هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: جادوگر تی وی
پیام زده شده در: ۱۹:۲۰:۰۵ یکشنبه ۱۳ تیر ۱۴۰۰

هافلپاف، محفل ققنوس

حسن مصطفی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۳ یکشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱:۴۶:۰۰
از قـضــــاااا
گروه:
هافلپاف
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
گردانندگان سایت
پیام: 108
آفلاین
مستند انتخاباتی عاقوی خنده

دوربین یه کلوزآپ مختصر روی چهره بشاش و خجسته حسن مصطفی داره که ناگهان همزمان با زوم آوت روی بقیه بدنش شاکی میشه...

- عی! داری میگیری عاقو؟ نگیر عاقو. کات کات! ووی ووی ووی! نمی بینی تو مرلینگاهم؟ داغون شدماااا. له لهم کردی! ووی ووی ووی!

از شدت لرزش دست ناشی از استرس فیلمبردار که از قضا کارآموزی جویای نام از سوره باشه، دوربین به زمین می افته و تصویر به جای سیاه شدن، قهوه ای میشه.

------

دوربین یه لانگ شات از منظره هاگزمید میگیره و از دور حسن مصطفی گونی پوش به چشم میخوره که ظاهراً سوار بر موجودی به نام پدرام به سمت قلعه هاگوارتز در حال حرکته. به محض زوم این، جای پدرام و حسن عوض میشه. حسن رو به دوربین به پدرام روی دوشش اشاره میکنه...

- همونطور که می بینید ما در فرهنگ مون به تکریم جایگاه کودکان اهمیت ویژه ای میدیم. من خر اینم. ووی ووی ووی!

------

در مجاورت کلبه اشرافی هگرید، دوربین قیافه فنگ رو نشون میده که آب دهن چسبناکی از پوزه ش آویزونه و با چشمانی نگران افق خیره شده. پدرسگ از همه جا بی خبر قطعاً داره در عالم سگیش برای برنده شدن اربابش در انتخابات دعا میکنه. کمی اون طرف تر، حسن مصطفی به چشم میاد که پدرام ش رو گوشه ای پارک کرده و داره به سمت باغچه صیفی‌جات برادر هگر قدم ورمیداره. بعد از ور انداز کردن باغچه، مشغول کندن چنتا بادمجون نارس میشه.

- آقای مصطفی! دارید چیکار می کنید؟

حسن سرخ میشه و سرشو از خجالت پایین میندازه.

- هیچی. دارم علفای هرز باغچه رو در میارم تا جلوی رشد هندونه ها رو نگیرن.
- بسیار عالی. البته اینا بادمجو....ن...هستن.. نه؟
- خیر. اینا رو می بینی؟ اینا علفای هرز هستن. اینا رو باید از ریشه کند. حالا من بیل و چوبدستی دم دستم نبود راحت بکنم. ولی همینطوری علوفه های هرز رو از دامن جامعه خواهم زدایید و خواهم هرسید. ووی ووی ووی!

و ووی ووی ووی کنان یه بادمجون رو جلوی دوربین نشون میده و بعد محکم به نشونه مهربونی و شوخی میزنتش توی لپ فیلمبردار.

------

داخل کلاس نیمه تاریک و نمزده ای در هاگوارتز، دوربین حسن رو نشون میده که رفته پای تخته درس جواب بده ولی ظاهراً بلد نیست و خشم در چشمای استاد که پدرام باشه موج میزنه. پدی با عصبانیت تمام چوبدستیش رو تکون میده و حسن رو جلوی بقیه دانش آموزا فلک میکنه. حسن در حالیکه از شدت درد قهقهه میزد به دوربین خیره شد...

- بله. ووی ووی ووی! یعنی نابود شدمااا. عح عح عح! همونطور که می بینید، ما در فرهنگ مون به کودکان اجازه میدیم کسوت استادی رو هم تجربه کنن و حتی مارو مکتبی تنبیه کنن. ووی ووی ووی!

------

دوربین حسن رو نشون میده که پیش بند آشپزی به تن داره اما به جای آشپزخونه توی کارگاه جوشکاری داره منوی پوسیده زوپسش رو ذوب میکنه و قطعات داخلش رو به صدها نفری که بیرون کارگاه صف بستن اهدا میکنه...


ویرایش شده توسط حسن مصطفی در تاریخ ۱۴۰۰/۴/۱۳ ۱۹:۳۸:۵۱






پاسخ به: جادوگر تی وی
پیام زده شده در: ۲۳:۱۳:۲۷ شنبه ۱۲ تیر ۱۴۰۰

اسلیترین، وزارت سحر و جادو

مروپ گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۳۵:۱۱ پنجشنبه ۷ مرداد ۱۴۰۰
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
پیام: 423
آفلاین
-از وقتی وارد ستاد بانو مروپ شدم هسته جدا شدم.

فیلم بردار در حالی که با تمام توانش سعی داشت دوربین را بر روی نوشیدنی کره ای گاز دار در دست آواکادو ای زوم کند اشاره ای به مصاحبه گر کرد.

-می بینید که ملت همیشه در صحنه این بار هم حماسه ای با شکوه آفریدند و صحنه ستاد انتخاباتی را آکنده از شور و شوق کردند. ملتی از تمام اقشار. از موافق تا مخالف...

همان لحظه دوربین بر روی پرتقالی زوم کرد که به زور خودش را در بطری فانتا فرو می برد و شعار «تا 2022 با مروپ» را سر می داد.

-معاندان نمی توانند با هیچ ترفندی حمایت بی سابقه ملت غیور میوه جات و صیفی جات و البته جادوگرانی که به علت ازدحام جمعیت موفق به ورود به ستاد نشدند را انکار کرده و یا کمرنگ سازند.

-تراریخته ها هیچ غلطی نمی تونند بکنند. میدونی چَرا؟ میدونی چَرا؟ چون ما الان سالاد دار شدیم! چندتا از فلفل دلمه ای های مارو ریختن تو پیتزا سبزیجات؟ هَن؟ واسه چی؟ مثل سرخ کردنیا سرطان زا نیستیم!

ناگهان میوه ها و سبزیجات داخل ستاد یک صدا شعارهایی را سر دادند:

-غذا فقط سالاد و سوپ وزیر فقط مامان مروپ!

-ویتامینی که در پوست ماست هدیه به مامان مروپ میوه دوست ماست!:

-وای اگر مامان مروپ اذن سالادم دهد کی اف سی و مک دونالد نتواند که قرارم دهد!

-ما تراریخته نیستیم مروپ تنها بماند!



پاسخ به: جادوگر تی وی
پیام زده شده در: ۲۰:۰۵:۱۵ جمعه ۱۱ تیر ۱۴۰۰

گریفیندور، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

اركوارت راكارو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۴:۳۴ سه شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۲:۳۹:۵۱ پنجشنبه ۷ مرداد ۱۴۰۰
از سی سی جی!
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 57
آفلاین
-
-
-
-
- گفتی چی بگم عمو؟! گفتی چی بگم بهم پاستیل می دی؟

کارگردان پیام بازرگانی با صدایی آرام اما آزرده گفت:
- اگه به ارکوارت راکارو رای بدین دیگه نگران هزینه هاتون نیستین !

بچه کوچکی که گویا برای تبلیغ کردن آمده بود، با گیجی سرش را خاراند!
- با پوشک راکارو دیگه نگران جیش نی نی هاتون نیستین!

کارگردان سراسیمه به طرف صحنه دوید و کودک را از صحنه دور کرد.
- کات! نگیر آقا؛ نگیر! گفتم بچه ای که پوشک تبلیغ می کنه رو نیاریما!

دستیار صحنه نگاهی به کودک انداخت.
- جناب کاندیدا محترم گفتن هر وقت وزیر شدن و اولین حقوقشون رو دریافت کردن، دستمزد ما رو میدن.
- اومدیمو وزیر نشد؛ اونوقت کی حق ما رو میده!

دستیار شانه هایش را بالا انداخت.
- گفتن با معاونشون صحبت کنین.

کارگردان چشمانش را دور حدقه چرخاند.
- پس صحنه رو آماده کن دوباره ضبط می کنیم.
- با همین بچه؟
- به ما ربطی نداره ما پولمون رو می گیریم، کلی تبلیغ دیگه هست بدو که دیرمون شد!


ویرایش شده توسط اركوارت راكارو در تاریخ ۱۴۰۰/۴/۱۱ ۲۰:۲۱:۵۱



پاسخ به: جادوگر تی وی درخواست پخش برنامه
پیام زده شده در: ۱۱:۴۳:۵۰ شنبه ۱ خرداد ۱۴۰۰

هافلپاف

آرکی آلدرتون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۰:۳۸ دوشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۵:۵۹:۴۳ پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۰
از اونجایی که یار باشه
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
هافلپاف
پیام: 6
آفلاین
نقل قول:

آرکی آلدرتون نوشته:
با سلام
بنده برای درخواست پخش برنامه تلویزیونی خدمتتون



نام برنامه:سفید یا سیاه؟مسئله این است
پخش:روز های پنجشنبه
توضیحات:
تو این برنامه ما برای مرگخواران و محفلی های محترم نامه میفرستیم تا خودشون بیان و تو این برنامه شرکت کنن!
یعنی اینکه کاربر ایفای نقش که ما دعوت میکنیم میاد و ما باهاش مصاحبه میکنیم

زمان رو اگه میشه میخوام تغییر بدم به شنبه ها


عاشق هری پاتر و برنامه نویسی وبم
سایتمممم


پاسخ به: جادوگر تی وی درخواست پخش برنامه
پیام زده شده در: ۱۰:۴۲:۰۶ جمعه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۰

هافلپاف

آرکی آلدرتون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۰:۳۸ دوشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۵:۵۹:۴۳ پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۰
از اونجایی که یار باشه
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
هافلپاف
پیام: 6
آفلاین
با سلام
بنده برای درخواست پخش برنامه تلویزیونی خدمتتون



نام برنامه:سفید یا سیاه؟مسئله این است
پخش:روز های پنجشنبه
توضیحات:
تو این برنامه ما برای مرگخواران و محفلی های محترم نامه میفرستیم تا خودشون بیان و تو این برنامه شرکت کنن!
یعنی اینکه کاربر ایفای نقش که ما دعوت میکنیم میاد و ما باهاش مصاحبه میکنیم


عاشق هری پاتر و برنامه نویسی وبم
سایتمممم


پانک راک ۲
پیام زده شده در: ۰:۴۴:۴۴ جمعه ۱۷ بهمن ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

وینکی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۳ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۰:۳۹:۳۴ سه شنبه ۱ تیر ۱۴۰۰
از پروپاگاندا
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 527
آفلاین
جادوفلیکس



توجه:


There isn't anyone to help you
Only me
And I'm the beast

The Lord of the Flies--


شب‌ است. تابلوی ورودی Pubby Pub زیر نور یک لامپ خیابانی قایم شده. از تویش صدای یک خانمه‌ی خواننده می‌آید که پشت پیانویش نشسته و تنها سرگرمی معدود مشتریان بار را فراهم میکند. ماه از این وضعیت راضی نیست. ماه وقت خوابش است، خانمه نمی‌گذارد، هی می‌خواند. تقصیر خودش هم نیست: امشب از جاهای رفیع دستور رسیده که بار باید بعد از نیمه‌شب هم باز باشد چون آدم‌های گولاخ و خفن می‌آیند که خیلی ترسناک‌اند و همه جاها را باز می‌کنند. خود بار هم از این وضعیت معذب است. لپ‌های دراز شیشه‌ای‌اش قرمزند و دو چشمش -دو لیوان نوشیدنی‌ کره‌ای متقاطع بالای دهانِ بسته‌اش- را به پایینِ پله‌هایش دوخته.

Strumming my pain with his fingers
Singing my life with his words
Killing me softly with his song
Killing me softly with his song
Telling my whole life with his words
Killing me softly with his song

درون بار فقط یک منبع نور می‌تابد که آن هم بالای سر خانمه‌ی خواننده است. یک عالمه سرخی روی خانمه می‌پاشد، نوری که می جنبد و می‌لولد و سُر می‌خورد و می‌رود جذب سرخیِ یکدست لباسش می‌شود. زیر نور سرخ، لباس سرخ جان می‌گیرد و نفس می‌کشد و خودش منبع نور دیگری می‌شود که تمام بار را در سایه‌ای قرمز به دام می‌اندازد.
سایه قرمز گرسنه است. سایه قرمز دنبال قرمزیِ بیشتر می‌گردد که ببلعد و قرمزتر شود. آنقدر این‌ور و آن‌ور را نگاه می‌کند تا قرمزی می‌یابد. پیش‌بندش را می‌بندد، قاشق و چنگالش را برمی‌دارد و می‌پرد تا غذا بخورد.

I heard he sang a good song
I heard he had a style
And so I came to see him, to listen for a while
And there he was, this young boy
A stranger to my eyes

البته غذا متوجه نور قرمز نشد چون طفلک پوست که نداشت، توی پوستِ نداشته‌اش هم خبری از گیرنده حس و عصب و مغز و نخاع نبود. غذا چیزی نبود جز یک نیمرو که توسط یک محور سینوسی در یک آسانسور برزخی ساخته شده بود.
غذا چشمان نداشته‌اش را دوخته بود به هیبت عظیم و مهیبِ کنارش و آنقدر ترسیده بود که حتی نمی‌توانست آب دهانش را قورت دهد. از دهانش کف بود که می‌تراوید و بزاقش بشقاب را تف‌مالی کرده بود.
-... و آخرین اتفاقی که این بنده حقیر یادشه هم این بود که همه با هم پرت شدیم وسط فضا. به جون بچه‌هام دیگه هیچی یادم نیست. بزرگوار شما باور بفر...

غذا با دیدن قلابی که به سمتش می‌آمد ساکت شد و به ادامه ترشح بزاقش پرداخت. قلاب از کنار غذا رد شد و تنها سه دکمه سرآستین طلایی‌رنگش به لبه بشقاب خوردند. غذا احساس کرد داشت در تفش غرق می‌شد.

-یه لیوان شیر دیگه، لطفا.

درِ پشت پیشخوان بسرعت باز شد و متصدی بار بدو بدو از تویش با یک لیوان شیر بیرون پرید. لیوان را با یک تعظیم عمیق به صاحبِ دست-قلاب داد و بدو بدو از همان در بیرون رفت.

Strumming my pain with his fingers
Singing my life with his words
Killing me softly with his song
Killing me softly with his song
Telling my whole life with his words
Killing me softly with his song

رییس بزرگ تمام شیرش را با یک قلوپ قوی خورد و لیوان را روی پیشخوان گذاشت.
-و تلکفیموس پرایم؟
-باور بفرمایید هیچ خبری هم از اون کریه‌الوجوه ندارم. به جون بچه‌هام...

رییس بزرگ روی صندلی‌اش چرخید و به خانمه خواننده نگاه کرد.

I felt all flushed with fever
Embarrassed by the crowd
I felt he found my letters and read each one out loud
I prayed that he would finish
But he just kept right on

غذا به صورتِ رییس بزرگ نگاه کرد که زیر کلاه لبه‌دار بزرگش قایم بود. صورت رییس بزرگ حالا با درخشش سرخی روشن شده بود. ولی هرچه بیشتر نگاه کرد، کمتر توانست در مغزِ نداشته‌اش به توصیف درستی برسد. غذا فکر کرد بعدا که پیش بچه‌هایش برگردد و وقایع امشب را تعریف کند و بچه‌هایش از قیافه آقاهه‌ی مهیب و عظیم بپرسند، چه بگوید.

Strumming my pain with his fingers
Singing my life with his words
Killing me softly with his song
Killing me softly with his song
Telling my whole life with his words
Killing me softly with his song

رییس بزرگ برگشت و یک بار دیگر تاریکی در صورتش بلند شد. این بار سرش را پایین برد و عمیق و طولانی به غذا نگاه کرد.
-به هر حال... اگه تو اینجایی، اونا هم باید همین‌جا باشن. ممنونم از وقتت.

رییس بزرگ از جایش بلند شد. و غذا احساس کرد برای اولین بار در زندگی کوتاهش آزاد است. غذا احساس کرد جهان بهترین چیزی است که در کل جهان وجود دارد. غذا احساس کرد بخاطر اینکه غذایی است که به هدیه فوق‌العاده‌ی آگاهی رسیده، بخاطر اینکه موجودیست که وجود داشتن را درک می‌کند، بخاطر اینکه بخشی از کیهانی بخشنده است که حتی به غذاها هم زندگی می‌بخشد، خوشبخت‌ترین است. همینطور که رییس بزرگ به سمت در می‌رفت، غذا تصمیم گرفت از این لحظه به بعد دندان‌هایش را توی گوشت زندگی فرو کند و با تمام وجود زنده باشد، آزادی را بچشد، روی برگ‌های خشک پاییز بپرد، سرما بخورد، کچل شود، و بچه هایش را بزرگ کند!

He sang as if he knew me
In all my dark despair
And then he looked right through me as if I wasn't there
And he just kept on singing
Singing clear and strong

وقتی خانمه‌ی خواننده یکهو ساکت شد، غذا هیچ توجهی نکرد و گذاشتش به حساب پایان کار بار. وقتی هم که سر خانمه با جیر ناموزونی روی کلیدهای پیانو افتاد، گذاشتش به حساب خستگی خانمه. وقتی متصدی بار با وحشت در پیشخوان را باز کرد و بیرون پرید هم اتفاق خاصی نیفتاده بود. وقتی متصدی با صدای شدیدی روی میز و صندلی‌های خالی بار پرت شد هم تقصیر سُری زمین بود. هیچکدام این‌ها به غذا ربطی نداشت. غذا روی بزاقش بالا و پایین می‌رفت و مشعوف از زندگیِ تازه بازیافته‌اش، خیال می‌پرداخت.
حتی وقتی یاروی سیاهپوش و ماسک‌داری که خانمه‌ی خواننده و متصدی را کشته بود بالای سرش آمد؛ حتی وقتی بشقابش را برداشت و محتویاتش را توی دهانش ریخت و حتی وقتی دندان‌هایش بدن غذا را پاره کردند. نه! غذا تازه به جادوی وجود داشتن پی برده بود. زندگی باارزش‌‌تر از این بود که همه‌اش را سر نگرانی‌های بیخود هدر دهد.

بیرون، رییس بزرگ به تابلوی بار چشم انداخت. به دو نوشیدنی کره‌ای متقاطع که از وحشت فلج شده بودند.
بعد چرخید و به پل رنگین‌کمانی عظیمی نگاه کرد که در دوردست چشمک می‌زد.

ماجراهای اوپس کده

نویسندگان، کارگردانان، مسئولان موسیقی متن، تدوین و بقیه چیزا:
وینکی
فنریر گری بک


فصل دوم
اپیزود پنجم:
پانک راک ۲


چند ساعت بعد، آزگارد - والهالا

اینکی همینطور پشت میز مانده بود و هی می‌خورد. اینکی هرچه دید و ندید خورد. اینکی هی می‌خورد، هی می‌گفت برایش بیشتر بیاورند تا بخورد. اینکی باز هم می‌خورد. اینکی خسته نمی‌شد. اینکی خستگی را هم می‌خورد.
شب شد. اینکی بلند شد و رفت توی آشپزخانه قصر نشست تا غذا را به محض آماده شدن تویش بریزند و داغ داغ بخورد و کمی تبخیر شود و برود توی هوا بخارها را هم بخورد و سرد شود، بیاید پایین، دوباره بخورد. اینکی روی زمین خزید و رفت در و دیوار آشپزخانه را هم درآورد و خورد.

-یا خود اودین! این چیه دیگه؟

اینکی چرخید و دسته آشپزها را دید که از ترس خورده شدن، یک گوشه خزیده بودند و گریه می‌کردند. و بعد یواش یواش رفت که آنها را هم بخورد.

-به به! عه، چه خبره اینجا؟

صدای والراون از چارچوبِ جویده‌شده آشپزخانه بیرون پرید. خدای توهم به جوهر عظیم و خبیثی نگاه کرد که دندان‌هایش در نور اجاق‌های آشپزخانه می‌درخشید و داشت یواش یواش می‌رفت که آشپزها را آشپزی کند.

-نخورشون لطفا. غذا درست می‌کنن.
-اینکی حوصله‌ش سر رفت. چیکار کرد؟ :ِ خبیثانه‌در‌آتش‌اجاق‌ها:
-تقصیر منه. عذر می‌خوام که میهمانان گرامی‌مون رو اینطوری تنها گذاشتم. پاشید بریم دور دور پس. آزگارد رو بهتون نشون بدم.

اینکی جمع شد و کوچک شد و خباثتش غرغرکنان رفت خانه‌اش و خودش هم دنبال والراون راه افتاد.

-اون یکی کجاست؟
-ویرسینوس رفت رگناروک پیش اودین و ثور و لوکی جنگید!
-نکنید از این کارا. خطرناکه.

والراون دروازه‌های والهالا را باز کرد و اخم‌هایش را در هم پیچاند.
-باید در اولین فرصت دستور بدیم رقص بارون برگزار شه. این حجم از گرد و خاک در شأن ما نیست.

والراون راست می‌گفت. غبار کم‌رنگ قرمزی که ویرسینوس روز قبل دیده بود، قرمز‌تر و بوی‌خون‌دارتر شده بود و اینکی و والراون هم می‌توانستند ببینندش و ببویندش و حتی دستشان را دراز کنند و بغل کنندش و باهاش دوست شوند. اینکی سرش را بالا برد و فکر کرد شاید به زودی غبار کوچولو آنقدر بزرگ شود که به دود تیره کارخانه‌های دوردستِ پشت آزگارد هم تنه بزند.
اینکی و والراون روی زمینِ سنگفرش شده، زیر نور ماه کامل و ستاره‌های یه عالمه، راه رفتند. از دور صدای بیل و کلنگِ ساخت و ساز می‌آمد. والراون توضیح داد دارند برای خودشان یک کلیسای نوتردام می‌سازند و قرار است نشانه عصر مشترک زندگی مردم نورس و جادو باشد و همین روزهاست که ساختش کامل شود و همه با هم جشن بگیرند و خوشحال باشند. اینکی به چراغانی‌هایی که مردم زیر خانه‌هایشان کرده بودند نگاه کرد و یکهو فکر کرد چقدر جشن خوب است و همه باید همیشه جشن بگیرند.
بچه‌ها روی سقف شیروانی خانه‌های مردم سُر می‌خوردند و می‌افتادند و هارهار می‌خندیدند. دستفروش‌های خیابان از اینکه مجبور بودند هی بالای سرشان را نگاه کنند که مبادا اطفال سُرنده توی گاری‌هایشان بیفتند و سوغاتی‌های نورسی‌شان را بشکنند، عصبانی می‌شدند و ابروهایشان را در هم گره می‌زدند و دماغشان را چین می‌انداختند و پیشانی‌شان را صاف می‌کردند و قرمز می‌شدند.
بالاتر، مردم با جاروهای پرنده‌شان در هوا ویراژ می‌دادند و گاه‌گاهی به بندهای رخت بین خانه‌ها گیر می‌کردند و لای لباس‌ها پیچیده می‌شدند و گره می‌خوردند و همانجا می‌ماندند. اینجا بود که تیم کوییدیچ گریفیندور از غیب ظاهر می‌شدند و برشان می‌داشتند و پرتشان می‌کردند توی دروازه اسلیترین و کلی امتیاز می‌گرفتند و جام می‌بردند. دراکو از باختن تیمش ناراحت میشد و می‌رفت پیش اسنیپ گریه می‌کرد. اسنیپ هم که خیلی مهربان بود، بهش دلداری می‌داد و موهایش را شانه می‌کرد و غذایش را می‌داد و برایش داستان می‌خواند تا خوابش ببرد.
والراون یکهو پیچ خطرناکی برداشت و مسیرش را برد به سمت سالن طویلی با سقف شیشه‌ای که بالای درش تابلوی زندان عمومی آزگارد تاب می‌خورد و جلویش صف بزرگی از مردم تشکیل شده بود.

-اینکی دوباره زندانی نشد! اینکی همه رو کشت قبل از اینکه دوباره زندان رفت! اینکی زندان نخواست رفت! :ِبه‌زندان‌نخواهنده‌رونده:
-زندانی نمی‌شی. بخشی از تورمونه.

اینکی محتاطانه دنبال والراون از درِ نیمه‌باز زندان عمومی آزگارد به داخل پاشیده شد. اما طی پاشیدنش متوجه دو چشم کوچک و زنده بالای تابلوی زندان نشد. و علاوه بر آن، قطعا متوجه نشد که چشم‌های بالای تابلو دقیقا چشم‌های والراون بودند ولی دقیقا چشم‌های والراون نبودند.
پشت در زندان، دو نگهبان چاق و چله و سیبیلو و میان‌سال و میان‌کچل در دو طرف یک میز، زیر نور مشعلِ آویزانی نشسته بودند و پول مردم را می‌گرفتند و می‌شمردند و بهشان بلیت می‌دادند. نگهبانان با دیدن خدای اعظمشان از جا پریدند.
-درود بر اعلاحضرت همایونی... عه...

نگهبان شماره ۱ یک لحظه سرجایش ماند و به نگهبان شماره ۲ نگاه کرد.
-وارالون کبیر!
-بله! درود بر همایون اعلی‌حضرت، وارلاون کبیر!
-آفرین. والراون هستیم. اومدیم از زندانی‌هاتون دیدن کنیم.

نگهبان شماره ۱ ریش گنده و بافته‌اش را توی یقه‌اش انداخت و تبر دستی‌اش را برداشت و لای کش شلوارش آویزان کرد.
-بفرمایید اعلاحضرت واراون، از این طرف.

والراون و اینکی از این طرف رفتند و به جاهایی از سالن رسیدند.
دو دیوار شیشه‌ای در طرفین سالن کشیده شده بود که تویشان پر بود از کلی آدم در قد و اندازه و شکل و شغل و پیشه و جنسیت گوناگون که دور هم می‌رقصیدند و داد و فریاد می‌کردند و بالا و پایین می‌پریدند و می‌خواندند.
والراون شروع به توضیح دادن کرد.
-بعد از اینکه ما بعنوان نماینده برحق و منتخب مردم آزگارد، جانشین خائن معدوم، اودین، شدیم، به همه شغل و زندگی و پول دادیم. نتیجتا آمار جرم و جنایت بشدت افت کرد. دزدی و قتل تبدیل به چیزایی شدن که فقط راجع بهشون میشه خوند. مردم دلشون برای هیجان و بی‌قانونی تنگ شد. پس تصمیم گرفتیم برای سرگرمی مردم یه زندان بسازیم. جایی که یه سری بیان با تصمیم خودشون زندانی بشن، و یه سری بیان و با تصمیم خودشون ببیننشون.

Breakin' rocks in the hot sun
I fought the law and the law won
I fought the law and the law won

اینکی با خوشحالی به سمت یکی از شیشه‌ها رفت و صورتش را بهش چسباند. اینکی تا حالا این حجم از شور و شوق و بی‌قانونیِ قانونمند ندیده بود. اینکی ذوق کرده بود.

I needed money 'cause I had none
I fought the law and the law won
I fought the law and the law won

یکی از زندانی‌ها مو و ریش وایکینگی یکی دیگر را کَند و دست و پای طرف را باهاشان بست. بعد هم یارو را بلند کرد و باهاش شروع به گیتار زدن کرد.

I left my baby and it feels so bad
Guess my race is run
She's the best girl that I ever had
I fought the law and the law won

میان کوه عظیم زندانی‌ها، رون ویزلی دیده می‌شد که موشش را از دم گرفته بود و در هوا می‌چرخاند. پیتر پتی‌گرو در هوا داد می‌زد و به مرلین قسم می‌خورد که دیگر واقعا موش نیست و دم ندارد و رون لطفا بگذاردش زمین تا توی دیواری چیزی پرت نشده.

Robbin' people with a six-gun
I fought the law and the law won
I fought the law and the law won

یکی دیگر از زندانی‌ها دوتا چوبدستی از ردایش درآورد، چهارتا یاروی دیگر را برداشت و روی کله‌شان شروع به درام‌زدن کرد.

I lost my girl and I lost my fun
I fought the law and the law won
I fought the law and the law won

ریموس لوپین در سمت دیگر شده بود. بالای سرش دامبلدور خودش را با ریشش به یک disco ball بسته بود و می‌چرخید.
عقب‌تر، وایکینگ گیتاریست، گیتار انسانی‌اش را در هوا چرخاند و روی زمین خرد کرد.

I left my baby and it feels so bad
Guess my race is run
She's the best girl that I ever had
I fought the law and the law won
I fought the law and the law won

والراون با رضایت به جمع خلافکارانِ قانونی‌اش نگاه می‌کرد. کنارش اینکی با علاقه خودش را پاشیده بود روی شیشه‌ی بین خودش و لشکر پانک‌ها. و کنار این دو، نگهبان شماره ۱ بود که برای اولین بار متوجه یک جفت چشم روی سقفِ آسمانی سالن شده بود. چشمانی که دقیقا متعلق به والراون بودند‌ ولی...

نه دقیقا.

خیلی دورتر از آزگارد - یک هفته قبل

گوستاف با زحمت خرمن گندم رو بلند می‌کنه و می‌ذاره پشتش. بعد به آسمون نارنجی غروب نگاه می‌کنه و یادش میاد چقدر خسته‌ست. صبح زود -به رسم روز قبلش و روز قبل‌ترش و روز قبل‌تر‌ترش و حتی قبل‌تر- بابای گوستاف مامانِ گوستاف رو بیدار کرده و بهش گفته بره گوستاف رو بیدار کنه و بهش بگه باید هیفده‌تا خواهر و برادر کوچیک‌ترشو دونه دونه بیدار کنه و بردارتشون ببرتشون سر مزرعه تا به بابای گوستاف کمک کنن و کلی گندم و جو و شنبلیله برداشت کنن و بدن مامانِ گوستاف تا ببره شهر و همشونو بفروشه و پول در بیاره تا بتونن غذا بخرن و بخورن و سیر شن و بزرگ‌ شن.
گوستاف عقب‌تر از صف طویل برادرا و خواهراش راه میفته. هیفده‌تا عضو خونواده گوستافسون با کمرهای خمیده زیر بار خرمن‌های گندم و جو و شنبلیله، از گوشه مزرعه به سمت خونه‌شون راه می‌افتن. مامان گوستاف از دوردست یه نقطه آبی توی چارچوب کلبه قهوه‌ای خونواده گوستافسونه؛ رنگی که خیلی راحت به لباسای آبی اعضای خونواده‌ش وصل میشه. و بعد، آروم، غرق دریاچه‌ی نارنجی- قرمزی می‌شه که از کوه خورشید سرچشمه می‌گیره.
گوستاف با بی‌حالی به شاهکار ون‌گوگ اطرافش نگاه می‌کنه و سعی می‌کنه آخرین باری که کاری به‌جز کمک کردن توی مزرعه خونوادگیشون کرده رو یادش بیاد. و برای یه لحظه آرزو می‌کنه بتونه هرچه زودتر بزرگ بشه و از روستاشون بره. گوستاف به آزگارد فکر می‌کنه و همه داستان‌هایی که از زیباییش شنیده.
چیزی زانوی گوستاف رو گاز گرفته. بزرگترین بچه خونواده گوستاف‌اینا به پایین نگاه می‌کنه و با ناامیدی دوتا انگشتشو خم می‌کنه و ملخ مزاحمو می‌پرونه. بعد بدو بدو مسیرشو ادامه میده تا زودتر از همه به شام برسه.

Sweet caress
Grazes my skin
It's loveless
These hooks sink in...

نیمه‌شبه. همه مردم روستا خوابیدن. قرص سفید و بزرگ ماه توی آسمون، مزرعه رو با یه ملافه نقره‌ای خفه کرده. نسیم شدیدی یهو شروع به وزیدن می‌کنه و از دور، تصویر محو یه سونامی سیاه پدیدار میشه.
گوستاف با فریاد شدیدی از خواب می‌پره. سر جاش می‌شینه و چشماشو می‌ماله. بلند میشه و توی تاریکی به سمت پنجره کوچیک کلبه تلوتلو می‌خوره. و با کمال وحشت کابوسش رو پشت زمین پهن مزرعه پیدا می‌کنه.
قطعات شکسته‌ی خونه‌های چوبی، وسایل مزرعه‌داری و اعضای تیکه‌شده بدن دام و آدم. همه سوار روی یک موج عظیم بدفرم از دریایی قرمز و سبز تاب می‌خورن. برای یه لحظه تصویر دریا تغییر می‌کنه و گوستاف به جاش یه غول با پنجه‌های طویل می‌بینه که به آرومی از لبه دنیا بیرون می‌خزه. و یک لحظه بعد، غول خزنده به فرشته‌ای معلق زیر قرص‌ماه تبدیل میشه.
صدای وز وز لشکر ملخ‌ها توی دهکده می‌پیچه و زمین با سنگینی به لرزه در میاد.

Behind an angel's disguise
An insect preys
Mandibles cut like a knife
The Reckoning...


و گوستاف شدیدترین، عمیق‌ترین و بنفش‌ترین جیغی رو می‌کشه که دنیای وایکینگ‌ها تو عمرش دیده.


ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۳۹۹/۱۱/۱۷ ۰:۵۲:۲۱
ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۳۹۹/۱۱/۱۷ ۰:۵۳:۲۷
ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۳۹۹/۱۱/۱۷ ۱:۱۲:۵۴
ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۳۹۹/۱۱/۱۷ ۱:۱۴:۳۲
ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۳۹۹/۱۱/۱۷ ۱:۱۵:۲۰
دلیل ویرایش: وینکی ویرایش دوست داشت!


Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are mosalsal


پاسخ به: جادوگر تی وی
پیام زده شده در: ۱۶:۳۷:۳۲ جمعه ۱۰ بهمن ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۱:۴۲:۴۴ سه شنبه ۳ فروردین ۱۴۰۰
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 552
آفلاین
جادوفلیکس


دوربین به آرومی توی یه راهروی نیمه تاریک، ساکت و کاملا خالی از هر گونه جمعیت و اسباب و اثاثیه حرکت میکنه. به انتهای راهرو میرسه، و برعکس فیلمای آبکی شرقی، میپیچه دست چپ و وارد یه راهروی نیمه تاریک دیگه میشه. کف هر دو راهرو کاملا سفیده. ولی دیوارها خاکستری و افسرده کننده هستن. ولی کنار این یکی راهرو چندین تخت سفید با تعدادی صندلی قرار داشت. دوربین از کنار همه شون عبور کرد و به انتهای راهرو رسید. جایی که نور باریکی از زیر در اتاق سمت راست به راهرو میتابه. دوربین از داخل بافتِ در که اون هم خاکستریه عبور میکنه و وارد اتاق میشه تا مردی رو نشون بده که با وجود نور داخل اتاق، صورتش درون تاریکی قرار گرفته و نامشخصه...
صدای نفس های مرد، با توجه به ماسک اکسیژن روی صورتش بسیار بلنده... مرد به آرامی دستش رو از زیر ملافه خاکستری رنگی که بدنش رو پوشونده خارج میکنه و ماسک رو برمیداره. به محض اینکه ماسک از روی صورتش کنار میره و خطوط دستگاه صاف میشن، پرستاری با عجله و چهره ای وحشت زده وارد اتاق میشه.

- موقعیت اینکی و ویرسینوس پرستار... کجا هستن؟
- سرورم، شما نیاز به استراح...
- قرار نیست بمیرم که حقوقت قطع بشه یا بیمارستانم تعطیل بشه... موقعیتشون کجاست؟

پرستار با تعظیم کوچکی، از توی جیب یونیفرم سبزش طوماری رو بیرون میکشه و دو دستی به رئیس بزرگ تقدیم میکنه.
رئیس بزرگ یک دستش رو از زیر ملافه بیرون میاره، دوربین به آرومی به سمت دست رئیس بزرگ که به سمت طومار حرکت میکنه، پایین میره تا قلابی رو در انتهای ساعدش به نمایش بذاره که بالای طومار کاغذی رو پاره میکنه...
رئیس بزرگ بعد از گرفتن طومار با دست قلابیش، ملافه رو با دست سالم و دستکش پوشش از روی خودش کنار میکشه تا کت و شلوار سیاهش و دکمه های سر آستین طلایی رنگش رو به نمایش بذاره، و زمانی که از روی تخت بلند میشه و به طور کامل توی نور قرار میگیره، دوربین هم پایین میاد و نمای پایین گردنش رو فیلم برداری میکنه.
و زمانی که رئیس بزرگ، اولین قدمش رو به سمت در اتاق برمیداره، تصویر کات میخوره...



ماجراهای اوپس‌کده

نویسندگان، کارگردانان، مسئولان موسیقی متن، تدوین و باقی:
وینکی
فنریر گری بک


فصل دوم
اپیزود چهارم: توهم


ویرسینوس توی اتاق خواب بزرگش که در و دیوارش با شمشیر، تبر و سپر تزئین شده بود بیدار شد و ملافه ابریشمی رو از روی محور کج و کوله ش، که البته مشخص بود به تازگی جلا داده شده، کنار زد. بلافاصله کنیزی زیبارو، که بال های طلایی رنگی هم داشت و چهره و هیکلش به جنگجوها میخورد، وارد اتاق شد.

- من که درخواست خدمتکار نداشتم.
- من والکری اِیر هستم... ارباب والراون کبیر شما رو احضار کردن تا برای صبحانه بهشون ملحق بشید.
- اممم... شما چرا سلاح ندارید؟

صدای والکری لرزید، انگار حتی گفتن این جملات هم براش مثل شکنجه ست.
- ارباب والراون حمل سلاح برای والکری هارو ممنوع کردن.
- همممم... باشه حالا درست میشه... کجا باید بریم؟ :ویرسینوس گرسنه که محورش داره قار و قور میکنه:

والکری تعظیم کوتاهی کرد و ویرسینوس رو به حرکت به دنبالش دعوت کرد. و البته که ویرسینوس هم همراهش رفت تا از بین راهروهای سنگفرش شده بگذره و به تالار عظیمی پر از ستون های رنگارنگ با طرح و نشان والراون، سقفی که آسمان شب رو نشون میداد و دیوارهایی که با شمشیر، سپر و نیزه تزئین شده بودن، برسه.
ویرسینوس غرق حیرت بود و داشت سعی میکرد پاره خط ها و محورهای تانژانتی که ازش میریختن رو جمع کنه که صدای اینکی رو از پشت سرش شنید.
- ویرسینوس چرا داشت محور ریزی کرد؟ نکنه کسی ویرسینوس رو اذیت کرد؟ اینکی جوهر کشنده بدخواه های ویرسینوس!
- نه بابا آروم باش.
- نه اینکی باید محورهای ریخته ویرسینوس رو به عمه بدخوا...
- آقایون عزیز... چرا به صبحانه ملحق نمیشید؟ امروز برنامه های فوق العاده ای داریم!

و والراون بعد از اینکه صحبت اینکی رو قطع کرد، با یک حرکت دست دو صندلی چوبی رو زیر پای اینکی و ویرسینوس ظاهر کرد و بعد اون ها رو روی هوا شناور و به سمت میز غذاخوری عظیم هدایت کرد.

ویرسینوس و اینکی به میز عظیم نگاه کردن، و البته به ظروف نقره ای-طلایی که کاملا خالی بودن.

- باید غذایی که میخواید رو آرزو کنید و تجسمش کنید تا براتون حاضر بشه آقایون عزیز.

والراون همچنان لبخند میزد، پاهاش رو هم روی میز انداخته بود و داشت لای دندوناش رو با خلال پاک میکرد.

- اینکی اعتراض داشت! اینکی جوهر مونث خووب بود!

والراون به خودش زحمت نداد که خلال رو از لای دندونش خارج کنه و تو همون حالت گفت:
- تشخیص جنسیت لکه های جوهر کار ساده ای نیست. من خدای توهمم، خدای بینایی که نیستم!

اینکی و ویرسینوس به هم دیگه نگاه کردن، شونه ای بالا انداختن که حکایت از قانع شدنشون داشت و در عرض چند ثانیه ظروف جلوشون پر از هات داگ، پیتزا و شکلات شد.
والراون به کوه غذاها جلوی اینکی و ویرسینوس نگاه کرد. داشت فکر میکرد چطوری قراره این همه غذا رو بخورن، که اینکی و ویرسینوس بدون کوچیکترین اخطاری غذاهارو خوردن و حتی اینکی به سختی خودش رو از توی حلق ویرسینوس بیرون کشید.

- بسیار خب دوستان عزیز من، یک سری کارهای مهمی دارم که باید بهشون رسیدگی کنم. بهرحال رگناروک و مرگ بقیه خدایان باید یکم سرعتش بالاتر بره.
ویرسینوس همونطور که غذا ظاهر میکرد، با دهان پر از پیتزا گفت:
- من میخوام والراون رو تعقیب کنم... برم توی رگناروک. با اودین و ثور سلفی و امضا و اینا بگیرم. بهرحال این همه راه اومدیم. فرصتیه که نباید از دستش بدیم!
- اینکی مخالف بود! اینکی فکر کرد که وسط جنگ و جدل خدایان برای ویرسینوس جای امنی نبود!
- فکر میکنی... در امنیت میرم و برمیگردم. قول!

ویرسینوس در حین گفتن آخرین دیالوگ از جاش بلند شد، توی جیب هاش رو پر از غذا و حتی بشقاب کرد... و با تمام سرعت به سمت در خروج رفت. و هرگز متوجه دوتا چشم عظیم روی سقف نشد که بهش نگاه میکردن... چشم هایی که دقیقا چشم های والراون بودن...
ویرسینوس با بی خیالی در سالن رو باز کرد، رفت توی یک راهرو و به سمت در خروجی به راه افتاد. ولی هر چقدر جلو میرفت، راهرو به نظرش طولانی تر میرسید. به طور قطع یادش بود که چنین راهرویی جلوش وجود نداشته و راهروها انقدر طولانی نبودن.
ویرسینوس همونطور رفت و رفت، هی هم غذا خورد. اصولا طوری حساب کرده بود که با رسیدن به در خروجی غذاهاشم تموم شن، ولی غذاها تموم نشدن و به خروجی نرسید. حتی روش رو برگردوند که برگرده غذاهای بیشتری برداره. ولی به جای راه بازگشت، یه راه پله به سمت پایین رو مشاهده کرد. چون چاره دیگه ای نداشت، از پله ها پایین رفت تا بلکه برسه به یه راه خروج، یا حتی غذا! بهرحال اولویت اولش بعد از راه خروج، غذا بود.

همونطور که از پله ها پایین میرفت، متوجه تغییرات محیط اطرافش شد. همه چیز داشت تاریک تر میشد، دیوارها داشتن سیاه تر میشدن، و سنگ های نم زده، پر از خزه و حتی تیکه های استخوان های شکسته بود. ویرسینوس سرعتشو بیشتر کرد... و بالاخره به زمین صاف رسید.
چشماش تقریبا تاریکی عادت کرده بودن، و میتونست رو به روش رو ببینه...
- خب پس، الکی الکی رسیدم به سیاهچال والهالا. عالیه!

و ویرسینوس بین قفس های عظیمی که مشخصا برای نگهداری انواع انسان و غول و هیولا استفاده میشدن، با احتیاط قدم برداشت...




پاسخ به: جادوگر تی وی
پیام زده شده در: ۱۸:۴۶:۵۶ چهارشنبه ۸ بهمن ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۱:۴۲:۴۴ سه شنبه ۳ فروردین ۱۴۰۰
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 552
آفلاین
لینک اپیزودهای قبل:

فصل اول:
اپیزود اول: جغدهای مرگبار
اپیزود دوم: گریم
اپیزود سوم: گریم 2
اپیزود چهارم: چسب
اپیزود پنجم: ناچسبِ باچسب
اپیزود ششم: دِ سیزن فاینالِی!

فصل دوم:
اپیزود اول: پریمیر!
اپیزود دوم: پانک راک


جادوفلیکس


لوگوی وارنر بروس به آرومی از توی گرد و خاکی شدید خارج میشه و خودشو جلوی دوربین تو گل حاصل از بارون میپلکونه. دوربین بدون توجه از توی لوگو رد میشه، از توی گرد و خاک عبور میکنه، و وسط زمین و هوا به یه پل بزرگ که با رنگای رنگین کمون میدرخشه میرسه، بعدش با حالت دراماتیکی کم کم گرد و غبار از جلوی دوربین پاک میشه تا قصرها و تالارهای عظیم آزگارد واضح بشن.
دوربین همینطور به راهش ادامه میده، از روی شونه یه آقای گولاخ که دوتا بادیگارد جادوگر همراهشن عبور میکنه و وارد یه اتاق تاریک میشه تا روی صورت اینکی و ویرسینوس زوم کنه.

ماجراهای اوپس‌کده

نویسندگان، کارگردانان، مسئولان موسیقی متن، تدوین و باقی:
وینکی
فنریر گری بک


فصل دوم
اپیزود سوم: تحت مدیریت جدید!


حالت چهره اینکی و ویرسینوس ثابته، ثابت مثل زمان. همچنین بقیه اشخاص داخل اتاق که شامل یه پیرمرد و یه پیرزن هستن. و بعد صدای بشکنی به گوش میرسه، و اینکی و ویرسینوس فرصت میکنن جیغ بکشن و بپرن پشت پیرزن قایم بشن.

- برای والراون کبیر تعظیم کنید!

پیرزن با صدای خسته ای گفت:
- بیشتر باید برای غاصب تعظیم کنیم البته.

و بعد پیرزن نبود. در واقع تبدیل شد به ژله، بدون هیچ هشداری. بدون هیچ حرفی. فقط ناگهان تبدیل شد تا اینکی و ویرسینوس به قدرت خدای توهم یعنی والراون ایمان بیارن، البته بعد از اینکه ژله رو به سرعت نصف کردن و خوردن.

اون شخص گولاخ به آرامی یک قدم جلو گذاشت. اینکی و ویرسینوس نمیتونستن با وجود نوری که داشت چشم و چالشونو میمالید درست ببیننش، ولی بهرحال، گولاخ گفت:
- ما آلفادر، والراون هستیم... و اومدیم تا قسم وفاداری شما رو بشنویم. و البته باید بگیم که تبدیل شدن اون پیرزن صرفا توهم بود. الان در واقع شما خودشو خوردید، نه ژله ش رو.

اینکی به سرعت گفت:
- اینکی برای خوردن قسم وفاداری نیاز به دلیل داشت! اینکی همینطوری قسم وفاداری نخورد! اینکی جوهرِ قسم نخور! .مقاوم جلوی قسم وفاداری:
- بله دقیقا. نظر من هم به نظر اینکی نزدیک تره. .مقاوم جلوی قسم وفاداری:

صدای خنده والراون مثل صدای رعد توی اتاق پیچید، و بعد از شدت نور پشت سرش کم کرد تا ظاهرش کاملا توی دید قرار بگیره.
- اگر دلیل میخواید، دلیل رو خواهید گرفت.

اینکی و ویرسینوس به تیپ والراون نگاه کردن، قدش حدود سه متر بود، کت چرم دارای اسپایک پوشیده بود، موهاش بلند بود و شلوار چرمی تنگ هم پوشیده بود. توی گوشش هم هندزفری گذاشته بود و Cannibal corpse گوش میداد.

- دلیل خوبه. من و اینکی عاشق دلیلیم. اصلا شما میدونید خود سینوس ها چرا به شکل سینوسن و به شکل تانژانت نیستن؟ چون الماسن. :ویرسینوس ریلکسی که داره دامنه ش رو باز و بسته میکنه و موج ملایم میزنه:

والراون یه نگاه بی معنی و رنجیده به ویرسینوس انداخت، بعدش یه بشکن زد و ویرسینوس رو تبدیل به یه تانژانت کرد... و قبل از اینکه ویرسینوس بتونه جیغ بزنه و در مورد خشونت خانگی شکایت کنه، اون رو به حالت قبل برگردوند.

- پس بریم یه قدمی بزنیم و بهتون بگم چرا و چطور اینطوری شد. هوم؟

والراون اصلا منتظر نشد تا اینکی و ویرسینوس تاییدش کنن، فقط روی پاشنه پا چرخید و راه افتاد. اینکی و ویرسینوس هم رفتن دنبالش.

- اودین ظالم بود... و مردم آزگارد زیر شکنجه و ظلمش قرار گرفته بودن.

والراون کاملا بی مقدمه شروع کرده بود، ولی خب اینکی جوهر سریعی بود و داشت به سرعت یادداشت برمیداشت که اگه بعدا ازش امتحان گرفتن، مردود نشه. ویرسینوس هم فقط با بیخیالی اطرافشو نگاه میکرد، هوا غبار گرفته بود، یه غبار قرمز، و ویرسینوس میتونست بویی مثل بوی خون رو توی هوا حس کنه.

- آزگارد از نظر اقتصادی تحت حکومت اودین داشت ورشکسته میشد... اون داشت مردمش رو تبدیل به گلادیاتور میکرد، کارهای به شدت Uncivilized و ضد فرهنگ آزگارد.

ویرسینوس و اینکی همچنان پشت سر والراون حرکت میکردن، و والراون از فرصت های اقتصادی و فرهنگی ای که توی آزگارد به وجود آورده بود، میگفت. حتی ابری کوچیک رو جلوی اینکی و ویرسینوس تشکیل داد، و اینکی و ویرسینوس داخل اون ابر، ورود والراون به آزگارد رو دیدن، ورودی که با تشویق و حتی گل ریزان مردم آزگاردی همراه بود. اونا دیدن که والراون با وزیرهای سحر و جادو و پادشاه های تمام مملکت های جادویی شورا تشکیل داده و اونا هم دارن قرارداد "ترکمان نوشیدنی کره ای" رو امضا میکنن تا در ازای بخشیدن کل قدرت هاشون به والراون، واناهایم رو به نام خودشون کنن و البته ماهانه هم خراج بدن. همه شون انقدر خوشحال بودن و میخندیدن که باعث شدن حتی اینکی و ویرسینوس هم بخندن. و بعد تصویر توی ابر تغییر کرد تا لبخند اینکی و ویرسینوس، و البته لبخند تمام جادوگرای در حال ورود به واناهایم رو نشون بده و تصویر لبخند در لبخند بشه. بعدش تصویر توی ابر سیاه شد و نوشته ای ظاهر شد: "Thanks to our sponsor Jadooflix".

دیدن همه این ها و توضیحات منطقی والراون، کاملا اینکی و ویرسینوس رو قانع کرد، و والراون هم که لبخندای رضایت بخش و قانع شده روی صورت اینکی و ویرسینوس رو دید، مستقیم به سمت والهالا هدایتشون کرد.

به محض نزدیک شدنشون، درهای عظیم والهالا به روشون گشوده شد، گرد و غبار سرخ توی خیابون تلاش کرد وارد والهالا هم بشه، ولی توسط دیواری نامرئی متوقف شد.
و اینکی و ویرسینوس با آلفادر وارد والهالا شدن، که البته خالی بود، چون همه قهرمانانی که ساکنش بودن با اودین برای شرکت در رگناروک رفته بودن.

- براتون دو اتاق در نظر گرفته شده، همچنین حمام گرم، آزادید که توی قصر من راحت باشید و هر جا دلتون خواست بگردید.

دو جادوگر از توی سایه های کنار تالار بیرون اومدن، و بعد از تعظیم غرایی، اینکی و ویرسینوس رو به سمت اتاق هاشون هدایت کردن.





پاسخ به: جادوگر تی وی
پیام زده شده در: ۱۴:۰۵ سه شنبه ۶ آبان ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

زاخاریاس اسمیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۶ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۰:۰۱:۴۷ چهارشنبه ۱۶ تیر ۱۴۰۰
از وقتی که ناظر بشم پدر همتونو درمیارم.
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
مترجم
ناظر انجمن
پیام: 349
آفلاین
- با من صنمااااااا......

پیر مرد معروف در حال خواندن اهنگ سنتی بود و مردم در سرتاسر بریتانیا مشغول تشویق او بودند.این شاید اخرین اجرای پیرمرد در عمرش بود.او مدت ها بود به سرطان مبتلا شده بود و حال مناسبی نداشت ولی به عشق مردم به جادوگر تی وی برگشته بود تا برای مردم بخواند.او در حال اجرای بهترین قطعه خود بود که ناگهان تصویر عوض شد و چهره 3 مرد در داخل یک پرچم قرمز پدیدار شد و همزمان صدای بلند سرود ملی، از تلوزیون پخش شد:
-سایوز نروشیمی رسپوبلیک اسووبودون نیخ!
اسپلوتیلا ناویسکی ولیکایا رووووس!


سرود ملی به زبانی خوانده می شد که برای بسیاری از جوانان و مردم عامی ناشناخته بود. مردم در سراسر کشور کانال ها را مدام عوض میکردند و با مشت به تلوزیون میکوبیدند زیرا نمیتوانستند باور کنند که برنامه ای به این مهمی به ناگهان قطع شده باشد.مردم به تلوزیون و گاها خود شبکه فحش و بد و بیراه میدادند که برنامه به این مهمی را قطع کرده و این سرود مزخرف را جایش گذاشته.کنترل ها در دست گرفته شدند و مردم آماده فشردن دکمه خاموش بودند که ناگهان سرود قطع و تصویر پسر جوانی بر صفحه نمایان شد:
-درود بر شما هموطنان من. بنده زاخاریاس اسمیت،سیاست مدار و افشاگر هستم و میخواهم در این برنامه کوتاه برای شما پرده هایی از فساد در وزارت را به نمایش بگذارم.

عده ای از مردم با گفتن «برو ببینم بابا!» تلوزیون را خاموش کردند و آماده فرستادن نامه انفجاری به دفتر تلوزیون شدند.عده ای کانال را عوض کردند و عده ای دیگر هم میخواستند تلوزیون را خورد کنند که زاخاریاس گفت:
-هموطنان من. آنتن در اختیار من و همکارانم بسیار محدود است. نیرو های وزارتخوانه هر لحضه ممکنه بریزن داخل و پدرمونو در بیارن . این وزارت فاسد به قد ری پشت پرده داره که به هر دری میزنه تا شمارو نا آگاه نگه داره.تا حالا دقت کردید چرا وزارت چند روزه که هیچ جوابی به نامه های شما نمیده؟تا حالا دقت کردید که چند روزه در وزارت بخاطر تعمیرات تخته شده؟تا حالا نفهمیدید که چرا تمام کارمندای وزارت از جمله پدر خود من،اخراج و به علت کرونا خونه نشین شدن؟

زاخاریاس مرد سیاستمداری بود. او میدانست که چه وقتی اشک بریزد و چگونه احساسات مردم را با خود همراه کند.مردم دست از فحاشی و فرستادن نامه به شبکه برداشتند.کم کم به سمت تلوزیون برگشتند و پای برنامه نشستند.زاخاریاس در دستمالش فینی کرد و گفت:
-داشتم میگفتم....مردم، تصویری همین الان از صحن علنی وزارت خونه به دستمون رسیده که مطمئنا همه شما رو شوکه میکنه......من چیزی نمیگم خودتون ببینید.

زاخاریاس بشکنی زد و عکس در تلوزیون ظاهر شد.

تصویر کوچک شده


مردم با تعجب به صحن خالی از کارمند و مراجعه کننده ای نگاه میکردند که پر از بالش و پتو شده بود. اگر چند روز پیش به مردم میگفتید که صحن علنی وزارتخوانه پر از بالش و پتو شده، شما را به بیمارستان سنت مانگو راهنمایی میکردند اما الان....

-ببینید!ببینید که این از استالین بی خبرا چه به سر محل گرفتن حق مردم اوردن. میبینید چی به سر قدرت جادویی این مملکت و نماد اون اوردن؟ سوژه های وزارتخونه دارن خاک میخورن.کارگرای وزارتخونه از کار بیکار شدن.موزه محل رشد موریانه شده.فقط به خاطر اینکه مردم واتیکان راحت توی وزارتخونه بخوابن.

اشک های پیر مردان سرازیر شد و غرور جوانان جریحه دار.وزارتخوانه ای که به آن میبالیدند و در دنیا یکه نداشت هم اکنون مهمانخوانه ای شده بود برای هیئت های خارجی:
-و حالا احتمالا سوال براتون پیش اومده که چرا این وضعیت پیش اومده...جوابش توس همین تصویره.

زاخاریاس دوباره بشکنی زد و تصویر روی تلوزیون پدیدار شد.
تصویر کوچک شده


-تراورز، الان داره توی یه کشور آسیایی توی اجلاس سراسری آسلام شرکت میکنه و مملکتو گذاشته به حال خودش.آخه یکی نیست بگه تو که ....

در اینجا اشک زاخاریاس و همزمان با آن اشک مردم سراسر این کشور سرازیر شد.وزیر آنها هم اکنون در اجلاسی مشغول چرت زدن بود در حالی که کشور خودشان در منجلابی فرو رفته بود:
-مثل اینکه مامورای وزارتخونه رسیدن.منتظر ما در جادوگر تی وی باشید. تا افشاگری بعدی بدرود.

تصویر قطع شد و برفک در صفحه تلوزیون شروع به خودنمایی کرد. حالا مردم مانده بودند و یک وزارت ناکارآمد و وزیری در حال چرت زدن در کنفرانس.



هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

تصویر کوچک شده


پاسخ به: جادوگر تی وی
پیام زده شده در: ۱۳:۱۶ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۹:۳۰:۴۱ چهارشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۰
از کتابخونه!؟
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 507
آفلاین
بعدازظهری آفتابی بود و پیرمرد کمرش رو صاف کرد.

قرچ!

-آخیش!

بعد از حمام به آرامی به سمت صندلی راحتیش رفت و پیپ به دست رادیو ی خاک خورده اش را روشن کرد.رادیو با صدای خش خش برنامه ی بعدازظهری رو که تدارک دیده بود برای عموم به نمایش گذاشت:

"سلام بر شنوندگان عزیز " جادوگر تی وی". با یه برنامه ی دیگه در خدمت شما هستیم...و حالا برای اولین برنامه ی این بعد از ظهر زیبای پاییزی از یک خواننده دعوت کردیم که بیاد و با آوازشون این بعدازظهر رو شیرین کنه براتون!"

پیرمرد آهی کشید و فوتی در پیپش کرد.

"و حالا این خواننده، نوازنده، آهنگساز، ورزشکار و کلا همه فن حریف کسی نیست جز...

صدای طبل و دقل از رادیو پخش شد و بعد نامی آشنا برای پیرمرد بر زبان گوینده جاری گشت.

"جز....مستر شجریان! "

صدای جیغ و دست تماشاچیان از رادیو به گوش میرسید و پیرمرد هم با فوتی قوی در پیپش جشنی کوچک برای خودش گرفت.

"خب خب! درسته...امروز اتفاقی تاریخی در جادوگر تی وی رخ داده...خب میدونم که همه چقدر خوشحالین؛ بگذریم اگه دوستی، آشنایی چیزی میشناسین که خیلی به شجریان ها علاقه داره همین الان یه جغد براشون بفرستین، بگین : fn 77 موج 8"

پیرمرد با ناراحتی از روی صندلی راحتیش بلند شد و به سمت تابلوی دختری مو بلوند رفت و از دیوار برش داشت و به سمت صندلی برگشت.

-چطوری برای تو جغد بفرستم...الیا؟

اما بقیه حرف پیرمرد در حرفهای گوینده محو شد.

"خب بگذریم...بهتره یکم به مهمون ویژمون آقای شجریان برسیم! خب سلام آقای شجریان."

صدای آروم اما دلنشین همایون از رادیو به گوش پیرمرد بسیار آشنا میزد.

-سلام به همه.
-خب آقای شجریان همونطور که میدونید قراره ما با شما یک مصاحبه ی کوتاه...اما پر از رمز و راز داشته باشیم!
-اممم...خب در خدمتم.
-بله حتما...خب سوال اول" آقای شجریان طبق گفته ی پدرتون شما جانشین ایوشونید؛ این درسته؟"
-...خب، بله فکر کنم! اما نباید پدرم رو به خاطر این حرف سرزنش کنید، چون ایشون از من هم بیشتر بلده.
-که اینطور! یعنی میگید که سطح شما از پدرتون بالاتره؟

همایون با لحنی تند جمله ی گوینده رو تذکیب میکند و همین باعث بهم ریختن سکوت فضای رادیو میشه.

-نه اقا! من کی همچین چیزی گفتم؟

گوینده با بیخیالی محض به همایون جوابی میدهد.

-هه! اقای شجریان...کجای کارین؟ الان پدرتون ممنوع الصدا شده، نکنه اینو تکذیب میکنین؟
-معلومه که نه!
-خیلی خب آقای شجریان! به نظرم بهتره مصاحبه رو تموم کنیم چون اینطوری اخرش به دعوا ختم میشه....و حالا به عنوان آخرین خواهش از شما، یه دهن برامون میخونین؟

همایون با اعصابی بهم ریخته شروع به خوندن میکنه:

با من صنمااا دل دل دل دل دل یک دل دل یک دله کن!

بعد از پایان یافتن آهنگ گوینده با صدای گوشخراش شروع به صحبت کردن میکند.

"خب این هم از اجرای فوق العاده ی همایون شجریان! و حالا اگه دوست دارین با ما همراه بمونین...در ادامه قرار است با ریئس وزارت س...

اما پیرمرد رادیو رو خاموش میکنه و به سمت رخت خوابش روانه میشه.






only Hufflepuff







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.