Vs 
وسط پارک، مردی روی تیکه پارچه ای دراز کشیده و هدفونشو روی گوشش گذاشته بود. سرش رو با ریتم آهنگ تکون میداد و چشماش رو بسته بود، به همین خاطر متوجه دختری نشد که آروم آروم و نفس نفس زنان نزدیکش میشد.
- ببخشید... آقا...
مرد جوابی نداد. همچنان با چشمای بسته سرشو با ریتم خاصی تکون میداد.
- آقای محترم؟...
آقا! 
مرد با وحشت از جا پرید و هدفون رو از روی سرش برداشت.
- چیه خانوم؟ چرا داد میزنی؟ آروم میگفتی، جواب میدادم.
گابریل خواست یه چیزی بگه، ولی کاری که داشت، مهم تر از جرو بحث روی موضوع کم شنوایی مرد بود. با عجله کاغذی که توی جیبش بود رو بیرون آورد که ازش آب میچکید.
- ببخشید، میشه بگین این آدرس کجاست؟ من از خیابون گریمولد تا اینجا دنبالتون اومدم تا اینو بپرسم.

- خب چرا از یکی دیگه نپرسیدی؟
- چون شما لباساتون اتو کشیده ست.
مرد آهی از ته دل کشید که یه "عجب غلطی کردم امروز لباسمو اتو کردم" خاصی توش بود. کاغذ رو از دست گابریل گرفت و نگاهش کرد.
- عه، این که نوشته هاش پاک شده.

- میدونم. وقتی داشتم با وایتکس میشستمش اینجوری شد.
-

مرد خیلی سعی کرد از بین حرف های باقیمونده روی کاغذ چیزی بفهمه، ولی نتونست. وقتی خواست کاغذ رو به گابریل پس بده، با صحنه وحشتناکی مواجه شد.
- داری چیکار میکنی؟!

- نترس، چیزی نیست، دارم برات تمیزش ...

هنوز حرف گابریل تموم نشده بود که مرد هدفونش رو از دست گابریل قاپید که حالا اشعه های برق ازش خارج میشدن. گابریل دید اگه دیر بجنبه، ممکنه جونشو از دست بده، در حالی که مرد برای هدفونش عزا داری میکرد، آروم آروم دور شد.
===
هوا تاریک شده بود و خیابون ها خلوت. فقط یه دختر خسته دیده میشد با کاغذی که توی دستش گرفته بود. کم کم با خودش فکر میکرد که اصلا ارزششو داره؟ اصلا هدفش از پیوستن به محفل چیه؟ با خودش گفت، آدماش تمیزن! ولی این فکر، هیچ انرژی ای برای ادامه دادن بهش نمیداد. درست توی همون موقع، صدای صحبت یه زن رو شنید:
- اینو هم برای عسل طبیعی مامان ببر خونه ریدل ها.
یه چیزی توی ذهن گابریل جرقه خورد؛ فوری به کاغذ نگاه کرد. خـ.. ن... ر...ی..د... ممکن بود همون خونه ریدل ها باشه؟ ولی اون شماره 12 چی بود؟
به هر حال اون تا الان هر چیزی رو امتحان کرده بود، دیگه چیزی برای از دست دادن نداشت. پس دنبال پسری که خمیازه میکشید، و کیسه ای که از خودش بزرگتر بود رو توی بغلش گرفته بود، رفت.
===
در عمارت با صدای بلندی باز شد و صدای بلندتری از سایه پشت در به گوش رسید.
- چطور جرئت کردی ارباب رو منتظر بذاری؟! میدونی چقدر از وقت شام ارباب گذشته؟! دو دقیقه! دو دقیقه ارزشمند... اصلا گوش میدی؟!

پسر با جیغ آخری از خواب پرید و کیسه از دستش افتاد. زمین پر شد از میوه و سبزیجات. زنی که جیغ و داد کرده بود، از سایه بیرون اومد.
- کی بهت گفت میوه بیاری؟ ارباب دلشون هوس پیتزا و ذرت مکزیکی با پنیر زیاد کرده! اینا چیه؟

- آخه بانو مروپ گفتن.
ولی گابریل دیگه نمیشنید. اون فقط به زن خیره شده بود... به موهای زن! و با خودش فکر کرد: این موها خیلی اوضاعشون خرابه! با این فکر، دستاشو دور شونه و آب پاشش حلقه کرد، اما وقتی زن در رو باز تر کرد تا پسر خواب الود، میوه هایی که جمع کرده بود رو ببره داخل، گابریل نا خودآگاه از پشت بوته ها بیرون اومد و به سمت ورودی رفت.
- آهای، کجا؟
گابریل مطمئن نبود، ولی با دیدن موهای زن و فضای داخل عمارت، و همچنین قیافه تهدید آمیز زن، گفت:
- او... اومدم عضو بشم دیگه!
این محفلی نبود که در باره ش شنیده بود... شاید هم بود؟ محفلیا معمولا عادت داشتن همدیگه رو خوب جلوه بدن. شاید هم فقط خواهرش، فلور اینطور بود. به هر حال، به زودی میفهمید.
===
و فهمید! خیلی زودتر از چیزی که فکر میکرد. درست وقتی که پذیرفته شد و فکر کرد که شماره دوازده احتمالا شماره اتاقشه، سراغ اتاق شماره دوازده رفت و به محض این که بازش کرد...
بووووووووووم
گابریل خوش شانس بود که تونست از پاتیل کوچیکی که به سمتش پرتاب شد، جاخالی بده. توی اتاق، یه حشره و مردی که میلرزید، دیده میشدن.
- هر چقد میخوای جاخالی بده! آخرش میزنم بهت!

- نمیتونی.
- میتونم.

- نمیتون...
بوووووووووووووم!
ایندفعه گابریل خوش شانس نبود. پاتیل بزرگ، محکم اونو به دیوار زد. بی اختیار، با صدای بلند گفت:
- این واقعا محفل ققنوسه؟!
مرد ویبره زن با تعجب رو به حشره کرد.
- تو هم شنیدی لینی؟ این فکر میکنه اینجا محفل ققنوسه.

- آره. ولی نیست. اینجا مقر مرگخواراست.
- پس بگیر.

گابریل با تمام سرعت از اون اتاق دور شد. هنوز خیلی نرفته بود که محکم با چیزی که فکر میکرد دیواره برخورد کرد؛ ولی دیوار نبود.
- خانوم با کمالاتی مثل شما از چی فرار میکنه؟
- از کروشیو.

- عه، بلا، تویی؟ همسر عزیزم؟

گابریل با خودش فکر کرد؛ چجوری باید از اونجا خارج بشه؟ اصلا چطور تونست اینجا رو با محفل ققنوس اشتباه بگیره؟ آرزو کرد کاش اینقدر به تمیزی حساس نبود و کاغذ رو خراب نمیکرد...
یه چیزی دوباره توی ذهنش جرقه خورد؛ یاد تجربه های گذشته ش افتاد. باید خودش، خودش رو از این مخمصه خلاص میکرد. آستیناشو بالا زد و دست به کار شد.
===
- کی میخواست معجونای منو بشوره؟ آخه مگه معجونو میشه شست؟ همه معجونام وایتکسی شدن!

- من...
گابریل از دیشب تا الان منتظر این لحظه بود؛ با اینکه فقط یه شب رو اونجا گذرونده بود، اونقدر تو فکر بود که همون یه شب براش مثل ماهها گذشت. داشت کم کم خودش رو دوباره آزاد و رها تصور میکرد که...
- اربابا! پاتیلای منم شسته! چند سالی بود نشسته بودمشون! چقد عالی!

گابریل با کف دست به پیشونی خودش زد؛ یکی از نقشه هاش، نقشه برآب شده بود، ولی هنوز دیر نشده بود. چند دقیقه ای نگذشته بود که صدای داد و بیداد رودولف بلند شد.
- آهای! کی قمه های منو شسته؟ همشون زنگ زدن!

- من!

- حالا که کار خانوم با کمالاتی مثل شما بوده اشکالی نداره.
- خانوم چی چی؟
- چیزه بلا...
اما بلاتریکس، این دفعه، کاری با رودولف نداشت. در عوض، به طرز تهدید آمیزی به سمت گابریل رفت. گابریل میدونست الان اخراج میشه، ولی نمیدونست این قرار بود اخراج از گروه مرگخوارا باشه، یا اخراج روحش از جسمش. ولی درست توی همین لحظه، صدای تحسین آمیز مرگخوارا بلند شد.
- آره، نیش منم تمیز کرده.
- بالش و پتوی منو هم تمیز کرده.
- ظرفای مامانو هم شسته.
با حرفایی که زده شد، بلاتریکس کمی آروم شد و گفت:
- اتاق اربابو هم تمیز کردی. برای همین کاری باهات...
- کی اتاق ما رو تمیز کرد؟

سر همه به طرف در برگشت. لرد، تنها، دم در ایستاده بود... بدون نجینی!
- ارباب، بانو نجینی کجان؟
- ایناهش، دور گردنمه. زحمت نکشین، چیزی نمیبینین؛ چون یه نفر خواسته تر و تمیزش کنه، و خیلی تر و تمیزش کرده.

سر همه این بار به طرف گابریلی برگشت، که میدونست حتما اخراج میشه، و اینکه این اخراج، قطعا اخراج روحش از جسمشه!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


*پوف* 



حالا ببینین اربابمون کجاست، وگرنه...










