...
- پیمان باستانی چیه داداشی؟
- اون یه پیمان خیلی قدیمیه... خیلی خیلی قدیمی. اون پیمانو یکی از اجداد ما با یه نیروی باستانی بسته که مانع ورود تاریکی به دنیامون میشه. ما نباید اجازه بدیم اون پیمان بشکنه!
افرادی که لایک کردند
- چون مهربون بودن انتخاب سختیه! آدما دوست دارن چیزای آسون رو انتخاب کنن لیمویی، نه چیزای درست رو...
