جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
صفحه اصلی خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
آنلاین‌ها
اطلاعیه مدیریت
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

36 کاربر(ها) آنلاین هستند (22 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
36
مهمانان
0
عضو
×

اطلاعیه مدیریت

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

فن‌ فیکشن‌ها

اطلاعیه مرداب هالادورین: فروشگاه چوبدستی‌گستران برای اولین‌بار با ارائه چوبدستی‌های خاص در خدمت شماست! این فرصت استثنایی رو پیش از این که چوبدستی مورد علاقه‌تون خریداری بشه از دست ندین!
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: ردا فروشی مادام مالکین
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 مهر 1404 20:58
نمایش جزئیات
آفلاین
اون روز هیبرنیوس و مادام مالکین خسته توی کوچه راه می‌رفتن. هیبرنیوس از هر کسی که بهش می‌رسیدن کمک می‌خواست. ولی مادام مالکین نا‌امید شده بود. هوا داشت تاریک می‌شد.

_ دیگه کسی نیست. کلا یه نفر تو کوچه‌ست اونم یه دختر مدرسه‌ایه. بیا بریم.
_ مگه نیومدی به من کمک کنی؟! الان بریم من چجوری این دنیایی که خراب کردم درست کنم؟! می‌خوای بری برو؛ ولی من اینجا می‌مونم تا ردا‌هامو پس بگیرم. از همه هم میپرسم، حتی از این به قول تو دختر مدرسه‌ای.

و به سمت هرمیون رفت. سعی کرد قیافه‌ش رو تا حد ممکن شاد و عین معلم های مهدکودک ) از اینایی که تو دنیای ماگل ها هست. ( نشون بده.
_ سلام خوشگلم.
_ سلام. بفرمایید.
_ خوبی عزیزم؟
_ ممنون. بفرمایید.
در حقیقت هرمیون اون لحظه سعی داشت معنی این همه اتفاقات عجیب و دیوونه‌خونه طوری که این چند روزه براش می‌افتاد رو بفهمه.
وقتی دید متوجه نمیشه گفت: خانم ببخشین اگه کارم دارین بگین خوشحال میشم کمک کنم.
مادام مالکین: واقعا؟ هرمیون دیگه داشت کلافه می‌شد.
_ بله به مرلین کمک می‌کنم. لطفا دیگه انقدر کش ندین حرفمونو. بفرمایین.
_ بله. داشتم عرض می‌کردم قشنگم. خب عزیزم، داستان از این شروع شد که...

همون لحظه هیبرنیوس اومد. قبل از اینکه مادام مالکین شاهنامه رو باز کنه و تا سال آینده مشغول تعریف کردن ماجرا باشه، پرید وسط حرفش.
_ بابا نگفتم که کمک نمی‌کنم آروم باش. خب این اسمش چیه؟
_ اولا این نه ایشون. هرمیون هستم.
_ ببین هرمیون ما اشتباهی چند تا ردای چپ و چوله دادیم دست مردم حالا می‌خوایم پس بگیریم. کمک می‌کنی؟
هرمیون نگاه آسوده ای به اونها انداخت. گفت: فکر کردم حالا چی می‌خواید بگید. باشه. اولین قدم اینه که لیست مشتری هاتونو ببینم.

فروشگاه مادام مالکین، سر میز فروشگاه

_ نه
_ آره
_ یعنی سالازار جزء مشتریا بود نمی‌دونستیم؟
_ پس چرا اون موقع بهمون چیزی نگفت؟
_ لابد هنوز به دستش نرسیده یا ندیده.

همون لحظه صدای زنگ در بلند شد. رنگ از روی همه‌شون پرید.

_ سالازاره؟؟؟؟؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قلب است که نشان می‌دهد انسان‌ها تا چه حد بزرگ‌اند نه ظاهرشان.
پاسخ به: ردا فروشی مادام مالکین
ارسال شده در: پنجشنبه 9 اسفند 1403 21:55
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
مادام مالکین و هیپرنیوس، این بار پسر لاغر و نحیفی را می‌بینند که یک گوشه نشست بود برای خودش کتاب می‌خواند. هیپرنیوس تا کمر خم شد تا بتواند با مادام مالکین صحبت کند:
- این خوبه. به نظر میاد رداش جا به جا نشده باشه.

ریگولوس با دیدن مادام مالکین و هیپرنیوس، لبخندی زد؛ کتاب را کنار گذاشت و درحالی که تلاش می‌کرد با وجود شرایط ذهنی مغشوشش که ریموسی که او را با لگد از خانه گریمولد بیرون کرده بود؛ سیریوسی که یک کروشیوی درست و حسابی نثارش کرده بود و سوروسی که چندان تغییری نکرده بود؛ ولی دیگر او را"بچه جون"خطاب نمی‌کرد؛ در مغزش می‌چرخیدند؛ نجیب زاده باشد. به هر حال نمی‌شود از نصف ملت به جرم نجیب زاده نبودن بدتان بیاید و خودتان نجیب زاده نباشید؛ آن هم وقتی راه می‌روید و می‌گویید یک نجیب زاده واقعی احساساتش را کنترل می‌کند.
- برای پیدا کردن رداها کمک لازم دارین؟ اگه آره، من که هستم؛ چون هنوز اثر کروشیوی سیریوس رو بدنم هست و جای لگد ریموسی که تو عمرش یه سوسک رو هم زیر پاش له نکرده بود درد می‌کنه.

ریگولوس فهمید اصلا نجیب زاده نبوده. سوروس اگر می‌فهمید چه می‌گفت؟

اما نظر مادام مالکین و هیپرنیوس فرق داشت. اگر دقت می‌کردید؛ می‌توانستید طلسم لوموس را در چشمانشان ببینید. بالاخره نیروی مورد نیازشان را یافته بودند؛ جوان، پرنشاط و ظاهرا از این جابجایی ضربه دیده. مادام مالکین در حالی که می‌کوشید از شوق، هلهله به پا نکند گفت:
- خب، بیا تو مغازه. یه قراردادی رو باید امضا کنی.... چت شد؟

ریگولوس ناگهان به رنگ گچ درآمده بود. هیپرنیوس که مجبور بود بنشیند تا هم قد ریگولوس شود؛ پرسید:
- چی شده ریگولوس؟

ریگولوس ناگهان بدون هیچ دلیل خاص و قابل مشاهده‌ای غش کرد. در حالی که یک جادوگر ناشناس به پسرک آب قند می‌داد؛ هیپرنیوس زمزمه کرد:
- اینم که بدون هیچ دلیلی غش کرد افتاد. بریم دنبال یه آدم مقاوم تر.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"نمی دانم چرا اگر آدم کارخانه دار باشد خیلی محترم است ولی اگر نانوا باشد محترم نیست."
پاسخ به: ردا فروشی مادام مالکین
ارسال شده در: پنجشنبه 9 اسفند 1403 18:48
نمایش جزئیات
آفلاین
و میان برن که هنوز حتی یه قدم برنداشته یهو متوجه می‌شن یه دختر مو آبی با چشمای بنفش جلوشون سبز شده و در حالی که نیشش تا بناگوش بازه بهشون زل زده و داره براشون دست تکون می‌ده.

هیبرنیوس با تردید سیخونکی به مادام مالکین می‌زنه و زیر لب زمزمه می‌کنه:
- لیست مشتریا همراهته؟ فکر کنم یکیشون که جا به جا شده الان جلومون وایساده.

مادام مالکین هم بدون این که نگاهشو از گابریلا برداره، با صدایی آروم جواب می‌ده:
- همراهم نیست، تو ردا فروشیه.
- خب پس... به روی خودمون نمیاریم!

هیبرنیوس گوشه‌ی ردای مالکین رو می‌گیره و اونو همراه خودش به جلو هدایت می‌کنه. هر دو بی‌توجه به این که گابریلا جلوشون وایساده و در تلاشه تا توجهشونو جلب کنه، از کنارش عبور می‌کنن. بعد از این که چند قدم جلو می‌رن و خبری از گابریلا نمی‌شه، خوش‌حال از این که تونستن ردش کنن میان نفس راحتی بکشن که این‌بار گابریلا نه‌تنها جلوشون ظاهر می‌شه بلکه فریاد می‌زنه:
- ســــــلـــــــام! قیافه‌تون داد می‌زنه به کمک نیاز دارین. اون چیه؟ بگین بهم!

هیبرنیوس و مالکین نگاهی به هم می‌ندازن.
- کی؟ چی؟ ما؟ نه بابا.

و دوباره همدیگه رو می‌گیرن تا جلو برن که گابریلا هم دوباره با سمجیِ تمام می‌پره جلوشون.
- داشتین می‌گفتین.

هیبرنیوس بالاخره تسلیم می‌شه و آه‌کشان نگاهی به سرتاپای گابریلا می‌ندازه.
- داریم دنبال یکی می‌گردیم که بیاد کمکمون کنه رداهاتون که چپکی شده رو درست کنیم. یکم مهلت بده خب!
- چی؟ من که ردام مشکلی نداره!

چهره‌ی درهمِ هیبرنیوس که مثل شب‌های تاریک بود، ناگهان هم‌چون روزهای آفتابی می‌درخشه.
- جدی می‌گی؟ یه لحظه فکر کردم از مشتریا بودی. پس می‌خوای تو درست شدنش کمکمون کنی؟

گابریلا برای دقایقی چنان با جدیت مشغول فکر کردن می‌شه که با گذشت هر دقیقه مادام مالکین بیش از پیش امیدوار می‌شه که فرد مورد نظرشون رو پیدا کردن. جوون، پر انرژی و آماده به خدمت!

- نه!

گابریلا اینو می‌گه و در حالی که زیر لب آوازی رو می‌خونه، تنهاشون می‌ذاره و در تاریکی شب گم می‌شه. مادام مالکین و هیبرنیوس که هر دو در شوک فرو رفته بودن، پوکرفیس‌وارانه نگاهی به هم می‌ندازن و دوباره برای یافتن نفر بعدی به حرکت در میان.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ به: ردا فروشی مادام مالکین
ارسال شده در: چهارشنبه 8 اسفند 1403 22:34
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
در دل شب، جایی در دیاگون، سایه‌ای سیاه و بلند قامت ایستاده بود. ردای بلندش در باد می‌پیچید و هاله‌ای از تاریکی و دود اطرافش را در بر گرفته بود. مغازه‌داران یکی پس از دیگری از کنارش عبور می‌کردند، اما هیچ‌کس جرأت نمی‌کرد به او نزدیک شود، مگر اینکه نامش هیبرنیوس مالکولم باشد که به لطف شغلش به عنوان رئیس کسبه‌ی دیاگون، جرأت پیدا کرده بود به هر کسی نزدیک شود.

- جناب، شنیدم که می‌خواین به ردا فروشی مادام مالکین کمک کنین؟

سایه‌ی بلند، با آرامی به سمتشان چرخید. باد سردی وزید، دودهای تیره‌ای از چشمانش بالا رفت، و ناگهان چهره‌ی سالازار اسلیترین، پادشاه جهنم، نمایان شد. با دیدن چشمان سالازار، مادام مالکین درجا ده سال پیرتر شد و چون خودش پیر بود، این میزان پیر شدن دیگر تأثیر آنچنانی رویش نداشت و برای همین در روند داستان تغییری ایجاد نکرد. هیبرنیوس هم که کم‌کم داشت به فرار کردن فکر می‌کرد و داشت بررسی می‌کرد از کدام مسیر بدود که سالازار جواب داد:

- بله، البته. من بهتر از این کار ندارم.

مادام مالکین برق شادی در چشمانش درخشید. اولین داوطلب پیدا شده بود! با خوشحالی جلو رفت و گفت:

- واقعاً؟ پس شما قبول می‌کنین که کمک کنین؟!

سالازار با لحنی آرام اما به‌طور خطرناکی خشک، پاسخ داد:

- البته که نه. فکر کردین من وقت و عمر بی‌پایانم رو صرف چی می‌کنم؟ لباس؟ من از دود و تاریکی ساخته شدم. هم درونم سیاهه، هم بیرونم. اصلاً ردا کجا، من کجا؟

مادام مالکین که چند ثانیه قبل شاد بود، حالا حس می‌کرد یکی دارد سرش را درون دیگ معجون‌سازی فرو می‌برد. اما سالازار هنوز تمام نکرده بود:

- یعنی چی، قراره کمک کنم؟ برم ردای محفلی‌ها رو پیدا کنم که دوباره بشن همون شخصیت‌های خسته‌کننده‌شون؟ هرگز! بذارین مرگخوارا مهربون بمونن، بذارین دامبلدور بالاخره به این نتیجه برسه که دنیا جای زشتیه و باید یه سر به گریمولد بزنه و با بلاتریکس گل‌کوچیک بازی کنه. من این هرج و مرج رو دوست دارم.

سالازار سرش را به نشانه خداحافظی تکان داد و دود و سایه‌ای از خودش به جا گذاشت که کم‌کم در هوا محو شد.

هیبرنیوس با خونسردی مسیر را ادامه داد و به اطراف نگاه کرد که با چشمان متعجب مادام مالکین روبه‌رو شد. قیافه‌ی حق‌به‌جانبی به خودش گرفت و گفت:

- خوشحال باش که هنوز اینجاییم و تو یه اتاقکی تو جهنم زندانی نشدیم. بیا بریم، شاید نفر بعدی خوش‌برخوردتر باشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Three of the founders coexisted quite harmoniously, one did not!
پاسخ به: ردا فروشی مادام مالکین
ارسال شده در: چهارشنبه 8 اسفند 1403 15:23
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سوژه جدید: ″به ردافروشی خوش اومدین! شما می‌تونین بهترین ردای عمرتون رو از این مغازه خریداری کنین. فقط کافیه سفارشتون رو ثبت کنین، و ما در عرض یک هفته، ردا رو براتون ارسال می‌کنیم! با تشکر از همگی.″ این تبلیغ زمین سنگ فرش شده‌ی دیاگون رو پر کرده بود. همه توی ردا فروشی جمع شده بودن و رداهاشونو ثبت می‌کردن، و مادام مالکین خوشحال بود که مغازه‌ش معروف شده و می‌تونه کلی پول دربیاره! اما مادام مالکین خسیس بود. با اینکه تعداد سفارش ها خیلی زیاد بودن، حاضر به استخدام یه کمک دست نبود! به همین دلیل طولی نکشید که همه سفارش ها رو باهم قاطی کرد و رداها رو به اشتباه به دست مشتری هاش رسوند. و حالا همه‌ی مشتری ها با اعتراض توی‌ ردافروشی جمع شدن، اونا شخصیت هاشون به خاطر ردای اشتباهی که پوشیدن، با همدیگه عوض شده! محفلی ها شرور شدن، مرگخوارا مهربون شدن و حتی اصیل زاده های تعصبی، حالا حامی گندزاده ها هستن! مادام مالکین با اینکه نمی‌تونست از پولش بگذره، مجبور به استخدام چند نفر میشه تا رداها رو پیدا کرده و به صاحب اصلیشون برگردونن.

پ‌ن: با تشکر از ریگولوس بلک، آریانا دامبلدور و لورا مدلی که توی انتخاب سوژه کمک کردن!

مادام مالکین درحالیکه با دستمال سفیدش، اشکای فرضی رو از صورتش پاک می‌کرد، اعلامیه‌ی استخدامش رو روی درب مغازه‌ش چسبوند. مادام به سختی از مشتری هاش فرصت گرفته بود تا اشتباهی که کرده رو جبران کنه و رداها رو به صاحبان اصلیشون برگردونه، واسه همین به کمک نیاز داشت. هیبرنیوس به عنوان رئیسِ کسبه دیاگون، همچین وضعیتی رو پیشبینی کرده بود پس وقتی مادام اون اعلامیه رو به درب مغازه‌ش زد، لبخند بزرگی زد و وارد مغازه شد. صدای زنگوله‌ی مغازه، مادام رو حتی غمگین تر از قبل کرد.

- خب اینجا چخبره.
- منظورت چیه که چخبره. نمی‌بینی؟ به خاک سیاه نشستم! همه اونایی که ازم ردا خریدن، یکی یکی ازم شکایت کردن.
- اینو که می‌دونم. برنامه‌ت چیه؟ نکنه قراره همینجا بشینی تا یکی پیدا بشه و بهت کمک کنه رداها رو برگردونی؟
- پس باید چیکار کنم...؟
- باید بریم بیرون! منم بهت کمک میکنم اگه پورسانت خوبی در نظر بگیری. میریم و اون آدمایی که واقعا می‌تونن بهت کمک کنن رو پیدا می‌کنیم.
- چجوری قراره بفهمیم یکی واقعا می‌تونه بهم کمک کنه یا نه؟
- واسه همینه که اومدم کمکت دیگه. من اینده‌شونو نگاه میکنم.
- عه؟ پس اونوقت...

مادام به سرعت اشکاشو پاک کرد و کلاهشو روی سرش گذاشت. ریمل هایی که حالا زیر چشماش پخش شده بود رو درست کرد و کیفشو برداشت.

- خب من آماده‌م، بریم.

هیبرنیوس و مادام با همدیگه از مغازه خارج شدن. حالا باید به دنبال اونایی می‌رفتن که شخصیت واقعیشونو از دست ندادن و حاضرن به ردافروشی کمک کنن! حالا دست سرنوشت قراره کیو سر راهشون قرار بده؟ مرلین می‌دونه و نویسنده بعدی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ردا فروشي دیاگون (انواع رداهاي رسمي-شب و ...)
ارسال شده در: شنبه 23 شهریور 1398 17:18
نمایش جزئیات
آفلاین
* پایان سوژه *

- خب پس مجبوریم برگردیم. بیا بریم دورا... دورا؟

ماتیلدا اینو گفت و به سمت دورا برگشت. ولی دورا محو این شهر بنفش شده بود.
- من نمیام.

همه با تعجب به دورا نگاه کردن که محکم به یه چراغ راهنمایی بنفش چسبیده بود. وین و هافل به سمتش رفتن و شروع کردن به کشیدن دورا، ولی نتونستن جداش کنن.
- مگه نمیخوای بریم لباساتو پیدا کنیم؟
- نه! من دیگه خسته شدم! اگه همینجا بمونم دیگه مامان بزرگم نمیتونه پیدام کنه و بهم زور بگه. مامانم نمیتونه ازم بخواد دخترونه رفتار کنم و دخترونه بپوشم!
- خوار!
- ها؟
- میگه پس چجوری میخوای اینجا زندگی کنی؟ اینجا خونه نداری که.
- این همه چیز توی یه جمله... ولش کن. میرم خونه عمو بنفش ویلیامز. اونجا دست مامان بابام بهم نمیرسه بکشنم!

هافلپافیا به هم نگاه کردن. دست اونا که بهش میرسید! میتونستن بخاطر اون همه فشاری که برای پیدا کردن لباسا بهشون آورده بود، انتقام بگیرن.
دورا متوجه نگاه ها و به دنبالش، قدم های تهدید آمیزی که به سمتش میومدن شد، اما اون به خودش قول داده بود که با هافلپافیا خوب باشه...
- بگیرینش!

دورا خیلی دیر اقدام به فرار کرد.

اما کمی اون طرف تر، پشت دیوار، شخصی ایستاده بود. کلاهی که کل صورتشو پوشیده بود، عقب زد.
- برادر زاده عزیزم بیخیال لباسا شد؟ چه خوب!

* * *

- من قول میدم دیگه به کسی تو هیچ کار به این بزرگی کمک نکنم!
- منم همینطور! ... عه... بچه ها اونجا رو!

هافلپافیا به جایی که رکسان اشاره کرد، نگاه کردن.

- اون مغازه دورا نیست؟ اون کیه داره لباسای دورا رو میفروشه؟
- اون عمه صورتی ویلیامزشه. اونقد صورتی دوست داشت که از خانوادشون تردش کردن.
- تو از کجا میدونی ارنی؟
- یاد بگیر رکسان عزیزم. یه ناظر باید همه چیزو درمورد گروهش بدونه. به هر حال، قرار شد دیگه به کسی تو همچین کارایی کمک نکنیم.

و هافلپافیا بی توجه به عمه صورتی ویلیامز، از مغازه دور شدن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ به: ردا فروشي دیاگون (انواع رداهاي رسمي-شب و ...)
ارسال شده در: جمعه 22 شهریور 1398 16:01
نمایش جزئیات
آفلاین
-دورا رو اروم کنیم!

دورا گوشه ای کز کرده بود و با چهره ی هاج و واجی به تکه کاغذ که با وزش باد تکان می خورد، خیره شده بود.
-اون کی بود؟
-چی شده دورا؟
-اون...خیلی اشنا بود.
-اون دزد لباس ها بود.
- نه! اون رو قبلا یه جایی دیده بودم.
-به نظرتون یک بار دیگه بریم شهر بنفش پوشان؟
-برای چی؟
-احتمالا دورا دزد رو قبلا اونجا دیده.

هافلپافی ها موافقت کردند و به طرف شهر بنفش پوشان رفتند.

چندی بعد، شهر بنفش پوشان

-حتی خورشیدش هم بنفشه!
-می تونی بگی اولین بار کجا دیدیش؟
-احتمالا بازار بنفش بود.
-خخخور!
-ای وای!
-چی شده وین؟
-هافل می گه انقدر سرگرم صحبت بودیم که کاغذ رو جا گذاشتیم!

با این حرف وین، هافلپافی ها با چهره هایی ناامید به هم خیره شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در 1398/6/22 16:24:16
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در 1398/6/22 17:29:29
پاسخ به: ردا فروشي دیاگون (انواع رداهاي رسمي-شب و ...)
ارسال شده در: جمعه 22 شهریور 1398 15:41
نمایش جزئیات
آفلاین
هافلپافیا سعی میکنن به دورا کمک کنن تا مغازشو مرتب کنه و لباساشو بفروشه. توی این شلوغی دورا متوجه میشه لباس بنفشش نیست و کم کم همه لباسا ناپدید میشن. بعد از کلی گشتن و به نتیجه نرسیدن، میرن کتابخونه و شخص ناشناسی هم وارد کتابخونه میشه. دورا اون شخص رو میشناسه.

====

- تو؟
- بله!
- تــــــــــو؟
- بله.
- تـ...
- خودمم دیگه!

دورا دیگه چیزی نگفت. با عصبانیت به سمتش قدم برداشت و وقتی بهش رسید...
- خودتو کنترل کن دورا! آروم باش...

حرف دورا نیمه کاره موند وقتی شخص یه تیکه پارچه بنفش و یه لبخند شیطانی تحویلش داد. وقتش نبود که آروم باشه.
- هیا!

دورا لگد محکمی به شکم شخص زد و باعث شد به یکی از قفسه های کتابخونه بخوره و کل کتابای قفسه فرو بریزن.

- کافیه دیگه! همتون برین پیش اون پیرمرده!

ارنی به دور و برش نگاه کرد.
- باز به من گفت پیرمرد... باز گفت پیرمرد! معرفی شخصیتمو نخوندی، پروفایلمو که دیدی!

زن کتابخونه دار، چند ثانیه به ارنی که از شدت عصبانیت نفس نفس میزد خیره شد.
- تموم شد؟ حالا خودتون میرین بیرون یا دیوانه ساز خبر کنم؟
- دیوانه ساز!

همونطور که هافلپافیا و شخص ناشناس، مسالمت آمیز، از در کتابخونه بیرون میرفتن، ماتیلدا سعی میکرد رکسان رو از شدت ترس میلرزید، آروم کنه. دستاشو روی شونه رکسان گذاشت.
- ببین، دیوانه ساز ترس نداره. فقط یه ذره قیافشون ترسناکه، یه ذره هم یخت میکنن، و یه ذره تمام خاطرات بدتو میارن جلو روت. همین.
- اینا که ترس ندارن!
- پس از چی میترسی؟
- از اون پارچه ای که دورشون پیچیدن!

ماتیلدا که داشت دیوونه میشد، رکسان رو به طرفی پرت کرد. همون لحظه صدای خنده ای بلند شد.
- اگه میتونین منو پیدا کنین.

و شخص ناشناس، ناپدید شد، اما کاغذی روی زمین موند. سدریک به سمتش دوید. همون لحظه توی تاریکی، آگلانتیاین پیدا شد، که گربه ماتیلدا توی بغلش بود. ظاهرا با هم کنار اومده بودن.
- بالاخره اومدین. چیکار کنیم حالا؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رکسان ویزلی در 1398/6/22 16:02:20
رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ به: ردا فروشي دیاگون (انواع رداهاي رسمي-شب و ...)
ارسال شده در: جمعه 22 شهریور 1398 00:35
نمایش جزئیات
آفلاین
دورا در مغازه‌ی جدید و خالی‌اش نشسته بود و در ذهنش با خود کلنجار میرفت!
_ نباید اون لباسو میوردم اینجا.. نمیخواستم بفروشمش!
هر لحظه که از نبود لباس میگذشت بیشتر احساس نگرانی میکرد. ارثی که نسل به نسل چرخیده بود را از دست داده بود و حالا درمانده بود که جواب مادرش را چه بدهد.
ینی او را با چه میکشتند؟
رکسان او را به دست دیوانه سازها میداد؟
ارنی او را به تور دور دنیا میبرد؟
رودولف با قمه به دنبالش می‌افتاد؟
ممکن بود مادرش کسی را اجیر کند تا با بندهای بنفش او را خفه کند؟
مخصوصا از وقتی که موهایش را کوتاه کرده بود و لباس‌های پسرانه میپوشید مادرش مدام غر میزد و هر لحظه میگفت:
_ دختر باش! ظرافت داشته باش!

هر روز او را به لباس فروشی‌های مجلل میبرد و لباس‌های بلند پف دار را تا حلق دورا فرو میکرد.
اما دورا متحول شده بود! دیگر نمیخواست موجود اعصاب خورد کن قبل باشد. هر روز تلاش میکرد تا با بچه‌های هافل مهربان‌تر برخورد کند و عصبانیت خود را کنترل کند.
تیپ جدیدش به او‌قدرت میداد و حس آزادی میکرد! میتوانست بیخیال و آزادانه بدود و نگران خاکی شدن لباس و دست و پاگیر بودن‌‌شان نباشد! حتی از وقتی موهایش را کوتاه کرده بود صبح‌ها نیم ساعت دیرتر بیدار میشد و هفته‌ای یک بار موهایش را با دست شانه میکرد!
ناگهان از جای خود بلند شد! او تغییر کرده بود اما باز داشت مانند گذشته رفتار میکرد! وقتش بود که دورای جدید را به دوستانش نشان دهد پس سریع به سمت کتابخانه دوید.
در کتابخانه را با شتاب باز کرد و داخل شد! دوستانش را دید که مبهوت به چیزی زل زده‌اند. سرش را به سمت سوی چشمانشان چرخاند!
شخصی با لباس آشنا آنجا بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ردا فروشي دیاگون (انواع رداهاي رسمي-شب و ...)
ارسال شده در: پنجشنبه 21 شهریور 1398 23:25
نمایش جزئیات
آفلاین
ارنست عینکش رو برداشت و از داخل کتابخونه داد زد:
-ای بابا دو دقیقه نمیتونی ساکت بشینی؟ با اون گربه هم کاری نداشته باش.
-ساکت باش آقای محترم.

این را کتاب دار فریاد زد.

همه ی افرادی که داخل کتابخانه نشسته بودند داشتند با بهت و وحشت به کتابدار که خانم بلک بود نگاه میکردند.

-اگه چیزی نمیخواید اینجا رو ترک کنید زود تر.

رودولف جلو پرید و با تیزی قمه اش محکم روی لبه ی میز کوبید.
-عه خانومی سردی میکنی با ما چرا؟ شما خانم با این کمالات و مهربونی چرا باید اینجوری داد بزنی.
-اخه اعصاب برای ادم نمیذارن که.
-کی؟
-اینا.
-خودم لهشون میکنم خانومی.

ارنست نگاهی به رودولف بعد هم به بقیه انداخت و با انگشت به خودش اشاره کرد.
-داره مارو میگه رودولف!

در همین لحظه شخصی وارد شد. شخصی که تا به حال وارد نشده بود یک موجود زنده که در گروه هافلپاف نبود جز اون دیوانه ساز هایی که...
-اسم دیوانه ساز هارو نیار.
-خب رکسان نپر وسط داستان.

شخص با لباس مرموزش جوری که چهره اش معلوم نبود تا وسط کتابخانه داخل شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Do You Think You Are A Wizard?
جادوگری؟