_ارباب!
_ همینه که هست...سریع صف شین، دو به دوتون رو به هم گره بزنم!
_ولی هنوز آزاد که نشدین ارباب...هنوز نوک خروس به ردای شما گره خورده!
_خب پس سریع آزادمون کنید!
مرگخواران هاج و واج به یکدیگر خیره شده بودند...آنها نمیدانستند که باید چه بکنند..از یک طرف لرد راضی نمیشد از خیر ردایش بگذرد، و از طرفی دیگر ایوانوای خروس شده راضی نمیشد بمیرد!
در همین حین بود که بلاتریکس در حالی که یک دسته موی کنده شده در دستانش بود، وارد اتاق شد!
_موی رودولف هست دیگه؟
_بله!
_سرش دیگه به امید مرلین؟
_

پس از سکته کردن گوینده از طرز نگاه بلاتریکس، بلاتریکس رو به لرد کرد و گفت:
_سروم...بهترین چاره این هست که همه برن بیرون غیر از من البته که من بتونم رداتون رو دربیارم!
_
_خب راه دیگه ای هم هست..اگه مرگخواراتون یادشون باشه، این یه خروس خاصی هست!
_ها؟
_میگم خروس خاصیه!
_خروسش مرغه؟
_نخیر....ما رو نگاه با کی شدیم ارتش...خروسش یه ویژگی داره و اون اینه که در مقابل غذا نمیتونه مقاومت کنه...باید یه بشقاب غذا بذاریم براش!
_ولی خب اگه میتونست دربیاد که درمیومد دیگه...نمیتونه...گیر کرده!
_شما نگران این مشکل نباش....اگه این خروس رفتار و سکناتش شبیه ایواس، دقت کنید... شبیه ایوا...ایوا...گرفتین؟ اگه شبیه ایواس صددرصد یه راهی برای کنده شدن جهت غذا خوردن پیدا میکنه!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

