هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: سرزمین سیاهی
پیام زده شده در: ۱۶:۴۹:۱۵ دوشنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۰
#1
مرگخوران مشغول وارسی خانه ریدل و وسایل آن شدند...
_هر چیزی که پیدا کردین و فکر کردین ممکنه هورکراکس باشه رو بذارین روی میز، دونه دونه امتحانشون میکنیم.

رابستن لسترنج اما زیاد راضی به نظر نمی‌رسید...
_یه چیزی اینجا اشتباهه.
_چی؟
_هورکراکس...اون یه چیز دم دستی نمیتونه باشه...یادتون بیاد هورکراکس های قبلی ارباب چجوری محافظت می‌شدن و کجاها بودن!

مرگخواران به فکر فرو رفتند...بعضا ناامید هم شدند...اما بلاتریکس جیغی بلندی کشید و تمام توجه ها را به سمت خودش جلب کرد...
_هرچی...به هر حال که باید از یه جایی شروع کنیم!
_بلاتریکس راست میگه...حتی اگه هورکراکس رو پیدا نکردیم، شاید یه چیزی پیدا کردیم که سر نخی باشه!
_من فقط میدونم که حالا دیگه ما تنها کسایی نیستیم که دنبال هورکراکس هشتم ارباب هستن...وقت زیادی نداریم...قبل از اینکه بقیه دستشون بهش برسه، ما باید پیداش کنیم!

فضای تاریک خانه ریدل‌ها حالا پر از سروصدا شده بود...مرگخوران دو به دو و یا گروه به گروه در حال پچ پچ کردن و ایده دادن در مورد هورکراکس هشتم بودند...

-یه لحظه به من توجه کنید!

مرگخوارن به رویشان را به سمت لینی وارنر برگرداند...
_رابستن راست میگه... هورکراکس‌های قبلی ارباب رو یادتون بیاد..کجا بودن؟
_خب...بعضیاشون رو مخفی کرده بودن، بعضیاشون رو...
_داده بودن دست مرگخواراشون. فنجون هلگا پیش لسترنج ها بود، دفترچه پیش مالفوی ها...پس اول فکر کنید ببینید شاید ارباب یه روز یه چیز خاصی بهتون داده بودن!

مرگخوارن حالا باید فکر میکردند...حالا دیگر باید در خاطراتشان غرق می‌شدند...




پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۰:۵۴:۳۲ شنبه ۲۱ فروردین ۱۴۰۰
#2
دامبلدور که حالا ریشی بر صورت نداشت، از پاسخ لرد ولدمورت خوشحال شد...او نیز مدتی پیش از خانه گریمولد خارج شده بود و به دلیل ظاهرش و البته رفتارش، توسط مشنگ ها دستگیر، چوبدیتش ضبط و به این تیمارستان اورده شده بود!

لرد اما زیاد از خوشحالی دامبلدور، خوشحال نشد!
_لبخند حجیمی بر صورتت نشست دامبلدور..خوشمان نیامد...حرفمان را پس میگیرم!

دامبلدور ناراحت شد...و لرد حالا از ناراحتی دامبلدور خوشحال بود!
_حل شد...بسیار مشعوف شدیم از دیدن صورت ناراحتت...کافیه...پس گرفتنمان را پس میگیریم!

دامبلدور خوشحا...
_خیر...خوشحال نشو...صبر کن...خوشحال بشی، پس گرفتمان را که پس گرفتیم مجبور میشیم دوباره پس بگیریم..دو دقیقه ثابت بمون، هیچ نشانی از غم یا خوشحالی یا احساسات دیگه از خودت بروز نده!
_تو جادوی احساسات رو درک نمیکنی تام!
_باز شروع شد....بجای این حرف ها بگو ببینیم نقشه ای داری؟

دامبدور دستی به ریشش کشید و فکر کرد...
_امممم...داری چیکار میکنی؟
_بالا توضیح نداده؟ دارم دستی به ریشم میکشم و فکر میکنم!
_اما داری دستی به هوا میکشی در اصل...ریشت کو؟
_اوا؟ دیدی چی شد؟ راست میگی...ریش ندارم...الان فهمیدم چرا هر چی فکر میکردم به نتیجه ای نمیرسیدیم...نگو ریشم نیست!
_چه ربطی داره؟
_خب آخه عادت کردم با دستی به ریش کشیدن فکر کنم...الان ریش نیست، دیگه فکرم نیست...متاسفم تام...خودت باید فکر هم بکنی!
_باشه...به ما بسپرش، سلطان فکر های بکر هستیم...حالا هم فکر بکری میکنیم....لینی؟ بگو ببینم فکر بکر ما چیه؟
_تام؟ لینی کجاس؟ چشمات رو باز کن...از کی داری میپرسی؟

لرد چشمانش را باز کرد...حق با دامبلدور بود...به نظر میرسید لرد هم بدون مرگخوارانش، آنچنان نمیتوانست فکر کند!




پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲:۱۳:۴۶ شنبه ۱۴ فروردین ۱۴۰۰
#3
ستاره‌ی تنهای دیگری از آسمان شب عبور کرد
تا استخوانم می‌لرزم...


طاقتی برایش نمانده بود...خم شد و با دو دست، زانویش را گرفت...نفس نفس می‌زد...رفتن، تمام آن چیزی بود که می‌خواست...دور شدن...خیلی دور شدن...از چه؟ از که؟ با خود فکر میکرد که ای کاش میتوانست خودش را هم آنجا جا بگذارد و برود...

هیچوقت نمی‌مانند...همیشه میروند
قلبم را با آستينم می‌پوشانم
آنچه که باور دارم را نمی‌گویم
من دوباره قلبم را به سنگ تبدیل میکنم


طاقتی برایش نمانده بود...نمیتوانست آپارات کند...نمیتوانست جادو کند...حتی نمی‌توانست بدود...نمی‌توانست راه برود...فقط میتوانست بنشید...سرش را پایین بی‌اندازد...و به زمین خیره شود...

باز هم تنها
بارش را نمی‌توان متوقف کرد
باز هم تنها
شعله، خاموش


دستش هنوز می‌لرزید...با همان دست لرزانش، جیب ردایش را لمس کرد...برامدگی چوب جادو‌اش را حس کرد...به دردش میخورد؟نه...دوست داشت چوب را در آورده و بکشند..خورد کند...هیچ خبری، هیچ چیزی برای او دیگر در چوب نبود...بود و نبودش فرقی نداشت...

باز هم شکست، باز هم نشد
از آفتاب دوباره به سایه ها
اتاق ساکت، نُتی نواخته نمیشود
همه بازی های قدیمی دوباره باید انجام شود


دیگر نمی‌ترسید...تا وقتی که می‌ترسید امیدوار بود که شاید نجات پیدا کند...اما دیگر نه...دیگر نمی‌ترسید و این یعنی دیگر فرار نمی‌کرد...دیگر مراقب نبود...دیگر خطر برایش اهمیتی نداشت...دیگر چیزی برای مراقبت کردن نداشت...

و تمامی کلماتی که نمی‌توانستیم بگوییم
و تمامی شب ها و تمامی روزها
ما به همان راه گذشته مشکل داشتیم
و دوباره آن اشتباه رو مرتکب شدیم


از جایش برخواست...اولین بارش بود؟ اولین بارش بود که می‌خواست دور شود و جا بگذارد و فراموش کند و نمی‌شد؟ اولین بار بود که نمیتوانست کاری غیر از خیره شدن بکند؟ اولین بار بود که ارزش چوب جادویی برایش از بین میرفت؟ اولین بار بود که چیزی برای مراقبت کردن از آن نداشت؟ اولین بار بود که برمی‌خواست؟ نه!
برخواست...دوباره..چند باره...اولین بار نبود...ولی آرزو داشت آخرین بار باشد...

باز هم تنها
یاس و رنج
بازم هم تنها
زنجیره را نمیتوان پاره کرد...




پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
پیام زده شده در: ۲:۰۷:۳۱ پنجشنبه ۱۲ فروردین ۱۴۰۰
#4
رودولف که ساحره ای...

_آقا؟ رودولف چیه؟ ساحره کیه؟ سوژه چیز دیگه اس اصلا...رودولف نداره...باز خودت رو انداختی وسط؟
_خب سوژه باید از یه جایی اصلاح بخوره، بدون رودولف مگه میشه اصلاحی باشه؟
_رودولف خودش گره اس...اصلاح؟ نمیخواد اصلاح کنی...تمومش کن بره...یه "از خواب بیدار شدن" یا یه "فلان سال بعد" یه چیزی بگو تموم شه بره....و نبینم هم که رودولف بیاری وسط!
_اما...
_اما بی اما..همین کاری که گفتم رو بکن وگرنه...!
_مردم بی اعصاب شدن ها!

رودولفی نبود...چیزی که بود، لرد ولدمورتی بود که حالا با داشتن یک مدیربرنامه در ریل موفقیت قرار داشت...او اکنون به دلیل زیبایی و استعداد ذاتی خویش، توانسته بود در سی و سه فیلم نقش بازی کند، پنجاه و پنج جایزه اعم از اسکار، خرس طلایی برلین، نخل طلای کن، سمرغ بلورین بهترین جلوه های ویژه میدانی فجر، دیپلم افتخار، لیسانس متفخر، فوق لیسانس فخر و پی اچ دی فاخر برنده بشود، ده آلبوم موسیقی و سی و سه سینگل ترک منتشر کند، پنجاه هفته متوالی اسمش در برنامه پاپاراتزی های سلبرتی مطرح شود و شونصد میلیون فالوئر در صفحات مجازی داشته باشد...لرد راهش را پیدا کرده بود...او دیگر خبری از مرگخوارانش نداشت!

مرگخواران اما از طرف دیگر تسلیم ویزلی شدگیاشان شده بودند...بسیاری از آنها به عنوان ویزلی مازاد معدوم شده و آنهایی که خوش شانس تر بودند در فریزر منجمد شده بودند تا در صورت کمبود کشور های همسایه، به عنوان یک محصول ملی، صادر شده و ارز وارد کشور کنند..مرگخوارن و مرگخواری تمام شده بود و دیگر آنها کاری به کار محفل نداشتند!

محفل ولی به عنوان قطب اول تولید ویزلی، در ابتدا مُصّر بودند تا نقشه خود را برای ضربه به مرگخواران عملی کنند...که طبیعتا ممکن نبود...لذا آنها هم کم کم دچار اضافه تولید شده و چون نمیتوانستند از پس خورد و خوراک ویزلی ها و ازدیاد جمعیتاش بر بیایند، یا در زیر جمعیت ویزلی ها له و خفه شدند، و یا شکار ویزلی های گرسنه شده و خورده شدند!

پایا...

_عه؟ پایان؟ اینجوری؟ اینقدر خشن؟ اصلا ببینم دیالوگش کو؟
_دیالوگ؟ الان من و شما داریم به وسیله دود با هم ارتباط برقر میکنیم؟ بعدشم، پایان به این دراماتیکی؟ بده تموم شد و شهید شده رها نشد؟ کافیه دیگه...گفتی تموم شه، رودولف هم نیاد...همونی که گفتی شد...حالا میذاری تمومش کنیم؟
_بعد به من میگه بی اعصاب..باشه بابا!


پایان!




پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۲:۴۲:۲۰ شنبه ۳۰ اسفند ۱۳۹۹
#5
_آخ کمرم!

چیزی نبود...این یکی از محفلی ها بود که به دلیل سنگین بودن جمله‌ی لینی، کمرش شکست!
_من واقعا تحت تاثیر قرفتم با این حرف!
_آیا تقدیر ما این بود که روزی راه درست رو از زبان مرگخواران بشنویم؟ وااسفا..وااسافا!
_فرزندان روشنایی...حالا آرمان های من چی بود؟ که شکنجه بشم اشکالی نداره؟

دامبلدور منطقی حرف میزد...محفلی ها که با جمله لینی در حال نرم شدن بودند، حالا با تلنگر دامبلدور، دوباره سفت شدند!
_پروفسور درست میگه...چه ربطی داره دنیوی نبودن با شکنجه شدن جسم نازنین پروفسور؟

مخاطب این سوال، لرد ولدمورت بود..لرد نگاهی به جسم دامبلدور انداخت تا شاید درصدی نازنین بودن در آن پیدا کند...اما نتوانست!
_لینی...پاسخشون رو بده...چه ربطی داره؟
_ربط؟ الان پاسخ میدم ارباب...چیزه...ربطش چیزه...آممم...اصلا شما دنبال چی هستین محفلی ها؟ باید یه راه وسطی باشه که جفتمون رو راضی کنه!

محفلی ها به فکر فرو رفتند...آنها چه میخواستند؟
_خب ما چیز میخوام...چیز...نمیدونم...بذارین یه مشورت کنیم، میگیم خدمتتون!

محفلی ها سپس دور هم جمع شدند و به طوری که صدایشان به مرگخوارها نرسد، مشغول پچ پچ کردن شدند...

_دلت رو صابون نزن تام...فرزندان روشنایی هیچی غیر از عشق و عطوفت نمیخوان...که اون هم از شما برنمیاد...دلم برای مرده ها نمیسوزه...دلم برای زنده ها میسوزه!
_این دیالوگ چه ربطی به این موقیت داشت؟
_ربطش اینه که فرزندان روشنایی من رو با هیچ چیز عوض...
_اهم اهم...خب ما شور کردیم...یه گونی سیب زمینی بدین، که سوپمون فقط توش پیاز نباشه، بعدش پرفسور رو ببرین دم در شکنجه کنید!




پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۳:۱۴:۲۶ یکشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۹
#6
مرگخواران هاج و واج و بی هدف در مرکز شهر لندن ایستاده بودند....آنها ارباب خاموششان را هم همراه خود آورده بودند تا با استفاده از شارژرهای مشنگی، اربابشان را شارژ کنند، بلکه روشن شود.
_پیست پیست...هی...با شمام...بله..با شما!

مرگخوارن به دور بر خود نگاهی انداختند..مرد مشکوکی آنها رو صدا زده بود!
_با مایی؟
_اره دیگه...با شمام که مشخصا جوون های اهل حالی هستین..لباسای جدیده؟ مده؟ دنبال چی هستین حالا؟ همه چی دارم!

مرگخوارن بدون توجه به مشوک بودن مرد، با خوشحالی به مرد نزدیک شدند، چرا که خودشان هزار برابر از آن مرد مشکوک‌تر بودند!
_شارژر هم داری؟
_شارژر؟ شارژر چی؟
_شارژر ارباب...یعنی آدم!
_آها...میخوایین شارژ بشین؟
_اوهوم!
_دوای دردتون پیش منه...بهترین شارژ کننده‌ها رو دارم...دنبالم بیاین!

مرگخوارن همگی به دنبال آن مرد مشکوک راه افتادند تا به نزدیک‌ترین پارک محل رسیدند...
_خب بچه ها...میخوام با دکتر آشنا شین..دکتر، سلام کن به بچه ها!
_شلام!
_
_اینجوری نگاه نکنید...اینجا بهترین پارکی هست که میتونین پیدا کنید توی لندن...دکتر هم تنها خدمات دهنده این پارک هست!
_یعنی چی؟
_یعنی اینکه میخوایین شارژ بشین؟ از شارژر های دکتر استفاده کنید...دکتر...رو کن شارژرها رو!

دکتر مذکور که به سختی پلک‌هایش را باز نگه داشته بود، دست در جیب کتش کرد و چند ماده عجیب از آن بیرون آورد.
_بزن روشن شی!

مرگخواران به یک دیگر نگاه کردند...آنها همین را میخواستند..که لرد روشن شود...ولی به نظر هنوز کمی برای اعتماد کردن به این دو مرد غریبه، مردد بودند!




پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۱۶:۲۴:۵۲ شنبه ۲ اسفند ۱۳۹۹
#7
والا نمیدونم گروهمون اسم داره اصلا یا نه...بنده پیشنهاد "نمود کمالات دوستان" رو دادم که رد شد، لکن همین کتی بل همگروهی ماست، لذا اسم گروه یحتمل "یه چیزی فرض کنین!" باشه!



در این بین ناگهان رودولف که به نظر تا اینجا حضور نداشت یا حضورش کمرنگ بود، خودش را وسط انداخت و وارد صحنه شد!
_اوففففف....چه صحنه ای!
_چه صحنه ای رودولف؟
_ناموس این لوس بازیا چیه؟ بلاتریکس اینجا وسط این سوژه چیکار میکنه؟ چرا هر جا هستم، بلا هم هست؟ خوابگاه هافلپاف نیست مگه؟
_لوس بازی اون قیافته...اگه خوابگاه هافلپافه، گریفندوری ها اینجا چیکار میکنن؟
_ها؟ خب چیزه...دعوتشون کردیم فکر کنم!
_دعوتشون میکردین توی آشپرخونه...توی یک جرعه چای در فنجان هلگا...توی دادگاه خودمانی...توی کمپانی فیلمسا.زی..توی مجلس سنا...این همه جا؟ اد توی خوابگاه مختلط؟
_حالا خوابگاهه...حموم مختلط نیست که!
_اینا هیچی...مالی ویزلی بیاد تو خوابگاهت، من نیام؟
_این دشمن قدیمیت با مالی رو باید بذاری کنار عزیزم!
_اصلا مالی سگ خور...تو اینجا چیکار میکنی؟
_خب ماموریت دارم....مجبورم...مجبور...وگرنه فکر کن من یه درصد دوست داشته باشم بیام توی خوابگاه بغل ساحره های گریفندوری!
_کجا ماموریت داری رودولف؟
_خوابگاه مختلط!
_اینجا کجاست؟
_خوابگاه مختلط؟
_بله...ولی نه خوابگاه مختلط هافلپاف...خودت رو برای صحنه انداختی وسط یه خوابگاه مختلط غیر مرتبط دیگه....توی خوابگاه هافلپاف الان از این صحنه های جذاب نیست!

خب....نه...مثل اینکه رودولف وارد صحنه اشتباهی شده بود...در خوابگاه هافلپاف، ماجرا بدون ارتباط به رودولف در جریان بود!




پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱:۵۳:۴۰ شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۹
#8
وضعیت خطرناکی بود... مرگخوارن همگی در قفس یک ببر گیر افتاده بودند...ببر پای لرد ولدمورت را گرفته بود و قصد خوردنش را داشت...نگهبان باغ وحش قفس را قفل کرده بود تا فردا صبح که باغ‌وحش شروع به کار کرد، مردم از مرگخواران دیدن کنند...تنها راه نجات مرگخواران الکساندرا ایوانوا بود...الکساندرا باید ببر را میخورد...اما به طرز عجیبی از این کار امتناع میکرد...
_ایوا؟
_بله؟
_چرا نمیخوری؟ بخورش!
_ایوا نخوری، میخورن!
_آخه...آخه...

صبر لرد ولدمورت در آن لحظه تمام شد!
_الکساندرا ایوانوا...آخه بی آخه! دستور میدیم همین الان ببر رو بخوری!
_چشم ارباب..چون دستور میدین!

ببر پوزخندی زد...او باور نمیکرد که ایوانوا بتواند او را بخ...عه؟ نذاشت جمله کامل بشه! خورد که!
_بیا ایوا..دیدی درد نداشت؟
_ببر رو به چه خوشکلی خوردی!
_ارباب رو هم نجات دادی!
_

ولی ایوانوا زیاد خوشحال به نظر نمی‌رسید...
_چیزی شده ایوا؟ به ما بگو! خودخوری نکن!
_هعی...راستش من دلم رو صابون زده بودم برای اون گله فیل‌ها...فکر نکنم دیگه تا دو سه ساعت آینده جا داشته باشم برای اینکه اونا رو بخورم!
_

لرد اما متفکرانه و بدون توجه به ایوانوا و سایر مرگخواران، به قفس خیره شده بود...
_یاران سیاه دل و مشکی مغز...توجه دارین که هنوز نجات پیدا نکردیم؟ ما در یک قفس گیر افتادیم!




پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۲۲:۱۴:۱۲ دوشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۹۹
#9
_سیصد گالیون، میگم زیر سه ثانیه ارباب پیرزن رو می‌کشه!
_نخیر...حداقل هشت ثانیه طول میکشه!
_به ثانیه هم نمیکشه!

لرد از یک طرف گیر پیرزن غرغرو افتاده بود و از سمتی دیگر، لشکریانی از جادوگران و ساحره‌های بیخیال دور او را گرفته بودند!
_ما چی صدا کنیم شما رو راضی میشید؟
_عشقم چشه مگه؟
_
_
_

_ میخوای تعجب تک تک مرگخوارا رو نشون بدی؟ خب یه جمله "مرگخوارن همه تعجب کردند" رو بگو و کافیه!
_باشه خب...به اعصابت مسلط باش!


مرگخواران همه از جواب پیرزن تعجب کردن...لرد اما زیاد تعجب نکرده بود...به این دلیل که تصور کرد که اشتباه شنیده!
_یک بار دیگر بگویید...ما یک چیز دیگه شنیدیم که خب صددرصد اون جمله رو نگفتین و اشتباهی رخ داده!
_گفتم بهم بگو عشقم!
_یاران سیاه دل...آیا شما هم همون‌چیزی رو شنیدین که ما شنیدیم؟
_بله ارباب متاسفانه!
_
_خب...حله...ارباب هم تعجب کردن!
_مادرجان...مطمئن هستین که میخوایین ارباب "عشقم" صداتون کنه؟ آخه نه قیافه ای داره، نه هیبتی، نه هیکلی،ببخشید البته ارباب...ولی خب یه مقام و جایگاه داره که اونم من چون قراره جایگزینشون بشم، دارم...چرا من عشقم صداتون نکنم؟
_وا؟ مگه نمیدونی که مردای بدون مو جذاب تر هستن؟ بعدشم...شما مگه نمیخواین مشکلات من رو بدونید؟ خب مشکل من تنهاییه...من یک همسر میخوام که همدمم باشه!




پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۲۱:۳۵:۵۴ دوشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۹۹
#10
مجلس بسیار شلوغی بود...صرف وجود ویزلی‌ها البته باعث می‌شد که شلوغ باشد....برای همین بلاتریکس رو به لرد کرد و گفت:
_ارباب....خب مرحله بعد چیه!
_خب...حالا ما باید...باید...آمممم...تام...بگو ببینم بلدی یا نه!
_ها؟ من...چشم...فکر کنم باید بدون اینکه زیاد تابلو باشه، ببینیم هری‌پاتر کجا گذاشته چوبدستیش رو!
_آفرین...مشخصا درس هایی که بهت دادیم رو خوب فرا گرفتی..همین که تام گفت!
_آقا ببخشید...هری پاتر چوبدستیش کجاست؟

مرگخوارن با تعجب به سمت ملانی برگشتند که بدون توجه به قسمت "تابلو نباشه" از زاخاریاس اسمیت این سوال رو پرسیده بود...
_هوم...چوب دستی هری پاتر؟
_بله!
_خب...یا تو جیبش بود معمولا..یا تو اتاقش، جایی که شب ها میخوابید، چوبدستیش رو میذاشت بالا سرش!

زاخاریاس این را گفت و رفت...مرگخواران این بار را شانس آوردند که ملانی قصد شومشان را لو نداده بود...
_خب...اتاق هری پاتر کجاست حالا؟
_آقا ببخشید؟ اتاق هری پاتر کجاست؟
_

این بار پرسش کننده لیسا بود و پرسش شونده هاگرید...و مشخص شد این میزان از هوش و درایت فقط مختص ملانی نبوده و مرگخوارن همه این میزان بهره برده بودند...
_هرررری....پسر بیچاره...باید برای مرگش یه کیک درست کنم...اون حتی اتاق مخصوصی نداشت...هر یه مدت اتاقش عوض میشد...یه بار اتاق پروفسور میخوابید...یه بار اتاق ویزلی ها...یه بار اتاق رز...هر دفعه یه اتاق خلاصه...یادم نمیاد آخرین بار کجا اقامت گزیده بود!

هاگرید که یاد بیخانمانی هری افتاده بود، چشمانش اشک آلود شد و فین بزرگی کرد و رفت...مرگخواران شانس اوردند که بهره هوشی محفلی‌ها هم تعریف چندانی نداشت!
_خب یاران ما...شنیدین که این غولچه چی گفت...همه اتاق‌های این خونه میتونه جایی باشه که چوبدستی کله زخمی اونجاست...همه رو باید گشت!








هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.